بختیاری(7)
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١۴/٣/٨٩-کوهرنگ

bakhtiyari 100

نمیدونی چه حس گرمی است در آغوش کشیدن یک بره ١٠ روزه سفید ونرم و بوییدن عطر شیری که از لابلای پشمهای سفیدش به مشام میرسد و گوش سپردن به صدای لرزان و ضعیفش و تن سپردن به ضربان دل بیقرارش از زیر پوست نرم و نازکش....نمیدانی چه حسی است ! انقدر شیرین و دست نیافتنی است که دلت نمیخواهد او را از تن خود جدا کنی....

bakhtiyari 105

نمیدانی دیدن یک بزغاله کوچک زیر تن مادر و زیر سینه های پر شیر او و شنیدن صدای ملچ ملچ کردن او حین نوشیدن شیر و در پناه آغوش مادر چه دیدنی است انقدر دیدنی که دلت میخواهد ساعتها بنشینی و تنها خیره شوی به بزغاله کوچک و به حرکات دهانش که چگونه عاشقانه و دیوانه در پی سینه شیرده مادر میگردد...

bakhtiyari 112

نمیدانی چه کیفی دارد دیدن صدها بچه قورباغه شیطان در دل چشمه کوهستان که ریز و تند و سریع از لابلای سنگها شنگول و بانشاط شیرجه میزنند و این سو و آن سو میروند...

bakhtiyari 115

نمیدانی چقدر زیباست  دیدن لباس رنگارنگ یک دختر بختیاری لابلای تن سبز علفزار و ساعتی گپ زدن با او در حالیکه تند و تند پشم میریسد و از سر کنجکاوی از تهران و جوانهای پایتخت نشین سووال پیچت میکند .دخترکی که از دوربین خجالت میکشد و تو او را ناگهان شکار قاب دوربینت میکنی.دخترکی که حسرت تو و ماشین و لباست را میخورد و تویی که حسرت زندگی سالم و ساده او را میخوری.دخترک زیبای بختیاری. زن بیشه های سبز چهارمحال.

bakhtiyari 134

نمیدانی وقتی باد میوزد و گندمها چون دریایی طلایی موج میخورند و صدای لطیف پریزادگان از میانشان شنیده میشود و کفشدوزکهای قرمز روی ساقه های آنها رژه میروند چه منظره بدیعی ایجاد میکند...

IMG_6171

نمیدانی چه حسی است  وقتی صبح بلند میشوی و پنجره اطاقت را باز میکنی و بوی علف خیس را به درون میکشی و اسبهای نجیب سر به زیر را درست زیر اطاقت میبینی که در حال چرا هستند و یکهو لابلای علفهای بلند سر یک کره اسب یک ماهه را میبینی که به زور روی پاهای لاغرش ایستاده و پوزه به تن مادر میساید تو را دچار یک حس لطیفی میکند.یک جس ناب دهاتی که مثل روح کالبد مرده شهری تو را زنده میکند...

bakhtiyari 180

اینجا کوهرنگ است شهری از چهار محال و بختیاری با ارتفاعات زردکوهش-تونل خروشان آبهایش -چشمه دیمه و آبشارهای خروشانش و شیرهای سنگی قبرهای مردانش.اینجا کوهرنگ است با رنگهای درخشان قالیهایش با سیاه چادرهای ایلاتش با دشتها و مراتع سرسبزش با صدها گله گوسفند و بزهایش .با اسبهای نجیب و باوقارش و با تمام عناصر ناب و ساده مردمان با ریشه و اصالتش....

bakhtiyari 207

اینجا هتل ۴ ستاره کوهرنگ است که ما در آن اقامت کردیم.هتلی در دل محیطی بکر و عاری از آلودگی شهری در فضایی پاک و آب و هوایی کوهستانی با سگهای باوفایی که در هر قدم دوستانه به تو خوش آمد میگویند.هتلی که به همت دکتر رحیم رییسی دهکردی ساخته شد و بعد ها به دست پسرانش مهندس فریدون رییسی و دکتر هوشنگ رییسی ادامه گرفت...

bakhtiyari 462 

اینجا تونل کوهرنگ است که از هتل کاملا دیده میشود.تونل کوهرنگ تونلی است که برای انتقال آب رود ماربر (آب کوهرنگ) به زاینده‌رود در نزدیک شهر  کوهرنگ ساخته شده است.

آب کوهرنگ یکی از سرچشمه‌های کارون بود. پیوستن آن به زاینده‌رود بخاطر نزدیکی سرچشمه این دورود از گذشته در نظر بوده است. در ۹۹۶ ه.ق. شاه طهماسب اول ماموریت پیوستن این دو رود را به میرفضل‌الله شهرستانی حاکم اصفهان سپرد. قرار بود که با کندن مسیری در کوه کارکنان این کار انجام شود. ولی بخاطر تحولاتی این کار به سرانجام نرسید. در دوره شاه عباس اول نیز کوششی شد و آن نیز ناتمام ماند.

 نخستین تونل کوهرنگ در سال ۱۳۳۲ بهره‌برداری شد. در سال ۱۳۶۴ تونل دوم به بهره برداری رسید. در سال ۱۳۷۷ عملیات ساخت سومین تونل کوهرنگ آغاز شد.


 
مرد شب
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

11668136577100hs7

دیشب خواب بودم که صدایی در شب پیچید.صدا مهمان پنجره باز اطاقم شد.بیدار شدم و پرده را به کناری زدم.تا دوردستها سیاهی پیراهن شب بود و نه حتی یک چراغ روشن از یک دریچه....

کوچه بنبست در خوابی عمیق فرو رفته بود.اما صدایی بود در آن بیصدایی.صدایی از آن یک مرد.صدایی غمگین که شب را به بازی گرفته بود.صدای آوازی در دوررستهای دور. نامفهوم اما به دل نشین.صدای آوازی آشنا از مردی غریب...

خواستم بدانم صدا مال کیست.تا سحر بیدار نشستم در کنار پنجره باز اطاق و گوش سپردم به دوردستهای دور....نمیدانم چند ساعت گذشت تا الله اکبر موذن بلند شد.از آن گنبد دور کسی اذان گفت.سحر شده بود.صدای آواز ناگهان خاموش گشت.هرچه نشستم تا خود سپیده دیگر مرد غمگین شب آوازی نخواند....

صبح که شد حسی به من میگفت : دیشب خدا زده بود زیر آواز....


 
یادبود
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

narenjestan_bahar89 030

یک دقیقه سکوت

به احترامت

که خود را

در تن سبز جنگل

دفن کردی

سپردی و رفتی

نبودی ببینی

که جایت

چه سبز است

اگرچه

خشکسالی شده است

جنگل کویر است

ولی ابر بارانی

در اینجاست 

و خانه لب تشنه در انتظار بهار است

و یادت

برای همیشه

مهمان این خانه گشته است

-----------------------------------------------------------------------------------------

*برای آنها که دیگر نیستند تا ببینند!


 
بختیاری(6)
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١٣/٣/٨٩- پل زمانخان-خانه سردار اسعد بختیاری-پیر غار

1

یادتونه گفتم سرچشمه رود زاینده رود چشمه دیمه کوهرنگه خوب شاید تصور بیشتر ما این بوده که زاینده رود فقط تو اصفهان جریان داره در صورتیکه این رود که بزرگترین رودخانه مرکزی ایرانه سر راهش از جاهای زیادی میگذره که قسمتی از سفرش هم تو همین استان چهرمحاله.این رود خروشانی که کنارش ایستادیم همون زاینده روده که پل زمانخان که مربوط به عهد ساسانی است یکی از پلهای قدیمیش محسوب میشود. این پل به دستور زمان خان یکی از روئسای ایل قشقایی ساخته شد.قصه ها میگویند که در قدیم مردم روستایی برای گذشتن از عرض رود باید پا به این آبهای خروشان میگذاشتند در یکی از روزها کودک خردسال یکی از زنان داخل آب افتاد و خفه شد.مادر داغ دیده کودک مرده را روی دست پیش زمان خان برد و با اشک و ناله گفت که تا کی باید کودکانشان در آبهای خروشان رود از بین بروند.زمانخان بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و همان زمان دستور ساخت این پل را داد.

پل زمانخان در ٢۵ کیلومتری شهرکرد و ۵ کیلومتری شهر سامان قرار دارد.

ali_pics 507 

بعد از دیدن پل زمانخان به سمت شهر جونقان در ۴٢ کیلومتری شهرکرد راه افتادیم.شنیده هایمان میگفت که در این شهر که تا آن روز اسمش را نشنیده بودیم یک خانه قدیمی متعلق به سردار اسعد بختیاری قرار دارد.بعد از رسیدن به شهر جونقان به عمارت مورد نظر رسیدیم اما در بدو ورود در عمارت بسته بود و هیچ کس در آن حوالی پاسخگوی ما نبود.با پررو بازی که درآوردیم و حسابی به در عمارت زیگیل شدیم بالاخره سرباز جوانی در را به رویمان گشود و ما را به درون راه داد.

بعد هم سر فرصت و با مهربانی هرچه از تاریخ عمارت میدانست برایمان تعریف کرد.

bakhtiyari 060

اول از همه گفت که جونقان از کلمه "جوی خون" میاید که در لحجه محلی و پس از سالها به این شکل تلفظ شده و علتش هم خون و خونریزیهایی است که در زمانهای بسیار قدیم در این شهر انجام شده است.اما خود قلعه حدود ١٨٠ سال پیش به دستور سردار اسعد بختیاری ساخته شد.او پسر یکی از روئسای بختیاری بود که در فرانسه تحصیل کرد و در دوره فتح تهران به دست مشروطه خواهان به تهران آمد.

bakhtiyari 056

داخل بنا مثل تمام بناهای دیگر قاجار تلفیقی از معماری اروپایی -ایرانی است که بنایی دو طبقه و خشتی است که در نمای آن از آجر استفاده شده است و داخل اطاقها با هنر گچ بری و آیینه کاری و حجاری تزیین شده است.

در این عکس بچه ها را حین یک عمل ژانگولر میبینید.انعکاس تصویر در تصویر در آیینه هایی رودرروی هم و تکثیر بینهایت ما .....

bakhtiyari 057

در سال ۵٨ طی یک زلزله سخت که در این منطقه آمد ساختمان شکاف عظیمی برداشت به طوریکه خانه به دونیم شد!میراث فرهنگی از معماران انگلیسی یاری خواست برای مرمت بنا.آنها هم با سیم بوکسولهای بزرگی ساختمان را بهم متصل کردند.هنوز هم در زیرزمین بنا میتوان این سیمهای فلزی را دید.بنا دو طبقه است که بخشی از آن شامل راهرویی است که دو طرف آن یک عالمه اطاق قرار دارد که از قرار اطاقهای همسران سردار!!! بوده اند.

bakhtiyari 068

تا ٢ ماه دیگر مرمت بنا تمام شده و اینجا تبدیل به یک موزه میشود.

بعد از دیدن عمارت آقای سرباز مهربان ما را به دیدن زیر شیروانی عمارت دعوت کرد.جایی که برای دیدنش باید از یک نردبان کمی ترسناک بال میرفتیم.(بین خودمان هم باشد که بنده فوبیای ارتفاع دارم)

bakhtiyari 074 

اما زمانی که به بالای آن و به بخش زیر شیروانی بنا رسیدیم انگار وارد خانه جادوگرها شده بودیم.فضایی به نهایت جالب و پرراز و رمز که لابلای صدها کنده چوبی آن صدها کبوتر لانه کرده بودند و در آن فضای داغ و تاریک صدای بقبقوی آنها شنیده میشد و هرازگاهی با یک پرپر زدن ده ها پر را به آسمان بلند میکردند و فضایی سورئال به آنجا میدادند.

bakhtiyari 093

بعد از دیدن عمارت سردار اسعد به دیدن آبشار "پیرغار" رفتیم.گردشگاه پیر غار در ۵ کیلومتری فارسان و نزدیک روستای ده چشمه قرار دارد که مردم زیادی برای گشت و گذار و گذراندن یک عصر بهاری در آن جمعند.هر طرف را که نگاه میکنیم در کنار چشمه زلال پیرغار و لابلای درختانی که کنار آبشار آن روییده اند بساط شامی پهن است و بوی پلوی دم کرده و کباب مردم باصفا به راه!ما هم زیراندازمان را آنجا پهن کردیم و چای و نسکافه با کیک خوردیم و در آن هوای دلچسب به ریه هایمان زندگی تزریق کردیم و بعد هم نفسی در گلو انداختیم و همه با هم زدیم زیر آواز....

ali_pics 509

یک بخش این گردشگاه یک غار عجیب و غریب است که در آن مردم شمع روشن کرده بودند و دخیلهای سبزی به سنگهایش بسته بودند.کسی نبود تا برایمان توضیح دهد چرا اما خودمان این طور نتیجه گرفتیم که شاید "پیرغار" مرادی بوده که در این غار به نیایش مینشسته است و به احترام او بعدها مریدانش نام این چشمه و آبشار را "پیرغار" گذاشته اند.البته الله و اعلم! اگر کسی اطلاعات دیگری دارد لطفا مارا مطلع کند.

bakhtiyari 082

در این گردشگاه یک لوح سنگی مربوط به دوره مشروطه هم قرار دارد که بخشی از تاریخ مشروطه و فعالیتهای مردم منطقه بر آن حک شده است که متاسفانه برای ما قابل خواندن نبود و چیز زیادی از آن دستگیرمان نشد.


 
بختیاری(5)
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١٣/٣/٨٩-قلعه دزک

bakhtiyari 021

از چالشتر که بیرون آمدیم راه افتادیم به سمت روستای دزک در ٣٢ کیلومتری شهرکرد که شنیده هایمان میگفت قلعه باستانی دزک در آنجا قرار دارد.هیچ اطلاعی از آن قلعه در دست نداشتیم جز تنها یک نام و نشان.همه خسته بودیم اما شوق دیدن یکی دیگر از عمارتهای قدیمی ایران ما را سرپا نگه میداشت.ظهر بود و هنوز نهار نخورده بودیم وقتی به دزک رسیدیم ساعت ٣ بود و یک سری از بچه ها واقعا از گرسنگی و خستگی رو به اغما بودند.اما در سفر با گروه ما خصوصا اگر من و محمدامین تورلیدر باشیم استراحت جای زیادی ندارد.سفرهای ما عموما به شدت فشرده و طافت فرساست و تنها کسانی که تحمل این چنین شرایطی را داشته باشند میتوانند با ما همراه شوند.

bakhtiyari 047

نام روستای دزک از کلمه "دژ" به معنی قلعه نظامی کوچک گرفته شده است.این روستا در دوره های مختلف از اهمیت زیادی برخوردار بوده و افراد مهمی هم در این روستا روزگار گذرانده اند.منجمله "تیمسار تیمور بختیار" بنیانگذار ساواک که در این قلعه به دنیا آمد و "علی اکبر دهخدا" که مدتی در این قلعه زندگی کرد.در دوره جنگ جهانی مرحوم دهخدا به این روستا گریخت و مدتی را در آرامش دزک گذراند.نکته جالب این است که در همین قلعه شروع به نوشتن لغتنامه بزرگ خود کرد و در اطاقهای همین قلعه اولین کلمات آن را بر کاغذ آورد.

bakhtiyari 046

قلعه دزک که به قلعه "امیر مفخم" هم مشهور است ١۵٠ سال پیش به دستور "لطفعلی خان امیر مفخم بختیاری از خوانین معروف هفت لنگ" ساخته شد که ساخت آن ۵٠ سال به طول انجامید.ساخت طبقه اول ١٠ سال طول کشید.بعد از آن ١٠ سال صبر کردند تا ببینند بنا استحکام لازم را دارد یا نه!بعد از اینکه از آن اطمینان حاصل شد ساخت طبقه دوم آغاز شد و آن هم ٣٠ سال طول کشید.

bakhtiyari 050

در ورودی قلعه یک در قدیمی است که مانند تمام درهای قدیمی ایرانی دو تا کلون دارد.یکی برای مردها و دیگری برای زنها.صدای برخورد این کلونها به در متفاوت است آنکه صدای ظریفتری ایجاد میکند مخصوص زنان و آن یکی مخصوص مردان بوده تا مشخص شود چه کسی پشت در است و آیا نیاز هست افراد داخل خانه حجاب داشته باشند یا خیر!!!!

IMG_6078

معماری قلعه به شکل قصرهای اروپایی با ویژگیهای ایرانی است که همین شکل منحصر به فردی به قلعه داده است.دیوارها با کاغذ های ایتالیایی که به سفارش ایران ساخته شده و تماما با نقوش مینیاتورهای ایرانی نقاشی شده اند آراسته گشته اند.شومینه ها و درهای چوبی با نقش و نگارهای زیبا در کنار در و پنجره هایی اروپایی و دستگیره های قدیمی و فلزی و دیوارهایی نقاشی شده عمارتی به غایت هنرمندانه را ساخته اند.

bakhtiyari 030

این بنا با توجه به آب و هوای منطقه در دو طبقه با ایوانهای شمالی و جنوبی مشرف به بیشه‌های منتهی به کوهستان و رو به قبله ساخته شده‌است تا اتاقهای همکف حداکثر بهره گیری از نور و گرما در زمستان و اتاقهای طبقه اول بیشترین هوای خنک را در تابستان داشته باشد. پی‌ها و دیوارهای اصلی بنا به منظور حداقل رساندن تبادل حرارتی به شکل قابل توجهی قطور ساخته شده و با پوششی از آجر درنمای بیرونی واندود کاهگل در نمای خارجی با لایه‌ای از گچ، سفید کاری و محافظت گردیده است .

bakhtiyari 033

یکی از بخشهای بنا تالار آیینه آن است که با قطعات آیینه های رنگین و نقاشی های گل و بلبل و انواع پرندگان و تصاویر صاحبان اصلی بنا و انعکاس ده ها رنگ درون آنها شکل زیبایی ایجاد کرده است که دلتان میخواهد ساعتها بنشینید و به بازی رنگها با تن آیینه نگاه کنید و حظ ببرید و بیندیشید به کسانی که در این اطاقها میامدندو میرفتند و زندگی میکردند و شاید هنوز هم لابلای سکون صدساله آن لابلای تن رقصان نور آیینه ها بشود ردی از شولای روحشان را پیدا کرد.

IMG_6114

قلعه شامل اندرونی-بیرونی-تالارآیینه-حیاط پشتی و جلویی است.دو تا حوض دارد که یکی با آب چشمه های بالادست ده پر و سپس به حوض جلویی ریخته میشده عمل ریختن آب درون حوضها و فواره های آن هم همه دستی بوده است.

نکته جالب در این قلعه این است که روستای دزک یک منطقه خشک و بی آب است. وقتی وارد قلعه میشوی تصور میکنید که با یک بنای بی آب و علف روبرو میشوید اما وقتی از بیرونی عمارت درمیایید و وارد اندورنی میشوید یکهو فاز طبیعت عوض میشود.حیاطی به غایت سبز و با درختان کهن و سایه ساری دلچسب روبرویتان قرار میگیرد که صدها گنجشک و بلبل و کلاغ بالای شاخه های آنها سرگرم آواز خواندند و فضایی باورنکردنی ایجاد کرده اند.

bakhtiyari 048

درون این قلعه جز ما تنها یک خانواده حضور داشت که نگهبانان قلعه بودند و در واقع هم اینجا زندگی میکردند و هم از آن نگهداری.بچه ها واقعا خسته و گرسنه بودند.تصمیم گرفتیم در حیاط قلعه زیراندازی بیندازیم و دمی زیر سایه های درختان کهن آن بیاساییم. کسی که جز ما آنجا نبود پس بیخیال ....پیک نیک را بچسب!

bakhtiyari 049

 خانواده ساکن قلعه که یک پدر و مادر جوان به همراه ۴ تا بچه قدو نیم قد بامزه و مهربان بودند وقتی گرسنگی و خستگی ما را دیدند برای ما دوغ و نان و پنیر آورند تا شکمی سیر کنیم.به پیشنهاد یکی از بچه ها ازآنها تخم مرغ و یک سری خوراکی دیگر خریدیم و همانجا در کنار قلعه ١٠٠ ساله امیرمفخم جان!!! یکی نیمرویی با کره محلی درست کردیم و با ماست گوسفندی چرب و چیلی خانم مهربان قلعه نهاری توپ به بدن رساندیم. روح امیر مفخم جان در قبر لرزید که ما داریم در قلعه باستانی او چه کارها که نمیکنیم.خداوند بیامرزدش او را و تمام ارواح قلعه را که پشت درختان و لابلای دخمه های قلعه ما را نظاره میکردند.فکر نمیکنم که قلعه از بعد از آنها تاکنون اینگونه طعم تپنده زنده بودن را چشیده باشد که ما آن روز بعد از ظهر حیاط قلعه را باصدای شوخی و خنده و نشاطمان پر ساختیم....


 
بختیاری(4)
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١٣/٣/٨٩-شهرکرد-قلاع چالشتر

IMG_6017

صبح زود راه افتادیم از سمت کوهرنگ به سمت شهرکرد.در ۵ کیلومتری شهرکرد و در شهر چالشتر قلعه ای هست که در وسط شهر و لابلای کوچه خاکیهای قدیمی یک هو چشم آدمو میگیره.بهتره به جای قلعه بگیم قلاع چالشتر چون این مجموعه تاریخی شامل چند خانه تاریخی و چند موزه است که روی خرابه های قلعه ٣٠٠ ساله چالشتر ساخته  شده اند.

سر در ورودی قلاع چالشتر بسیار باشکوه است.بالای در تندیس دو شیر قرار دارد که نمادی از شکوه و قدرت هستند.کنار در هم مجسمه سنگی دو سرباز قدیمی ایستاده اند به نشانه پاسداری از قلعه.

IMG_6014

وارد حیاط قلعه میشویم که میبینیم سیاه چادرهای ایلیاتی های بختیاری در آنجا برپاست.بچه ها زیر چادرها عکس میگیرند.از ما خانمها بلیط ورودی نمیگیرند چون روز-روز مادر است!

 این قلعه در دوره صفویه مرکز حکمرانی چهارمحالی‌ها بوده است که ‌به ‌وسیله کلانتران روستاهای و مناطق تحت سیطره خود را کنترل می‌کردند و پس از انتصاب "حسین قلی‌خان " به عنوان ایلخان بختیاری ، در اواسط حکومت ناصرالدین شاه، حکمرانان این منطقه از حاکمیت بر چالشتر خلع و تنها به زمین داران بزرگ تبدیل شدند.

bakhtiyari 006

مجموعه چالشتر تلفیقی از معماری قاجار با معماری اروپایی است که با ستونهای سنگی بلند -حوض وسط حیاط-اندرونی-بیرونی-حمام-مطبخ-اصطبل و خان نشین عمارتهای باشکوهی را در دل این قلعه بوجود آورده است.

حول و حوش سال ١٣٢٣ بود که عمارت خان نشین ستوده روی خرابه های قلعه ساخته شد.پسر بزرک ستوده که یکی از خانهای بزرگ بختیاری بود در این قسمت قلعه ساکن شد.ته حیاط هم پسر کوچکتر سکونت گزید که تا ٩٠ سالگی عمرکرد و همین پارسال مرد.تا همین چند سال پیش هم هنوز در این عمارت نوادگان او ساکن بودند.به خاطر همین اون بخش مجموعه سالمتر از بقیه جاها باقی مانده است.

ali_pics 358

صاحب اصلی قلعه "خدا رحم خان" یکی از خانهای بختیاری بود.محمود خان پسر بزرگ او مالک عمارت بیرونی(همین) عمارت بود که امروزه به موزه تبدیل شده است.در این موه میتوان ابزار و آلات کشاورزی و وسایل زندگی ایل بختیاری را از نزدیک دید و تا حدودی با نوع زندگی آنها آشنا شد.خانه ستوده که مربوط به پسر کوچکتر است در انتهای حیاط درونی واقع شده که متاسفانه در دست تعمیر بود و اجازه بازدید داده نمیشد. 

bakhtiyari 005

 بخشهایی از مجموعه چالشتر به موزه مردم شناسی تبدیل شده است.در این موزه ماکتهایی از طرز زندگی ایلات عشایر با لباسها و زیود آلات محلی آنها نمایش داده شده است.اصولا رنگ در زندگی عشایر نقش به سزایی دارد.به هر سویی از زندگی آنها خصوصا لباسهایشان که نگاه کنید تلفیق شادی از ده ها رنگ سرزنده را خواهید دید.این رنگها انگار به نوعی زندگی زنده آنها را نشان میدهند.دامنهای چین داری که در لابلای هر چین آنها قدرت عجیب یک زن ایلیاتی نهفته است.و کلاه های نمدینی که بر سر پر ابهت یک شیرمرد ایلیاتی مینشینند.

bakhtiyari 010

بخشی دیگر از مجموعه چالشتر حمام قدیمی آن است که بازسازی شده و به سبک همان دوران با آجرهای فیروزه ای ایرانی فضایی از یک حمام خزینه ایرانی را تداعی میکند.نمیدانم چرا هروقت این حمامهای قدیمی ایرانی را میبینم یاد بخشی از کتاب سووشون دانشور میفتم و قصه گوشت کوبیده های لای نان سنگک و دخترکان سپیدرو و گلگون گونه و دلالهای فضول محبت!!!!

پbakhtiyari 016

 پارامترهای حمام های قدیمی در گوشه و کنار این موزه جمع آوری شده اند.از قالیهای بختیاری سردابه هایش تا کوزه های گلی آب خنک و بقچه های بسته لباسها و سرشور و کتیرا و کیسه و سفیداب و حنا وقلیان بعد از مشت و مال و آیینه های کهنه و رنگ و رورفته و استکانهای چای کمر باریک و لنگهای قرمز بسته شده به کمر مردان و گیوه های جفت شده تمیز کنار در حمام...

IMG_6045

این هم تصویر ٣ روح در آیینه قدیمی مادربرگها!!!


 
بختیاری(3)
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری

١٢/٣/٨٩-چلگرد - شهرکرد

89 018

ببین! من اگر بخوام جاده های جهارمحال رو برات توصیف کنم باید هی شاعر بشم و هی احساساتم آب و روغن قاطی کنند.آخه راستش رو بخوای خودم هم وقتی سرم رو از شیشه ماشین بیرون میاوردم و با تمام وجود بوی این خاک باکره رو به درون میکشیدم زیاد خود خودم نبودم.انگار یکی دیگه تو جلدم میرفت و من داشتم از دریچه چشمهای اون به جاده ها به علفزارها به گوسفند ها و به تمام شناسه های بختیاری نگاه میکردم. اون یک نفر هم سوادی نداشت تا بنویسه.شاید هم بهتره بگم لال بود چون واقعا گفتن از تمام زیباییهای بختیاری نه به زبون میاد و نه به قلم.حالا تو قبول کن من هی خورد خورد زبون باز کنم و هر دفعه یه چیز کوچولوشو لو بدم.مثل این جاده که هی میرفت بالا و بالاتر تا به نزدیکی خدا بعد یهو انگار تالاپی میفتاد پایین...

89 031

نزدیک دیمه رسیده بودیم.شهری که چشمه آن معروف خاص و عام است و خود دیمه نزدیک کوهرنگ.کوهرنگ هم بخشی از چلگرد است.(اسماش هم خوشگله والا) یهویی چشممون خورد به شیرهای سنگی که از خود تهرون نشون کرده بودیم شکارشون کنیم.دم غروب بود و آفتاب ناقلا بازی درآورده بود زمان کم بود و ما نگران از تاریکی که یهو بالای یه تپه شیرهای سنگی چشممون رو گرفت...

اگه بگن یه چیزی از این منطقه بگو که شاخصه اون باشه باید بگی همین شیرهای سنگی که تو هر دشت و دمنی دیده میشن.جالبه بگم که این شیرها درواقع سنگ قبر بختیاریها هستند.اما نه هر سنگ قبری.اگه یهو لای علفا چشمت خورد به یه دونه از اونا زودی میفهمی که زیر این خاک یه آدم مهم به خواب ابدی رفته.درواقع بختیاریها روی قبر آدمای معروفی که یه جوری سرآمد بقیه هستند سنگ قبر هایی به شکل شیرهای سنگی قرار میدن.مثلا اگه اون آدم تیرانداز ماهری بوده و یا یک سوارکار قهرمان و یا جنگجویی مبارز و شجاع به نشانه احترام روی قبرش یه شیر سنگی میسازن و روی بدنه اون شیر هم نشانه هایی چون شمشیر-تفنگ-تیروکمان و یا اسب را حک میکنند.

شیر سنگی بختیاریها ریشه در فرهنگ قدیمی ایرانی از زمان هخامنش تا کنون دارد که همواره شیر سمبل غیرت و قدرت ایرانی است.بختیاریها این شیرمردان بیشه های سبز هم این نماد کهن ایرانی را از دیرباز تا امروز سینه به سینه حفظ کرده اند و با تیشه عشق بر تن سنگهای ستبر سرزمینشان کنده اند اما دستهای چپاولگری هست که امروز دارد یکی یکی شیرهای دیروز را غارت میکند و هیچ کس نیست که این نماد بختیاریها را از غارت حفظ کند....

کاشکی کسی به داد شیرهای بختیاری برسد. 

89 026

بیشتر این شیرهای سنگی هم در قبرستانهای قدیمی بختیاری دیده میشوند.جایی که قبرهایی کم _کم با قدمتی ١٠٠ ساله در آنها دیده میشود با سنگهایی کهنه و عجیب و وهم زده و نوشته هایی غریب که در غروب خورشید این روز بهاری و لای علفهای درآمده از خاک تن رفتگان ما را به خود فرو میبرند.

89 036

کمی دورتر از شیرهای بیشه! به تابلوی چشمه دیمه میرسیم.چشمه ای که در روستای دیمه و نزدیک کوهرنگ و در ۴۵ کیلومتری فارسان قرار دارد.چشمه ای در کنار کوهستان که به فراخور آب زیادی که از آن میجوشد سبزی و طراوتی به محیط اطراف خود داده است.این چشمه که از دل کوه میجوشد و سرد _سرد است جان میدهد برای نوشیدن تا دلت را روشن کند.چشمه دیمه یکی از سرچشمه های اصلی رودخانه زاینده رود است که میجوشد و آرام راهش را در کناره جاده پیدا میکند و راه میفتد و رودی زیبا را پدید میاورد...

ali_pics 316

باید مثل ما بساط پهن کنی کنار دیمه و ساعتی را به صفا کردن دراین آب و هوای بهشتی بگذرانی و وقتی حسابی زنده شدی دستی به آب بزنی و تا میتوانی از همان آبی که از زیر سنگ خارا قلپ قلپ بیرون میزند مشت مشت بنوشی....

و شاید مثل ما تولد دوستت را هم کنار چشمه جشن بگیری.چه سالی میشود برای او که شمع تولدش را در این آرامش کوهستان فوت میکند.

ali_pics 336


 
رویای تهران قدیم
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

این بار قصد دارم کتابی را معرفی کنم که شاید بیشتر به درد بچه تهرونیها بخورد."رویای تهران شرمین نادری" قصه های تهرونی است با همه نوستالوژی دوران زندگی ما بچه تهرونیا.

قصه تجریش است و امامزاده صالح-قصه سمنوی عمه لیلاست و امامزاده قاسم.قصه شمرون است و دربند.قصه بازار بزرگ است و لاله زار.قصه حمام چهل کلید است و سه راه ناصرخسرو....خلاصه بگویمت قصه تهران ماست. قصه رویای شیرین تهرانی که ما بچه تهرانیها یک عالمه خاطره داریم از هر کوچه و پس کوچه آن.

خاطره بازی همین جوری هم خیلی میچسبد خصوصا اینکه کسی مثل "شرمین نادری" بخواهد آنها را تعریف کند.کسی که انگار تاروپود وجودش را با قصه های قدیمی و افسانه های جن و پری و آل و طلسم و جادو بافته اند.

شرمین نادری را سالهاست که با "همچون در یک آینه" مجله "چلچراغ" میشناسم. نوشته هایش را خیلی نزدیک به خودم و احساسم میبینم.از همه مهمتر برای من این است که شرمین دلش برای گذشته ها میتپد و همین او را انقدر شبیه من میکند.انگار من و شرمین هردو در خاطره ها هی متولد میشویم و هی میمیریم...نمیدانم درست هست یا نه اما من هم کسی هستم که با خاطره بازی حال میکنم.

شرمین کسی هست که کاری به دنیای امروز ندارد و از گذشته ها حرف میزند.در بیشتر نوشته های او سادگی قدیمی موج میزند و نه پست مدرنیسم و تکنولوژی و هزار کوفت عجیب و غریب جدید.شاید همین هست که ما آدمهای دلزنده از نوزدگی را جذب خودش میکند.

بهر حال کتاب رویای تهران را امسال از نمایشگاه کتاب خریدم خیلی اتفاقی از غرفه "نشر شهر".در این کتاب با ١۴ داستان طنزآمیز روبرو هستیم که هرکدام با تصویرگریهای خود شرمین به معرفی یکی از محله های قدیمی تهران و آداب مردمان قدیمی ترش میپردازد.بعد وقتی میخوانیش یاد خاطره های بابابزرگها و مامان بزرگها میفتی که هی آه میکشند و "حیف حیف" میگویند....

شرمین نادری دختری جوان است که به زبان یک کودک خاطره های مادربزرگها را حکایت میکند!!!


 
ارگ گوگد
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری ، سفرهای یک روزه

١٢/٣/٨٩-گلپایگان-ارگ گوگد

89 006

نهار را که در گلپایگان خوردیم از شهر بیرون آمدیم هنوز مسافتی دور نشده بودیم که برج و باروی یکی از قدیمی ترین بناهای خشتی-گلی ایران یعنی "ارگ گوگد" از دور دیده شد. این ارگ در شهر گوگد(گوگد به معنی گاو بزرگ) قرار دارد.در زمانهای قدیم گلپایگان و گوگد در مسیر جاده ابریشم معروف قرار داشتند که در آن زمان شاهراه تجاری آسیا و اروپا محسوب میشد.

89 005 

البته ساخت این بنا به آن کهنسالی نیست و تنها به ۴ قرن قبل برمیگردد که در ابتدا کاروانسرایی برای مسافران در راه بوده و در زمانهای حمله دشمن هم به عنوان دژ و باروی نظامی استفاده میشده.نام دیگر این بنا هم ارگ علیخانی است چون مستنداتی وجود دارد که شخصی به نام "علیخان بختیاری" نصف این بنا را به عنوان مهریه به همسر خود بخشیده بود.(قابل توجه آقایان) 

89 011

آنچه در ابتدای دیدن بنا مسحورمان میکند رنگ عنابی بنا در تداخل با حوض به شدت آبی! آن است که به تازگی رنگ شده و در زیر نور آفتاب ظهر بهار جلوه خاصی به حیاط بنا میدهد.دور تادور حیاط اطاقهایی برای سکونت وجود دارد که با درهای چوبی و پنجره های هلالی فضای خانه های قدیمی را تداعی میکنند.برای ما آپارتمان نشینهای افسرده بودن یک شب در چنین اطاقهایی حال و هوای خاصی خواهد داشت.اطاقهایی با فانوسهایی بالای درهای چوبیشان و کلونهایی بر درهایشان..روبرو حوض آبی و فواره های کوتاه در کنار چشم انداز سبزی درختان .اگر توانستید یک سر هم از پله های کنار حیاط بالا بروید و از بالای باروی قلعه شهر گلپایگان را ببینید.خیلی میچشبد آن بالا در کنار نسیم گرم بیابانی....

89 007

در کنار در ورودی که چوبی و قدیمی است ظروف سفالین و سبدهای دوره کاروانسرایی بنا و ترازوهای کشیدن عدلها قرار دارند که هنوز حال و هوای آن دوره را زنده میکنند.میشود چشمها را بست و زمانی را تصور کرد که دور تادور این حیاط اسبها و الاغها بسته بودند و غلامان در حال خالی کردن بار و بنه بودند و تجار سرگرم سر و کله زدن بر سر قیمتها و حوض وسط کاروانسرا مملو از آب پاک ...

89 015

با توجه به شکل و شمایل ارگ میتوان نتیجه گرفت که در آن زمان این کاروانسرا محل اطراق تجار سرشناس و والی شهرها و آدمهای کله گنده حکومتی بوده و حتی شنیده ها حاکیست که آقا محمدخان هم در یک دوره از لشگرکشیها چند روزی را در این محل اطراق کرده است. 

ali_pics 297

در زمان جنگ از این کاروانسرا به عنوان دژ نظامی استفاده میشد به همین دلیل هم پیش بینیهایی در ساخت بنای آن صورت گرفته بود.یکی از نکات جالب سوراخهایی است که درون در بنا تعبیه شده بوده و به عنوان لانه کبوترها استفاده میشد.شب هنگام اگر دشمن قصد ورود به دژ را داشت خواب کبوترها با حرکت در آشفته شده و شروع به سروصدا میکردند بدین ترتیب ساکنین داخل دژ متوجه ورود اشخاص غریبه میشدند.از آب درون حوض بزرگ وسط حیاط هم برای خاموش کردن آتش دشمن در زمان حمله آنها استفاده میشد.یک چاه آب هم در انتهای بنا وجود داشت که هنگام محاصره دشمن آب مصرفی ساکنین داخل دژ را تامین میکرده است.

ali_pics 273

این ارگ امروزه به صورت یک مهمانسرا درآمده که میتوانید درآن اقامت کنید.وجود رستوران و چایخانه سنتی . فروشگاه صنایع دستی گردشگران بیشتری را به درون فرا میخواند.تنها یک نکته منفی وجود دارد و آن هم این است که این ارگ دست یک شرکت خصوصی است که متولی زیاد خوبی برای آن محسوب نمیشود و تا پارسال این بنا رو به تخریب گذاشته بود .امیدوارم که این بنای زیبا را به امان خدا رها نکنند چون با حفظ آن نه تنها به صنعت توریسم میشود کمک کرد بلکه به حفظ پیشینه های تاریخی خود هم میتوان بالید.....

89 014

در ادامه سفر به کوهرنگ خواهیم رسید با من بمانید.


 
غار چال نخجیر
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به چهار محال و بختیاری ، سفرهای یک روزه

١٢/٣/٨٩ - در راه رسیدن به شهر کرد-غار چال نخجیر

سلام بچه ها.چند روزی نبودم عوضش دست پر برگشتم.در هفته گذشته من و محمد امین برنامه ریزی سفری به چهارمحال و بختیاری داشتیم.تاکنون این منطقه ایران عزیزمان را از نزدیک ندیده بودیم و شوق زیادی در دیدن ان داشتیم.

راستش را میگویم که دیدن این  منطقه مثل یک خواب و خیال بود.ساعتها میان دشتهای بکر و میان ایلیاتی های باصفا آبشارهای بلند و چشمه های سرزنده-صدها گله گوسفند و کوه های سر به فلک کشیده مرغزارهای سبز و مزرعه های گندم اگر اسمش خواب نباشد پس رویایی در بیداری بود.

در این سفر با من و عکسهایم همراه باشید تا دلهایتان را به طپش دیدن بختیاری وا دارم.قول میدهم بعد از همراهی با من در برنامه های آینده تان دیدن از این استان را قرار خواهید داد.تنها بگویم که هرجور شده سعی کنید عکسها را هم ببینید که چهارمحال و بختیاری تنها با دیدن دیده میشود!

ali_pics 255

صبح روز ١٢ خرداد ساعت ۶ صبح گروه هفت نفره ما از تهران به سمت قم راه افتاد تا در نیمه شب هم بقیه اعضای گروه به ما ملحق شوند.مقصد اقامت در هتل ۴ ستاره کوهرنگ بود که در نزدیکی شهرکرد واقع شده است.با دو ماشین راه افتادیم و تصمیم گرفتیم از مسیر تهران-قم-دلیجان-محلات-گلپایگان-خوانسار-گلستان کوه -چادگان - دیمه و در نهایت کوهرنگ به مقصد برسیم.راه را طولانی تر برگزیدیم تا در روز اول خوش خوشک جاهای دیدنی دیگری به غیر از استان چهارمحال را هم ببینیم.در راه جاده تهران قم ایستادیم تا گوشه ای سفره ای پهن کنیم و صبحانه ای به بدن برسانیم.بعد از ساعتی استراحت به سمت دلیجان راه افتادیم.

89 001

برنامه ریزی این سفر از ابتدا با من بود.پرینتی از جاهای دیدنی به همراه نقشه کامل و توضیحاتش را در اختیار داشتم تا هی دور خود نچرخیم و راحت تر به مقصد برسیم. یادتان باشد که بهتر است قبل از هر سفر در اینترنت گشتی بزنید و اطلاعات کافی با نقشه و شمارش دقیق کیلومتر جاده ها داشته باشیدتا بتوانید راه ها با نوع جاده هایشان را بشناسید و بهترین مسیر ها را انتخاب کنید.اگر بتوانید یک جی پی اس هم در ماشینتان نصب کنید تا حدودی کمک حالتان خواهد بود.

 به عنوان اولین جایی که قصد دیدنش را داشتیم به دلیجان رفتیم.شنیده ها میگفت غاری در جاده دلیجان به نراق و در حدود هفت کیلومتری نراق قرار دارد.میتوانید حتی در یک سفر یک روزه از تهران به قصد دیدن از غار بروید و برگردید.راه تنها چند ساعت با تهران فاصله دارد و در دسترس است.

DSC02512

از دلیجان به سمت کوه های "تخت" پیش میرویم.راهی هموار که مستقیم تو را به دهانه غار "چال نخجیر" میبرد.چال به معنی محل و نخجیر به معنی شکارگاه است یعنی محلی برای شکار که نام جایی هم هست که غار در ان قرار گرفته است.

DSC02459

تا قبل از سال ۶٨ روستایی های اطراف محل ده ها افسانه از این کوه میگفتند.زمانی که برای چیدن گلهای دارویی و چرای گوسفندانشان به نزدیکی این محل میامدند صدایی هولناک و خشمگین از دل کوه آنها را به هول و وهراس میفکند.گویی روح ناآرام کوه بود که سد راهشان میشد.تا اینکه سال ۶٨ و هنگام یک انفجار توسط سازمان آب منطقه ناگهان دهانه یک غار مسدود شده باز شد و افسانه های چال نخجیر شکل دیگری به خود گرفت.مشخص شد اینجا دهانه مسدود غاری بوده که هنگام وزش باد درآن و نبود مجرای خروجی صدای هوهوی ترسناکی در دل سنگها ایجاد میکرده است.

IMG_0144

 غارنوردان کنجکاو میشوند و راه میفتند تا در دل کوه پیش رفته و رمز و راز این سنگها را دریابند و اینگونه بود که ناگهان از دل کوههای آرام نخجیر غاری ٧٠ ملیون ساله سر بیرون میاورد.غاری که همگان را شگفت زده میکند از زیباییهای بینظیرش.غاری آهکی که گویی دست خالق خود به تراش سنگها و قندیلهایش پرداخته است وگرنه کدام دست بشر میتواند چنین به ظرافت با برخورد آب و سنگ و آهن و جیوه و مس تندیسهای بلورین و آهکی به این زیبایی پدید آورد.

  IMG_0957

این غار دارای یک شاخه‌ اصلی و چند شاخه فرعی است که تا کنون توسط افراد محلی و غار نوردان مجرب در حدود ١٢ کیلومتر از آن شناسایی شده است اما فعلا تنها ٢ کیلومتر آن برای افراد عادی قابل دیدن است و بقیه راه در دست غارنوردان و راهسازی قرار دارد.تا این تاریخ ٢ ماه میشود که غار برای بازدید عموم گشوده شده پس فعلا تا گردشگران زیادی سراغش نرفته اند فرصت مناسبی است که در سکوت به دیدن آیه های خدا بروید و در تالارهای خنک و مرطوبش گام بردارید و با عمق نگاه سنگها را بنگرید و محو زیباییها بشوید و در خالقش غرق!

IMG_0989

غار ٣ طبقه است که طبقه اول آن یک دریاچه قرار دارد که فعلا مورد بازدید نیست اما پروژه بعدی این است که روی آن بتوان قایق سواری کرد.این همه آب از چشمه هایی که روی کوه میجوشد و آب بارانی که از سنگها به درون نفوذ میکند تامین میشود.طبقه دوم و سوم را میتوایند با پای پیاده طی کنید.راه هموار است اما بعضی جاها باریک و راهرو مانند میشود.بهتر است کفش مناسبی به پا داشته باشید.در بعضی جاها آب چون بارانی لطیف بر سرمان میچکد و انگار تازه مان میکند.

IMG_0990

جالب زنده بودن غار است که هنوز در حال ساخته شدن است و هر لحظه به شگفتیهای آن افزوده میگردد.تو را به خدا دست به این قندیلها نزنید ساخت هر یک سانت اینها ٣٠٠٠ سال زمان میبرد که متاسفانه بعضی از گردشگران با بیمبالاتی آنها را میکنند و با خود میبرند.!تمام طول راه از در ودیوار استلاکمیت و استلاکتیت آویزان است یعنی قندیلهایی از سقف و قندیلهایی روی زمین.در بعضی نقطه ها هم وصالی بین آنها صورت گرفته و یک ستون سنگی زیبا پدید آورده است.این قندیلها از ریزش مداوم آب از سقف و ریختنش روی زمین ایجاد شده اند که واقعا جلوه بکر و جادویی به غار میدهند.

IMG_1004

 دست خلاق طبیعت طی میلیون‌ها سال با مدد از شرایط خاص‌ آب وهوایی ‌و جغرافیایی درون غار، دهلیزها، دالان ها، کریدورها، تراس ها و حوضچه‌ های بی ‌نظیری را به وجود آورده که بازتاب نور از منشورهای بلور"کلسیت" در کنار آویزه ‌های پر حالت آن هر بیننده ‌ای را متحیر و مبهوت می‌ کند.

IMG_0221

در گنجینه شگفتی این غار اسرارآمیز ، سنگ‌ های تزئینی با اشکال متنوع مانند عقاب، لاک پشت، گوزن، انسان، کبوتر و تندیس های عظیم ‌الجثه بلورین ایجاد شده است که بیشتر آنان از جنس آهک است.

رسوبات دولومیتی با رنگ آمیزی جاذب در جای ‌جای غارپتانسیل عظیمی ‌از اسفنج های بلورین و کریستاله، باغهای مرجانی و مخروط های گل کلمی شکل را خلق کرده است.

ali_pics 263

خوب بعد از دیدن غار حول و حوش ظهر بود که به گلپایگان رسیدیم جاییکه کبابهایش بینظیر است و عجیب طعمی به یادگار برایتان میگذارد.دیدیم "نقرس" خونمان پایین افتاده است ! پس تصمیم به کباب درمانی ! گرفتیم.در رستوران سلیمانی واقع در سه راه بهداشت کباب کوبیده با نان و ریحان تازه نوش جان کردیم و به سمت کوهرنگ راه افتادیم.با من بمانید تا بقیه سفر ....

*هنگام دیدن از غار چال نخجیر سراغ راهنمایی به نام آقای داوود قربانی بروید که کامل و جامع برایتان توضیح میدهد و شما را با تمام سوراخ سمبه های غار آشنا خواهد کرد.

*برخی اطلاعات از سایت تبیان گرفته شده است.


 
بینوش با طعم شکلات...
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

این روزها خبرهای داغ "کن" و "عباس" و "ژولیت" همه جا پیچیده و دیگه کمتر کسی هست که ندونه ژولیت بازیگر برنده کن امسال وقتی رفت جایزه اش رو بگیره چطور از پناهی نام برد.

اما الان نمیخوام این رو تحلیل کنم میخوام وقتی فیلم "رونوشت برابر اصل" کیارستمی رو دیدم حرفش رو بزنم.مقصود چیز دیگه ای هست.

چند سالای پیش بود که یه شب کتابی رو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن شکلات نوشته  "ژوان هریس".یادمه یه شب سرد زمستونی از اون شبای سرد قدیمی تهرونی بود.تا گلو رفته بودم زیر لحاف پشم شیشه دوست داشتنیم و تا صبح یه نفس شکلات رو خوندم!یه نفس که نه.وسطاش چند بار رفتم آشپزخونه و شیر قهوه-شیر شکلات-نشکافه با چند تا بیسکوییت شکلاتی و کاکائو خوردم.همش از تاثیران مزه شیرین اون کتاب بود.اصلا تو بگو مگه میشه آدم بشینه و یه عالمه ورق کتاب رو بخونه که تو هر کلمه اش طعم جذاب شکلات جاریه اما به طرف یه تیکه کوچولوی شکلات هم نره؟

خلاصه سالها گذشت تا دیشب اتفاقی یک دوست فیلم شکلات رو بهم داد.منهم که خواب زده بودم رفتم ولو شدم رو کاناپه و یه بار دیگه با شیرینی شکلات عشق رو مزه کردم.گفتم عشق تا بگم فیلم شکلات تمامش براساس عشقه.عشق روابط آدمها-روابط پیچیده انسانی آدمهایی از دو فرهنگ مختلف.بینوش که در نقش یک زن فروشنده شکلات دیده میشه با دخترک خودش وارد دهکده ای در فرانسه میشه و یه مغازه کوچولوی شکلات فروشی راه میندازه.در ابتدا از سمت مردم روی خوشی نمیبینه اما کم کم با عشقی که بی ریا به آدمها میده اونهارو از چهارچوبهای دگم و بسته بیرون میکشه و بعد دهکده رو با فعل دوست داشتن آشتی میده.

فیلم شکلات محصول سال ٢٠٠٠ و به کارگردانی  Lasse Hallström است که در آن سالها توانست برنده ٨ جایزه و نامزد ٢٨ جایزه دیگر شود.

فیلم آروم-خوش طعم-شیرین و لذت بخشه و برای یک شب در سکوت و تنهایی خیلی میچسبه.و ژولیت بینوش مثل همیشه در این فیلم هم بازی روان . جذابی از خودش به جا گذاشته.ببینیدش و لذتش را ببرید.شکلات را باید دید و با چشم بلعید!


 
یونان(8)
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان

۶/١/٨٩ - آخرین بخش سفرنامه یونان-گشت و گذار در محله plakka

budapest_athene 889

امروز آخرین روز سفر به یونان است و ما باید ساعت ٨ شب فرودگاه باشیم.از صبح که بیدار شدیم من و محمد امین تصمیم گرفتیم تمام روز را صرف گشت و گذار در محله قدیمی شهر کنیم.همان طور که قبلا گفتم هتل ما در خیابان "واسیلیا سوفیا" واقع بود که خوشبختانه این خیابان منتهی میشد به شلوغ ترین و توریستی ترین و مرکزی ترین میدان آتن یعنی میدان "سینتاگما".اول این میدان ساختمان پارلمان آتن قرار دارد(همان که در عکس پشت سر محمد امین واقع شده).در روزهای شلوغی و اعتراضات اتن حتما تصاویر این میدان را زیاد دیده اید.ار همینجا مردم شروع به راهپیمایی خیابانی میکردند و تجمع اعتراضات خود را در جلوی درب این ساختمان برپا میکردند.

budapest_athene 888

میدان سینتاگما(همانکه در عکس میبینید) جایی است که هر توریست سری به آن میزند.وجود بهترین هتلهای اتن در اطراف آن به همراه گران ترین و شیک ترین مراکز خرید و ده ها رستوران زنجیره ای و سنتی اینجا را تبدیل به جایی شاد و شلوغ کرده است. اما مهمترین وجه بارز ان نزدیکی این میدان با سایتهای دیدنی آتن منجمله محله "پلاکا" است.

budapest_athene 874

محله پلاکا یک کوچه و دو کوچه نیست.قلب تاریخ اتن است و شامل چند کیلومتر خیابانهای قدیمی و تودرتوی سنگ فرش شده است.پلاکا که درست زیر پای صخره اکروپولیس قرار دارد قدیمی ترین بخش شهر آتن است  که در زمانهای باستانی مرکز شهر محسوب میشده.امروزه جاییست که توریستها  در آن آتن را از قدیم تا به الان نظاره میکنند.

budapest_athene 846

در این کوچه های زیبا با بافت کاملا قدیمی انقدر نکته برای دیدن هست که روزها و روزها هم اگر وقت صرف کنید برای دیدن پلاکا کافی نیست.محله ای که در هر سوی آن سورپرایز تازه ای در انتظار شماست.اصلا انگار پلاکا به تنهایی یونان را معرفی میکند. وقتی سر برمیگردانی و به هر طرف که نگاه کنی یک تکه از تاریخ را خواهی دید.جایی از آن کلیساهای قدیمی قرار دارند و جایی دیگر معابد خدایان.سر کوچه ای یک ساختمان نئو کلاسیک میبینی و سر کوچه ای دیگر خانه های فرنگی با زندگی روزمره آدمهایش. یکجا دختری با آدیداسهای رنگی میبینی و جایی دیگر سرپاییهای بند چرمی گلادیاتورهای قدیمی در پای دخترکی دیگر....اینجا اصلا دور خودت میچرخی و سرگیجه زندگی میگیری.

budapest_athene 847

پلاکا مرکز خرید و فروش هم هست.در هر دالان و پس کوچه ای دست فروشی نشسته و به فروش کالاهایش میرسد.این بازار مکاره رنگی عجیب توریستها را فریب میدهد برای پول خرج کردن.در پلاکا به فکر خرید لباس آنچنانی نباشید.اینجا باید "النگ دولنگ" های آتنی بخرید و کیف کنید اگر یک گوشواره آویز قدیمی فلزی به گوشتان میندازید.

budapest_athene 870

اصلا پلاکا هست و مغازه هایش که آدم را شگفت زده میکند.کاری به جنسها ندارم شما را به خدا فقط به سلیقه فروشنده ها در زینت دادن شکل و شمایل بیرونی مغازه هایشان نگاه کنید هر کدام دیدنی تر از دیگری است.این مردم انگار هنر در تمام زندگیشان جریان پیدا کرده است.از دورافتاده ترین دهاتها تا شهر های بزرگی چون آتن مردم سلیقه عجیبی در آراستن محل کار و زندگیشان دارند.همین آراستگیهای به ظاهر ساده چهره این شهر را تا این حد خواستنی کرده است.در ابتدا این جنسها آت و آشغال به نظر میایند اما اگر حوصله کنید و به داخل مغازه ها بروید دیگر نمیتوانید دست خالی برگردید.صنایع دستی آتنیها فوق العاده زبباست از پارچه های گلدوزی شده تا انواع زیورآلات زنانه فلزی.از صندلهای بندی چرمی تا تابلوهای نقاشی رنگ و وارنگ... یکی از دیگری زیباترند.

budapest_athene 881

وارد یکی از این مغازه ها شده و با آقای فروشنده حسابی دوست شدم.کارش ساختن اسبابهای مینیاتوری و اسباب بازی با فلزهای بدرنخور و قوطی های دورریختنی بود.مغازه اش کم از یک گالری هنری نداشت.گرچه فضای داخل آن کوچک بود اما کارهای هنری آقای هنرمند با روی خوش او ترکیب جالبی بودند برای جذب من..نشستم و کلی با او گپ زدم و باور کنید اگر امکانش را داشتم دلم میخواست تمام این کارهای فلزی زیبا را یکجا بخرم و با خود به ایران بیاورم.انقدر که کارهای جالب و جذاب بودند.

budapest_athene 875

این در یک خانه مسکونی است.که با رنگ "آبی یونان"(یادتان که هست؟) طبق معمول رنگ آمیزی شده و گلدانی سبز (که پارامتر تزیین خانه های یونانی است) در کنار در آن قرار داده شده.به دستگیره آن هم اگر توجه کنید عروسک کوچکی آویخته شده است. همین! اما همین چند فاکتور ساده این خانه را زیباتر کرده و بالطبع خیابانی که این خانه در آن قرار دارد هم زیباتر به نظر میرسد.

budapest_athene 878

کافه های خیابانی پلاکا در هر کوچه ای از آن دیده میشود.در این کافه ها زیر سایه درختهایشان صندلیهای چوبی کوچک گذاشته میشود با رومیزیهای معمولا چهارخانه رنگی.به همین سادگی این مکان اتموسفر جذابی برای توریست فراهم میکند تا بنشیند چیزی بنوشد خستگی در کند گپی بزند و دوباره به گشت و گذار خود ادامه دهد و پول خرج کند!!!!

budapest_athene 825

پلاکا پر است از مغازه و دست فروش و کبوتر و توریست و سگ و موزه و گالری هنری و تابلوهای نقاشی و دکه های گل فروشی و هنرمند خیابانی و صداهای سازهای یونانی و سالنهای تاتر و موسیقی و کافه های خیابانی و رستوران و یک عالمه رویاهای زیبا.....

سفر تمام شد و یونان هیچ وقت تمام نمیشود.برای من انگار یک خواب و خیالی بود که گذشت و رفت.من در گیجی تاریخ مست شدم و در زیبایی افسونگر الهه هایش ویران. خدایان با من بدرود میگویند و من در امید روزی هستم که دوباره یونان را در آغوش بگیرم. خداحافظ سرزمین اسطوره های سترگ خداحافظ یونان عزیز...


 
یونان(7)
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به یونان

۶/١/٨٩-جزیره Aegina

europe 390

جزیره سومی که سوار بر کشتی به آن میرسیم "آگینا" نام دارد.یکی دیگر از صدها تکه زمین محصور در آبی دریاهای یونان با هزاره های تاریخی و الهه های باستانیش.یکی دیگر از صدها زیبایی نفس گی.ر این سرزمین اسطوره ای.این جزیره هم در قلب خلیج Saronic و نزدیک بندر قرار دارد.تمام گشت این سه جزیره با همان کشتی اولی است که بلیط سفر را از آن تهیه کردیم.در این خلیج روزها ده ها کشتی و قایق و کروز توریستی در رفت و آمد است و هر روز هزاران مسافر مشتاق یونان را در دل آبها جابجا میکند. معمولا گشت این کروزها یک روز کامل را میطلبد و شامل هر ٣ این جزایر میگردد.

europe 395

وقتی پا به آگینا میگذاریم دیگر به عصر رسیده ایم و غروب نزدیک شده است.در این جزیره برخلاف ٢ تای دیگر رفت و آمد وسایل موتوری امکان پذیر است.علاوه بر صدها قایقی که در کنار ساحل آن آرمیده اند و درشکه هایی که توریستهارا جابجا میکنند و دوچرخه سوارانی که لابلای توریستها رکاب میزنند و در کنار ساحل تن به نسیم دم غروب میدهند.

europe 374

باید بجنبی تا این دقایق آخر را هم خوب سیر و سیاحت کنی.تا فرصت هست و ناز خورشید بالا نگرفته و رو به افول نگذاشته من و محمد امین ٢ تا دوچرخه عهد جنگ جهانی کرایه میکنیم و راه میفتیم به کشف جزیره و دیدن کوچه پس کوچه های سنتی آن.این جزیره برخلاف ٢ تای دیگر به نظر قدیمی تر و باستانی تر میاید به همین دلیل آن طراوت و تازگی ٢ جزیره دیگر را ندارد اما حسی پشت درهای خانه های قدیمی آن است که انگار ما را میکشد به درون قصه ها.باید مواظب باشیم تا میان افسانه های یونانی جزیره گم نشویم و دل از کف ندهیم...

europe 373

اگر از تاریخ این کوچه پس کوچه ها خبردار شویم هیجان وجودمان را خواهد گرفت.وقتی بفهمیم که این جزیره از ٣۵٠٠ سال قبل از میلاد مسیح!!!  قدمت دارد و از آن زمان هم مسکونی بوده است. قدیمی ترین سکه های یونان باستان از دل این خاک بیرون آورده شده است و سرانجام در تاریخ یونان مدرن -آگینا اولین پایتخت رسمی کشور بوده است.

جزیره نام خود را(Aegina ) از نام زیباترین دختر Asopos خدای رودها گرفته است.خدایی که با زئوس خدای دریاها روی هم ریخت و بعد او را رها کرد!!!

europe 372

روی زین نشسته ام و رکاب میزنم و با فضولی هرچه تمام تر از بالای دیوارها توی حیاط خانه مردم را سرک میکشم.اما اینجا مردمش مهربانند و بی ریا.انقدر که وقتی سر فضول یک زن از بالای دیوارشان نمودار میشود لبخند میزنند و شاخه گلی تعارف میکنند و بعد رو به لنز دوربین ژست میگیرند.اینجا انقدر سکوت جاری است که تو در تن آن گم میشوی. نمیدانم شاید هم این وهم عظیم تاریخ کهن هست که تو را در خود غرق میکند.هی رکاب میزنی و هی باد لابلای پوست صورتت لانه میکند و جوانه میزند.بعد ماه ها میگذرد و یک روز وقتی جلوی آیینه می ایستی احساس میکنی هنوز آن نسیم در صورتت جاری است.اینجا زندگی به وسعت کل تاریخ است و یا شاید به گستردگی خلقت...

europe 387  

این "آبی یونانی" اینجا هم دست از سر کچل دل عاشق ما برنمیدارد.محمد امین میگوید :خسته نشدی انقدر از در و پنجره ها عکس گرفتی؟ و سمیرا میگوید:خسته نشدی انقدر جلوی دوربین من ژست گرفتی؟؟؟؟

و باد میوزد و فرفره ها میچرخند و ما را در خنده خودمان پخش میکنند.اینجا جوانی هم مزه دیگری دارد.اینجا همه چیز مزه دیگری دارد.اینجا میچسبد که دوباره عاشق بشوی از سر نو....

europe 381

میگویند این جزیره به پسته هایش معروف است.همانها که در شیشه های توی عکس میبینیدشان.اینها مرباهای پسته هستند!!!(نچشیدیم اما میگویند خیلی لذیذ است). اینجا همه خوراکها با پسته آمیخته است.پسته کنجدی-نان پسته ای-مربای پسته و یه عالم پسته مسته دیگر....پیرمردی مشت دستش را میگشاید و در دستم پسته میریزد و بعد مثل همان پسته اما از نوع بی دندانش به رویم میخندد و من میخورم و به به میکنم و رویم نمیشود به پیرمرد بگویم کشور من پسته هایش خوشمزه ترند....

europe 388

و بعد ساحل دریاست و خوراکهای دریایی و ستاره های خوشمزه دریایی.محمد امین چهره در هم میکشد و از دیدن لنگهای آویزان این موجودات فرفری عقش میگیرد. و سمیرای شکموی خوش اشتها با اشتها سیخ آنها را به نیش میکشد و کیف میکند.

budapest_athene 799

آفتاب غروب کرده است و ما پا از جزیره بیرون میگذاریم و برمیگردیم به سوی آتن. در طول راه روی عرشه می ایستم و تا آخرین نفس خورشید نگاهش میکنم.از اینجا تا خود آتن مرغان دریایی با ما میایند و بدرقه مان میکنند.فردا روز دیگری است.فردا آتن را ترک خواهیم کرد.خدایان به ما بدرود میگویند.....دلم میگیرد.همین!