گلستان(6)-زیارت سبز
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر ٨٩-روستای زیارت 

وقتی به گرگان میایید حتما نام نهارخوران گرگان هم به گوشتان میخورد.جاده نهارخوران در جنوب گرگان قرار دارد که وقتی آن را بگیرید و بالا بروید به جنگلهای انبوه و بکر گرگان خواهید رسید.مهمانسرای جهانگردی نهارخوران دقیقا در همینجاست.درست روبروی کوه و جنگل و متشکل شده از کلبه های جنگلی فضایی بسیار دلنشین را برای اقامت مسافر فراهم میکند.ما هم که تمام این ٣ شب را در اینجا گذرانده بودیم هرروز صبح وقتی در اطاق را میگشودیم با چنین طبیعت زیبایی روبرو میشدیم.

هرروز نارنجی تر از روز قبل میشد وقتی صبح به صبح پرتوهای خورشید روی برگهای خشک زیر درختان میتابید و گودالهای کوچک آب را نورانی میکرد.وقتی سایه سار درختان روی این گودالها میفتاد و آببنه تمام قدی میشد از جنگل.و ما راه میرفتیم.راه میرفتیم و از اینهمه زیبایی لذت میبردیم و غرق میشدیم در فضای آرامی که در اطراف ما جریان داشت.

روز آخر رسید و ما باروبنه را بستیم تا به سمت تهران راه بیفتیم.گفتیم سر راهمان ابتدا سری هم به روستای زیارت بزنیم که شنیده ها حاکی از دیدنی بودن آن بود.روستای زیارت در امتداد همان جاده نهارخوران قرار دارد پس سر راه ما بود.١٠ کیلومتر جلوتر از نهارخوران باید رفت در دل جاده ای کوهستانی و پیچ در پیچ تا رسید به دهی به نام زیارت...دهی افسونگر با طبیعتی بکر که متاسفانه دست غارتگر شهرنشینی بر آن هم چنگ انداخته است.لابلای بافت قدیمی و تاریخی آن ویلاهای زشت و ناهمگون نوساز دیده میشود.شاید تا چند سال دیگر کسی زیارت را به نام یک ده نشناسد.

مردمان این ده آنقدر آب و هوای تمیز داشته اند که همگی به یمن این نعمت عمر درازی دارند و این شهرت مردمان اینجاست.هنوز زنان و مردانش کارهای سنتی انجام میدهند.در گوشه گوشه کوچه های این ده زنانی را میبینید که نشسته اند و نان میپزند و به مسافران عرضه میکنند و چه نان خوش طعمی هم هست.

این روستا در دره رودخانه «خاصه رود» قرار گرفته و در دامنه این رود گسترش پیدا کرده است. اگر می خواهید محدوده های این روستای در حال گسترش را بشناسید باید بگوییم که روستای زیارت از شمال به ناهارخوران و ارتفاعات «بندسر» و «خمام شهر»، از شرق به ارتفاعات «خال دره»، از غرب به ارتفاعات «ادیم» و «مازوکش» و «کمرسر» و از جنوب به آبشار و ارتفاعات پوشیده از جنگل محدود می رسد.درون بافت قدیمی روستا مقبره امامزاده عبدالله قرار دارد که علت نامگذاری روستا هم به خاطر زیارت این امامزاده است. 

میخواهیم به دیدن آبشار زیارت برویم که در ۵ کیلومتری روستاست.اما وجود راه ناهموار مانع از این میشود که با ماشینهایمان به آن سمت برویم.پس پیاده راه میفتیم در دل کوهسارهای جنوب گرگان.

راه زیاد ساده ای نیست و ما هم چون اطلاعی از وضعیت آن نداشتیم کفش و لباسهای مناسب نپوشیده بودیم و همین علت کندی حرکت ما بود.باید لابلای تخته سنگها پا میگذاشتیم از شیبهای نسبتا تند عبور میکردیم.از میانه رودخانه رد میشدیم و گاهی لیز میخوردیم و کله پا میشدیم.

اما همه مصائب راه میرزید به دیدن یک گوشه چشم نازدار آبشار زیارت.آبشاری با ارتفاع ١۵ متر که با فشار پایین میریخت و در اطراف خود حوضچه ای از آب زلال را ایجاد میکرد.به علت فشار ریزش آب تمام فضا از قطره های ریز آب پر بود که چون مهی انژکتوری بر سر و روی ما میریخت.

دورتادور آبشار تخته سنگهای سر به فلک کشیده قرار داشت که روی آنها را خزه های سبز رنگی پوشانده و ریشه های درختان از بالای آنها به سمت پایین افتاده بود.روی یکی از همان تخته سنگها نشستیم و گپی زدیم و هوایی خوردیم و کیفی کردیم.بعد از ساعتی استراحت راه رفته را برگشتیم به کنار ماشینهای پارک شده مان.

آنجا یک قهوه خانه سنتی از آن مردی روستایی و بسیار خون گرم و سرزنده قرار داشت.تصمیم گرفتیم قبل از راه افتادن به سمت تهران استکانی چای زغالی بخوریم.پس داخل شدیم. فضای داخل قهوه خانه با آتش کنده و زغال داغ گرم بود و بوی چوب میداد.ترق ترق سوختن کنده ها شنیده میشد و بوی خوش دیزی زغالی در فضا بدجور پیچیده بود...دیزیهایی که به گفته مرد قهوه خانه چی از صبح سحری روی آتش قرار داشتند و با گوشت گوسفند تازه ده آماده میشدند.ما تازه ٣ ساعت بود صبحانه خورده بودیم.اما این بوی خوش و این منظره دلفریب قابلمه های دیزی امانمان را بریده بود.

در ابتدا تنها یک دیزی سفارش دادیم تا فقط بچشیم و نچشیده از ده نرویم.اما چشمتان روز بد نبیند که اولین لقمه که پایین رفت مثل گشنگانی که هفته هاست دهانشان به غذا نرسیده روی بقیه قابلمه ها هم چنبره زدیم و هی خوردیم و هی خوردیم.وقتی به مرز مردن رسیدیم یک چای دبش لب سوز کمرباریک زغالی هم با نبات و خرما نوش جان کردیم و بالاخره ساعت ٢ بعد از ظهر راه افتادیم سمت تهران...

*آیا شما فکر میکنید سفر ما به اتمام رسید.باید بگویم خیر.هنوز هیجان انگیز ترین بخش این سفر باقی مانده است.پس منتظر بمانید به زودی دوباره میایم.


 
هفت روز هفته
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

من -آدمم

شنبه

آغاز حیاتم بود

به دنیا آمدم

 

                              یکشنبه نوزادی کردم

                               دست و پایی تکان دادم

                            حرکت آغاز شد

 

دوشنبه خردسال شدم

خندیدم

گریستم

کلمه  آغاز شد

 

                                  سه شنبه کودک شدم

                                  بازی کردم

                                  زمین خوردم

                                 بلند شدم

                                 تجربه آغاز شد

                                

چهارشنبه نوجوان شدم

زیبایی را دیدم

با زشتی آشنا شدم

خودم را شناختم

بالیدنم آغاز شد

 

                                 پنجشنبه پا به جوانی گذاشتم

                                 نوازش شدم

                                 آغوش را شناختم

                                 با بوسه خو گرفتم

                                 و در اوج لذت عصر پنجشنبه

                                 عاشقی را آغاز کردم

                              

                                                  جمعه به پیری رسیدم

                                                  عصر جمعه دلگیر شد

                                                 تنها شدم

                                                 خسته شدم

                                                 نشستم

                                                و سرانجام...

خورشید غروب کرد

من غروب کردم


 
سیب سرخ حوا
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

چیزی در من میجوشد

میدانم

ریشه در سیب حوا دارد

چیزی

به همان اندازه شیرین

به همان اندازه خطرناک

انگار وزنه ای به من آویخته اند

هی تاب میخورم

بین ماندن و رفتن

سیب سرخ

مرا خواب کرده است

کسی باید بیدارم کند

کسی باید قبل از هبوط

بیدارم کند

من میترسم


 
اشتباه
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

همیشه اشتباه

همیشه تا ناکجای عمر ...اشتباه

عشق_اشتباه

اشتباه... پشت اشتباه!


 
گلستان(5)-در میانه رنگها
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر٨٩-گل رامیان-گنبد کاووس

میگویم اگر پاییز دست از سر ما بردارد ما دست سر از سر او بر نمیداریم.در ادامه سفر به استان گلستان راهی "گل رامیان" شدیم که هم پاییز افسونگرش را از نزدیک ببینیم و هم در افسون رازهایش غرق شویم.

"گل رامیان" چشمه کبود رنگ زیبایی است که در میانه کوه های "پنهان خانه" قرار دارد. در شرق استان گلستان و 6 کیلومتری جنوب شهر رامیان جلوه ای بکر از طبیعت استان قرار دارد.

بیراه نگفته ام اگر بگویم گل رامیان سراسر شگفتی و رازآلودگی  است.گودالی عمیق و ساکت پر از آبی _سبز درمیان درختان سربه فلک کشیده بلوط و جنگل زربین که انگار تکه زمردی است جدا افتاده بر خاک گلستان.

این گودال آب که از چشمه ای میجوشد و آرام آرام بالا میاید یک استخر طبیعی است به طول 90 متر که عمق آن میگویند به 80 متر میرسد و همین شکوه ترسناکش مفتونت میکند.وقتی به کناره آرام آن میروی و خیره میمانی در آبی-سبز زمردینش و در سکوتی که پیرامونش را گرفته چشمت را حبابهای روی آبش میگیرد که انگار جانوری آرام آن زیر خوابیده و این جبابها نشانه تنفس او هستند که به روی آب میلغزند.بعد وهمی سنگین تو را فرا میگیرد هر لحظه فکر میکنی سکوت این گودال با خروش جانور بیدار شده بهم خواهد ریخت.دستی از آن زیر بلند میشود و تو را باخود به درون اسطوره ها خواهد کشید و همین جذبت میکند.

کلمه "گل" در زبان ترکی به معنی "گود و عمیق" است و به جایی اطلاق میشود که در آن آب جمع شود.از طرفی میگویند گل به معنی چشمه جوشان هم هست.در فرهنگ منطقه - این مکان به عنوان عنصر نمادین جایگاه مقدس آب در فرهنگ و آداب و هنر سرزمین آرامیان جایگاه خاصی دارد.انگار از گذشته های دور هم سینه به سینه به رازآلودگی این چشمه اشاره شده و همواره از آن در قصه های این سرزمین یاد میشود.

رامیان را با همه قصه هایش میگذاریم و در غروب آفتاب راهی سرزمین گنبد میشویم.گنبد کاووس که نامش را از یکی از بلندترین برجهای آجری جهان در همین شهر گرفته است.این شهر که زمانی جرجان نامیده میشد و پایتخت آل بویه و آل زیار بود سر راه جاده ابریشم قرار داشت و به همین دلیل روزگاری بر تارک سرزمین ما چون نگینی میدرخشید و همین باعث شده که بعد از گذشت قرنها هنوز ردپای تمدن و فرهنگ را در جای جای این شهر و بین مردمان سنی آن میتوان دید.

اما برج معروف کاووس که به روایتی قبر کاووس بن وشمگیر یکی از پادشاهان آل زیار بود در زیر آن قرار دارد در قرن ۴ هجری بر روی تپه ای به بلندای ١۵ متر ساخته شد.به همین دلیل این برج آجری و زیبا از فاصله دور هم قابل رویت است و خصوصا در شب که نورپردازی زیبایی هم شده و منظره چشمگیری دارد.

قابوس وشمگیر از سویی ادیب و خوش‌نویس بود و در نظم و نثر به عربی و فارسی سرآمد روزگار خود بود اما از سوی دیگر بسیار خشن و سنگ‌دل بود.

اما گنبد کابوس که گنبدی ۵٢ متری و ساخته شده از آجرقرمز-ساروج و آهک  است یکی از بلندترین و زیباترین گنبدهای آجری جهان هم به شمار میاید که به شیوه معماری" رازی" ساخته شده است.(معماری رازی را می‌توان مجموعه‌ای از تمام معماری‌های گذشته ایران دانست)

روی بدنه این برج بلند کتیبه های زیبایی به خط کوفی قرار دارد که اگر سر بلند کنید و به بالا بنگرید آیات قرآن و نام قاموس را روی سطح دایره ای پایه گنبد خواهید دید.داخل بنا خالی است و سردابه ای در آن قرار داد که گویی قبر قابوس(کاووس) در همان زیر است.اگر در وسط گنبد بایستید و صحبت کنید ارتعاش صدای خود را که به صورت اکو درآمده و ٣ بعدی به گوشتان میرسد خواهید شنید.

یکی دیگر از جنبه های جالب و دیدنی این گنبد سطح دایره ای مقابل آن است.اگر درست در مرکز این سطح دایره ای بایستید و صحبت کنید با وجودی که محوطه بیرونی قرار دارید و اطراف شما بسته نیست اما در گوشهایتان انعکاس صدای خود را خواهید شنید ولی تنها خودتان و نه دیگرانی که در اطراف شما ایستاده اند.این نکته بسیار جالب و شگفت انگیز گنبد شاید مربوط میشود به ده ها متر فضای خالی که زیر  این نقطه  دایره ای قرار گرفته است.

امااز گنبد حرف زدن و نگفتن از زنان ترکمن و گنبدی بی انصافی است.زنانی قدبلند- کشیده و خوش اندام و نمکین با چشمهایی بادامی که در نهایت آراستگی در خیابانهای گنبد در رفت و آمدند.بدون استثنا همگی پیراهنهایی بلند و تنگ به تن دارند که زیبایی اندام آنها را نشان میدهد.روسریهای آنها شالهای رنگارنگی است با طرح های بته و جقه و ...با ده ها رنگ شاد که انگار باغی از گل به روی شانه های ظریف زنان انداخته شده است.

وارد یکی از همین مغازه ها میشویم.ما خانمها دیوانه این شالهای رنگین شده ایم و نمیدانیم بین اینهمه رنگ و زیبایی کدامیک را انتخاب کنیم.پسرها هم که حوصله شان طبق معمول از خرید خانمها به سر آمده دور مغازه سرگرم چرخیدن هستند و شیطنت. بالاخره بعد از ساعتی گشتن لابلای ده ها پارچه ترمه و گلابتون و مخمل و رنگ رضایت میدهیم تا از مغازه بیرون بیاییم...

دیروقت به مهمانسرای جهانگردی میرسیم.توی اطاق یکی از بچه ها دور هم جمع شده و میز شامی فراهم میکنیم.پسرها هم جوجه کبابهای ٢ روز خوابیده در مواد را که حسابی مزه دار شده اند به سیخ کشیده وجایی در گوشه و کنار محوطه هتل ذغالی فراهم  آورده و جای همگی خالی شام لذیذی برای ما فراهم میکنند...

سفر هنوز به پایان نرسیده فردا روز دیدار از ده زیارت است با من بمانید تا بعد!


 
روز برفی
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

پشت پنجره نشسته ام

برف آرام میبارد

               گنجشگی زیر طاقی پنجره کز کرده است

               برایش از تو حرف میزنم

دهانم بوی گل یخ میگیرد

                                     مرا ببوس

                                    تا یخم آب شود...


 
حضرت والا
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

تیمور تاش را از کتابهای تاریخ درسیمان به یاد دارید؟همانکه در به پادشاهی رساندن قزاق بی سروپا(به قول خودش) نقشی اساسی داشت.همانکه وزیر اول دربار رضاشاه بود و همه کاره مملکت بعد از شاه.همانکه عیاش بود و خوشگذران و زن باز.همانکه غروری داشت به وسعت تمام جاه طلبیهای انسان.

تیمور تاش از خاندانی خراسانی متولد شد.بعدها برای آموختن زبان روسی و فنون نظامی به سنپترزبورگ فرستاده شد.سپس به ایران آمد و در وزارت امورخارجه مشغول به کار شد.به سرعت وارد سیاست شد و پله های ترقی را چند تا چند تا طی کرد.او از کسانی بود که در برانداختن قاجارها و برآوردن پهلوی‌ها کوشش بسیارکرد. او به رضاشاه بسیار نزدیک شد و پس از پادشاهی نخستین شاه پهلوی وزیر دربار او شد.

بعدها بسیار به شوروی نزدیک شد وشاید همین موضوع یکی از دلایل سقوطش شد. در سفری به سوییس ولیعهد را همراهی کرد تا او را برای ولایتعهدی بعد از رضاشاه آماده کند...

اما دوران شکوه تیمور به سر آمد و سرانجام او را به جرم رشوه خواری در دودادگاه به 5 سال حبس محکوم کردند و در همان زندان هم توسط پزشک احمدی(جانی معروف دوره رضاشاه که زندانیان سیاسی را با آمپولهای هوا و سمی به قتل میرساند) به طرز فجیعی کشته شد...

در رابطه با برکناری او و حذفش از شطرنج سیاست تا به امروز حرفهای زیادی پشت پرده شنیده میشود.عده ای برکناری او را ترس رضاشاه از قدرت بی حد و حصر او میدانند.ترس از اینکه مبادا ابعد از خودش ولیعهد 13 ساله را از صحنه سیاست حذف کرده و پادشاهی را به خود برساند.

عده ای دیگر میگویند که با دسیسه انگلیس او را نزد رضاشاه بدنام و متهم به جاسوسی شوروی کردند.زیرا تیمورتاش نقش مهمی در کوتاه کردن دست عوامل انگلیسی از صنعت نفت ایران داشت و همین موضوع دشمنی انگلیسها را برانگیخت.

عده ای هم معتقدند تیمور حقیقتا جاسوس روس بود و برای آنها کار میکرد.تا جاییکه وقتی کیف اسناد معتبر او را در روسیه دزدیدند (توسط یک زن آسوری که در عین معشوقه بودن او جاسوس رضاشاه هم بود) مدارکی دال بر جاسوسی او به نزد رضاشاه آوردند و همان زمان پرونده تیمور را بستند.

به هرحال مرگ تیمور در هاله ابهام تا به امروز باقی ماند.اما یک چیز قطعی است و آن غرور بیش از اندازه مردی است که خود را پله به پله بالا برد به خیال اینکه هیچ نیرویی توان زمین زدنش را ندارد.مردی که در قمار و شهوت و الکل سرانجام خود را به نابودی کشاند...

اما در قصه تلخ و پندآموز تیمور تاش نمیتوان نامی از دخترش "ایراندخت تیمورتاش"  معروف به پوران نبرد.زنی به غایت غیرتمند و دلیر - شاعر و زیباروی-تحصیلکرده و متفکر.زنی که به روایات معتبر اولین عشق محمدرضاشاه پهلوی هم بود.همبازی کودکی محمدرضا و اشرف پهلوی.

اما همه اینها به کنار آنچه پوران را سرآمد میکند شجاعت و غیرتی است که پس از مرگ پدر از خود نشان داد تا قاتلین او را به میز محاکمه بکشاند.تا جاییکه یک تنه در مقابل برادرهایش هم ایستاد و آنها را متهم به بیغیرتی کرد.به دنبال یافتن پزشک احمدی به عراق و سوریه رفت و سرانجام اورا یافت و به ایران آورد و محاکمه کرد.

به آلمان رفت و "آیرم" یکی دیگر از عوامل قتل تیمور را یافت و انتقام خون پدر را از او نیز گرفت و سرانجام در سال 1370 در غربت و تنهایی مرد...

****حالا همه اینها را گفتم تا تحریکتان کنم به دیدن نمایشنامه "حضرت والا" کاری جسارتمند و باشکوه از "حسین پاکدل" بروید.کاری با بازیهای بسیار زیبایی از مهدی سلطانی در نقش تیمورتاش-عاطفه رضوی در نقش  پوران و سرور و منیر -مهدی پاکدل در نقش ایرج - داریوش موفق در نقش آیرم و ....... 

نمایش حضرت والا در تماشاخانه ایرانشهر سالن شماره 1 به روی صحنه است.میتوانید هرروز به غیر از شنبه ها ساعت 8:15 شب به دیدن این کار بروید و لذت بروید.


 
دنیای وارونه
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

چه دنیای وارونه ای!

وقتی فلرتشیا عاشق گالیور شود

 

گالیور...

 رفتنی ست

و فلرتشیا

تا ابد

با گیسوان طلایی بافته اش

در دنیای قصه ها اسیر خواهد ماند.

 

من و تو بزرگ میشویم

و یادمان خواهد رفت

که روزگاری

دستهای گالیور

تنها پناه فلرتشیا بود

در تزس و تنهایی

و فلرتشیا

روی همین دستها با تن گالیور میامیخت

عشق میورزید

عاشق میشد.

 

حالا تو بگو!

 چه باید بکند

فلرتشیای دنیای وارونه؟

بی قصه ها

بی عشق

بی گالیور!

--------------------------

 

*به یاد سفرهای گالیور- لحظه های ناب دنیای کودکانه و با الهام از یکی از ترانه های رضا یزدانی


 
عشق عروسکی
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

از عشق تو با عروسکم

 حرف خواهم زد

شعر خواهم خواند

قصه خواهم گفت

و در گاهواره کوچکش

عشق تو را تاب خواهم داد

من در لالایی معصومانه ای

با یاد تو خواهم خوابید

خواب تو را خواهم دید 

و صبح هنگام

تنم

بوی تو را خواهد داشت...


 
حال همه ما خوب است
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام آقای رییس جمهور

حال همه ما خوب است

نان ارزان-برق ارزان

جان بابا در سرمای زمستان لرزان

 

روزگار عجیبی شده است

بوی گندم رو به فراموشی است

دهان بی دندان میجود

نان سق زده سوخته نانوا را

 

زیر ما نفت جریان دارد

بالاسرمان آبی آرام بلند

یک طرف کوه بلند البرز

طرف دیگرمان دشت سترگ

 

امروز

دیدم گلوی کودکی پر بود از دود سیاه

آسمان سربی رنگ

دود در خانه دل مهمان است

 

ما زمانی مینازیدیم

به شمال

به دریا

به ساحل

به آبی آسمان این خاک و دیار

 

آقای رییس جمهور

باز من مینازم

نه به آرام بلند

نه به آن دیو سپید پای در بند

....

گرچه نان نیست

 ولی ایمان هست

و همین کافی هست

که بنازم:هستم!

که بگویم:هستیم!

آقای رییس جمهور

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن!!!!

 

*با الهام از شعر ری را اثر شاعر بزرگ سیدعلی صالحی


 
گلستان(4)
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گلستان

آذر ٨٩ - آبشار شیرآباد

چقدر سخت و در عین حال شیرین است که در این روزهای دود و سرمای گزنده و سیاهی آسمان شهرمان از شیرآباد حرف بزنیم.شیرآبادی که همه اش لطف پروردگار است و لطافت آب و جنگلهای تودرتو.شیرآبادی که باید تا میتوان ریه را از هوای خالصش پر کرد که شاید تا مدتها دیگر نتوان چنین هوایی را استشمام نمود.

60 کیلومتر از گرگــان مرکز استان تا شهر خان به بین و۱۰ کیلومتر به سمت جنوب شهر خان به بین در یک مسیر زیباى جنــگلى به رنگ مخملى سبز به رودخانه اى  مى رسیم که سرمنشأ آن از آبشارهاى ۷ طبقه شیرآباد است.

از این ٧ آبشار تنها توانستیم یکی از آنها را از نزدیک ببینیم.چیزی حدود ١ ساعت خوش خوشان لابلای جنگلهای سبز البرز راه رفتیم.از کوره راههای نسبتا سختی عبور کردیم.روی پلهای زواردررفته قدم گذاشتیم.با قار قار کلاغها از ته دل آواز خواندیم.سرخوشانه لابلای رنگین فصل پاییزی جیغ کشیدیم.بازی کردیم.زمین خوردیم.بلند شدیم.خاک و خلی گشتیم.بهم خندیدیم.تا بالاخره توانستیم رد اولین آبشار شیرآباد را ببینیم و صدایش را بشنویم.

به پای آبشار  اول شیرآباد رسیدیم.و غرق شگفتی شدیم وقتی ابشاری به بلندی ٢۵ متر را دیدیم که در حال نظاره کردن خویش در زلالی آبی حوضچه ای بود که عمقش به ٨١ متر میرسید.

بر تخته سنگهای کناره حوضچه عمیق ٨١ متری نشستیم و با ترسی عظیم خیره ماندیم به عکس آبشار در آب و سبزی خزه بسته سنگهای کناره و عمقی که ناپیدا اما وهم انگیز بود وقتی تنها به ٨١ مترش میندیشیدیم.برگهای پاییزی فارغ از ترس انسانی ما بر تن آبی-سبز آن شناور بودند و ما با چشمهایی متعجب خیره به انتهای بی پایان آب...

آبشار محصور در کوه ها بود.دورتادورش را درختانی عظیم و سرر به فلک کشیده گرفته بودند.سنگها خزه بسته و لیز آماده سردادنت بر تن خاک کمین کرده بودند.و آرامش- آرامشی که روح و جانت را غرق بینیازی میکرد.آرامش و سکوتی که آرامت میکرد و تورا بر دستهای باد مینشاند و میچرخاندت در فضای لایتناهی عظمت پروردگار...

وقت برگشت سکوت ما جای هیاهویمان را گرفت.دسن در دست هم کوره راههای صعب العبور را رد کردیم.از تن پلهای پیر گذشتیم و آرام گرفتیم.این جنگیهای عظیم و سر به فلک کشیده گلستان بود که اینگونه در آغوش پاییز رنگارنگ رفته بود و ما بودیم که اینگونه افتان و خیزان شیدای اطوار هزاررنگ این عروس نارنجی شدیم...

و این برگهای نارنجی بستری شدند برای ما تا دمی میان جنگل زیر آسمان ابری و قار قار کلاغها تنی آرام کنیم.دراز بکشیم و دنیا را تنها نارنجی ببینیم و بیندیشیم به قداست پاییز که تا هست میتوان عاشق شد و زندگی کرد.حتی اگر امسال مهمان شهر ما نشود سال بعد و سالهای بعد دوباره و دوباره به انتظار آمدنش خواهیم نشست تا بلکه یک بار دیگر بارانیمان کند....

بیایید برای نجات تن این عروسهای هزارساله از چنگال دیو سیاه آتش دعا کنیم.

الهی آمین!