سفر
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

در هر سفر

شوق رفتن مرا به جلو میکشد

درد دوری به عقب

و من

بین ماندن و رفتن

معلقم

شاید

بهتر این باشد

تو را

در چمدانم جای دهم

و با خود ببرم

آن دورهای دور

----------------------------------------------------------------------

دارم میروم.دلم برایت تنگ میشود.چیزی دلم را غلغلک میدهد.فکر کنم دوری از توست. قول بده تا من بیایم مراقب عشق باشی. مبادا دستش را رها کنی در هیاهو گم شود. من میایم و دوباره با هم عشق را به گردش خواهیم برد در هوای بهاری سال بعد چه کیفی میدهد...

سال نو مبارک.


 
اصفهان(4)
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به استان اصفهان

بهمن 89 - شهر فیروزه ای

میگویم همین مسجد جامع عباسی اصفهان میرزد به نصف جهان.وارد شدن به مسجد با شماست اما خارج شدن از ان دیگر خدا میداند به کجاها میکشاندتان.وقتی میدان نقش جهان زیبا را بپیمایی میرسی به ضلع جنوبی و جایی که گنبد زیبای مسجد جامع میدرخشد با سردر باشکوه و مقرنس کاریهای زیبا. سر که بلند میکنی دو مناره 42 متری میبینی که انگار با آسمان در جدالند.دیگر دلت میرود تا دورهای دور.بعد پاهایت تو را میکشاند به درون .درون که رفتی بیرون آمدن با خداست... اینجا مسجد عباسی اصفهان است جایی که توریستها هزاران کیلومتر را به شوق دیدنش میپیمایند و وقتی در حصار آبیش قرار میگیرند دل و دین از کف میدهند.

مسجد عباسی فاخر ترین اثر عصر صفوی است.آن را مسجد شاه هم مینامند.کسی دقیق نمیداند شاه را به خاطر احترام به شاه عباس کبیر میگویند یا کنایه ای است از عظمت بی حد و حصر زیباییهایش.مسجدی که میتوان به جرات نام زیباترین مسجد ایران را به آن اختصاص داد.شاه عباس این مسجد را از مال شخصی خود و نه بیت المال ساخت و آن را به روح جد اعظم خود-شاه طهماسب اول-اهدا نمود.

ساخت مسجد 18 سال به طول انجامید تا جاییکه منجمان پیش بینی مرگ شاه عباس را کردند.او که مشتاق دیدن این مسجد تا قبل از پایان عمرش بود در سالهای آخر ساخت دستور داد به عجله بنا را به اتمام برسانند شاید این تنها نقطه ضعف معماری آن باشد که در بعضی جاها نمود پیدا کرده است.

درهای مسجد بزرگ و تنومندند که با نقره مطلا و کتیبه هایی به خط نستعلیق زینت یافته اند.نکته جالب بعد از ورود به مسجد این است که متوجه میشویم بنا با زاویه 45 درجه ساخته شده است شاید قصد معمار این بوده که ورود به مسجد حتما رو به قبله صورت گیرد.محاسبه دقیق قبله در آن زمان و اعمال آن در ورودی مسجدی به این عظمت خود یکی دیگر از نکات شگفت معماری آن است.

به خاط همین انحراف زاویه ساخت- بازدید کننده ابتدا باید وارد یک هشتی شود و سپس به حیاط مسجد وارد گردد ...بعد دیگر تو میمانی و چشمهایی که قادر نیستند این همه زیبایی را در خود بگنجانند.دورتا دور این صحن باشکوه و بزرگ را رواقهای دو طبقه احاطه کرده اند. حوض وسط صحن نیز بر فضای روحانی آن میفزاید و بیشتر و بیشتر بیننده را غرق در معنویت میکند.مخصوصا وقتی مثل امروز نور به گونه ای باشد که تصویر کل مسجد در آب زلال آن نقش ببندد.

از عظمت مسجد برایتان چه بگویم تنها این را داشته باشید که در بنای آن 18 میلیون آجر و 472500 قطعه کاشی استفاده شده است.آن هم نه تنها کاشیهای ساده-کاشیهایی که هریک به تنهایی گواهی بر هنر دست کاشیکارش است.کاشیهایی که هریک به تنهایی یک تابلوی نقاشی است.

یکی از موارد متمایز این بنا استفاده از کاشیهای هفت رنگ در تزیینات داخلی آن است. عمده رنگهای به کار رفته هم فیروزه ای-آبی و زرد بوده که در تداخل با رنگهای گرم سنگ مرمرها و سنگفرش مسجد زیبایی باشکوهی ایجاد کرده است.

به قول استاد آغداشلو فیروزه ای-طلایی رنگ ایران است.رنگ تقدس-شکوه-عظمت و نهایت آراستگی.و تمام این مجموعه روحانی در این مسجد جمع شده است.

گنبد مسجد نهایت آراستگی را دارد که در ارتفاعی بلند چشم را به درون میکشد.محراب تو را به سمت خدا میبرد مخصوصا وقتی پنجره کوچک بالای محراب را باز میکنند تا تک پرتو نوری از آن به  روی نمازگزار بیفتد دیگر خود خدا مهمان این مسجد میشود.

گنبد مسجد با 54 متر ارتفاع و شعاع 21 متر بزرگترین گنبد دوپوش اصفهان است.وجود فضای خالی بین این دولایه باعث شده که زیر آن مثل یک محفظه صوتی عمل کند.بنابراین وقتی واعظ روی منبر سخنرانی میکند صدای آن در این محفظه صوتی پیچیده و به گوش همه حاضران مسجد میرسد.اگر دقیقا زیر این گنبد بایستید و صدا بزنید انعکاس صدای شما 7 بار به وضوح شنیده خواهد شد و این هم یکی دیگر از نکات شگفت معماری بناست.


 
قرار دل بیقرار
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام ساعتهای عالم را

کوک میکنم روی قرارمان

یادت نرود دوستت دارم!

وعده دیدار

عصر دلتنگی

کنار کوچه ای که از عطر حضورمان پر بود

دست پر میایم!

خواب نمانی یک وقت...

------------------------------------------------------------------------------------------

*عکس متعلق به دوست خوبم آقای امین نظری است.


 
همیشه ی همیشه ی من...
ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای همیشگی ترینم

تمام فعلهای ماضیم را ببر

چه در گذر باشی چه نباشی

برای من

استمراری خواهی بود

من هر لحظه تو را صرف میکنم!

 


 
اصفهان(3)
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به استان اصفهان

بهمن 89-معجزه ای به نام کوچ

شما به من بگویید که این قلعه تاریخی گوگد چه دارد که هر بار ما را به خود میکشد.از هرجا که میخواهیم رد شویم پای ما به درون این قلعه خشتی 400 ساله باز میشود و ما یک بار دیگر سر در حیاط آن میگذاریم و به این قلعه باستانی ایرانی سلام میکنیم. گفته ها میگفت که این قلعه کاروانسرای قدیمی علیخانی و سر راه جاده ابریشم پذیرای تجار و مسافران بوده است در قدیم...

گوگد یعنی گاو بزرگ و اینجا شهر گوگد است شهری که روزگاری بیا و برویی داشته در دوره های قدیم ایرانی.در زمان جنگ هم اینجا یک دژ نظامی محسوب میشده که از آن برای دفاع از شهر استفاده میکردند.سوراخهای درون در قدیمی موید این نکته است که در آن زمان صدها کبوتر را در دالانهای این در جای میدادند تا هنگام شب و شبیخون دشمن از صدای پرندگان آشفته ساکنین قلعه بیدار شوند...

آنچه گوگد را برای من همیشه یادآوری میکند رنگ سرخ دیوارهای خشتیش است که در تقابل با آسمان بینهایت آبی این شهر قرار میگیرد و خوش میدرخشد.حوض آبی این ارگ هم همیشه پر از آب است حتی در این فصل سرما  رقص چوبهای شناور بر روی آن از یخ زدن سطح حوض جلوگیری میکنند.

اگر به اطلاعات جامع تری از این قلعه نیاز دارید به پست قدیمی وبلاگم مراجعه کنید.

خورشید رو به رفتن گذاشته که ما دل از گوگد میکنیم و راهی اصفهان میشویم.هوا کم کم رو به تاریکی گذاشته و ما سرخوش و شاد راهی نصف جهانیم.شب خسته و کوفته به شهر میرسیم و بعد از زمانی حدود یک ساعت و نیم که دور خود برای یافتن محل اقامتمان میچرخیم بالاخره سر از هتل درمیاوریم.انقدر خسته ایم که نگو اما شوق دیدن و کاویدن ما را از رختخوابهایمان بیرون میکشد.دوباره سوار ماشین میشویم تا شب اصفهان را تجربه کنیم.

دلمان یک فنجان قهوه ناب میخواهد در این سرمای زمستانی و پنجشنبه شب اصفهانی پس راه میفتیم محله جلفا یکی از محله های قدیمی و ارمنی نشین اصفهان در کنار کلیسای وانک مشهور...

ارامنه اصفهان در زمان شاه عباس صفوی از منطقه جلفای آذربایجان به این محل کوچانده شدند و از آن به بعد این محل نام جلفا را به خود گرفت.شاه عباس چند قصد داشت از این کوچ ارامنه.اولا ارامنه در آن زمان تجار ثروتمند و صاحب نفوذی بودند که حضورشان در پایتخت صفوی به رونق اقتصادی و تبادل نظر  فرهنگ با تجار اروپایی کمک زیادی میکرد.از طرف دیگر با کوچاندن آنها به اصفهان از خطر تجزیه طلبی ارامنه و پیوستنشان به ارمنستان جلوگیری به عمل آورد.

اما شاه عباس بعد از کوچ آنها نهایت توجه و کمک را هم به آنها مبذول داشت از جمله اینکه حقوقی را برای آنها قائل شد که دیگر مردم عادی از آن برخوردار نبودند.انها را در اجرای مراسم مذهبی کاملا آزاد گذاشت و نهایت ادب و مهربانی را در حق آنان ادا کرد.اینگونه بود که در اصفهان محله ارامنه شکل گرفت و به دنبالش 13 کلیسا هم ساخته شد تا جاییکه امروز یکی از بهترین و زیباترین و تمیزترین و دلنشین ترین و دیدنی ترین محله های اصفهان همین محله جلفا محسوب میشود...

مقابل کلیسای وانک پاتوق است.پاتوق جوانها و دانشجویان و قشر فرهنگی و تحصیل کرده ها...اینجا پر از کافه های قشنگ به سبک اروپایی است.محیطی شاد و جوانانه با پسرها و دخترهای شیک و تمیز و آلامد و کافه هایی با سلیقه و بوی قهوه ناب که با عطر کیکهای تازه هوش از سرت میبرد.باورتان نمیشود بگویم که ما 6 جوان تهرانی پایتخت نشین به شدت حسودیمان شد وقتی این محله و این خیابان را دیدیم و افسوس خوردیم که چرا ما در تهرانمان همچنین خیابانی را نداریم که بشود در آن پیاده روی کرد و در اطرافش پر از کافه های خوشگل باشد و رستوران و سنگ فرش و چراغهای نورانی و جوانهای شاد و سرزنده....

یک راست پا به "کافه آنی" میگذاریم و قهوه مخصوصش را سفارش میدهیم.فضا به قدری دلچسب است که ساعتی مینشینیم و میگوییم و میخندیم و صفا میکنیم.این خیابان با کافه ها و رستورانهای ریز و درشتش شبیه خیابانهای سرزنده استامبول است خیابانهایی که جایش در پایتخت ما به شدت خالی است....

به نیمه شب رسیده ایم و پیاده راه میفتیم به سمت زاینده رود که زیر نور ستاره ها و پرتوی هزاران چراغ شهر را زنده کرده است.زاینده رود مهمترین رود ایرانی است.رودی زنده و زاینده که در مسیر خود از سرچشمه تا مصب زایش آب میکند و به نامش که به معنی رود زندگی بخش است خوش معنا میدهد.یادتان میاید هنگام دیدار از کوههای بختیاری و چشمه های کوهرنگ سرچشمه آن را با هم دیدیم؟باورش سخت است که این رود تا اینجا اینگونه پرشتاب و خروشان جاری است.

اما زاینده رود بدون سی و سه پل چیزی کم دارد.نمیتوان نامی از زنده رود برد و از سی و سه پل حرفی نزد.پس پیاده راه میفتیم به سمت این پل تاریخی که از دیرباز نماد اصفهان بوده و هست و خواهد بود.

سال 12 ام سلطنت شاه عباس کبیر بود که اندیشه ساخت این پل به ذهن گسترده اش خطور کرد پس با مشاوره "الله وردی خان"(سردار معتمد او) پس از سه سال ساخت و ساز این بنای عظیم به پایان رسید.پلی با 300 متر طول و 14 متر عرض که طویل ترین پل زاینده رود محسوب میشود.

یکی از تفریحات شاه عباس شرکت در جشن "آبریزان" در 13 تیرماه هرسال بود که در کنار این پل برگزار میشد.این جشن که یکی از جشنهای قدیمی ایران باستان است به این شکل بوده که مردان همگی در زیر سی و سه پل جمع میشدند و زنان به بالای پل به تماشای آنها مینشستند.مردان لباسهای کهنه ای پوشیده و به سروروی یکدیگر آب و گلاب میپاشیدند.حالا شما تصور کنید شاه عباس کبیر را را با آن دبدبه و کبکبه در حالیکه آب از سبیلهایش چکه چکه میکند و زنانش بالای پل به هروکر مشغولند!

به سمت پل راه میفتیم.از دور شبحی بالای سی و سه پل نگاهم را میگیرد.(به عکس دقت کنید).انگار یک موجود اساطیری بالای پل در حال پرواز کردن است.متعجب و کنجکاو شده ایم.نزدیک و نزدیک تر میشویم.باورنکردنی است....

تبارک الله احسن الخالقین.!

هزاران هزار مرغ مهاجر بالای سرمان اوج میگیرند.فرود میایند-پرواز میکنند-صدای بالهایشان ترنمی در گوش جانمان میریزد.بالهایشان بهم میخورد و نسیمی صورت مارا مینوازد.آسمان بالای سی و سه پل یه دست به رنگ سفید بالهای آنها درآمده است.خدای من چه بگویم از شکوه آن لحظه-از شکوه بال گشودن هزاران پرنده درست به فاصله چند متری بالای صورت ما.چه بگویم از دیدن آن منظره که شاید در تمام عمر یک بار هم شانس دیدنش نصیب کسی نشود.

دیدن مهاجرت هزاران مرغ سپید بال مهاجر درست بالای سر ما زیر آسمان یک دست سیاه اصفهان و بالای سی و سه پل تاریخی لحظه ای را برای ما رقم میزند که جز دیوانگی نامی برای آن نمیتوان یافت...

خدایا چقدر میتوانی به ما لطف داشته باشی که دیدن این صحنه باشکوه را برای ما رقم زدی.

میدوم به سوی سی و سه پل زانو میزنم و آغوش میگشایم.سرم را بالا میگیرم.حالا دیگر تنها من هستم و هزاران پرنده سفید بالای صورتم که نسیم بالهایشان را بر پوستم حس میکنم و صدای بالهایشان را میشنوم.من هستم و یک آسمان سپید متحرک بالای سرم.پرنده ها دور من میچرخند-میرقصند-پایین میایند-بالا میروند و دور میزندد و من جیغ میکشم.و از خود بیخود میشوم...

به خدای خالق سوگند که نمیتوانم حقیقت آن شکوه را آنگونه  که بود برایت بازگو کنم.

تو هم چشمهایت را ببند و خود را به دست خیال بسپار...


 
جمعه اسفندی
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام پنجشنبه-روز-هوا ابری بود

تمام پنجشنبه -شب-برف میبارید

دلم گواهی داد:

فردای خوبی خواهد بود.

امیدوارم جمعه

 مرا سنگ روی یخ نکند ...


 
اصفهان(2)
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به استان اصفهان

بهمن 89-ادامه سفر به اصفهان

نراق را دوست دارم.به خاطر کوچه های باریک کاهگلیش.به خاطر سنگ فرشهای قدیمیش.به خاطر دربهای چوبی خانه هایش.به خاطر جوی آب سرد وسط خیابانهایش. به خاطر آسمان مه آلود و ابری و گرفته اش.به خاطر برفهای سرمستش و به خاطر آدمهای محو شده در بستر طبیعتش!!!نراق را بسیار دوست داشتم و دارم و پایه ام همه جوره برای دیداری دوباره از آن اما این بار در فصلی نو... 

سر راهمان به نراق رسیدیم.شهری در استان مرکزی که به به علت نزدیکی به دلیجان مقصد ما شد در گشت اصفهان.نراقی که نامش برای من تداعی عراق را میکرد و بعدها فهمیدم به "نر عراق عجم" شناخته میشود! یعنی شهر بزرگ اراک!عجیب به نظر میرسد اینکه چرا این شهر پارسی قدیمی ایران زمین که روزگاری سر راه جاده ابریشم بوده و از اهمیت زیادی هم برخوردار به نام عراق شناخته شده است.نمیدانم...

معماری نراق به قاجار شبیه است میتوان آن را در هر گوشه و کنار بناهای قدیمیش یافت.منجمله کاروانسراهای معروفش که خود گواهیند بر تجاری بودن این شهر قدیمی ایرانی.

وقتی دست را بر در میفشاری صدای خسته آن بلند میشود و بعد ناگهان خود را میان کاروانسرایی میبینی که دورتادورش را استراحتگاه های تجار گرفته و بعد وقتی چشمت را ببندی میتوانی مجسم کنی که روزگاری این حیاط ساکت و آرام چه هیاهویی به خود دیده است.وقتی بازرگانان خسته از سفر بلند با غلام بچه گانشان و بارهای ترمه و ادویه و جواهر به اینجا میرسیدند دور هم مینشستند و درکنار آتش کاروانسرا تنی میاسودند و چه گفتنیهایی که برای هم داشتند.یادشان به خیر باد!

نراق به آب انبارهایش هم معروف است.دالانهایی عمیق با پله کانهایی سنگی و سقفهایی گنبدین شکل که سالها با آغوش باز پذیرای آب چشمه های اطراف بودند و با مهربانی خود را نثار لب تشنگان میکردند.

میشود آرام آرام پله ها را پایین رفت و به سرچشمه آب انبار رسید و بعد یادی کرد از بانی خیر آن که سالها پیش زمینهای کشاورزی خود را وقف آب انبار مردم شهرش کرده بود.روحش شاد باشد حاج مهدی نراقی...

مسجد جامع جزو جدایی نشدنی شهرهای ایرانی است.شاید زمانی که میخواستند شهری را بنا کنند ابتدا مکان مناسبی را وقف مسجد بزرگ شهر میکردند و سپس کم کم آبادیها و خانه های دیگر شهر را اطراف آن میساختند.نراق هم استثنا نیست و دارای مسجد جامع زیبایی است که در مقابل ورودی کاروانسرا و آب انبار ساخته شده است.

کنار در مسجد حوض کوچکی قرار دارد که آب از میان فواره آن بیرون میریزد و در ریزش مداوم برفهای مست دلفریبی میکند.صدای شر شر آب در سکوت باور نکردنی کوچه های کاهگلی شهر و در کنار معنویت مسجد و بودن تنها ما و ما بی هیچ غیر به درون میکشاندمان.مینشینیم لب حوض سنگی و با تن آب وضو میگیریم و آسمان را قبله میکنیم و بر سنگ فرش خاکی نراق نماز میگذاریم.عجیب میچسبد!

کنجکاویم که بدانیم سرچشمه این آب لطیف کجاست.زنی را میبینیم که در میانه کوچه ای تنگ به انگشتهایش بر آب طرح میزند.و سرمای این آب که پوست ما را میترکاند با زن راه میاید شاید رفاقتی بینشان باشد که ما  نمیدانیم.به هرحال سرچشمه این آب کجاست؟این آب گوارا که میاید و میرود و نراق را میپیماید و جانی به کوچه های کاهگلیش میدهد و زندگی را در هوایش جاری میسازد.

میگویند سالهای سال قبل- چیزی نزدیک به 200 سال پیش- "حاج الله داد" خیر نراقی این قنات را حفر میکند و آن را وقف اب شرب مردم میسازد.این قنات از بالادست ده سرازیر میگردد و به خانه های مردم راه میابد.هرخانه سازه ای به شکل آب انبار دارد که امکان دسترسی به این آب را برای صاحب خانه فراهم میسازد.پس اگر در هر خانه را بکوبی و داخل شوی "سیپک" های خانه ها را میبینی.یعنی جایی به سی پله که آب قنات زیر آن جاری است و دمای محیطی خنکی را برای اهل خانه فراهم میکند.اینجا به نوعی یخچالخانه های مردم نراق هم بوده است.پس بیا بگویم:روحش شاد باد حاج الله داد... 

در شهر نراق بیش از هزار سال است که برای امام حسین عزاداری ویژه ای دارند.در ایام عاشورا مردم دسته به دسته در کوچه ها راه میفتند و نخل را بر دوش میکشند.شاید دیگر در کمتر شهری از ایران رسم نخل کشی ایام عاشورایی باقی مانده باشد.رسمی که دل به دل میراث به میراث از پدر به پسر به ارث رسیده است و یادگاری است که آبا و اجداد ما در رسوم شیعی به یادگار گذاشته اند.رسمی از رسمهای سقاخانه ای...

نخل نراق هم دیدنی است.نخل گهواره ای چوبین و  استعاره ای از تابوت امام حسین است که بر شانه های عاشقان او کوچه به کوچه حمل میشود.حمل نخل میراث داری میخواهد و افتخارش به هرکسی داده نمیشود.بیمارها از زیر آن به امید شفا میگذرند و آرزو مندان دستی به شالهای زربفت و ترمه های رنگینش میسایند و چشمهایی گریان اندوه خود را در عبور کوچه ها از دل میکنند.همه رسمها زیباست.باید احترام گذشتگان را دانست و رسومشان را پاس داشت اینگونه میشود اسطوره های سرزمینمان را سینه به سینه منتقل کرد.

مقابل موزه مردم شناسی نراق چشممان میخورد به سنگی هزارساله و قدیمی.سنگ آسیابی که امروز از جلال و جبروت آسیاب آبیش تنها همین پیکره باقی مانده که مجسمه یک اسب در میدانی سنگی جورکش آن است و گندمهای خیالی را آسیاب میکند به یاد روزگارانی که ده ها نانوانی در این شهر وجود داشت تا آذوقه صدها مسافر جاده ابریشم را تامین کنند. 

این پنجره را دوست داشتم فقط همین.نه میدانم مال کیست و نه میدانم چه قصه ای دارد فقط وقتی دانه های پنبه ای برف روی شیارهای آبی ان مینشست احساسم را قلقلک میداد.دوستش داشتم به همین سادگی...

"حاج محمد نراقی در دوره قاجار مرد متنفذ نراق و یکی از ثروتمندان شهر محسوب میشد.او بازار نراق را به عنوان سهم الارث به دخترش _شمس السلطنه واگزار کرد.بعد از مرگ دختر وارثان او این مکان را به تاجر سرایی باشکوه تبدیل کردند و بخشی ازآن را هم وقف تحصیل فرزندان خانواده های کم درآمد شهر ساختند.امروز میتوان لابلای دالانهای قدیمی و بسیار زیبای این بازار راه رفت و در آرامش به سکوت آن گوش فرا داد.وقتی نور از سوراخهای سقف به درون میتابد و رقص شگرفی در فضا میکند چشم به دنبالش تا ناکجا آباد بازار کشیده میشود...

زندگی ادامه میگرد و ما ادامه میگیریم.

*دو عکس آخر متعلق به آقای علیرضا صادقی زاده است.


 
کشوی لباسهایش
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

خانه تکانی میکنم

در رفت و روب کمدها

برق خاطره های قدیمی

روحم را میگیرد

لباسی اینجا

تنی آنجا

و من

نه اینجا

 نه آنجا

                                          کاش میتوانستم

                                         خانه دل را تکانی دهم


 
خار...خوار
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

آغوش تو

جنگلی است از تمشکهای "خاردار"

دستهایم را میگشایم

به آغوشت فرو میروم

روحم زخمی میشود

                                   

                                    تمشکها گل میدهند

                                    خارها میوه...

                                   من اما خوار میشوم!


 
اصفهان(1)-جدالی با برف
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به استان اصفهان

بهمن ٨٩-سفری به استان اصفهان

IMG_9223

اینکه آدم یکهو یک صبح سرد زمستانی تصمیم بگیرد راه بیفتد در جاده های مرکزی و کویری ایران درست در لحظه ای که از آسمان یکپارچه برف پنبه ای در حال باریدن است کاریست که تنها از کسانی بر میاید که عاشق جاده و رفتن باشند.و اینطور شد که ما ۶ نفر با یک ماشین یک پنجشنبه زمستانی راه افتادیم سمت جاده قم و دیدار از غار چال نخجیر که در نزدیکی نراق و دلیجان واقع شده است...

IMG_0007

زمین سراسر سفید شده است و ابرها در بازی قایم موشک میروند و میایند و سوک سوک میکنند.اینجاست که وقتی سر بلند میکنم و به تلاقی آبی آسمان و نور عبور کرده از ابرها و کوه توری پوش و کلبه زرد کنار جاده مینگرم دیگر دست خودم نیست که بگویم:پدر سوخته چه میکنی با دل ما!!!!

IMG_0010

به کنار غار چال نخجیر میرسیم.غاری در نزدیکی دلیجان و نرسیده به نراق.نمیدانم یادتان هست یا نه اما ما در بهار و هنگام سفر به جهارمحال و بختیاری هم از این غار دیدن کرده بودیم و من به طور مفصل از آن نوشته بودم.اگر دوست دارید اطلاعات کامل به همراه دیدن عکسهای این غار را داشته باشید به نوشته من درباره غار چال نخجیر مراجعه کنید.

اIMG_0004 

اینجا کوه تخت است جایی بین دلیجان و نراق که کوههای صاف و برش خورده آن جلب توجه میکند.در این منطقه کویری سگ سرما که میگویند همین است! منو این سگ تنها در این سگ سرمای زمستانی کویر دوست شده ایم.سگ به من خو کرده است و نمیخواهد از من دل بکند.دلم میگیرد که سگ را با سرمای کشنده تنها بگذاریم اما باید رفت.غروب نزدیک شده است(بین خودمان باشد انگار سگ را اهلی کرده ام)

IMG_9233

تا قبل از سال ۶٨ روستایی های اطراف محل ده ها افسانه از این کوه میگفتند.زمانی که برای چیدن گلهای دارویی و چرای گوسفندانشان به نزدیکی این محل میامدند صدایی هولناک و خشمگین از دل کوه آنها را به هول و وهراس میفکند.گویی روح ناآرام کوه بود که سد راهشان میشد.تا اینکه سال ۶٨ و هنگام یک انفجار توسط سازمان آب منطقه ناگهان دهانه یک غار مسدود شده باز شد و افسانه های چال نخجیر شکل دیگری به خود گرفت.مشخص شد اینجا دهانه مسدود غاری بوده که هنگام وزش باد درآن و نبود مجرای خروجی صدای هوهوی ترسناکی در دل سنگها ایجاد میکرده است.

IMG_9239

 غارنوردان کنجکاو میشوند و راه میفتند تا در دل کوه پیش رفته و رمز و راز این سنگها را دریابند و اینگونه بود که ناگهان از دل کوههای آرام نخجیر غاری ٧٠ ملیون ساله سر بیرون میاورد.غاری که همگان را شگفت زده میکند از زیباییهای بینظیرش.غاری آهکی که گویی دست خالق خود به تراش سنگها و قندیلهایش پرداخته است وگرنه کدام دست بشر میتواند چنین به ظرافت با برخورد آب و سنگ و آهن و جیوه و مس تندیسهای بلورین و آهکی به این زیبایی پدید آورد.

IMG_9251

دست خلاق طبیعت طی میلیون‌ها سال با مدد از شرایط خاص‌ آب وهوایی ‌و جغرافیایی درون غار، دهلیزها، دالان ها، کریدورها، تراس ها و حوضچه‌ های بی ‌نظیری را به وجود آورده که بازتاب نور از منشورهای بلور"کلسیت" در کنار آویزه ‌های پر حالت آن هر بیننده ‌ای را متحیر و مبهوت می‌ کند.

در گنجینه شگفتی این غار اسرارآمیز ، سنگ‌ های تزئینی با اشکال متنوع مانند عقاب، لاک پشت، گوزن، انسان، کبوتر و تندیس های عظیم ‌الجثه بلورین ایجاد شده است که بیشتر آنان از جنس آهک است.

رسوبات دولومیتی با رنگ آمیزی جاذب در جای ‌جای غارپتانسیل عظیمی ‌از اسفنج های بلورین و کریستاله، باغهای مرجانی و مخروط های گل کلمی شکل را خلق کرده است.

از درون غار به ما اجازه عکاسی نمیدهند پس برای دیدن عکسها هم مراجعه کنید به همان پست قبلی وبلاگم.


 
پرسه در مه....
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، دل نوشته

تنها که میشوم

روحم مهی غلیظ میشود

تنها که میشوم

در مه پرسه میزنم

تنها که میشوم

به راحتی گم میشوم

تنها که میشوم

هر دستی را اشتباه میگیرم

تنها که میشوم

 به راحتی ویران میشوم

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و درخود فرو رفتم و در خود گم شدم و در خود پرسه زدم و در خود به شدت گریستم.

پرسه در مه را هفته پیش دیدم و انگار کسی آینه تمام نمایی را از دوروبرم به من نشان داد.

گریستم-تلخ شدم-عین زهرمار...پرسه را در مه دوست داشتم و دارم نه به خاطر همه آنهمه غم و تنهایی.پرسه در مه را دوست دارم به خاطر رنگ واقعیتی که نشانم داد.

قصه پرسه در مه قصه انهدام یک رابطه است.رابطه ای که بر اساس عشق شکل میگیرد و براساس رنج و درد یک مرد به پایان میرسد.در پرسه در مه تماشاگر فقط شاهد انهدام رابطه نیست بلکه از رابطه مهم تر زوال یک مرد است.مردی که نمیپذیر بیمار است و بر همین اساس روز به روز در چنگال عجیب تنهایی و بیماری فروتر میرود تا جاییکه برای همسر عاشقش جز نفرت چیزی باقی نمیگذارد.

پرسه در مه با بازی فوق العاده تاثیرگزار لیلا حاتمی و شهاب حسینی میتواند نقطه عطفی در کارنامه این دو بازیگر باشد تا جاییکه در انتهای فیلم من  تماشاگر نمیتوانم پرسه در مه را با حضور دیگری تصور کنم.

قصه حول زندگی زن و مردی هنرمند میگردد که سرآغارش عشق است و پایانش مرگ. به نظر من بعضی جاهای فیلم شاید تا حدی از چند فیلم هنرمندانه خارجیتاثیر  گرفته است و یا شاید تنها من را به یاد آن چند فیلم میندازد.پس و پیش شدن حوادت شبیه فیلم برگشت ناپذیر است که مخاطب با دوربین روی دوش فیلمبردار مدام بین زمان حال و گذشته در نوسان است.بخشی از فیلم هم من را یاد زندگی دوگانه ورونیکا میندازد و سکانسی هم شبیه پیانو ساخته شده است. اما اگر تمام این شباهتها تعمدا هم باشد باز من به کارگردان فیلم آفرین میگویم و به احترامش بلند میشوم زیرا فیلمی ساخته است که ذهن و روح و احساس مخاطب را همزمان مورد هدف قرار میدهد و ایرانیزه شده تمام آن فیلمهای نامبرده است. 

موسیقی فیلم هم یکی از نکات جالب توجه آن است.موسیقی که شاید تنها نتهای پیانو در تک نوازی باشد و شاید هم گامهای مرد قصه بر سنگ فرش و حتی صدای کوبیدن میخی بر دیوار...

فیلم پرسه در مه باز هم در اوج ناامیدی در شرایطی بسیار بد در حال از بین رفتن است. این فیلم که به جرات میتوان گفت یکی از بهترین بازیهای شهاب حسینی را در خود جای داده و به موضعی کاملا فرهنگی و عمیق میپردازد تنها در چند سانس محدود سینمایی اکران میگردد.انگار سینمای ما دارد به ستمی میرود که خودش با دست خود تیشه بر ارزشهایش میزند.نمیدانم کجای کار میلنگد که فیلمی مثل پرسه در مه اینگونه محجور میماند.


 
زندگی دیگران در 1984!!!!
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

سال ١٩٨۴ است و حکومت کمونیستی و دیکتاتور آلمان شرقی زندگی مردم را به زندانی مخوف تبدیل کرده است.حکومت توتالیته آلمان شرقی که خود را بهترین دموکراسی مردمی میداند بر این کشور حکومت میکند.مردم در خفقان شدیدی به سر میبرند.هرروز تعداد بیشتری از روشنفکران -نویسنده ها-روزنامه نگاران-شاعران-بازیگران... دستگیر میشوند و به علتهای نامعلوم در زندانهای مخوف دیکتاتوری آلمان شرقی میپوسند.آمار خودکشی مردمی که زیر ستم این حکومت استبدادی به تنگ آمده اند بالا رفته است."نیروی امنیت ملی" همه افراد را زیر نظر دارد.هرکس در این سیستم دیکتاتوری یک شماره است برای پیگیری و ضبط اعمال و رفتار.جاسوسها و پلیسهای استراق سمع همه جا افراد را زیر نظر دارند تا مبادا کسی علیه حکومت به ظاهر مردمی المان شرقی به پا خیزد.

 

 

در چنین شرایط ظالمانه و فاسدی است که "ویسلر " مامور ایکس ایکس ٧ سازمان امنیت ملی ماموریت میگیرد تا زندگی "درایمن" شاعر و نویسنده آلمان شرقی را زیر نظر بگیرد.ویسلر تمام خانه را با میکروفونهای مخفی پر میکند و شبانه روز به استراق سمع زندگی درایمن میپردازد.

ویسلر مرد تنها...خونسرد بی قلب و ذوب در سیستم دیکتاتوری است.خود و حکومت را محق میداند و برای آرمان کشور دست به هر عمل غیر انسانی میزند.اما ماجرا وقتی رنگ دیگری به خود میگیرد که ویسلر در حین جاسوسی روزانه خانه و زندگی درایمن کم کم وارد عشق درایمن و ماریا(هنرپیشه تاتر) میشود.هر روز به مکالمات آنها گوش داده و به زندگی عاشقانه آنها مینگرد.درگیر بحث های روشنفکریشان میشود.کم کم با فساد حاکم بر آلمان شرقی آشنا و آشنا تر میگردد و بعد انگار چیزی درون او فرو میپاشدآرمانش برای او شک برانگیز میشود.به حکومت و محق بودن آن هم شک میکند.دودلی بر جانش میفتد تا جاییکه گزارشهای محرمانه خود از زندگی درایمن را تغییر میدهد و خود مثل یک سناریو نویس داستانی معمولی از زندگی درایمن به مراتب بالاترش گزارش میدهد تا او را در معرض خطر قرار ندهد...

ویسلر و تغییرات بنیادین روحیش تا جایی پیش میرود که برای نجات زندگی ماریا و درایمن خود و آینده شغلی خود را هم به خطر میندازد و اینجاست که آدم بده فیلم تبدیل به مرد منزوی-تنها و غمگینی میشود که دل من بیننده را میسوزاند....

آلمان شرقی سرانجام فرو میپاشد و مردم آزاد میشوند.درایمن بعد از سالها پی به هویت ویسلر و کمک بزرگ او میبرد.کتابی به نام "سوناتی برای آلمانی خوب" مینویسد و آن را به مامور ایکس ایکس ٧ تقدیم میکند...

و این فیلم بینظیر "قصه دیگران" است.فیلمی که شما را پای تلویزیون میخکوب میکند و عمیق و عجیب به تفکر میندازد.این فیلم که محصول ٢٠٠۶ آلمان است تا کنون جوایز زیادی منجمله اسکار بهترین فیلم خارجی را هم کسب کرده است و یکی از ماندگارترین فیلمهای سینماست.

 اگر کتاب "١٩٨۴ اثر جورج اورل" نویسنده انگلیسی را خوانده باشید پی به نزدیکی فضای این فیلم و این کتاب میبرید.١٩٨۴ داستانی تخیلی از دوره ای زمانی است که تنها ٣ حکومت کمونیست در جهان باقی مانده و حکومت میکنند.مردم زیر فشار این حکومتهای دیکتاتوری در حال از پای درآمدنند.همه جا دوربینهای جاسوسی اعمال مردم را زیر نظر دارد.هیج کس هیچ فضای خصوصی نمیتواند داشته باشد.حتی در هر خانه تلویزون بزرگی نصب شده که در هر لحظه افراد خانه را زیر نظر دارد.همه به هم خیانت میکنند و یکدیگر را لو میدند.حتی فرزندان در حق پدر و مادر خود جاسوسی میکنند.هیچ کس بی اجازه حکومت حق ازدواج ندارد و در صورت اجازه هم با فرد انتصابی دولت باید ازدواج کند.همه از کسی به نام "رییس بزرگ" میترسند.کسی که انگار مالک روح و جسم مردم شده و خدای مردم محسوب میشود.در این میان یک زن و مرد تصمیم میگیرند خود را از این زندان تاریک رهایی دهند و داستان حول مبارزه آنها با نظام فاشیستی شکل میگیرد.

من این کتاب را سالهای سال قبل خواندم.نمیدونم امروز میتوانید آنرا به راحتی پیدا کنید یا نه.اما اگه امکانش براتون وجود داشت پیشنها خوندنش رو بهتون میدم.

هم این کتاب و هم این فیلم هردو برای امروز ما انسانها قابل تامل است!


 
ارتباط
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

"اینترنت" من برای روزها قطع بود

از دنیا قطع شدم

حالا

در کنار کسی هستم که دوستش دارم

از دستهایش"اینترانتی" ساخته ام

به دنیا وصل میشوم

حالا هستم

به کوری چشم آنها...