کار خیر
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام دوستا ن عزیز

ممنون از کسانی که تو این مدت اجناسی رو برای هدیه کردن به نیازمندان آماده کرده اند.چند نفر از دوستان شماره حسابی میخواستند برای ریختن پول کمک...این شماره حساب من هست میتونید به این حساب کمکاتونو بریزید.فقط حتما بعد از ریختن پول برای من کامنت بذارید.یا ایمیل بزنید.

شماره حساب بانک ملت جام:١۴١٠٩٧٨٠۴١ به نام سمیرا نژادولی اله منفرد

کسانی هم که اجناسی رو آماده کرده اند شماره تلفناشونو برام بنویسن تا در اولین فرصت تماس بگیریم و بیایم اجناستونو تحویل بگیریم.

من و محمد امین احتمالا هفته آینده عازم کوهرنگ هستیم تا هدیه ها رو به دست آقای مهندس دهکردی برسونیم....یا اینکه با اتوبوس اونها رو میفرستیم.بهتون خبر خواهیم داد...

از تمام کسانی که در این امر خیر یاری رسان ما شده اند کمال تشکر را داریم


 
ماه خیر و برکت
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧  کلمات کلیدی: متفرقه

68jlu808ip1iwrwdt7.jpg

سلام دوستای عزیز....چند هفته پیش تو ستون گشت و گزار روزنامه شرق مطلب من درباره روستای سرآقاسید چهارمحال بختیاری چاپ شد.به دنبال چاپ اون یک خانوم خیر مهربون یک سری وسایل و اسباب بازی برای ما فرستاد تا پست کنیم برای هدیه به بچه های روستای سرآقا سید....

این خانوم جرقه یه فکر رو تو سرمون زد اونم اینکه تو ماه رمضون برای بچه های این روستا هدیه جمع کنیم و بفرستیم.حالا هرکسی که دوست داره میتونه تو این کار کمکمون کنه.اسباب بازی-نوشت افزار-کتاب-لباس هرچی برای هر سنی و هر جنسیتی اگه دلتون میخواد میتونید کمک کنید.برای اون فرشته های کوچک تا دل اونا رو شاد کنیم و دل خودمون رو شادتر...

اگه دوست دارید کمک کنید خودتون یا اطرافیانتون با ایمیل من تماس بگیرید و یا اینجا کامنت بذارید کمکها رو جمع کنید تا من یه جوری بیام ازتون بگیرم تا آخر ماه رمضون اگه خدا یاریمون کنه اونها رو بسته بندی کنیم و پستشون کنیم....

یا حق!


 
دن کامیلو
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

ماجرای کل کل کشیش باحال دهکده با بخشدار کمونیست متعصب آن در ٣ جلد کتاب توسط جوانی گوارسکی نوشته شده که خیلی بامزه و سرگرم کننده است.

داستانهای این دهکده که در حاشیه رود پو از رودهای مهم ایتالیا واقع شده در برحه زمانی بعد از جنگ جهانی دوم و درست در زمان جنگ سرد آمریکا و شوروی اتفاق میفتند.داستان از این قرار است که دن کامیلو کشیش دهکده مرد روشنفکر مذهبی با عقاید گاه خنده دار و بامزه است که در تقابل با سرخها یعنی کمونیست احمق دوران به سرپرستی پپونه بخشدار بامرام و کله پوک دهکده می ایستد و رویارویی مذهب و کمونیسم برخلاف تصور ما داستانهای خنده دار و شیرینی را ایجاد میکنند...

جوانی گوارسکی نویسنده بسیار خلاق و روزنامه نگار ایتالیایی متولد ١٩٠٨ شهر پارمای ایتالیاست.او که در تحصیلات دانشگاهی ناموفق بود به حرفه روزنامه نگاری رو آورد و کم کم به یک طنز پرداز موفق تبدیل شد.در طی جنگ جهانی دوم منتقد شدید موسیلینی بود و بعدها هم سرناسازگاری با فاشیست آلمان برداشت و همینها باعث شد که مدتی در بازداشتگاه به سر ببرد و بعد هم به جبهه جنگ اعزام شود.بعد از جنگ و بازگشت به کشور کاریکاتوریست یک مجله فکاهی شد و در کنارش هم شروع به نگارش طنزهای تند و تیز سیاسی کرد.سرانجام در ١٩۵٠ بود که با نوشتن داستانهای سریالی دن کامیلو در روزنامه ها شهرت جهانی پیدا کرد.بعدها این داستانها را تبدیل به کتاب کرد.

در ایران ٣ تا از این کتابها توسط خانم مرجان رضایی ترجمه و توسط انتشارات مرکز چاپ شده است.این کتابها :دون کامیلو و پسر ناخلف-دون کامیلو بر سر دوراهی - دون کامیلو و شیطان نام دارند.هر ٣ کتابها شامل برخوردهای دون کامیلوی کشیش با پپونه بخشدار کمونیست است.

باوجودیکه گوارسکی در تمام داستانها  نیروی مذهب را پیروز میکند اما تاکیدش را بر عشق و دوستی میگذارد.یعنی با وجودی که دن کامیلو و پپونه تفاوت ایدئولوژی شدیدی دارند و در ظاهر به پروپای هم میپیچند اما در واقع دوستی بین آنها حرف آخر را میزند و همین هم قصه ها را شیرین میکند...

 

پیشنهاد من این است که هر ٣ این کتابها را تهیه کنید و شروع به خواندن آنها بکنید.ترتیب این کتابها زیاد اهمیتی ندارد. 


 
بیا تا برویم به مهمانی خدا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

k4j9e86clwkxr5lvtpb.jpg

الهی!

تا با تو آشنا شدم.از خلایق جدا شدم.در جهان شیدا شدم.نهان بودم.پیدا شدم...

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری.

رمضان دوباره اومد و دوباره فرصتی برامون پیش اومد تا یک ماه با خدا نزدیکتر شویم. این ماه برای من همیشه حس خوب دلچسبی داره تو این ماه انگار حواسم غلیظ تر میشه. اشکام سرازیر تر میشه.دلم لرزون تر میشه.عشقم به خدا افزون تر میشه...

به نظر من تو این ماه خیلی کارا میشه کرد که شاید تو ماه های دیگه فرصتش پیش نیاد و تنبلی اجازشو نده.

یکیش اینه که آدم میتونه دست بخششو تو این ماه بیشتر کنه.یه کوچولو بیشتر ببخشه و بیشتر به فکر دیگرون باشه.مثلا میشه رفت سر کمدامون و در کمدارو باز کرد.یه نگاه درست درمون به اجناس تو کمدامون انداخت.قول میدم چیزایی پیدا میشه که مدتهاست مورد استفاده قرار نگرفته اند اما تمیز و مرتبند..خوب ! حالا یه کیسه برداریم و با دل راضی اونها رو یکی یکی از کمد دربیاریم و تا کنیم و بذاریمشون تو کیسه.بعد سر فرصت ببخشیم به یه آدمی که دلش خوش میشه با همین هدیه های کوچیک ما .

دیگه...دیگه آهان میشه چند وعده غذای افطاری یا سحری درست کنیم و ببریم دم خونه های بهزیستی(ادرس یکیشو بلدم -لواسان-بلوار امام-کوچه سهیل-بهزیستی پسران ٧ تا ١٣ سال بی سرپرست).اگه غذا بلد نیستیم میتونیم براشون خوراکی بخریم و ببریم.مثلا بستنی-شیرینی.میوه .....

یا اینکه  هر وقت تو این ماه با دوستامون دور هم جمع شدیم  یه کیسه برداریم پول جمع کنیم.(هرکی هرچقدر میتونه) و بعد اون کیسه پولا رو بدیم به خیریه هایی که میشناسیم. (یکیشو من میشناسم-خیریه شاکرین-حتی میتونم پولا و کمکاتونو بهش برسونم-)

دیگه اینکه میشه قرآن خوند.نه اینکه فقط قرآن رو خوند قرآن و درک کرد.یعنی ایندفعه بشینیم و شبی یه کوچولو قران رو با معنی فارسیش بخونیم.خیلی میچسبه.مخصوصا اگه یه قرآن با ترجمه خوب هم داشته باشیم.مثلا قرآن ترجمه  خانم "طاهره صفارزاده" و یا قرآن مبین ترجمه "مهندس محمدعلی طاهری قزوینی".هر جفت این قرآنها ترجمه های خیلی خیلی روان و خوبی دارند و علاوه بر آن پاورقیهایی در جهت توضیح و تفسیر بعضی آیات هم در صفحاتشون موجوده که میتونه کمک حالمون باشه.دیگه اینکه میشه در کنار خوندن قرآن از کتابای تفسیر قرآن خوب هم استفاده کرد مثل ١٢ جلد کتاب تفسیر قرآن آقای مطهری که الحق به قدری شفاف و روشنفکرانه آیات رو تفسیر کرده که میتونه کلید حل خیلی از سوالات ما باشه...

یه چیز دیگه هم به نظرم خوب میاد که در کنار خوندن قرآن انجامش بدیم.یه دفتر و قلم برداریم و هر آیه ای که معنیش رو میخونیم در کنارش سوالامون و نکته هایی که به نظرمون جالب رو میاد رو بنویسیم.این طوری کم کم یه منبع بزرگ قرآن شناسی خودمون برای خودمون درست کرده ایم...

خلاصه اینکه بچه ها بیاین این ماه رمضون رو متفاوت تر از بقیه ماه های رمضون کنیم. یه جوری که هروقت یادش میفتیم کیفشو ببریم.شما ها هم اگه به نظرتون کارای خوب و تازه و جالبی میشه تو این ماه کرد کامنت بذارید و به بقیه معرفیشون کنید.

اگه هم خواستید کمکی بکنید(چه نقدی چه جنسی).میتونم راهنماییتون کنم و حتی کمکاتونو برسونم به خیریه ها.بیایید این رمضون رو رمضونی کنیم که تاحالا سابقه نداشته از نعمت....به خدا میشه بچه ها اگه هممون با هم همکاری کنیم.


 
عجمی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

"عجمی" به معنی بیگانه نام محله ای است در یافای اسراییل که یک ترکیب فرهنگی- ملیتی-مذهبی عجیب و غریب در آن زندگی میکنند.در این محله یهودیان اسراییلی-مسلمانان عرب اسراییلی-فلسطینیهایی که از قبل از جنگ ١٩۴٨در آنجا ساکن بوده اند و مسیحیان عرب همه در کنا رهم زندگی میکنند.عجمی ملقمه عجیبی از ترکیب فرهنگهاست.خصوصا فرهنگهایی که تا حدی در دشمنی با هم به سر میبرند.بالطبع این تضاد فرهنگی برخوردها و چالشهایی را به همراه میاورد.دشمنی قومی و دینی ایجاد فقر و تباهی میکند.آدمها به جان هم میفتند و بدون اینکه بدانند چرا همدیگر را مثله میکنند..

در عجمی زنده ماندن نعمتی خواهد بود که برای رسیدن به آن باید جنگید....

فیلم عجمی که محصول ٢٠٠٩ و به کارگردانی یک فلسطینی ساکن اسراییل به نام اسکندر قبطی و یک اسراییلی به نام یارون شانی ساخته شده است و نکته جالب هم در همین است که دو دشمن قومی مذهبی با دوستی و اتحاد فیلمی از مشکلات تضادهایشان ساخته اند.این فیلم محصول کشور اسراییل است اما نمیشود گفت که فیلمی اسراییلی است به نظر من عجمی فیلمی بین المللی است و ربطی به کشور اسراییل ندارد.در این فیلم سعی شده نشان داده شود که مردم فی نفسه با هم مشکل ندارند بلکه جو حاکم بر قومیت و مذهب آنهاست که ناخواسته آنها را به جان هم میندازد....

"عمر" یک عرب مسلمان اسراییلی سعی دارد خانواده اش را از جنگی قومیتی نجات دهد در همان حال هم عاشق یک دختر مسیحی میشود که به خاطر تفاوت دین نمیتواند با او ازدواج کند."مالک" یک مهاجر غیر قانونی فلسطینی است که سعی میکند با کارگری پول عمل جراحی مادر بیمارش را فراهم کند."داندو" یک پلیس یهودی اسراییلی است که به دنبال برادر گم شده اش میگردد و میفهمد که به دست فلسطینیها کشته شده است پس به دنبال انتقام به راه میفتد."بینجی" یک عرب مسلمان عاشق یک دختر یهودی میشود و از خانواده و دوستانش طرد میگردد....و الی آخر!

جنگ-کشتار-خون-جنایت...تنها به خاطر تفاوت مذهب...

کار ما انسانها به کجا کشیده است.جایی که عشق را در مسلخ مذهب سر میبریم. جاییکه خدا را پتکی میکنیم تا با آن بر سر هم نوع خود بکوبیم.جاییکه محمد و مسیح و موسی را در تقابل با یکدیگر قرار میدهیم تا خود را محق بدانیم برای آدم کشی.جاییکه تعالیم دینیمان را با خون و نفرت مینویسیم تا سینه به سینه به آیندگانمان منتقل کنیم.

خدایا چه آمده است بر سر بندگانت.بندگانی که تو خود فرمودی:از روحم بر آنها دمیدم!

*فیلم عجمی تا کنون برنده ١٣ جایزه بین المللی شده است.


 
آذربایجان(6)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیر ٨٩ - ادامه گشت و گزار در خوی

از خوی هرچه گفتیم یک طرف.آنچه خوی را بیشتر سر زبانها میندازد مقبره مردی در این شهر است که نامش چون آفتابی بر تارک تاریخ کهن خوی میدرخشد.شمسی که مولانا را از بیرون به درون برد و دوباره بیرونش کشید.شمس پرنده و مراد مولانا. من سالها پیش سفری به قونیه داشتم و در آنجا به زیارت قبری رفتم که منسوب به شمس بود و هزاران عاشق را هرساله به گرد خود جمع میکرد.در آن زمان من نمیدانستم شمس در ایران دفن است و متاسفانه اطلاع رسانی به قدری در ایران ضعیف است که من ایرانی را در قونیه بالای قبر یک بنده خدا برد به شوق اینکه سر قبر شمس رفته ام!!!!

دریغ و ١٠٠ دریغ که همه مفاخر ایرانی را کشورهای همسایه یکی یکی دارند از چنگ ما درمیاورند.بگذریم....بعدها فهمیدم قبری در خوی وجود دارد که در تنهایی و بیکسی و در سکوت نااهلان خاک میخورد و به فراموشی سپرده میشود.قبر شمس تبریزی...

Azarbayjan 184

اما شمس تبریزی که بود که قرنها پس از مرگش هنوز نامش چنان شوری در دل میافریند که آرام وقرار را میگیرد چنانچه مولانا را زنده کرد و زنده نگاه داشت تا ابد.

چون حدیث روی شمس الدین کشید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چون که آمد نام او

شرح رمزی گفتن از انعام او

شمس صوفی قرن ٧ بود که از پیشینه آن اطلاع زیادی در دست نیست.گویی خود همواره شهرتش را در پرده اسرار فرو میکرد.تا این حد میدانیم که از پدر و مادری اهل و نازک دل به دنیا آمد.پدر و مادری مهربان که در تربیت او کم نگذاشتند.تا اینکه در جوانی کم کم راه شمس از آنها جدا شد.شمس در تبریز متولد گشت و نزد صوفیان زیادی راه طریقت آموخت اما دل در یکجا نداشت و گریزان بود.از هر جا کوله بارش را پر میکرد و راهی جایی دگر میشد.تا اینکه پس از سیر آفاق و انفس در ۶٠ سالگی به قونیه رسید جاییکه از شمس الدین محمد -شمس پرنده ساخت و از جلال الدین محمد بلخی-مولانا...

 مولانا در آن زمان فقیهی صاحب کمال و مدرس علوم مذهبی بود.اما چه پیش آمد در ملاقاتش با شمس که در میانه بازار قونیه وقتی شمس افسار چهارپای مولانا را گرفت و سوالی از او پرسید مولانا نقش زمین شد و بعد دیگر مولانا دست از مکتب و مدرسه کشید و شد بزرگترین عارف و شاعر مشرق زمین و زندگیش رفت در پرده وجد و سماع و عاشقانه سرود که:

صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ای

کو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من

اما مریدان مولانا طاق نداشتند ببینند شیخشان اینگونه موی افشان و دل کوبان سر در گروی عشق افسانه ای پیرمرد ژنده پوش پارسی گذاشته پس شمس را آزردند و از قونیه به در کردند....مولانا بیتاب و بیمار شد و در طلب شمس تا آخرین جرعه حیات از او سرود.شمس هم به سرای مادری شتافت و سرانجام در راز و رمز و اسراری ناگفته در خوی بدرود حیات گفت...

و هیچ کس هیچ وقت نفهمید که شمس که بود-چرا آمد با مولانا چه کرد و چگونه رفت. از قصه شمس زیاد گفته اند اما پیرمرد ذکر و سماع-پیر عرفان و کمال هنوز برای آدمیان ناشناخته مانده است....

Azarbayjan 196

اینجا مزار شمس تبریزی است که تا سالها ترکهای قونیه او را به نام خود تصرف کرده بودند و خوشبختانه امروز دیگر ثابت شده که شمس در قونیه وفات نیافته است. به سر مزارش که میروی باید احترام بگذاری سکوت کنی و دمی چند تنها بیندیشی به خاکی که چند قدم با کالبد خاکی تو فاصله دارد.به خاکی که توانست بخت به آغوش کشیدن شمس را بیاید.به خاک ایران زمین که عارف بزرگش را در دل تپنده خود برای همیشه جای داد و ثبتش کرد...

دو رکعت نماز عشق خواندن هم  بالای سر پیر مراد مولانا عالمی دارد.

Azarbayjan 198 

اما باید خجالت کشید که مقبره این بزرگ مرد همین است که در عکس میبینید.تنها یک سنگ قبر بسیار ساده و یک حیاط بی درو پیکر.نه هویتی تاریخی دارد و نه شاخصه ای از عرفان مشرق زمین.تنها مناره ای آجری به یادگار دوران شاه اسماعیل از آن باقی مانده است او دستور داده بود کاخ خود را به رسم ارادت به شمس در کنار مقبره او بسازند که آن کاخ هم در گذر ایام به نابودی رفت و آرامگاه شمس هم در پی آن ویران گشت.

روی این منار آجری ده ها شاخ پوسیده حیوان نصب شده است که میگویند شاه اسماعیل در یک شکار تمام آنها را به دست آورده است و روی این منار نصب کرده...(الله و اعلم)

مقصود اینها نیست.مقصود این است که ما در طی این همه سال(حداقل این ٣٠ سال) برای احیای حرمت شمس چه کرده ایم.مدتیست که وعده داده شده که طرح ساخت  زیارتگاه شمس را به مسابقه گذاشته و قرار بر بنا کردن مقبره ای باشکوه گذاشته اند.. اما از حرف تا عمل در کشور ما فاصله زیادی است...

دلم میسوزد که در قونیه سر قبر یک آدم بی نام ونشان چه گنبد و بارگاهی ساخته اند و هرسال هزاران نفر را به اسم مقبره شمس به آنجا میکشانند و در خوی و سر قبر اصلی او هیچ کاری هیچ کس نمیکند.دلم میسوزد.به خدا دلم آتش میگیرد...

Azarbayjan 206

بگذریم.از خوی هم گذشتیم و راهی تبریز شدیم.در اطراف خوی تا چشم کار میکرد مزارع گلهای آفتاب گردان دیده میشد.اصلا یکی از جاذبه های دیدنی خوی در این فصل همین مزارع زردرنگ آفتابگردان است که تا کیلومترها منظره دلفریبی ایجاد کرده اند. گلهایی تا قامت ما بلند که رو به آفتاب ایستاده اند و قنوت عشق میخوانند.گلهای آفتاب گردان نجیبند و وفادار.وقتی آفتاب غروب میکند آنها هم سر به زیر میندازند تا چشم در چشم نامحرم نباشند و دوباره صبح فردا با شوقی مضاعف نگاه بر صورت خورشید کرده و نگار خود را تا شب دنبال میکنند.

اینجا گلها خوب فهمیده اند که خوی شهر نور است و مراد تنها یکی است.مراد اینجا خود شمس است!!!!!!!!

Azarbayjan 211


 
ژیلا تقی زاده
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

پارسال بود که یه کتابفروشی کوچولو اما غنی تو لواسون افتتاح شد و مایه ی دست خوشی ما...صاحب کتابفروشی دختر مهربون و بسیار باصفایی بود که وقتی تشخیص میداد علاقه مند هستید کمک زیادی میکرد و حسابی باهاتون گرم میگرفت.کار من هم این شده بود که هر از چند روز سری بهش میزدم و سراغ کتابای جدیدشو میگرفتم.یه روز لابلای کتاباش چشمم خورد به کتاب "جیبی پر از بادام و ماه".عنوان کتاب برام جالب بود اما با نویسنده اش آشنا نبودم.دختر فروشنده وقتی کنجکاویمو دید گفت نویسنده این کتاب دوستشه و تو همین لواسون زندگی میکنه.اگه دوست داشته باشم میتونه منو بهش معرفی کنه.منم ذوق زده شماره تلفنمو دادم.اون همونجا با خانم نویسنده تماس گرفت و منو بهش معرفی کرد.خانم نویسنده با من با خوشرویی-سادگی و دوستی صحبت کرد و برای همان جمعه منو به محفل دوستانه منزلش دعوت... باورم نمیشد که انقدر ساده و صمیمی من رو به جمع خودشون راه داده...

خلاصه این طور شد که من با خانم "ژیلا تقی زاده" نویسنده کتاب "جیبی پر از بادام و ماه" آشنا شدم.و کارم این شد که هر ٢ هفته یک بار به شرطیکه تهران باشم در محفل ادبی منزلش شرکت کنم و هردفعه یک قصه تازه با خودم ببرم و بخوانم.در آن محفل یک مشت جوان هم سن و سال ما گرد خانم تقی زاده بودند و ایشان در هرجلسه به شنیدن قصه های ما میپرداخت و ما همه با هم قصه ها را نقد میکردیم.و هرجلسه کلی چیز جدید از او میاموختیم.این جلسه ها کاملا رایگان بود و خانم تقی زاده تمام هم و غم خود را برای کمک به ما میگذاشت....

تا اینکه ....

بیمارشد.جلسه ها کنسل و ما منتظر بهبود او ماندیم.بیماری شدت گرفت.کار به بیمارستان رسید و ما نگران زن مهربان قصه هایمان ماندیم که با وسعت دل در دوستیش را به رویمان گشوده بود...زن مهربانی که هر هفته شعر میخواند.قصه میگفت- برایمان شیرینیهای سنتی میپخت اعیاد ایرانی را به یادمان میاورد .روز تولدمان را جشن میگرفت و هزار هزار مهربانی دیگر به ما هدیه میداد...

کتاب تازه او "لباس آبی روی بند رخت" نام دارد که توسط نشر نی چاپ شده است. کتابی کوچولو و بسیار صمیمی مثل نویسنده اش که چون آب روانی ذهن شما را در جریان خود میندازدو با خود به دنیای ماورای آبی رنگ میبرد.ژیلا تقی زاده را اگر از نزدیک بشناسید متوجه خواهید شد که نگارش بسیار ساده و دوستانه ای دارد.از کلمه ها و استعاره های قلمبه سلمبه روشن فکری فاصله دارد و به محاوره امروز و زبان عامیانه میپردازد.ذهن او پر از ایده-تمثیل-افسانه - نماد و نشانه و قصه هایش از جنس ما آدمهای نزدیک است.من و تو ...خیلی نزدیک...حتی اگر قصه هایی با تم قدیمیش را هم بخوانید باز از جنس ما آدمهای همینجاست.اصلا ارتباط با قصه هایش سخت و نفس گیر نیست.

"لباس آبی روی بند رخت" یک کتاب نازک با چند داستان کوتاه است که در یک بعدازظهر تابستانی زیر بارانهای داغ آن و  هوای لطیف بهاری و ابرهای سرگردانش! میتوانید آن را مزه مزه کنید و لذت ببرید.

کتاب "جیبی پر از بادام وماه" هم قصه زندگی خود اوست و خاطره های گذشته اش. آنها هم نوستالوژی خاطره های قدیمی پدرها و مادرهایمان را زنده میکنند.نوستالوزی تخت و درخت گردو و حوض وسط حیاط.نوستالوژی بی بی و قصه و کرسی و انار.نوستالوژی کافه و صادق هدایت و تانگو پاریسی.....

این کتاب هم توسط حوض نقره چاپ شده است و شما را میبرد با خود به دوره تهران ناب دهه ٣٠ و ۴٠....

به هر حال "ژیلا تقی زاده" نویسنده توانا و نقاش خلاقی است.معلم دلسوز و دوست مهربان من است.امروز هنوز هم او بیمار است و شاید بیشتر از قبل.نمیدانم چه میتوانیم برای این زن مهربان انجام دهیم.شاید با خوادن کتابهایش و معرفی آنها به دیگران تا حدی خیلی کم رسم شاگردی را به جا بیاوریم.برایش دعا کنیم و تا میتوانیم انرژی مثبت به سویش بفرستیم تا یک بار دیگر سرپا شود قلم و رنگ به دست بگیرد ذهنش را نقاشی کند و به کلمه ها رنگ جادو بزند....


 
آذربایجان(5)
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیرماه-خوی

از بندر شرفخانه راه افتادیم به سمت شهر خوی که از دیرباز قصد دیدارش را داشتیم و تا آن روز فرصتش محیا نبود.نام خوی را عده ای میگویند از کلمه نمک گرفته اند که ریشه در زبان پهلوی دارد و برمیگردد به ده ها معدن سنگ نمک مرغوبی که در این شهر موجود است.میدانستیم که خوی یکی از قدیمیترین شهرهای ایران است که حتی تاریخ آن را به ده هزار سال قبل هم نسبت داده اند.اما مهمترین وجه بارز این شهر به زمانی برمیگردد که سر راه جاده ابریشم و جاده تجارتی شرق و غرب بوده و از اقصی نقاط مورد بازدید جهانگردان و تجار قرار میگرفته است.به خاطر همین هم بارها نام خوی در کتب قدیمی و توسط جهانگردانی چون ناصرخسرو ذکر شده است.

Azarbayjan 147

در کوچه پس کوچه های خوی راه میرویم در کوچه هایی باریک با بافت قدیمی که یکهو در وسط دالانی باریک یک دروازه سنگی قدیمی چشممان را میگیرد.دروازه سنگی خوی که زمانی جزو ١٢ دروازه حفاظ شهر بوده و امروز با گستردگی خوی به درون مرکز شهر راه یافته است.جالب است دیدن یک دروازه قدیمی بر یک کوچه در وسط شهر!

این دروازه که طاقی قوسی شکل دارد به شکل دروازه های قدیمی قاهره با سنگهای مرمر سیاه و سفید ساخته شده است و به دوره قاجار برمیگردد.در کناره های دروازه تصویر دو شیر سنگی ساده و زیبا حک شده اند.شیر از قدیم سمبلی از قدرت و نگهبانی داشته و به همین دلیل در سر خیلی از دروازه ها و درها نمادی از آن را میساختند.

این دروازه قدیمی تاریخ را بسیار دیده و هنوز زخم گلوله عثمانیها را  به نشانه حضورش در تلاطم روزهای خون و آتش بر تن دارد.

Azarbayjan 150

جالب اینجاست که این دروازه بر دهنه بازار سرپوشیده وقدیمی خوی واقع شده است و انگار دری است برای ورود به دنیای دیگر.دنیای عجیب و پر رازو رمز دکان و ترازو وچرتکه و پیرمردان شاپو به سر و زنان چادر به دندان گرفته که در پی گرفتن تخفیف در حال چانه زدن با مغازه دارانند.

جمعه بود و بازار هم تعطیل.همین کرکره های پایین کشیده شده و سکوتی که در دل دالانهای دراز حکمفرها بود و انعکاس صدای ما پیچیده در زیر سقف بازار و نوارهای نور تابیده از سوراخهای سقف بالای سر همه و همه المانهای جالبی بودند از خواب قیلوله یک بازار...

بازار خوی یکی از بازارهای معروف و قدیمی سرپوشیده ایران بوده که از سراها و تیمچه ها و کاروانسراها و چهارسوقها(تلاقی دو راسته در بازار) تشکیل شده است.این بازار در زمان شاه طهماسب و به دستور او ساخته و بعدها توسط عباس میرزا و شاهان قاجار مرمت شد.

Azarbayjan 162

بعد از دیدار از بازار به سراغ مسجد مطلب خان میرویم.وقتی به آنجا میرسیم با در بسته مسجد روبرو میگردیم.از پسرک میوه فروشی که بساطش را کنار در مسجد پهن کرده سراغ متولی و یا نگهبان مسجد را میگیریم که با حرفهای ضد و نقیضش روبرو میشوم.نه کسی هست که در را برایمان بگشاید و نه پسرک راضی میشود که متولی مسجد را خبر کند.بالاخره من یک تنه وارد میدان میشوم و شروع به فریاد زدن میکنم و به در کوبیدن.! طفلک پسرک یکهو هول میکند و حتما با خود میگوید:این دیوانه دیگر سر ظهری از کجا پیدایش شد؟...خلاصه خودش در را به رویمان بازکرده به این شرط که بی سروصدا وارد شویم و زودی هم بیرون بیاییم....خدا خیرش دهد پسرک را!

Azarbayjan 157 

مسجد مطلب خان در مرکز شهر خوی واقع شده و متعلق به دوران ایلخانیان است و نکته بسیار جالب در آن که در نگاه نخست حواستان را به سمت خود میکشد این است که این مسجد فاقد هرگونه سقفی است. و در واقع یک شبستان مربع شکل روباز دارد که دور تادور آن را حجره های درس طلاب و شاه نشینهای بزرگ احاطه کرده است. این مسجد همان طور که به پیشینه معماریش مربوط میشود فاقد زرق و برقها و گچبریهای پرنقش و نگار است و همین هم آن را به مکانی ساده و روحانی تبدیل میکند.

Azarbayjan 155

متاسفانه مسجد مطلب خان در مرور زمان دچار آسیب دیدگیهای شدید شده و با وجودی که بارها خصوصا دوره قاجار تحت مرمت قرار گرفته است اما اکنون هم حال و روز خوشی ندارد.یکی دیگر از نکات قوت معماری آن یکی در میان جلو و عقب بودن آجرهای آن است که در تقابل با نور و رقص سایه ها ترکیب زیبا و چشم نوازی را برای بیننده ایجاد میکند.

حالا بد نیست یادی هم از خود مطلب خان(نواده شیخ بهایی و مرصع کار دربار عباس میرزا) بکنیم.کسی که مرمت مسجد را در سال ١٢۵۵قمری به پایان رساند و در ١٢٧٣ درگذشت و مسجد را به احترام هنرش به نام او نامیدند.

قاآنی در وصف این مسجد میگوید:

شد از نو کعبه دیگر

بنا در مکه دیگر

Azarbayjan 180  

بعد از دیدن مسجد مطلب خان سراغ کلیسای "سورپ سرکیس" را میگیریم و تقریبا به سختی و با چند باری که هی دور خودمان میچرخیم آن را پیدا میکنیم...

کلیسایی که از بیرون اصلا شباهتی به کلیساهای دیگر ندارد و برخلاف طاق بلند یک گنبد منور برروی آن دیده میشود که از بیرون بیشتر شمایل یک مسجد را به ذهن میاورد.

Azarbayjan 178

داخل کلیسا هم سرد و نمور و بسیار ساده است به رنگ خاک.کمتر کلیسایی را میتوان دید که فاقد جلوه های بصری رنگ و نور باشد.اما همین سادگی و تک رنگ بودن در و دیوار و محراب فضا را خاص میکند.کف کلیسا سنگ فرش است و فرم آن به شکل مکعب مستطیلی ساده با ارتفاعی ۵ متر که با آجر و سنگ ساخته شده است.داخل کلیسا با ۶ ستون سنگی که در دوردیف قرار دارند به ٣ بخش تقسیم گشته است.

Azarbayjan 168

محراب ساده و بسیار زیبای آن در ضلع جنوبی قرار گرفته که بر روی طاق هلالی آن تصاویر نقاشی شده مذهبی قرار دارد که به مرور زمان از گزند روزگار محفوظ نمانده و در بعضی نقاط تکه تکه ریخته اند.

هیچ کس اینجا نیست و تمام فضا انگار مال من است.برای اینکه راه بروم دست بکشم بر دیوارهای باستانی آن و هی مثل همیشه دلم با بوی خاک و نموری دیوارها غنج بزند از شادی و قلبم تالاپ تالاپ بزند و هی خیال ببافم که چه کسی روزهایی دور اینجا زانو زده و دستها را چلیپا وار بر سینه گذاشته و با خدا راز و نیاز کرده است.هنوز میتوان جای سوخته شمعهای دردمندی نیازمند را بر دیوارها های آن دید.میتوان اثر اشک شمعهای سوخته شده را لمس کرد و به صدای زمزمه ای نامفهوم که انگار از لای دیوارها شنیده میشود گوش سپرد.باور نمیکنید؟


 
فوری
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  کلمات کلیدی: متفرقه

توجه-توجه

به یک عدد طراح وب حرفه ای نیازمندم....برای ساخت یک وبسایت توپ.

تصمیم دارم وبلاگ "بیا تا برویم" را به یک وب سایت عالی تبدیل کنم.اگر خودتان و یا یکی از دوستانتان تجربه ای در این زمینه دارید لطفا به کمک بشتابید.دست مزدتان هم به روی چشم تمام و کمال پرداخت خواهد شد.البته به شرط ساخت یک وب سایت حرفه ای خوب....منتظرم

 


 
آذربایجان(4)
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

 نیمه تیر ٨٩-بندر شرفخانه

Azarbayjan 118

آنچه که میبینید مرگ یک دریاچه است و شاید یکی از تاثیرگزارترین صحنه هایی باشد که در طبیعت ایران به چشم میاید و آدم را غمگین میکند.اینجا بندر شرفخانه در نزدیکی شهرستان شبستر و بعد از عبور از کوزه کنان است.جایی که به نام "لجن درمانی" بین گردشگران شناخته میشود.

شرفخانه بزرگترین بندر دریاچه ارومیه و یکی از معروفترین آنهاست که سالهاست گردشگران زیادی را برای استفاده درمانی ازآب و لجن دریا به سوی خود میکشاند. اما متاسفانه دریاچه ارومیه وضع و حال خوبی ندارد.آب به شدت پس رفته است و زمین به شوره زاری در حال مرگ تبدیل شده است.عده ای معتقدند وجود سدها و پلهایی که روی دریاچه بدون نظارت کارشناسی زده شده به این فاجعه دامن زده است.عده ای دیگر هم معتقدند آب دریاچه از چشمه های زیر آن تامین میشده که به مرور براثر خشک شدن این چشمه ها تحلیل رفته است...

Azarbayjan 124

به هرحال آنچه دلمان را به درد میاورد این است که ارومیه این نام تاریخی و کهن ایرانی در بستر احتضار افتاده است و دست یاری به سمت ما گشوده بلکه در این وانفسای بی مسئولیتی یک عاشق پیدا شود و او را از نابودی نجات دهد.

Azarbayjan 128

اگرچه باید گفت که دریاچه ارومیه در حقیقت یک دریاچه مرده است.دریاچه مرده به دریاچه ای میگویند که به تدریج ارتباطش با آبراه های اصلی از بین رفته و کم کم با از دست دادن آب و افزایش املاح نمکی به دریاچه شوری تبدیل میشود که هیچ موجود زنده ای امکان حیات در آن را  ندارد.دریاچه مرده فاقد آب نیست بلکه میزان نمک آن از حد طبیعی بالا میرود.اما متاسفانه کم کم ارومیه از یک دریاچه مرده در حال تبدیل شدن به یک شوره زار مرده  است....

Azarbayjan 131

نکته خوب در اینجاست که هنوز انقدر آب هست که مردم را به سمت خود جلب کند تا گردشگرانی که به دنبال درمان هستند از ساحل نمکی آن استفاده کنند.آب دریاچه بسیار شور و دارای املاح معدنی بوده که برای درمان بیماریهای پوستی و روماتیسمی بسیار مفید است.میتوانید درون آب غوطه ور شده و بدون فرورفتن در آن شنا کنید.تنها حواستان به چشمهای بازتان باشد که اگر آب شور برخورد کند به  سوزش شدیدی دچار میشوید.جالب اینجاست که هوای اطراف دریاچه هم به علت داشتن کمی رادیو اکتیو بسیار نشاط آور است و به تمدد اعصاب کمک زیادی میکند.

Azarbayjan 133 

در این دریاچه تنها موجود زنده ای که میتوان یافت شود نوعی سخت پوست بسیار ریز به نام "آرتیمیا" است.پوست تن این سخت پوست وقتی با آب دریاچه ترکیب میشود نوعی لجن مفید درمانی ایجاد میکند.این لجن را میتوان به تن مالید و مقابل آفتاب دراز کشید و بدین ترتیب از بهترین ماسک پوستی برای بدن خود استفاده کرد.این لجن به قدری در دنیا خواهان دارد که میتوان آن را بسته بندی و به خارج صادر کرد( نمیدانم در ایران این کار انجام میشود و یا خیر).در بسیاری از لوازم آرایشی بهداشتی برندهای معروف دنیا از این نوع لجن هم استفاده میشود.حتی میتوان نمک دریاچه را هم بسته بندی و صادر کرد.خود من ٢ سال پیش یک بسته از این نمک را از مغازه ای در تهران خریدم و هرازگاهی که دچار بدن درد میشوم مقداری از آن را با آب مخلوط کرده و به تنم میمالم و بعد از مدتی شستشویش میدهم.معجزه میکند!!!!

خلاصه اینکه این دریاچه با اینهمه برکت نعمتی خدادادی برای ایران است.تنها ٢ دریاچه مرده دیگر به غیر از ارومیه در جهان وجود دارند یکی بحرالمیت و دیگری دیاچه ای در آمریکا که هرسال گردشگران زیاد داخلی و خارجی را به سمت خود جذب میکنند علاوه بر آن تولیدات آنها هم صادر میشود.

ارومیه هم پتانسیل بالایی دارد تنها نیاز است که کارشناسانی با مسئولیت و دلسوز حراست و مدیریت از آن را به عهده بگیرند تا قبل از آنکه خیلی دیر شود دریاچه را از نابودی نجات دهیم. 

Azarbayjan 142

به سمت سلماس راه میفتیم.مناظر اطرافمان بسیار زیبا و بینظیرند.آب و هوای خوب این منطقه به همراه صدها چشمه و رودخانه طبیعتی مناسب برای باغداری و کشاورزی ایجاد  کرده است.هرطرف را که نگاه میکنیم یا مزارع طلایی گندم چشممان را نوازش میکند و یا باغهای پر میوه سرسبز.

Azarbayjan 138

در وسط جاده ناگهان نگاهمان را ردی صورتی جلب میکند که تا کیلومتری امتداد دارد.اول خیال میکنیم که اینها گلهای وحشی هستند.کمی که جلوتر میرویم میبینیم کشاورزان دارند خم وراست میشوند و این موجودات صورتی را دستکاری میکنند.تازه میفهیم جریان از چه قرار است...باورتان نمیشود که بگویم تمام این رود صورتی آلبالوهای تازه چیده شده باغداران است که اینگونه پهن شده اند زیر آسمان آبی تا حمام آفتاب بگیرند و برنزه شده و دلبری ناز گردند و مزه کیف آلودی باشند برای زیر دندان ما...

آلبالو خشکه های خوش مزه ....


 
آذربایجان(3)
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

 نیمه تیر ٨٩-سفر به شهر کوزه کنان

Azarbayjan 077

میدونستید "حاج مهدی کوزه کنانی" که در تبریز خانه اش را به موزه مشروطه تبدیل کرده اند ابوالمله و یا پدر ملت نامیده میشود.میدانستید او یکی از بزرگترین حامیان مشروطه بوده است؟میدانستید "پرویز کوزه کنانی" یکی از معروفترین بازیکنان فوتبال تیم ملی ایران در دهه های قدیم بوده است؟میدانستید نام خانوادگی محمدامین "کوزه کنانی" است و هر دوی آنها که اسم بردم اقوام پدری او هستند...همه اینها را گفتم تا بگویم چرا باباجون به ما گفت برویم شهر کوچک کوزه کنان را از نزدیک ببنیم.شهر آبا و اجدادی آنها...

Azarbayjan 079

از تبریز به سمت شمال غرب حرکت میکنیم.٣٠کیلومتر نرسیده به شهر تسوج تابلوی کوزه کنان را میبینیم.آقای همسر هیجان زده شده و رگ ملیتیش بالا زده است! بابا جان یاد خاطره های قدیمش افتاده و چشمهایش رنگ گذشته را به خود گرفته است.

Azarbayjan 080

از مردی میپرسیم:چشمه نظر کهریز(کاریز) کجاست...میبابیمش و به پروژه آب درمانی خود ادامه میدهیم...آبی بسیار گوارای وجود که کوزه کنان را شهره صفایش کرده است.به برکت وجود چشمه های گوارای آب زمینهای باغداری حاصلخیزند و پربار.بر بالای تمام درختان میوه ها میدرخشند و آسمان آبی کوزه کنان را رنگی از شادابی میزنند.

Azarbayjan 081

اما آنچه کوزه کنان را آشنای خاص و عام میکند خاک اثیری آن است که انگار بویی از خاطره هایی غریب را در خود دارد.میراثی از خاک تن اجدان ایرانیمان...کوزه هایی که بویی از تاریخ میدهند .بویی از تن آدمهایی که بودند و دیگر نیستند!

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن آن میبینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

بالای بام خانه های ساده آن گهگاه سفالینه هایی به سادگی خود کوزه کنان میبینیم که نشسته اند بر یال دیوارها و پشت بامها و تن به پختگی آفتاب داده اند...

Azarbayjan 100

کوزه کنان تا قبل از حمله مغولها شهری با ٧۵٠٠٠ خانوار بوده پس جای تعجب ندارد که چطور نامش سرآوازه تاریخ شده است.از گذشته های دور مردمانی با پیشه سفالگری در این شهر زنگی میکردند که شاید این شغل به وجود خاک مرغوب آن برمیگردد.اما به مرور زمان شهر تاریخی کوزه کنان دست خوش تغییر میگردد و یکی یکی کارگاه های کوزه گری آن هم تعطیل میشوند.امروزه به زحمت میتوان ٢٠ الی ٢۵ کارگاه فعال را در این شهر کوچک یافت.

Azarbayjan 112

وارد یکی از همین کارگاه ها میشویم تا از نزدیک مراحل ساخت سفالینه ها را ببینیم. سفالینه هایی که پیشینه در نخستین دست سازه های بشری دارند.برای من کار با گل همیشه تحسین برانگیز است.احساسی که از تماس دست با گل ایجاد میشود بکر و بسیار نزدیک به طبیعت اولیه بشر میباشد.به همین جهت برای من کوزه و کوزه گری یک قداست خاصی دارد.شاید تا حدی هم برگردد به شیفتگی من به اشعار خیام که همیشه دم از خاک و گل و کوزه میزند...

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه چرخ دیدم استاد به پای

میکرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله پادشاه و از دست گدای

Azarbayjan 094

خاک کوزه گری رس استکه در ابتدا باید نرم شود.گل شود با آب بیامیزد تا شکل بگیرد.هویت پیدا کند. پس دستهای قدی مرد کارگر گل را ورز میدهد و بعد از این دستگاه عبورش میدهد تا چنگ زده و مخلوط شود.

Azarbayjan 109

بعد نوبت به استاد کار میرسد.مردی که پای چرخ کوزه گری نشسته است و بی صدا و آرام چرخ را با پا میچرخاند تا گل بچرخد.بعد وقتی گل مست از رقصیدن شد با دستهایی هنرمندانه آن را به مرز استحاله شدن میرساند.حالا گل دارد کم کم شکل میگیرد.زنده میشود.معنا میگیرد.کوزه میشود... آدم میشود!!!!!!!!!!!!!

Azarbayjan 093

 بعد دیگر نوبت آتش کوره است تا این گل خام را به مرز پختگی برساند.گل باید سختی ببیند تا آب دیده شود.تا مرد میدان شود.تا به مرز شکنندگی برسد وبا هر تقه از روزگار سخت در بیخبری نشکند...کوزه باید با آتش دست و پنجه نرم کند تا سرانجام بشود خانه امنی برای تن لطیف آب....

Azarbayjan 107

 دیدن کارگاه کوزه گری فرصت خوبی است برای اندیشیدن در فلسفه خلقت.در انسان و  در پختگی و کمال...انگار اینجا یک کارگاه خودشناسی و خداشناسی است.خیام هم بی دلیل نیست که تا این حد در ابیاتش از آن سخن گفته است...

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو  کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


 
نگاه
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

من

شعرهایم را

از دریچه نگاه تو

درآوردم

چشم فرو بستی

قافیه کم آوردم...


 
حسرت
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

با هر آهی

آب میروم

کم کم

تنم

برایم

گشاد میشود

میدانم

همین روزها

با باد خواهم رفت

و

از یاد...


 
آذربایجان(2)
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیر-سفر به شبستر و دریان

صبح زود از تبریز راه افتادیم راه صوفیان را گرفته و به شبستر رسیدیم.شبستر که در ۶٠ کیلومتری تبریز واقع شده مسیر سرراستی است و تاریخ مردمانش برمیگردد به قبل از آمدن آریاییها به فلات ایران...

گرچه مقصد شبستر نبود اما چون داشتیم از آنجا میگذشتیم دیدیم سری هم به شبستر بزنیم.آخر "بابا جان" میگفت شیخ محمود شبستری آنجا دفن است...

یک چیزی را میخواهم بگویم.در این سفر که با خانواده بودیم در واقع تور لیدر "بابا جان" بود.پدر محمد امین( یک تبریزی اصیل )که در زمان جنگ جهانی دوم به همراه ۴ خواهرش و بعد از مرگ پدر و مادر مجبور به ترک دیارش شد.زمانی که به قول خودش روسها تا پشت در خانه آمده بودند و پای ناموس در میان بود و یک پسر ١٨ ساله مانده بود و ۴ خواهر قد و نیم قد...

حالا ما پدر را رهسپار این سفر کردیم تا با او خاطره های ریز و درشتش را مرور کنیم  و با او یک بار دیگر آذربایجان را زندگی کنیم...این را گفتم تا بگویم این سفر سفر "بابا جان" است به خاطره های گذشته اش...در این سفر شما مهمان پیرمرد قصه ما هستید!

Azarbayjan 057

به شبستر رسیدیم.بابا جان گفت برویم زیارت مقبره شیخ محمود شبستری و ما کمی سردرگم گفتیم "شیخ محمود  کیست؟ بابا جان نگاهی انداخت و گفت "چیزی از گلشن راز او و سعادت نامه اش نشنیده اید؟و ما کمی شرمنده شدیم چون راستش را بخواهید یادمان افتاد در مدرسه و در تاریخ ادبیاتمان چیزکی از او خوانده بودیم...

بابا جان از مرد پیری آدرس مقبره را پرسید.پیر نگاه عاقل امدر سفیهی کرد و گفت"تو را به قبر آن کافر چه کار...و ما شوکه شدیم که در این مملکت چه راحت انگ کفر و شرک به یکدیگر میزنند...

شیخ محمود شبستری شاعر و عارف قرن ٨ و زاده شبستر و درس خوانده تبریز بود که سرانجام دوباره در شبستر آرام گرفت و به خاک سپرده شد در حالیکه تنها ٣٣ سال داشت و با همان سن کم دو اثر بزرگ "سعادت نامه" و "گلشن راز" را از خود به یادگار گذاشت.متاسفانه شاعران ان دوره که به زمان حمله مغول برمیگردند همگی در سایه حضور پررنگ حافظ شیراز کم رنگ شده اند و خیلی خوب دیده نمیشوند.

جالب است بدانید که شیخ در سفری به کرمان ازدواج کرده و در آنجا صاحب اولاد میشود که بعدها نسلی متفکر-شاعر و عارف از آنها ایجاد میگردد که در کرمان به "خواجگان" معروفند و خواجه کرمانی هم احتمالا از نوادگان او محسوب میشود.

Azarbayjan 063

بعد از دیدن شبستر بابا جون گفتند که به دیدن شهر دریان برویم.راستش را بگویید که وقتی کلمه "دریان" را میشنوید یاد چه میفتید...حتما میگویید که "سوپرمارکتهای زنجیره ای دریانی"!!!  ....سالهاست که در تهران و در تمام کوچه پس کوچه های شهرمان حداقل یک مغازه خواربارفروشی به نام دریانی وجود دارد.همیشه کنجکاو بودم که بدانم دریانیها متعلق به کجایند و چرا پیشه اکثر آنها خواربارفروشی است...

Azarbayjan 066

اگراز شهر تبریز به سمت غرب حرکت کنید بعد از صوفیان - شبستر - خامنه به شهر دریان میرسید.خجالت میکشم که بگم تصور من از دریان یک ده کوچک دورافتاده بود. اما با آنچه دیدیم حقیقتا تفاوت زیادی داشت.در بدو ورود سکوت-آب و هوایی پاک و ملس- وجود ده ها چشمه آب معدنی ریز و درشت و تمیزی غیر قابل تصور کوچه پس کوچه هایش متحیرم کرد...

Azarbayjan 065 

در تمام خیابانهای باریک و پاکیزه این شهر درختان گردو بر  سر خانه ها و عابرین کوچه ها سایه افکنده اند.گاهی گردویی سر راهتان بر زمین میفتد و قارقار کلاغی شما را متوجه دست برد او به درخت میکند.پای تمام درختان و از میان جوی تمام کوچه ها شرشر ملایم آب طنین انداز است که زیر سایه سار درختان و در کنار صدای پرندگان و درختان تاکی که روی خشت خانه ها تن بالا کشیده اند فضای آرامی برای تمدد اعصاب ما شهری های پایتخت نشین فراهم میسازد.اگر گذارتان به تبریز افتاد حتما به دریان سری بزنید و ساعتی را صرف پیاده روی در شهر دنج و راحت و پاک دریان بکنید...

 Azarbayjan 069

خانه های دریان در عین اینکه به نظر قدیمی میرسند اما تمیز و آراسته هستند.درها دو لته هستند و قفلهای قدیمی بر روی آنها سوار.همان قضیه کلون و قفل و صدای ضربه محرم و نامحرم....!

Azarbayjan 074

رسیدیم به یک میدان کوچک و باصفای در دل شهر زیبای دریان که چند آقای پیر زیر سایه درختانش لم داده بودند.باباجان پیاده شد و شروع به خوش و بش با پیرمردها کرد آن هم به زبان ترکی...ما که ترکی بلد نیستیم و تنها بروبرو نگاه میکنیم.تنها افتخار محمد امین از زبان پدری در این است که چند کلمه ای ترکی حالیش میشود...

مامان جون(مادر محمد امین) دستی دوستی به سمت آنها دراز کرد و سبدی گیلاس تعارف آنها...آنها هم با ما  دوست شدند.از آنها پرسیدیم سرچشمه انهمه آب در این شهر کوچک کجاست.یکی از آنها خندید و گفت همین جا...درست زیر پایتان.نگاه کنید جوشش آب را میبینید.پرسیدیم :میشود از آن نوشید؟...دوباره خندید و گفت:نیکی و پرسش... این آب یکی از خالص ترین و بهترین آبهای زیرزمینی ایران است که به برکت خداوند در اینجا جاریست...

ما هم تند و تند از آن آب گوارا نوشیدیم.(این سفر دارد تبدیل میشود به یک پروژه آب درمانی عظیم برای ما...)

Azarbayjan 075

جالب اینجاست که بر خلاف تصور ما هیچ سوپرمارکت بزرگ دریانی در این شهر وجود نداشت.از باباجون که پرسیدیم گفت:زمان قدیم و حتی قبل از جنگ جهانی مردم دریان به خاطر نزدیکی این خطه با خاک ترکیه که در آن دوران عثمانی بود شروع به مراوده تجاری میکنند.کم کم شغل بیشتر مردم دریان و شهرهای اطراف دادو ستد مواد غذایی با بازرگانان ترکیه میشود.کار تا جایی پیش میرود که عده ای از آنها تجار معروفی شده و به پایتخت میایند و کاسبی خود را هم با خود به تهران میاورند و اینگونه میشود که امروزه سر هر کوی و برزنی در تهران یک سوپری دریانی قرار دارد...

از دریان راه میفتیم به سمت کوزه کنان...با من بمانید تا بعد!