صداها
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

یادم نمیاید که صداها کی به روی پرده اکران آمد.اصلا یادم نیست.تنها یادم هست که کیوان آنرا دید و گفت فیلم خوبی است و چون سلیقه سینمایی ما بهم نزدیک است خواستم بروم و ببینمش و تا به خود آمدم از پرده ها برداشته شد.

تا اینکه چند روز پیش دیدمش لابلای قفسه چیپس و پفک سوپری سر کوچه و زودی خریدمش و دیدمش...

و خدا را شکر کردم که گوشه کاور این فیلم لابلای تنقلات آقا سوپری محله دیده میشد و خدا را شکر کردم که حداقل در تلویزیون چند در چند خانه مان موفق به دیدنش شده ام...

فرزاد موتمن را از فیلم "شبهای روشن" میشناسم.فیلمی که بارها و بارها به پای دیدنش نشسته ام و هر بار بیشتر و بیشتر کیف بصری برده ام.البته من شبهای روشن را از قبل از موتمن با کتاب داستایوفسکی میشناختم.موتمن برداشت آزادی از این کتاب کرد و آنرا روی پرده آورد و شاهکاری آفرید...

نمیدانم فیلم "برگشت ناپذیر" را دیده اید یا نه.آن هم شاهکاری است در نوع خود دیدنی. و یا فیلم 21 گرم که این یکی را دیگر حتما دیده اید.هر دوی آنها فیلمهای تاثیرگزار و زیبایی هستند که به صورت "فلش بک" ساخته شده اند.یعنی فیلم ساز انتهای فیلم را مقابل تو گذاشته و تو را به جلو میکشد.من این سبک فیلم سازی را دوست دارم.از شوکی که به بیننده میدهد حال میکنم و صداها از جنس همین سینماست.

صداها روایت آپارتمانی است که در آن قتلی اتفاق میفتد و 3 طبقه این آپارتمان هریک به نوعی درگیر این قتل میشوند.نمیتوانم بگویم درگیر این قتل.شاید بهتر باشد بگویم درگیر زندگی پیچیده خود که صداها تنها درگیرترشان میکند.

فیلم از پایه و اساس به صدا مربوط است.صداهایی که ما آدمها هرروز دوروبر خود میشنویم شاید بی تفاوت از کنارشان بگذریم و شاید تا ابد درگیر آن صداها شویم...


 
شکرانه
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

نفسی تازه کن

خدا - بار دیگر

 "نفخت من روحی" کرد

باران آمد!

--------------------------

  *آیه 72 سوره صاد(از روحم در تو دمیدم)


 
گلستان(3)-پاییز پادشاه فصلها
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر89-آبشار کبودوال

بارها برایمان پیش آمده که نام دانشگاه آزاد "علی آباد کتول" را به زبان آورده ایم بی انکه بدانیم این دانشگاه در یکی از زیباترین و شگفت انگیزترین مکانهای ایران قرار دارد و خوشا به سعادت کسانی که در این جای رویایی به درس خواندن مشغولند.
"کتول" از دو واژه اوستایی "کته" و "اول" تشکیل شده که "کته" به معنای جا و مکان و "اول" به معنای شیب، دره و گودال است و "کتول" هم به مجموعه آبادی‌هایی گفته می‌شود که در درون دره کوه قرار دارد.

پس صبح زود پس از صرف صبحانه راه شرق گرگان را در پیش میگیریم تا در 40 کیلومتری آن و در علی آباد زیبای کتول به دیدن یکی از رویایی ترین آبشارهای ایران برسیم.آبشار کبودوال که  عکسهای آن وسوسه دیدنش را به جانمان ریخته است.

این آبشار در 5 کیلومتری جنوب شهرستان علی آباد کتول قرار دارد.بحشی از راه را با ماشین طی میکنیم تا میرسیم به جایی که دیگر باید پیاده راه افتاد و مسیر جنگل خزان زده را گرفت و به بالا رفت تا به دیدن آبشار رسید.در بدو حرکت مردی زابلی با سازش خوش آمدمان میگوید و دلهایمان را میلرزاند.مردی پیر با صورتی خسته اما مهربان و صمیمی با سازی عجیب که صدایی عجیب تر از آن درمیاورد و بر دل مینشیند...

باریکه رود کنار پای ما جاریست که هردم پرخروشتر میشود و انگار در هر گامی که بالاتر میرویم بیشتر خودی نشان میدهد.آفتاب سرسازگاری برداشته و چه پرتوی دلنشینی به روی ما میندازد.انگار دستی غیب آمده تا حالی اساسی به ما بدهد و رنگهای پاییز را جادویی تر سازد.آسمانی آبی لابلای برگهای خزان زده و نسیمی که با سرانگشتهایی لطیف ما را نوازش میکند.دیگر عیشمان کامل است وقتی پا بر روی برگها مینهیم.

خدایا این پاییزت را از ما نگیر که با آمدنش عشق معنی میشود.پاییز فصل تمام شاعران است و اگر شاعر نباشی هم در اینجا شاعرت میکند.وقتی خش خش برگها زیر پایت با تو حرف میزنند و از بالای سر ده ها برگ نارنجی و زرد چون بارانی رنگارنگ هردم بر سرو رویت میریزند دیگر شاعری که هیچ عاشق هم میشوی.باور کن...خدا به فریادت برسد!

بالا و بالاتر باید رفت.باید از رود گذشت.باید دل و دین به پاییز داد.باید دست در دست دوست پلها را گذشت و نمیدانم چرا روی این پل به یاد عشق "پلهای مدیسون کانتی" افتادم و یکهو دلم لرزید.ای داد بیداد روی این پل حواست باشد که جادوی عشق در هوایش جاری است.حواست باشد که روی این پل عبور از عشق مرد میدان میخواهد. حواست باشد که کدامین دست بر روی این پل به سویت دراز میشود.حواست باشد که لابلای شاخ و برگ این جنگلها عاشقی در کمین است.

و باز پلی دیگر و دستی دیگر و دوستی دیگر و یاری دیگر.و باز قرچ قرچ صدای قلنج کمر پلی پیر زیر پاهایت و نگاه نگران دوستانت وقت عبور از تن پل زواردررفته. و باز زیبایی و شکوه پاییز و عبور تن لطبف آب و آسمان آبی و دل بیقرار...

دیگر میشود کم کم صدای پای آبشار را شنید.هرازگاهی آبشارکی لابلای درختان دیده میشود تا به یادت بیاورد که آبشار مادر نزدیک  است.انگار کودکانی هستند که مادر آنها را فرستاده تا با شیرینی کودکانه شان مهمان را خوش آمد بگویند.

دلمان میسوزد که جایی سر بریده درختی را میبینیم.نمیدانیم کدامین دست بیرحمی او را از هستی جدا کرده شاید بیرحمی روزگار شاید هم بیرحمی آدمها...

اما همین سر بریده هم عاشق است وقتی خود را به زیر گامهایت میگذارد تا سطحی بسازد برای عبور گامهای تو از میانه آب.

و کوه ها و کوه ها که از کودکی همبازیهای من بودند.و کوه ها و کوه ها که از کودکی با آنها سخن میگفتم.و کوه ها و کوه ها که از کودکی نقشی در قصه های من بازی میکردند و کوه ها و کوه ها که هنوز برای من نمودی از بزرگی خدایند و مرا درگیر خود میکنند و شاید هم دچار آن هم دچار از نوع سهراب...

و سرآخر آبشار.آبشاری تماما خزه بسته - سبز -پرهیاهو-عظیم سر به فلک ساییده که به عظمتش قسم انگار تکه ای از بهشت است.باور نمیکنی برو و از نزدیک ببین!


 
تنهایی
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

تنهایی میگذرد

بعد از تنهایی

یادی و رد پایی

و بعد نگاهی که میرود آرام آرام

در سرازیری تنهایی


 
تو
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

شاید تنها تو بفهمی!

کسی پرسید :

این "تو"ر ا از کجا میشود یافت؟

گفتمش:

یافتنی نیست

روزی خودش خواهد آمد!


 
گلستان(2)-ردپای خاطراه های من
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤  کلمات کلیدی:

آذر ٨٩-تالاب گمیشان-جزیره آشوراده

به سمت شمال تپه گمیشان که بالا میرویم میرسیم به نوار مرزی دریای خزر جایی که دریا- ایران را از ترکمنسان جدا میکند.کم کم آب حال و هوای زنده تری به مکان میدهد و آبی دریا و آسمان به هم نزدیکتر میشوند.اما رد قایقهای به گل نشسته کناره جاده ما را به تعجب وا میدارد.این چگونه تالابی است؟ 

شنیده ها میگفت:تالاب گمیشان نوار نسبتا باریکی است که در جهت شمال به جنوب در امتداد سواحل شرقی دریای خزر قرار دارد.یعنی شروعی از تپه های ماسه ای گمیشان تا فراسوی مرزهای ترکمنستان.بنابراین تالاب گمیشان از دو رود اترک و گرگان رود سیراب میگردد.اما...

ماشین در گل گیر افتاد.پس پیاده شدیم.سرباز جوانی با دست آن دورهای دور را نشان داد و گفت:آن خط مرزی تالاب است.اما ما جز زمین تشنه ترک خورده زیر تیغ تیز آفتاب هیچ چیز نمیدیدیم.پس پیاده راه افتادیم.هرچه به تالاب نزدیکتر میشدیم کفشهایمان بیشتر و بیشتر در گل و لای پس مانده تالاب لب تشنه فرو میرفت. 

 جایی رسید که در حاشیه اترک به جا ماندیم از رفتن.همانجا برروی گل و لای ماسه ای تالاب نشستیم و در حاشیه افقی که به رنگ خون درمیامد چشم دوختیم به گمیشان خالی از ماهی و پرنده و آب ...

شنیده ها میگفت گمیشان تالاب بین المللی ایران روزگاری محل گردآمدن هزاران پرنده بوده نمیدانم از آن همه پرنده و ماهی چرا تنها چند شتر گردن دراز را میبینم که سرگرم خوردن خارهای درآمده از لابلای گل و لایند.دلم میگیرد وقتی صدها صدف به جا مانده از دریا را روی سطح ترک خورده گمیشان میبینم که از دریا جا مانده اند و سرنوشت آنها را تبعید کرده است به زمینی بی آب و علف...

 

گمیشان را در دم دمای عصر به جا میگذاریم و راه میفتیم به سمت بندر ترکمن یا همان بندر شاه زمان رضا شاه.این شهر که در آن دوره بندری پررونق در حاشیه خزر محسوب میگشته امروزه به خاطر  بالا آمدن سطح آب دیگر مثل سابق برو و بیا ندارد اما هنوز رد پای شهرسازی دقیق آن زمان با خیابان بندیهای پهن و استاندارد در آن دیده میشود.اسکله شهر شلوغ و پرهیاهوست.در کنار آن بازارچه مرزی شهر قرار دارد که دست فروشها در آن سرگرم فروختن اجناس خود هستند.

پس به اسکله بندر رفته و سوار قایق میشویم تا به سراغ جزیره غریب آشوراده برویم. 

قبل از هرچیز ما گشنه ایم!هنوز ناهار نخورده ایم و ساعت ۴ بعدازظهر است.پس به ما حق بدهید که قبل از هرکاری وقتی پا به جزیره آشوراده میگذاریم یک راست به سراغ رستوران شیلات آن رفته و حسابی به شکمهایمان برسیم.

در این جزیره از سالهای دور ماهیگیری شغل عمده مردمانش بود.امروزه هم رستوران شیلاتی در آن وجود دارد که همیشه مهمان پذیر گردشگران است با انواع ماهیهای سفید و سوف و اوزون برون و.....

پس پا که به آشوراده میگذارید یادتان باشد نهار مهمان شیلات شوید که انصافا غذای دریایی دلپذیری را برایتان فراهم میکند...

اما از خود جزیره آشوراده چه بگویم؟این جزیره که تنها جزیره مسکونی خزر محسوب میشده پیشینه تاریخی دارد.در زمان صفویه شکارگاه شاهان بود و بعدها به تصرف روسها درآمد تا اینکه بعد از انقلاب سرخ روسها مجبور به ترک این جزیره شدند و بعدها رضاشاه از قلعه صفوی به عنوان پایگاه نظامی این بندر استفاده کرد.صیادان ماهی به همراه خانواده هایشان به این جزیره پا گذاشتند و خانه ساختند.جزیره رونق گرفت.زنده شد و زندگی در آن جریان گرفت. تا اینکه در دهه ٧٠ آب سطح خزر بالا و بالاتر آمد.خانه ها به زیر آب فرو رفتند.مردمی که سالها در این جزیره زیبا سکونت کرده بودند مجبور به ترک آن شدند و جزیره شد یک خاک اسیر تنها در میان آب...

امروز تک و توک آن خانه های زیبای سازمانی از زیر آب سردرآورده اند.میشود دیوارهای برخی از آنها را دید که تا نیمه درون آبند.پنجره هایی که دیگر رد هیچ صورتی بر انها نخواهد نشست.کوچه هایی خالی از سکنه که تنها در غروب آفتاب عبور سگهای تنها -تنهاییشان را میشکند.آشوراده را بروید و ببینید و از تنهایی درش آورید... حق او بیشتر از اینهاست در سالهای پیری!

 

اما برای من آشوراده یک دنیا خاطره است.جزیره ای است که عاشقی را در آن بازی کردم.پس همه را میگذارم و به یاد همه خاطره های قدیمی تک و تنها در غروب آفتاب رد ساحلش را در پیش میگیرم.آسمان قرمز شده است و پرنده های مهاجر از بالای سرم به پرواز درمیایند.باد میوزد و یادم میاورد که باد میوزید وقتی از دور نگاهی را در جزیره دیدم.یادم میاید که لب همین اسکله ایستادم در چشمهایی نگاه کردم و خواندم:

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر

ماهی دریا

دچار آبی دریای بیکران باشد...

 

 


 
گلستان(1)
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

ادامه سفرنامه خراسان به علت پاره ای مشکلات فنی تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد!

آذر ٨٩ - اینچه برون-گمیشان

هفته پیش تا موضوع تعطیلات آخر هفته رو فهمیدیم سریع یه برتامه ریزی کردیم برای استان گلستان.صبح دوشنبه از طریق دفتر مهمانسراهای ایرانگردی واقع در خیابان توانیر 4 تا کلبه جنگلی در مهمانسرای جهانگردی نهارخوران گرگان گرفتیم و عصر سه شنبه 11 نفر شدیم و با 3 تا ماشین راه افتادیم سمت استان گلستان.حدود 2 صبح بود که رسیدیم هتل و پریدیدم تو رخت خوابامون.صبح ساعت 9 صبح راه افتادیم برای دیدن مرز اینچه برون...

برای رسیدن به اینچه برون باید از گرگان به سمت آق قلا در شمال شرقی حرکت کنید. شگفتی راه در این است که از عمق جنگلهای گرگان سر از منطقه شوره زار مرزی درمیاورید که هیچ دارو درختی ندارد.اینجا اینچه برون است شهری از آن ترکمنهای عزیز  ایران و هم مرز با ترکمنستان.در اینجا که ایستاده ایم و عکس میگیریم دیگر لب مرز است و کامیونهای باری پشت سر هم در صف عبور از آن ایستاده اند.

با توجه به اینکه ای شهر در یک منطقه شوره زار قرار دارد وزمین‌های اطراف آن تحت تاثیر سیلابهای فصلی رودخانه اترک است لذا این شهر بر باریکه تپه قرار دارد که به زبان محلی به آن اینچه برون گویند گه اینچه و برون به ترتیب به معنی باریک ودماغه است.

یکی از جاذبه های دیدنی اینچه برون تالاب "آلما گل" است.آلما گل به زبان ترکی معنی "دریاچه سیب" را میدهد.علت نامگذاری آن را نفهمیدم.اینجا اترک است که میپیچد و میاید و مهمان تالاب میشود.اطراف تالاب تا دوردستها تپه های ماسه ای است و گاهی در این هوای پاییزی رد یک پرنده آسمانش را نقش میزند.

اطراف تالاب خشک است و فضای عجیبی دارد.تقابل "آبی یونانی" با نیهای خشک و زرد کناره تالاب زیباست.باد که میوزد نیها میرقصند و با خود نجوا میکنند شاید شکایت از جدایی میکنند.تالاب ساکت است و تنها صدای ماست که با باد همراه میشود.

بچه ها لای نیها بازی میکنند و نیها سرخوش میشوند.بازی ماجراجویی و جوانی... این نیها روزگاری آشیانه پرندگان مهاجر میشوند اما اکنون همبازی جوانی ما شده اند.باز جای شکرش باقی است بچه ماهیها هستند تا کمی از تنهایی تالاب بکاهند.

راه میفتیم به سمت گمیشان.شنیده ایم آنجا یکی از جاذبه های زیبای گردشگری قرار دارد.این استان گلستان سراسر شگفتی است.جایی از لابلای جنگلها آمده ایم و کمی بعد رسیده ایم به دشتی هموار که تا دوردستها تنها زمین خاکی دیده میشود و از آن دورهای دور خطی صاف بر افق عبور گله ای گوسفند را نشان میدهد.چشم به سختی آنها را زیر پرتوی نور تشخیص میدهد اما گوش در سکوت صدای زنگوله های گردن آنها را میشنود.من که دیوانه این سرزمین گشته ام.تو چطور؟

برای رسیدن به مکان اسرار آمیزمان راه زیادی میرویم.راه اینچه برون به گمیشان را در پیش میگیریم.گفته اند جاییست به نام "نفتیجه" نمیدانم این کلمه چه معنی میدهد شاید ریشه در همان کلمه "نفت" داشته باشد.کوه ها را پشت سر میگذاریم.خاکها را در مینوردیم.از تپه های ماسه ای عبور میکنیم.در گل گیر میفتیم اما عزممان را خللی وارد نمیکند.از دوردست عقابی بسیار بزرگ و باشکوه پر میکشد.چشممان که عقاب را تعقیب میکند میرسد به مقصد مورد نظر.گل فشانهای دشت گرگان!

 

باورش آسان نیست اگر بگویم اینجا در گودالی نسبتا بزرگ آبی شور جمع شده است که اگر سکوت کنی و به دقت به سطح آن بنگری هر از چندگاهی حبابی روی آب پدید میاید و به دنبالش مشتی گل به هوا پرتاب میشود.خدایا چقدر شگفت انگیز است.

 گل فشان ها  (Mud Volcano) در واقع پدیده ای طبیعی وهمانند آتشفشان است که به صورت تپه ای مخروطی بوده و به جای گدازه،از دهانه آن گاز همراه با گل خارج می شود و گاهی چنان صداهایی را از آنها خواهیم شنید که انسان متعجب را به دقت وا می دارد.این عارضه عمدتا در دشتها و جلگه های مشرف بر دریا دیده می شودو اغلب آنها در فاصله کمی از دریا (حداکثر۱۵تا۲۰ کیلومتر)استقرار یافته اند..

 مصالح خارج شده از دهانه گلفشانها همیشه با گاز وآب شور همراه هستند . گازهاى خارج شده از دهانه گلفشانها بطورغالب شامل متان وگاهى نیتروژن میباشند که ارتباط مستقیمی با حوضه های نفتی زیر زمینشان دارند.

کشف این مکان زیبا برای گروه ماجراجوی ما همراه با شادی بی اندازه ای است تا جاییکه در عکس مشاهده اش میکنید...

ادامه این سفرنامه بسیار زیبا و هیجان انگیز است با من بمانید تا بعد...


 
خراسان رضوی(4)
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان رضوی

٢٨/٧/٨٩-آبشارهای قره سو

به ما گفتند که در جنوب غربی کلات و در فاصله ۵ کیلومتری آن روستایی بسیار زیبا و خوش آب و هوا وجود دارد که به آبشارهای زیبایش معروف است.آنجا قره سو نام دارد که به خاطر وجود ۸ آبشار زیبا در لابلای دره های تنگ منظره بدیعی ایجاد کرده که به رفتن و دیدنش میرزد.این آبشارها همانهایی هستند که نادرشاه دستور دارد با لوله کشی ۵ کیلومتری آب آنها را برای مصرف مردم کلات به عمارت خورشیدی برسانند.

عصر هنگام بود که به ده قره سو رسیدیم مکانی با تمام المانهای مشخص روستایی. از رود و درخت و کوهش که بگذری مردمان باصفایش را میبینی که هریک سرگرم کاری از امور روزمره خودند.زنی کنار چشمه سرد ده دست در آب درحال شست و شوست.مردی تیشه بر دست بر سنگ نقش میزند.پسرکی هیزم میبرد.مادر بزرگ پیری در تنور آتشینش نان های شیرین میپزد و با دستهای پینه زده تعارفمان میکند و با دهانی بیدندان لبخند زیبایی را به ما میبخشد.اینجا قره سوست با صدای خروسها و قدقد مرغهایش - بوی پهن الاغهایش-صدای شیهه اسبهایش-واق واق سگ نگهبانش.اینجا قره سویی است که باید آمد و دیدش تا باور کرد آبشارهایش عجیبند و غیر زمینی. اینجا قره سویی است که کوههایش افسانه ای هستند و چشمه هایش پر راز و رمز.باید آمد و دید.

مقصود دیدار 8 آبشار بلند آن است.پس برای رسیدن به آب باید دل به آب سپرد و رفت. این منطقه ییلاقی با صفا طبیعتی بکر دارد که دل و دینت را به یغما میبرد.آبی دارد که از شدت زلالی کودکی نابالغ را میماند.کوهی دارد که سر به آسمان میزند.سنگهایی دارد که حریف میطلبند.هوایی دارد که مجنونت میکند.و بالاخره اینجا گذرگاه رسیدن به آبشارهای قره سوست.پس کم کم راه رود را در پیش میگیریم.کفشها را به آب میزنیم و از خیس شدن هراسی به دل راه نمیدهیم که در مکتب عاشقی باید دل به خطر داد و نترسید...

ابتدای راه که میرسد دو تا از بچه ها از پیش روی انصراف میدهند.سردی هوا و خیسی کفش و جوراب یک جورهایی دلمان را خالی میکند اما کیست که جا خالی دهد.ما که نمیدهیم.

کم کم کوههایی فراخ و عجیب سرراهمان پدیدار میشوند.کوه هایی به نهایت شکوه و ستبری.کوه هایی بلند و پیچیده که در خود تنگناهایی صعب العبور پدید آورده اند.بچه ها باید به کمک همدیگر بشتابند تا بتوانند از میان این دیوارهای سنگی بلند رد شوند.در گروه ما یکی از دوستان با پای گچ گرفته ادامه میدهد.میتوان شوق کشف و شهود را در او دید.

داد که میزنیم صدایمان میرود و به سینه کوه اصابت میکند و به صورتمان سیلی میزند. مخصوصا وقتی 2 تا از بچه ها ناگهان از روی تخته سنگهای لجن بسته و خیس رودخانه لیز میخورند وبا صورت برتاب میشوند وسط آب و شدت آب آنها را میکشاند چند متری پایین تر و خصوصا تر!!! وقتی یکی از این بچه ها محمدامین است و تنها خدا میداند که قلب من برای چند لحظه میایستد تا نفسی تازه کند!

برای بالا رفتن از آبشارها پله کانهای فلزی عمودی بر دیواره کوه نصب شده است.پله هایی خیس و لیز که عبور از آنها هم ترسناک است و هم بسیار هیجان انگیز.و دوست پا گچ گرفته ما از همه هیجان زده تر که با عصا این پله های خطرناک را یکی یکی بالا میاید.بچه ها پشت هم ریسه میشوند دست در دست هم.مشتهایی گره کرده برای نگه داشتن یک دوست و آغوشهایی برای محافظت از یکدیگر.اینجا در این دره های تودرتو دوستیهایمان ده ها بار زیباتر میشود.رنگ میگیرد.قلبها با هم به طپش وادار میشوند لبخندها با هم گشوده میشود.صورتها با هم رو به آسمان گرفته میشود.هیجان درون قلب جوانمان هی جوانه میزند.دلشوره از بالا و پایین رفتن دوستانمان هی نفسهایمان را بندمیاورد و هی باز میکند.اینجا خود خود دوست داشتن است...

و وقتی از بین دخترهای گروه یکی داوطلبانه میرود زیر آبشار و هی جیغ میکشد و هی دیگران را تشویق به آمدن میکند و هی قطره های زلال و سرد آب بر سرورویش میپاشند و بالاخره جمعی را از راه بدر میکند تا همه با هم زیر قطره های تند و یخ زده آب جمع شوند و خیس شوند و دلبری کنند و بخندند و جوانی را به شوق بنشینند.و او کسی نیست جز خودم!!!

و خدا که انگار همین نزدیکی است.کافیست سرت را بالا بگیری و دستت را دراز کنی.او به آغوشت میاید.پرتوهای نورش را از شکافهای سنگی کوه بر تنت میریزد و صدایت را با صدایش پاسخ میدهد و اینجا همه چیز رنگ و بوی بهشت را دارد.بهشتی سنگی!