شیراز(5)
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت ٩٠-تخت جمشید

غروب شده است.خورشید پشت کوه رحمت میرود تا تنی بیاساید.کوه خمیازه میکشد و کش و قوسی به تن پیر خود میدهد.جلگه مرودشت به سوی سکوت شب آغوش میگشاید.ما تازه به تخت جمشید رسیده ایم.در آسمان سرخ غروب و در هوای لطیف اردیبهشت-وقتی آدمها دارند دست از سر تخت جمشید میکشند تازه وقت رفتن و دیدن است.ستونهای بلند از دور دیده میشوند و دل ما باز پرمیکشد به عشق ایران آن دورهای دور.به عشق ایران و تمدن و فرهنگ غنی.به عشق خاک عزیز سرزمین.به عشق مام وطن.

تخت جمشید را یونانیها پرسپولیس مینامیدند یعنی شهر بزرگ پارسها.بعدها ایرانیها آنرا تخت جمشید نامیدند.زیرا میندیشیدند که این ویرانه ها به جمشید برمیگردد شاه باستانی و قدیمی اسطوره های شاهنامه.

اینجا در روزگاران کهن و باشکوه هخامنش پایتخت آیینی آنها بود.امروز به جرات بزرگترین مجموعه بنای ایران است که شامل تالارهای اجتماعی-پذیرایی-بناهای اداری -تشریفاتی-کاخهای مسکونی-ساختمانهای نگهبانی-خدماتی و ایوانهای مربوط به هربخش میباشد.نام اصل تخت جمشید پارسه است.

هنر ایرانی هخامنشی ترکیبی عالی از عناصر مربوط به فرهنگهای ایرانی-رومی-آشوری-مصری-ایونی و سکایی است .علت هم در گستردگی اقلیم ایران زمین بوده که تا دوردستها امپراطوری بزرگ هخامنش ادامه داشته و هنر و فرهنگ سرزمینهای بیگانه به مرور به فرهنگ ایرانی رسوخ کرده است.

ساخت پارسه از زمان داریوش اول شزوع و تا زمان اردشیر سوم ادامه یافت اما هیچ گاه به پایان نرسید تا روزی که در آتش خشم و نفرت و حسادت اسکندر سوخت و ویرانه شد. پارسه روی تپه رحمت بنا شد.بالاتر از سطح زمین تا ازدور نمایان و نمودی از شکوه شاهان را باشد.ابتدا تخت گاه آماده شد و سپس تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا ساخته شدند.بعد تالارهای حرم شاه پی ریزی شد تا اینکه در زمان خشایارشاه سردر ورودی پارسه و تالار هدیش برپا شدند.طرح تالار صدستون ریخته شد و هنر ناب ایرانی زبانزد دنیای باستان گردید.

میخواهیم وارد پارسه شویم.رودررویمان پله کانهای کوتاه و پهناوری قرار دارند که ما را کاخ آپادانا  راهنمایی میکنند.به دلیل اینکه اینجا دروازه ورودی کاخ محسوب میشده و مقامات برجسته و سفرای کشورهای تابعه باید از این پله کانها میگذشتند و شاید عبور انها با اسب بوده ارتفاع پله ها را کوتاه در نظر گرفته اند.احتمال دیگری هم وجود دارد که میگوید کوتاهی پله ها برای این است که در بدو ورود افراد مرعوب عظمت بنا کردند و خود را کوچک بیایند در برابر امپراطوری عظیم ایرانیان...

پله ها را که بالا رویم به دروازه ملل میرسیم.جاییکه ملتهای تحت سلطه ایران آن زمانها با هدیه و پیشکش به دیدن شاه میامدند و از این دروازه میگذشتند و در تالار بارعام به انتظار مینشستند.ورودی دروازه ملل با سنگهای عظیمی تراش خورده که روی آنها کتیبه خشایارشاه دیده میشود که نوشته شده:

این درگاه همه ملتهاست.

در طرفین این سردر دو گاو بالدار با سرانسان به تقلید از هنر آشوری قرار دارد که انسان را عجیب در خود فرو میبرند و مسحور هنر و شکوه میکنند.

بهترین  و سالم ترین نقشها و بخشها مربوط به تالار آپادانا است.این تالار مسکونی نبوده بلکه تشریفاتی است.تالاری مربع شکل با 36 ستون 20 متری که پایه های ستونهای به کار رفته در آن 4 گوش یا مدور هستند.روی این پایه ها ستونهای کنگره دار و سرستونها وجود دارند که بر فراز همه آنها تاجی به شکل 2 جانور اسطوره ای پشت در پشت قرار گرفته که محل قرارگیری تیرکهای چوبی سقف بوده است.این تیرکها بر فرورفتگی زین مانند پشت دو جانور فر رفته بوده است.هنگام آتش سوزی مهیب هم ابتدا سقف پارسه که از چوب بوده آتش گرفته است.بعد اتش به دیوارها سرایت کرده .از شدت گرمای آتش سنگهای به کاررفته در بنا منفجر شده اند و ذوب گردیده اند.آتش سوزی غم انگیز پارسه تا مدتها ادامه داشته زیرا کسی نبوده که بتواند آتش را فرو نشاند.حیف!!!!!!!!!!!

دو طرف کاخ آپادانا دو رشته پله کان بزرگ قرار دارد که یکی از شاهکارهای بینظیر و گرانبهای دوره هخامنش محسوب میشوند. 

در شرق کاخ آپادنا بنایی است به نام کاخ صدستون که شامل 100 ستون میشده و احتمالا قرارگاه پاسداران شاه وده است.امروز از آن کاخ سر به فلک کشیده تنها پایه های ستونها باقی مانده است.روی این پایه ها امضای حک شده سازندگانش دیده میشود.امضاهایی بامزه که تصویری هستند.

تمام مجموعه 135000 متری پارسه از سنگ ساخته شده که در حد فاصل سنگها از هیچ ملاتی استفاده نگردیده است اما در بعضی نقاط سنگها را با بستهایی آهنی به نام "دم چلچله" به هم متصل کرده اند.

در جنوب شرقی آپادانا کاخ چهارگوش زیبایی قرار دارد که چون در وسط سایر کاخهای پارسه قرار گرفته آنرا کاخ مرکزی یا هدیش مینامند.این کاخ شامل 3 دروازه بوده که کاخ اختصاصی خشایارشاه محسوب شده و بربلندی صخره ای قرار داشته است.در کنار آن هم ساختمان مسکونی حرم شاه (محل زندگی زنان دربار) قرار داشته است.احتمالا "تائیس" هم همینجا سکونت داشته...

تائیس معشوقه اسکندر مقدونی و سپس بطلمیوس اول بوده است. اسکندر پس از ورود به تخت جمشید  جشن فتوحات خود را گرفت. روسپیان هم در این جشن حضور داشتند. در این هنگام تائیس گفت: »یکی از مهم‌ترین کارهای اسکندر در آسیا این بوده که با من و رفقایم به راه افتد و قصر را آتش زند و در یک لحظه به دست زنان، آثار نامی پارسیان را نابود کند!« این سخن در جوانان اثر نمود و یکی از آنها فریاد زد: »من پیشاهنگ این کار خواهم شد.« اما دیگران دست زدند و فریاد برآوردند که فقط اسکندر لایق چنین اقدامی است. پس اسکندر مشعل به دست گرفت و همراه تائیس مشعل در قصر انداختند. دیگران هم از آنها پیروی کردند و چیزی نگذشت که قصر یکپارچه آتش شد و اینگونه تخت جمشید-نماد امپراطوری بزرگ ایران زمین به تلی از ویرانه تبدیل گشت!!!

(نکته:مجسمه آزادی در آمریکا تصویر تائیس است که توسط فراماسونرهای فرانسوی طراحی شد)

بهترین نمونه های هنر حجاری هخامنشی را میتوان در تخت جمشید دید و انگشت حیرت به دهان گزید.بدنه دیوارهای این کاخ با نقش برجسته های تزیین یافته که تصاویر سپاهیان امپراطور-اشراف پارس و ماد را نشان میدهد.این همان مسیری است که مهمانان خاص خارجی و داخلی از طریق آن هدایای خود را به پیشگاه پادشاه تقدیم میکردند.

هنر حجاری این دوره  امیزه ای است از قدرت-وقار و ظرافت همراه با تجربیات هنری اعصار قبل که به مرتبه ای از کمال رسیده اند.به طور کلی میتوان گفت که طبیعت گرایی در نقش برجسته های هخامنشی بیشتر دیده میشود.

در میان جانوران شیر-بز و گاو برای هخامنشیان دارای اهمیت بیشتری بوده اند.

یکی از مهمترین نقش برجسته های پارسه "متظلم مدی" نام دارد.این اثر روایی است یعنی دارد یک قصه ای را بیان میکند.شاه بر تخت جلوس کرده است.ملل تحت سلطه به آرامی به خدمت شاه آمده اند و عرض ادب میکنند.سربازان پشت شاه به نشانه احترام ایستاده اند.هیچ خشونت و درگیری در کار  نیست.برخلاف نقوش آشوری سادگی روشن و ملایم -خودداری و آرامش مناسب با بنایی بزرگ-زنده و باآگاهی از حضور شخصیتی متعالی در تمام نقوش احساس میشود.جامه ها ساده اند و آرایش اصلی آنها چین زیبای پارچه هاست.

مجسمه های تخت جمشید تجریدی-گویا و حاکی از معانی فراسوی واقعیت است. هخامنشیان به دین زرتشت معتقد بودند و مضمون کتیبه های تخت جمشید نیز همگی از حضور دینی تکیه بر اهورا مزدا حکایت دارد.تصویر آرام هورا مزدا که از حلقه آسمانی بالداری در برابر یک فضای صاف نمایان میشود شخصیت آرام ولی جدی را به نمایش میگذارد که رحمت خود را نثار بندگانش میکند.

مجسمه فروهر-نمادایران باستان و دین زرتشت.نماد نیکی گفتار و کردار و پندار.نماد تمدن و تفکر اصیل ایرانیان باستان.نماد زیبایی و خیر و ایمان در برابر زشتی شر و کفر و بدی. فروهر نشانی ٢ معنی هم از جهت دینی و هم از جهت میهنی است.باید که بدانیم فروهر جایگزینی برای اهورامزدا نیست. فَرَوهر وظیفه دارد از وقتی که نطفه بسته می‌شود تا دمِ مرگ شخص را نگهبانی و محافظت کند.معنی اصلی اولیه آن نیز «دلاوریِ حفاظت‌کننده »  است.

۱- چهره فروهر همانند پیری است فرزانه و کار آزموده که نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گیری از آنان دارد.

۲- دو بال در پهلوها که هر کدام سه پر دارند این سه پر نشانه سه نماد اندیشه نیک گفتارنیک- کردارنیک که هم‌زمان انگیزه پرواز و پیشرفت است.

۳- در پایین تنه فروهر سه بخش، پرهایی بسوی پایین است، که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست و یا پست هستند. از اینرو آنرا، آغاز بدبختی‌ها و پستی برای آدمی می‌دانند.

۴- دو رشته که در سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده‌ای دیده می‌شوند، در کنار بخش پایینی تنه هستند که نماد خوبی و بدی هستند، که یکی در پیش پای و دیگری در پس آن است. این رشته‌ها هر یک در تلاش هستند که آدمی را بسوی خود بکشند.

۵- یک گردی (حلقه) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این نشان، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد.

۶- یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای خوبی اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستایس اهورمزدا و راهنمایی آدمی بسوی والایی و راستی و درستی است.

۷- در دست دیگر گردی (حلقه‌ای) دارد که نشانه وفاداری به عهد و پیمان، و نشانگر راستی و پاک خویی است.

نقش موجودات اساطیری که حاصل خلاقیت هنر و دانش کالبدشناسی هخامنشی بوده را میتوان بر سرستونها نقش برجسته ها و همچنین در قالب نگهبانان عظیم الجثه دروازه کاخ دید که با تاثیر هنر آشوری همراه است.پاها و صورتهایی که از نیم رخ کشیده شده اند به نقشهای مصر باستان نزدیکند.تعدادی از نقش تلفیقی از چند حیوان وجود دارد که احتمال نمادین و افسانه ای بودن نقشها را تقویت میکند.مثل گاو بالدار که احتمالا از تمدنهای بین اانهرین گرفته شده اند.

دو نکته قابل توجه در تقش برجسته ها و فضی مطرح در تخت جمشید رعایت کامل تقارن و تاکید بر عظمت نمایی است.ستونها نمایشی است از بیشه مقدس.پایه ستونها به شکل جامهای وارونه نیلوفر آبی ایت که این گل در فرهنگ باستان ایرانی مظهر کمال و نیروی حیات بخش است.گاو نر نماد بسیار مقدس نیروهای خلاق است

از دور روی کوه رحمت دخمه ای همانند نقش رستم دیده میشود.داریوش اول در جلگه تخت جمشید جایگاهی برای مقبره خویش انتخاب کرد که رو به پارسه داشته باشد. سپس حجاران آن را زینت دادند و شبیه معماری شوش و تخت جمشید ساختند.بعد ها این مقبره الگویی گشت برای آرامگاه های بعدی شاهان هخامنش. در این دخمه ها جسد مومیایی شاه را با بعضی از متعلقاتش قرار میدادند.در جریان تاخت و تاز اسکندر متاسفانه این دخمه ها غارت شد.

 در حفاریهای انجام شده حدود سی هزار لوحه های گلی و گل نوشته به دست امد که نکات جالبی را برای ما روشن میساخت. پس از یورش سپاه اسکندر مقدونی به ایران‌زمین  گرمای شدید ناشی از آتش‌سوزی کاخ خزانه و تالار صدستون (که در کنار باروی خاوری قرار دارد) موجب پخته‌شدن و استحکام بیشتر آن لوحه‌های گلی، و پایدار‌ ماندن آنها تا به امروز شده است که جای شکر دارد.تقریباّ همگی لوحه‌ها به خط و زبانی نگاشته شده‌اند که امروزه به خط و زبان «عیلامی» معروف هستند.کشف و رمزنگاری این لوحه ها انقلابی در تاریخ جهان به وجود آوردند.

به موجب این لوحه‌ها، ما امروز دانسته‌ایم که سازندگان تخت‌جمشید را بردگان تشکیل نمی‌دادند، بلکه مردان و زنان آزاده‌ای بوده‌اند که به اندازه تخصص خود و کاری که انجام می‌داده‌اند، دستمزدمی‌گرفته‌اند. آنان می‌توانسته‌اند به هنگام ازدواج- زایمان-در جشن‌ها و بیماری‌ها از پاداش برخوردار شوند. زنان در تخت‌جمشید نه تنها کار می‌کرده‌اند، بلکه پابه‌پای مردان در کارهای تخصصی و مدیریت شرکت داده می‌شدند. نوجوانان به کارآموزی می‌پرداختند و کودکان در ساعت‌های کاری والدین در کودکستان تخت‌جمشید نگهداری و تربیت می‌شده‌اند. لوحه‌ها حاکی از آن است که پرداخت نهایی و ریزه‌کاری‌های سنگ‌نگاره‌های باشکوه تخت‌جمشید، بیشتر دستاورد هنر و توانایی‌های زنان هخامنشی است.

نظام اداری تخت‌جمشید کاملاّ دقیق و منظم بوده است. دستمزدها و پاداش‌ها و کمک هزینه‌ها در اسناد متعدد ثبت و از سوی طرفین مهر می‌شده است. آنگاه این اسناد به دقت طبقه‌بندی و بایگانی می‌شده‌اند و رونوشتی از آن بسته به نیاز، برای نواحی و شهرهای دیگر فرستاده می‌شده است. هیچکس از این رویه مستثنا نبوده و مخارج بزرگان و وابستگان دربار و حتی شخص پادشاه به دقت بازبینی و حسابرسی می‌شده است.
لوحه‌ها به ما پاسخ می‌دهند که در ایران هخامنشی هیچ دینی به عنوان دین رسمی شناخته نمی‌شده و هیچ دینی نیز تبلیغ نمی‌شده است. اما در عین‌حال باورمندان به همه ادیان از پشتیبانی حکومت برخوردار بوده‌اند. پیروان همه ادیان نه تنها در امور داخلی خود آزاد بوده‌اند، بلکه برای آیین‌های ویژه خود مقرری و کمک هزینه دریافت می‌داشته‌اند.

و اینجایی که در عکس میبینید همان جایی است که این اسناد در آن نگهداری میشده اما امروز تنها زمینی صاف و هموار از آن باقی مانده است...

 بعضی دیوارهای تخت جمشید از کاشیهای لعابدار رنگین تشکیل شده بود.امروز تنها دو دیواره از آنها باقی مانده که میتوان در پارسه آنها را دید.بقیه این نقوش رنگارنگ و زیبا در موزه های بزرگ دنیا یافت میشوند.راستی اگر تمدنهای مصر و ایران و یونان نبود موزه هایی چون لوور و بریتیش و ... چه چیزی برای عرضه داشتند که به آن بنازند؟


 
شیراز(4)
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت ٩٠-نارنجستان قوام

تا بگویی نارنجستان بوی خوش بهار نارنج میپیچد در مشامت خصوصا اینکه اردیبهشت باشد و نارنجستانش قوام!!!!از بیرون عمارت نمیشه فهمید چه بهشتی پشت این دیوارها قرار گرفته است ولی وای از آن لحظه که هشتی را میپیچی و داخل باغ میشوی داخل عمارت نارنجستان قوام...

نارنجستان قوام متعلق به خاندان قوام الملک بود آن روزگاری که اینجا دیوانخانه و محل مراجعت رعیتها و مردم محسوب میشد.همچنین در همین عمارت جلسه های عمومی تشکیل میگشت و بزرگان و اشراف زمان قاجار دور هم جمع میشدند.

ساخت این بنا سال 1292 آغاز شد اما ده سالی به طول انجامید تا به پایان رسد.

حیاط این عمارت به خاطر ده ها درخت نارنجی که دورتادور حوض بزرگ و مستطیلی آن کاشته شده است فضایی مطبوع و فرحبخش دارد.فواره های سنگی در راه جنوبی شمالی باغ قرار گرفته اند و با ریزش مداوم آب به طراوت محیط میفزایند.دورتادور  حیاط ساختمانهایی با کاشی کاریهای هفت رنگ چشم را خیره میکنند.

اما عمارت انتهایی باغ با سر در هلالی شکل همان ابتدا چشمت را به خود میکشد.وقتی وارد باغ شوی حوض مقابل توست و عمارت در انتهای ان با هزاران رنگ دلفریب و ارسیهای رنگارنگ و تالار آیینه و اشکال کاشی کاری شده شیر و گوزن و سرباز هخامنشی اسطوره های ایرانی را برایت زنده میکند.

و اما از هرچه بگذری از سقف آیینه کاری شده تالار نمیتوانی بگذری.نگاهت به بالا میرود و گردنت دقایقی به عقب خم میشود وقتی لابلای آیینه های کوچک و یزرگ ان هشت تصویر از چهره زنان زیبای درباری را میبینی که در قابهای بیضی شکل سالهاست در تن آیینه ها زندگی میکنند.درون تکه های ریز شیشه فرو میروند و چشمهای مشتاق تو را در خود تا بینهایت تکثیر میکنند.

بعد از اینکه ساختمان قوام در دست خاندانش چرخید سرانجام در سال ١٣۴۵ به دانشگاه شیراز اهدا شد.داشنگاه شیراز هم آن را به موسسه آسیایی پروفسور آرتور پوپ هدیه کرد.از آن به بعد این بنا به همت صنعتگران و هنرمندان شیرازی تعمیر شد و محلی شد برای گردآوری مجموعه آثار هنری پروفسور پوپ که خودش آنها را به اینجا بخشید و امروز میتوان هزاران قطعه عکس-اثار هنری و عتیقه جات و صنایع دستی را در میان انها یافت.

لابلای بازدید کننده ها گاه چشممان میخورد به بانوانی با لباسهای شاد و رنگارنگ محلی که لابلای دالانها و اطاقها میچرخند و گوشه لباسهایشان در باد میرقصد.فهمیدیم جایی در باغ وجود دارد که میتوانید از آنجا لباسها را به امانت گرفته و بپوشید و عکسی به یادگار در این عمارت قدیمی با آنها بگیرید.

بعد از دیدار از عمارت قوام به رستوران شاطر عباس شیراز رفتیم.یکی از رستورانهای سرشناس و معروف شهر که همیشه بسیار شلوغ است و پرمشتری.اما میرزد که در نوبت بایستید و نهاری دلپسب را در آنجا نوش جان کنید.


 
مستی عشق
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

امان از دست این عشق...

به مرور خاطره هایمان که مینشینیم بخشی از آنها به شکستهای عاطفی ما برمیگردد در سالهای جوانی.این خاطره ها با وجود غمی که دارند ملس هستند و دلنشین.انگار بخشی از وجود ما همیشه طالب شکستهای عاشقانه بوده است اصلا شاید اگر این بخش زندگی نبود شاعرانگی ما هم نبود.کسی چه میداند؟؟؟

مدتها بود کتاب قدیمی و نثر کلاسیک نخوانده بودم.وقتی چند روز پیش یک دوست عزیز کتاب "مستی عشق" را به من داد شروعش برایم سخت بود.برای امثال من در دوره  داستانهای کوتاه و مینیمال و غیره و ذالک کم کم دارد سخت میشود نثر شاعرانه و فاخرانه را خواندن و درک کردن.به همین دلیل روز اول هضم کلمات مشکل بود.روز دوم اما همه چیز عوض شد.ساعتها من بودم و کتاب و ادبیات قدیم فرانسه و عشق و مستی و جوانی...

کتاب مستی عشق اثر "آندره موروا" در رابطه با عشق است.عشق و حسادت و با نثری زیبا شما را میبرد به درون رمانهای سالهای سال پیش.رمانهایی چون جان شیفته و ... ادبیات غنی گذشتگان.مستی عشق کتابی است که صرفا سرگرم نمیکند بلکه به فکر میبرد و میبرد ما را به دالانهای ظریف و پر رمز و راز دنیای عاشقی...

کتاب 2 بخش است.بخش اول از زمان مرد قصه خاطره های خودش و زن اولش بیان میشود.خاطره عشق و حسادت مرد به زن و به مرور نابودی زندگی عاشقانه آن دو...

بخش دوم از زبان زن دوم مرد بیان میشود قصه عشقش به مرد و حسادت کورکورانه او به مرد و بالطبع نابودی دوباره عشق...

کتاب از چند منظر حرفهای جالبی برای گفتن دارد.اول اینکه میخواهد نقش حسادت در نابودی یک زندگی را به تصویر بکشد.همچنین میخواهد قویا بیان کند که اگر عشق از حد بگذرد رو به ویرانی مینهد.چقدر با نویسنده هم عقیده اید که وقتی کسی را بیشتر از مرز دوست داشته باشید انگار به نوعی او را ناخواسته به عقب میرانید؟؟؟

من خیلی به این مساله اعتقاد دارم که عشق بی مرز معشوق را به خرابی میکشاند.وقتی عاشق بی حد و مرز معشوق را بپرستد معشوق از خود عاشق دور میشود.از خودش بیرون رانده میشود و به دور خود یک شیشه میکشد و از عشق فاصله میگیرد...

و همین تیر خلاص را به عشق میزند و آن را به ویرانی میرساند."مستی عشق" همین را بیان میکند و قشنگ هم بیان میکند.

در این کتاب نویسنده ما را متوجه میسازد که وقتی دست عشق را باز میگذاریم عشق بیجنبه شده و دست به خود کشی میزند.عشق به مرور میمیرد و آنچه باقی میگذارد تلی از زباله نفرت خواهد بود...عشق بازی عجیبی دارد.خیلی سخت است که معشوق را بخواهی و تا سر حد مرگ هم بخواهی و اما احساست را در پنجه قدرتت نگه داری و با احساست بر سرو روی معشوقت نباری...سخت است.اما شدنی است...

کتابی که به دست من رسید چاپ سال 71 بود اما مطلع شدم که نشر چشمه هم از آن چاپی بیرون داده است پس شاید بتوانید کتاب را تهیه کنید و بخوانید...

اگر هم نتوانستید ;سری به کتابخانه های قدیمی دوستان و اقوام بزنید شاید لابلای کتابهای خاک گرفته قدیمی بتوانید ردی از مستی عشق را بیابید...


 
ماه و خورشید
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

من میایم

تو میروی

چونان ماه و خورشید

تا ابد بهم نمیرسیم

تنها یکی از دیگری نور میگیرد

روزی که تمام شوی

شب میشوم

تمام میشوم


 
شیراز(3)
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت ٩٠-مسجد نصیرالملک

حکایت مساجد قدیم ایرانی خصوصا آنهاییکه در دوره صفویه و زندیه ساخته شده اند حکایت رنگ است و زیبایی.یکی از این مساجد معروف زندیه که در شیراز واقع شده مسجد نصیرالملک محله گودعربان است.از دور گنبدش میدرخشد نزدیک که میشویم کنار در چوبی ان و روی سکوهای کنارش دو کودک کنجکاو نشسته اند.عکسی به یادگار با آنها میگیریم و سر به تعظیم فرود آورده مهمان خانه خدا میشویم.

در همان لحظه اول زیبایی و تمیزی است که چشم را میگیرد.حوضی مستطیل شکل و بزرگ سنگی در میانه حیاط تورا به وضو گرفتن میخواند.دورتادورش با گلدانهای پرگل شمعدانی به نهایت آراستگی زیباتر شده است.فواره سنگی وسط آن در میانه ظهر و نزدیک به اذان زیر تیغ آفتاب هوا را لطیف تر میکند با بازی با آب.در سمت شمال حیاط تاق بلند و رنگارنگ مروارید قرار دارد نمیدانم چرا به این نام مشهور شده شاید به خاطر زیبایی و درخشندگیش باشد.

تمام بدنه و سطح بیرونی و داخلی این تاق با کاشیهای هفت رنگ آراسته شده است.دو طاقنمای کوچک نیز در سمت چپ و راست دهنه اصلی تاق قرار دارد که مدخل ورودی آن را نشان میدهد.در سقف تاق هم هنر مقرنس کاری و کاسه سازی بسیار زیبایی صورت گرفته است.این مسجد از لحاظ کاشیکاری ارزنده ترین مسجد ایران است.

بانی این مسجد حسنعلی خان نصیرالملک است که شعر زیبایی در وصف آن بالای در تاق مروارید بر روی کتیبه سنگی نوشته شده که توسط شوریده شیرازی شاعر صاحب نام ان دوره سروده شده است.

در سمت راست و چپ تاق مروارید حجره های طلاب قرار دارد.شاید زمانی پیش اینجا مدرسه علمیه آنها بوده امروز میتوان از بیرون خیره شد به پنجره های چوبی آنها با شیشه های رنگی .نوری از لابلای مشبکهای آنها به داخل ها سرازیر میشود که سایه روشن دلپذیری در خنکای حجره ها ایجاد میکند.

ایوان رو به شبستان غربی راهروی دراز بی انتهایی است.ما را تکثیر میکند وقتی به ستونهای آن تکیه میزنیم و خیره میشویم به گنبد زیبای مسجد و در سکوت آن جاری. تنها ماییم و ما. چقدر خوب است که هیچ غیری خلوت عارفانه مارا با معبود به هم نمیریزد. مسجد تمامیتش را با سکوت و آرامشش پیوند زده است و همین تورا در خود فرو میبرد.

اینجا شبستان اصلی مسجد است که ٧ در چوبی بزرگ و زیبای قدیمی آنرا به حیاط مرتبط میکند.١٢ ستون سنگی در دو ردیف ۶ تایی سقف آجری آنرا نگه میدارند. این گنبد و محراب و دیوارهای اطراف همگی به سبک زیبایی کاشی کاری شده اند و در روی کاشیها احادیث و آیاتی نوشته شده.

اما آنچه این مسجد را شهره خاص و عام میکند.شبستان شرقی مسجد است با ارسیهای رنگی بلند .روی شیشه ها طرح های اسلامی زده شده که با رنگهای آرامش بخشی فضای روحانی به داخل شبستان داده اند.اما....

یک امای بزرگ دلم را به درد میاورد.در تمام عکسهای این مسجد این شبستان نمود بیشتری دارد به خاطر همین پنجره ها و زاویه ساخت آنها که در نور روز دریایی از رنگ را به داخل شبستان میریزند و بر کف کاشی شده شبستان نقشهایی میزنند فریبنده.اما...

متاسفانه به دستور یکی از مسئولان پشت تمام پنجره ها پرده های ضخیم نصب شده پس دیگر نور از رنگهای ارسیها نمیگذرد.کف شبستان هم فرش شده است.پس دیگر بازی نور و رنگ برآنها نقشی نمیزند.چرا؟؟؟؟

تنها به این دلیل که آن مسئول محترم تشخیص داده باید این شبستان به نمازخانه تبدیل شود.سوال من از او اینجاست.آیا بین این همه مسجد که دورتادور نصیرالملک قرار گرفته واجب است که ما این شبستان زیبا را با بیسلیقگی از دور گردشگری خارج کنیم؟چرا؟ آیا یک مسئول به تنهایی حق دارد برای یک میراث فرهنگی-مذهبی-تاریخی کشور اینطور فرمان صادر کند و آنرا از زیباییهایش محروم سازد؟؟؟

به همین دلیل وارد شبستان که بشوید به خاطر پنجره های بسته اش فضای تاریک و نموری گرفته بوی عرق پا همه جا پیچیده و تمام زیبایی این شبستان به باد فنا رفته است.حیف!


 
میگذرد
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

غم عشق

اگر بگذارد

خوش میگذرد

اما

 نمیگذارد

فقط میگذارد

که بگذرد!


 
شیراز(2)
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت ٩٠-بازار وکیل شیراز

من اعتقاد دارم سفر به یک شهر بزرگ بی دیدار از بازارش چیزی کم دارد.بازار هر شهر نمونه کوچکی از جامعه مردمان ان شهر است.لابلای دکانها و دهلیزها و مغازه ها میتوان مردم را دید و شناخت و با فرهنگ آنها آشناتر شد.بازار بخش سرزنده ای از زندگی است.بخشی که مدام تازه میشود و جوانه میزند.برای گردشگری که در پی دیدن و شناختن و تجربه کردن است بازار محیط مناسبی است که میتوان ساعتی از وقت خود را در آن بگذراند.

پس بی دلیل نیست که ماهم در این سفر راهی بازار مشهور وکیل بشویم.حتی وقتی نخواهیم هیچ چیزی بخریم تنها گشتن و دیدن مارا بسنده میکند.خصوصا برای ما بچه شهریهای پایتخت نشین که شاید کمتر گزارمان به بازار بزرگ تهران بیفتد .در این دالانهای آجری و لابلای رد نورهای سقف سوراخدار و بوهای مطبوع عطاری و قصابی و رنگهای شاد پارچه فروشیها هیجان و تازگی زیادی نهفته است...

چقدر بی هویت مینماید مراکز خزید شهری در مقایسه با این باب مغازه های شاد و شنگول شیرازی.

بازار وکیل یکی دیگر از شاهکارهای دوران زندیه است که به شکل صلیب ساخته شده. در وسط تقاطع بازوهای این صلیب دو رشه تاقی بزرگ به  نام چهارسوق میباشد که شاخصه عمده بازارهای ایرانی است.در شمال و جنوب این چهارسوقها دکانهای قدیمی و جدید کاسب کارها قرار دارد.

بازار .کیل دارای ٧۴ تاق ضربی و خوش سیماست که سقف طولانی بازار را تشکیل میدهند و از بیرون چشم انداز جالبی همانند کوهان شتر را پدیدار کرده اند.ارتفاع بیش از ١٠ متر سقف و نورگیریهای تاقها که در زمستان هوای بازار را گرم و در تابستان آنرا خنک نگه میدارد از دیگر ویزگیهای این بازار است.

کریمخان زند برای آسودگی تاجران و مسافران و همچنین رونق اقتصادی بازار بناهای دیگری چون کاروانسرا-گمرک-انبار-ضرابخانه و .... را به بازار افزود.حرفه هایی چون سراجی-بقالی-کلاه دوزی-نمدمالی-زرگری-شیشه گری-خاتم سازی-یراق دوزی-شمشیر گری-لحاف دوزی و عطاری در گذشته های دور در این بازار وجود داشت که هنوز هم کم و بیش میتوان انها را دید.

بازارهای فرش فروشی با آنهمه رنگ همیشه فریبنده هستند.طاقه های گلیم و جاجیم و جانماز و قالیچه و قالی و گبه که روی هم سوار میشوند انگار کتاب قصه هزار و یکشب را میگشایند.از هر گوشه و کنار این دنیای رنگ رنگ حرفی و شکلی بیرون میزند.ریشه های فرش منگوله وار میفتند و با باد آهوان سیاه چشم قالی را بر نارنج و ترنج میرقصانند.شکوفه ها در هر نسیمی پرپر میشوند و بته و جقه ها نقش ابروی قجری یار را به یاد میاورند.قالی ایرانی صفای دل ایرانی است.در هر پیچ و خم نقشش یک دنیا حکایت است و شعر.من همیشه میگویم آنکه نقشه قالی را میکشد یک شاعر است و آنکه میبافد یک نقاش.چطور میتوان از کنار خطوط شعر و نقش بی تفاوت گذشت.

در این بازار که راه میرویم هی وسوسه خرید میشویم.وسوسه خرید خاتم و قالی و گبه و سفال و منبت و قلم زن و ترمه های بته و جقه و  و عرقیات و ترشی و  آبلیمو و گلاب و کلوچه و مسقطی و ......

در کنار در جنوبی بازار وکیل کوچه ای قرار دارد که سقف ان پوشیده است و در دوطرف آن مغازه هایی ایجاد کرده اند.در سمت راست این کوچه مدرسه آقا باباخان و در سمت چپ آن بازار و سرای مشیر قرار دارد با ورودی و سر در کاشی کاری هزاررنگ که مفتونت میکند و گامهایت را به خود میخواند.

بازار مشیر در سمت شرقی سرای مشیر قرار گرفته و شبیه به بازار وکیل اما در ابعاد کوچک است.این بازار هم دارای چهارسوقی در وسط است که از شمال به سرای مشیر و از جنوب به اردوبازار ختم میشود.بازار مشیر دارای دو ردیف مغازه است که بین جرز هر دو مغازه تاقچه کوچک برجسته ای است که در قدیم بر روی ان چراغهای پیه سوز میگذاشتند.

داشتم از میان مردم و مغازه های مشیر میگذشتم که دیدم کفتری به سمت من پرواز میکند.انگار میخواهد خود را به من بکوید.هیاهو میکند و بیقراری...فهمیدم جوجه اش زیر پای من افتاده است و مادر نگران فرزند بیپناهش است.جوجه را برداشتم و اینجا گذاشتمش به امیدی که مادر راهی برای بردنش به ارامش خانه بیاید.


 
شیراز(1)
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت ٩٠-بهار شیراز-ارگ کریمخانی

هتل ما مهدی نام دارد در خیابانی اطراف همه دیدنیهای شیراز.پس دیگر نیازی نیست ماشین خود را راه بیندازیم.پیاده روی در این هوای ملس شیراز آی میچسبد.یکی دو خیابان که جلو میرویم ارگ کریمخانی را در مقابل خود میبینیم که سرافراز ایستاده است و حکایت از دوران پرشکوه شاه عادل ایران زمین-کریم خان زند- دارد.اینجا قصر سلطنتی خاندان زند و اندرونی کریمخان بوده است در قرن ١٢ هجری.همان دوره ای که کریمخان پر جلال و جبروت حکومت افشاریه را سرنگون کرد و با جاه و جبروت شیراز را پایتخت خود ساخت و از ان پس تا پایان حکومتش دستور ساخت چندین بنای معتبر را داد.یکی از آنها همین ارگ کریمخانی است.

راستش را بگویم آنچه از بیرون دیده میشود به یک قلعه نظامی بیشتر شبیه است تا قصر سلطنتی.قلعه ای آجری با دیوارهای بلند که در ۴ زاویه ان ۴ برج ساخته شده که یکی از آنها هم در گذر ایام کج شده است.عجیب است که این بنای تاریخی و زیبا مدتها به عنوان زندان استفاده میشده نمیدانم در ایران چه مزضی بین دولتها جاری است که تا یک ساختمانی متروک میشده سریعا برای ان کاربرد زندان را انتخاب میکردند.(آفرین بر این حسن سلیقه)

جونم براتون بگه که سر در این ارگ نقش و نگارهایی کاشیکاری دارد که گویا نبرد رستم با دیو سفید را نشان میدهد.این نقوش روی کاشیهای هفت رنگ ایرانی ترسیم شده اند و در قیافه دیو سفید نهایت اغراق به کار رفته نمیدانم چرا تنش خال خال پشمی است!!!! زیر این ورودی در چوبی بزرگ قلعه قرار دارد.

فکر کنید از بیرون دیوارهای آجری ١۵ متری صعب العبور را میبینید و سردی قلعه اما تا پای به درون میگذارید چهره عوض میشود و حال و دوران دگرگون.نفس بیننده بند میاید وقتی با عبور از یک هشتی به چنین باغ مصفایی میرسد.حیاط ارگ مستطیلی دارای ١٢٠ متر درازا و ١٠٠متر پهناست...اوووووههههههههه...

در اطراف و وسط آن حوضهای بزرگ قدیمی و سنگی پر اب و ماهی قرمز دیده میشود.که فواره های مکانیکی از میان آنها سردرآورده اند و ابی که از سرخوشی بالا و پایین میپرد. دور حوض با گلدانهای شمعدانی پر شده و به زیبایی باغ افزوده است خصوصا اینکه درختان ٢٠٠ ساله باغ سایه بر آب انداخته اند و بوی خوش بهارنارنجشان هوش از سر میبرد.بی اغراق نیست اگر بگویم اینجا دژ هوش رباست.

ارگ دارای سه شاه نشین در شمال-غرب و جنوب حیاط است.شاه نشین یعنی ایوانهایی که خاندان سلطنتی در انجا مینشستند و رو به حیاط از فضای باغ نهایت استفاده را میبردند.شاه نشین شمالی مخصوص زمستان-غربی مخصوص بهار و جنوبی مخصوص فصل تابستان بوده و اینها هم برمیگردد به جهت نور خورشید در این فصول و مفدار گرمای مورد نیاز ساکنان داخل بنا.در سمت غربی حیاط و در واقع انتهای باغ تالار اصلی ارگ قرار دارد که منزل رسمی و استراحتگاه کریم خان زند درآنجا قرار داشته است.

در دوطرف و پشت شاه نشینها  نیز اطاقها قرار دارند.اطاقهایی با ارسیهای رنگین و پنجره های چوبی که در هر ساعت روز با نور خورشید بازی میکردند و آبشاری از رنگهای فریبنده را به درون اطاقها سرازیر..

جالب است که استفاده از این رنگها علت روانشناسانه دارد.یعنی هر رنگی برای اطاقی استفاده میشده تا کاربرد خودش را داشته باشد.مثلا رنگ گرم قرمز برای اطاق خواب-رنگ آبی ملایم برای اطاق نشیمن و ....

بخشی از داخل ارگ به موزه مردم شناسی تبدیل شده است و مجسمه هایی از زنان ایرانی با لباسهای محلی در آن قرار دارند.فقط نکته خنده دار قیافه این مجسمه هاست.مانکنهایی با دماغهای عمل کرده و ابروهای تاتو شده که بیشتر به زنان کانال فشن شبیهند تا بانوان اصیل گوشه و کنار ایران زمین./////

یادتان نرود در حیاط ارگ گوشه ای ارام را بیابید و بنشینید کنار حوض و شمعدانی و در چوبی و زیر سایه درخت زندگی را نگاه کنید....


 
به تو فکر میکنم
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک عالمه کار

روی زمین مانده است

گلهایم در گلدان چشم به راه آبند

مرغ عشقهایم در قفس چشم به راه دانه

فیلمهایم چشم به راه دیدن

کتابهایم چشم به راه خواندن

آهنگهایم چشم به راه شنیدن

قلمهایم چشم به راه نوشتن

فنجان قهوه ام چشم به راه نوشیدن

موهایم چشم به راه شانه کردن

بی خیال همه

مینشینم

به تو فکر میکنم

دوباره عاشقت میشوم

یک عالمه کار روی زمین میمانند و دهان دره میکنند

من اما

 از بین همه کارهای عالم

تنها تو را میخواهم


 
عروس اردیبهشت
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی درخت گیلاس

عاشق شد

آبرویش را به باد داد

بکارتش را به اردیبهشت

و شد عروس سپیدپوش باغ

فردا

 گیلاسهایش را

در آغوش تابستان

غسل تعمید خواهد داد...


 
پاسارگاد
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت 1390-پاسارگاد -شهر کوروش کبیر

هوا عالیست.یک عصر بهاری دلفریب که ما به سمت شیراز رهسپاریم.نم نمی که هرازگاهی بر پنجره ماشین مینشیند لطافتی دو چندان به این روز بهاری میدهد.زمین نفسی کشیده و سبزه ها خودی مینمایانند.ما رهسپار پاسارگادیم.شهر کوروش کبیر...

اینجا سرزمین پارس است.زادگاه قوم هخامنش و مقبره کوروش کبیر اولین امپراطور ایران زمین که توانست بر مادها پیروز شود و تا لیدی و بابل و مصر پیش رود.(یعنی کل جهان دیروز به جز دو سوم یونان) و پهناورترین امپراطوری جهان را بگستراند.کوروش کسی است که در عهد عتیق از او به نام آزادی دهنده بابل و نجات دهنده یهودیان از اسارت نام میبرند.کوروش کسی است که در قران از او به ذوالقرنین یاد میکنند.کوروش پیامبر بزرگ ایران زمین است که در اینجا خاک گشته و آرمیده است.

کوروش بزرگ با ایمان استواری که به اهورامزدا داشت جهانگشایی را به هدف برقرار کردن آشتی و امنیت و عدالت و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد و در فتوحاتش به حدی نسبت به اقوام مغلوب بزرگمنشی و مهر و عطوفت نشان داده‌بود که داستان رأفتش به همه جا رسیده بود.

شهر باستانی پاسارگاد نخستین پایتخت شاهنشاهی هخامنشی بود که مقبره کوروش در آنجا قرار دارد .در آن دشت پهناور گسترده شده زیر تیغ آفتاب.

در سال 530 قبل از میلاد کوروش در جنگی در خاور کشته شد.جسد اورا به اینجا منتقل و مومیایی کردندو در فاصله 530 تا 540 میلادی مقبره فراخور شان او از سنگ آهک سفید ساختند که جسد او و بعدها جسد همسرش را درون 2 تابوت رزین بالای آن قرار دادند.در کنار جسدشان هم اشیای سلطنتی و لباسها و وسایل شخصی کوروش را گذاشتند.تا سالهای سال 2 مغ از آن اشیا حفاظت میکردند تا سرانجام در هنگام حمله اسکندر مورد دستبرد قرار گرفتند و برای همیشه ناپدید شدند.

 بنای این آرامگاه در گذشته میان باغ‌های سلطنتی قرار داشته و از سنگ‌های عظیم، که درازای بعضی از آن‌ها به هفت متر می‌رسد،، ساخته شده‌است.این مقبره پله کانی با 6 طبقه شبیه کوهی رو به بالا رفته که نمادی از ابهت و شکوه شاه هخامنش است.

اما شهر پاسارگاد تنها محدود به فبر کوروش نیست.علاوه بر ان در این دشت وسیع و باستانی چندین بنا-دوکاخ با طرح کاملا ایرانی که شامل تالاری وسیع میباشند و تعدادی ستون و سر ستون هم به جای مانده است.گویا کاخی که محل سکونت کوروش بزرگ بوده در همین مکان وجود داشته که متاسفانه امروزه چیز زیادی از آنها باقی نمانده است. اما میشود اصالت تاریخ را در جای جای این دشت پهناور حس کرد.

 این آرامگاه سنگی که در گوشه ای از دشت پاسارگاد واقع شده است به آرامگاه کمبوجیه فرزند کوروش مشهور است.البته از این بنا تنها دیواری بلند به ارتفاع 14 متر و عرض 7.5 متر برجای مانده است.اگر دقت کنید شباهت زیادی در معماری این بنا با کعبه زرتشت در نقش رستم خواهید یافت...

خورشید غروب میکند که پاسارگاد را ترک میکنیم و راهی شیراز میشویم.خسته و گرسنه ایم.از صبح دیگر هیچ چیز نخورده ایم و وقتی به شیراز میرسیم شبیه گرسنگان آفریقایی شده ایم.تنها خدا میداند که چگونه و با چه بیتابی رستوران صوفی را میابیم.خود را به درون رستوران افکنده و به غذا حمله ور میشویم...

*اشتهای ما به اندازه قدرت اجداد هخامنشیمان بی حدوحصر است!!!


 
ایزدخواست
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت 90-ایزد خواست

برای من دیدن اردیبهشت شیراز همیشه یک آرزو بود تا اینکه امسال در پی یک سفر کاری این آرزو برآورده گشت.صبح یک روز زیبای بهاری بارو بندیل را بستیم تا یک سفر بسیار کوتاه 4 روزه داشته باشیم به بخشی از استان فارس و صدالبته اقامتی خوش در شیراز با صفا.سر راه به شیراز از جایی گذشتیم به نام "ایزدخواست" که همچون نامش فریبنده و رازآلود بود.صدای من را از ایزدخواست میشنوید با من همراه باشید در پیچ و خم تاریخ...

در شرق جاده شیراز که بروید به نزدیکی آباده که رسیدید بپرسید ایزدخواست کجاست. نامی عجیب که مارا میبرد به تاریخ کهن این سرزمین.قدیمی هایش میگویند روزگاری لشگری بزرگ در این خطه اقامت میکند.شبانه آنچنان برفی میبارد که نیمی بیشتر از لشگر را در زیر خود مدفون میسازد.صبح فردا که از چند و چون ماجرا میپرسند بزرگ لشگر میگوید:چنین ایزد چنین خواست...

و اینگونه میشود که در اینجا قریه ای میسازند و زمینش را آباد میکنند و نامش را مینهند: ایزد خواست...

اما شهر ایزدخواست را انچه زبانزد تاریخ کرده است قلعه 2000 ساله آن است که از زمان ساسانیان به جای مانده و متاسفانه در کمال بیرحمی بدون کوچکترین توجهی از سوی مسئولان به حال خود رها شده است.اصلا دانستن اینکه ایزدخواست کجاست خود شانسی میطلبد.نه تابلویی وجود دارد و نه راهنمای درست و حسابی.تازه وقتی به خود شهر میرسید هیچ کس نیست که شما را راهنمایی کند تا بفهمید چگونه میتوانید خود را به قلعه باستانی برسانید.با سعی و خطا راه قلعه که صعب العبور است میابیم و بالا میرویم.راهی مالرو بدون هیچ تابلو و نشانی.

قلعه بر بالای تپه بلندی ساخته شده در زمینی به شکل ذوذنقه با دیوارهایی به ارتفاع 6 تا 15 متر.در اطراف آن هم خندقهایی عمیق و ترسناکی حفر شده که در آن زمان ساکنان داخل قلعه را از گزند هر دشمن خارجی مصون نگه میداشته است.با هزار بدبختی و مکافات در اصلی قلعه را میابیم.دری قدیمی و سنگین و چوبی که با قفل چفت و بست داده شده است.پلی زواردررفته شما را از روی خندق عبور میدهد.هر لحظه احتمال ریزش پل و سقوط در دل خندق وجود دارد.تمام این سختیها را به جان میخریم تا خود را به کنار قلعه برسانیم.در بسته است.هرچه در میزنیم کسی نیست در را به روی ما باز کند.داد میکشیم فریاد میزنیم اما انگار نه انگار.تمام دور ما را فضای سنگینی احاطه کرده است سکوتی وهم ناک که تنها ناله باد آن را میشکند....

دور میزنیم بلکه کسی را بیابیم تا در قلعه را باز کند اما هیچ کس نیست.آن کسی هم که پیدا میشود میگوید: "زحمت نکشید کسی در را برایتان باز نمیکند!!!!". دستشان درد نکند با اینهمه توجه به میراث فرهنگی کشور....

تنها کاری که میشود کرد این است که در این عصر دلگیر و زیر آسمان نیمه ابری به تماشای دورادور قلعه بنشینیم و فکر کنیم به روزگاری که اینجا بروبیایی داشته است برای خود...

در داخل قلعه منازل حیاط ندارند و پشت بام طبقه اول، حیاط طبقه دوم است. با استفاده از اضافی چوب سقفها برای خانه‌های اطراف حصار قلعه، بالکن ایجاد کرده‌اند. دیوارها در پایین به صورت سنگ چین هستند که مانع از پوسیدگی خشت ها می‌شده و در بالا از خشت خام استفاده شده است.سقف های بعضی مکان ها مخصوصا طویله ها که در اولین طبقه قرار دارند و سقف طاقچه های داخل اتاق ها به صورت هلالی و بعضا جناقی است که مطابق با سبک دوره ساسانیان می باشد

وجود آتشکده در تقریبا وسط قلعه یادگار زندگی پررونق آنها در زمان قبل از اسلام است. بودن آتشکده در آن زمان نشان از وجود موبد یا موبدان و طبقه اشراف و درباریان در قلعه ایزدخواست بوده است.

خانه سازی در قلعه نیز در حد بی نظیری بوده که ضمن استفاده کردن از مصالح چوب و گل به صورت خشت کمترین سنگینی را بر کف قلعه ایجاد کرده و همچنین توانسته اند ساختمانهایی را در 5 طبقه بسازند که با امکانات آن زمان در یک فضای محدود بسیار قابل تامل است که هم جواب ازدیاد جمعیت را می داده و هم با استفاده از ارتفاع طبقات، چشم اندازی بسیار زیبا به وجود می‌آمده که مردم هم می توانستند زمینهای کشاورزی خود را از داخل خانه تماشا کنند و هم در دل طبیعت باشند.

شبها هم هرخانه ای چراغی روشن در کنار پنجره اش میگذاشته تا از دور این قلعه بر بالای تپه بسان کشتی چشمک زنی در دریا به نظر آید.

در ایزدخواست علاوه بر قلعه قدیمی کاروانسرای زمان شاه عباسی هم وجود دارد که ان را هم مثل قلعه به امان خدا رها کرده اند تا سرانجام در گذشت روزگار رو به زوال بیفتد.کاروانسرا در شمال شرقی رودخانه ایزدخواست بنا شده است و می گویند یکی از ۹۹۹ کاروانسرایی است که شاه عباس صفوی در دوران تبعیدش بنا کرده است. این کاروانسرا از لحاظ زیبایی و استحکام و وسعت یکی از کاروانسراهای نمونه در نوع و زمان خود است.

دلم سخت میگیرد از اینهمه نامردی روزگار.ایزدخواست با نام بزرگش چه محجور اینجا افتاده است.تکه زمینی رو به زوال شده است که هرروز شکافی عمیق تر و سخت تر بر پیکره خشتهای گلینش فرودمیاید.چوبها در حال پوسیدنند و موریانه ها به انها حمله کرده اند.دیوارها در حال فرو ریختن هستند و باد وحشی کویری هرروز زخم تازه تری بر بدنه پیرش به جا میگذارد.ایزدخواست دارد به سختی جان میکند.یعنی هیچ کس نیست مرهمی بر زخم این شهر 2000 ساله بگذارد؟یعنی هیچ کس نیست دلش برای این خاک بسوزد؟یعنی هیچ کس نیست ایزدخواست را به حرمت نام بزرگش بزرگ دارد؟؟؟

دلم برای اینجا میسوزد.

*برخی اطلاعات از پایگاه خبرگزاری مهر گرفته شده است.


 
بارسلونا(6)
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا

٨/١/٩٠-آخرین لحظه های حضور در بارسلونا

دیگر آخرین روز حضور در این سفر پربار و پرخاطره فرا رسیده است.همیشه لحظه های آخر سفر که فرا میرسد من و محمد امین میخواهیم لحظه ها را کش بدهیم و از تمام ثانیه های آن نهایت استفاده را ببریم.پس روز آخر سفر بعد از برگشت از مونسرات پیاده راه افتادیم در خیابانهای بارسلون به گشت و گزار...

پیاده روی در بارسلونا را نباید از دست داد.خیابانهای این شهر قدیمی اروپایی بسیار دلچسب است و خاطره آفرین.خصوصا وقتی به سمت میدان کاتالونیا و میدان کریستوف کلومب برویم.این میدان که یکی اصلی ترین میدانهای شهر بارسلوناست به مجسمه بزرگ و بلند کریستوف کلومبش معروف است که دقیقا در وسط ان واقع شده...

اطراف میدان کالسکه های قدیمی قرار دارند تا تورسیتها را با خود به گشت دور خیابانها ببرند.صدای گامهای سم اسبها بر سنگ فرش خیابانهای اطراف میدان کاتالونیا بخش به یادماندنی دیدار از این خیابان است.برای من همیشه خیابانهای سنگ فرش حسی از گذشته باشکوه را با خود دارد حسی که مرا به یاد گذشته هایی میندازد که من هنوز به دنیا نیامده بودم اما شاید روح ماجراجو و پر تلاطمم در انهاجاری بوده و خاطره سازی میکرده است.حیف که ما در شهر خودمان قدر این خیابانهای سنگ فرش را ندانسته ایم و هریک را از بین برده ایم.در اروپا سالانه هزینه خیلی زیادی میشود تا این خیابانهای سنگ فرش را به شکل قدیم خود حفظ کنند زیرا هرتکه از این سنگها میراث گذشتگان است و بخشی از هویت یک شهر.

معروفترین خیابان بارسلونا که همیشه و در هرزمانی از شبانه روز پرازدحام است خیابان "راس رامبلاس" است که به صورت مخفف "رامبلا" خوانده میشود.در این خیابان انواع رستورانها و کافه ها قرار دارند.هنرمندان خیابانی در جای جای آن دیده میشود.دکه های گل فروشی فضای خیابان را رنگین و معطر کرده اند.نقاشها در همه جای خیابان نشسته اند و سرگرم کشیدن پرتره توریستها و فروش تابلوهای زیبای خود هستند.رقصنده ها لابلای مردم میچرخند و میرقصند و آوار میخوانند.گروه های موسیقی و نوازنده های تک نفره در گوشه و کنار به اجرای آهنگ مشغولند.دست فروشها روی زمین به فروش اجناس خود میپردازند.

از همه جالبتر هنرمندانی هستند که خود را به شکلهای گوناگون میارایند و به نوعی به هنر پرفورمنس مشغولند.میتوانید اگر دلتان خواست به آنها پولی بدهید و عکسی یادگار از آنها بگیرید.

خیابان رامبلا شاید از محبوب ترین و جذاب ترین خیابان­های دنیا است. به جرأت می­توان گفت این خیابان از خیابان شانزه لیزه پاریس کم ندارد. این خیابان که طول آن به حدود 1300 متر می­رسد حد فاصل میدان مرکزی شهر یعنی میدان کاتالونیا و میدان کریستف کلمب قرار دارد. این خیابان در تمام مسیر مملو از جمعیت تماشاگر و کسانی است که نمایش­های مختلف انجام می­دهند. این خیابان از دو طرف در مسیر باریکی محل عبور و مرور اتومبیل­ها است اما در مرکز پیاده رویی بزرگی است که جمعیت در آن موج می­زند. غروب روزهای تعطیل در این خیابان غوغایی از جمعیت و فروشگاه و رستوران­ها و بارهای مختلف است.

پشت این کالسکه کودک مردی نشسته است.خود را به شکل نوزادی درآورده و از دهان خود صدای گریه و خنده کودک را درمیاورد.جمعیت زیادی را به طرف خود جلب کرده است و حرکات بامزه میکند.توریستها به خنده و شیطنت با او مشغولند.

تصمیم میگیریم به یکی از ده ها رستوران خیابان رامبلا برویم.رستوران "هارد راک" را انتخاب میکنیم.یکی از رستورانهای زنجیره ای و مهم آمریکایی که تقریبا در سراسر دنیا شعبه دارد.فضای رستوران هارد راک کاملا شاد و شلوغ است و با موسیقی سرسام آور راک و اتموسفری به شدت آمریکایی و گارسونهای جوون و شاد و شنگول عموما قدبلند و سیاه پوست که با لباسهای عجیب و غریب و رفتارهای ناآشنا برای امثال ما به پذیرایی مشغولند.محیط رستوران به حد سرسام آوری شلوغ و شاد و پرسروصداست.به در و دیوار آثاری از هنرمندان معروف راک آویزان است که به رسم یادگاری به رستوران هدیه کرده اند.چون لباسها و گیتارها و صفحه هایی از انها.خط نوشته ها و کفشها و خلاصه ده ها چیز دیگر.وسط رستوران هم یک شورلت آمریکایی از سقف آویزان شده است پایین.راستش را بگویم برای من ومحمد امین که خیلی با این فضاها همخون نیستیم محیط عجیبی بود اما برای یک بار دیدن و تجربه کردن کاملا میرزید. غذا هم سفارش "کومبو جومبو" دادیم وچیزی مانند اسمش عجیب و غریب که ملغمه ای از ده ها غذا بود و بسیار بسیار خوشمزه.

شب که شد بلیط یک کنسرت رقص فلامینگو را گرفتیم تا به عنوان آخرین تجربه سفر به اسپانیا از نزدیک با موسیقی و رقص فولکولور این کشور هم اشنا شویم.اصلا مگر میشود به اسپانیا سفر کرد گوش نسپرد به نجوای جادویی و عاشقانه گیتار فلامینگو و چشم ندوخت به ساق پاهای هنرمندانه رقصنده های اسپانیولی.

فلامنکو (به اسپانیایی: Flamenco) سبکی از آواز، موسیقی و رقص اسپانیایی است. این نوع موسیقی بیشترین تاثیر خود را از کولی‌های اسپانیا گرفته‌است. در شکل‌گیری و تکامل این سبک نمی‌توان از تاثیرگذاری موسیقی مورها و مسلمانان شمال آفریقا و حتی موسیقی عربی و موسیقی لاتین چشم پوشی کرد.

فلامنکو در حقیقت از ۳ قسمت رقص فلامنکو، آواز فلامنکو و گیتار فلامنکو تشکیل شده‌است. حرکات دست و پا در فلامنکو هر کدام بیان‌کننده تاریخ، داستان و یا افسانه‌ای می‌باشد که برای بیان کردن آن‌ها از حرکات و فرم‌های بخصوصی استفاده می‌شود. این رقص شباهت‌های بسیاری به رقص اعراب دارد. منشاء این نوع موسیقی از طبقات پایین جامعه اندولسی سرچشمه گرفته بود، از این رو موسیقی از وجهه هنری لازم در میان طبقات متوسط و بالاتر جامعه برخوردار نبود.

فرهنگ فلامنکو حاکی از شورش مردم تحت ستم است. اقوام مسلمان شمال آفریقا ملقب به مورها، اقوام گیتانو و یهودیان که همگی در گذشته از سوی تفتیش عقاید کلیسای اسپانیا مورد اذیت و آزار و تبعید واقع شده‌اند. اقوام گیتانو اساساً پایه‌گذار اولیه این شکل هنری بوده‌اند اما آن‌ها تنها دارای یک فرهنگ شفاهی هستند. آوازهای محلی‌شان از طریق اجرای مکرر آن در مجالس اجتماعی به نسل جدید منتقل شده‌است. این طبقات فقیر غیر چادرنشین جامعه اندولسی به‌طور کلی بی‌سواد بودند.

وقتی گیتاریست مینوازد صدای بم آن مرد در فضا پیچیده میشود.سرپنجه های قوی او بر سیمها کشیده شده و صدایی به نهایت جادویی بیرون میاید.مرد نعره میزند شکوه میکند ضجه میزند ناله میکند.اینها را میتوانید از زیر و بم صدای او حس کنید.مرد قصه ای تعریف میکند.قصه ای به زیبان اسپانیایی که ما نمیفهمیم اما از ناله ها و صدای زجر کشیده او میشود فهمید که دارد از رنج میگوید-از ستمی که سالهای سال بر مردمش رفته است.از فقر میگوید.از نجابت و شرف میگوید.از انسانیت و اصالت میگوید.

بعد زن وارد میشود با گامهایی به غایت محکم بر زمین میکوبد و خشم خود را نثار ظالمان میکند.در تمام زوایای صورت زن استقامت-خشم-رنج-فقر-ستم و ظلم طبقه حاکمه دیده میشود.در چرخش محکم و قوی دستهایش حکایت ضربه های ستمی که سالها دیده است هویداست.زن با نگاهش نفرت از ظلم را بیان میکند.با هرچرخش بدن از تاریخ کشورش میگوید.از مردمش حرف میزند و ظلمی که در تاریخ بر آنها رفته است را فریاد میکند.زن و مرد غوغا میکنند...

رقص فلامینگو سراسر حکایت است.قصه ای در خود دارد که هر چرخش و هر حرکت دست و بدن بخشی از این قصه را بیان میکنند.این رقص با آن موسیقی کولی وار و آن آوازهای باشکوه بسیار اصیل و فراموش نشدنی است...

*****

خوب سفر ما به پایان رسید.باید اسپانیا را رها کنیم و به سر خانه و کاشانه خود برگردیم. تا روزی دیگر و سفری دیگر و "بیا تا برویم" دیگر خدا نگهدار...


 
بارسلونا(5)
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا

٨/١/٩٠-بارسلون-Montsserat

امروز آخرین روز حضور در اسپانیاست.به دیدن طبیعت میرویم.جایی نزدیک بارسلونا که در ناحیه کاتالان واقع شده است.این منطقه را "مونت سرات" مینامند.Mont در زبان اسپانیایی معنی کوه میدهد و Sserat یعنی دندانه دار.یعنی کوه های دندانه دار که به خاطر شکل کوه های این منطقه به ان گفته میشود.

اطراف این کوه ها را تماما درختان زیتون گرفته است و پارکهای ملی و رودخانه "جابر گیت" هم از اینجا جاری است.باید از این کوه بالا رویم.کوهی که 717 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و 1235 متر بلندترین نقطه کاتالان در آن واقع شده است.درآن بالا کلیسای معروف Benedictine قرار دارد.با تله کابین کوه مون سرات را بالا میرویم.برای دیدن این کلیسا و مجسمه معروف Black Virgin ... 

کلیسای بندیکتین کلیسای معتبری برای همه مسیحیان جهان است و خصوصا برای مردم اسپانیا که بسیاری از مردم حداقل ماهی یک بار رنج سفر به این نقطه را به جان میخرند تا به دیدن این کلیسا و مجسمه مریم مقدس ان بیایند.هرروز راس ساعت 11 صبح و 7 بعداز ظهر در اینجا مراسم مذهبی و رسمی برگزار میشود.

بندیکتین شعبه ای از دین مسیحیت است.سال 1818 اسقفهای بندیکت در این مکان کلیسایی ساختند و داخل ان را با حجره هایی برای تحصیل اسقفها آماده کردند.روزی روزگاری درون این سالن سرپوشیده هاله ای از پیکره مریم مقدس را روی سنگی مشاهده کردند و از ان به بعد اینجا به محل متبرکی از ان بانو تبدیل شد.هنوز هم آن هاله روی همان سنگ درون این راهرو دیده میشود که آن را به توریستهای مشتاق نشان میدهند.

به مرور زمان کشیشهایی از سراسر کشور آمدند و در اطراف کلیسای مونت سرات ساکن شدند و داخل کلیسا هم مدرسه دائمی برای کشیشها و اسقفهای بندیکت ساختند.یک تور مسافرتی برای  مسیحیان سراسر جهان وجود دارد که از فرانسه شروع و به پرتغال ختم میشود. در این سفر زیارتی در پاریس به دیدار کلیسای نوتردام میروند.سپس به بارسلونا آمده و این کلیسا را زیارت میکنند.انگاه به میلان رفته و از نزدیک کلیسای دوئومو را میبینند و در آخر هم به پرتغال رسیده و کلیسای فاتیما را زیارت میکنند.

اما مهمترین و بارزترین دیدنی این کلیسا مجسمه Black Virgine و یا "مدونای سیاه" است.مجسمه ای از حضرت مریم (بانوی باکره) که حضرت مسیح روی پای او نشسته است و در یکی از دستهای بانوی مقدس گویی گرد طلایی قرار گرفته است.مردم که به دیدن این مجسمه میایند لحظه ای فرصت دارند تا به چشمهای بانوی سیاه خیره شوند و از ته دل آرزویی بکنند و به گوی درون دست او دست بزنند و به امید برآورده شدن نیتشان اینجا را ترک کنند.

در زبان اسپانیایی مدونا همان نام حضرت مریم است و مدونای سیاه اشاره به رنگ تن مجسمه دارد که کاملا سیاه است.اسپانیاییها معتقدند که این مجسمه از روز اول سیاه نبوده و به مرور زمان طی 300 سالی ک مجسمه در مجاورت دود شمعهایی قرار داشته تا همواره روشن باشند و مجسمه را در نور نگهدارند از دود حاصل از ان شمعها به این رنگ تبدیل شده است.بعضی دیگر هم معتقدند که مجسمه از دود حاصل از اتش سوزی که قرنها پیش در کلیسا رخ داده سیاه شده است.

بعضی از کاتالانهای متعصب منطقه معتقدند که این مجسمه در اولین روزهای مسیحیت از کوه های اورشلیم تهیه شده و بعدها به اینجا آورده شده است.اما سبک مجسمه نشان از دوره رونسانس در قرن 12 میلادی میدهد.

از روبروی مجسمه میتوانید راهروی وسیع و باشکوه کلیسار ا ببینید که به سبک رونسانس ساخته شده است.گنبدهای هلالی شکل و فرسکهای زیبایی سقف و تالار را آرایش داده است.مجسمه های باشکوهی از حواریون و افراد مقدس مسیحی دورتادور کلیسار و داخل ان دیده میشود و پنجره های نقاشی شده نور و رنگ را به بازی میگیرند.ارگ بسیار باشکوه و بزرگی در وسط کلیسا قرار دارد.

حدس میزنم کسی برای داشتن فرزند نذر باکره سیاه کرده است و وقتی نذرش برآورده شده است این عروسک را به همراه دسته های گل نثار بانوی مقدس کرده است. این تصویر به دلم نشست .انگار عروسکش زنده بود و حرف میزد.اینجا میتوان خلوص نیت را دید و همین خلوص ایمان و پاکی روح است که همیشه در اماکن مذهبی من را منقلب میکند.

قبرهای زیادی از مقدسین و متبرکین در محوطه کلیسا قرار دارند که با مجسمه های زیبا و هنری ساخته شده اند.هریک از این مقبره ها خود یک اثر هنری محسوب میشود.با سنگهای مرمر و ارزشمند در سبکهای مختلف هنری که نشان از دوره ساخت این مقبره ها دارند.


 
بارسلونا(4)
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا

٨/١/٩٠

قبل از هرصحبتی میخواهم این پست را به روح بزرگ آقای ناصر حجازی تقدیم کنم. نمیدانم او هم بارسایی بود یا نه اما به هرحال دلم میخواهد در روز به خاک سپاری  این مرد بزرگ فوتبال ایران پست مربوط به بازدید از ورزشگاه تیم بارسلونا را به او تقدیم کنم. یادش و روحش گرامی باد.

ورزش در بارسلونا قدمتی طولانی دارد.این شهر در سال ١٩٩٢ میزبان المپیک تابستانی و در سال ١٠٨٢ میزبان فوتبال جام جهانی بود.باشگاه FC Barcelona یکی از بزرگترین باشگاه های اروپاست که 2 بار برنده لیگ قهرمانی اروپا شده است.تیم فوتبال این باشگاه طرفداران زیادی در جهانن دارد(یکی از دوآتیشه ترینهایش هم خودم هستم-زنده باد بارسا-زنده باد آبی اناری)این تیم قدر برای خودش یک ورزشگاه اختصاصی به نام نیوکمپ (Camp Nou) دارد که مسابقات خانگی و کلیه تمرینهایش در آنجا برگزار میشود. پس بی دلیل نخواهد بود که من با شور و شوق فراوان از اولین روز ورودم به بارسلونا سراغ این ورزشگاه را بگیرم.

ورزشگاه کمپ نو («میدان جدید»)  از زمان احداثش در سال ۱۹۵۷، محل انجام بازی‌های خانگی تیم فوتبال بارسلونا است. این استادیوم جزو استادیوم‌های ۵ ستاره یوفا بوده و تاکنون میزبان مسابقات بسیاری در رده‌های بالای بین‌المللی و فینال‌های لیگ قهرمانان اروپا  که آخرینش به سال ۱۹۹۹ مربوط است، بوده‌است. گنجایش این ورزشگاه ۹۹٫۳۵۴ نفر است، که آن را تبدیل به بزرگترین ورزشگاه اروپا و یازدهمین ورزشگاه بزرگ دنیا می‌کند. اسم رسمی آن، «استادی دل اف سی بارسلونا» (استادیوم باشگاه فوتبال بارسلونا) بود که در سال ۲۰۰۰ با رای اعضای باشگاه مبنی بر تغییر نام آن به لقب محبوب کمپ نو، این نام به عنوان نام رسمی ورزشگاه انتخاب شد

داخل مجموعه که میشویم ابتدا به دیدن موزه  «ال موزئو دل بارسا»، پر بازدید کننده‌ترین موزه کاتالونیا میرویم که از آن سالانه حدود ۱٬۲۰۰٬۰۰۰ نفر بازدید می‌کنند. این موزه در سال ۱۹۸۴ گشوده شد، زمانی که جوزپ لوئیس نونز ریاست باشگاه را بر عهده داشت. طبق معمول موزه فوتبالی دنیا ابتدا شرحی از تاریخچه آن تیم را مشاهده میکنیم.از توپ های زمان شاه وزوزک بگیر تا لباسهای عهد دقیانوس بازیکنان بارسا.کتابچه های قدیمی تاریخچه و اطلاعات آن-دست نوشته های بازیکنان تیم و امضاهای آنها و خلاصه یک عالمه وسیله نوستالوژیک برای پیرمرد-پیرزنهای فوتبالی.

علاوه بر آنها موزه حاوی ۱۴۲۰ قطعه مربوط به تاریخ باشگاه فوتبال بارسلونا است که ۴۲۰ عدد آن جام‌ها و مقام‌هایی است که بارسلونا در طول سال‌ها کسب کرده‌است.اینجا هم شما میتوانید از نزدیک تک تک این جامها را ببینید و با آنها عکس یادگاری بگیرید.

و باز هم لباسهای بازیکنان معروف تیم به همراه امضاها و دست نوشته های آنها روی پیراهنهایشان.

داخل موزه ال سی دی های بزرگی قرار دارد که در هرلحظه بازیهای مختلف تیم بارسا را در سالهای مختلف نشان میدهد.میتوانید بازیکنان مورد علاقه تان را از روی صفحه کامپیوتری انتخاب کرده و ال سی دی منتخبی از بهترین گلهای او را به شما نشان میدهد.

مسی اعجوبه-محبوب قلبها-بازیکنان اول تیم بارسا که وقتی توپ به زیر پایش میرسد کولاک میکند.عکس بزرگی از او با کفشهای طلایی که برنده شده است در معرض دید عاشقانش قرار دارد.

و اینجا همان جاییست که بازیکنان می ایستند در مقابل ده ها میکروفن و دوربین و با خبرنگاران مصاحبه میکنند در حالیکه دیوار پشت آنها برندهای حامیان مالی تیم را نشان میدهد.

و رخت کن بروبکس تیم بارسلونا-جایی که لباس عوض میکنند و در فاصله دو نیمه اینجا مینشینند و خستگی در میکنند و به حرفهای مربیشان گوش میدهند.

جالب است بدانید که داخل ورزشگاه یک کلیسای کوچک هم وجود دارد تا تیم بارسلونا قبل از هر بازی در آنجا دعا بخواند و برای پیروزی در برابر حریف از کلیسا مدد بگیرد.

ما را به کنار زمین میبرند.حس قشنگی دارد در کنار زمین بارسلونا نشستن و تنها چند قدم با چمن سبز ان فاصله داشتن.جاییکه ساقهای قوی مردانش میدوند و هیجان میافرینند.

و این بالا همان جاییست که خبرنگاران و مفسران فوتبال مینشینند تا مسلط به زمین چمن باشند و در عین حال از ال سی دی هایی که مقابل هریک از آنها قرار دارد بازی را ببینند و گزارش تهیه کنند.

اینجا هم یک سینمای بزرگ بود که میتوانستیم بنشینیم و نماهایی از بازیهای بارسا را نگاه کنیم.

اینجا به صورت سمبلیک چهره هایی از طرفداران تیم قرار دارد با نامهایشان که همه با هم سرود پیروزی بارسا را سر داده اند.همان شعر معروف و آهنگینی که در حین بازی از سوی جایگاه طرفداران شنیده میشود.

و بالاخره نمایی 3 بعدی از ورزشگاهی در دست احداث برای تیم محبوب آبی- اناری.


 
بارسلونا(3)
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به اسپانیا

٨/١/٩٠-دهکده Poble Spanyol

دهکده "پابلو اسپانیول" در سال 1929 ساخته شد.در آن سال این محل یک نمایشگاه موقت بین المللی  برای غرفه های صنایع هنری بود که بعد از نمایشگاه دیگر هیچ گاه برچیده نشد و به همان شکل یک دهکده سنتی و قدیمی در وسط شهر بارسلون باقی ماند.

مساحت این دهکده 49000 متر مربع است که مثل یک دهکده حقیقی شامل کوچه پس کوچه و خانه و مغازه و هرچه که فکرش را بکنید هست.هدف ابتدایی ساخت این نمایشگاه ارایه محیطی واقعی از معماری و هنر تمام کشور اسپانیا بود.به همین دلیل در ابتدا 117 ساختمان و خیابان و میدان در این شهرک ساخته شد.تمام این فضاها و غرفه ها یادآور معماری خانه ها-اصول زندگی-فرهنگ و هنر کل کشور اسپانیا هستند هر محله این دهکده به یکی از مناطق و استانهای اسپانیا اختصاص داده شده است.

13 ماه ساخت این مکان به طول انجامید تا برای 6 ماه نمایشگاه بین المللی در ان اجرا شود.به قدری استقبال مردم از این دهکده سنتی زیاد شد که تصمیم گرفتند برای همیشه این مکان را برای بازدید عموم و خصوصا توریستها قرار دهند.اینجا مثل یک موزه سرباز در فضای آزاد است که میتوانید ساعتها از شلوغی مرکز شهر فرار کرده پا به درون آن گذاشته و خود را در اسپانیای قدیم با همه آداب و رسومش حس کنید.

از همه جالبتر مغازه های صنایع دستی این دهکده است.اسپانیا از جمله معروفترین کشورهای اروپایی در صادرات پارچه-پوشاک-کفش-چرم-جواهرات -سرامیک و ... است.در هر کوچه پس کوچه این دهکده میتوانید زنان و مردان هنرمندی را ببینید که در مغازه های نقلی و بسیار تمیز و اراسته شان نشسته اند و به شما خوش آمد میگویند و سرگرم هنروری هستند.میتوانید وارد تک تک این مغازه ها بشوید ساخت اشیای هنری را از نزدیک ببینید با هنرمندانشان گپ بزنید و حتی عکاسی کنید بی انکه مجبورتان کنند حتما از انها چیزی بخرید.

یکی از بزرگترین هنرهای اسپانیایی ساخت کاشی و سرامیک و شیشه های رنگین است.در کنار اینها میتوانید کوره های ساخت ظروف شیشه ای و نحوه ساخت آنها را ببینید.درواقع داخل این مجموعه 40 کارگاه های کوچک ریسندگی-شیشه سازی- سرامیک سازی-بافندگی-جواهرسازی و غیره وجود دارد.قیمتهای این صنایع دستی دامنه متفاوتی دارند میتوانید تا حد بودجه خود از دهکده پابلو اسپانیول سوقاتیهای خوشگل و ارزانی تهیه کنید که هریک به تنهایی میتوانند نماینده فرهنگ اسپانیایی باشند.

این دهکده زیبا شامل خانه ها و کوچه های روستایی میشود.درختان کوچک و بزرگ نارنج لابلای این خانه ها فضا را معطر کرده اند.گلهای بهارنارنجی که روی سر شما میریزد و شمعدانیهای پشت پنجره های خانه ها شما را به نشستن و آسودن دعوت میکنند.

از پله ها بالا و پایین میرویم.دهکده را میگردیم و ده ها عکس میگیریم.کنار خانه های روستایی که انگار کیلومترها شما را از زندگی شهری دور میکنند.باورش سخت است که این فضای دلنشین و آرام روستایی تنها یک دیوار با قلب شهر بارسلون فاصله دارد.

تمام المانهای شهرها و روستاهای قدیمی اسپانیا در این دهکده کوچک لحاظ شده است. اینجا حتی کلیسا هم دارد که ظهر ناقوسش را به صدا درمیاورد و به یادمان میاورد که وقت نهار است.ده ها رستوران کوچک و کافه برای همه سلایق توریستها در این مجموعه به ارایه انواع و اقسام غذاهای اروپایی مشغولند.هرکس با توجه به ذائقه اش میتواند نهاری برای خود دست و پا کند.

و در آخر در دل این مجموعه موزه کوچکی هم وجود دارد که میتوانید وارد ان شوید و از کارهای هنری لذت ببرید.تمام آثار متعق به هنرمتدان معاصر بزرگ اسپانیا هستند مثل پابلو پیکاسو و نمیدانید چه کیفی دارد از نزدیک کارها-تابلوها-طرح ها و حتی سرامیکهای دست ساز پیکاسو را دیدن...