روستای چک چک
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90 - ادامه سفر یزد -روستای چک چکو

سال 652 میلادی است.اعراب دیگر ایران را گرفته اند.یزدگرد آخرین شاه ساسانی به دست آسیابانی در مرو کشته شده است.سلسله ساسانی پس از 426 سال منقرض میگردد.تیر آخر بر کالبد پیکره خانواده یزدگرد مینشیند.دیگر کسی نیست تا ایران را و آنها را از هجوم اعراب برهاند.متجاوزان به انها نزدیک و نزدیک تر میشوند.حلقه محاصره به یزد میرسد.خانواده میدانند که اگر بمانند همه با هم کشته میشوند ولی اگر بگریزند شاید نیم امیدی به رهایی باقی بماند.پس کتایون(همسر یزدگرد)-اردشیر و هرمزان(پسران یزدگرد)-شهربانو-پارس بانو-مهربانو-نازبانو و نیک بانو(دختران یزدگرد) آخرین وداع را با هم کرده و هریک به سویی میگریزند.قصه امروز من داستان نیک بانو خواهد بود.

نیک بانو از مروارید (کنیز خود) در بیایان وداع کرده و به تنهایی راهی شرق اردکان میشود تا به کوه های سربه فلک کشیده ای میرسد که امروز چک چک نامیده میگردند.نیک بانو خسته و گرسنه و تنهاست.خاندان اصیلش ویران شده اند.هیچ کس را ندارد وسایه سیاه سپاهیان اعراب بنزدیک و نزدیکتر میشود.دست تجاوز به سوی او است.نیک بانو دیگر امیدی ندارد.پس رو به اهورا مزدایش میکند و با عمق وجود میخواهد که خداوند او را در اینجا از نگاه دشمن متجاوز در امان دارد.کوه شکاف میخورد و نیک بانو برای ابد در دل کوه چک چک آرام میگیرد.

حالا ما راهی دیار نیک بانوییم.روستای چک چکو در 30 کیلومتری اردکان و در آغوش کوه های اردکان و انجیره خفته است.اینجا دیگر زیارتگاه زرتشتیان هم شده که هرساله در 24 خرداد به مدت چهار روز در آن جمع شده و به نیایش میپردازند.

از کوه که با ماشین بالا روید تازه به پای چک چک میرسید.حالا دیگر باید پیاده شد و بقیه مسیر را با پای پیاده طی کرد.ارتفاع پایین کوه تا ساختمان اصلی در حدود 60 متر است که این مسیر توسط صدها پله توسط زائرین و بازدید کنندگان طی می شود.

اینجا را پیر سبز هم مینامند به خاطر وجود این درخت چنار هزارساله.گویی نیک بانو در لحظه غایب شدن عصای چوبی خود را به زمین میندازد و از دل عصای این بانوی نیک سرشت درختی تنومند سبز میشود و بر آرامگاه ابدی نیک بانو تا ابد سایه میفکند.  

به معبد اصلی چک چک میرسیم.دو درب برنزی بزرگ گشوده است و زائرین را به درون میخواند.کفشهایمان را درمیاوریم و دمپاییهای تمیزی را به پا میکنیم.کف زمین بسیار سرد و خیس است.حالا میتوان فهمید که چرا به اینجا چک چک میگویند.

از زیر صخره های بزرگ کوه قطره های آبی سرد به زمین میچکد و اینجا را به خاطر همین قطره ها چک چک نامیده اند.در دل کویری چنین بی آب و علف وجود چشمه ای همیشه زنده و درختی همیشه سبز به معجزه میماند.شاید این درخت گیسوان زن ایرانی باشد که پشت این کوه ها نشسته و تا ابد به سرزمینش مینگرد و اشک میریزد و اشکهایش را کوه به ما هدیه میکند.شاید این قطره ها از چشمها نیک بانو جاریست که تنها و بی یار تا ابد همنشین کوه و کویر شده است.شاید... 

آتشی بزرگ شعله میکشد و غمهایمان را آب میکند.تا این اتش زنده بماند خاطره نیک بانو نیز زنده خواهد ماند.شمعها میفروزند و معبد کوچک نیک بانو را روشن نگه میدازند. انار سرخی گونه های نیک بانو را به یادها میاورد و بوی خوش عنبر که در فضا پیچیده است تن پاک زن ایرانی را.من فکر میکنم نیک بانو در تمام اجزای این اطاق تکثیر شده است.

مینشینم پشت این میله های مشبک و خیره میشوم به دورهای دوری که جاده های زیر پای نیک بانو بوده اند.راهی سخت و سنگین برای پاهای کوچک شهزاده ایرانی. جالب است که قصه ها میگویند در آن دور دستها روزگارانی خیلی دور تر از تاریخ دریا بوده -همین پایین زیر پای ما که حالا تبدیل به شوره زاری شده است.دریا یا کویر نمیدانم اما این را خوب میدانم که اینجا خیلی زیباست چه از آب موج بردارد چه از رمل.

از میان تنه چنار هزارساله که بخشی از آن به معبد رخنه کرده است میشود نخهای رنگارنگی را دید که زائرین به آن دخیل بسته اند که شاید خداوند به حکم دل بی ریای نیک بانو حاجت روایشان سازد.چه خرافه زیبایی اگر نام خرافه بر آن نهیم. یاد این شعر میفتم که: می دانم ســــــبزه ای را بکنم خواهم مُــــرد

با لبهایی خاموش و دلی گرفته راهی اردکان میشویم و نهار را درآنجا صرف میکنیم. دیگر سفر کویری ما به آخر راه رسیده است.یک بار دیگر باید راه رفته را برگشت.غروب که نزدیک میشود ما هم به خانه هایمان نزدیک میشویم و با آمدن شب خاطره های سفر را زیر ور و میکنیم.از میان همه آنها یاد نیک بانو بیشتر و بیشتر بیرون میزند. انگلار بخشی از خود را به دستهای ما سپرده است تا ما هم او را به شما بسپاریم. یاد نیک بانو را زنده نگه داریم.

خداحافظ


 
خرانق
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

ادامه سفر به یزد-آبان 90-خرانق

از دور دیوارهای کاهگلی شهری قدیمی دیده میشود.خسته هستیم و غبار کویر بر سروروی ما نشسته است.پس دیدن این قلعه قدیمی مثل دمیدن نفسی تازه در جان ما میماند گرچه گویی هیچ جنبنده ای در ان وجود ندارد.ماشین را راهی_ راهی خاکی میکنیم و در کنار این دژ قدیمی پیاده میشویم.تنها میدانیم اینجا خرانق است.نه تابلویی وجود دارد که قصه این دیوارها را بگوید و نه ادمیزاده ای که ما را با خود به گذشته های قلعه ببرد.

پس خود با پای خود از دروازه تاریخ میگذریم و قدم در کوچه های خالی میگذاریم. خستگی خود را زیر سایبان های کوچه های کویری به در میاوریم و در پیرنشینها دمی مینشینیم و آفتاب را مهمان دل بیقرارمان میکنیم.دست بر کاهگل میکشیم و زنده میشویم.

اینجا خرانق است.زادگاه خورشید در افسانه های محلی.اما چه بی کس به امان خدا رها شده است.خالی از هر غیر و لاغیر.هنوز چون نگین زمردی سبز بر تارک خاکی رنگ کویر میدرخشد.کوه دارد و آب دارد و چشمه در ادامه دشتی به نام کویر مرکزی.و از همه مهمتر تاریخ دارد به قدمت هزاران سال حادثه که از بخت بد امروز خالی از سکنه شده  است.گرچه نگاهکی به آن میشود به خاطر معادن اورانیم نزدیک به آن...

 

خرانق که در 80 کیلومتری شهر یزد و در مسیر جاده اردکان به طبس قرار گرفته جزیی از شهرستان اردکان محسوب میشود.میتوان به جرات گفت که یکی از سایتهای بسیار مهم و تاریخی ایران است که متاسفانه توجه زیادی به آن نمیشود گرچه قدمت چند هزارساله دارد و تا دلتان بخواهد دیدنیهای کهن.در گذشته های دور این مکان مردمانی ثروتمند داشته و از این رو همیشه در معرض تاخت و تاز بیگانگان بوده است.به همین دلیل قلعه تسخیر ناپذیر در آن ساخته بودند تا در مواقع نیاز به آن پناه ببرند.

متاسفانه امروز تقریبا همه جای خرانق خالی از سکنه است.درهای خانه ها باز و پنجره ها رو به ناامیدی گشوده شده.دیگر هیچ دستی نیست که حجابی بیندازد بر چهارچوب قابهای خالی .دیگر پنجره ها هیچ صورتی را قاب نخواهند گرفت تا ابد. دیگر هیچ کس در کوچه پس کوچه های خرانق نغمه زندگی سر نخواهد داد.دیگر هیچ کودکی کودکیهایش را در کوچه های خاکی شهر نخواهد پیمود.دیگر خرانق خوابیده است...

 و ما پا به قلعه خسته خرانق میگذاریم که چهار هزار سال است آرام غنوده و شاهدی است بر گذر تاریخ در لحظه لحظه این شهر.قلعه ای که در دوران ساسانی بروبیایی داشته و هیاهو لحظه ای ترکش نمیکرده و امروز انقدر در سکوت غرق شده که دیگر یادش نمیاید حرفها را.

پایه و اساس خرانق همان قلعه باستانی آن است که برخی مورخان، قدمت آنرا به 4000هزار سال پیش نسبت میدهند.گویی در گذشته خرانق را خورانق به معنی زادگاه خورشید مینامیدند و اگر قدمت هزاران ساله آن را باور کنیم یعنی شاید دوران مهرگرایی ایرانیان پس احتمال وجود دارد که اینجا را مورد ستایش قرار میدادند که با مهر پیوند خورده بود.

پا که به قلعه میگذاریم با کوچه هایی تودر تو روبرو میشویم که تنگ در کنار هم آرمیده اند.این کوچه های باریک مکان مناسبی بوده که دزدان را گیر بیندازند و دست غاصبان را کوتاه کنند.قلعه یک هکتاری ! خرانق  6 برج دیده بانی دارد و دیوار دفاعی دورتا دور آن را فرا گرفته است.

از آنجاییکه قلعه در بالای تپه ای واقع شده است از میان درگاه های گاه سالم آن نمای کل منطقه پیداست.تا دوردستها میشود رد زندگی را در گذشته های دور جستجو کرد. و میشود روزی را به یاد آورد که از همین درگاه کسی که امروز دیگر نیست هرروز بالا و پایین رفتن خورشید را از سرزمین آفتاب مینگریسته است.

گویی در این قلعه 80 خانه خشتی گلی وجود داشته یا سقفهایی از چوب و الیاف و پوشال که به مرور بر اثر خالی شدن از سکنه رو به ویرانی نهاده اند.خانه ها عموما 2 یا 3 طبقه اند و حتی جاهایی تا 4 طبقه هم پیش رفته اند.خانه ها با پله کانهایی به هم ربط دارند.یک جور آشنایی همسایگی و هم دل و همیار بودن.

 

 دور تا دور قلعه نیز کانال آب برای حفاظت از آن حفر شده است .این قلعه دارای 4 دروازه به نامهای دروازه بالا، پایین، رضاخان سرداری و خالو است و اطراف قلعه کوچه های باریک و پیچ در پیچ است که معروف ترین آن کوچه گرگ است.

 

گرچه دیوارها خراب شده اند.گرچه خانه ها بی در و پیکرند.گرچه پله کانها دیگر پله ای ندارند و صاف شده اند.گرچه کاهگلها ریخته اند و جز خاک -باد هیچ نفسی را جا به جا نمیکند.اما خرانق هنوز میدرخشد.

هروقت صحبت از منارجنبان میشود همگی یاد منارجنبان معروف اصفهان میفتیم.کمتر کسی است که بداند در خرانق یک منارجنبان قدیمی تر از اصفهان وجود دارد که به امان خدا رها شده و رو به فراموشی است.دل آدم برایش میسوزد که هیچ کس نیست دستی از سر مهربانی بر پیکر پیرش بکشد.

این منار جنبان بر فراز مسجد جامع و تکیه قلعه خرانق ساخته شده است و جوانترین جزء قلعه محسوب میگردد که در دوران سلجوقی ساخته شده است.گویی در آن زمان این مناره علاوه بر کاربرد اذان به عنوان فانوس دریایی خرانق هم کاربرد داشته است. یعنی بالای ان اتش میفروختند تا مسافران مانده در راه را به سوی قلعه هدایت کنند.

این مناره نسبتا بلند و قطور است که دارای 3 طبقه و دو ردیف راه پله میباشد.یک ردیف راه پله برای آنکه بالا میرود و ردیف دیگر برای آنکه پایین میاید تا با هم برخورد نکنند.

بچه ها تصمیم میگیرند که از منار بالا بروند.اما در میانه های راه در میان مناره گیر میکنند و دیگر نه راه پیش برایشان باقی میماند نه راه پس.لطفا اگر قصد بالا رفتن از مناره را کردید قبل از آن به ابعاد خود توجه داشته باشید!!!!!

زیر منارجنبان خرانق مسجدی وجود دارد که داخل آن گویی در حال تعمیر کردن است. گرچه مرمت افتضاحش بر پیکر تاریخی آن لطمه زده بود.من نمیدانم چرا هنگام مرمت آثار باستانی معمولا توجهی به نوع معماری گذشته آن و مصالح به کار رفته بومی نمیشود تا این طور مسجدی قدیمی در ذوق نزند!!!!!

از مسجد که بیرون آمدیم بالاخره با اولین موجود زنده خرانق برخورد کردیم.البته میزبان خوبی نبود.از حضور ما معذب گشت و دمش را روی کولش گذاشت و به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد.

و اما معجزه خرانق دیدن درختهای زنده انار بود که در پاییز هزاررنگ فانوسکهای سرخ خود را آویخته بودند.و چه جالب مینمود در حیاطهای خانه های مرده درختی هنوز نفس میکشید و این یعنی امید به اینکه خرانق را هیچ گذر زمانی نخواهد کشت.

 خسته شده بودیم.در کنار یکی از همان پیرنشینهای خانه کویری لمیدیم و به ساکنانی اندیشیدیم که تا همین چند وقت پیش هنوز امیدوار به شهرشان در اینجا زندگی میکردند و از بس هیچ کس به فریاد آنها نرسید دست آخر خانه و کاشانه را به امان خدا رها کردند و سر از شهرهای بی تاریخ و هویت درآوردند.دوست دارم بدانم صاحب این خانه زیبا حالا کجاست و چه میکند و آیا یادی از زادگاه خورشیدش دارد؟

پای از قلعه تاریخی که بیرون میگذاریم  رو در روی خود کاروانسرای قدیمی خرانق را میبینیم. کاروانسرایی که از دوران قاجار به جای مانده است و گویی مکانی زایرسرا بوده سر راه مسافران خسته مشهد.امروز اما شکر خدا آن را بازسازی کرده اند و در برخی فصول و زمانهای خاص از ان به عنوان رصدخانه برای عاشقان آسمانهای کویری استفاده میکنند.

فکر کن که شبی در دل تاریخ هزارساله بخوابی و رو به آسمان محدبی آن ستاره بچینی. چه حالی میدهد ها...


 
یزد(8)
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-خداحافظ شهر ایزدان!

صبح روزی رسیده که ما دیگر باید شهر ایزدان را ترک کنیم.روز پایانی سفر همیشه برای من یکی از پربارترین روزهای سفر خواهد بود.این بار نیز چنین است خواهید دید که که چه دیدنیهایی را با هم در این روز آخر کویر نوردیمان در خواهیم نوردید.فکر نکنید که آخرین پست این سفر رسیده است ها.حاشا که این طور باشد ما مرد رفتن و رفتنیم.پس دنبال من بیایید....

بعد از خوردن صبحانه و تسویه حساب با هتل لاله گلشن به حیاط و فضای زیبای آن آمدیم تاآخرین گپ و گفتمانمان را نیز با این خانه قدیمی کرده و راهی دیارهای دیگر شویم.یکی از کارمندان خوش ذوق هتل وقتی علاقه ما به عکاسی و نگاه کنجکاومان به معماری هتل را دید پیشنهادی کاملا دوستانه داد.که دنبال او راه بیفتیم و زوایای دیگری از هتل را ببینیم که در آن بخشها به روی مسافران بسته است و یک جورهایی اندرونی هتل محسوب میشود. ما هم از خدا خواسته با دوربینی بر دوش و نگاه هایی حاضر به یراق برای تاختن و دیدن به دنبال این یزدی مهربان راه افتادیم.

گشت درون هتلی ما از پشت بام آغاز شد.جایی که باید پله های سنگی و باریکی را گرفته و بالا میرفتیم و ناگهان خود را در فضایی روشن میدیدیم.آسمانی به شدت آبی بر ما سایه انداخته بود و تا دورهای دور خانه هایی از جنس خاک و رس و کویر در دیدرس ما. حالا میشد از بالا خانه های قدیمی یزد را در دل محله های خاکی رنگ دید با صدها بادگیر بلند و گنبدهای آجری رنگ که در تلاقی آبی آسمان کویری تونالیته زیبایی ساخته بودند بسیار هنرمندانه و جذاب. در این بالا میشد خدا را هم در شهر ایزدان نزدیک تر دید.حس خوبی داشت.

فقط اگر زمان را کمی به عقب میبردیم شاید مردان ما با سنگ به پایین پرت میشدند که داشتند از بالای پشت بامی خانه های مردمانی با غیرت را میدیدند که این از نظر یزدیهای متعصب گناه کمی محسوب نمیشد.

از بالای پشت بام بهتر میشود پلان یک خانه قدیمی را فهمید.و ما از این پشت بام آجری خم شده ایم به روی حوضی به شدت آبی که در این صبح پاییزی با جهش آب فواره فضای حیاط اندرونی را تلطیف میسازد.قبلا هم گفته بودم که خانه های قدیمی ایران معمولا بعد از عبور از در اصلی ما را به یک هشتی میرساند که آن هشتی با درهایی بین یک تا هشت در ما را به حیاطهای مختلف عمارت وصل میکنند.

حیاط مرکزی قلب ساختمان است که در هرسمت آن ایوانهایی روبه حوض وسط حیاط باز میشوند.در عکس به راحتی میشود آنها را دید.هریک از این ایوانها مجموعه اطاقهای عمارت را در خود جای داده اند.میتوان تصور کرد که در رزوگاران گذشته در هر خانه ای اینچنینی چند خانواده پیوسته امکان سکونت داشتند.یاد سریال "پدر سالار" میفتم...

معمولا دور تا دور حیاط باغچه هایی قرار میدادند که با توجه به اقلیم آن منطقه درختان سرسبز و زیبایی آن را میاراسته و معمولا در مناطق کویری چون یزد درختان انار و گلدانهای گل محمدی و شمعدانی عناصر زینت دهنده آن هستند. اما یکی از این حیاطها که سرسبزتر و زیباتر است به حیاط نارنجستان خوانده میشود.در کتاب فرهنگ مهرازی ایران، نارنجستان چنین تعریف شده است: میان سرایی که می توان آنرا سر پوشیده کرد و در باغچه ی آن در ختان نارنج و غیره پرورش داد.

این حیاط نقلی در مجموعه اندرونی عمارت علاوه بر تامین نور فضاهای اطراف امکان نگهداری گیاهان حساس به فصول سرد را ایجاد میساخته.اما چون کوچک بوده در شبهای زمستانی کویر هم هوایی گرمتر را در دل خود نگهداری میکرده.کاربرد این حیاط های نارنجستان خیلی جالبه.از آنها درمهمانیها ی بزرگ عروسی معمولا استفاده میشده و این نارنجهای روی درختان چون گویهای چراغهای نورانی درختان را آرایش میداده اند.

بالاخره دل از هتل-عمارت قدیمی- گلشن میکنیم و راهی مقاصد بعدیمان میشویم.سر راه باید از میدان مارکار عبور کنیم.یکی از میادین قدیمی و زیبای یزد با برج ساعتی در وسط. مجموعه این میدان، مدرسه مارکار و پرورشگاه مارکار با هزینه پشوتن جی دوساباهای مارکار که از زرتشتیان ساکن هند بود ساخته شده‌است و هنوز برای هزینه‌های جاری آن‌ها از محل وقف این شخص ِ درگذشته استفاده می‌شود.

این شایعه میان مردم وجود دارد که مقداری طلا برای بازسازی ساعت در صورت تخریب آن در پی ِ ساختمان این ساعت مخفی شده‌است.اااله اعلم!یک ادعای دیگر هم وجود دارد که میگویند این بنا شبیه obselic نماد فرقه ماسونری است.واقعا صحت یا عدم صحت این را نمیتوانم ثابت کنم گرچه برج مارکار شباهت بسیار زیادی به این نماد فراماسونری دارد.

و بالاخره لحظه خروج از شهر یزد .عبور از دروازه قران آن است.چه سنت جالی است که در بالای دروازه های شهرها از قدیم قرآنی قرار میدادند تا مسافر به سر سلامتی از زیر آن بگذرد و به مقصد برسد بی آنکه در میانه راه گرفتار دزدان  سرگردنه گردد!

از یزد که بیرون میشویم برخلاف اینکه به سمت تهران راه بیفتیم مسیری دیگر را در پیش میگیریم. قصد داریم قبل از برگشت به خانه و کاشانه خود به دیدار از خرانق برویم و چک چکو و اردکان و شاید میبد و .....(همه اینها در یک روز؟ ما حالمان خوش است؟)

برای رسیدن به خرانق باید پای در کویر مرکزی ایران گذاشت.منطقه ای در ۱۲۵ کیلومتری شمال شرقی شهر یزد که جز شهرستان اردکان محسوب می‌شود. خرانق بزرگ‌ترین بخش کشور است و وسعت آن به تنهایی از کل استان آذربایجان شرقی وسیع تر است.باور نکردنی است این کویر بی سرو ته ایران....

یادتان هست در کتابهای جغرافی میخواندیم معدن چادرملو؟در همین خرانق واقع شده و البته معادن اورانیوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما به سمت جاده های طبس میرانیم.جاده هایی که دیدنش مانند خواب و رویاست.جاده هایی کفی که تا انتهای افق را در خود نشان میدهد.فکر میکنیم داریم در جام جهان نمای جمشید مینگریم وقتی چشم میدوزیم تا آخرهای دور جاده های طبس.

دوطرف ما رملهای شناور با باد میرقصند.هیچ کس جز ما در جاده نیست.انگار پا در یک داستان کهن ایرانی گذاشته ایم.حس میکنیم گم شده ایم و برای دقایقی وقتی ماشین را متوقف میسازیم ما واقعا در تاریخ گم میشویم.در جاده هایی 4000 ساله که جز هوهوی باد و گامهای ما هیچ صدایی در آن شنیده نمیشود.

خرانق یعنی زادگاه خورشید.و ما فکر میکنیم "طرقه" ای گشته ایم در آسمان تاریخی سرزمین کهن ایران زمین که بال گشوده ایم به سمت خورشید .یا میسوزیم یا میرسیم.

یا حق!


 
یکی از هزاران یکی
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

روزی تن من

قبری خواهد شد

از حرفهایی نگفته-نخوانده-نسروده

روزی یکی

از هزاران یکی

مرا نبش قبر خواهد کرد

یا هجونامه ای میسازد

یا شعری از من

به او بگویید

به آن یکی

از هزاران یکی

تنها

حرفهایم را بر باد ندهد

نمیخواهم لو بروم!


 
یزد(7)
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90-

برای پیدا کردن آب انبار شش بادیگیری یزد باید در کوچه پس کوچه هایش راه بروید و سر از محلی به همین نام در آورید.بعد اگر نتوانستید شش بادگیرش را خوب ببینید تعجب نکنید که سر در رودی آب انبار حسینیه! شده و داربستهای فلزی حسینیه دید آب انبار را از بین برده است.ناامید نشوید و مثل ما انقدر دور آب انبار طواف کنید تا بالاخره یک نقطه را برای عکاسی بیابید که هر شش بادگیر در کادر شما جای گیرد.ما خوش شانس بودیم که متولی حسینیه و نگهبان آب انبار در را به روی ما گشود و ما را به درون راه داد.

این اب انبار تنها آب انبار شش بادگیره جهان است که امیدوارم روزی به ثبت یونسکو برسد. از این شش بادگیر 10 متره 3 تا قدیمیتر است و با نگاهی دقیق به آنها میتوان تفاوتشان را از 3 تای جدید تر پیدا کرد.این شش بادگیر روی یک هشت وجهی ساخته شده اند.معمولا بادگیرها رو به جهت باد ساخته میشوند در هر منطقه با توجه به اینکه باد به کدام طرف و از چند طرف میوزد تعداد و جهات بادگیرها را مشخص میکنند. 

اجداد ما در مناطق کویری خشک برای داشتن آبی تمیز و زلال از مهندسی بادگیر و کاریز و آب انبار استفاده میکردند.معمولا آب انبار حوض بسیار بزرگ و عمیقی بوده که از زیر به کاریز مرتبط میگشته و آب درون ان ذخیره میشده است.بالای این آب انبار نیز گنبد وسیع آجری میساختند .گاه پوشش این گنبد دو پوسته ای بود تا گرمای کمتری را از خود عبور دهد و به خنکی و زلالی آب کمک کند.

آقای مهربان نگهبان در اب انبار را برای ما میگشاید و ما به سختی پای به زندان سرد و تاریک آب میگذاریم. حالا ما زیر گنبد قرار گرفته ایم و با وحشت به درون این حوض بزرگ زیر پایمان نگاه می کنیم که ارتفاعی 12.5 متره دارد و با 50 پله سنگی از سطح زمین جدا میشود. 

آب انبار چون دهانی گشاده آماده بلعیدن ماست.این آب انبار بالغ بر 2000 متر مکعب گنجایش دارد پس میتوانید حدس بزنید چه حجمی از آب را روزگاری در خود نگه میداشته گرچه امروز دیگر خالی خالیست!برای من جالب است که با چه انگیزه ای هنرمند کویری پوسته داخلی گنبد را نیز با هنرمندی آراسته است گرچه دیده نمیشود.گویا برای دل تنهایش روزها این پایین و بی نور آفتاب پنجه در خاک ساییده.

اما بادگیرها در آب انبار به چه کار میایند؟

وقتی پای به درون زمین میگذاریم سوال پیش میاید که این آب در این عمق چگونه خنک و پاک میمانده و نمیگندیده.جواب را در سازه های بادگیری باید جست.وقتی باد میوزد و از هرسو به بادگیرهای آجری برخورد میکند جریان هوای زنده ای از درون برجهای بلند به سوی گنبد آجری و انبار آب سرازیر میشود. این جریان هوا آب را به حرکت در میاورد و در عین خنک کردن باعث تلاطم  وجلوگیری از سکون و گندیدگی آب میوشد.پس اینگونه پدران و مادران ایرانی در زمانهای دور در این سرزمینهای خشک و کویری همیشه ابی گوارا در اختیار داشته اند.

اما چگونه از این آب انبار آب برداشته میشد؟

معمولا تمام آب انبارها پاشویه و راه پله ای دارند که ما را به آن راه دهد.از این بیست و خرده ای پله که پایین میرویم به هن و هن افتاده ایم.اما تصور اینکه زنان و مردانی  هر روز  با سطل و کوزه و دلو و مشک این مسیرها را برای داشتن آبی زلال میپیمودند شرمزده مان میکند.

انتهای پله ها پاشیر قرار دارد.اینجا دیگر محل برداشت آب است.جاییکه برای راحتی و جلوگیری از ازدحام آدمها گاه تا سه شیر هم قرار میدادند.این شیرها را در یک متری کف منبع نصب میکردند تا مواد ته نشین شده آب با آب خارج نشود.گرچه یادم میاد پدربزرگم میگفت :هنگام برداشتن آب "خاک شیر" هم نصیبمان میشد!!!!

در یزد معمولا آب انبارها دو راه پله داشته اند یکی برای همشهریان مسلمان یزدی و دیگری همشهریان زرتشتی یزدی.(چه کار بیهوده ای)

وقت نهار رسیده و ما گرسنه ایم.راهی تالار یزد یا همان رستوران "حاجی آشپز" محبوبمان میشویم تا باز هم مثل همیشه فسنجان معروف یزدی بخوریم.اینجا پاتوق همیشگی ماست.هر زمان به هر دلیلی از یزد عبور میکنیم وقتمان را طوری تنظیم میکنیم که به غذای حاجی آشپز برسیم.

فردا باید راه رفته را برگردیم.بی سوقات که نمیشود.پس باید راهی خریدن شیرینیهای معروف یزدی شد.

وقتی صحبت از باقلوا-پشمک-قطاب و لوز میشود همگی یاد شیرینیهای مرغوب یزدی میفتیم که از دیرباز سفره های ایرانی را رنگین میکردند.در یزد به هر طرف که رو کنید دکان و مغازه ای را میبینید که عنوان "خلیفه" بر بالای آن دیده میشود.خلیفه در زبان یزدی معنی شیرینی پز را میدهد و یکی از قدیمی ترین و مشهور ترین آنها "حاج خلیفه رهبر" است.

شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر در  در ضلع شرقی میدان امیر چخماق یزد، مغازه دو نبش ساده ای است که روی آن نوشته شده:«بنگاه شیرینی پزی حاج خلیفه رهبر و شرکا». خود حاج خلیفه رهبر که مرده عکسش اما با نگاهی کمی ترسناک بر دیواره مغازه اش جا خوش کرده است و ده ها سال است که با نگاهی نافذ بر بازماندگان خود و کار و بار آنها نظارت میکند. من که حس میکنم روح حاجی خلیفه دوروبر مغازه بزرگ و سینیهای شیرینی اش مدام در رفت و آمد است.این را میشود از نوع نگاهش در قاب عکس فهمید.

اما این شیرینی پزی در سال 1295 توسط خود حاج خلیفه بزرگ راه اندازی شد.بعدها سه نسل چرخید و امروزه به دست نوادگانش اداره میشود.او که ابتدا شاگرد قناد بود بعدها به فکر راه انداختن اولین مغازه اش در بازار حاجی قنبر افتاد و کارش را با سه -چهار شاگرد آغاز نمود.به خاطر عشقش به شیرینی پزی بود که طعمهای به یادمادنی در پخت شیرینیها ابداع نمود.روز به روز محبوبیت این شیرینیها بین مردم افزایش یافت و نام حاجی خلیفه رهبر حتی به آن سوی آبهای ایران هم رفت تا جاییکه امروزه تنها در همین شعبه یزد 100 تا 150 نفر مشغول کارند که 50 نفر آنها را خانومها تشکیل میدهد و روزانه 5 تا 10 تن شیرینی تولید میکنند.

بببینید عشق به کار آدمیزاد را تا کجاها خواهد برد.

نزدیک غروب سری زدیم به کافی شاپ معروفی در یزد که شعبه امیر چاکلت تهران است. چیزکی نوشیدیم و کیکی خوردیم و راه افتادیم تا با دوست یزدیمان بام شهر تفت را از نزدیک ببینیم.

برای رسیدن به بام تفت که در نزدیکی شیرکوه واقع شده است باید به شهر تفت رسید. شهر تفت درون دره ای زیبا قرا گرفته که اطرافش را کوه های شیرکوه احاطه کرده اند. میتوان مسیر بام آن را پیمود و راهی جاده ای کوهستانی شد.درواقع به دل کوه های شیرکوه زد و بالا رفت.

منطقه نمونه گردشگری بام تفت در مجاورت جاده یزد - شیراز واقع شده است که فاصله منطقه از این مسیر حدود 7 کیلومتر می باشد که حدود 6 کیلومتر از این راه در مسیر تفت- ده بالا آسفالت و حدود 1 کیلومتر آن خاکی میباشد. لازم به ذکر است که در سطح منطقه نمونه گردشگری حدود 3 کیلومتر راه خاکی وجود دارد.

حالا فکرش را بکنید که شب شده است و سرمای پاییزی حاکم بر کویر تفتیده تفت. هیچ کس جز ما در این کوه های سربلند دیده نمیشود/گاه عبور غزالی از کنار ما ما را به وجد و هیجان میاورد و گاه در نور ماشین خرگوشی به سرعت از ما میگریزد. ما در طبیعت رازآلوده تفت به پیش میرویم.

آسمان کویری هزاران چراغ روشن دارد.ستاره هایی که در دل پهنه محدبی سیاهی گویا هر لحظه به ما نزدیک تر میشوند.جاییکه دیگر فکر میکنیم اگر دست دراز کنیم خوشه ای ار آنهارا خواهیم ربود.

جایی در آن بالاهای بالا را برمیگزینیم و از ماشین پیاده میشویم.چراغهای ماشین را خاموش میکنیم و تنها از نور ستاره ها نور میگیریم و خیره به جاده طلایی افق میشویم. جاده ای که نوید میدهد آن پایینهای پایین زندگی در جریان است.آنجا تفت است.