این مردم نازنین
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧  کلمات کلیدی: متفرقه

تازه مدرسه را تمام کرده بودیم که هر روز از ما میپرسیدند:دانشگاه نمیری؟نمیخوای ادامه تحصیل بدی؟نمیخوای لیسانسی چیزی بگیری؟

تازه دانشگاه را تمام کرده بودیم که هر روز از ما میپرسیدند:سر کار نمیری؟این طوری حوصلت سر نمیره؟نیمخوای مستقل شی؟نمیخوای پول در بیاری؟

شاغل که شدیم هر روز از ما میپرسیدند:ازدواج نمیکنی؟خواستگار نداری؟میخوای ترشیده شی؟چرا به روزای پیریت فکر نمیکنی؟چرا یه مرد خوب پیدا نمیکنی؟

ازدواج کردیم هرروز از ما میپرسیدند:بچه دار نمیشی؟کی بچه دار میشی؟بچه خوبه ها؟ لطف زندگیه ها؟سر پیری دستتو میگیره ها....

بچه دار شدیم هر روز از ما میپرسیدند:نمیخوای یکی دیگه بیاری؟به خدا یکی کمه ها؟ بچه تنهاست خواهر برادر میخواد؟به فکر نیستی؟سنت داره بالا میره ها...

دومی رو به دنیا آوردیم هر روز از ما میپرسیدند:بیکار بودی ٢ تا بچه آوردی؟حواست باشه سومی نیاد.تو این اوضاع و احوال همین دو تا بسه.اصلا چه کاریه بچه زیاد.فقط دست و پای آدمو میگیره....

این قصه ادامه دارد و هر روز از ما میپرسند:این مردم نازنین ایرانی!!!! 

*نام پست -عنوان یکی از کتابهای رضا کیانیان است.


 
قار سوم:اتفاق میفتد
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥  کلمات کلیدی: متفرقه

اگر کلاغی روبروی تو بنشیند و به تو نگاه کند و دو بار "قار" بزند خبری در راه است.

اگر ٣ بار "قار" بزند خبر برای توست و اتفاق میفتد.

و زمانی که گروه کلاغها در آسمان "قار" میزندد اتفاق بد در راه است باید ذکر بگویی و به خدا پناه ببری...

اینها را "رضا کیانیان" میگوید وقتی پا به نمایشگاه انفرادیش در گالری ماه مهر میگذارید. نمایشگاهی از عکسهای کلاغهایی سیاه در پهنه آسمانی سفید.این طور که خودش میگوید این کلاغها را در آسمان قشم شکار لنز دوربینش کرده است.جایی که فی نفسه کلاغی ندارد.اما از خوش شانسی او ٢۵ کلاغ در زمان حضورش در جزیره قشم با کشتی از هند به آنجا مهاجرت کرده بودند و بدین ترتیب بود که او توانست این جلوه های دیداری را بر بوم عکاسی به من و شما هدیه کند.

اما در کنار تابلوهای رضا کیانیان نمیشود از چیدمان( instalation )جذاب آن چیزی نگفت.کاری از "فاتک موسوی" با خلاقیت بالا و موسیقی تاثیرگزار "مانی بیات".

وارد گالری که میشوید درجا یخ میزنید!زیر پایتان خروارها نمک سفید قرار گرفته که وقتی روی آنها راه میروید جای پای شما روی آنها میماند.هوای درون گالری به شدت یخ زده است.تابلوها آسمان سفیدی را نشان میدهند که تنها کلاغهای سیاه لکه های رنگ آن هستند.موسیقی عجیبی در سرتان میپیچد.صدای قارقار کلاغها در پس زمینه ای از زمستان یخ زده.خود را درون فضایی سرد و رازآلود میابید.انگار دارید روی برفها راه میروید و بالای سر شما آسمان یخ زده سفید زمستانی گسترده شده است.لابلای برفهای زیر پای شما پرهای سیاه کلاغها ریخته شده .فضا به قدری طبیعی و زنده است که ناخودآگاه حس میکنید در حال گام زدن در یک عصر جمعه دلگیر زمستانی هستید. دستها را دور خود میپیچید و دلتان میخواهد آنها را ها کنید...باور کنید دروغ نمیگویم بروید و ببنید این چیدمان زیبای فاتک موسوی را....

و در آخر اگر شانس بیاورید (مثل امروز) خود رضا کیانیان را هم خواهید دید که در سرمای زمستانی پا به پای شما گام برمیدارد...

نمایشگاه «قارسوم» از 22 آبان‌ماه تا 15 آذرماه درگالری «ماه مهر» به نشانی خیابان جردن، خیابان نیلوفر برپا خواهد بود. همچون نمایشگاه قبلی کیانیان، کتاب عکس‌های «قار سوم» همزمان با برپایی این نمایشگاه ارائه می‌شود.

حسین پناهی بود که می‌گفت: گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند.

از روی تختم نگاه میکنم

به پرنده

روی یک

کابل تلفن

یکی پرواز میکند

و میرود

آنگاه یکی دیگر...

و تنها یکی باقی میماند


 
پلهای مدیسون کانتی
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زنی میان آشپزخانه در حرکت است.زنی خانه دار که تنهاست و دیده نمیشود.رویاهایش مرده و جوانیش  در گذر است.عشق را گم کرده است.زنانگیش را نادیده انگاشته اند.او را مادر و همسر میپندارند و نه یک زن.کسی به علایقش توجهی ندارد.از او تنها حضور فیزیکیش را میخواهند.کسی با روح او کاری ندارد.

مردی تنها و همیشه در سفر است.عکس میگیرد و با طبیعت زندگی میکند.یاد گرفته است که آدمها را دوست بدارد ولی دل نبندد.پا به جاده میان سالی گذاشته است. عشق ندیده است اما راهبه هم نیست.زنان را دوست دارد اما نه یک زن مشخصی را. زندگیش در جاده ها میگذرد.در رفتنها و دل کندنها.هیچ کس را ندارد...

یک خانه که تنها 4 روز از زندگیش در عشق غرق میشود.خانه ای که تا قبل از این 4 روز تنها نمایی از یک آشپزخانه و اطاق خواب است.خانه ای که مقبره رویاهای زن است.

یک جاده که عکاس را به زن میرساند.4 روز و 3 شب طی میشود و عشق لابلای میز و نیمکتهای آشپزخانه زاده میگردد.خانه تکانی میخورد.زن و مرد عاشق هم میشوند. زن عشق را در دلش مخفی میکند تا به خانواده خود آسیبی نرساند.مرد تنها میرود و تا آخر عمر عاشق باقی میماند.

اینجاست که فیلم "The Bridges of Madison County (پلهای مدیسون کانتی) اوج احساس را طی میکند.در سکانس نهایی که مرد عکاس زیر باران به زن آرزوهایش خیره میماند و زن که سوار بر ماشین شوهر مردد بین ماندن و رفتن در نهایت ماندن را انتخاب میکند در حالیکه دستش تا ابد بر دستگیره در ماشین باقی میماند و روحش در همان 4 روز عاشقانه منجمد میشود.و عکاس که پشت چراغ قرمز زیر باران میایستد به امیدی که زن سرانجام رفتن را برگزیند و زن ماندن را انتخاب میکند...و عشق آنها سالها به شکل عشقی 4 روزه پایدار میماند...

این فیلم با کارگردانی "کلینت ایستوود" و با بازی خود او به نقش مرد عکاس و "مریل استریپ" به نقش زن خانه دار یکی از فیلمهای جاودانه سینماست.فیلمی سرشار از عشق و احساس و خلوص و تنهایی.فیلمی که در سکانس نهایی با چاقو احساستان را ریش ریش میکند و دلتان را بدفرم به درد میاورد...

فیلم پلهای مدیسون به نظر من در ستایش عشق است و زن.و نشان میدهد که تمام عمر میرزد به تنها چندروز عاشق بودن.تمام عمر میرزد به اینکه تنها چندروز با کسی بودن که تنها نیمه گمشده آدمی است.و جدایی اگرچه دردناک است اما همین جدایی این عشق را اینگونه ابدی میکند.

برای آدمهای زیادی این اتفاق پیش میاید.اتفاق یافتن نیمه گمشده خود اما خیلی دیر... دیرتر از آنکه دیگر بتوان کاری کرد.پس شاید بهتر باشد مثل زن پلهای مدیسون کانتی - ماندن را به رفتن ترجیح داد و تا آخر عمر تنها با خاطره یک عشق زندگی کرد...

فیلم بسیار زیبا و تاثیرگزار است و بازیهای درخشانی دارد.دیدنش را همه جوره توصیه میکنم. 


 
رضوی(3)
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان رضوی

٢٨/٧/٨٩-کلات نادری

یک مینی بوس کوچولو صبح اول وقت اومد دنبالمون تا راه بیفتیم برویم به دیار نادر و با کوه نور و روشنی آفتاب قصرش آشناتر شویم.برای رسیدن به کلات باید از شمال شرق مشهد شروع کرد و از کوههای هزارمسجد گذشت.جاییکه دست معمار طبیعت مناره های سنگیش را به پا کرده تا جاده انگار راه رسیدن به بالاهای بالا شود.و ما سرخوش و خندان راه ٣ ساعته کلات نادری را در پیچ و خم جاده پیمودیم و با آسمان وکوه و زمین و رود و رودخانه همسفر شدیم.

کلات به معنی آبادی یا قلعه ای سترگ و بزرگ است جاییکه نمیتوان به راحتی از آن گذشت. نادر شاه قدرتمند ایران زاده همین سرزمین است و به خاطر همین نفوذناپذیری آن را پایگاه نظامی خود قرار داد.نادر دستور داده بود کلات را بسازند و آبادش کنند.پس از هر لشگرکشی و پیروزی تن خسته خود را به کلات میاورد تا در پناه این کوههای باشکوه آسوده بگیرد.

امروز هم هنوز کلات سرزمین دست نیافتنی محسوب میشود.تنها راه ارتباطی آن عبور از این تونل سنگی و عجیب است که حتی با وجودیکه در سالهای تازه تر ساخته شده اما شبیه یک غار سنگی باستانی به نظر میاید.

به شهر کلات که برسید دیگر یافتن "قصرخورشید" کار سختی نیست.این کاخ که به دستور نادر ساخته شد در مرکز شهر کلات و در قلب آن قرار دارد.نادر شاه در یکی از لشگرکشیهایش به هندوستان تعدادی از معماران هندی را با خود به کلات آورد و با الهام از اسطوره ها وبناهای هندی در این شهر کاخی برای او بسازند تا هم محلی مطمئن برای نگهداری گنجهایش باشد و هم در آینده آرامگاه پیکرش... اما عمر نادر کفاف نداد تا پایان ساخت و ساز قصر خود را ببیند.نادر کشته شد و سپاه سر به شورش برداشت.خاندان سلطنتی او حتی زنان باردار خانواده به دست شورشیان کشته شدند و معماران بنا هم از اوضاع بهم ریخته استفاده کرده و گریختند.اینگونه شد که قصر خورشید نیمه تمام باقی ماند.نه مقبره نادر شد و نه پاسدار گنجهای افسانه ایش... 

در بدو ورود چشممان را حوض سنگی کاخ میگیرد.که در مسیری آب را به داخل بنا میکشانده.نادر دستور داده بود که از چشمه سارهای قره سو در ۵ کیلومتری کلات آب را به سمت شهر بکشانند.مهندسان زمان هم با حفر گودالهای ۵ متری و لوله های سفالین مسیری برای عبور آب تا داخل کلات و خصوصا قصر نادر کشیدند.اینگونه شد که هم آب شرب منطقه تامین گشت و هم درختان چنار و ستبر کاخ سیراب شدند.

عمارت خورشید کاخی ٣ طبقه است که نمای آن با سنگهای قهوه ای خوشرنگی پوشیده شده .روی این سنگها کنده کاریهایی از میوه ها و حیوانات گرمسیری خصوصا منطقه هندوستان قرار گرفته است.این حجاریها به قدری زیبا و ظریفند که هنوز پس از سالها طراوت نابی به چشمهای بیننده منتقل میکنند.در بعضی نقاط نقشها نیمه کاره هستند که به یادمان میندازد معماری را که تیشه را به شوق آزادی زمین انداخت و گریخت.

طبقه زیرزمین کاخ نمور و ترسناک است که گفته های دهان به دهان مردم میگوید روزگاری اینجا زندان شاهان قدیم بوده است.زندانی مخوف که با پله کانهای سنگی بلند از زمین جدا میشود و آدم را میبلعد.تنها خدا میداند که لابلای این سنگهای خاکستری چه ناله هایی هنوز هم نجوا میشود.اما در زمان نادر قرار بوده این زیرزمین مقبره او و محل نگهداری گنجهایی چون الماسهای "کوه نور و دریای نور" باشد که متاسفانه اینگونه نشد.

بخش عمده این زیرزمین به موزه مردم شناسی کلات تبدیل شده است.مجسمه های زن و مرد و کودک با لباسهای اقوام گوناگون خراسانی در حال نمایش آداب و رسوم مختلف در معرض دید قرار گرفته اند.جایی مجلس عروسی قومی عشایر است و جایی دیگر زنان دوزنده خراسانی.جایی مردان زحمت کش کشاورز در حال درویند و جایی دیگر مادری مهربان درحال تکان دادن گهواره کودک...

طبقه بعدی بنا که همکف محسوب میشود تالار اندرونی و اطاقهای کاخ است. با سقفی به غایت بلند و باشکوه و دیوارهایی نقاشی شده با رنگهای طبیعی و زنده ای که بعد از قرنها هنوز خودنمایی میکنند.برگهای ظریف و گلبرگهای لطیف-نقوش هندسی و آیات قرآنی-گچ کاریهای باشکوه و زیبا که همه و همه ما را به دوران شکوهمند نادرشاه افشار-شاه قدرقدرت ایران زمین میبرد.انگار هنوز روح ناآرام نادر در این تالارهای تودرتو گام برمیدارد و کسی چه میداند شاید اگر شبانه به اینجا بیاییم صدای برخورد شمشیر مرد ناآرام ایرانی را با زره فولادیش بشنویم.

اما چرا اینجا را کاخ خورشید مینامند؟ یکی از دلایل برمیگردد به شکل بنا که از بالای گنبدش اگر به آن نگاه شود شکل خورشیدی با ده ها پرتوی نورانی را در ذهن تداعی میکند.اما یک دلیل هم دیگر در پس رازهای این کاخ نهفته است.

میگویند در قدیم گنبد بالای قصر خورشید شامل ٢ ردیف سوراخ بود.ردیف اول ١٢ سوراخ و ردیف دوم ٣١ سوراخ داشت.این اعداد ما را میکشاند به نجوم و محاسبه روز و ماه و سال.عده ای از تاریخ دانان و باستان شناسان معتقدند که در معماری این بنا قصد بر این بوده که یک تقویم نجومی که با انوار خورشید کارمیکرده تعبیه شود که یا به مرور زمان از بین رفته و یا نیمه کاره رها شده و بعدها سوراخها گرفته شده اند.

دستور کار این تقویم نجومی به این شکل بود:اول هر ماه با اولین تابش خورشید نور از یکی از سوراخهای ١٢ گانه عبور و بر دیوار مقابل منعکس میشده و اینگونه ماه مربوطه تعیین میگشته سپس از دومین روز پرتوی نخست خورشید از سوراخهای ٣١ گانه پایین عبور کرده و بر دیوار میفتاده و بدین ترنیب حساب دقیق ماه و روز مشخص میشده است.سر و راز آن هرچه بوده امروز دیگر متاسفانه اثری از آن نیست و اینها حدس و گمانهای باستان شناسان است.اما این هم میتواند دلیل موثق دیگری برای نامگذاری "کاخ خورشید" باشد...

برای دیدن آبشارهای قره سو باز هم با من بمانید تا بعد!

*هرگونه  حق برداشت از عکسها و مطالب این مطلب تنها متعلق به مجله "کوه نور" است.برای دیدن متن کامل مقاله کوه نور به قلم بنده میتوانید به شماره آذرماه این مجله رجوع کنید.با تشکر...


 
خراسان رضوی(2)
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان رضوی

٢٧/٧/٨٩-شاندیز-زشک-طرقبه

IMG_7850

شرمنده هستم که بگویم اولین منطقه مورد بازدید ما ایستگاه شکم (رستوران ارم) در شاندیز مشهد بود. خیلی از ما فکر میکنیم شاندیز اسم یک رستوران است اما در واقع این طور نیست. شاندیز شهری در نزدیکی مشهد است که به علت نزدیکی با کوههای بینالود هوای سردسیری دارد و وجود رودخانه های پرآب آنرا به یکی از مناطق خوش آب و هوای ییلاقی مشهد تبدیل کرده است.اما آنچه بیش از بیش این شهر را بر سر زبانها انداخته وجود غذای معروف آن است که معمولا پای هر گردشگری را به آنجامیکشاند. شیشلیک شاندیز شاید یکی از معروفترین غذاهای ایرانی باشد که آوازه نامش تا آن سوی مرزها هم کشیده شده.سیخ کبابی متشکل از ۶ تکه گوشت گوسفند با دسته! که با روش مخصوصی طبخ میگردد و بسیار لذیذ است.ما هم که معمولا از هرچه بگذریم از شکمهایمان نمیگذریم سفر را با نهار لذیذی در شاندیز آغاز کردیم...

1

بعد از نهار راه شاندیز به سمت روستای زشک را در پیش گرفتیم.این مناطق علاوه بر زیبایی بصری زیبایی تاریخی هم دارند.زیرا راه قدیم نیشابور به مشهد که در دوره اوج قدرتمندی خراسان از راه های معروف به حساب میامده از شاندیز میگذشته است.دوره تاریخی این منطقه حتی به قبل از اسلام هم برمیگردد.

2

پاییز که فصل حکمرانی رنگهاست.حالا اگر بازی رنگ با نور و آسمان همزمان شود دیگر نفس گیر میشود .انگار در پاییز همه چیز به دنبال بهانه ای برای عاشق شدن میگردد حالا از هر جنس و هر شکل که میخواهد باشد مثل همین درخت که برای لوله بخاری سوسه میاید و کسی چه میداند شاید نمیداند که قلب او از یک تکه حلبی است...

4

خانه های زشک از جنس قلب طبیعتند.سنگ و خاک و چوب همین پایت را سست میکند انگار دستی از زیر خاک گامهایت را میکشد در کوچه خاکیهای زشک انقدر که هی میروی بالا و بالاتر و هی دورمیشوی از شهر و تیرآهن.

 

6 (2) 

پیرمرد ده میاید و با صدای عشق برایت از عشق حرف میزند.و تو که باید گوش دل سپاری تا به دل سپاری و زندگی را در دستهای چروکیده زحمت کشش بجویی.

7

زشک انگار تکه ای از لباس فصل است.وقتی ماه درمیاید و در تقابل با آفتاب بر پهنه آبی آسمان خودی نشان میدهد دلت میخواهد ساعتها در این بالاهای دور تنها بهنشینی و به صدای رنگارنگ پاییز گوش دهی و لمسش کنی وقتی رودی زیر پایت جاری است و زنبورهای عسل برایت لالایی میخوانند دلت خیلی خیلی سرخوش است...

9

از زشک میکشیم راه را به بیراهه چالی دره طرقبه.پیاده باید گز کرد تا بتوان غروب طرقبه را از بالای تپه های خاکی آن  دید.وقتی هزاران نور چشمک زن کبودی غروب را جلوه بصری دیگری میبخشند.اینجاست که دیگر باید پله ها را  یکی یکی بالا رفت تارسید به بالای تپه ها و دست نسیم را گرفت و به عمق شب زد.

11

اینجا سد چالیدره است در نزدیکی شهر طرقبه -در نزدیکی مشهد -در نزدیکی شاندیز -در نزدیکی همه خوبهای خوب.رودخانه "جا غرق" در آن میریزد که نامش انگار به طعنه میگوید:نزدیکم شوی قورتت میدهم...

کنار این سد خاکی مجتمع تفریحی کوچکی است برای نشستن و چای نوشیدن و گپ زدن.پس لمی میدهیم زیر یکی از آلاچیقهای آن و ١٨ چای لب سوز دهان دوز سفارش میدهیم و کیف میکنیم از این هوا و آب و شب...

12 

دربرگشت به مشهد هستیم که سری هم به طرقبه میزنیم. شهری که از جمله آبادی‌های بزرگ طوس قدیم بوده که در میان دره‌های سرسبز رشته‌کوه بینالود واقع گردیده است.نام طرقبه از "ترغبذ"(ترق+بذ) به معنی آبادی بزرگ آمده است که پیشینه تاریخی دارد و از مهمترین ییلاق های کوهستانی حاشیه مشهد است.

اما طرقبه را فاکتور دیگری هم سرزبانها میندازد و آن بستنی فالوده های محشرش است.بستنیهای لایه دار خامه ای زعفرانی لای نانهای مستطیلی با فالوده های ناب و خوش عطر خراسانی...

دیروقت است که راه میفتیم به سمت مشهد و استراحت برای شروع روزی دیگر و سفری دیگر و ماجرایی دیگر.با من بمانید.


 
فرزند پنجم
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

فرزند پنجم مرا میترساند.در تمام لحظه های حیاتش.در سطر به سطر زندگی آرام و شیطانیش.من از فرزند پنجم واهمه داشتم.

کودکی پا به حیات میگذارد و حیات یک خانواده را ویران میکند.جنینی ملتهب که از درون مادر آرام و قرار را میگیرد و روحی آشوبزده را به درودیوار وجود مادر میکوید.جنینی که از سلول به سلول تن مادر مینوشد و روح مادر را زهرآگین میکند.فرزند پنجم مرا عجیب وهم زده میسازد.

و "دوریس لسینگ" چه ماهرانه من و تو را از تنه خوشبختی یک درخت بالا میکشد و به برگهای نفرینیش میرساند.جایی که مادری و پدری و ۴ فرزند در سعادت میخواهند به دنیا ثابت کنند که خوشبختی مال آنهاست.حق آنهاست و هیچ کسی نمیتواند این حق را از آنها بگیرد.و بعد فرزند پنجم پا به عرصه حیات میگذارد و با زهرخندی آشیانه انها را ویران میکند تا شاید به آنها بفهماند نیرویی بالاتر از نیروی بشری هست که سعادت و بدبختی ما را رقم میزند...

فرزند پنجم پسری است به ظاهر سالم و در باطن نفرینی.کودکی که کودکی نمیکند. عشق را نمیفهمد مرگ را میپسندد و فراتر از هرچیز تنها و بدبخت است.کودکی که در آشفته بازار دنیا به سوی تباهیها سرازیر شده است.

"دوریس لسینگ" نمیخواهد بگوید کودکان معلول و یا عقب مانده نفرینیند بلکه دقیقا میخواهد بگوید گاه در کالبد بشری سالم روحی شیطانی نهفته است.گاهی یک کودک به ظاهر سالم میتواند طومار سعادت یک خانواده را برای همیشه بپیچد.

فرزند پنجم عمیقا تو را به فکر میبرد.راستی چند خانواده را میشناسید که "فرزند پنجمی" دارند که انگار روحی شیطانی او را تسخیر کرده است؟؟؟.فرزند پنجم رمان هولناکی است و حتی شاید به نوعی علمی تخیلی اما تنها در ظاهر.این کتاب زیر پوست خود حرفهای جامعه امروز بشریت را دارد.حرفهای ترسناکی که نشان از سقوط ما آدمها به دنیاهای هولناک میدهد.برای من انگار در دل بیشتر خانواده ها یک فرزند پنجم میبینم. فرزند پنجمی که تا نسلها آن خانواده را گرفتار میکند.کسی چه میداند چه تغییر ژنتیکی رخ میدهد که ناگهان از میان فرزندانی صالح ناگهان کودکی آزاردهنده رشد میکند. کودکی که انگار میخواهد انتقام تمام خوشبختیهای بشر را بگیرد.کودکی از جنس فرزند پنجم.این کتاب مرا به شدت میترساند.

بن هیولایی است . مسخ شده است. هیولایی است سیری ناپذیر، پرتوقع، با نیرویی غیر عادی و شخصیتی غیر اجتماعی که حضورش همه چیز را وارونه می کند. هیولا مظهر بی نظمی است. بی نظمی و بی عدالتی که از خانواده آغاز  و به جهان سرایت می کند. هیولا مظهری از نیروهای بد است که می خواهند دنیا را به بی نظمی اولیه بازگردانند. وقتی اهریمن به جهان مستولی می شود، پایان جهان نزدیک است.

 لسینگ، نویسنده ۸۸ ساله انگلیسی زبان و برنده جایزه نوبل ادبیات، در کرمانشاه ایران متولد شده است. پدر او افسر ارتش بریتانیا بوده و در زمان تولد این نویسنده در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ میلادی در کرمانشاه خدمت می‌کرده است.

لسینگ به خاطر مجموعه آثارش که شامل ۵۰ اثر می‌شود، سال ٢٠٠٧ جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد تا مسن‌ترین برنده جایزه نوبل ادبیات در طول تاریخ باشد.

او پیش‌تر جوایزی مانند «جایزه پرنس استرالیا»، جایزه ادبی بریتانیایی «دیوید کوهن»، و جایزه یادبود «جیمز تیت بلک» را از آن خود کرده است. او هم‌چنین از قبول لقب تشریفاتی «بانو» (Dame) امتناع کرده، اما لقب تشریفاتی پایین‌تری از ملکه بریتانیا را پذیرفته است.

*فرزند پنجم توسط "دوریس لسینگ" و با ترجمه بسیار شیوای آقای "مهدی غبرائی" توسط نشر ثالث به بازار آمده است...

*برخی اطلاعات از این لینک به دست آمده است.


 
خراسان رضوی(1)
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان رضوی

٢۶/٧/٨٩-در راه سفر به مشهد

IMG_0002

سلام بچه ها .بابت تاخیر در نوشتن عذر میخوام.یک سفر ۴ روزه با ١٨ تا از دوستای خوبم داشتم به خراسان رضوی.جای همگیتان انقدر خالی بود که حد نداشت.این سفر یکی از سفرهای بامزه و بسیار خوشمزه من بود که اگر دوست دارید با ما ١٨ نفر لحظه به لحظه در سفر باشید از امروز همراه سفرنامه ام شوید...

IMG_0015

این بار از سفر زمینی با ماشینهایمان خبری نبود.بالاخره تحریم و گران شدن نرخ بنزین و این حرفها روی ما هم کار خودش را کرد.اما عمرا ما کوتاه بیاییم! پس علیرضا -یکی از بچه ها -از هفته ها قبل دنبال پیدا کردن بلیط قطار برای ١٨ نفر بود! سفر ما در عصر روز دوشنبه ٢۶/٧/٨٩ ساعت ۶:٢٠از ایستگاه راه آهن تهران به مقصد مشهد شروع شد.از ترس ترافیک و دیر رسیدن- قرارمان ساعت ۵:٣٠ در راه آهن بود که همگی برای اولین بار زودتر هم رسیدیم.قطار درجه ٢ سبز بدون هیچ تاخیری راس ساعت ۶:٢٠ عصر حرکت کرد.

IMG_0025

ترتیب قرار گرفتنمان در کوپه های ۴ نفره به شکل خانمها و آقایان جدای از هم بود.و تقریبا توانسته بودیم کوپه های نزدیک بهم بگیریم.تنها یک آقای غریبه در یکی از کوپه های آقایان بود که با دادن رشوه ای معادل ٢ عدد شیرینی راضیش کردیم به کوپه  دیگری نقل مکان کند.تا بتوانیم این پسر خوشتیپ! را که برای اولین بار همسفرمان میشد و تک و تنها دورافتاده بود به کوپه آقایان برسانیم.

IMG_0019

این زن و شوهر دوست داشتنی البته یک استثنا بودند که از هر لحظه فرصت خالی بودن کوپه هایمان استفاده میکردند تا از معیت همراهی هم برخوردار شوند...

بلیط رفت قطار چیزی حدود ١٧٠٠٠ تومان درمیاید.که با احتساب یک پذیرایی ساده کیک و چای و آبمیوه و آب معدنی است.شام بر عهده خودمان است که باید پول داده و از رستوران قطار خریداری کنیم که ما مثلا نکردیم!!!!!!

 IMG_0028

ترتیب کوپه ها به این شکل است که هر کوپه برای ۴ نفر تعبیه شده که در حالت نشسته کنار هم -تعداد بالاتر هم میرود!!!! اما برای خواب میتوان از آنها ٢ تخت خواب فراهم کردو  بالای سر تختها هم دو تخت دیگر که جمع شده قابل استفاده است.ملافه های تمیز و روبالشی یک بار مصرف در ابتدا به تعداد افراد داده میشود.بالای تختها هم کیسه های بالش و پتو قرار دارند.میشود بی وسواس به تمیزی آنها اعتماد و یک شب خواب راحتی را در قطار تجربه کرد.

IMG_0040

ما از تهران کلاب ساندویجهایی را فراهم کرده بودیم که برای شام آنها را بخوریم و دیگر مجبور به خریدن غذا از رستوران قطار نشویم.اما تیرمان به سنگ خود وقتی آقایان جمع گفتند با کلاب ساندویج عمرا سیر نمیشوند!!! پس هرکدام از بچه ها که خواستند با دنگ خود سفارش یک پرس جوجه کباب هم دادند.

IMG_0050

عمرا از خواب خبری نبود وقتی ١٨ موجود پرسروصدا در کوپه های قطار کنار هم قرار بگیرند.امشب تولد یکی از بچه ها بود پس بی سروصدا از تهران برایش کیکی گرفتیم و به او هم چیزی نگفتیم.١٨ نفرمان خود را درون یک کوپه ۴ نفره جا دادیم که تنها خدا میداند چگونه.چراغ را خاموش کردیم و شمعهای کیک را روشن..یک نفر از بچه ها بی سروصدا رفت تا تازه تولد یافته را صدا کند...و تازه تولد یافته وقتی پرده را کنار زد با سروصدا و کیک و دست و سوت بلبلی و این حرفها یکهو روبرو شد.میتوانید از روی قیافه اش در عکس اوج تعجبش را ببینید....

IMG_0053

البته کسی نمیداند که او متعجب از جشن تولدش شد یا از جا گرفتن ١٨ نفر در یک کوپه. متاسفانه در کوپه جا شدیم اما در کادر عکاسی خیر...

قرار است در کتابهای گینس این رکورد را به اسم خودمان بزنیم...

IMG_0062

 اینجا رستوران قطار سبز است.میتوانید هر موقع شب که خوابتان نمیاید و دلتان یک فنجان چای گرم میخواهد پا به آنجا بگذارید و استراحتی بکنید.ما هم ادامه جشن تولدمان را به رستوران قطار منتقل کردیم.کیک را بریده و با چای نوش جان کردیم بعد هم تصمیم گرفتیم "پانتومیم" بازی کنیم...

تنها همین را بدانید که مسافرهای دیگر قطار با تخمه! به اینجا آمده بودند و تخمه میشکستند و ما را تماشا میکردند...و ما باعث تفریح جمعی از مردم بودیم...

خلاصه ساعت ٧ صبح به مشهد مقدس رسیدیم.امروز تولد امام رضا است و از همان داخل ایستگاه شیرینی پخش میکنند.هورا ما رسیدیم...