یوش بلده
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفرهای یک روزه

مرداد ٨٩-نیما یوشیج

yush 067

چند وقت پیش یه روز تعطیل یهو به سرمون زد دوتایی پاشیم بریم دیدن نیما.نیما یوشیج را میگویم پدر شعر نوی فارسی در ده یوش.

برای رسیدن به روستای یوش که از توابع بخش بلده در شهرستان نور است ما راه لواسان-دیزین-چالوس-گچسر را در پیش گرفتیم.وقتی به چالوس پر خاطره میرسی نزدیک به سیاه بیشه عاشق پیشه! یک دوراهی وجود دارد که نشانت میدهد راه دیدار با نیما از کدام طرف است.از این به بعد دیگر چالوس سبز به پایان میرسد و وارد دنیای پیچیده کوهستان! میشویم.جاده های باریک که ما را بالا و بالاتر میبرند و ما که دوتایی تنهای تنها انگار در جاده ای بی انتها به رویاها میرویم.هیچ نمیگوییم و تنها صدای موسیقی ما را همراهی میکند و باد که دستهای گشوده مرا از پنجره میگیرد و با تارهای مویم بازی میکند.

من زیر لب شعر میخوانم و همراهم سکوت میکند و نیما یکهو با تمام کلماتش در ذهنم مهمان میشود ...

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمیکاهم

تورا من چشم در راهم

شباهنگام.....

و به یاد میاورم که روزی در آن روزهای دور من این شعر را چقدر زمزمه کردم و چقدر اشک ریختم.بگذریم که روزگار در گذر است....

yush 072

بعد از گذشتن از تمام پیچ و خمها به روستای یوش میرسیم و یک راست از پیر و جوان آدرس خانه شاعر را میگیریم.ماشین را پارک میکنیم و پیاده سر بالایی خانه نیما را میپیماییم تا چشممان میخورد به عمارتی قدیمی و زیبا که در آن دنیای ساده روستایی ساز جدایی میزند.خانه نیما یوشیج که امروز به موزه و مقبره او تبدیل شده است.نیمای شعرهای قدیمی-نیمای جسارت و عشق-نیمای افسانه های کهن و جادوی کلمات. نیمای شعر ایرانی...

yush 079

اینجا علی اسفندیاری معروف به نیما در خوابی شاعرانه جاودان شده است. شاعر مصراعهای بلند و کوتاه.شاعر شاعرانه های طبیعت.شاعر جسارت و نوآوری.

نیما یوشیج در سال ١٢٧۶در دل کوهستانای البرز به دنیا آمد.در بین درخت و سبزه و آب . در میان گله داران و زمین های بارور رشد کرد و طبیعت را به الهام گرفت.ابتدا در مکتب خانه ده الفبا را آموخت و سپس در ١٢ سالگی به تهران آمد و در مدرسه سن لویی به تحصیل مشغول شد.بعدها با جلال آل احمد و سیمین دانشور آشنا شد و بنا به توصیه انان به شمیران آمد و در خانه مجاور خانه آنها مستقر گشت.

نیما ٣ بار عاشق شد که ٢ بار آن به سرانجام نرسید.اولین عشقش دختری بود که به خاطر اختلاف مذهب از ازدواج با او باز داشته شد.دومین عشق را وقتی دید که دخترک در حال آب تنی میان رود بود و نیمای جوان و عاشق پیشه یک دل نه صد دل گرفتار او شد اما دخترک حاضر به مهاجرت به شهر و شهرنشینی نگشد و این عشق هم به سرانجام نرسید.این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن شعر "افسانه" شد. تا اینکه سرانجام عالیه جهانگیر را دید و این بار عشقش به ثمر نشست...  

yush 089

پای به درون خانه پدری نیما میگذارم.خانه ای که نشان دهنده طبقه بالای اجتماعی صاحبانش است.پدر بزرگ نیما یکی از والیان قدیم مازندران بود و پدرش هم به شغل گله داری و کشاورزی مشغول.نیمای ما در دل خانواده ای سرشناس پرورش یافت و بزرگ شد.

نیما یوشیج مانیفست شعر نو فارسی را با مجموعه "افسانه" نوشت و آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود به همین دلیل نیما را پدر شعر نوی ایران مینامند. 

yush 097

فضای داخل خانه نیما را به موزه ای از اشیای قدیمی تبدیل کرده اند و در بخشی از آن هم اشیای خصوصی نیما را قرار داده اند.منجمله آخرین عینکی که نیما به چشم داشت و حتی سند ازدواج او  با عالیه...

نیما از عالیه تنها یک پسر داشت به نام "شراگیم" که اکنون زنده است و در خارج از ایران زندگی میکند.چند سال پیش به همراه زن و فرزندش به ایران مسافرت کرده و به یوش میاید.میگویند نوه نیما که در آن زمان پسری حدود ١٣ یا ١۴ ساله بوده اشعار پدربزرگش را از حفظ میخوانده است.

yush 099

 نیما در تهران زندگی میکرده اما گاه به گاه سری به خانه پدریش در یوش میزده تا اینکه در زمستان سخت ١٣٣٨ وقتی برای شکار و تفریح به یوش آمده بود گرفتار یک سرماخوردگی سخت میشود.در ده دکتر مجربی برای مداوای او وجود نداشت پس نیما را در آن زمستان سخت به تهران میاورند.زاه ناهموار و طولانی و هوای سرد پیرمرد شاعر را از پا میندازد تا اینکه در ١٣ دی همان سال فوت میکند وصیت میکند هرزمان که امکانش بود او را به زادگاه کودکیش برده و به خاک بسپارند.پس او را موقت در امامزاده عبدالله تهران به خاک میسپارند.زمان میگذرد و همگان وصیت نیمای شاعر را فراموش میکنند تا سرانجام در سال ١٣٧٢ او را به یوش و خانه پدریش منتقل کرده و همانجا به خاک میسپارند تا سرانجام شاعر در خاطره هایش جاودانه شود.در کنار او "سیروس طاهباز" کسی که سالها بر روی اشعار و زندگی او تحقیق میکرد هم به خاک سپرده شده است. 

yush 104

نیما یک برادر به نام "لادبن" و دو خواهر به نامهای "نیکتا" و "بهجت الزمان" داشت. بهجت الزمان که در جوانی همسر و فرزندش را از دست میدهد تا این اواخر هنوز زنده بود و در خانه سالمندان به تنهایی و بیکسی روزگار به سر میکرد بی آنکه کسی بداند خونی که در رگهای این پیرزن جاری است از جنس خون شعر نوی پارسی است.تا اینکه روزی کسی به اتفاق او را میشناسد و ترتیبی میدهد تا بهجت الزمان یک بار دیگر به یوش بیاید و خانه پدری را از نزدیک ببیند.وقتی او  را به زحمت به یوش میرسانند در حیاط خانه زانو میزند وزار زار گریه میکند و التماس کنان از همراهانش میخواهد که او را همینجا رها کنند.اما این کار امکان پذیر نبود چون هیچ کس از خانواده او در ایران نبودند تا از او نگهداری کند.بهجت الزمان را به خانه سالمندان برمیگردانند در حالیکه چند ماه بعد چشم از جهان فرو میبندد و این بار جنازه اورا به این خانه میاورند و در حیاط در کنار قبر برادر به خاک میسپارند...

yush 110

پا به درون کوچه های خاکی و پیچ در پیچ یوش میگذاریم و راه را از کنار جوی آب میگیریم و لابلای درختهای بلند و قدیمی خاطره بازی میکنیم.زیر سایه سار درختان و لای نوای باد میشود صدای کودکی را شنید که سرخوش میدود و زیر پوست ده شاعر میشود.کودکی که بعد ها مردی میشود و میخواند...

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

yush 117

هنگام نماز ظهر رسیده است و در این ده پاک و به شدت تمیز در کنار آب روان و آبی آسمان هوس نماز اول وقت میکنیم.بعد جلوی ما مسجد کوچک سبزی -سبز میشود! با آب جوی روانش وضو میگیریم و قامت میبندیم.هیچ کس نیست. ماه ها بود که نمازی این چنین را تجربه نکرده بودم.انگار خدا همین نزدیکی ایستاده بود و مارا نگاه میکرد و وقتی قنوت میخواندم چشم در چشمش میشدم.

yush 115

نماز که تمام شد در ایوانش نشستیم ایوانی که رو به کوچه "خانلری" بود پایین کوچه "شاملو".اینجا کوچه هایش هم همه شاعر بودند.اینجا اصلا هوایش بوی شعر میداد. نشستیم و ساعتی تنها سکوت کردیم و خیره طبیعت روبرو شدیم.آب از کنار مسجد کوجک ده میگذشت و زمزمه ای میکرد.یک نسیم ملایم هم گاهی هم صحبتش میشد. متولی مسجد مرد مهربانی بود که مارا دعوت به خانه اش کرد. 

ر اyush 119

 بیخود نبود که نیما شاعر شد....

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

 
حرف
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

برای خواندنم آمد

مرا ورق زد

از اول تا آخر

از آخر تا اول

در کلمه مرا میجست

غافل از اینکه من

در حرفم


 
خشم
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

فکرش را بکنید که یک مرده قصه زندگیش را برای شما تعریف کند.اینکه قرار بوده پسر سر بزیری باشد که تنها به کتاب و درسش توجه کند-هیچ وقت عاشق هیچ دختری نشود-خلاف نکند-در هیچ دارو دسته ای از پسرها وارد نشود-یک یهودی متعهد به اصول اخلاقیش باشد-به هیچ کلیسایی پا نگذارد و تنها نمره های آ بیاورد تا فارغ التحصیل شود....

حالا این پسر قصه ما چرا میخواهد انقدر پاستوریزه باشد؟برای اینکه به عنوان سرباز صفر به جبهه جنگ آمریکا با کمونیستها فرستاده نشده و احیانا خدای نکرده کشته نگردد!!!

ولی بچه مثبت قصه ما ناگهان عاشق شده و از آنجایی که همه فتنه های عالم از یک زن آغاز میشود او هم کم کم درگیر مشکلاتی پیش بینی نشده میگردد تا اینکه سرانجام اخراج و بعد هم کشته میشود.در کجا؟در همان جبهه جنگ منحوس.....

اگر میخواهید شما هم دجار خشم شوید البته خشمی از نوع "فیلیپ راث" پس رمان "خشم" آخرین اثر منتشر شده "فیلیپ راث" نویسنده آمریکایی یهودی تبار را از دست ندهید.

"خشم" در سال ٢٠٠٨ منتشر شد و توسط "فریدون مجلسی" و انتشارات نیلوفر در ایران چاپ گشت.تنها نکته منفی کتاب- به نظر من البته -طراحی جلد آن است که آدم را یاد رمانهای ر-اعتمادی و ف-رحیمی میندازد.اما گول قلب سرخ رنگ روی جلد آن را نخورید!!!

فیلیپ راس


 
آذربایجان(8)
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

نیمه تیر ماه ٨٩-تبریز-

این بار میخوام براتون یکی از قشنگترین عمارتهای قدیمی ایرانی رو معرفی کنم. جایی که اثر دست معمار و هنرمند ایرانی را میتوان در تمام زوایای آن مشاهده کرد.عمارتی باشکوه از دوره زندیه تا قاجار و پهلوی که مثل کتابی زنده تاریخ را برایمان به تصویر میکشد. شنیده هایمان میگفت که دانشگاه هنر تبریز دیدنی است.پس راه افتادیم سمت خیابان مقصودیه که یکی از محله های قدیمی شهر محسوب میشود.جایی که لابلای کوچه هایش هنوز هم میتوان رد یک خانه قدیمی را دنبال کرد.برای پیدا کردن خیابان مقصودیه باید به حستان اعتماد کنید.جایی که دل میکشاندتان همانجا مقصودیه است.و دانشگاه هنر تبریز...

Azarbayjan 245

مجموعهٔ مقصودیه یکی از مجموعه‌های دانشگاه هنر اسلامی تبریز است که در خیابان مقصودیه واقع شده‌است. مساحت این مجموعه ۷٬۳۸۲ متر مربع شامل ساختمان‌های تاریخی بهنام، قدکی و گنجه‌ای‌زاده می‌باشد که این ساختمان‌ها هم‌اکنون به‌طور کامل مرمت و بازسازی شده و در اختیار دانشگاه قرار گرفته‌اند.این خانه های تاریخی با حیاطهای بهم متصل و تاکهای انگور انگار یک خانه شده اند که میتوانید از یکی  به دیگری وارد شوید و ساعتها خودتان را گم کنید میان آجرها و دالانها و پستوها و ارسیها...

Azarbayjan 240

اولین عمارت خانه گنجه ای زاده است که متعلق به خاندان گنجه ای زاده بوده و پیشینهٔ آن به اواخر دورهٔ قاجاریه و اوایل دورهٔ پهلوی می‌رسد.این بنا شامل ٣ طبقه مجزاست که امروزه کلاسها و آتلیه های دانشکده معماری تبریز در آن قرار دارد.معماری این ساختمان به شکل برونگرا ساخته شده است.یعنی دورتادورش را فضای سبز و حیاط پر درختی اشغال کرده .اصولا خانه های قدیمی ایرانی بیشترشان برونگرا هستند و ساکنین داخل خانه را با فضای سبز بیرون مرتبط میکنند.  

یکی از نکات دیدنی معماری بنا پنجره های مستطیلی و ساده آن بوده که نمایانگر ورود هنر مدرن به ایران است خصوصا زیرزمینهای آن که رنگ و بوی عصر پهلوی را دارند بیشتر و بیشتر حال و هوای ورود مدرنیسم به ایران را زنده میکند.

Azarbayjan 268

به فاصله چند متر آن طرفتر خانه بهنام قرار دارد که به دوره زندیه برمیگردد.خانه ای که هم از بیرون هوش از سر ما میبرد و هم از درون.بنای آجری سرخ رنگی که به غایت هنرمندانه و باشکوه تجلی گر هنر ناب هنرمندان ایرانی است.در نمای بیرون سرستونهای عظیم با گچبریهای ظریف توجه بیننده را به خود جلب میکند.این خانه هم معماری برونگرا دارد و روبرویش را درختان کهن و سر به فلک کشیده و حوضی آبی رنگ پر کرده است.مثل همه خانه های ایرانی دیگر با چند پله از زمین فاصله میگیرد.

Azarbayjan 255

وقتی وارد خانه بهنام شوید درگیر شگفتی بازی نور و رنگ میشوید.پنجره هایی که با هنر منبت کاری ارسیهای رنگارنگ را در بر گرفته اند تا هنگام عبور نور از خود جلوه ای زیبا پدید بیاورند.روی سطح زمین را سایه های رنگارنگ گره های چوبی سقف و پنجره پر کرده است.این بازی نور ورنگ ساکنین داخل اندرونی را به آرامش دعوت میکرده و در فصول محتلف و حتی در زمانهای مختلف روز که نور آفتاب متفاوت میگشته منشوری جدید از رنگ را به درون راه میداده است.

برای من شهرنشین ارسیها همیشه نمادی از مادربزرگها و پدربزرگهایمان هستند. عده ای میگویند ارسی واژه پارسی است به معنی گشاده و باز اما برخی هم معتقدند ارسی ریشه در کلمه ای روسی دارد نزدیک به معنای "نوری که بالا میرود"... حالا هرچه که باشد ارسی زیباست و برای من نمادی از معماری قدیم ایرانی.هنوز هم هرجا پا به درون عمارتی قدیمی میگذارم اول نگاهم پنجره ها را میکاود برای یافتن ارسیهای رنگارنگ...

ارسی پنجره هایی را میگویند که با قطعات مشبک چوب ساخته شده و عموما دارای قطعات شیشه ای رنگی هستند. 

Azarbayjan 262

علاوه بر این ارسیهای زیبا وجود طاقهای بلند این بنا با ده ها نقاشی دیواری آن - شومینه های دیواری -دیوارنگارها و گچبریها آن را فریبنده تر میکند.فضای اندرونی و بیرونی این خانه به صورتی ساخته شده تا در تعدیل درجه حرارت فصول مختلف سال تاثیر گزار شود.

Azarbayjan 260

بیشتر این نقاشیهای زیبا در دوران ناصرالدین شاه به این بنا اضافه شد.که بنا به فراخور اطاق طراحی شده اند.به طور مثال جایی صحنه شکار را نشان میدهد و جایی دیگر چهره بانوی زیبای ایرانی.

Azarbayjan 261

به ظرافت طرح و نقش بنگرید.به لطافت رنگها و برگها بنگرید.به حس دلنشین حضور آن زن نامرئی بنگرید.چرا ما انقدر از زیباییها دور شده ایم؟چرا خانه های امروز ما انقدر خشن و بدآهنگ شده اند؟چرا معماری تنها خلاصه شده در ساختمانهای بیرنگ و دراز بد قواره.....؟

Azarbayjan 278

و اما سومین عمارت که خانه قدکی نام دارد و متعلق به این خاندان بوده است در دوره قاجاریه و به دستور اعتماد السلطنه ساخته شد.معماری این خانه درونگرا است.یعنی برخلاف خانه های برون گرا خانه توسط یک هشتی به بیرون متصل است و فضای سبز خانه یک حیاط کوجک درونی است که دورتادور آن بنا قرار دارد و از هر طرفی از خانه حیاط میان آن دیده میشود.

Azarbayjan 269 

مثل تمام خانه های قدیمی ایرانی حوض سنگی قدیمی در زیرزمین آن دیده میشود. جایی که به آن حوض خانه میگفتند و یکی از خنک ترین بخشهای ساختمان محسوب میشده.احتمالا ظهرهای گرم تابستان همین جا زیلو مینداختند و هندوانه های خوش رنگ درون آب را شکار کرده و در کنار سماوری که قل قل میکرده و استکانهای ناصرالدین شاهی بزمی برای خود ترتیب میدادند.

Azarbayjan 280

هنوز هم میتوان در راه پله های تودرتوی این بناهای قدیمی ردی از گذشته های دور را یافت.میتوان بر خشتهای آن دست کشید و به یاد آورد دستان زنانی که بر دیوارها کشیده میشدند.میشود بر پله ها گام برداشت و به یاد آورد گامهای کودکان سرخوشی که در این دالانهای تودرتو بالا و پپایین میرفتند و صدای قهقهه خنده شان خانه را بر میداشت.میتوان از ارسیهای رنگی به بیرون خیره شد و به یاد چشمهای سرمه کشیده دخترکانی افتاد که زیر روبنده و چادر نگاه به بیرون مینداختند و سرخوشانه عشوه میفروختند.

خانه های قدیمی تبریز جزوی از هویت آن هستند.جزوی از یادبودهای گذشتگانش.یادبود مردمان غیورش.یادبود تاریخ پر فراز و نشیبش.نمیتوان تبریز را دید و از تاریخش چیزی نگفت.

Azarbayjan 283


 
نورا
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

وقتی تو نیستی

تمام خانه ما درد میکند

 

چطور میتوانیم مدینه فاضله ای برپا کنیم

حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم

عشق خفه کن؟

 

میخواهم دوستت بدارم

تا به جای همه جهانیان پوزش بخواهم

از همه جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان

 

از زنانگی ات دفاع میکنم

آن سان که جنگل از درختانش دفاع میکند

و موزه لوور از مونالیزا

و هلند از ونگوک

و فلورانس از میکل آنژ

و سالزبورگ از موزارت

و پاریس از چشمهای الزا...

 

زن لایه نمکی است

که تن مارا از تعفن حفظ میکند

و نوشتنمان را از کهنگی

*نزار قبانی

 

هنریک ایبسن نمایشنامه نویس-شاعر و درام نویس نروژی است که در ١٨٢٨ به دنیا آمد و در ١٩٠۶ از دنیا رفت.او یکی از بزرگترین استادان هنر تاتر در تمامی دورانهاست تا جاییکه او را همسنگ شکسپیر مینامند.نمایشنامه های او پلی است میان تاتر کلاسیک و رمانتیک با تاتر مدرن.او از جمله کسانی بود که در دوره خودش به صورتی آوانگارد به جنگ با سنتها -خرافات و انسانهای نخ نما رفت و بی پرده مشکلات اجتماع زمانش را بر صحنه تاتر آورد.

در ١٨٧٩ نمایشنامه "خانه عروسک" را منتشر کرد.داستان زنی به نام "نورا" که در گذشته به خاطر نجات همسرش جعل امضا کرده است سالها به این کار خود میبالد غافل اینکه روزی که شوهرش پی به ماجرا میبرد نه تنها فداکاری او را ارج نمینهد بلکه به شدت بر او میتازد و روحش را ویران میکند...نورا تصمیم به ترک شوهر و فرزندانش میگیرد تا در راهی نو زندگی را از سرنو تجربه کند...

در آن زمان این نمایشنامه به شدت آوانگارد بود و مورد برخورد شدید مردم و منتقدین قرار گرفت و تا ٢ سال حق اجرا نیافت.خانه عروسک تبدیل به جنجالی بزرگ در اروپا شد تا جاییکه حتی بحث در مورد آن هم ممنوع گشت.....

نورا نمایشنامه ای است که به نظر من هیچ وقت تاریخ مصرف نخواهد داشت.نورا از زن میگوید و از حق و حقوقش.از نادیده گرفتن خواسته هایش و از سبک شمردن شانش.. نورا حرفهای زیادی برای گفتن دارد در جایی که میگوید:

 نورا: مقدس ترین وظیفه ی من به نظر تو چیست؟ 

هلمر: وظیفه ای که درقبال شوهر و بچه هایت داری... من نباید این را به تو بگویم!

 

نورا: من وظیفه ی دیگری هم دارم که به همین اندازه مقدس است.

 

هلمر: چرند می گویی! کدام وظیفه؟

 

نورا: وظیفه ای که در قبال خودم دارم.

 

هلمر: یادت باشد... تو قبل از هر چیز یک زن هستی و یک مادر.

 

نورا: من دیگر به این حرف اعتقاد ندارم. من معتقدم قبل از هر چیز من یک انسانم، درست مثل تو ....

 

 

فیلم سارای داریوش مهرجویی را به یاد میاورید؟فیلمی با بازی نیکی کریمی و امین تارخ؟ درست حدس زدید.سارا اقتباس آزادی از نمایشنامه خانه عروسک است که مهرجویی آن را برای مخاطب ایرانی درآورد و یکی از کارهای موفق او شد.

 

و حالا علیرضا کوشک جلالی یکی از کارگردانان و نویسندگان قدر تاتر در ایران و آلمان یک بار دیگر نورا را "ایرانیزه" کرده و این بار بر صجنه تماشاخانه اصلی تاتر شهر آورده است با بازیگران قدرتمندی چون پانته بهرام و پیام دهکردی و ...

 

 

نمایش رنگ و بوی طنز هم به خود گرفته شاید جلالی میخواسته اینگونه مخاطب عام را هم به سالن تاتر بکشاند.به هر حال به نظر من نورا یا همان خانه عروسک کاری است که همیشه و در هر صحنه ای باید شانس دیدنش را از دست نداد.خصوصا اینکه پانته بهرامی نقش نورا را بازی میکند که شاید یکی از بهترینها برای ایفای این نقش باشد. پیشنهاد میکنم این تاتر را ببینید.به نظر من بهتر است آقایان با همسرانشان به دیدن این اثر بروند چون ٩٠ دقیقه پانته بهرام نقش مادرهایمان-خواهرهایمان و دخترهایمان را بازی نمیکند بلکه زندگی میکند.


 
آنارشیست کوچولو
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  کلمات کلیدی: متفرقه

036

کلاس اولیها تو سه صف مرتب و منظم پشت سر هم ایستاده بودند.دست هرکدومشون یه شاخه گلایل سفید بود.صورتای کوچولوشون زیر مقنعه مثل یه گل سرخی بود لای یه لچک! گل سرخی که ساعتها زیر آفتاب ظل ساعت ١٠ صبح یه کله وایستاده باشه. شره عرق از کنار مقنعه ها رو لپاشون سرازیر بود و گل سرخ صورتشون در حال پلاسیدن. درست ٢ ساعت و ۴۵ دقیقه بود که همشون سرپا وایستاده بودند تا بالاخره این جشن روز اول مهر تموم شه.اول کلاس بندیشون کرده بودند.بعد یه آقا ارگی! رفته بود اون بالا و هی دیلینگ دیلینگ ساز میزد.هر از گاهی هم یه خانوم سرتاپاه سیاه پوش مثل عجل معلق میپرید اون بالا و با سبیلهای از بنا گوش دررفته میگفت:دست- دست.به افتخار خودتون دست...

بچه های ریزه ٧ ساله هم با بیحالی دستای عرق کردشونو که ٢ ساعت و ۴۵ دقیقه شاخه گل گلایل رو فشرده بود بالا میبردند و کف میزدند.

مامان باباها هم اون طرف حیاط زیر سایه درختا وایساده بودند و تیلیک تیلیک از نوگلایی که زیر آفتاب در حال ولو شدن بودند عکس مینداختند و ذوق میکردن.

یهو زیر پای کوچولویی اون وسط مسطا یه دریاچه آب تشکیل شد و صدای گریه اش لابلای دلم دیمبول ارگ رفت هوا.گل گلایلشو پرت کرد وسط حیاط و جیغ کشید و گفت:

از مدرسه متنفرم!

*این داستان واقعی_واقعی است!


 
من
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

با چشمهای بسته هم

میتوان مرا خواند

تنها

کوره سوادی از عشق لازم است


 
آذربایجان(7)
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

 نیمه تیر ٨٩ - ادامه سفرنامه آذربایجان ایران(با عرض معذرت برای تاخیر ایجاد شده)

Azarbayjan 215

ادامه سفر ما که در واقع همان روز آخر سفرمان میشد اختصاص داشت به دیدن از شهر تبریز.ما قبلا هم در سفرهای متعددی از این شهر دیدن کرده بودیم و من سفرنامه هایی از دیدنیهای این شهر هم نوشته ام که در وبلاگ من موجود است اما در این سفر دوباره دیدن از ٢ تا سایتهای پربازدید شهر تبریز را در برناممون گذاشتیم.یکی از اونها مسجد کبود تبریز است...

Azarbayjan 214

مسجد کبود در زمان جهانشاه شاه قراقویونلو در سال ٨٧٠ هجری و به دست همسر او یعنی بیگم خاتون ساخته شد.این بنا یکی از مساجد قدیمی و مشهور آذربایجان است که تبریز میتواند به داشتن آن به خود ببالد.از بیرون تنها گنبد خاکی رنگش دیده میشود و همین سادگی افسونت میکند که پا به دالانهای آن بگذاری و به مسجد وارد شوی.

Azarbayjan 220

سر در بسیار عظیم و باشکوهی دارد از کاشیهای فیروزه ای و آبی و کبود که نام مسجد از آنها آمده است.قدیمهایش نقل کرده اند که روزگاری گنبدی بلندتر از طاق کسری داشته که همین طاق بلند آن را به فیروزه اسلام مشهور خاص و عام میکرد.اما دست نامرد روزگار با زلزله مهیب ١١٩٢ تبریز ویرانش میکند.بعدها مسجد آرام آرام از سر نو سرپا میگردد اما جای پای ویرانگر زلزله بر تنش زخمی میگذارد که هنوز میتوان ویرانیهایش را دید و دل سوزاند.

Azarbayjan 222

داخل مسجد که میشوی زمان میبرد تا چشمت با تاریکی داخل آن آشنا شود.بعد کم کم سایه ها برایت جان میگیرند و نور رنگهای طبیعی و زیبای مسجد را به بازی میگیرد. داخل مسجد بزرگ و تودرتوست با سقفی بلند که گنبد آسمان را نشانه رفته است.سقفی که نگاهت را تا خود خدا بالا میکشاند!

Azarbayjan 228

خصوصیت بزرگ معماری این مسجد در کاشیکاریهای بسیار ظریف و معرق کاریهای آن است که با رنگهای طبیعی هنوز دلنواز به نظر میرسند.کاشیهایی که زینت یافته به اسامی اعظمند ونام های پاک اولیا.پشت یکی از دربها هم بیتی با خط ثلث نوشته شده که میگوید:

کردار بیار و گرد گفتار مگرد             چون کرده شود ، کار بگوید که که کرد

Azarbayjan 224

در انتهای صحن داخلی مسجد کبود گور جهانشاه و تنی چند از بستگانش قرار دارد که در یک حفاری و به طور اتفاقی کشف شد اما قدمت این مکان انگار به گذشته های خیلی دورتر میرسد چون در کنار این گورها قبرهای بسیار قدیمی ایرانیان زرتشت هم پیدا شده با اسکلت آدمیانی  که به شکل جنین به هم پیچیده اند و در کنار خود ظرفهای سفالین و بخشی ار اشیای شخصیشان هم چنانکه رسم ایرانیان بوده دفن شده است...

Azarbayjan 235

از مسجد که بیرون آمدیم به سراغ محله قدیمی بابا جون! رفتیم.در ذهن او هنوز کوچه  پس کوچه های کودکیش وجود دارد.وقتی صحبت میکند از روزگاری که در حیاط بزرگ خانه پدری بازی میکرده و سرخوش از کودکیش بوده.سالهایی که هنوز جنگی رخ نداده بود و پدر آواره تهران نگشته بود.سالهایی که هنوز قحطی نبود و پدر در ناز و نعمت با خانواده زندگی میکرد.سالهای قبل از جنگ جهانی و حمله روسها...

پرسان پرسان کوچه ها را کاویدیم به امید یافتن رد پایی ولو اندک از خانه پدری.و رسیدیم به همان کوچه که پدر با نگاه درخشان خیره شد به ان و گفت که در همین کوچه آن خانه خاطره هایش قرار داشت.اما دریغ که امروز یک رد کم رنگ هم از آن خانه های قدیمی با شیشه های رنگی و  کاشی کاریهای هنرمندانه -حوض های بزرگ و پله های سنگی باقی نمانده است.

و در آخر دیدار از ساختمان شهرداری تبریز است که با دیدنش ناگهان حس میکنی در اروپای ١٩٠٠  قرار داری.معماری این ساختمان باشکوه به دوره ١٣١۴ شمسی و پهلوی اول برمیگردد که در محل گورستان قدیمی شهر بنا شد( تصور زندگی روی قبرهای قدیمی لرزه بر اندام میندازد!) آن زمان گروهی مهندس آلمانی آن را با الهام از ساختمانهای آن کشور قبل از جنگ جهانی طراحی کردند.به همین دلیل دیدن این بنا میان شهر قدیمی تبریز با ساختمانهای ایرانی شگفت زده مان میکند.بنا به قدری مستحکم و اصولی ساخته شده که هنوز قرص و محکم مثل روز اولش سرپاست.بالای ساختمان یک ساعت ۴ صفحه ای قرار دارد که هر ١۵ دقیقه یک بار صدای زنگش طنین انداز شهر میشود.پدر میگوید که از بالای عمارت خانه شان این ساعت دیده میشد و صدای زنگش هنوز هم نوستالوژی کودکیش را زنده میکند...

*عکس آخر متعلق به سایت "آکا ایران" است.