آذربایجان(1)
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان ایران

نیمه تیرماه - سفر به آذربایجان ایران

این بار قصد سفر کرده بودیم به دیار غیورمردان آذری.با وجودی که بارها به این خطه از سرزمین مادریمان سرزده بودیم اما هرازگاهی دلمان میتپید برای دیدن دوباره و دوباره اش.پس کوله بار را بستیم و این بار با خانواده راهی آذربایجان ایران شدیم تا در یک سفر ٣ روزه کوتاه در اوج گرما سری بزنیم به خنکای آذربایجان...

Azarbayjan 005

قصد اقامت در تبریز را داشتیم و مثل همیشه راه را طولانی تر کردیم تا سر راهمان به بناب برسیم و طبق معمول همیشه نهار را با کبابهای بناب بزنیم! بناب شهری در ١۴۵ کیلومتری تبریز است که متاسفانه من و محمدامین تا امروز تنها گذری از آن عبور کرده ایم و فقط برای صرف نهار در آن یک نیش ترمز ١ ساعته زده ایم.هربار هم که تصمیم میگیریم این بار دیگر حتما خود شهر را بگردیم اما نمیشود که نمیشود و چون هربار عجله داریم که زودتر به تبریز برسیم پس تنها برای خوردن کباب معروفش در آنجا توقف میکنیم...

میگویند بناب از ترکیب کلمات "بن+آب" میاید یعنی شهری که روی آب ساخته شده و وجه تسمیه آن هم وجود ده ها منابع آب زیرزمینی در زیر خانه های این شهر است اما آنچه نام این شهر را سالهاست که سر زبانها انداخته شهرت کبابهای آن است...

این کباب که از گوشت گوسفند تهیه میشود بر روی کنده درخت گردو با ساطور انقدر کوبیده شده تا نرم و چرخ شده به نظر آید سپس بعد از سیخ گرفتن و روی زغال پختن با پیاز خرد شده فراوانی که روی آن ریخته میشود لای نان لواش به مشتری عرضه میگردد..

 طبق معمول این بار هم سر ظهر و گرسنه رسیدیم به بناب و یک راست رفتیم راسته بازار سراغ کبابی ممتاز و یک دل سیر کباب بنابی زدیم به بدن و شارژ شدیم.این را هم بگویم که قیمت کبابهای بناب به نسبت تهران بسیار ارزان و پرسی ٣٠٠٠ تومان است.

Azarbayjan 010

از بناب گازش را گرفتیم به سمت روستای کندوان.شنیده بودیم که در این روستا چشمه آب معدنی وجود دارد که باعث از بین رفتن سنگ کلیه میگردد و از آنجاییکه مادر محمدامین چندی دچار این مشکل شده تصمیم گرفتیم سری به این چشمه بزنیم.

به روستا رسیدیم و بعد از پارک کردن ماشین پیاده راه افتادیم به سمت چشمه.سر راهمان باید از دالان باریک بازارچه کندوان میگذشتیم.بازاری کوچک که بوی گردو و فندق - لواشک های محلی-سبزیجات خشک شده کوهی و اصلا بوی خود عطاریها را میداد. از بچگی این بو برای من جذابیت زیادی داشته و خصوصا بعد از آشنایی با مادر محمدامین علاقه من به دارو و درمانهای گیاهی بیشتر هم شده است.درد و مرضی در این عالم نیست که او علاج گیاهی آنها را نداند و همین آدم را مشتاق میکند که هر تکه علفی که در این دنیاست بی بو و خاصیت آفریده نشده است.خلاصه بعد از گذشتن از راسته بازار خوش عطر و بو رسیدیم به چشمه معروف سنگ کلیه!!!....آدمهای زیادی دور آن جمع بودند و گالن گالن آب برای مصارفشان برمیداشتند.ما هم که از قبل با خودمان بطریهای خالی آب را برده بودیم تمامشان را از آن آب پر کردیم و تا جاییکه جان در بدن داشتیم هم از آن آب گوارا نوشیدیم...

پیش به سوی دفع سنگ کلیه!!!!

Azarbayjan 012

روستای کندوان در دنیا به "کاپادوکیا"ی ایران شناخته شده است.کاپادوکیا شهری سنگی در دل کوههای ترکیه است.البته به غیر از ترکیه جایی در داکوتای آمریکا هم هست که خانه های کندو شکلی در دل کوه دارد اما تنها کندوان ایران است که هنوز زنده است و مردمی ساکن را در دل خود جای داده است.

Azarbayjan 031

کندوان روستایی است که در دل کوههای سهند قرار دارد و ویژگی خاصی که آن را متمایز از سایر روستاهای ایران کرده نوع خانه های آن است که سلولهایی سنگی در دل کوه است و از دور نمادی از کندوی زنبور عسل را تداعی میکند.این روستا قدمتی ۶٠٠٠ ساله دارد و نمادی از یکجا نشینی انسان غارنشین گذشته است.

Azarbayjan 016

خانه ها روی شیب کوه ساخته شده و پله هایی سنگی خانه ها را به هم مرتبط میکند.برای من انسان شهرنشین بالا رفتن از این پله ها نفس رابند میاورد اما پیرزن سخت کوش روستایی بار علوفه را بر دوش میگذارد و پله ها را بالا و بالاتر میبرد. مردان و زنان کندوان سخت کوشند و کاری.

Azarbayjan 019

این خانه های سنگی که مصالح ساختشان تنها سنگ است و بس بر اثر فعل و انفعالات آتشفشانی در طی قرنها ایجاد شده اند.گدازه های آتشین در طی سالها بیرون آمده اند و سرد گشته اند و مخروطهای کله قندی ساخته اند.بعد دست بشر در دل همین کله قندها در و پنجره ای ساخته و خانه نشین شده است.

Azarbayjan 023

آنچه مردم این روستا را به یادماندنی تر میکند سخت کوشی آنهاست.مردمان ترک اصولا مردمانی با عزت نفس بسیارند.آنها سخت کار میکنند بی اینکه دست نیاز به سمت کسی دراز کنند برای همین هم در روستاهای آذربایجان تفاوتی بسیار زیاد با دیگر روستاها خواهید دید.کندوان هم یکی از نمونه های شاخص روستایی ایران است که مردمانش با تفکر کار و تلاش و با خلاقیت زیاد توانسته اند روستای زیبایشان را به یکی از قطبهای گرشگری ایران تبدیل کنند. 

Azarbayjan 024

در این روستا هر خانه ای به یک موزه کوچک سنگی بدل شده است.هر فرد روستای کندوان یک کارآفرین است.در هر گوشه و کنار این روستا پارچه هایی میبینید که روی آن نوشته خوش آمد گویی به گردشگران وجود دارد تا آنها را به درون فراخواند.در دل هر دالان سنگی صنایع دستی کندوان به فروش میرسد و همین یک بازار کار برای افراد این روستا فراهم کرده است.

Azarbayjan 039

آنچه میتوانید به عنوان سوقات از کندوان تهیه کنید شالهای هزارزنگ زنانشان است.البته کارگاه های بافت این شالها در اسکوست که شهری در نزدیکی کندوان است. اما اسکو علاوه بر شالهای هزارنقش و نگار فریبنده به نانهای ترد و خوش مزه اش معروفتر است.در راه کندوان میتوانید بسته هایی از این نانهای خشک و سفید که از گندمزارهای اسکو تهیه شده بخرید و با خود به تهران ببرید.دیگر چه؟ عسل ...عسل ناب کندوان از دشت و دمن پر گل سهند یکی از خوش عطر ترین عسلهاست که جنبه درمانی زیادی هم دارد.گردو و بادام و خشکبار هم در کندوان فراوان است....

Azarbayjan 042

خورشید رو به غروب میرفت که تصمیم گرفتیم کم کم کندوان را ترک کنیم و به سمت تبریز راه بیفتیم.شب دامن گسترده بود که به هتل گسترش تبریز رسیدیم و به خوابی عمیق فرو رفتیم تا صبح بدمد و ما راه بیفتیم به ادامه سفرمان در آذربایجان ایران...

Azarbayjan 053

با من بمانید تا سری به شهرهای اطراف تبریز بزنیم!


 
بختیاری(13)
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-آخرین بخش سفر به چهارمحال بختیاری

IMG_6389

خوب! این دیگه اخرشه.دیگه داره پرونده این سفرهم بسته میشه.از روستای سرآقا سید که راه افتادیم دیگر دل و دماغی نداشتیم.بچه ها در خود فرورفته بودند و در سکوت خیره به بیرون شیشه های میبی بوس بودند.میشد فهمید که غم روستا دست از سر بچه ها برنداشته است.آقای راننده که احتمالا اوضاع داغان ما را دید جایی ترمز دستی را کشید و گفت پیاده شوید و نفسی تازه کنید...

bakhtiyari 432

جایی که عجیب حس غریبی داشت...دشتی بود تا بینهایت سبز  وجز ما هیچ کس آن اطراف نبود.در محاصره زاگرس بودیم و در کنارمان گله های اسبها در چرا.بالای سرمان پرنده ها اوج میگرفتند و هوا رو به سیاهی طوفان مینهاد.هرازگاهی باد قطره ای بر سرمان میریخت و نسیمی بسیار مفرح روحمان را تازه میکرد.کم کم دوباره زنده شدیم...

bakhtiyari 434

چشمه ای در همان نزدیکی وجود داشت با آبی بسیار سرد که دستها را کرخت میکرد و به بدن حسی از تازگی میداد.چشمه توف یکی از صدها چشمه آب معدنی چهارمحال است که شاید بتوان قسم خورد یکی از خوشمزه ترین آبهای دنیا را دارد.تمام بطریهای خودمان را با آن آب پر کردیم و سروصورتمان را هم با آب حسابی شستیم.پاها را هم در آب گذاشتیم تا یخ کنند و خونشان یک جورهایی منجمد شود و بعد وقتی روی سبزه های تازه گذاشتیمشان دوباره زنده شوند.خلاصه آن دره -آن چشمه و آن کوه ها حسی نادر به ما داد که من تا آن روز شبیهش را تجربه نکرده بودم. 

bakhtiyari 437  

گرسنه بودیم اما چیز زیادی هم برای خوردن نداشتیم.تنها چند نان خشک شده و تکه هایی از کالباس که مشکوک بودند به سالم بودن! اما همانها را بچه ها لقمه کردند و با اشتهایی وصف نشدنی نوش جان...گرسنگی که حمله کند گوشت خر هم بره سرخ شده میشود!!!

bakhtiyari 454

به نظر شما در این دره ساکت در میان اسبهای نجیب و سگهای گله و دنای برافراشته و سبزه های باران خورده و چشمه جوشان و سکوت سکوت سکوت چه چیزی بیشتر از نماز خواندن روی این زمین پاک میچسبد؟

bakhtiyari 446

یادم نبود بگویم که به غیر از آن چند پر کالباس مشکوک طالبی هم داشتیم.طالبیها را همان اول گذاشتیم کنار چشمه زیر آب سرد جاری و بعد آنها را که خنک خنک شده بودند شتری بریدیم و نشستیم به طالبی خوردن و آواز خواندن و کیف کردن

bakhtiyari 474

تا آنکه صدایی ما را به خود آورد.غرشی در دل آسمان پیدا شد و بکهو آسمان رنگ سیاهی گرفت. خدا اخطاری داد به ما که بلند شویم و یادمان بیاید که ناسلامتی همان شب قرار است به تهران برویم.حالا فکر میکنید که ساعت چند به هتل کوهرنگ رسیدیم؟؟؟

bakhtiyari 475

 ۶ بعدازظهر بود که دوباره از کنار هتل کوهرنگ سوار ماشینهایمان شدیم و این بار جدی جدی راه افتادیم به سمت تهران و خانه هایمان.دم غروب بود رفتن با آفتاب همیشه با دل هابازی میکند.دل ما هم گرفته بود وقتی داشتیم با گله های گوسفند و بز خداحافظی میکردیم.دشتها را پشت سر میگذاشتیم و دقایق آخر این سفر رویایی میرسید...رفتن در آخر هر سفر دلتنگ کننده است و تنها شوق رسیدن به خانه کمرنگش میکند.

IMG_6418

دیر وقت بود که دوباره به گلپایگان رسیدیم و این بار یک راست رفتیم سروقت رستوران گل سرخ گلپایگان و شکمهای بیچاره خالیمان را پر کردیم از کبابهای لطیف گلپایگانی.

۴ صبح بود که بالاخره در تخت هایمان آرام گرفتیم.


 
منهای دو
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

سیامک صفری تا مثبت بینهایت....

این تعریفی خواهد بود که من از بازی سیامک میدهم.او بازیگر توانایی است که میتواند به تنهایی بار یک نمایشنامه را به دوش بکشد.وقتی سیامک صفری روی صحنه تاتر بایستد دیگر خیالت راحت باشد که میتوانی بنشینی و اگر هیچ چیز از آن نمایش هم تو را تحت تاثیر قرار ندهد حداقل تنها به سیامک نگاه کنی....

البته اینها که گفتم ربطی به نمایش "منهای دو" به کارگردانی آقای "داوود رشیدی" نداشت.چون من برخلاف خیلی ها معتقدم این کار نه سطح پایین بود و نه طنز خاله زنکی.نمیدانم چرا بیشتر روشنفکرهامون معتقدند که تاتر تنها باید عمیقا ما را به خود ببرد و خنده جایی در تاتر سطح بالا ندارد.راستش به نظر من در جامعه ای که مصرف قرصهای ضدافسردگی در آن روز به روز بالاتر میرود ٩٠ دقیقه  جدا شدن از غم و غصه ها و خندیدن از ته دل فرصت خوبی است...

منهای ٢ قصه ٢ مرد تنهاست که فهمیده اند تنها ٢ هفته به مرگشان باقیست.حالا اینها میخواهند این ٢ هفته را زندگی کنند.قصه به ظاهر قصه تلخیست مخصوصا وقتی با داستان غم آلود زندگی شخصی آن دو مرد میامیزد اما هنر نویسنده -بازیگر و کارگردان در همینجاست که حواس من تماشاگر را به جای غصه خوردن به ارزش زندگی معطوف کرده و با خنده مرگ را برایمان به تفسیر میکشاند و  غم و غصه های این دو مرد تنها را به ما نشان میدهد.غم و غصه هایی که شاید در زندگی خیلی از ماها جریان داشته باشد.غم و غصه هایی که میتواند ما را از پا درآورد و یا برعکس میتواند ما را قویتر کند. و نکته ظریف ماجرا در همینجاست که میشود به همه غصه های عالم خندید و به افتخار زندگی یک کف مرتب زد!

و اما بازی بازیگر ها:سیامک صفری که دیگر حسابش جداست طنز ماجرا را خیلی خوب به تصویر کشیده است.حسن معجونی و لیلی رشیدی هم کار خودشان را خوب انجام داده اند.اما کمی ضعف در بازی باران کوثری است که شاید به تجربه اندک او در صحنه برمیگردد البته میشود از آن چشم پوشی کرد.اما بازی ضعیف پگاه آهنگرانی به نظر من لطمه بدی به انتهای کار زده است.شاید بهتر بود سکانس آخر را بازیگر توانایی انجام میداد تا تاثیر بهتری در من بیننده بکند...

به هرحال "منهای دو" کار خوبی است که میرزد به دیدن.این کار هرشب ساعت ٨ در تالار اصلی تاتر  شهر به روی صحنه میرود و برای ساعتی حسابی شما را میخنداند.کار را ببینید و لذتش را ببرید.


 
بختیاری(12)
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-روستای سرآقاسید

سرآقا سید در ١۴٠ کیلومتری شهرکرد و در میان کوه های برافراشته زاگرس قرار دارد.

آنچه در ابتدا چشم را خیره خود میکند وجود معماری پله کانی خانه های این روستاست.تمام خانه ها از خشت خام ساخته شده و به صورت پله کانی فشرده هستند به طوریکه پشت بام هر خانه حیاط خانه دیگری است.

در این فصل سال از بالا که به روستا مینگریم روی پشته بامها کپه هایی از علوفه تازه را میبینیم که زیر نور خورشید پهن شده اند تا برای زمستان خشک و آماده گردند.

 

bakhtiyari 360

 

از مینی بوس پیاده شده ایم.در ابتدا کسی دوروبرمان نیست.آرام آرام شروع به پایین رفتن میکنیم تا در بطن این روستای شگفت انگیز قرار بگیریم.آنچه که به نظر من این روستا را از ماسوله متمایز کرده معماری بکر آن است.هنوز رد پایی از هیچ دست شهری زخمی بر پیکره بکر و ناب معماری اینجا نزده است.انگار زمان در این روستا در قرنهایی پیش متوقف گشته است.روستا به شدت به اصل خود نزدیک است.

 

bakhtiyari 372

 

کمی که میگذرد کم کم نگاه هایی جذب ما میشوند.از لابلای کوچه های خشتی روستا نگاه های شرمگین دخترکانی زیبا سرک میکشند.گاه از پشت یک دیوار یک جفت چشم آبی را غافلگیر میکنیم.گاه تنها ردی از حاشیه رنگین یک روسری در پیش زمینه دیوار وجود دخترکی کنجکاو را فاش میکند.گاه یک خنده ریز شیطنت آمیز از پشت یک در شنیده میشود.روستا دارد کم کم با ما دوست میگردد...

 

bakhtiyari 373

 

پایین تر میرویم.سر هر پیچ دری باز میشود و نگاهی تازه ما را تشویق به ماندن میکند.خانه ها ساده و گلین هستند.کوچه ها خاکی و قدیمی و ساکنین روستای سرآقاسید از تبار بختیاری ها ... مردمانی با گویش ناب بومی و پوشاکی اصیل و دست نخورده که در دامنه کوه های زاگرس صدها سال است خودشان کاشته اند و درو کرده اند و خورده اند و زیسته اند.اینجا انگار قرنها با دنیای بیرون فاصله دارد.

bakhtiyari 383

کم کم بچه هایشان به ما نزدیک تر میشوند و دست رفاقت به سوی ما دراز میکنند.این مردمان عجیب باصفایند و دوست داشتنی و کودکانشان پاک و بی آلایشند.برای آنها ما انگار از سیاره ای دیگر هستیم و برای ما هم انها انگار مال تاریخی دیگر هستند... دنیاهای ما فاصله زیادی دارد اما دلهایمان نزدیک شده است.

bakhtiyari 389

بچه ها دیگر یخشان آب شده و دنبال ما ردیف شده اند و هی حرف میزندد.هرکدام به نحوی میخواهد توجه ما را به خود جلب کند.ما هم از همصحبتی با آنها لذت زیادی میبریم.پسری که در عکس بالاست بزرگتر بچه ها و باسوادترینشان است با همین سن کم یک دنیا تجربه دارد این پسرک روستایی.برایمان از روستایشان میگوید از اینکه تنها ۴ ماه از سال میتوانند با دیگر روستاها و شهرها ارتباط داشته باشند و بقیه طول سال پشت برفها گیر میفتند و ارتباطشان با کل دنیا قطع میشود.در این زمان اگر کسی در این روستا بیمار شود باید خودبه خود خوب شود وگرنه محکوم به مرگ است...

bakhtiyari 396

این روستا تا همین چند سال پیش از نعمت برق هم محروم بود تا اینکه سرانجام به نعمت برق نائل شد!!! مردمان روستا در محرومیت زیادی به سر میبرند و همین دل مارا به درد میاورد.در این روستای زیبا که میتواند به یکی از قطبهای جذب توریست تبدیل شود مردم در فقر زیادی به سر میبرند.اینجا امکانات رفاهی بسیار بسیار اندک است. سیستم بهداشتی در حد تقریبا صفر است.به طوریکه  عموم خانه ها حمام و توالت ندارند و هیچ کس نیست که به داد این مردم خوب و مهربان برسد.دل ما بدجور میگیرد...

 

bakhtiyari 397

 

کوچه ها باریک اند و گلین.خانه ها خشتی هستند و به مویی بند.به همان نسبت که روستا از بالا مثل یک بهشت دل میبرد از درون روستا دل مارا غم و غصه به یغما میبرد. نمیدانیم باید برای این بچه ها چه کاری انجام بدهیم.بیشتر آنها بسیار باهوش و نجیبند. اما امکان اینکه بتوانند حداقل تا آخر دبیرستان به تحصیلشان ادامه بدهند وجود ندارد. اینجا مشکلات زیاد است.جوانها دسته دسته به فکر مهاجرت افتاده اند.با رفتن پسرها دخترها روی دست خانواده میمانند و درتنهایی دغ میکنند

bakhtiyari 404

این دخترک دوست داشتنی زهراست.کسی که در تمام طول راه دنبال من قدم به قدم راه میرفت در سکوت محض بدون حتی یک کلمه حرف.هرکاری کردم نتوانستم زهرا را به حرف بیاورم اما چشمهای زهرا انگار با من حرف میزد.چشمها عجیب کشش داشت و عجیب مرا به فکر فرو میبرد.دلم میخواست زهرا را در آغوش بگیرم و با خود ببرمش دورهای دور جایی که شاید طعمی از داشته ها برایش بیاورم...زهرا و تمام زهراهای این روستا چشمشان به ماهاست.به مایی که برویم و روستایشان را ببینیم و بلکه بتوانیم نیم کاری برای آنها بکنیم.نمیدانم خودم هم گیج شده ام....

bakhtiyari 388

سر هر پشت بامی چشمهایی بود که با اشتیاق به ما مینگریست.از دالان یک در دستهای پینه بسته  زنی مهربان بیرون آمد و به ما نانی داغ داد و پولی نگرفت.مناعت طبع این آدمها دگرگونمان کرد.حالمان بد بود به خدا...کمتر پیش آمده بود که اینگونه همه با هم افسرده بشویم.دلمان میخواست میتوانستیم برای این آدمها کاری کنیم اما نمیدانستیم چه کار...

 

bakhtiyari 414

 

اینکه چرا به این روستا سرآقا سید میگویند به خاطر وجود یک امامزاده با گنبدی طلایی در اینجاست.بالای امامزاده کمی که از کوه بالاتر برویم به یک چشمه میرسیم که معجزه میکند.اگر زنی نازا به آن بالا برود واز سنگریزه های کف چشمه چندتایی بخورد حامله میشود.این را یکی از بچه ها برایم تعریف کرد و وقتی چشمهای گرد مرا دید گفت : باور کن راست میگم.میخوای ببرمت خودت ببینی.؟ تاحالا یک عالمه زن اینجا حامله شده اند!!!!!

 

IMG_6369

این بچه ها چقدر با ما رفیق شده بودند.هرجا میرفتیم ریسه ریز و درشت کودکان چشم آبی دنبالمان میکرد.برایمان از آرزوهایشان میگفتند.پسرکی بود که ١٠ سال داشت و دلش میخواست زن بگیرد.اما زنی شهری! تا بعد برود و شهر زندگی کند و آنجا کار کند وبرای زنش پژوی ٢٠۶ بخرد و برای خودش یک مینی بوس تا کار کند و برای زنش پول در بیاورد...

IMG_6380 

تنها فقر است که دلهای مارا در این بهشت گم شده به درد میاورد.اینجا امکانات زیر صفر است و مردمان در تنگدستی.سوالی که ذهن مارا مشغول میکند این است که چراچنین جاذبه گردشگری باید اینگونه محجور و دورافتاده بماند.چرا کسی نیست برای این مردم کاری انجام بدهد.چرا کسی نیست تا راهی برای توریستی کردن این روستا باز کند تا در کنار آن کارآفرینی و درآمدزایی برای مردمان این روستای زیبا و شگفت انگیز فراهم بیاید.چرا؟

*ونکته آخر اینکه اگر روزی دلتان خواست به چند فرشته کوچک هدیه بدهید میتوانید به آدرس هتل کوهرنگ واقع در شهرستان کوهرنگ و به نام آقای رییسی دهکردی آنها را پست کنید.خود ایشان اقلام هدیه شده شما را به دست کودکان روستای سرآقاسید میرساند.بچه ها نیاز به کتاب های غیر درسی و نوشت افزار دارند و حتی اسباب بازی.دلشان شاد میشود و دل شما شادتر.قول میدهم...

*و نکته بعد از آخر اینکه حتما سری به بختیاری بزنید و از نزدیک این روستا را ببینید و به دیگران هم معرفیش کنید شاید بتوانیم با کمک هم در جذب توریست برای این روستا کاری انجام دهیم.ممنون!


 
بختیاری(11)
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۵/٣/٨٩-درراه غار چما

ali_pics 661  

هنوز سوار همان اتوبوس کوچولوی نارنجی رنگمان هستیم.هنوز داریم کوه ها را دره ها را دشتها را علفزارها را یکی یکی پشت سر میگذاریم.باد میوزد و نگاه ما را با خود تا دورهای دور میکشاند.اینجا باید به احترام بزرگی طبیعت سکوت کنیم و تنها بیندیشیم.

bakhtiyari 308

مسیر بعدی ما دیدن غار یخی چما است.در ٢۵ کیلومتری آبشار شیخ علیخان و در نزدیکی روستای چما غاری وجود دارد که یکی از زیباترین و نادرترین غارهای ایران است این غار که "غار برفی چما" نامیده میشود در تابستان هزاران گردشگر را به سمت خود میکشد.شما هم اگر در این گرمای خرما پزان این روزها بشنوید که جایی در دل این سرزمین کهن هست که ارتفاع برف همین حالا در آن به ده ها متر میرسد بدانید که آنجا چما است!

bakhtiyari 311

اما اولش بگویم که برای دیدن غار باید دل و جان را به آب بزنید.آبی که از کوه های زردکوه سرازیر میشود و در طی زمستانهای سرد منطقه به دل غار میرود و آرام آرام به خوابی عمیق فرو میرود تا اینکه تبدیل میشود به قندیلهایی صدساله که روی هم انباشته شده اند و تلی از برف ایجاد کرده اند که در تمام طول سال این غار را یخ زده و سرد نگه میدارند.

bakhtiyari 316

از رود که میگذری و به آن سوی آن میرسی باید دامنه کوه را بگیری و بالا بروی.تا برسی به دهانه غار چما.اما در آن وقت سال که ما به آنجا رسیدیم خروش آب بی امان شده بود و زدن به دل جریان خروشان آب کاری بسیار خطرناک پس تنها به دیدن دهانه قندیل بسته غار قناعت کردیم و روی تخته سنگی نشستیم و خیره شدیم به خروش بی امان آبی که از دل غار چون اسبی وحشی بیرون میجست...

bakhtiyari 324

حالا باید راه رفته را برمیگشتیم.دوباره شلوارها را بالا زدیم و زدیم دل زدیم به دریا!! به آب بسیار سرد و یخ زده ای که از همان دهانه غار بیرون میزد و در رودی جریان میافت و بعد در مسیرش به تونل کوهرنگ میرسید.از سرمای آب برایتان هرچه بگویم کم گفته ام این را داشته باشید که وقتی به آن سمت رود رسیدیم بیجان و سست روی خاک ولو گشته و با دستهایمان که به شدت میلرزید به گرم کردن پاهای سرخ شده مان مشغول شدیم.بدنهایمان کرخت و بیحس بود و سرما انگار خون را در تنمان منجمد کرده بود. برای اولین بار حس خفگی ناشی از سرمای تن را چشیدم وقتی دیگر نفسم بالا نمیامد!

bakhtiyari 321

آقا بزی بلا گرفته هم از آن بالا بروبر ما را زیر نظر گرفته بود و به ریش نداشته مان در دلش کروکر میخندید و حتما با خودش میگفت این شهریهای نازنازی رو چه به زردکوه ما و رود و خروشش!

bakhtiyari 337

کمی که حالمان جا آمد راه افتادیم به ادامه مسیر به سمت روستای "سرآقا سید". در طول راه جابه جا برف روی دامنه های کوه های زاگرس دیده میشد و تن گیاهانی که از لابلای برفهای نفس بریده سر بیرون آورده بودند.این مسیر یکی از زیباترین طبیعتهایی است که در ایران دیده ام.طبیعتی وحشی و بکر که انگار جدا از دیگر نقاط ایران افتاده است.کوه را گرفته بودیم و هی بالا میرفتیم انگار به جایی نزدیکیهای خدا....

bakhtiyari 341

راه خاکی و پر دست انداز و پیچ در پیچ بود.دره هایی عمیق در کنار ما زیر چشمی نگاهمان میکردند و ما که زهره خیره شدن در چشمهایشان را نداشتیم و راننده خونسردی که از لب دره ها اتوبوس کوچولوی نارنجی را با خوش فرمانی حرکت میداد و ما که هرچه میرفتیم انگار از دنیای واقعی دورتر میشدیم و داشتیم به یک رویا نزدیکتر میگشتیم.تو بگو انگار این راه جایی در این دنیا نبود.پشت این دره ها این کوه ها این دشتها یک تکه زمینی مخفی بود که با گردش چوب یک جادوگر ناگهان جلوی ما ظاهر شد...

bakhtiyari 346

روستای سرآقا سید-ماسوله بختیاریها!

این قصه ادامه دارد...


 
بختیاری(10)
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

 ١۵/٣/٨٩-آبشار شیخ علیخان

 bakhtiyari 242

خوب ما امروز قصد برگشت به تهران را داریم اما از آنجاییکه به قول یکی از دوستان هیچ وقت مثل یک بچه سربه راه صبح اول وقت به طرف شهرمان راه نمیفتیم این بار هم انگار نه انگار که قصد برگشت داریم.صبح زود یک مینی بوس کرایه کردیم به قصد دیدن چند جاذبه گردشگری .قصد آخر هم دیدن روستای سرآقا سید بود که چون در راهی پرپیچ خم کوهستانی واقع گشته با ماشینهای شخصی امکان رفتن به آنجا فراهم نبود.پس به پیشنهاد آقای رییسی یک مینی بوس گرفتیم و راه افتادیم خوشحال و خندان به سمت آبشار شیخ علیخان در نزدیکی شهرستان کوهرنگ...

bakhtiyari 250

از دور جمعیت زیادی را میبینیم و میفهمیم که رسیده ایم به نزدیکی آبشار.هوا حسابی آفتابی و آبی است و میچسبد برای کوهنوردی اما متاسفانه ما وقت کافی نداریم.پس به سرعت پیاده میشویم و راه میفتیم دامنه کوه را تا نزدیکی آبشار بالا ...

bakhtiyari 254

آبشار شیخ علیخان در ٩٢ کیلومتری شهرکرد و در نزدیکی روستای شیخ علیخان قرار دارد و یکی از قشنگترین آبشارهای بختیاری است.این آبشار که از دل چشمه های سرد کوهستان سرریز میکند با فشار از یک تنگه باریک بیرون میزند و هزاران قطره آب سرد را به سر و روی ما میپاشد.رنگین کمانی هفت رنگ در آسمان پدید میاورد و نسیم خنکی را به استقبال بازدیدکنندگانش میفرستد.

bakhtiyari 256

آنچه که دیدن این آبشار را ضروری میکند این است که علاوه بر زیبایی خیره کننده آن میتوان در اطرافش سکونت گاه های ایلات را دید و از نزدیک با آنها آشنا شد.راهی که ما میپیمودیم در دوطرف کوهستانی پرپیچ و خم بود و تا چشم کار میکرد دشتهایی سبز بود با کله های فرفری گوسفندان لابلای علفزار.

 bakhtiyari 281

رودخانه هایی جاری در دل کوهستان باعث به وجود آمدن بهترین مرغزارها گشته بود. علف و آب فراوان و به یمن آنها دام به وفور دیده میشد.هرجا هم که آب و علف و دام وجود داشته باشد ایل هم همانجاست.

bakhtiyari 290

هرطرف را که نگاه میکردیم ده ها سیاه چادر ایلیاتی دیده میشد.برای من عجیب بود که در دامنه هایی بسیار پرشیب چطور این چادرها برافراشته بود و آدمها در آن زندگی میکردند.مردان و زنان و کودکانی که به سادگی با طبیعت در آشتی بودند.تو بگو طبیعت مال آنها بود.مال مردمانی که به طبیعت عشق میورزیدند و طبیعت را به مبارزه میطلبیدند.

 bakhtiyari 303

زندگی در دل کوهستان سرد کار راحتی نیست.مبارزه با قدرت بی امان طبیعت مرد طبیعت میخواهد.ذات این آدمهای پاک از جنس خاک است و آب است و علف.این آدمها با کمترین امکانات رفاهی زندگی میکنند نمیدانم شاید برای زنده بودن هرلحظه در حال جنگند.وقتی در دستهای پینه بسته صورتهای آفتاب سوخته و بدنهای گداخته آنها بنگری یک جورهایی شرمنده میشوی.باید باشی و خیره در چشمهای نافذ آنها شوی تا بفهمی من چه میگویم...

کوچ سالانه ایل بختیاری از مراتع و چراگاه های مناطق سردسیر استان چهار محال و بختیاری به طرف نواحی جنوب کشور یعنی، استان خوزستان بین 4 تا 6 هفته به طول می انجامد. این کوچ جابجایی جمعیتی بسیار گسترده و مثال زدنی از مقاومت زن، مرد، پیر و جوان به همراه هزاران رأس دام است که از 5 مسیر مختلف، سخت ترین و صعب العبورترین مناطق کوهستانی را پشت سر می گذارند تا به مراتع و چراگاه های جدید برسند.

زمستانهای سرد وقتی ایل باید از برف بگذرد گیوه های آنان کفاف انبوه برف سرد را نمیدهد و از هم دریده میشود.آنها گیوه از پا درمیاورند و به پاهایی لخت به برف میزنند.تنها با دمیدن در سورنا و دهل از خود بیخود گشته و برف را طاقت میاورند و از آن گردنه های برف گیر به سلامت میگذرند...

وقتی یک زن ایلیاتی درد زایمانش میگیرد و ایل در حرکت است زن آرام و خاموش پشت یک قطعه سنگ میرود و پس از ساعتی افتان و خیزان با کودکی در آغوش به ایل ملحق میشود با کودکی که بند ناف آن با سنگهای تیز کوه بریده شده است...

ایل یعنی استقامت یعنی صبوری یعنی طاقت یعنی ...

ایل بختیاری قرنهاست که در کوه های زاگرس ماوا دارد.ایلی به قدمت تاریخ ایران کهن و به وسعت لرستان سرزمین پارس باستانی.میدانید تاریخ آنها به عیلامیها به سکاها و به پارسیها میرسد؟؟؟

بختیاریها شاید از جمله دست نیافتنی ترین قوم ایرانیها در تاخت و تازهای بی امان دشمنان بودند.کوه های زاگرس که چون دژی محکم همیشه آنها را از گزند دشمن حفظ کرده مثل پدر پیری برای آنهاست که آغوشش به حمایت خانواده بزرگش همیشه گشوده شده ...میگویند اسکندر هم نتوانست به اینجا نفوذ کند و اکنون چشم آبیهایی که در ایلات پراکنده اند ترکیب نژادی یونانیهایی هستند که بعد از حمله اسکندر در ایران ماندند و به مرور با نژاد بختیاری آمیختند.نمیدانم راست است یا نه؟؟؟

رنگ لباسهای زنان جوان بختیاری شاد و رنگارنگ است اما زنان مسن تر یکسر سیاه پوشند و این عجیب مینماید.روسریهای آنها هم حریر هایی است که با سنجاق زیر گلو گره میزنند و موهای بافته خود را چون دو گیس از دوطرف بیرون میریزند با فرقهایی باز شده از وسط سر.

مردان هم کلاه نمدی و بالاپوشی قبا گونه دارند با گیوه هایی که در سرما گرما را نگه میدارد و در گرما پا را خنک میکند.

زنان و مردان بختیاری با گویشی بسیار نزدیک به پارسی دری مهمان نوازان مهربانی هستند که در هرجا در چادرهایشان به روی شما باز است و صورتهایشان به خنده گشوده...

در چهارمحال بختیاری به دنبال آثار باستانی نباشید.دیدنیهایش در مردمانش در طبیعتش در فرهنگش خلاصه میشود.


 
بختیاری(9)
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۴/٣/٨٩-شبی در میان بختیاریها

IMG_6287

 اگر بگم یکی از تکرار نشدنی ترین شبهای عمرم را در کنار آتش بختیاریها در کنار سیاه چادر آنها در کنار صفا و محبت آنها گذرانده ام دروغ نگفته ام.من تجربه ای شگرفت در کنار این مردمان سخت قامت دلیر داشتم در شبی بهاری و زیر آسمانی که به من بسیار نزدیک بود.انقدر نزدیک که تحدب آسمان در قلبم فرو میرفت و ستاره ها مثل دانه های مروارید در دامنم میریخت.گویی رشته تسبیح خداوند گسسته بود و آبشاری از دانه های نورانی بر سر ما میریخت.این آسمان بسیار برایم خاطره انگیز شد.آن شب برایم بسیار مقدس شد.آن آدمها برایم بسیار قابل تحسین شدند و آن خاطره برایم متبرک شد.

IMG_6276

قبلا هم گفتم که صاحب هتل کوهرنگ شخص آقای مهندس رییسی دهکردی است.شخصی بسیار خوش فکر و صاحب نام که تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده و با وجود امکانات زیادی که برای زندگی در خارج از ایران دارد خاک وطن را برای گذران عمر انتخاب کرده است و از میان خاک وطن هم خاک زادبوم خود یعنی کوهرنگ و زندگی میان ایل بختیاری.آقای مهندس با این کار علاوه بر اشتغال زایی که برای مردمان بومی فراهم ساخته نقش پررنگی هم در شناساندن فرهنگ منطقه به علاقه مندان دارد.وقتی که تشخیص دهد شما علاقه مندید ساعتها از وقت خودش را به شما اختصاص میدهد برایتان از بختیاریها میگوید.از فرهنگشان از خصوصیات زندگیشان از آداب و رسومشان و از مشکلاتشان.

شب پیشتر آقای مهندس را در لابی هتل دیدیم و با او رفیق شدیم.بعد از ساعتی گپ زدن او به ما قول داد که شب بعد ساعت ١١ ما را با خود به یکی از سیاه چادرها ببرد و بعد سرچشمه رود کارون را نشانمان دهد.

IMG_6277

آقای مهندس به قول خود وفا کرد.او به همراه تعداری از دوستانش و ما با ٢ ماشین درست و درمان! دنبالش راه افتادیم در سیاهی مطلق شب و در پیچ و خم کوهستانی صعب العبور.ماجرا خیلی هیجان انگیز شده بود.این راه راهی نبود که ما بتوانیم بدون یک بلد! آن را طی کنیم و اگر آقای مهندس با ما نبود صد سال سیاه هم اینجا را نمیدیدیم. ساعتی کوه را گرفتیم و بالا رفتیم.فقط صدای زوزه گرگ شنیده میشد و جز نور چراغ ماشین جلویی هیچ نور دیگری نبود.جاده به شدت خاکی و پر دست انداز بود تا اینکه بالاخره مهندس ایستاد.پیاده شدیم و جلو رفتیم.نور یک فانوس در شب درخشید.سیاه چادری از دور دیده شد.زن و مرد پیری بیرون آمدند به استقبال آقای مهندس رییسی.

ما پای در محفل شبانه یک زوج عشایر بختیاری گذاشتیم.همه چیر برای ما جذابیت داشت.از آتش جلوی چادر تا بوی خوش چای زغالی.از مشک  کره تا کاسه های دوغ محلی که برای خوش آمد گویی به ما دادند.از صورت مهربان زن عشایر تا دستهای پینه بسته مرد .همه چیز به شدت در دلهایمان نشست.

bakhtiyari 220

 از سادگی زندگی آنها چه بگویمت برایت.انقدر که بدان ما مقابل زن شرمنده بودیم و او مقابل ما.وقتی درآغوش گرفتیمش بوی مادرهایمان را میداد.نمیدانم شاید حسی از گذشته در ما بیدار شد.زن بوی بکر سینه مادرهایمان را میداد وقتی ما را به زیر سینه میگرفتند.زن بوی سختی میداد بوی نجابت میداد بوی شجاعت میداد بوی شیر میداد! 

IMG_6285

بعد از ساعتی با آنها بودن راه افتادیم پیاده به سمت سرچشمه رود کارون.سیاهی مطلق بود و تنها یک چراغ قوه وجود داشت که در دست مهندس بود و او جلوتر از ما راه میرفت.ما هم ریسه شده بودیم به دنبالش.هیچ چیزی نمیدیدیم.پاهایمان گاه تا زانو در گل فرو میرفت.تا اینکه مهندس ایستاد.در ابتدا هیچ چیز ندیدیم فقط یک صدای بسیار خروشان از فاصله نزدیک به ما شنیده شد.مهندس با نور چراغ قوه کوه را روشن کرد و با سیلاب خروشان خشمگینی دیدیم که با دندانهای دریده و با قدرت به زیر میریخت.این سرچشمه رود کارون بود.

آنچه در عکس مشاهده میکنید برف نیست بلکه آبشار خروشان کارون است که از شدت فشار شبیه برف شده است.

ما بهت زده خیره ماندیم.تنها یک متر با دره ای فاصله داشتیم که اگر به ته آن سقوط میکردیم خودمان هم آب میشدیم! و روبرو و روبرو و روبرو و روبرو... ما گیج شده بودیم ار اینهمه اقتدار آب و پیوند آن با سنگ ...

IMG_6291

همه با هم نشستیم بر روی خاک و مهندس برایمان حرف زد.از ایران از شکوه ایران از تاریخ ایران از عشق به ایران از خاک ایران از وطن از وطن از وطن.... .وما غرق در کلام این مرد شدیم و ساعتی گوش جان سپردیم به سحر کلامش.بالای سر آسمان سیاه گسترده بود که هزاران نه میلیونها ستاره بر آن میدرخشید.نقطه به نقطه نورانی بود سیاهی در این زمینه پولک دوزی شده مغلوب گشته بود.و ما شهاب باران شدیم.انقدر زیاد که وقت نمیکردیم آرزوهایمان را بر زبان جاری کنیم .ان شب انگار شب آرزوها شده بود.

فتبارک الله احسن الخالقین!

bakhtiyari 238

کسی هر دقیقه یک بار تیری به سمت آسمان شلیک میکرد (نه محمد امین). پرسیدیم چرا؟ مهندس گفت :چون دورتادور شما پر از حیوان وحشی است تا ده دقیقه این صدای تیر آنها را دور میکند.تا اینکه بوی قوی تن شما دوباره آنها را به این سمت میکشاند...

پرسیدیم:چه حیوانی؟؟؟

جواب داد به خونسردی:خرس-گرگ-شغال و حتی پلنگ!!!!!

و ما درخشش چشمهای آنها را در تاریکی دیدیم و هیجان تا مرز دیوانگی ما را کشاند.

IMG_6292 

 از آنجا برگشتیم.مهندس گفت بیش از این نباید در قلمروی آنها بمانیم.خواب آنها را نباید آشفته سازیم.و ما برگشتیم کنار آتش..

و در آنجا کسی زده بود زیر آواز و برایمان آوازی لری میخواند و دیگری در کنار آتش برایمان بختیاری میرقصید و ما هم دست در دست هم پایکوبی میکردیم.

bakhtiyari 240

زمان رفتن فرا رسید.دل کندن ساده نبود اما شب نیاز به تنهایی داشت.آخر ماه داشت سر درمیاورد.

شب بخیر شب زیبای بختیاری!ما رفتیم...


 
ادوارد دست قیچی
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر کن که تو تاریکی از تو سایه یهو پرهیب یه مرد دیده بشه.مردی سرتا پا سیاه پوش با صورتی رنگ پریده که چند تا زخم کهنه که جای اونا گوشت اضافه آورده رو صورتشه. موهای مرد ژولیده و درهم تنیده است و دستهاش از جنس فلز سرده.با انگشتهایی دراز و بیقواره که مثل یک تیزی در تاریکی میدرخشه بعد صدای برخورد چندش آور فلز از تو دستاش شنیده میشه.حالا بگو چه حسی پیدا میکنی؟

ترس-وحشت-شوک-نفرت-تهوع و یا عشق.............

میتونم قسم بخورم که میتونی عاشقش بشی به یک شرط.به شرطی که اون موجود رو "تیم برتون" ساخته باشه.مردی از جنس افسانه های رازآلود.مردی از جنس خیال! و "جانی دپ" اونو بازی کنه.مردی از جنس زیبایی.مردی از جنس پرپرنده ها....

و این طور شد که یک شب زمستونی سالهای سال پیش من عاشق "ادوارد دست قیچی" شدم و تمام شب برای تنهایی او زار زدم وتا امروز عشق اونو تو دلم مثل یه راز نگهداشتم...

امشب یک بار دیگه اونو دیدم و دوباره عاشق پسرک رنگ پریده سیاه پوش عاشق با دستهایی از جنس قیچی شدم.پسرک تنهایی که عاشق محبت بود و در حسرت در آغوش کشیده شدن.در حسرت نوازش کردن.در حسرت زندگی کردن...

ادوارد دست قیچی محصول ١٩٩٠ به کارگردانی تیم برتون و بازی عجیب به یاد ماندنی جانی دپه.فیلم از تنهایی و عشق حرف میزنه.از شکوه حیوانی انسان! فیلم به قدری لطیف است که تا روزها و روزها ذهن شما را درگیر خود میکند و جانی دپ با آن صورت  خنثی به قدری در قالب یه آدمک دست ساز بشری فرورفته و به قدری با احساس آدم ور میره! که جز شیفتگی بی حد و حصر چیز دیگری برای تماشاگر باقی نمیگذارد.

ادوارد دست قیچی موجودی ساخته شده توسط یک دانشمند است که به جای هر انگشت یک قیچی دارد.دانشمندی که او را ساخته قبل از به پایان بردن او میمیرد و فرصت نمیکند تا دستهای انسانی او را بسازد.ادوارد برای سالها در قلعه تنهایی خود سر میکند تا سرانجام زنی از جنس عطوفت او را پیدا کرده و با خود به درون اجتماع انسانی میرد و نقطه آغاز فیلم هم از همینجاست.....

شاید بد نباشد بدانید که تیم برتون از همین فیلم توانست جانی دپ را کشف کند. کشفی که ٢٠ سال است این دو را به هم پیوند داده است.

این فیلم در جشنواره های مختلف تونسته نامزد ١٠ جایزه و برنده ۵ تای اونا بشه.

سعی کنید این فیلم رو ببینید و بگید که شما هم عاشق ادوارد تنهای قصه برتون میشید یا نه؟

این فیلم شما را لمس میکند کاری را که ادوارد نمیتواند!!


 
یک زن
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

class 015

مادر من یک زن بود

و خیلی زیبا بود

وقتی ده تا ده تا خواستگار داشت

و پدر من با جیبی خالی و دلی پر عشق

او را ربود

مادر من یک زن بود

وقتی تا دیروفت

 در اداره اضافه کاری میکرد

تا خرج ما را دربیاورد

و بعد هی کتک میخورد

و هی ناسزا میشنید

مادر من یک زن بود

وقتی در خون خود میغلطید و

کودکش را سقط میکرد

و هی غصه میخورد و گریه میکرد

و در خواب برای کودکش لالایی میگفت

مادر من یک زن بود

وقتی طلاق گرفت

و تنها شد

و شد یک هلوی پوست گرفته

برای دستهایی گرسنه

***

مادر من یک ردیف دندانهایش ریخته است

مادر من موهایش سفید شده است

مادر من دستهایش میلرزد

مادر من فرت و فرت سیگار میکشد

مشت مشت قرص میخورد

مادر من پریشانی گرفته است

توهم زده است

و در دنیایش دیگر مرا نمیشناسد

مادر من اما...

                  هنوز هم یک زن است!

کسی هست که هنوز او را باور کند؟


 
مرگ یزدگرد
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 شاید در آن دورانی که سوسن تسلیمی اوج شکوفاییش بود من بچه بودم و خیلی درک درستی از هنر خیره کننده او نداشتم همانقدرمیدانستم که نامش همیشه به احترام ادا میشود و زمانی که او از ایران رفت کسان زیادی با افسوس از رفتنش گفتند.تسلیمی را بعدها با باشو شناختم و در شگفت شدم از بازی عجیب و پرقدرت او.

اما بازهم خیلی به زوایای روح بازیگری او پی نبرده بودم و برایم کمی عجیب بود که طرفدارانی دارد که مدام او را به نوعی بهترین بازیگر زن ایران میدانند.

تا اینکه دیشب اتفاقی فیلم "مرگ یزدگرد" اثر "بهرام بیضایی" به دستم رسید و شگفت زده ام کرد.آنقدر در این اثر غرق شدم که نمیدانم آیا باید از شکوه بازی تسلیمی بگویم و یا از قدرت بی حد وحصر استاد در نوشتن اثر.اصلا نمیشود گفت این دیالوگهای قوی فیلم است که تو را اینگونه آشفته میکند و یا بازی بسیار باشکوه سوسن تسلیمی و مهدی هاشمی و یاسمن آرامی....

زمان از دست من دررفت.ندانستم چند ساعت است که این طور در تنهایی و سیاهی شب خیره شده ام به دیدن اثری باشکوه.اصلا بهتر است بگوییم نمایشنامه نه فیلم چون شکوه این فیلم همپای شکوه یک کار قوی صحنه ای است.

فیلم محصول ١٣۶١ است و چه حیف که در بد زمانه ای ساخته شد و چه خوب که در موقعی ساخته شد که سوسن تسلیمی توانست بدون حجاب در فیلم بازی کند چون گیسوان سیاه او که دورتادور صورت سرسخت و مجسمه گونه اش میریزد بیشتر به حس افسون کننده فیلم کمک میکند.اما شاید تنها همین پارامتر به ظاهر بی اهمیت باعث شد که سالها فیلم در حجاب بماند و جز یک بار بر پرده سینما ظاهر نشود...

تسلیمی هم انگار مثل خود فیلم متعلق به زمانش نبود.نمیدانم زود به دنیا آمد یا دیر.هرچه بود حیف بود و حیف شد.این بازیگر توانا انقدر ناملایمات در سینمای اوایل انقلاب دید تا سرانجام ترک دیار کرد.او را با آن چهره ساده -زن گونه-قوی و سرشار از احساس مقایسه کنید با بعضی هنرپیشگان زن بزک شده و اطواری این دوره و زمانه...

به هرحال بگذریم.

یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی قبل از حمله اعراب به ایران بود. کسی که در تیسفون میزیست بر فرش هزار نقش نگارستان گام برمیداشت.در شبستانهای جواهر نام با دو صد و یک زن ! زنبارگی میکرد و غافل از این بود که سپاه عرب در راه است و زمانی به خود آمد که دیگر ایران در مرز ویرانگی قرار گرفت....

یزدگرد به بیابان گریخت و به یک آسیاب پناهنده گشت و بعد به دست آسیابان کشته شد. اما کسی نفهمید که او به طمع زر شاه را کشت و یا به قصد انتقام مرگ و  قصه به پایان رسید و ما در تعلیق ماندیم که سرانجام یزدگرد به کجا رسید و چرا کشته شد...

در جایی از فیلم شاه میگوید:ملت هیچ گاه کشته نمیشوند.این شاه است که میمیرد . و زن آسیابان میگوید:و ملتی نو زاده میشود!

و در پایان فیلم زن آسیابان رو به سرداران شاه کشته شده میگوید:شما که با پرچم سفید به سراغ ما آمدید این بود داوری شما شاید آن سپاه تازی که با پرچم سیاه به سراغ ما میایند داوری بهتری کنند...


 
بختیاری(8)
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۴/٣/٨٩-تالاب چغاخور

bakhtiyari 119

گز بلداجی شنیده بودی؟من همیشه فکر میکردم این گز اصل ونسبش میرسد به اصفهان اما بعد فهمیدم که اشتباه میکردم.بلداجی شهری است در چهار محال بختیاری. وقتی از شهرکرد به سمت جنوب حرکت کردیم به شهر بلداجی رسیدیم شهری که به گز انگبینش معروف است.در اطراف کوههای بلداجی درختچه های انگبین میروید که از آن شیره شیرینی برای تهیه گز بدست میاید.

سالهای قبل یکی از ساکنین روستای بلداجی در اصفهان مشغول به کار شده و پروسه تهیه گز را فرامیگیرد.سپس به شهر زادو بوم خود برمیگردد و تهیه گز را این بار از درختچه های انگبین بلداجی شروع میکند.پس از چندی گز انگبینی بلداجی معروفترین گز شده و این حرفه در این روستا رشد میکند تا جاییکه امروز کارگاههای گز در تمام شهر کوچک بلداجی دیده میشود و این شیرینی دلپذیر حتی به خارج از ایران هم صادر میگردد.

در خرید گز بلداجی دقت کنید.وقتی روی جعبه ای دیدید نوشته شده گز اصلی بلداجی بدانید ان تقلبی است چون گز بلداجی اثلی است نه اصلی.اثل هم نام یک گیاه است که گز از آن تهیه میشود....!!!!!!!!!!!

bakhtiyari 152

در نزدیکی بلداجی و در ٢۵کیلومتری از شهر بروجن یکی از معروفترین تالابهای بین المللی ایران قرار دارد.تالاب چغاخور در سر راه شهرکرد به خوزستان.تنوع گیاهی اطراف این تالاب و آب فراوانش اینجا را به زیستگاهی برای انواع پرندگان تبدیل کرده است که سالانه پذیرای هزاران مرغ مهاجر میشود.همچنین وجود انواع ماهیان آبزی در این تالاب اینجا را تبدیل به یکی از گردشگاههای اصلی ماهیگیران هم ساخته است.در کنار تالاب پرآب چغاخور میتوان ردی از لاک پشت و قورباغه و گراز و روباه و خرگوش هم دید...

bakhtiyari 155

طبیعت این تالاب به قدری بکر و زیباست که تا نبینی نمیتوانی درکش کنی.وقتی سایه ابرها روی سطح صیقلی آب میرقصد و عکس کوه های "کلار" روی آب میفتند. وقتی سایه های بوته ها برای لاک پشتها سایه بانی میشود و قوباغه ها در کنار گامهایت به زیر لجنزار خودرا مخفی میکنند.وقتی پرستوها اوج میگیرند و چلچله ها آواز سر میدهند چغاخور بهشتی دیگر میشود...

IMG_6209

در کنار تالاب ماهیگیرانی را میدیدیم که قلاب به دست و در سکوت به آب خیره شده اند و گویی در حال مراقبه هستند اما این سرباز یک استثنا بود.او تا نزدیک شانه هایش درآب فرورفته بود بی هیچ حرکتی دستهایش هم در آب بود و ساعتی به همین شکل ایستاده بود و ما آخر نفهمیدیم که چه سری در کار این سرباز است....

bakhtiyari 154

تالاب را دور زدیم و جایی خوش منظره در کنار سایه سار درختان سرو بساط پهن کردیم. تالاب روبروی ما بود و صدای خوش سروستان که باد لابلایش میپیچید پشت سرمان. علفزار خیس از رد تالاب فرش زیر ما بود و آفتاب نوازشگرمان.

bakhtiyari 167

و گله های بزغاله ای که با چوپانهای کوچولویشان دو وو بر ما میچرخیدندو صدای زنگوله های آنها انگار موسیقی متن این تصویر سبز و زنده بود.و گوسفندان شیطانی که جلوی دوربین ژست عکاسی میگرفتند...

ali_pics 533

همه چیز ازتهران آورده بودیم.از پیاز و خیار و گوجه و لیمو تا نان و گوشت و زغال و کبریت. کسی سالاد درست میکرد و دیگری در حال به سیخ کشیدن گوشتها بود.یکی آتش فراهم میکرد و دیگری بساط سفره را ..یکی هم سرگرم ناخنک زدن به دست رنج دیگران بود...

ali_pics 571

نانها را از شهرکرد خریده بودیم.بوی محلی بودن میدادند.گوجه ها آماده شدند و کبابها بویشان به راه افتاد.یک سگ گله هم از این بوی مطبوع کشیده شد پیش ما. اوهم سهمی داشت در این گشت و گزار طبیعی.

 و در آخر چه چیزی بیشتر میچسبد از چای زغالی روی آتش در حال فروکش اجاق صحرایی ما؟حالا بعد از چای باید پاهایت را دراز کنی و لم بدهی زیر نور آفتاب و در پناه تالاب تا میتوانی نفس برای زندگی شهریت ذخیره کنی.

bakhtiyari 138

و این آقا گاو شکمو که وقتی ما به تالاب رسیدیم سرش زیر علفها گرم خوردن بود و وقتی ما بعد از چند ساعت قصد برگشت کردیم همچنان سرش زیر علفها گرم خوردن...


 
کالیگولا
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

کالیگولا سومین امپراطور روم باستان بود که در سال ١٢ میلادی به دنیا آمد. نام اصلی او "کایوس" بود اما سربازان پدرش لقب "گالیکولا" به معنی "پوتینهای کوچک" را به او دادند چون او در زمان کودکی همیشه پوتینهای سربازی کوچکی به پا داشت..

در سال ٣٧ میلادی کالیگولا به امپراطوری رسید و از آن به بعد کم کم دچار زوال عقل گشت.تاریخ نویسان از کارهای عجیب و غریبی که او انجام داده سخن زیاد گفته اند. منجمله اینکه او در یکی از لشگرکشیهایش به تمام سربازان دستور داد در ساحل دریا شروع به جمع آوری حلزون بکنند.بعدها عاشق خواهر خود شد و به دنبال مرگ او دچار تنهایی و افسردگی زیاد و استبداد فراوان شد.دیوانگی های کالیگولا به حدی با ظلم و کشتار افسران ارشد و مخالفانش روبرو شد تا سرانجام در سال ۴١ میلادی به دست نزدیک ترین یارانش به قتل رسید.

کالیگولا قصه تلخی است.قصه تلخ مردی که با قدرت دیوانه شد و با دیوانگی ظالم. و در پی ظلم تنهای تنهای و سرانجام کشته شد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کالیگولا نوشته آلبر کامو روی صحنه نمایش خانه هنرمندان واقع در خیابان ایرانشهر است. سانس ٨ شب تا ١٠:۴۵ دقیقه بدون کوچکترین آنتراکتی در میان نمایش.کارگردان نمایش آقای همایون غنی زاده و بازیگران :صابر ابر-هنگامه قاضیانی-رامبد جوان و ....

نمایش کالیگولا کاری هست که به دیدنش میرزه اگرچه کم و کاستی هم داره.نمیدونم شاید کارگردان زیادی ماجرا رو پیچیده کرده طوری که یه جاهایی اصلا نمیشه فهمید که قصد کارگردان در این لحظه و با گفتن این حرفا چیه.یه جاهایی هم به نظر من دیالوگها زیادی تکراری شده اند و یا روایت قصه تکراری شده اما یه جورایی تماشاچی فکر میکنه که میشه کوتاهتر هم اجراش کرد.اما به هرحال من کالیگولا رو دوست داشتم و خصوصا بازی صابر ابر و سعید چنگیزیان و فرزین صابری.... 

یه چیزی هم تو چند تا سایت راجع به این نمایش خوندم که به شدت برام عجیب اومد.اینکه تا نیمه های راه یک دفعه اجرای نمایش کالیگولا از سوی ار--ش---ا--د ممنوع شده مگر اینکه چند تا کلمه رو از تو متن حذف کنند منجمله کلمه :عد.....ا...ل..ت ( به نظرتون خیلی عجیب نیست؟)

راستش هرچی فکرمیکنم یادم نمیاد این کلمه تو دیلوگهای بازیگران بود یا نه اما این سوال برای من پیش اومده که :

آنکه را حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟؟؟؟؟؟؟؟


 
نویسندگان آزادی
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

شاید شما هم جزو اون دسته از آدما باشید که در طول زندگیتون معلمی داشته اید که روی شما و طرز فکر شما و زندگی شما تاثیر خاصی گذاشته باشه تا جاییکه سالها گذشته و هنوز شما جایی و بخشی از وجودتان را مدیون او هستید.

وقتی به گذشته برمیگردم لابلای خاطره هایی که از معلمام دارم چند تاییشون خیلی برام درخشنده هستند.دوست دارم اینجا فرصتی باشه تا ازشون حرف بزنم . گرچه شاید هیچ وقت دیگه نبینمشون و اونا هم هیچ وقت اینجا رو نخونند اما یه جوری دینم رو بهشون ادا کرده باشم.

از اون اولا شروع میکنم.دوم دبستان خانم رضوی مدرسه لواسانی .کسی که هنوز بعد از سالها وقتی کسی از علی و عشق به علی حرف میزنه منو یاد اون میندازه.واقعیتش اینه که ما کوچیک بودیم و حرفای اون بزرگ اما با همون کوچیکیمون یه جوری از علی برامون میگفت که ما رو با اون بزرگ مرد از همون بچگی آشنا کرد.یادم نمیره وقتی یه بار رفتم خونشون دیدم بالای سر در خونه نوشته: یا علی

بالای سرم نام تو را نقش نمودم             یعنی که سر من به فدای قدم توست!

نفر دومی که توی زندگی من تاثیر گذاشت خانم زهره نیکخو دبیر پرورشی مدرسه حضرت مریم بود.این زن مهربون و باحوصله کسی بود که باعث شد اولین نوشته من تو مجله منطقه چاپ بشه اولین جایزه نقش اول تاتر رو در منطقه بدست بیارم و اولین نفر تو استان تهران بشم در اجرای دکلمه خلیج فارس.بعد هم منو فرستاد اردوی رامسر تا از نزدیک بهترین تجربه دوران نوجوانیم رو داشته باشم.اون یه جوری منو با هنر آشنا کرد و استارت علائق من رو در زمینه کارهای هنری زد و از سمیرای خجالتی یک دختر پر شر وشور ساخت که تو همه فعالیتهای مدرسه نفر اول باشه.

نفر سوم و شاید بشه گفت عزیزترین معلمم خانم دالایی دبیر ادبیات دبیرستان ارشاد بود.به جرات میتونم بگم که استعداد من در زمینه نوشتن(اگه استعدادی باشه البته) را اون کشف کرد و پرورشش داد.وقتی با شور وعلاقه هرهفته منو میبرد جلوی کلاس تا موضوع اون هفته انشا رو بخونم.وقتی هر هفته ازم میخواست که شعر جدیدی حفظ کنم و برای بچه های کلاس بخونم وقتی هرهفته کلی تشویقم میکرد و منو با شاعر جدیدی آشنا میکرد یعنی اینکه اگه الان وبلاگی به نام "بیاتابرویم" دارم را باید مدیون او باشم...

حالا چی شد که یهو تصمیم گرفتم اینها رو بگم دیدن فیلم "نویسندگان آزادی" محصول ٢٠٠٧ و به کارگردانی  Richard LaGravenese است که چند روز پیش دیدم و خیلی برام تاثیر گزار بود.این فیلم قصه خانم معلم جوانی است که به عنوان اولین تجربه کاری اداره کلاس پردردسری را به عهده میگیره.کلاسی که دانش آموزاش همه مهاجرهای رنگین پوستی از سراسر دنیا هستند با یک عالمه مشکل ریز و درشت خانوادگی و اجتماعی. بچه های سرخورده ای که در جامعه تحقیر شده اند و به عنوان پس مانده های جامعه به آنها نگاه میشود.در ابتدا بچه ها در برابر این معلم جدید گارد دفاعی میگیرند اما به مرور با صبر و حوصله ای که او به خرج میدهد با معلم جدیدشان رفیق میشوند و اما خانم معلم که در این راه  همه زندگیش را قربانی بچه ها میکند...

جالب اینجاست که بدانید فیلم بر پایه قصه واقعی یک خانم معلم ساخته شده است و کتابی هم بر همین نام وجود دارد.پیشنهاد میکنم فیلم رو پیدا کرده و ببینید و اما پیشنهاد دوم و مهمترم این است که:

شما هم برای این پست کامنت بگذارید و نام معلمهایی که به نوعی بر شما و زندگیتان تاثیر داشته اند را بگویید شاید این طوری بتونیم یه کوچولو از اونا تشکر کنیم.