لئون
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

یکی از تاثیرگزارترین فیلمهایی که تا بحال دیدم برمیگرده به سالهای دانشگاه.یادمه همون زمان فیلم رو چند بار با دقت تماشا کردم و هربار بیشتر از قبل شیفته فیلم شدم. بعدها شاید ۴ یا ۵ سال پیش دوباره این فیلم رو با محمدامین دوتایی تماشا کردیم و جزو معدود فیلمهایی شد که هردو سرش اتفاق نظر داشتیم(آخه سلیقه من و او معمولا در انتخاب فیلم یکی نیست). دیشب دوباره این فیلم به دستمون رسید و دوباره با هم نشستیم و یک دل سیر این فیلم رو تماشا کردیم و باز هم هر دو باهم در تمام لحظه های زیبای فیلم تحت تاثیر قرار گرفتیم و لذت بردیم. جالب بود که این فیلم هیچ وقت تازگی و جذابیتش را برای من از دست نمیدهد و با وجودی که دیگر تمام سکانسهای آن را از حفظ هستم باز هم هردفعه با اشتیاق کامل به سراغ آن میروم.

لئون را میگویم. فیلم "لئون" یا همان "حرفه ای" ساخته Luc Besson و با بازی شگفت انگیز Jean Reno در نقش تروریست حرفه ای و خونسرد ایتالیایی به نام لئون.

به جرات میتوان کسی را نام برد که شاید بهتر از "رنو" میتوانست این نقش به ظاهر خالی از احساس و در باطن مملو از حس انسانی را بازی کند.نقش جنایتکاری که در تمام طول فیلم دل مخاطب را جذب خود میکند تا جاییکه دوست داری این آدم بده فیلم همه را بکشد اما کشته نشود.

لئون مرد تنهای سرخورده ای است که به آمریکا مهاجرت کرده و درگیر شغل آدم کشی شده .مردی که قوانین زیادی در کارش دارد منجمله اینکه:هیچ زن و کودکی نباید کشته شوند...

این آدمکش حرفه ای که مثل آب خوردن قتل میکند و ککش هم نمیگزد اتفاقی با دختر بچه ١٢ ساله ای که همه خانواده اش را در یک درگیری مواد مخدر توسط پلیسها از دست داده آشنا میشود.دختر از لئون میخواهد انتقام مرگ خانواده اش را بگیرد و یا او را آموزش بدهد تا خودش با قاتلین خانواده اش درگیر شود.و اینگونه است که زندگی دختر بچه تنها با مرد تنهای فیلم گره میخورد.

فیلم سکانسهای بسیار زیبا و حسی ای داردومنجمله جاهاییکه لئون به تنها موجود زنده زندگیش یعنی یک گلدان سبز توجه خاصی نشان میدهد و جاییکه دختر سرانجام این گلدان را در خاک میکارد.سکانسی که دخترک عاشق لئون میشود و.......

ولی یک پارامتر دیگر هم وجود دارد که این فیلم را برای شما به یادماندنی میکند و آن هم موسیقی وحشتناک زیبای آن است کاری از "اریک سرا" با صدای جادویی "استینگ". احتمال اینکه این موسیقی رو شنیده باشید زیاده چون هم معروفه و خیلی خیلی زیبا و احساسی.اما اگه تاحالا نشنیدید حتما پیداش کنید و یه دل سیر ازش لذت ببرید. هم فیلم رو میگم و هم موسیقی به یادموندنیشو....خوش باشید! 

*فیلم محصول ١٩٩۴ هست که تاکنون جوایز زیادی رو هم کسب کرده. 


 
کوهرنگ
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی: متفرقه

به نام خدایی که به تعداد آدمیان راه برای رسیدن به ما داد...

shahrivar89 017

سلام به همتون.به همه دوستای خوبی که تو این مدت دست یاری ما رو گرفتند و دلهایی رو شاد کردند.عیدتون مبارک.امیدوارم روزها و روزها دوستیهامون پایدار بمونه و همه با هم در راه خیر و نیکی قدم برداریم...

من و محمدامین به نیابت از همه شما رفتیم کوهرنگ و اجناستون رو رسوندیم به آقای دهکردی صاحب هتل کوهرنگ////

shahrivar89 030 

هفته پیش در تعطیلی شهادت پدر مهربان کودکان یتیم .من و محمدامین اجناسی که در این مدت آماده و بسته بندی کرده بودیم رو بار ماشین کردیم.خدا برکت داد این هدیه ها رو.باورتون نمیشه اگه بگم توی ماشین به این بزرگی فقط جا برای من و محمد امین بود تا سقف از صندوق عقب تا صندلیهای جلو کارتونهای اسباب بازی-لباس زنانه و مردانه و بچه گانه-کیف و کفش کتاب و نوشت افزار و مقداری هم وجه نقد انبار شده بود روی هم.صبح روز جمعه راه افتادیم به سمت کوهرنگ بختیاری.تنها دعا دعا میکردیم که پلیس راه یک هو وسط جاده متوقفمون نکنه و مجبورمون کنه بارها رو باز کنیم.چون بستن این همه بار ٢ روز کامل وقتمون رو گرفته بود.اما از انجایی که ما فقط یک حلقه از این زنجیره بودیم و خدا نمیخواست این زنجیر پاره شه هیچ کس و هیچ چیز مانعی برای رسیدن کمکها به بچه های بختیاری نشد....و ما ساعت ٢ ظهر جمعه هفته پیش رسیدیم به هتل کوهرنگ.

shahrivar89 018

آقای مهندس دهکردی در اون لحظه در هتل حضور نداشتند.پس با هماهنگی خانم یوسفی مسئول هتل بارها رو ابتدا جلوی هتل از ماشین خالی کردیم تا من با شوق و افتخار عکسی به یادگار از اونها بگیرم.بعد هم بارها را منتقل کردیم به اطاقی در بسته داخل هتل کوهرنگ.خانم یوسفی در اطاق رو قفل کرد تا آمدن مهندس...

shahrivar89 020

براتون گفتم که جرقه فکر به عزیزان بختیاری توسط خانمی که در حال مهاجرت به خارج از کشور بود زده شد.این خانم حدود ٨ کیسه بزرگ اجناس بسیار تمیز و مرتبی را به ما هدیه کرد.داخل بسته های او گاه لباسهای کاملا نو هم وجود داشت که هنوز مارک آنها جدا نشده بود.اسباب بازیهای بزرگ و قیمتی-ماشینهای کنترلی و ده ها وسیله جذاب برای کودکان عزیز و محروم.این خانم محترم به قدری حسن سلیقه در بسته بندی اجناس داشت که تمام لباسها را شسته و اتو کرده بود.کیفهای کودکان را با مدادهای رنگی و اسباب بازیهای کوچولو پر کرده بود تا هنگامی که آن کودک در کیفش را میگشاید دچارشگفتی و ذوق شود.

دروغ نیست که بگویم من از این بانوی نیکوکار یاد گرفتم که چطور باید به هم نوعانمان کمک کرد...امیدوارم هرجا که هست همیشه در پناه خدا زندگی خوبی را داشته باشد...

shahrivar89 022

خلاصه بعد از اینکه وسایل را در هتل جای دادیم راه افتادیم تا سری به اطراف بزنیم.اول هم بالای تونل خروشان کوهرنگ رفتیم که باز هم مثل همیشه با شدت و سروصدا به پایین در جریان بود و صدایش در آن هوای دلچسب و خنک آراممان میکرد.آن بالا میشود کل کوهرنگ را دید.یاد سفر ٣ ماه پیش خود و دوستانمان افتادیم.جای همه آنها خیلی خالی بود.انگار بی آن بچه های شاد و سرزنده سفرهایمان بیرنگ میشود.

shahrivar89 023

به کنار چشمه دیمه رسیدیم.از آنجایی که ماه رمضان بود از تهران لقمه غذایی آماده کرده بودیم به نیت دمی استراحت کنار چشمه همیشه جوشان دیمه.یادمان افتاد همین جا بود که تولد هانیه را جشن گرفتیم.باز دلمان گرفت و تپید برای دوستیهایمان.زیراندازی پهن کردیم و دراز کشیدیم در سکوت خیره به هم آغوشی آب و باد و خاک.

 چشمها روی هم رفت و ساعتی در خوابی بسیار عمیق و نرم فرو رفتیم وقتی به خود آمدیم که صدای سرزنده کودکی شاد که پاهای تپلش را به آب میزد خوابمان را آشفت اما دیدن نگاه سرزنده آن کودک و گونه های سرخ و خیس او حس زنده بودن را به ماداد. یادمان افتاد باید بلند شویم و به سراغ ماموریت نیمه تمام خود برویم.دوباره راه افتادیم به سمت هتل....

shahrivar89 040

مهندس دهکردی رسیده بود.وقتی ما را دید دوستانه به استقبالمان آمد.شب نزدیک بود و مهندس کبکی شکار کرده بود و ما را دعوت کرد که به میز شامش ملحق شویم. چه شبی بود آن شب وقتی ساعتها نشستیم و گوش جان سپردیم به سخنان مردی که عاشق این آب و خاک بود...

shahrivar89 057

صبح اول وقت تصمیم به رفتن گرفتیم.اجناس را تحویل مهندس دهکردی دادیم تا با صلاحدید خودش آنها را بین نیازمندان واقعی تقسیم کند.قرار شد پولها را هم صرف هزینه نوشت افزار اول سال بچه های یتیم کنیم.

موقع رفتن مهندس قبول نکرد هزینه اقامت در هتل را از ما بگیرد.دوست شدیم با هم و چه افتخاری است برای ما که مردی از تبار بختیاری-مردی به بزرگی آسمان آبی این خاک و به پاکی چشمه های جوشان آن دست دوستی به سمت ما دراز کند.دوست شدیم و به امید دیداری دوباره به سمت تهران بال گشودیم.

shahrivar89 050

 پاییز بر تن چهارمحال نشسته است.گندمها درو شده اند و علفها زرد.بره ها بزرگ شده اند و کندوها بی صدا.نسیم آرام میوزد و چادرهای عشایر یکی یکی در حال بسته شدن هستند.تا دوباره کوچی دیگر آغاز شود و رفتنی دگر بار.پاییز فصل گام نهادن است شروع یک کوچ سخت و بی امان.فصل قدمهای محکم در برفهای گردنه های سهمگین.فصل بارش و طغیان و بیتابی.فصل رفتن و جدا شدن.

shahrivar89 060

.همین رفتن است که این مردم سخت کوش را به تکاپو انداخته است.همه جا میدیدیم که عروسی برپاست.میدانستیم چون فصل رفتن فرارسیده اگر وصال صورت نگیرد باید یک سال صبر کرد تا دوباره دیداری تازه شود.در اینجا حتی حیوانات هم در حال وداع با محبوبشان هستند.شبها صدای عوعوی سگهایی شنیده میشود که در حال جدا شدن از یکدیگرند.یکی پای بسته این دیار است و دیگری پای در راه دیاری دیگر.تا سالی دیگر و بهاری دیگر و عشق ورزیهایی دیگر...

در دامنهای کوه ها غبار خاکی بلند است که گله های مهاجر به پا کرده اند.همه جا رنگ رفتن و رفتن به خود گرفته است.در این فصل کوهرنگ دلتنگ میشود...

shahrivar89 026

و اما آخر ماجرا...

نمیدانم کدام دعایی پشت ما بود که این مار سمی کوهستان در کنار شانه محمدامین ماوا گرفت و او را نزد.به معجزه ای شبیه بود این اتفاق.و ما که هنوز حیران هستیم از دست یاری پروردگار که میتوانست فاجعه ای به بار بیاید اما نگذاشت.شاید دعای شما عزیزانم بود که در این روز محمدامین را حفظ کرد.شاید....

آخر نوشت:دست تک تک شما را میبوسم و ممنونم از تمام کمکهایی که کردید تا در این ماه همه با هم کمی بالاتر برویم.

من و محمدامین کمک به مردم بختیاری را در برنامه های آتی خود قرار داده ایم.اگر عمری بود و توانایی دوباره هدایایی را جمع میکنیم تا وقتی به حد نصاب رسید آنها را برسانیم به دست هم وطنانمان.پس هرزمان دلتان خواست کمکی کنید جنسی بدهید لباسی اسباب بازی مواد خوراکی پول ..... تنها ما را خبر کنید.در اولین فرصت به دیدنتان میاییم و کمکها را جمع میکنیم تا انشالله دوباره به زودی زود به کمک شما بار بعدی را برای آنها بفرستیم...

باز هم عیدتان مبارک!


 
شاهزاده پارس
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

شاهزاده پارسی رو دیدم.همین....

میشه گفت فقط سرگرم کننده است و نه هیچ چیز بیشتر.ملغمه ای از افسانه و تاریخی تحریف شده  که به هیچ جور نمیشه سرهمش کرد.البته میدونم که کارگردان قصد نداشته یک واقعه تاریخی رو روی پرده بیاره و این فیلم پروژه سینمایی شده یک بازی کامپیوتری است اما برای ما که با تاریخ پارس آشنا هستیم دیدن این حجم از آشفتگی تاریخی و وقایع اشتباه جدا ناراحت کننده است.

کسی که دیدی از ایران نداشته باشه کلا با این فیلم قاطی میکنه چون به هیچ وجه معلوم نیست داره چه برهه ای از زمان را نشون میده از طرف دیگه طراحی صحنه تمام قصه هم ما رو به یاد مراکش و کشورهای آفریقایی یا عربی میندازه نه خاک باستانی ایران....

درسته که کارگردان مدعی شده این قصه واقعه تاریخی نیست و تنها از خیال نشات گرفته اما سوال وقتی مطرح میشه که چند پارامتر تاریخی ایرانی در فیلم به عناوین محتلف عنوان میشوند که به هیچ ترتیبی با هم هماهنگی ندارند.

١-داستان حول شخصی به نام "دستان" میگرده که اتفاقا در مسیر قصه عاشق شاهدختی "تهمینه" نام هم میشه.این آقا دستان خیلی هم پرزور و پهلوون صفت تشریف داره! خوب حالا من نه شما بگید یاد کی افتادید؟معلومه رستم دستان و تهمینه فردوسی....

٢- حالا رستم مال چه برهه زمانی هست؟ایران باستان یعنی چیزی حدود ٢٠٠٠ سال پیش اما دستان فیلم شاهزاده پارسی برمیگرده به قرن ششم از کجا فهمیدم از اینجا که....

٣-تهمینه خانم شاهدخت قلعه ای به نام الموت است.خوب همه میدونیم که قلعه الموت به قرن ۶ برمیگرده اما از کجا فهمیدم که داره راجع به قرن ۶ حرف میزنه از اونجایی که...

۴-حشاشیون هم در این فیلم دارن نقش آدم بدا رو بازی میکنند.حتما میدونین که حشاشیون کیا بودن...خوب من بهتون میگم...قلعه الموت در نزدیکی قزوین و در دوره حسن صباح یکی از معروفترین قلاع دست نیافتنی ایران بود.حسن صباح که با حکومت عربها در ایران سرناسازگاری داشت حکومت مستقل و قدرتمندی در الموت برای خود ساخته بود و از آنجا نیروهایی فدایی را آموزش میداد تا ماموریتهای سری او را انجام بدهند.این نیروهای فدایی سربازانی کارآزموده بودندکه تنها هدفشان خدمت به حسن صباح بود.حسن صباح هم این افراد را به ماموریتهای خطرناکی میفرستاد تا با حکومت اعراب بجنگند.از آنجایی که در آن دوره قلعه الموت یک بیمارستان مجهز هم بود و الموتیان در آن به تهیه داروهای گیاهی مختلف هم میپرداختند و حتی آن را به سرزمینهای دیگرصادر هم میکردند به الموتیان "حشاشین" هم میگفتند.البته حشاشین که ریشه در کلمه حشیش دارد به معنی ماده افیون نبود بلکه به معنی گیاه حشیش بود که در ساخت داروهایی از آن استفاده میشد.دشمنان حسن صباح میگفتند که الموتیان حشیش مصرف میکنند و قوای بدنی خارق العاده خود را اینگونه بدست میاورند.کلمه حشاشین بعدها در زبانهای دیگر به "اساسین" تبدیل شد.assasination که امروزه به معنی تروریست شناخته میشود هم از نام همان سربازان حشاشین گرفته شد....

برگردیم به فیلم.در فیلم شاهزاده پارسی آدم بدهای فیلم اساسین هستند که در قلعه الموت ساکنند و با رستم دستان !!!! میجنگند تا همین جا معلوم شد که چه آش بهم ریخته ای است این فیلم....

حالا بماند که در تاریخ واقعی ایران حشاشین نه تنها آدمهای خونخواری نبودند بلکه وطن پرستهای درجه یکی محسوب میشدند که در راه آرمانهای وطن پرستانه میجنگیدند.

خلاصه اینکه این آقایان هالیوودی را چه به ساختن فیلمی درباره امپراطوری عظیم پرشیا!

تنها نکته خوب فیلم در این است که حس ناسیونالیستی را تا حدی ارضا میکند و مثل فیلم ٣٠٠ نیست که تماما توهین به تاریخ ما باشد.

افسوس که در مملکت خودمان این امکان وجود ندارد تا اقتباسهایی از قصه های شاهنامه و افسانه های شاهان و شهرزاد قصه گو و کوروش و داریوش صورت بگیرد.تنها باید دلمان را به همین ملغه بی در وپیکر خوش کنیم که حداقل بخشی از شکوه تاریخ ما روی پرده های سینمای دنیا به نمایش درآورده است.افسوس!


 
چیزی مثل عشق
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

60e4nzp8hfytn6y4vlgt.jpg

چیزی از جنس عشق

آرام و آهسته

میخزد در من 

هر بارمیبینمت!

انگار

پر میشوم از تو

و از نو

عاشق میشوم!

آیینه اما

موهای سفیدم را 

نشانه  میگیرد!

باید خجالت بکشم؟

اما نمیکشم......