دریاچه تفریحی تهران
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفرهای یک روزه

٢٨/٨/٨٨٨ دریاچه تفریحی تهران-فشافویه

023

از تابستان هی تصمیم میگرفتیم برویم و سری به این دریاچه مصنوعی بزنیم و هی برنامه هایمان جور نمیشد.تا اینکه بالاخره این هفته عزممان را جزم کردیم و راه افتادیم. آدرسی که داشتیم به ما میگفت :   اتوبان تهران قم - کیلومتر 18 بعد از عوارضی - کیلومتر 5 بعد از زیر گذر اتوبان (تقاطع رباط کریم ) به سمت حسن آباد.
 اما راستش را بخواهید آدرس سرراستی نبود و ما کمی سردرگم شده بودیم.هیچ تابلویی هم در اتوبان وجود نداشت که مارا به سمت دریاچه راهنمایی کند.بالاخره وقتی به تابلو رسیدیم که کنار دریاچه بودیم!!!!(تابلو چپکی روی زمین افتاده بود)

021

اینجا اولین دریاچه تفریحی تهران است که دارای امکان ورزشهای آبی منجمله:اسکی روی آب-بنانا-قایق موتوری و پارویی-جت اسکی و.... است.خوبی این فضا به خاطر این است که این تفریحات برای زن و مرد آزاد گذاشته شده و شما میتوانید با خانواده بیاییید و همگی از امکانات اینجا لذت ببرید.در کنار دریاچه یک رستوران کوچک و جمع و جور غذاهای سرد و گرم هم وجود دارد.البته ساخت کامل این مجموعه ١۵ هکتاری  هنوز به پایان نرسیده و تاکنون تنها فاز یک آن مورد بهره برداری قرار گرفته است.

022

اسم این موتورهای صحرانوردی را نمیدانم اما از اینها هم اینجا پیدا میشود . خیالتان راحت که سواری با آنها اصلا سخت نیست و هرکسی میتواند یک دور با آنها حالی کند اساسی....من تجربه سوار شدن آنها را در قله توچال داشتم که تجربه کمنظیر و کیف آلودی بود.فقط کمی نشیمن گاه آدم داغون میشود که آن هم خیالی نیست..

028

دروغ چرا اینکه ما یک صبح پاییزی سرد راه افتادیم و آمدیم اینجا تنها برای دیدن دریاچه نبود.بلکه گید گید از سرما به خود لرزیدیم تا اولین مسابقه ماشینهای ٢ دیفرانسیل  در پیست آف رود دریاچه را از نزدیک ببینیم . با سوت و داد شرکت کنندگان را تشویق کنیم.

015

محمد امین عزیز ما هم وقتی خبر را شنید بدفرم جوزده شد که ما هم با "عمو اسفندیار مان" در این مسابقات شرکت کنیم.دوستان میدانند که عمو اسفندیار اسم ماشین محمد امین است.وقتی به اینجا رسیدیم دیدیم زهی خیال باطل که قضیه انقدرها هم آسان نیست.رقبا بسیار حرفه ای بودند و ماشینهایشان عموما برای این نوع مسابقات طراحی شده بود.مسیر بسیار آف رود و ناهموار بود که هرکسی با هر ٢ دیفرانسیلی از پس آن برنمیامد...

041

محمدامین عزیز ما هم بهتر دانست که اصلا ثبت نام نکند تا خدای نکرده با عمو اسفندیاری که تازگیها "تیس تیس" صدا هم میدهد مایه آبروریزی نگردد...البته بماند که محمد امین ما یلی است در دست به فرمان داشتن...که عمرا ماشین عزیزش را دست هرکسی بدهد و اصولا جز خود و پسر خاله جانش کسی را در حد پشت فرمان نشستن عمو نمیداند...ولی خوب رقبا هم کم رقیب! نبودند....جدای بحث دست به فرمان بودن که محمدامین عزیز ما عمرا از کسی کم نمیاورد بحث ماشین هم بود.اینها بیشتر ماشینهایشان را برای مسابقه سبک کرده موتورها را عوض و بدنه ها را تغییر داده و خلاصه ماشینهایشان را صرفا برای اینکار طراحی کرده بودند....

029

مسابقه به این ترتیب بود که در ابتدا ماشینها دور مارشال میزدند(بابا اصطلاح!!!!). دور مارشال یعنی اینکه همه ماشینها دنبال یک موتور راهنما حرکت میکردند تا هم با مسیر آشنا بشوند و هم با سختی و مشکلات پیست که انصافا هم کم نبودند....راه واقعا آف رود بود.جاهایی باید از چاله های عمیق آبی رد میشدند که تا کمر ماشینها میرسید. بعضی از آنها در همان چاله اول خاموش کردند.شیبها تند و نفس گیر بود و باید میدانستید که چگونه این شیبها را پایین بروید تا چپ نکنید...دست اندازها هم بسیار نامناسب بود برای داغان کردن کمر راننده وقتی ماشین ٣ متر میپرید هوا.....خلاصه آف رودی بود اساسی

034

بعد از دور مارشال ماشینها یکی یکی در خط استارت میایستادند تا با روشن شدن چراغ سبز راه بیفتند.با عبور از خط پایان زمان هر مسابقه دهنده سنجیده میشد تا در پایان آن کسی که سریع تر این مسیر را طی کرد به عنوان برنده اعلام شود....

یک آمبولانس هم کنار پیست آماده باش ایستاده بود تا به قول ما "جنازه " هارا از روی زمین جمع کند....یکی از سرنشینان که دچار هیجان کاذب بود و پشت جیب ایستاده بود در یکی از دست اندازها ناگهان پرتاب شد روی زمین....جیپ هم بدون توجه به اینکه دوستش کف پیست ولو شده شاد و خندان به راه خودش ادامه داد(حتما راننده پیش خودش میگفت :چه خوب سبکتر شدم ها.....)

خلاصه روز خوبی بود در کنار دریاچه تهران و مسابقه ماشینهای ٢ دیفرانسیلش... از این به بعد قرار است این پیست همیشه دایر باشد و اینگونه مسابقه ها باز هم تکرار شود.برای دانستن اخبار دریاچه میتوانید به سایت آن مراجعه کنید.

سایت دریاچه فشافویه تهران


 
استانبول(10)
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

٢٠/٧/٨٨-هیپودروم

istanbul 001

اینجا هیپودوروم یا میدان اسب دوانی است که در قرن ٢ میلادی و در دوره روم باستان و امپراطوری بیزانس ساخته شد و به عنوان مکانی برای سرگرمی و ورزش شهر قسطنطنیه محسوب میشد.هر روزدر اینجا برنامه های متنوع اسب دوانی - رقص - موسیقی آکروبات و آموزش حیوانات وحشی برگزار میشد که اقشار مختلف مردم را دور هم جمع میکرد.

هیپودوروم یک میدان U شکل بود که جایگاهی هم برای امپراطور در آن قرار داشت که ۴ تا مجسمه برنز اسب در بالای آن ساخته شده بود که امروز چیزی از آنها باقی نمانده.

در آن زمان مسابقات ارابه رانی شهرت زیادی برای رومیها داشت.برنده این مسابقات پیش امپراطور جایگاه سیاسی خاصی پیدا میکرد.این مسابقات همیشه در این میدان برگزار میشدند.تا قرنها هیپودوروم مرکز تفریحی و سیاسی بیزانس بود تا اینکه کم کم  در دوره های جنگهای صلیبی این میدان به همراه بیشتر سایتهای تاریخی آن نابود شد.

istanbul 004

یکی از آثار دیدنی باقیمانده در اینجا "چشمه آلمان" نام دارد.بقعه ای ٨ ضلعی که در ورودی هیپودروم قرار دارد و یک هدیه از دولت آلمان و از طرف امپراطور ویلیام دوم به سلطان عبدالحمید عثمانی در زمان جنگ جهانی دوم است.این گنبد سبز و طلایی در آلمان ساخته شد و در همین محل سرهم بندی و بر روی یک چشمه نصب گشت.این گنبد که به شکل معماری بیزانس ساخته شده با سرامیکهایی از جنس طلا تزیین گشته است.اگرچه این یک سازه زیبا است اما در کنتراست با بناهای بسیار قدیمی میدان قرار میگیرد.

istanbul 006

این ستون سنگی هرمی شکل "ابلیسک مصری" نام دارد که از سنگ گرانیت صورتی یک تکه و در ١۴٩٠ قبل از میلاد در مصر ساخته شده است.این ستون در جلوی یکی از معابد مصر و به عنوان سمبل پیروزی یکی از جنگها نصب بود.

در قرن ۴ میلادی به سفارش یکی از امپراطوران برای نشان دادن قدرت روم به استامبول آورده شد و در میدان هیپودوروم نصب گردید.وزن این ستون ٢٠٠ تنه که حمل آن در زمان قدیم از مصر تا اینجا خودش یک شاهکار به حساب میاد.ارتفاع این اوبلیسک به همراه پایه اش ٢٧ متره گرچه در ابتدا بلند تر بود اما موقع حمل به اینجا سرش شکست.

روی این ستون با حروف هیروکلیف دعاهایی نوشته شده است و در بالای آن تصویر فرعونه که داره با جو و شرابی که از خدایان گرفته از ملتش نگهداری میکند.

این ستون قدیمی ترین اثر باستانی استانبول محسوب میشود.

istanbul 010

این عکس پایه زیر اوبلیسک است که از جنس سنگ مرمره و افراد تحت حکومت روم را نشان میده .در بالای آن امپراطور روی تخت نشسته و در دستش شاخه زیتون به نشانه قدرت هست که در پایان مسابقه ارابه رانی ان را به سمت برنده مسابقه پرت میکرده. این پایه در روم ساخته شده.

istanbul 008

این هم ستون بافته نام دارد .کنستانتین دستور میده این ستون را مقابل اوبلیسک مصری به ارتفاع ٢٨ متر بسازند تا برتری روم بر مصر را نشان بده.و در عین حال آن را به معشوقه اش هدیه میکنه.نکته جالب در ساخت این ستون اینه که سنگها را طوری بر روی هم قرار داده اند که انگار آنها را بر هم بافته اند.در داخل این سنگها را هم با جواهرات گران قیمت پر میکنند که بعدها در دورانهای مختلف به غارت میروند و حالا تنها سوراخهای خالی از آن جواهرات باقی مانده است.

در جلوی ستون بافته -ستون مارپیچ قرار دارد.این ستون در اصل پایه یک پاتیل طلایی باستانی !!!! است.این ستون ٨متری از جنس برنز است که در قدیم بدنه ٣ مار پیچیده دور یک ستون بودند که حالا از سر مارها چیزی باقی نمانده تنها بدنه ستون در اینجا قرار دارد.داستان این ستون برای ما ایرانیها جالبه.این ستون از یکی از شهرهای یونان به اینجا آورده شده و در اصل یادبودی برای پیروزی لشگر روم بر قوم ایرانی در زمان پادشاهی خشایارشاه در قرن ۵ قبل از میلاد بوده که سر در معبد آپولو در شهر دلفی بنا نهاده شده و بعد ها توسط رومیها به اینجا آورده شد.


 
استانبول(9)
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٩/٧/٨٨ - خیابان سلطان احمد

ISTANBUL2 219

از مسجد ایاصوفیا که بیرون اومدیم تقریبا از زور خستگی نایی برای راه رفتن نداشتیم دم غروب بود و پاهای خسته ما که بعد از روزی به این طولانی و پرباری باید میرفت و مترو را پیدا میکرد و خودش را به هتل میرساند.

ISTANBUL2 229

اینجا از در ایاصوفیا که بیرون میایی خیابان سلطان احمد شروع میشود که دورتادورت را سایتهای قدیمی و دیدنی شهر گرفته .ما امروز تنها توانستیم توپکاپی و ایاصوفیا را از این همه بنا ببینیم به علاوه در میدان کوچکی چشممان خورد به این بنای یادبود به نام million که از دوره بیزانس باقی مانده بود و قسمتی از طاق پیروزی رومیها محسوب میشد.سر ستونی سنگی که لابلایش را مرور زمان برگهای سبز و خزه فراگرفته بود.

ISTANBUL2 233

این خیابان سلطان احمد هم یکی از جاهای دیدنی و شلوغ و سرزنده شهر استانبول محسوب میشود تا جاییکه خستگی را از یاد بردیم و شروع کردیم به پیاده روی.اینجا را که در عکس میبینید یکی از رستورانهای خوب این خیابان است که ما نهار را در اینجا خوردیم.(اسکندر کباب معروف ترکیه ای) و بسیار هم به ما چسبید و عالی بود. 

ISTANBUL2 234

از نظر خورد و خوراک در اینجا اصلا به شما بدنمیگذرد.هرطرف را بنگرید ایستگاه های شکم را میبینید که نشان میدهد ترکها چه اهمیتی برای غذا قائلند.آبمیوه فروشی در سطح شهر خیلی دیده میشود خصوصا آب انار که مارا یاد شهر خودمان تهران میندازد با ایستگاه های تصفیه خونش!!!!!

ISTANBUL2 235

ترکیه از نظر غذایی خیلی به ما نزدیک است.انواع دلمه های برگ مو-بادمجان-فلفل رنگی با سس خوشمزه فرمز رویش در کنار کبابهای مختلف و کوفته های برنجی و غیره و ذالک دست پختهای مامانهایمان را به یادمان میاورد.مبادا به ترکیه بروید و شکمتان را با فست فود پر کنید که اشتباه بزرگی کرده اید.قیمت غذا هم نجومی نیست.همه جور رستوران با هرنوع سلیقه و جیبی!!! پیدا میکنید.نگران خوردن نباشید. 

ISTANBUL2 236

این کافه های خیابانیشان بدجور دلمان را میبرد که کاشکی ما هم از اینها داشتیم بعد یادمان میاید که اگر نیم ساعت کنار خیابان در تهران بنشینیم و کیک بخوریم تبدیل به لوله پاک کن!!!!! میشویم و یا ماهی دودی....

ISTANBUL2 239

ترکیه هم مثل ما صنایع دستی زیادی دارد من جمله فرش - کوزه های گلی - ظروف میناکاری -چراغهای رنگی و قلیانهایی با لوله های دراز و شیشه های نقاشی شده که آدم را یاد قصه های شهرزاد هزار و یک شب خودمان میندازند.که دود از آنها بلند است و دختری شرقی و زیبا لای حریرهای رنگارنگ و فرشهای ایرانی لمیده است بر متکاهای زربافت.... خلاصه  در استانبول درد غربت نمیگیری...اینجا خیلی شبیه وطن است

قصه سفر من ادامه دارد با من بمانید تا داستانهای دیگر


 
دم را دریاب
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

سلام.

حتما تا حالا آدمایی رو دیدید که زندگیهاشون پر از بدبختی و فقره.کسایی که وقتی از بیرون بهشون نگاه میکنیم فکر میکنیم چقدر تو زندگی بدآوردند.دست به هرچی زدند سیاه و بیفایده از آب دراومده....سرنوشت با هاشون چه کرده.

من به سرنوشت تا حدی اعتقاد دارم اما نه اونقدر زیاد که فکر کنم هر بلایی سرمون میاد از بدشانسیه.من زندگی چند تا از این آدمای فلک زده رو خوب زیر نظر گرفتم. واقعیتش اینه که درصد بیشتر بدبختی رو ما با دستهای خودمون درست میکنیم. زندگی که خدا در اختیار ما میذاره یک کلاف کامواست.حالا این ما هستیم که چطور میشینیم و سر فرصت شروع به بافتن این کلاف میکنیم.١٠٠% گاهی هم خطا میریم.گاهی دونه های زندگی از زیر قلاب درمیرن و به خودمون که میایم میبینیم ای دل غافل چند رج رو خراب کردیم.حالا باید برگردیم و اونا رو بشکافیم و از سر نو دوباره ببافیمشون.... هرچقدر دیرتر بفهمیم که چه گندی تو بافتن این کلاف زدیم باید ردیفهای بیشتری رو بشکافیم و این یعنی دردسر بیشتر....

زندگی آدمای بدبخت هم قصه این بافتنهاست و شکافتنهای بیوقت.... اونها وقتی به خودشون میان که میبینن داد بیداد همه دونه ها رو اشتباه بافتن....

من معتقدم خداوند به ما فرصتهای زیادی میده تا جبران خطا کنیم.اما این در جبران همیشه باز نیست.اگه دیر بجنبیم دربسته شده و ما تا ابد پشت دیوار "چه کنم" هایمان مانده ایم.اینجاست که میشویم نمونه یک بدبخت بدشانس.....

قصه "دم را دریاب" نوشته "سال بلو" قصه یکی از همین آدمهاست.کسی که از روز اول دونه هایش را غلط سر انداخت و تا آخر اشتباه بافت و بعد رسید به جایی که دیگر آنچه برایش مانده بود ویرانه ای بود به نام کار و خانواده....

سال بلو این قصه را در ١٩۵۶ نوشت اما وقتی آن را بخوانید تازه تازه است چون قصه این جور آدمها هیچ وقت تمام نمیشود.

خدا نکند که روزی کسی اول شخص این قصه شود.


 
آینه
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک ساعت بود که جلوی آینه نشسته بود.خودش بود توی قاب شیشه ای و یک عکس توی قاب چوبی که اون رو گذاشته بود کنار آینه و هی نگاهش رو تاب میداد بین عکس و تصویر.

در عکس یک جفت ابروی سیاه پیوسته دیده میشد و در آینه یک جفت ابروی سیاه ظریف برداشته شده که سایه بین آنها حکایت داشت از روزهای پیوستگیشان.

نگاه پایین تر آمد و رسید به چشمهای قهوه ای که عین چشمهای توی عکس بودند .مژه های نازک که در بالا بور میشد و فقط توی آفتاب بلندی آنها آشکار میگشت.همیشه این مژه ها مایه عذابش بودند که چرا انقدر بیرنگ و بیحالتند. حالا میدانست که جریان مژه های بور از کجا آب میخوره.

نگاهش عکس رو کاوید و  رسید به بینی با اون قوز روش و جوشای سرسیاهش. یه نگاه تند به آینه کرد و ترجیح داد از این بخش چندش آور صورتش سریع رد بشه و برسه سراغ گونه ها.

اینجا که رسید خودبه خود چشماش درخشید و لبخند زد.دستی به گردی گونه ها زد و هیچ نگاهی به عکس کنار آینه نینداخت.گونه ها مال خودش بودند و نه هیچ کس دیگر. این را ندیده هم میدانست.

باز پایین تر آمد.لبها کوچک و باریک و زنانه  بودند و  در عکس لبها کوچک و باریک و مردانه. نمیشد کاریش کرد کپی برابر اصل بودند.با همان خال کوچک کنار لب که انگار آن را هم مخصوصا برای یک همچین روزی روی باریکه لب بالا کار گذاشته بودند سمت راست صورت و بعد انگار یک آینه جلوی صورتش بود  و عکس آن در قاب چوبی .این بار همان خال کوچک بود و لبهای باریک مردانه و سمت چپ صورت....

آب دهانش را قورت داد و یک نگاه سراسری روی عکس در قاب چوبی و تصویر در قاب شیشه ای انداخت.یادش آمد کسی جایی چیزی گفته بود.در مایه های اینکه مرد را در دستگاه فتوکپی گذاشته اند و دختر از آن سمتش بیرون آمده است.چه کسی گفته بود؟ انگار مامان بود ها در آن روزهای سرخوشی و شادمانی گذشته ها...

صدا در گوشش دوباره طنین انداخت :حرامزاده .....

***

تماس دستهایی بود که او را هل داد به جلو و چشمهای خشمگینی که در صورتش فریاد کشیدند. انگشتهایی به تهدید به سمتش بلند شدند و صدای لرزان و آشفته مردی که نمیتوانست سرپا بایستد و از دختر طلب پول میکرد.آب دهانی که پرت شد سوی دختر وقتی با کلمه حرامزاده آمیخت.. مردی که تلو تلو خوران با دستهای لرزانش و سیگاری که تا انتها رفته بود و خاکسترش در حال سقوط بود بین چرت و خماری دست و پا میزد و در طلب پول دخترک را به دیوار میکوبید...و کلمه.کلمه ای که مثل تکه نجاستی پرت شد سوی دختر و ذهنش را آلود تا ابد.....حرامزه-حرامزاده لعنتی از اول هم میدونستم که تو مال من نیستی.کثافت!

***

...کاشکی راست گفته بودی.کاشکی من مال تو نبودم.کاشکی...

بغضی با صدای بلند شکست.آینه هم ترک برداشت وقتی دستهای دختر قاب چوبی را کوبید به آینه.


 
استاکر
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

از سینمای تارکوفسکی حرف زدن از من برنمیاد.آنقدر سواد سینمایی ندارم که بشینم و براتون نقد کارهای کسی رو بکنم که با دیدن فیلمهاش خودم هم گاهی سرگردان میشم.درک فیلمهای آندره تارکوفسکی برای من حسی است و نه عقلانی.با وجود اینکه عاشق کارهاش هستم اما حتی نمیتونم با اطمینان خاطر دیدن اونها رو به شما سفارش کنم.چراشو خودم هم دقیق نمیدونم اما انگار میترسم شما رو هم با خودم بکشونم تو دنیای عجیب و ماورایی این فیلمساز بزرگ.اون وقت شما هم مثل من یک نیمه شب مثل آدمای خواب زده بیدار بشید و فیلم "stalker" رو بذارید تو دستگاه و 3 ساعت میخکوب بشید به جهان پر از راز و رمز و عجیب و معجزه وار تارکوفسکی...بعد تا 3 روز فکر کنید به جمله های عجیب و غریب و سرزمین تخیلی آن.

"استاکر" قصه ایمان است و معجزه در عصر ماده و اتم.قصه ما آدمهای سرگشته و بیمار دنیای سیاه ماشینی است که به دنبال خوشبختی بال بال میزنیم....

منطقه جایی است بی نام که استاکر به عنوان راهنمای محلی 2 مرد را به آنجا میبرد.هر 3 آنها گرفتار جاذبه منطقه هستند.جایی که افسانه ها میگوید اگر توانستی به آنجا برسی از ته قلبت هر آرزویی کنی برآورده میشود.

و مردها دست آخر میرسند اما نمیدانند باید چه آرزویی بکنند آنها بی ایمان تر از قبل برمیگردند با دستها و دلهایی خالی و آخر هم معلوم نمیشود که آیا منطقه افسونگر معجزه میکند و یا نه....

انتهای فیلم همسر استاکر میگوید:داشتن یک زندگی خوشبخت با یک دنیا غم و غصه بهتر از داشتن یک زندگی ملال آور و کسالت بار بدون هیچ غم و غصه ای است...."

شما چه فکر میکنید؟

راستی اگر شما هم هوس 3 ساعت دیدن تصاویر شاعرانه تارکوفسکی به سرتان زد دیدن فیلم "استاکر" را از دست ندهید.


 
استانبول(8)
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٩/٧/٨٨ - مسجد ایاصوفیه

istanbul 100

بعد از اینکه از کاخ توپکاپی دراومدیم تنها وقت کردیم نهاری بخوریم و سریع خودمون رو به ایاصوفیا که در همان نزدیکی واقع شده برسانیم.یکی از عجایب جهان با قدمتی ١۵٠٠ساله که نماد شهر استانبول هم محسوب میشود.

نام ایاصوفیا (به ترکی) و یا حاجی صوفیا در زمان اصلی از کلمه "سنت صوفیا" گرفته شده که معنی "فرزانه مقدس" میدهد.این مکان ٣ بار ویران و دوباره از سر نوبازسازی شد.

istanbul 103

اولین ایاصوفیا در قرن ۴ میلادی و به دستور پسر کنستانتین کبیر ساخته شد.که هنوز سرستونهای آن در محوطه جلویی ایاصوفیا دیده میشوند.در سال ۴٠۴ میلادی این ساختمان آتش گرفت و از بین رفت و به جای آن ١١ سال بعد دومین ایاصوفیا در همین محل بنا شد.تا  ١٠٠ سال اینجا کلیسای مسیحیان بود اما در سال ۵٣٢ مردم بر علیه دولت وقت شوریدند و جنگ عظیمی بین امپراطوری روم و مردم درگرفت که در آن ١٠٠٠٠ نفر کشته شده و  ایاصوفیا هم دوباره ویران گشت.پادشاه دستور داد این بار بنای بسیار عظیم تر و محکم تر از قبل به جای آن ساخته شود که تا آن روز نظیرش را در هیچ کجا نساخته باشند.بالاخره در سال ۵٣٧ میلادی ایاصوفیای امروز و به عبارتی بزرگترین کلیسای مسیحیان جهان در آن زمان ساخته شد.

 istanbul 106

این ساختمان که به سبک معماری بیزانسی ساخته شده بود اگرچه نام کلیسا را بر خود داشت اما عموم مردم به سادگی حق ورود و استفاده از آن را نداشتند.اینجا بیشتر محل حکومت و قدرت پادشاهان روم بود.این کلیسا ٩ در دارد که بزرگترین و میانه ترین آنها تنها مخصوص ورود امپراطور بود.درهای کناری مخصوص عبور مذهبیون و بقیه درها برای عبور مردم عادی استفاده میشده.

ISTANBUL2 205

یکی از این درها دری مرمرین و بسیار بزرگ و زیباست که روی آن تصاویر حک شده یک قفل و کلید دیده میشود.در آن دوره معتقد بودند این در بهشت است و اینها هم قفل و کلید وارد شدن به بهشت هستند.

istanbul 132

سقف این ساختمان ارتفاعی ۵٧ متری دارد که در بالای آن تصاویر مریم مقدس و مسیح دیده میشود.حدود ۶٠٠٠ تن طلا برای سرامیکها و کاشیهای درودیوار استفاده شده که با آن نقاشیهای مذهبی مسیحی را طراحی کرده اند.دیوارهای دورتادور با رنگهای زیبا نقاشی شده اند و ١٠٧ ستون بزرگ  گنبد دایره ای و بلند اینجا را در برگرفته اند.در این مسجد بزرگ حدود ۵۴٠٠٠ نفر به حالت ایستاده میتوانند قرار گیرند!این کلیسادر آن زمان قدرت بیزانس را به کلیساهای شرق نشان میداده و باعث تفاخر آنها بوده است.

istanbul 123

این ستون یکی از معروفترین ستونهای این موزه است و ستون آرزو نام دارد که قصه ها و افسانه های زیادی را به دنبال خود میکشد.افسانه ها میگوید در زمان بیزانس هنگامیکه در حال ساخت این کلیسا بودند و برای تزییناتش از طلا استفاده میکردند هرروز پشت این ستون طلاها را انبار میکردند و یک سرباز هم از اینجا نگهداری میکرده تا اینکه شبی خسته و خواب آلود یک فرشته به سراغش میاید و میگوید تو بخواب من از این طلاها نگهبانی میکنم.صبح که سرباز بیدار میشود فرشته رفته و تنها جای انگشتش روی دیوار پشت سر سرباز باقی مانده بود.از طرف دیگر اینجا را ستون آرزوها هم مینامند و معتقدند اگر کسی آرزویی بکند و شست دستش را داخل آن کرده و یک دور کامل دستش را بچرخاند بدون اینکه کف دستش بلند شود آروزی او حتما برآورده میگردد....

ISTANBUL2 180

یکی از بزرگترین مشکلات ایاصوفیا در معماری آن عدم استحکام آن در ارتفاع زیاد بود که همین موضوع بارها سبب ریزش آن شد.تا اینکه سرانجام با شکست دولت روم توسط سلطان محمد فاتح و تاسیس دولت عثمانی تاریخ این کلیسا به پایان رسیدسلطان محمد اینجا را به مسجد تبدیل کرد و از معمار بزرگ ترک یعنی "معمار سنان " خواست که مرمت اینجا را به عهده گیرد.او هم در فونداسیون و ستونهای ایاصوفیا تغییرانی ایجاد کرد که تا به امروز هنوز این بنا سرپا مانده است.

ISTANBUL2 212

بعد از اینکه اینجا تبدیل به مسجد شد سلطان محمد دستور داد روی سرامیکهای نقاشی شده طلایی مسیحیان را با گچ کاری پوشاندند تا نمازگزاران هنگام نماز رو به تصاویر مسیحی نباشند.همچنین در سالیان دراز به مرور نامهای خلفای اسلام و حضرت محمد (ص) بر روی سر ستونهای ساختمان نقاشی شد و محراب بزرگ طلایی رنگی هم در جلوی آن ساخته شد...تا اینکه سرانجام بعد از ٩١۶ سال کلیسا بودن و ۴٧٧ سال مسجد بودن بالاخره به دستور آتاتورک اینجا به یک موزه تبدیل شد و شروع به حفظ و مرمت آثار آن کردند و توانستند بعضی از آن تابلوهای سرامیکی را از زیر لایه های گچ بیرون بکشند.در طبقه دوم این موزه میتوانید تابلوهای سرامیکی طلاکاری شده را ببینید که در معرض دید بازدیدکنندگان قرار داده اند.

ISTANBUL2 189

دورتادور دیوارها پنجره های رنگینی دیده میشود که با اسامی خدا و نام پیامبر زینت یافته اند.در فضای نیمه تاریک آن و با عبور باریکه های نور از لابلای آنها محیط روحانی و آرامش بخشی را برای بازدید کنندگان ایجاد میکنند.

ISTANBUL2 202

اینجا شاید تنها زیارتگاه مشترک مسیحیان و مسلمانان جهان باشد که میتوان نام الله محمد و علی را در کنار تصویر مریم باکره و مسیح مصلوب دید.اینجا آدم معنای یکتا پرستی را درک میکند حالا تحت هر نامی که میخواهد باشد اینجا خانه خداست....

ISTANBUL2 161

خلاصه ایاصوفیاست و یک عالمه قصه و افسانه و تاریخ زیبا....محل تلاقی ادیان. یادگاری کهن از معماری بیزانس و اوج قدرت امپراطوری کبیر روم....یادگار پیروزی اسلام و هزاران حرف و حدیث دیگر....به اینجا که آمدید سلام مرا دوباره به ایاصوفیا برسانید که مرا غرق لذت کرد و برای چند ساعت برد به دنیای خیال....

zsd

و این هم یک سلطان عثمانی کوچک که بیرون از مسجد دیدمش و با دوربین شکارش کردم....

سفر هنوز ادامه دارد با من باشید تا بعد


 
باغهای شب
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 

بچه که بودم درست یادم نیست چه سن و سالی داشتم فقط یادمه اوایل دهه ۶٠ بود و جنگ.برنامه کودک ساعت ۵ عصر شروع میشد و ما که تشنه دیدن ٢ تا کارتون بودیم در آن بحبحه بمباران و ویرانگری زودتر از ساعت ۵ جلوی تلویزیون دراز کش میشدیم و با بیصبری منتظر کودک درون قاب شیشه ای میشدیم تا هی برود و بیاید و بعد از اینکه حسابی دیوانه مان کند بالاخره یک کبوتر از راه برسد پرده را بردارد و برنامه کودک شروع شود.....(چه زجری میکشیدیم ها خودمانیم)

خلاصه کسانی که هم سن و سال من باشند یادشان میاید که دقایقی قبل از شروع کارتون(اگر اشتباه نکنم) تلویزیون شروع به پخش تصاویر کودکان میکرد.در همان دنیای کودکانه متوجه شده بودم که اینها بچه های معصومی هستند که گم شده اند و والدینشان به امید یافتن آنها عکسهایشان را از این طریق در اختیار مردم میگذارند. دقایق ترسناکی بود برای من دیدن آن تصاویر...با حرفهای مادربزرگ که میگفت آقا دیو بد اینها را دزدیده در ذهنم انواع و اقسام شکنجه های هولناک میامد و میرفت و من ناخن میجویدم و مادربزرگ هی میگفت :ببین اینها دست مامانهاشون رو ول کردن آقا دیوه بردتشون.....

نمیدونم اون سالها بچه دزدی انقدر زیاد بود یا اینکه الان هم هست کسی صداشو درنمیاره.خلاصه دزدیدن کودکان معصوم همیشه بخش دردناک ناهنجاریهای یک جامعه است.جایی که دیگر قسی القلب ترین آدمها هم دلش میگیرد که چطور میشود از یک پیکر نحیف و روح پاک سو استفاده کرد.آینده این بچه ها به کجا خواهد رسید.

گاهب فکر میکنم چند نفر از آن کودکان معصومی که هنوز در ذهنم تصاویر بعضی هایشان حک شده زنده به خانه برگشته اند.تازه اگر هم زنده برگشته باشند چند نفرشان توانسته اند بعد از آن به زندگی سالم خود ادامه دهند.

حالا چی شد همه اینها با هم در ذهنم آمد برمیگردد به فیلم "باغهای شب" اثر "دامیان هریس" که چند شب پیش دیدم.فیلم یک فلش بک بزرگ است از لحظه ای که "لسلی" دختر خیابانی ١٨ ساله دارد به زندگی میندیشد تا برگشت به کودکیش و یک کودک شاد و معصوم ٨ ساله....لسلی توسط یک آدم نیمه پریش روانی دزدیده میشود و بعد به بدترین شکل مورد سو استفاده جنسی قرار میگیرد.جالب وقتی است که طیف آدمهای سواستفاده گر را میبینیم از ولگرد خیابانی تا قاضی محترم دادگاه به نوعی گرفتار بیماری آزار کودکانند.لسلی وقتی به ١٨ سالگی میرسد دیگر تبدیل به یک زن بدکاره شده است که زندگی کاملا ویرانی دارد.با کمک یک مددکار اجتماعی خانواده خود را پیدا میکند اما میفهمد که دیگر خانواده آرام نمیتاند مامن او شود...لسلی دوباره سر به کوچه های بیرحم میگذارد....

فیلم محصول ٢٠٠٨ است و توانسته در رقابت با فیلم "درباره الی" خرس طلای برلین را از آن خود کند.یکی از نکات مثبت فیلم برمیگردد به تصاویر کودکی لسلی که در عین اینکه به تلخ ترین شکل آزار کودکان را در ذهن میاورد اما به هیچ وجه صحنه آزاردهنده ای از تصاویر مستحجن نشان نمیدهد.اما به قدری با صحنه های ساده خوب بازی میکند که من بیننده در ذهنم میتوانم وحشت انگیزی تجاوز به یک کودک معصوم را شبیه سازی کنم.اینجاست که ذهنمان میخواهد از درد و غصه منفجر شود.....

مادربزرگ گلم چند شب مهمان من بود و با هم مینشستیم و یک سریال تلویزیونی به نام "دلنوازان" را میدیدیم.در کل شاید ۴ یا ۵ قسمت آن را دیدم اما همان کافی بود برای اینکه بفهمم باز هم با یک سریال هندی درپیت روبرویم....مرا ببخشید که اینطور صحبت میکنم اما واقعا از دست این فیلمنامه های آبکی صدا و سیما دیوانه شده ام آخر کی یاد میگیریم که بفهمیم لازم نیست بچه گمشده همیشه دوست دختر عمه از آب دربیاید... لازم نیست بچه گمشده لاجرم در یک خانواده درست و حسابی رشد کرده باشد.... لازم نیست بچه گمشده توسط یک آشنا دزدیده شده باشد.....خدایا دیوانه میشوم وقتی به این فیلمنامه های درپیت فکر میکنم..... 


 
استانبول(7)
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

در کاخ توپکاپی بخشی به نام موزه اسلامی وجود دارد.بخشی که وقتی وارد آن میشوید آنچنان در خود فرو میروید که دیگر دلتان نمیخواهد از آن بیرون بیایید.یک اطاق کوچک با گنجی که قیمت برای آن نمیتوان گذاشت.در این اطاق کوچک زیر میزها و تابلوهای شیشه ای شما اشیا باقیمانده از پیامبران الهی را میبینید که در طی سالها حکومت عثمانی بر سرزمینهای مصر و عربستان و بیت المقدس به دست آمده اند.در واقع این اشیا از کشورهای زیر سلطه عثمانی یا به زور گرفته شده اند و یا توسط پادشاهان آن کشورها به دولت عثمانی هدیه گشته اند.

از ارزش این گنجینه انقدر برایتان بگویم که دولت عربستان در ازای تامین نفت یکساله ترکیه خواهان بازپس گیری آنها شده اما دولت ترکیه حاضر به از دست دادن این گنجینه نشده است...

در این سالن عکس گرفتن مجاز نیست.من هم با سختی از روی صدها سایت توانستم تنها همین چند عکس از صدها شی این موزه را برایتان فراهم کنم....

داخل این موزه کوچک یک نفر قاری خوش صدای قرآن نشسته و ٢۴ ساعته در حال تلاوت قرآن است....حالا شما صدای مداوم قرآن را با اشیا این موزه کنارهم بگذارید تا ببینید چه حس غریبی دارد قرار گرفتن در فضای آن....

prophets_bow_web

اینها عصا و شمشیرهای حضرت محمد(ص) هستند.

161a

این مهر مخصوص نبی اکرم هست که به جای امضای آن حضرت پای نامه های او زده میشد. تصویر زیر نمایش حکاکی آن در ابعاد بزرگتر است.

saxiixii-rasuulka-scw-copy

همان طور که میبینید روی مهر نام خدا و رسولش حک شده است.اینها از کشور عربستان به اینجا آورده شده اند.

prophet-letter

این تکه چرم که زیر قابی شیشه ای نگهداری شده است یکی از نامه های رسول خدا است که در زیر آن هم مهر ایشان زده شده است.این نامه از یکی از یکی از کشورهای خاور میانه به اینجا آورده شده.

83

این صندوق هدیه یکی از پادشاهان به حضرت رسول است.در این صندوق قرآن مکتوب و بخشی از قبای آن حضرت نگهداشته میشده .

prophet-footprint

در یکی از وقتها که جضرت رسول روی تخته سنگی ایستاده بوده و سخنرانی میکرده جای پای ایشان روی آن قطعه سنگ نرم میفتد.آن سنگ را دوستداران رسول حفظ میکنند و بعدها داخل آن رابا طلای ذوب شده میپوشانند تا از گزند باد و آب محفوظ بماند.حالا این جای پای حضرت محمد(ص) است که میبینید.

prophet-hair-box

داخل این جعبه ظریف و زیبا تکه هایی از موی ریش رسول اکرم نگهداری میشود.

  prophet-tooth

اینها دو تا از دندانهای حضرت محمد(ص) هستند که زیر ذره بین برای دید بهتر بازدید کنندگان قرارش داده اند.

prophets_sandals2-copy

این هم صندل و یا به عبارتی کفش پای حضرت محمد(ص) میباشد که در این موزه نگهداری میشود.

resim0173wj 

در این موزه شمشیرهای مسلمانان معروفی من جمله:جعفر طیار-ابوبکر- عمر - عثمان- حمزه و ...... نگهداری میشود.این شمشیرهایی که در عکس میبینید بالایی متعلق به عثمان و پایینی که بزرگتر هست متعلق به امام علی(ع) میباشد.

hand_of_john_the_baptist

در این موزه علاوه بر اشیا اسلامی بخشهایی از ادیان و پیامبران دیگر هم نگهداری میشود.به طور مثال این بخشی از زره حضرت یحیی است که استخوان دست آن حضرت را در خود جای داده است و در طی نبش قبر آن پیامبر بدست آمده است.

علاوه بر این اشیا که عکس آنها را دیدید :عمامه حضرت یوسف- عصای حضرت موسی- لنگه قدیمی در کعبه - کلید قدیمی در کعبه - قرآن بسیار قدیمی روی چرم و بسیاری اشیا دیگر هم در این موزه نگداری میشود....همچنین یکی از لباسهای حضرت زهرا و لباس خونین امام حسین هم در اینحاست که تنها سالی یک بار در آن صندوق گشوده شده و در معرض دید بازدید کنندگان قرار میگیرد.

راستش این گنجینه انقدر بیقیمت است که در ابتدا در صحت و سقم آن شک کردیم. اما وقتی که پرس و جو کردیم دانستیم تمام کشورها صحت آن را قبول دارند و تاکنون هیچ کشوری مدعی نشده که این گنجینه قلابی است.به طور مثال خود یهودیان هم قبول دارند که این عصا متعلق به حضرت موسی است....

به هر حال اینجا یکی از زیباترین بخشهای کاخ توپکاپی است که نباید دیدنش را از دست بدهید.

اگر عسکها به هر دلیلی باز نشدند خود را به آب و آتش بزنید با هر ترفندی که میدانید حتما انها را ببینید....


 
استانبول(6)
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

ISTANBUL2 098

اینجا بخش حرم کاخ توپکاپی است.حرم یا همان حرمسرای قصر که شامل ۴٠٠ اطاق تودرتو و در دالان درازی شبیه راهرو است.البته باید بدانید که حرم به آن معنای ایرانیش که تنها زنان شاه در آن سکونت داشتند نیست.بیشتر انگار شبیه اندرونی خانه ها و جای بیشیله و پیله قصر و محل استراحت و خلاصه خانه نشینی درباریان میباشد. 

ISTANBUL2 103

اینجا مادر-خواهران-برادران-همسران-فرزندان و دیگر اقوام شاه عثمانی سکونت داشتند. در کنار آنها هم پیشخدمتهای خاص دربارشان بودندکه با آنها زندگی میکردند.لابلای این دالانها قصه های زیاد و عجیبی از توطئه ها و دسیسه های زنانه تا قهوه های مسموم و فنجانهای چای آغشته به زهر هلاهل و هزار کوفت و زهرمار دیگر وجود دارد.اینجا در لابلای نقاشی های ظریف زنانه و کاشی های رنگارنگ دیوارها و اطاقها و حریرهای رخت خواب خونهای زیادی ریخته شده است.

ISTANBUL2 105

جایی که من در کنارش ایستاده ام شومینه است.نوعی بخاری قدیمی که در معماری  عثمانی و کاخهایشان زیاد میبینید.کاشی کاری این کاخها را شبیه مساجد صفویه اصفهان کرده است.رنگ های درخشانی که در طی سالها هنوز بر پیکره دیوارها نمایانند و چشم را به دنبال خود میکشانند لابلای اسطوره ها.

ISTANBUL2 110

دخترانی که به حرم میامدند از سنین کودکی به سلطان هدیه شده بودند.و تا پایان عمر سیاهشان باید در این ۴ دیواریهایی که حکم "تشت طلا پر از خون" را داشت روزگار میگذراندند.در سالهای جوانی تحت نظارت و دیسیپلین بسیار شدید آموزش اشرافیت را میدیدند.تا کم کم به سن بلوغ و پختگی جوانی میرسیدند.وقتی که کاملا با قوانین و سنتهای دربار عثمانی آشنا میشند آنگاه به خدمت شاه عرضه میگشتند.مثل دربار قاجار ما نبود که شاه قاجار هر دختر داهاتی را میدید آب از لب و لوچه اش آویزان میشد و تا او را سه سوته به اطاق خوابش نمیکشید دست از سرش برنمیداشت.... گرچه اینجا هم زنان حال و روزی بهتر از زنان حرمسرای ایران نداشتند.

ISTANBUL2 117

این دیگر زبر و زرنگی آن دختر بود که با هزار جادو و جمبل و دعا بتواند در دل شاه جایی باز کند تا بلکه به عنوان همسر قانونی شاه درآید.لابلای این دیوارهای سرد و تهی دخترکان سیه چشم و آبی چشم ترک باید چه فتنه ها میریختند و طنازیها میفروختند تا بلکه عمری را با عزت نام همسر قانونی سپری کنند.

ISTANBUL2 131

در دربار عثمانی قدرتی به عنوان همسر اول و یا سوگلی وجود نداشت.قدرت سیاسی در دست زنان شاه قرار نمیگرفت بلکه شخص اول پس از خود شاه ملکه مادر بود.حالا حسابش را بکنید که این زنان بدبخت به امید اینکه روزی این عنوان را یدک بکشند باید چه دسیسه ها میکردند تا فرزند خودشان به عنوان ولیعهد جانشین شاه شود.چه بسا کمر به قتل فرزندان یکدیگر میبستند.برای به دنیا آوردن یک پسر دست به دامان هر حکیم و طبیبی میشدند.و با چه دلهره و وسواسی سالها از پسرشان مواظبت میکردند تا روزی سرانجام به ولیعهدی برسد تا بعد از مرگ شاه مادر خود را به مقام ملکه کشور برساند.

ISTANBUL2 130

وقتی یک شاه از دنیا میرفت و یا  به هردلیلی از سلطنت برکنار میشد حرم او با تمام خدم و حشم به جای دیگری منتقل میگشت.دیگر معلوم نمیشد که به مرور چه بلایی سر زنان فراموش شده حرم قبلی میاید.آنها چه سرنوشت تلخی خواهند داشت.بعضی از آنها در سالهای جوانی بیوه شاه میشدند و دیگر تا پایان عمر حق ازدواج با هیچ کس دیگری را نمیافتند.انقدر در تنهایی میماندند تا رنگ موهایشان به سپیدی دندانهایشان گردد...

ISTANBUL2 114

از این حرفهای تلخ بگذریم میرسیم به بخش توالتها و حمامهای حرم که واقعا دیدنی و جالب بودند.مخصوصا اینکه توالتها شبیه آن چیزی بود که امروزه به عنوان توالت ایرانی شناخته میشود اما جالب است بدانید که این نوع فرم توالت از فرانسه به بقیه جاها امد و درواقع در ابتدا اروپاییان از همین چاله ها برای دفع فضولات استفاده میکردند تا بعدها توالت فرنگی جای آن را گرفت.....

*هنوز کاخ توپکاپی تمام نشده باز هم با من باشید تا بعد


 
استانبول(5)
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٩/٧/٨٨ - استانبول - قصر توپکاپی(١)

Free Image Hosting

صبح روز سوم است و ما تصمیم میگیریم تور موزه ها را خودمان برویم چون با حساب سرانگشتی که کردیم به این نتیجه رسیدیم اینطور برایمان ارزان تر درمیاید تا اینکه با تور برویم.پس شال و کلاه کردیم و نقشه را در جیب گذاشتیم و راه افتادیم تا برای شروع به سراغ قصر توپکاپی برویم.امروز روز پرکار و سختی را در پیش داریم پس با سرصبر با ما همراه شوید که دیدنی و گفتنی بسیار زیاد است.

Free Image Hosting

قدیمیترین و بزرگترین قصر به جامانده در دنیا همین قصر توپکاپی استانبول است که از سال ١٩٢۴ به بعد به عنوان موزه درش به روی بازدیدکنندگان گشوده شد.این قصر در روی خرابه های اکروپولیس بیزانس قدیم و رو به منظره خلیج شاخ طلایی- تنگه بسفر و دریای مرمره ساخته شد.این مجموعه ٧٠٠٠٠٠ متر مربعی سازه عظیمی با ۵ کیلومتر دیواره است که ساختمانهای زیادی را در دل خود جای داده است.

Free Image Hosting

وارد که میشویم چشممان را باغ بزرگ و سرسبز آن خیره میکند که انواع درختهای کهن در رنگارنگی پاییز آن را زینت داده اند.همه جا زمینهای وسیع پوشیده شده با چمن سبز را برگهای پاییزی مفروش کرده است.جمعیت توریست همه جا را گرفته. توپکاپی یکی از شلوغترین سایتهای دیدنی استانبول است.

Free Image Hosting

 قصر توپکاپی دومین قصر ساخته شده به وسیله دولت ترکها در استانبول است.در سال ١۴٧٩ سلطان محمد فاتح که توانسته بود دولت روم را شکست دهد دستور ساخت این قصر را داد.از آن به بعد اینجا محل سکونت پادشاهان و مرکز امپراطوری بزرگ عثمانی شد.

ساختار معماری این قصر نمونه مشخص معماری عثمانی است که مشتمل بر مجموعه ای از حیاط های تودرتو با درختهای کهن و پرسایه است.هر حیاط برای یک کاربرد ساخته شده است که با درهای باستانی به هم متصل شده اند البته در طی سالهای سلطنت پادشاهان مختلف- تغییراتی در معماری آن داده شده است.

Free Image Hosting

اگرچه اینجا در ابتدا برای سکونت پادشاهان عثمانی و حرمسرای بانوان آنها ساخته شد اما به مرور به قلب تپنده دولت و مرکز شوراها و تصمیم گیریهای بزرگ سیاسی تبدیل شد.جایی که وزرا با شاه دیدار و جلسات بزرگی با مردان سیاسی کشورهای دیگر برگذار میکردند.بعدها دانشگاه تعلیم و تربیت فرزندان بزرگان کشور هم در همینجا ساخته شد و توپکاپی تبدیل به یک شهر کوچک و اقامتگاه بزرگان کشور گشت.

Free Image Hosting

امپراطوری عثمانی یکی از بزرگترین و قدرتمندترین امپراطوریهای جهان بود که توانست ۶٢٢ سال کشورهای زیادی را از دریای مدیترانه تا دریای سیاه و ترکیبی از ملیتهای مختلف با ادیان متفاوت را زیر سلطه خود داشته باشد.تنها امپراطوری دیگری که توانست از این لحاظ با او مقابله کند روم کبیر بود که توسط همین عثمانیها هم شکست خورد.در طی این ۶٢٢ سال ٣۶ پادشاه عثمانی حکومت کردند که در راس دین اسلام را برگزیدند و در کشورهای تحت سلطه خود آن را اشاعه دادند.

Free Image Hosting

از این ٣۶ پادشاه عثمانی ٢۴ تایشان در این قصر زندگی کرده اند.تا اینکه سرانجام سلسله پرابهتشان مثل تمام قصه های تاریخ گرفتار فساد دربار شده و روز به روز ضعیفتر میشود و سرانجام آتاتورک حکومت پادشاهی آنها را سرنگون ساخته و جمهوری را برقرار میسازد.

Free Image Hosting

وارد باغ که میشویم در همان بدو ورود در سمت راست چشممان میخورد به آشپزخانه این قصر بزرگ که در نوع خود یک مجموعه پیشرفته و گسترده است.آنچه چشمتان را میگیرد وجود ٢٠ دودکش عظیم و بزرگ است که بالای سقف آشپزخانه دیده میشود.در آن روزها که قصر مسکونی بود در این آشپزخانه حدود ١٠٠٠ آشپز خبره هر روز کار میکردند تا غذای ١٣۵٠٠ نفری را که در این قصر به طور معمول کار و زندگی میکردند را فراهم سازند!!!!!

هنوز بخشی از ظروف مجلل چینی و عتیقه اینجا در محلی برای بازدید نگه داشته میشود.مجموعه ای بسار باارزش و نفیس از ظروف نقاشی شده و طلاکوبی و ظرفهای اهدایی کشورهای دیگر.

Free Image Hosting

یکی از جالب ترین بخشهای کاخ بالکنی است که راهروهای ٣ و ۴ را بهم متصل میکند و منظره ای رو به قاره آسیا دارد.یعنی شما وقتی در این بالکن و در بخش اروپایی استانبول میایستید روبرویتان قاره آسیا و خانه های مردم ساکن آنجا را میبینید.اینجا محل تلاقی خلیج و دریاست و تنها نقطه در جهان که هر دو طرف قاره به فاصله بسیار نزدیک بهم قرار دارند.

Free Image Hosting

 در داخل حیاط آلاچیق طلایی رنگی ما را به سمت خود میکشاند.که رو به دریاست. متوجه میشویم که معروفیت این آلاچیق به این دلیل است که یکی از سلاطین عثمانی عادت داشته موقع افطار در ماه های رمضان زیر آن بنشیند و با در شدن توپ زمان اذان را بفهمد و افطار کند.هنگام سحر هم عادت داشته اینجا مهتاب را به نظاره مینشسته است.

Free Image Hosting

هنوز هم در جاهایی از قصر دیوارها و ستونهای روم باستان دیده میشود که وقتی زیر آن سرستونهای بزرگ قرار میگیریم ناخودآگاه در برابر تاریخ امپراطوری بزرگ روم سر خم میکنیم و تاریخ را به ستایش مینشینیم. 

Free Image Hosting


 
نقاب
ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

لبخندم را بریدم

قاب گرفتم

به صورتم آویختم

حالا با خیال راحت

هروقت دلم گرفت

بغض میکنم


 
استانبول(4)
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

 ١٨/٧/٨٨ - استانبول-جزیره بیوک آدا

Free Image Hosting 

حوالی ظهر اومدیم پایین سمت ساحل بیوک آدا برای خوردن نهار.کنار ساحل زیبای مرمره ردیف رستورانهای دریایی قرار داره که با انواع و اقسام غذاهای سنتی ترکیه و ماهیهای تازه از شما پذیرایی میکنه.از نظر خورد و خوراک اینجا آدم هیچ مشکلی پیدا نمیکنه چون ذائقه ترکها بسیار به ما نزدیکه.

بعد از خوردن ماهی سرخ شده به همراه بشقاب مزه های ترکی راه افتادیم تا توی جزیره گشت بزنیم و همه جا را ببینیم.کوچه های جزیره بیوک آدا تمیز و آسفالت شده اند که با شیبهای تندی به سمت دریا کشیده شده و با کوچه باغهایی پر از گل کاغذی به دریا راه دارند.ساکنین این جزیره دو دسته اند یا افراد محلی و قدیمی ترک که در خانه های سنتی تر یا شکل و شمایل روستایی ساکنند یا کسانی که در اینجا ویلاهای گران قیمت ساخته اند و تنها فصول گرم را به عنوان تفریح به اینجا میایند.

 Free Image Hosting

به غیر از بخش خانه های مسکونی- شهر تشکیل شده از یک میدان ساعت و ردیف مغازه های خواربار فروشی و لباس فروشی و زیورآلات فروشی البته به غیر از ردیف رستورانهای زنجیره ای کنار ساحل.

Free Image Hosting

آقا بعضی از این ویلاها بدجور نفس گیر است آدم ویرش میگیرد یواشکی سرکی به داخل آنها بکشد.خیلی از این ویلاها مال خواننده ها و هنرپیشه های معروف ترکیه هستند که با قیمتهای گزاف به فروش میرسند.جالب است بدانید که به شما هم به عنوان یک خارجی اگر پول خوبی در جیب دارید حق خرید املاک جزیره داده میشود.

گاهی لابلای این ویلاهای شیک و پیک چشممان میخورد به فسیلهایی از خانه های قدیمی که به طرز مرموز و وهم گونه ای خالی از سکنه هستند و با پنجره های مشبک و بسته و دیوارهایی سراسر چوب که روی آنها پیچک بالا رفته است در ذهن خیال پرداز ما داستان سرایی میکنند.

Free Image Hosting

جزیره افسانه زیاد دارد.یکی از قصه های آن به این ترتیب است که زمانهای قدیم که ساکنان جزیره مسیحی بودند یک پادشاهی در اینجا حکومت میکرده که اجازه ساخت کلیسا را به مردم نمیداده به جاش مردم رو مجبور کرده بوده یک درخت رو بپرستند.

.همچنین در اینجا یک غول! هم زندگی میکرده که هرروز یکی از دختران جزیره را به عنوان غذا میخورده تا اینکه نوبت به دختر پادشاه میرسه.شاه از مردم دعوت میکنه که به جنگ غول برن.هیچ کس از پس این کار بر نمیاد الا یک مرد.او غول را شکست میده.شاه به عنوان پاداش به او میگه هرچی دلش میخواد بگه تا براش فراهم شه.مرد هم میگه که میخواد درخت مقدس رو قطع کنند و جاش کلیسا بسازن.شاه هم قبول میکنه.حالا سالهاست که این کلیسا همینجا قرار داره و هزسال ٢۶ آوریل در آن را به روی مردم باز میکنند تا به زیارتش برن.

Free Image Hosting

آنچه در جزیره خیلی زیاده دوچرخه و دوچرخه سواره.هر توریستی که به بیوک آدا میاد یک دوچرخه کرایه میکنه و به همراه یک نقشه از جزیره راه میفته تا بگرده و جزیره بیوک آدا رو کشفش کنه.ما هم از این قائده مستثنی نبودیم...

حوالی غروب جزیره را به مقصد استانبول ترک کردیم سر راهمان از کنار قلعه "Kiz Kulesi" رد شدیم.همین قلعه ای که در این عکس مشاهده میکنید.این قلعه روی یک جزیره کوچیک ساخته شده  که شنیدن داستانش خالی از لطف نیست: سلطانی بود که دخترش رو خیلی دوست داشت و چون از پیشگویی شنیده بود که در تولد ۱۸ سالگی دخترش کشته می‌شه، این قصر رو وسط تنگه بسفر ساخته که این اتفاق نیفته و دختر هم که توی برج این قصر زندگی می‌کرد، فقط می‌تونست پدرش رو ببینه. روز تولد ۱۸ سالگی سلطان یک سبد میوه رو به عنوان هدیه به دخترش می‌ده و ماری که توی اون سبد قایم شده بوده، دختر رو می‌گزه و اون رو می‌کشه.

و بدین ترتیب به ما گوشزد میکنه که انسان از تقدیر فرارناپذیره.....

ادامه سفر استانبول را با من باشید تا بعد


 
رمولوس کبیر
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

اگر بگویم:"من عاشق سیامک صفری هستم." دعوایم میکنید؟فکر بد میکنید؟؟؟؟/

رویم به دیوار....من این جمله را در حضور همسر گرامیم و با صدای بلند جیغ کشیدم وقتی در ردیف پنجم و درست روبروی سیامک صفری ایستاده بودم و با تمام قوا برایش کف میزدم...

من عاشق سیامک صفری هستم با تمام زیر وبم هنرمندانه صدایش-حرکات اجزای بدنش- نگاهش و در یک کلام تمام تاتری که به تنهایی میتواند بارش را بر دوش بکشد و تو را غرق لذت کند.

اگر او در صحنه بایستد و بازی کند دیگر مهم نیست داریم کار چه کسی را تماشا میکنیم چون سیامک به تنهایی کافیست.او خودش یک تاتر مجزاست.

آقا خدای نکرده فکر نکنید ما دچار شیفتگی بیش از حد شده ایم.این را فقط ما نمیگوییم یعنی به غیر ازمن و همسر گرامیم که او هم یک جورهایی عاشق سیامک شده است هر کسی که بازی او را ببیند دیوانه اش میشود...

نمیدانم به دیدن نمایش "شکار روباه" رفتید یا نه؟ در همین وبلاگ راجع به آن نوشته بودم. اگر نرفتید بیخیال آن را که از دست دادید حداقل "رمولوس کبیر" را از دست ندهید. گرچه قابل قیاس با شکار روباه دکتر رفیعی نیست اما برای خودش قدری است این هوا!!!!

پس بشتابید بشتابید وقت تنگ است و سیامک روی صحنه...تا خسته نشده و پایین نیامده بروید تاتر شهر سالن اصلی سانس ٨:١۵ و خودتان قضاوت کنید.بعد اگر عاشق سیامک صفری نشدید من اسمم را عوض میکنم!!!

رمولوس کبیر نوشته "فریدریش دورنمات"(همین کافی نیست برای دیدن؟) و با ترجمه حمید سمندریان(یک امتیاز دیگر هورا) و با کارگردانی نادر برهانی مرند(این یکی را زیاد باهاش آشنا نبودم دروغ چرا) و با یک عالمه بازیگر قدرقدرت از اوایل مهر ماه روی صحنه است.قصه از هم پاشیدگی امپراطوری روم کبیر است که با دیوانگی های رمولوس آخرین نفس هایش را میکشد اما قصه شیرینیش را وقتی نشان میدهد که میفهمید این پادشاه دیوانه یک متفکر اندیشمند است که با هدف خود را به دیوانگی زده است....

تم نمایشنامه سنگین نیست که نفستان را بگیرد جاهایی به خنده میندازدتان و جاهایی عمیقا به فکر فرو مبیرد....در لایه های زیرینش دارد با سیاست روزمان بدجور کلنجار میرود تا جاییکه یکهو خوف برتان میدارد که نکند این آخرین اجرایش باشد!!!!!

خلاصه بروید و ببینید و لذت ببرید.از ما گفتن بود.

فقط برای اینکه بگوییم ما دچار شیفتگی عقل از دست داده نشده ایم یواشکی در گوش سیامک صفری چیزی را میخواهیم به عرض برسانیم:

"با تقدیم احترام تمام به تو هنرمند کشورم راستش به نظر این حقیر جاهایی از بازی رمولوس انگار داشتی نقش آقا محمدخان را تکرار میکردی و ما چون دوستت داریم دلمان لرزید که مبادا خدای نکرده دچار تکرار شوی که تکرار یعنی مرگ هنرمند...امیدوارم از ما دلگیر نشوی که ما همچنان شیفته بازی تو هستیم سیامک عزیز!)