فیلم پری-فرنی و زویی
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

 

نمیدونم یادتون میاد سالهای پیش فیلم پری داریوش مهرجویی را یا نه؟ در آن زمان من بچه دبیرستانی بودم که این فیلم رو برای اولین بار دیدم.یادم میاد من و لیلا صحرایی با همان سن و سال نسبتا کممان کلی نشستیم و راجع به این فیلم بحث و تبادل نظر کردیم.لیلا رو دقیق یادم نمیاد تا چه حد به فیلم نزدیک شده بود اما خودم اصلا حس خوبی پیدا نکرده بودم.خوب طبیعتا شاید بخشی از این حس برمیگشت به سن من و تجربه کمی که از فلسفه و مذهب داشتم.سالها بعد دوباره فیلم  را دیدم بهتر درکش کردم اما باز هم برای من جزو بهترینهایم قرار نگرفت.

آن زمانها چیزهایی شنیده بودم از درگیری داریوش مهرجویی و "دی جی سالینجر" نویسنده کتاب "فرنی و زویی".مهرجویی مدعی بود که این فیلم بر اساس اقتباس آزادی از این رمان ساخته شده است.از آنجایی که در ایران قانون کپی رایت رعایت نمیشود بنابراین مهرجویی نویسنده کتاب را در جریان کار خود نگذاشته و هیچ کسب اجازه ای هم نکرده بود.خوب طبیعی است که وقتی سلینجر به طور اتفاقی در جشنواره نیویورک پوستر فیلم پری را میبیند که در حاشیه آن این جمله نوشته شده: "این اثر برداشت ازاد از فرنی و زویی است"....کپ میکند.عصبانی میشود و به دیدن فیلم میرود.عصبانیتش بیشتر میشود وقتی میبیند فیلم ملغمه بی درو پیکری از فرنی و زویی است.سلینجر توسط وکیلش شکایت میکند از مهرجویی.مهرجویی مدعی میشود این تنها یک برداشت آزاد است بنابراین میتواند متفاوت باشد از رمان و از آنجایی که در ایران کپی رایت یعنی کشک دست سلینجر به هیچ کجایی بند نمیشود.

اینها را گفتم تا بدانید که من چقدر مشتاق خواندن فرنی و زویی سلینجر بودم تا بفهمم حق با کدامشان است در نمایشگاه کتاب  امسال در غرفه نیلا فرنی و زویی را با ترجمه آقای امید نیک فرجام دیدم و خریدم.راستش را بگویم در این چند ماه در حال خاک خوردن بود.حسم میگفت چیزی مثل پری است پر از شعار و فلسفه و حرفهای گنده گنده و تصاویر دور از واقعیت.تا اینکه طلسم شکست و چند روز پیش گرفتمش در دست و امروز صبح تمامش کردم.

من تسلیمم.فرنی و زویی یکی از ناب ترین و بهترین و زیباترین (ترینهای خوب خوب خودتان اضافه کنید) کتابهایی است که تا بحال من خوانده ام و با عرض معذرت از طرفداران فیلم پری-پری بیربط ترین-بیخود ترین بیمزه ترین اقتباس ولو آزادی است که میتوان از این کتاب داشت.بیچاره سلینجر کاملا حق داشت وقتی از عصبانیت به مرز دیوانگی رسید. 

فرنی و زویی سلینجر قصه دختری است از یک خانواده عجیب با یک عالمه بچه ریز و درشت که همه آنها نابغه های عجیب و غریبی در آمده بودند.اما متاسفانه زندگی این خانواده دارای آشفتگی گشته بود .در طی سالها پسر بزرگ خودکشی کرده  و یکی دیگر از پسرها در جنگ جانش را از دست داده بود و فرنی دختر کوچک خانواده سرگشته و پریشان در عالم ذن و فلسفه مذهب و مسیح و سلوک و عرفان دست و پا میزد و زویی برادر دیگر میخواست به او کمک کند و او را بیرون بکشد از جایی که میدانست آخر و عاقبت درستی برای آن نیست.

یکی از تفاوتهای پری با فرنی و زویی در نوع مسلک و عرفان مورد بحث است سلینجر در بحث عرفان روی عقاید بودایی و مسیحی مانور میدهد و مهرجویی عرفان شرقی ایرانی را بیشتر مد نظر قرار داده است.تا اینجا هیچ اشکالی ندارد اما ماجرا وقتی بد و بدتر میشود که مهرجویی اتفاقات فرنی و زویی را عینا کپی سازی ایرانی کرده که اصلا به دل نمینشیند.نیکی کریمی نتوانسته فرنی را خوب درآوردوبیشتر در نقش دختر لوس و ننر و رفاه زده یکی یکدانه خانواده متشخصی را نشان میدهد که انگار دارد ادا و اصول عارف شدن را نمایش میدهد و این بدجور در ذوق میزند.علی مصفا تا حد بیشتری توانسته به نقش زویی نزدیک شود اما باز هم نتوانسته زویی عاقلتر و بالغتر را نشان دهد.تا جاییکه ما یادمان میرود او بزرگتر است و دارد از تجربه های خانواده برای کمک به خواهر کوچکترش استفاد میکند.خسرو شکیبایی عزیزمان در نقش دو برادر خوب ظاهر شده در صورتیکه در کتاب آنها تنها رنگهایی در اوهامند که نیازی به معرفی تا این حد ندارند.

.....و خلاصه با تقدیم یک دنیا احترام به کارگردان محبوبم آقای داریوش مهرجویی کار پری به دلم نمینشیند مخصوصا وقتی کتاب شاهکار "فرنی و زویی" را بخوانید.

وقتی کتاب را بخوانید متوجه میشوید که بیشتر صحنه ها از روی کتاب برداشته شده است حتی بعضی دیالوگها عینا در کتاب هم هست و این به نظر من نمیتواند یک برداشت آزاد محسوب شود و همین است که حرص نویسنده را درآورده است.

جمله ای که در صفحه ١٢١ کتاب آمده و مهرجویی عینا آن را کپی کرده و من چه وقتی دختر مدرسه ای بودم و چه حالا عاشق این یک خط دیالوگ هستم:

آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه- با گلوی پاره و خونی که آروم آروم میره تا بمیره- و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشو رو یه بازو بلند کنه ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه میرسه.....


 
love story
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم
Love means never having to say you're sorry

من اطمینان دارم که حتما برای شما هم پیش آمده که یک بار با آهنگ lovestory دلتان بلرزد.خیلی ها با شنیدن این ترانه و یا موسیقی آن ناخودآگاه برمیگردند به لحظه هایی از خاطرات عاشقانه شان.بعضی ها شاید با این موسیقی چند قطره اشک هم ریخته باشند یواشکی...بعضی ها هم مثل من هرچقدر هم lovestory را بشنوند از آن سیر نمیشوند و باز هم انگار برای بار اولشان است و دلشان یکهو میلرزد.

بچه بودم شاید ٨ یا ٩ ساله چیزی در همان حدود که روزی سر کتابخانه خاله رفتم و لابلای کتابهای قطع جیبی قدیمی کتابی با کاغذ کاهی و عکس یک زن و مرد بر روی جلد را پیدا کردم و بعد هی خواندم و خواندم و یواشکی عاشق پسر روی جلد شدم و برای بیماری دختر روی جلد غصه خوردم و هی خودم را تصور کردم لابلای صحنه های عاشقانه کتاب "داستان عشق" یا همان "lovestory" ی خودمان.

یکی دو سال بعد در همان کاستهای کوچک ویدیوی سونی طوسی رنگمان صدایش را هم شنیدم و بعد دیگر عاشقیم تکمیل شد وقتی آن صحنه های زیبا با موسیقی جاودانه  اثر یکی شدند.

فیلم بر اساس کتابی با همین نام نوشته Erich Segal و به کارگردانی Arthur Hiller در سال ١٩٧٠ ساخته شد و در همان زمان برنده ١١ جایزه اسکار شد.نقطه قوت فیلم موسیقی بسیار اعجاب برانگیز آن است که کار Francis Lai یک موسیقیدان برجسته فرانسوی است.

این موسیقی جدای از فیلم بار قوی شنیداری  دارد.یعنی اگر شما حتی فیلم را هم ندیده باشید باز هم با شنیدن این موسیقی دچار حس عمیق نوستالژیک میشوید. موسیقی love story فراز و فرود آنچنانی ندارد اما مثل یک خواب شما را غرق در خود میکند.

در این فیلم آهنگساز بسیار توانا توانسته موسیقی را با صحنه های درام فیلم هماهنگ کند.وقتهایی که بازیگر مرد خشمگین است موسیقی نتهای خشنی دارد و لحظه های افسردگی نتها غمگین و آرامند و همین باعث میشود شما گوش و ذهن و چشمتان در فیلم فرو رود.

امشب بعد از چیزی حدود ٢٠ سال من این فیلم را این بار نه در قالب کاست وی اچ اس کوچک بلکه یک در قالب دی وی دی دوباره دیدم و دوباره کوچک شدم ٩ ساله و بوی کاغذهای کاهی پیچید در مشامم و و دوباره ١١ ساله شدم و عاشق "رایان اونیل" و دوباره ٢٠ ساله شدم و شوریده و دیوانه و بعد برگشتم به ٣٠ سالگیم و یواشکی از زیر قاب عینک اشکهایم را پاک کردم.

به قول فردوسی پور:"چه میکنه این love story با ما"


 
دو قطعه عاشقانه
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

smoke

آهای

ای های های دل افسرده من

هی یادت را آه کشیدم

دود شدی و رفتی

------------------------------------------------------------------------------------------

موهایت

ادامه ریلهای قطاری بود

که مرا به ایستگاه شاعری برد

دور شانه هایت پیاده شدم


 
تورگنیف خوانی(سرگشته در دنیای تورگنیف)
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

فکرش را بکنید برای فرار از روزمرگی یک زندگی حقیر تن به ازدواجی دهید بی عشق- بی تحرک - بی آرزو- بی امید....و بعد وقتی به خودتان بیاییید که دیگر راه رفته را نتوان برگشت.در این میان باید هم با این سرخوردگی بزرگ دست و پنجه نرم کنید و هم با آدمهایی که تنها رسالت بودنشان نابودکردن شخصیت شما و زیر پا قرار دادن احساسات نابتان هست.حالا در این میانه گیجی و تاریکی راه فرار بازگشت به عشق کودکیست. کسی یا جایی که شما معصومیت و بهترین لحظه های خاطراتتان در آنجا میابید...

اما دریغ که این بار هم زندگی به شما این فرصت را نمیدهد که یک بار دیگر عشق را ولو از نوع ممنوعه اش تجربه کنید.دیگر چه راهی برایتان میماند جز اینکه جاده زندگی را در خیال بپیمایید؟

مری لوییس زنی است از جنس احساسات فروخورده که برای فرار از دنیای تاریک و بیتحرک ازدواجش خود را به دیوانگی میزند تا فرار کند و برود جایی لابلای قصه های رمانهای "تورگنیف" بنشیند و در ذهن سیالش داستان ببافد و با داستانهایش زندگی کند.

"سرگشته در دنیای تورگنیف" و یا "تورگنیف خوانی" قصه سرراستی نیست.با تکنیک سیال ذهن نوشته شده اما به قدری جذاب و افسونگر است که تو را مسحور میکند تا بنشینی و تا آخرش بخوانی و ببینی مری لوییس دیوانه بود یا اینکه خود را به دیوانگی زد؟

این رمان نوشته "ویلیام ترور" و با ترجمه "الهه دهنوی" و توسط نشر مروارید به بازار آمده است.ترور با این کتاب برنده جایزه بوکر شد.

بد نیست بدانید "ویلیام تورگنیف" نویسنده روسی است که قهرمان داستان لحظه های تنهاییش را با جاری شدن در قصه های او سپری میکند.

کتاب را بخوانید و لذتش را ببرید.


 
استانبول(15)
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

٢۴/٧/٨٨- آخرین بخش سفرنامه استانبول

046

میدونم که دیگه دلتون میخواد منو با این سفرنامه کشدار استانبول خفه کنید اما باور کنید دیگه رسیدیم به روز آخر و بخش آخر.روزی که شبش پروازمان بود به سمت تهران و ما از صبح  تا عصر آن را  استفاده کردیم و آخرین گشت و گزارها را هم انجام دادیم.

048

هوا به شدت گرفته و بارانی بود.شکر خدا که در این ٨ روز تنها همین روز آخری آسمان بدقلقی کرد وگرنه چه بسا بر روی بسیاری از برنامه های ما تاثیر میگذاشت.ما در این ٨ روز تقریبا تمام جاهایی که در برنامه مان بود را رفتیم و گشتیم.تنها یک جا مانده بود.پل گالاتا در محل تلاقی خلیج شاخ طلایی و خوردن یک پرس غذای دریایی زیر آن....

053

جلوی هتل جواهر سوار اتوبوس شدیم و ایستگاه "کاداکوی" پیاده گشتیم.زیر باران کمی پیاده روی کردیم تا رسیدیم به پل گالاتا که پاتوق ماهی فروشها و رستورانهای دریایی استانبول است.این پل رو به مسجد آبی قرار دارد و منظره بسیار زیبایی در هنگام هوای ابری و بارش باران پیدا کرده بود.هوا کمی سرد بود و نم باران به صورتمان مینشست. زیر این پل ردیف رستورانهای دریایی شهر قرار دارد .آن روز چون هوا سرد و بارانی بود هیچ بنی بشری در آنجا دیده نمیشد و رستورانها در حال مگس پرانی! بودند.ما به صورت کاملا شانسی سراغ رستوران "استار کافه" رفتیم.

058

از گارسون بسیار مودب و مهربان و زبان باز آن پرسیدیم که سفارش سرآشپز چه غذایی است؟او هم گفت که یک پرس ماهی دریایی "چوبرا" بهترین غذایی است که میشود زیر این پل معروف نوش جان کرد.بعد از صرف نهار که انصافا هم خیلی خوشمزه از آب درآمد به اصرار از ما خواست یک استکان چای کمر باریک با شیرینی سنتی به نام "شکرپاره" را امتحان کنیم.(البته شیرینی آن زیاد تعریفی نداشت یا من خیلی خوشم نیامد).

061

 بعد از خوردن غذا آخرین حساب و کتابهایمان را هم انجام دادیم.در این سفر من بودم و یک دفتر و قلم که همه حسابها را در آن یادداشت میکردم تا ریال آخر بستانکاری و بدهکاری بچه ها از قلم نیفتد.در این عکس من دارم آخرین تلاشها را در جهت احقاق حقوق !!!! انجام میدهم.

065

پل گالاتا یک اسکله دریایی است که بیشتر کشتیهای ماهیگیری در آن پهلو گرفته اند. هرروز صبح آنها بار تازه ماهی را خالی میکنند.بعد بساط ماهی فروشها پهن میشود و مردم با سبدهای خود به دنبال خرید ماهی تازه روانه اینجا میشوند.به همین دلیل هم رستورانهایی که در اینجا قرار دارند ماهی تازه را به مشتریانشان عرضه میکنند.خلاصه اگر خواستید یک غذای دریایی درست و حسابی را در استانبول امتحان کنید حتما به زیر پل گالاتا بیایید.اینجا غذا خیلی هم گران درنمیاید.

067

درکنار بازار ماهی فروشها دست فروشانی که میوه و سبزی تازه  عرضه میکردند هم قرار داشتند.زیر باران بساط گسترده بودند .با مشما برای خود سقفی ساخته و زیر آن پناه داشتند اما سبزی و میوه ها با هر قطره باران تازه تر و سرحال تر میشدند و با رنگهای شاد و درخشانشان هوس خرید را به دل آدم مینداختند.

069

دم غروب شده بود و تا پرواز هنوز چند ساعتی مانده بود.ما هم که عین کش!!! وقتی ولمان میکردند سر از میدان تقسیم و خیابان استقال درمیاوردیم دوباره به آنجا رفتیم تا آخرین پیاده رویها و گشت و گزارهایمان را هم انجام دهیم.باران شدت گرفته بود و ما ۶ نفر که تنها ٢ چتر همراهمان بود تا موش آب کشیده شدن فاصله زیادی نداشتیم پس حتی الامکان خود را به زیر سرپناه مغازه ها میکشیدیم.

070

 و هنگامی که زیر سایه بان این مغازه شکلات فروشی ایستاده بودیم و بروبر به شکلاتهای دست ساز و خانگی این آقا خیره شده بودیم او دلش برای ما به رحم آمد و تکه شکلاتی را به رسم چشیدن به ما داد....و جای شما خالی ای لعنت به این کالری مزخرف و رژیم بیصاحاب شده بیاید.....

سفر من بالاخره به پایان رسید.....اما

مژده مژده!!! از فردا سفرنامه کرمان شروع میشود که هفته پیش انجامش داده ام...تو رو خدا باز نگویید من از این سفر میایم به آن سفر میروم ها.....بین این دو سفر ٢ ماه فاصله بود....پس با من بمانید تا سفرنامه کرمان و کویر شهداد....خدانگهدار


 
استانبول(14)
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

٢٣/٧/٨٨- میدان تقسیم - خیابان استقلال

٢ روز آخر سفر را گذاشتیم برای خرید کردن که البته این هم جزیی از سفر ما ایرانیها محسوب میشود.مگر میشود رفت و گشت و به یاد خانواده نبود و سوقات نخرید؟ من یکی که کیف میکنم وقتی برمیگردم و جلوی خانواده سوقاتیها را پهن میکنم و شادی را در صورت آنها میبینم.تو این سفرنامه بعضی دوستان راجع به خرید در ترکیه پرسیده بودند.راستش تا قبل از سفر من فکر میکردم استانبول جای گرونیه و نمیشه هیچی خرید اما تصورم کاملا اشتباه بود.اینجا خیابانی است به نام "آکسارای" (که البته ما نرفتیم و فقط شنیدیم) که اگه دسته ای خرید کنید برایتان مفت درمیاید و جای دلالها و مغازه دارهاست. اما ما از چند تا مرکز خرید مثل "جواهر" و "زیتون" دیدن کردیم.اولیش جنسای بهتر و گرون تر و دومیش هم outlet بود و قیمتها مفت.آتلت به فروشگاه هایی میگن که همه برندهای معتبر اجناس ته فصل و تک سایز خود را آنجا میاورند و به قیمتهای بسیار باورنکردنی به فروش میرسانند.فقط یک نکته یادتان باشد از هر مغازه ای که بیشتر از ١٠٠ لیر خرید کردید برگه tax free بگیرید تا در فرودگاه مالیات اجناس را به شما برگردانند.البته حواستان باشد تا مثل ما سرتان کلاه نرود.در فرودگاه هنگام عبور از گیت خروج و نرسیده به سالن ترانزیت باید برگه هایتان را ممهور کنید وگرنه در آن طرف گیت مثل ما دست از پا درازتر میشوید.

003

شب دوباره به سراغ میدان تقسیم و خیابان معروف آن یعنی "استقلال" رفتیم برای گشت و گذار.علت ناگذاری تقسیم به خاطر این است که در زمان قدیم یک آب انبار مرکزی در آنجا وجود داشته و از همین میدان آب به نقاط مختلف شهر تقسیم میشده. خیابان استقلال هم در یکی از ضلعهای میدان و یکی از شلوغترین و شادترین مکانهای شبانه شهر است پر مغازه و رستوران و از وسط آن هم یک اتوبوس برقی قذیمی رد میشود که اگر خواستید پیاده طی طریق نکنید میتوانید سوارش شوید و به گشت و گذار بپردازید.

005

من آدمی هستم که معمولا در زمینه خوردن غذا ذائقه خوبی داشته و قدرت ریسک بیشتر غذاها خصوصا در مکانهای جدید را هم دارم.این بار هم در برابر چشمهای بهت زده محمد امین از دست فروش کنار خیابانی صدف با لیمو ترش تازه گرفتم و خوردم . در همه جای شهر این غذا دیده میشود.صدف خامی که وسط آن را با یک لقمه برنج پخته پر کرده اند و با آبلیمو هورت میکشن بالا....بسیار هم ارزان و لذیذ است....

008

این مغازه های شیرینی فروشی سنتی ترکها دل و روده مان را به قار و قور مینداخت اساسی.مخصوصا اگر طرفدار باقلوای ترکی هم باشید که باید بیخیال رژیم شوید و با یک استکان چای کمرباریک یک دانه باقلوای شکر شکن را بیندازید بالا و حالش را ببرید... گور بابای کالری و این حرفها!

012

نشستیم کنار یکی از همین رستورانهای کنار خیابانی تا کباب ترکی بخوریم از همین ها که در تهران زیاد دیده میشود اما اصلا شبیه کباب ترکی اصل نیست.در تهران این کبابها با یک عالمه چیز میز اضافه پخته میشود اما در ترکیه تنها گوشت خالص است که در کنار نان مخصوصشان گذاشته شده و با "آیران" یا همان دوغ چرب و چیلی سرو میگردد.

013

کومپیر نامی آشنا در ترکیه است.سیب زمینی تنوری پخته شده که داخلش با انواع مخلفاتی که شما دستور بدهید پر شده و رویش به سس مخصوص آغشته میشود. کومپیر را حتما امتحان کنید هم خوشمزه است و هم ارزان.

021

تو رو به خدا نگاهی به این کافه بیندازید آدم انگار وارد کتابفروشی شده است.شما اینجا میتواندید کتابی بردارید چیزی سفارش دهید و در حین نوشیدن و خوردن مطالعه هم بکنید بعد اگر خواستید کتابتان را میخرید و اگر نه دوباره سرجایش میگذارید..

022

لابلای این همه مغازه و کافه چشممان خورد به این مغازه باحال که خیلی خوشگل دکور شده بود با طبقه های کتابهای قدیم و کاهی و عکسهای سیاه و سفید و تابلوهای عتیقه و یک عالمه چیز میز خوشگل که لابلای طبقه ها پیدا میکردی و میتوانستی تا هروقت دلت خواست راه بروی و ببینی و لذت ببری بدون چشم غره فروشنده که مجبورت کند حتما باید خریدی بکنی....

029

و بعد هم رفتن و نشستن در پاتوق هرشب یعنی کافه starbox محبوبمان و نوشیدن فنجانی کاپو چینو و قهوه لاته و ترک و غیره و ذالک با چیزکیکهای محشر و کیک شکلاتیهای لذیذ که هوش از سر میبرد و به صدای باران گوش سپردن که به شیشه ضربه میزد و با موزیک ملایم کافه همنوایی میکرد.

040

و در آخر نشستن و در حس فرورفتن و گوش دل سپردن به نوای جادویی ساکسیفون این هنرمند خیابانی در نیمه شب استانبول و در اندوه تمام شدن سفر فرو رفتن و در سکوت با شب هم آغوش شدن


 
استانبول(13)
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

٢١/٧/٨٨- تپه چاملیچا(camlica hill)

IMG_0275

تپه چاملیچا بام شهر استانبول است.جایی به وسعت ۴ کیلومتر و بر قله کوه Bulgurlu  در بخش آسیایی شهر استانبول که ٢۶٧ متر بالاتر از سطح دریاست و جایی زیبا برای دیدن منظره کل شهر استانبول.

IMG_0292

 برای رسیدن به بخش آسیایی شهر باید از اتوبوس یا ماشین استفاده کرد و چون فاصله زیادی از بخش اروپایی دارد هزینه رفت و آمد گران تمام میشود.بهتر است این بخش گشت و گزارتان را با تور مسافرتیتان هماهنگ کنید.بخش اروپایی شهر بافت تاریخی را در خود دارد به همین دلیل شلوغتر و توریستی تر است.سبک خیابانها و خانه هایش هم بالطبع مدل اروپایی است.اما بخش آسیایی خلوت تر و سرسبزتر است.جایی که خانه های ویلایی بسیار گران قیمت ثروتمندان شهر قرار دارد.خرید خانه در اینجا قیمت بیشتری را میطلبد.به همین دلیل این منطقه مخصوص افراد سرشناس و خاص میباشد. جالب است بدانید که دو تا از معروفترین خیابانهای دنیا به نام "moda" و "baghdad" در این بخش است.

IMG_0302

روی تپه چاملیچا که بایستید یک دید پانارومیک از کل شهر را خواهید داشت.در اینجا چایخانه کوچک و رستورانی هم وجود دارد که ما را یاد بام تهران خودمان میندازد.مردم عصرها برای تفریح و ورزش به اینجا آمده و ساعتی را به استراحت میگذرانند.

IMG_0306

و در همین جا بود که چشم من افتاد به این فرشته کوچک زیبا و ساعتی مرا به خود مشغول کرد با ادا و اطوارها و طنازیهای کودکانه خود.سودا (sevda) دختر بچه زیباروی ترک که با مادر و مادربزرگ و پدربزرگ و برادر کوچکش به بام استانبول آمدده بود ناگهان حواس مرا به خود جلب کرد.تنها چند دقیقه گذشت تا به راحتی با من دوست شد.مقابل لنز دوربینم اداهای زیبا درآورد و به من اجازه داد از او عکس بگیرم.نه من زبانش را میفهمیدم و نه او میفهمید که من چقدر شیفته او شده ام تا جاییکه دلم میخواست او را به زیر بغل بزنم و با خود به تهران بیاورم.برای منی که عاشق کودکان شیرین هستم داشتن سودا برای ١ ساعت مثل داشتن گنجی بود که نمیخواستم آن را به صاحبش پس بدهم.سودا انگار انرژی خالصانه دوست داشتنم را فهمیده بود و با من راه میامد. تنها کلمه ای که توانستم بگویم تا پدربزرگش منظورم را بفهمد گفتن کلمه "گوزل" و "ماشاالله" بود.و دست آخر بوسه ای بود که روی گیسوان زیبایش زدم و رفتم....

IMG_0312

آسیا و اروپا توسط پل بقاظ بهم مربوط شده اند.وقتیکه در برگشت از روی آن رد میشدیم خورشید در حال غروب بود و دریای مرمره و سیاه و تنگه بوسفر در نارنجی غروب منظره نفس گیری را ساخته بودند.

سفر به پایان نرسیده باز هم با من همراه باشید...


 
استانبول(12)
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

٢١/٧/٨٨-قصر دلمه باغچه -ادامه سفرنامه  استانبول

IMG_0175

آقا ما به جرات میگیم که یکی از زیباترین کاخهایی که تا بحال این ورو اون ور دنیا دیده ایم  این کاخ دلمه باغچه استانبوله.! حتما خندتون گرفته از این اسم مضحک دلمه!راستش ترکها به هرچیز تو خالی که بعدا داخلش را با یک سری مخلفات پر میکنند میگن دلمه.یعنی درواقع همون دلمه های فلفل و بادمجانی که میخوریم هم از همینجا اسمشون دراومده.خلاصه دلمه باغچه یعنی باغچه پر شده.

IMG_0180

در قرن ١٩ میلادی سلطان عبدالحمید عثمانی تصمیم میگیره که کنار تنگه بسفور یک کاخ مجلل برای خودش دست و پا کنه.واسه همین دستور میده روی بخشی از آب رو با خاک پرکنند و کاخ مجللی را بسازند.کاخ اصلی سلطانهای عثمانی همان کاخ توپکاپی بوده و اینجا محل ثانویه امپراطوری محسوب میشده.

IMG_0182

متاسفانه عکاسی از داخل کاخ امکان پذیر نبود برای همین عکسهای من محدود میشه به مناظر بیرونی و حیاط بسیار زیبای آن.این کاخ در ابعاد ۴۴٠٠٠ متر مربع شامل ٢٨۵ اطاق-۴۴ سالن-۶٨ دستشویی و ۶ حمام است. داخل آن با اثار بسیار نفیس هنری مانند یک گالری توجه بیننده را به خود جلب میکند.در یکی از اطاقها هم یک قالی نفیس تبریز که هدیه رضاشاه به آتاتورک بوده زمین را مفروش کرده است.

سلطان عبدالحمید پس از آنکه در سال 1839 به تخت نشست به دنبال احداث کاخی برآمد که بتواند در طول سالن در آنجا اقامت کند. ساختمان این کاخ که دلمه باغچه سرای نام گرفته و تحت تأثیر معماری اروپا به سبک رنسانس و باروک ساخته شده بود و در سال 1853 به پایان رسید و برای تزئینات آن حدود 4 میلیون طلا صرف شد!!!

تابلو های نقاشی، چهل چراغها و ظروف چینی، دلمه باغچه سرای را به صورت یک موزه هنری درآورده است.

IMG_0185

جلوی در ورودی کاخ یک سرباز مثل مجسمه ایستاده و هیچ حرکتی نمیکند.پشت سرش هم یک سرباز دیگر ایستاده تا نگذارد کسی دست به سرباز نگونبخت مجسمه ای بزند.مردم میایند  با او عکس میگیرند.شکلک درمیاورند میخندند.اما اون بدبخت پلک هم نمیزند.مثل یک مجسمه سیخ و صامت ایستاده تا وقتش برسد و پستش را با دیگری عوض کند.به نظر من این یکی از احمقانه ترین صحنه هایی بودکه تابحال دیده ام.

IMG_0198 

درون کاخ شامل ٣ بخش اداری-حرمسرا و سالن مرتبط بین آنهاست.بازدید از بخش اداری شروع میشود.روی پارکتهای کفپوش که راه میرویم قرچ قرچ صدا میدهند چون فضای زیر پای ما خالی است و درواقع ما داریم روی آب راه میرویم!!!!به همین دلیل هم درون کاخ از وسایل بسیار سنگین چوبی مثل بوفه ها و میزهای بزرگ خبری نیست تا لطمه ای به استحکام ساختمان نخورد.دیوارهای اطاقها و سالنها پر از تابلوهای نفیس است که بسیاری از آنها هدیه سلاطین و دولتمردان کشورهای دیگر به دولت عثمانی و بعدا به آتاتورک بود.

IMG_0218

قصر ٣ طبقه است که راهروهایی با دسته های کریستال و چلچراغهای نفیس آنها را بهم مرتبط کرده است.هرطرف را که مینگریم اشیای بسیار گرانقیمت و زیبای هنری چشمهای مارا خیره میکند.آنچه اهمیت دارد این است که اینجا وقتی آتاتورک جمهوری میکند و سلطنت عثمانی را منحل میسازد دیگر دستور به چپاول و غارت و نابودی این کاخها نمیدهد.بلکه برعکس دستور میدهد اینها به صورت موزه درآمده و برای بازدید مردم گشوده شوند.یکی دیگر از نکات جالب اشیای کاخ این است که هر وسیله ای که میبینید در اینجا به صورت جفت و نه تک وجود دارد.مثلاشمعدانها-گلدونها-میز-مبلمان و .....

IMG_0242

بعد از بخش اداری وارد سالن سفرا میشویم که بزرگترین سالن قصره.سفرا اینجا منتظر مینشستند تا به حضور سلطان شرفیاب شوند.در ۴ طرف اطاق ۴ شومینه وجود دارد که بالای آنها آینه های قطعه قطعه شده کنار هم چیده شده تا هم نور را بهتر در اطاق منعکس کنند و هم گرمای هر شومینه شیشه های آینه ها را نشکند.

IMG_0245

تا قرن ١٧ عثمانی دولتی بسیار قویی بود اما از آن به بعد دچار فساد درباری شده وکم کم ضعیف گشتند.با افزایش ظلمشان به مردم پایگاه مردمی خود را هم از دست دادند تا اینکه سرانجام در١٩٢٣ با کودتای آتاتورک سلطان وحدالدین آخرین سلطان عثمانی حکومت را از دست داد و امپراطوری بزرگ آنها از هم پاشید....(تاریخ معلم عجیبی است درسهایی میدهد کاش چشم بینا و گوش شنویی هم بودا)

IMG_0233

این کاخ در حاشیه و به موازات کانال بزرگ آبی قرار گرفته است به خاطر همین منظره روح نواز دریا از تمام پنجره های کاخ دیده میشود.خصوصا اینکه امروز هوا آفتابی است و دریا درخشش شگفت انگیزی دارد و جان میدهد برای عکس گرفتن از لابلای دالانهای ریز و درشت کاخ...

IMG_0235

این در هم یکی از شگفتی های این کاخ است دری رو به دریا با ارتفاعی بسیار بلند که انگار رو به یک دنیای عجیب و غریب باز شده است.اصلا دیدن این منظره مثل یک تابلوی سورئال است انگار  یک مفهوم انتزاعی دارد.دری رو به ناشناخته ها....رو به دریاها... رو به افسانه ها...چیزی شبیه دروازه زمان.من را یاد این میندازد  که اگر از میان آن رد بشوم شاید وارد دوره دیگری شوم.دوره سلاطین عثمانی و بانوان حرمسرا. شمشیرهای کشیده و زدوخورد سربازان .دوره تاج و تخت و گنجهای بی انتها...

IMG_0239 

کاخ حقیقتا حیاط زیبایی دارد.حیاط که چه عرض کنم بیشتر شبیه باغ درندشت و بی انتهایی است که هرگوشه آن با سلیقه و چیدمانی بسیاری هنری ساخته شده است.آبنماها و مجسمه های مختلف در کنار گلهای خوشرنگ - درختان نخل و فرش سبز چمن  همه اینها در کنار آبی دریا منظره بدیعی ایجاد کرده است که من کمتر جایی نظیرش را دیده ام. 

untitled

این تخت خواب در یکی از اطاقها قرار دارد که پرچم ترکیه به عنوان روتختی روی ان پهن شده است.در ١٠ نوامبر ١٩٣٨ آتاتورک آخرین لحظه های عمرش را در همین کاخ روی همین تخت گذراند  و در سن ۵٧ سالگی همینجا هم فوت کرد.ساعت مرگ آتاتورک ٩:٠۵ دقیقه صبح بود.جالب است بدانید که از آن به بعد تمام ساعتهای این کاخ را روی همین ساعت متوقف کرده اند.بنابراین تمام ساعتها در اینجا ٩:٠۵ دقیقه را نشان میدهند.انگار با مرگ آتاتورک در اینجا زمان برای ابد متوقف شده است.

IMG_0253

از کاخ زیبای دلمه باغچه بیرون میاییم و سفر را ادامه میدهیم باز هم با من بمانید استانبول هنوز تمام نشده است.


 
خانه قوام السلطنه-موزه آبگینه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  کلمات کلیدی: تهران گردی ، سفرهای یک روزه

۶/٩/٨٨ - خیابان سی تیر-خانه قوام السلطنه

abgine 041

یک روز جمعه پاییزی میتوانید بلند شوید و یکهو دلتان هوس بوی قدیمی یک خانه را بکند.چشمهایتان هوای دیدن ارسیهای رنگی و کاشیکاریهای زیبا را بکند.آن وقت مثل من و محمدامین دوربینتان را بردارید و به سراغ خانه قدیمی قوام السلطنه بروید.جاییکه مرزهای قصه شکسته میشود و دنیای خاطره ها گشوده.اینجا خانه قوام السطلنه است.

abgine 038

قوام السلطنه وزیر احمدشاه قاجاربود و این مجموعه زیبا تا سال ١٣٣٠ محل کار و سکونت او محسوب میشد.بعد از دوره او این خانه به مدت ٧ سال در اختیار سفارت مصر قرار گرفت.باز دست به دست شد و این بار افعانها دندان برایش تیز کردند.بعد از آنها هم برای مدتی بانک بازرگانی بود تا سرانجام در سال ١٣۵۵ توسط فرح خریداری و به کمک مهندسان اتریشی برای ساختمان موزه آماده شد.حالا اینجا موزه آبگینه تهران است.

abgine 039

بنا در مساحت ٧٠٠٠٠ مترمربعی و به صورت یک عمارت ٨ ضلعی ساخته شده که سبک درو پنجره های آن شما را به یاد معماری سلجوقی میندازد.داخل ساختمان هم در دوره های مختلف تعییرات معماری کرده است اما بیشتر تشکیلات مربوط به دوره قوام است.

abgine 027

ساختمان ٢ طبقه و مشرف به یک حیاط قدیمی با حوض سنگی و باغچه های مستطیلی است.در این ٢ طبقه ۵ تالار وجود دارد که در هر تالار به صورت جدا ظروف شیشه ای و گلین و سرامیکی دوره های مختلف ایران در ویترینهای بسیار زیبا که از دوره مهندسان اتریشی به یادگار مانده در معرض دید شما قرار میگیرند.

abgine 013

در این صبح جمعه پاییزی هیچ کس جز من و محمدامین در اینجا نیست.پس باخیال راحت راه میرویم و از گوشه و کنار عکس میگیریم.باصدای بلند با هم حرف میزنیم . طبق معمول من درحال افسانه سرایی لابلای این اشیای قدیمی سر محمدامین را میخورم از حرف زدن....دوربینم هم با من مست کرده و حال اساسی به ما میدهد...کیفور شده ام از دیدن اینهمه اثر زیبا و رویایی...از شیشه های رنگین زیگورات چغازنبیل تا شیشه های دوران اشکانی...از سفالهای نیشابور تا ظروف زرین فام سلجوقی... از لعابهای فیروزه ای ایلخانی تا ظروف خسرو و شیرین صفوی....

abgine 016    

مثلا فکر میکنید یکهو به کجا میرسید؟به زیورآلات سروسینه زنان مه پیکر ایران باستان با مجسمه های باروری آنها که زنان شیردهی را با سینه های برجسته که نمادی از مادر بودن آنهاست نشان میدهد.واقعا کیف میکنم که در هزاره قبل از میلاد دستهای اجداد من چنین توانا سنگهای کوه را تراش میداده تا زینتی بسازد بر پیکر زنان زیباروی... گردنبندهای فیروزه ای شیشه ای النگوهای رنگین و طلاکوب و ده ها زینت زیبای دیگر که دل زن امروز را هم بدجور به تاراج میبرد...

abgine 014

این کله های رنگین چیزی نیست جز نظر قربونیهای باستانی ما...نمیدانم فلسفه شکل آنها در چیست اما همین نشان میدهد که در آن دوران برای دوری از چشم زخم بدطینتان این نظر قربانیها را میساختند و شاید در گوشه خانه ها روی رف پنجره ها قرارشان میداند.و ارواح خبیث و نظرهای تنگ و شیاطین سیاه دل را از مامن پاکشان دور میکردند...

abgine 022 

در ونیز صنعت شیشه گری رواج بسیاری دارد تا جاییکه عمده صادرات این شهر محسوب میشود.درآنجا ظروف شیشه ای به قیمت بسیار بالا به فروش میرسد.جالب است بدانید که این صنعت از ایران و دمشق به آنجا رفته است.یعنی پدران ما تولیدگر اصلی اینها بودند.بعدها با شروع جنگ بین کشورها و کشورگشایی رومیها و یونانیها و ایرانیها این صنعت به اروپا میرود تا جاییکه امروزه ونیز خودش را مهد شیشه گری دانسته و درآمد زیادی را از این راه کسب میکند.درحالیکه این شیشه ها که ما در این ویترین میبینیم همه کار دست ایرانیان و در دوره های بسیار قدیمی تر ونیزی ها صورت گرفته است.

abgine 034  

قدیمی ترین سرامیک جهان مال پدران ماست که به منطقه ای از کرمانشاه برمیگردد که قدمی بالغ بر ٩٠٠٠ سال دارد.همچنین سرامیکهای یافت شده در تپه سیلک کاشان هم بازگوکننده این است که صنعت ساخت ظروف سرامیکی و سفالین در ایران قدمتی چندهزارساله دارد.از سرامیکهای سیلک ۵٠٠٠ سال عمر میگذرد.

abgine 040

افسانه گیلگمش را شنیده اید یا نه....این کوزه سفالین قصه این افسانه را بر پیکر خود به یادگار دارد.افسانه میگوید که گیلگمش موجودی نیمه آدم نیمه حیوان بود که خدایان آن را به عنوان مظهری از شهر نشینی ساختند و در کنار آن نیز انکیدو را بوجود میاورند که مظهر روستا نشینی است.خدایان این دو را به جان هم میندازند اما آنها با هم دوست میشوند و درکنارهم با رفاقت روزگار میگذرانند.خدایان انکیدو را از بین میبرند.گیلگش اندوهگین شده و هراس مرگ به جانش میفتد پس بدنبال گیاه جاودانگی راه میفتد و به سفرهای دور و دراز میرود.

این قصه نسخه های گوناگونی دارد و قدمتی ۶٠٠٠ ساله اینها را خانم متصدی موزه برایم تعریف میکند اما اگر میخواهید این افسانه را به شکلی جامع تر بخواندید به لینک دوست عزیز آقای آرش نورآقایی مراجعه کنید که مفصل درباره آن تحقیق کرده است....

abgine 005

بعد از دیدن موزه آبگینه در خیابان سی تیر به پاتوق همیشگیمان در خیابان فردوسی میرویم.هتل بزرگ فردوسی که برای نهارخوردن بدجور چشمک میزنداین هتل سال ١٣٢٨ و به نام هتل گیلان ساخته شد بعدها به مرور بازسازی شد و امروز یک هتل ۴ ستاره تروتمیز است.این هتل قدیمی در خیابان کوشک مصری یکی از قدیمیترین خیابانهای تهران قرار دارد.نزدیک میدان فردوسی و کنار کوچه پس کوچه های قدیمی شهر که هنوز هم اگر شانس بزند در لابلای ساختمانهای بیقواره اش میتوانید نشانه ای از آن چهره زیبا و قدیمی ساختمانها بیابید.اینجا نزدیک چند موزه قدیمی تهران است و پاتوق کسانی که دلشان بهم میخورد از این مدرنیته شلخته شهر تهران....            

abgine 002

 هتل فردوسی ٢ رستوران دارد.یکی از آنها چایخانه سنتی با موسیقی زنده ایرانی است و دیگری همانکه پاتوق  ماست یک رستوران قدیمی با کارکنان مهربان و بسیار آداب دان و یک سالاد بار خوشمزه و عذاهای لذیذ....پیشنهاد ما یعنی سرآشپز این است...یک روز سفر به خیابانهای جنوب تهران و بعد یک  پرس غذای خوشمزه در این هتل گرم و صمیمی....

abgine 001

خوش بگذرد....


 
سالگرد حج
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی امشب با شنیدن آهنگ معلم یوسف سامی یهو دلم سر واز کرد و زدم زیر گریه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.اشکام که میریخت پایین یهو فهمیدم چرا دلم امروز اینطوری داره بیتابی میکنه...آخه دلم از خودم حواسش جمع تر بود.دلم یادش اومد پارسال یه همچین روزی بود که رفتم مکه برای حج واجب ...خدایا یعنی یک سال گذشت از دیدن سرزمینت؟یک سال گذشت از اون شب و روزای معنوی....یک سال شد که این بنده سراپا تقصیرت رو بردی به وادی عشق....به سرزمین عرفان به عرفه ات....خدایا فردا عرفه میاد من پارسال تو خاک عرفه تو بودم.من پارسال سر به خاکت میمالیدم...خدایا این اشک لعتنی نمیذاره که باهات خوب درددل کنم...خدایا پارسال کجا بودم حالا کجام؟ خدایا ببخش منو ببخش هرچه کردم هرچه بودم به کرمت ای ارحم الراحمین منو به قداست عرفه ات یک بار دیگر وضو بده...غسلم بده.....یا حق یا سرور یا مولا

یا محمد.....یک بار دیگه منو پاک کن به حرمت اون زمینی که اومدم و سر ساییدم و سجده کردم...خدایا میترسم میترسم که آیا هنوز من رو حاجی خودت میدونی؟ اصلا لایقم بگم اومدم حجت کردم....؟ لایقم بگم حاجی شدم؟....

خدایا به حرمت شب عرفه ات به حرمت اون سرزمینت به حرمت اون کعبه ات  از سر تقصیرات من بگذر ..من رو آدم کن....آدمم نگه دار و آدمم پیش خودت ببر

سمیرا میترسه خدایا میترسه که نیامرزیده ببریش میترسه لایق اون نعمتی که دادی نباشه میترسه لایق حج اکبرت نباشه خدایا من رو روحمو جسمم رو از حجت دور نکن... میترسم که بگم پارسال قربانی کردم و حاجی شدم...میترسم بگم سنگ زدم به شیطان خجالت میکشم از خودم  از تو که سنگ کوبیدم و باز هم گاهی با شیطان بودم... منو میبخشی خدایا ؟به قداست محمدت من رو ببخش

پارسال بود که عرفه ات بودم عرفانم دادی مشعرت بودم شعورم دادی منایت رفتم نفسم را شکستی...قربانی دادم و وجودم را فدایت کردم....امسال نمیدانم کجایم فقط تو میدانی حالا اینجا الان جایگاهم کجاست؟....عقب رفته ام درجا زده ام و یا یاریم دادی جلو رفتم؟؟؟ فقط تو میدانی یارم-خدایم-مهربانم-عشقم-نقطه بالای روحم-پروردگارم... حبیبم....رفیقم.....دوستم.....الله من.........

پارسال همچین شبی بود رسیده بودیم مکه.اعمال به جا اورده بودیم و خسته در جا افتاده بودیم که محمد امبن ناگهان بیهوش شد....خدایا چه بر من گذشت....مشکوک شده بودند به چیزهای خطرناک...من دعا میکردم .همه کاروان دعا میکردند.پزشک بالای سرش بود و من عین دیوانه ها اشک میریختم در سرزمین تو همسرم را داشتم از دست میدادم و قلبم طاقت نداشت.....انقدر صدایت زدم که صدا در گلویم خشکید....آن شب همه کاروان با هم دست به دعا برداشته بودند کسی حمد میخواند و  در لیوان آب محمدامین فوت میکرد.کسی دیگر ایت الکرسی میخواند و محمد امین بیهوش بود و من بالای سرش اشک میریختم....دستها بلندشد به دعا و تو محمدامین را به من سالم برگرداندی.... چطور شکرت کنم محبوبم؟

الان جلوی ماهواره پخش مستقیم منا و مکه را میبینم خدایا رحمتت را شکر چه بارانی فرستاده ای  در سرزمین وحی باور نکردنی است داری تمام الودگیهای احتمالی را میشوری و میبری... چقدر امسال همه نگران الودگی و بیماری بودند و تو باز معجزه ات را نشانمان دادی

شکررررررررر خدای باران و رحمت

خدایا باران رحمتت را بر من - محمدامین-دوستانم-خانواده ام-کشورم و مردم ایران ببار     

اینها را بگذارید به پای جرفهای دلم با خودم...خودم هم نمیدانم چه میگویم فقط میدانم دیوانه شده ام دیوانه او....دیوانه محبوبم....دیوانه خدا........اگه این صفحه ها از جنس کاعذ بود تمام خطوطم تاحالا حتما خیس و محو میشدند.....


 
عمر
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

fgd

ببخشید!

صورت شما برای من

چه آشناست

احیانا

در آن سالهای دور

من عاشق شما نبوده ام؟...


 
استانبول(11)
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

 ٢٠/٧/٨٨- ادامه سفر در استانبول

همان طور که قبلا هم گفتم استانبول در سه دوره زمانی پایتخت دولتها بوده.١- زمان روم شرقی-٢-بیزانس-٣-عثمانی....زمانی که سلطان محمد فاتح استانبول را اشغال میکند نام آن را از قسطنطنیه به اسلامبول یعنی شهر مساجد اسلام تبدیل میکند.سلطان محمد برای اینکه قدرت اسلام را به رخ مسیحیان بکشد دستور ساخت ١٠٠٠ مسجد را دراین شهر میدهد.به خاطر همین است که امروزه این شهر به شهر ١٠٠٠ مسجد هم معروف است.زمانی که آتاتورک حکومت عثمانی را منحل میکند پایتخت را به آنکارا منتقل کرده و خط عربی را به انگلیسی تغییر میدهد.بعد ها به خاطر این تغییر حروف نام اسلامبول به استامبول تغییر پیدا میکند.در حال حاظر این شهر دارای ١۴٠٠ مسجد-٨٠٠ کلیسا و ٨٣ کنیسه است. 

eharnc0ya1boxhf10ws9

سومین مکان تاریخی امروزمان دیدار از مسجد سلطان احمد است. که یکی از زیباترین مساجد استانبول محسوب میشود.این مسجد ۴٠٠ سال پیش و به دستور سلطان احمد ١۶ امین پادشاه عثمانی ساخته شد.در این مسجد برخلاف سایر مساجد استانبول ۶ مناره ساخته شد.۴ مناره به یاد ۴ خلیفه اسلام و ٢ مناره به یاد امام حسن(ع) و امام حسین (ع) و یک گنبد به یاد پیامبر اکرم.در ساخت این مسجد روایت شده که سلطان احمد خواب میبیند که باید یک مسجد بسازد تا ابهت ایاصوفیا را در هم بشکند.! صبح که بلند میشود دستور ساخت این مسجد را میدهد.

istanbul 022

ساخت این مسجد ٨ سال به طول انجامید.در ملات و ساروج ساخت بنا از تخم شترمرغ استفاده شد تا چسبندگی آن بیشتر و باطبع دوام بنا بیشتر شود.از طرف دیگر بوی تولید شده از این ماده باعث دور شدن حشراتی چون عنکبوت هم میشود.هنوز هم بعد از گذشت این همه سال وقتی به دیوارها نزدیک شوید این بوی خاص را میتوانید استشمام کنید...

istanbul 026

سقف بنا از کف ۴٣ متره و تمام دیوارها با نام خدا و پیامبر و معصومین زینت داده شده اند.در مساجد ترکیه شیعه و سنی مطرح نیست در تمام آنها نام خدا و محمد و ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و حسین در کنار هم آمده است.هنوز هم از این مسجد روزی ۵ بار برای نماز استفاده میشود.برای وارد شدن به آن کیسه های مخصوصی میدهند تا به پا کنید و سپس وارد شوید تا فرشهای مسجد آلوده نشوند. خانمها اجازه دارند که بدون روسری وارد شوند اما اگر لباس خیلی بازی پوشیده باشند به آنها یک شال داده میشود تا خود را به احترام مسجد پوشیده گردانند.

نام دیگر اینجا مسجد آبی هم هست که به خاطر وجود کاشیهای فیروزه ای آن است.

istanbul 032

به هتل برمیگردیم و استراحتی میکنیم و شب به کنار بندر آمده تا گشت بندربسفور را انجام دهیم.استانبول تنها شهر جهانه که روی ٢ قاره واقع شده و این دو قاره آسیا و اروپا توسط همین تنگه بسفور به هم متصل شده اند.دریای مرمره و دریای سیاه هم در محل این تلاقی قرار دارند.اگر به نقشه ترکیه نگاه کنید درست شبیه کف دسته.شمال آن دریای سیاه-جنوبش دریای مدیترانه و غرب آن هم دریای مرمره است.تنگه بوسفور از شمال به سمت غرب کشیده شده است.

istanbul 040

استانبول ٢ تا پل معروف داره.یکی از اینها پل بقاظ نامیده میشه که پل ارتباطی بین اسیا و اروپاست.همانکه در عکس میبینید.جالبه بدانید که معماری این پل از طرح انوشیروان پارسی گرفته شده است.زمانی که او میخواسته از اسیا به اوپا و به سمت یونان و روم برود اینجا که میرسد دستور میدهد کشتیها را پهلو به پهلوی هم قرار دهند تا مثل یک پل عمل کند و سربازان از روی آن ردشده و به اروپا برسند.پل بقاظ هم در همان محل و با الهام از انوشیروان ساخته میشود.پل معروف دیگر گالاتا نام دارد مه به وقتش از آن هم برایتان خواهم گفت...

زیباییهای استانبول در شب را نمیتوان گفت و نوشت باید رفت و دید...رقص هزاران چراغ بر روی آب و تلالوی سایه ها و تصویر کاخها و قصرها و مساجد و کلیساها همه با هم روی دریا زیبایی شگرفی ایجاد میکنند.تور شبنوردی استانبول و گشت روی آب با کروزهای آن را نباید از دست داد.