استانبول(3)
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٨/٧/٨٨ - دریای مرمره - خلیج شاخ طلایی - جزیره بیوک آدا 

Free Image Hosting

استانبول شهر دریاهای آبی است.شهر مرغان دریایی و امواج نیلگون .شهر برخورد قاره ها و دریاهاست.استانبول نیمی در اروپا و نیمی در آسیاست.بخشی از آن کنار دریای سیاه و بخشی دیگر در ساحل زیبای دریای مرمره است.استانبول شهر آب است و آفتاب.

Free Image Hosting

صبح روز دوم سفر به کنار دریای مرمره آمدیم تا سوار کشتی "تورناتور" شده و به قصد دیدن جزیره بیوک آدا استانبول را ترک کنیم.اینجا را خلیج "شاخ طلایی" مینامند.تکه خشکی که در آب های مرمره به شکل یک شاخ پیشروی کرده است.سر دیگر این خلیج به تنگه بسفر میرسد جایی که قاره های آسیا و اروپا با یکدیگر تلاقی میکنند.

Free Image Hosting

به خاطر موقعیت دریایی این شهر از قدیم بندرگاه کشتی های تجاری و مسافرتی بود. چه در دوره بیزانس و چه در زمان امپراطوری عثمانی استانبول محل رفت و آمد کشتیهای زیادی بوده امروز هم در تمام طول سواحل زیبایش میتوانید کشتی های باری و تفریحی زیادی را ببینید که لنگر انداخته اند.در آبهای نیلگونش میتوان کروزهای عظیم و مجللی را دید که به تنهایی مثل شهری شناور روانند.با مجللترین امکانات اقامتی و تفریحی مثل هتلی ۵ ستاره میمانند در دل شهری کوچک.

Free Image Hosting

در کناره ساحلی بخش آسیایی ٧ جزیره زیبای "پرنس" قرار دارند که چون نگینهای فیروزه ای بر تارک مرمره میدرخشند.جزایر مسکونی با جنگلهای طبیعی کاج و دره های پوشیده از گل.پلاژهای رنگارنگ و درشکه های اسب.

Free Image Hosting

٢ ساعت با کشتی طول کشید تا به بزرگترین جزیره پرنس یعنی جزیره "بیوک آدا" رسیدیم.همان لحظه اول نگاهمان جلب شد به سنگفرش خیابان و صدای پای اسبها روی آنها.اینجا هیچ وسیله نقلی موتوری حق عبور و مرور ندارد.وسیله حمل نقل مردم یا دوچرخه است و یا درشکه.رفتیم تا در صف سوار شدن درشکه قرار بگیریم.سر راهمان چشمم خورد به این بانوی ترک که در کنار مغازه نقلیش نشسته بود و تند و تند شال پشمی برای فروش میبافت.

Free Image Hosting

سوار درشکه شدیم و کوچه پس کوچه های بیوک آدا(جزیره بزرگ) را به بالا پیمودیم. کوچه هایی به رنگ گلهای کاغذی.تمیز و پاک بدون کوچکترین آلودگی شهری... بر پشت اسبها کیسه هایی وصل بود تا مدفوع آنها بر خیابانها نریزد.همه جا برق میزد از تمیزی. گوشه و کنار توریستها در جال پیاده روی و دوچرخه سواری بودند.هوا ملس بود و جان میداد برای عکس گرفتن و راه رفتن.

Free Image Hosting

اینکه چرا به این جزایر پرنس میگویند بر میگردد به دوران بیزانس.در آن زمان اگر کسی از خاندان امپراطوری گناهی مرتکب میشد به این جزایر تبعید میگشت.به مرور زمان آنهایی که ساکن جزیره شده بودند در اینجا کلیسا و صومعه ساختند.بعدها که عثمانیها استامبول را فتح کردند این جزایر را هم به تسخیر خود درآوردند.از آن به بعد این جزایر نه به خاطر تبعیدگاه بودنشان بلکه به خاطر زیباییشان معروف شدند.به مرور اینجا به شکل ییلاق استامبولیها درآمد.ویلاها و پلاژهای بسار شیک و زیبا در آن ساخته شد و سیل توریست به سویشان سرازیر....

با درشکه به بالای جزیره میرویم.جایی که منظره دریا را روبرو داریم و جنگل کاج را پشت سر....قدمی میزنیم و عکسی به یادگار میگیریم .دوباره سوار درشکه هایمان شده و به پایین سرازیر میشویم. 

Free Image Hosting

میرویم تا صفایی به شکمهای گرسنه مان بدهیم....


 
استانبول(2)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٧/٧/٨٨ - ادامه سفر به استانبول-کلیسای سنت آنتوان

همین طور که داشتیم تلک تلک خیابون استقلال رو بالا پایین میکردیم یهو چشممون  خورد به یک بنای قدیمی و زیبا.سرکی داخلش کشیدیم و دیدیم به به یک کلیسای خوشگله قدیمیه که ورودیه هم نداره پس با خیال راحت سرمون رو انداختیم پایین و رفتیم تو....

اینجا کلیسای سنت آنتوان شهر استانبوله یک کلیسای کاتولیک که با معماری گوتیک ساخته شده.درو دیوار کلیسا حکایت از قدیمی بودن اون داشت.این محل به "کلیسای قرمز" هم شهرت داره که به خاطر وجود نمای قرمز رنگه آن است.داخل کلیسا ساده وصمیمیه و محراب زیبایی داره که اجازه عکاسی از ان داده نمیشه.دورتادور آن با شمعهای کوچکی روشن شده که به معنویت فضا هم کمک میکنند.بچه ها جو زده شدندو شمع روشن کردند.محیط آروم و صمیمی داشت دلمون خواست دقایقی رو در سکوت روی نیمکتهاش بگذرونیم...

میدونید که نام قدیم استانبول کنستانتینه یا همان قسطنطنیه بود که متعلق به بیزانس و دوره امپرتطوری رومیان بود.به خاطر همین مردم اینجا در اصل مسیحی بودند.باطبع وجود کلیساهای قدیمی این شهر هم به همان دوران برمیگردد.بعدها خلفای اسلامی به این شهر حمله کردند و آنجا را از جکومت بیزانس گرفتند.مردم را به زور سرنیزه مسلمان کردند.بسیاری از کلیساها را از بین بردند و به جای آن مسجد ساختند و نام استانبول(اسلامبول) را برای شهر برگزیدند.

این کلیسا متعلق به کاتولیکهای شهر استانبول است به خاطر همین در حیاط کلیسا مجسمه ای از یکی از پاپهای فقید(دقیقا یادم نیست پاپ چندم) قرار دارد.بعد از دیدن کلیسا سلانه سلانه راه افتادیم و به سمت هتل رفتیم.تا خود را برای برنامه شب آماده کنیم.

 شب برای شام قرارمان یک رستوران قدیمی به نام "کاروانسرا" بود.جایی که علاوه بر صرف شام میتوانید رقصهای فولکولوریک ترکیه منجمله رقص قفقازی-عربی و ترکی و لزگی را از نزدیک تماشا کنید.برنامه حدود ٢ ساعت به طول مینجامد و شما در این ٢ ساعت میتوانید علاوه بر صرف عذا به تماشای رقص هنرمندان ترک هم بنشینید.


 
استانبول(1)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به استانبول

١٧/٧/٨٨ - سفر به استانبول - میدان تقسیم

صبح زود گروه ۶ نفره ما یعنی من -محمدامین-رویا-محمد-مریم و کیوان با پرواز "ترکیش ایرلاین" سفر ٨ روزه مان را به مقصد ترکیه شهر استانبول آغاز کردیم.حول و حوش ساعت ١٠ صبح به فرودگاه آتاتورک رسیده و به سمت هتل جواهر واقع در محله "شیشلی" راه افتادیم.بعد ازگرفتن ٢ اطاق ٣ تخته (یکی واسه من و مریم و رویا یکی هم واسه کیوان و محمدامین و محمد) و جابجایی وسایلمان یک استراحت کوتاه کرده و اوایل عصر اولین گشت درون شهریمان را شروع کردیم.

 یکی از خیابانهایی که بی بروبرگرد همه جهانگردان را در استانبول به طرف خود میکشاند خیابان استقلال و میدان تقسیم است.این میدان معروفترین و شلوغترین میدان شهر است که ایستگاه های مختلف مترو و تراموا و اتوبوس از آن میگذرند.بنابراین هرجای شهر که باشید میتوانید به راحتی خود را به اینجا برسانید.

مجسمه معروف آتاتورک به همراه مجسمه های دوستان نظامیش در این میدان قرار دارند.پرچمهای سرخ و آبی ترکیه در هوا به اهتزازند و از دوردست دیده میشوند.

برای شروع راه افتادیم با مترو به سمت میدان تقسیم.و بعد پیاده به سمت خیابان استقلال.اینجا حمل و نقل عمومی راحت و در دسترس است.بلیط اتوبوس-مترو-تراموا همگی مثل هم و ۵/١ لیر قیمت دارد.هر لیر هم چیزی حدود ۶٨٠ تومان خودمان است. دوروربر تاکسی خیلی نمیشود گشت که قیمتش در ترافیک شلوغ شهر و با توجه به تاکسی متر سر به فلک میزند.پس بهترین کار این است که همان ابتدا نقشه مترو و اتوبوس را تهیه کرده و مسیرهایتان را با آن هماهنگ کنید.

 

علت معروفیت خیابان استقلال در این است که هیچ ماشینی اجازه عبور از ان را ندارد.کف آن سنگفرش قدیمی است و تراموای سرخ زیبایی از وسط آن میگذرد.تمام طول روز خیابان مملو از آدمهای شاد و سرزنده است که میروند و میایند و خرید میکنند.دو طرف پیاده رو پر از ویترینهای رنگین مغازه هاست که انواع و اقسام مارکها در آنها دیده میشود البته اینجا خیلی به درد خرید نمیخورد.تنها باید راه رفت و مردم را  نگریست و در شادی آنها غرق شد.این خیابان شلوغ و پرهیاهو عجیب حس زنده بودن دارد.

در اروپا رسم کافه نشینی بین مردم رواج دارد.برخلاف ایران بیشتر مردم ترجیح میدهند بیرون از رستورانها و کافه ها و در کنار پیاده روها بنشینند و غذای خود را صرف کنند.استانبول هم با وجود اینکه نیمه آسیایی نیمه اروپایی است اما از این قائده جدا نیست.وجود کوچه های تنگ و باریک با شیبهای تند و صندلیهای کوچک جصیری و لهستانی و گاه نیمکتهای ستنی با مخده و قلیان فضای شاعرانه ای به خیابانهای استانبول میدهد.اینجا دل مدام هوس نوشیدن یک فنجان قهوه داغ میکند.

خوردن در استانبول یعنی خود زندگی...امکان ندارد که به استانبول بروید و مدام در فکر خوردن نباشید.هرطرف را که بنگرید چیزی جدید برای چشیدن وجود دارد.یکی از عمده هله هوله های خیابانی آنها بلوط است.خوردن بلوط را برای اولین بار اینجا امتحان کردم و عجیب به دلم نشیت.در این چرخ دستیها بلوط ها را تفت میدهند تا در آتش باز شده و قابل خوردن شوند.سپس در پاکتهای کوچک هر ٧ بلوط را به قیمت ۵/١ لیر به شما میفروشند. بلوط بوی دود میدهد و خیلی خیلی خوشمزه است.

۶ نفری استقلال را گرفتیم و پای پیاده پایین رفتیم.دیدنیهای دوروبرمان زیاد بود و شوق کشف این شهر و مردمانش در ما زیادتر.انتهای شیب خیابان استقلال رسیدیم به مرکز فروش آلات موسیقی.شبیه جمهوری خودمان! اما مغازه ها کوچکتر و سنتی تر.در این خیابان دست به ترکیب قدیمی خانه ها زده نشده شاید همین باعث میشود که جذاب تر به نظر بیاید.کاری که ما میتوانستیم با خیابان لاله زار خودمان بکنبم و نکردیم . هویت گذشتگانمان را از دست دادیم. 

گربه در شهر استانبول مترادف است با شهروندان این شهر.هر طرف را بنگری توده های پشمالو و خوشگلی را میبینی که در کمال آرامش لم داده اند و خوابیده اند.چیزی که برای من در تهران ناآشنا است آرامش گربه هاست.یکی از بچه ها میگفت از بس در تهران به این حیوانات آزار میرسانیم هیچ گاه آرامش گربه های استانبولی را در آنها نمیبینیم.هیچ کس در این شهر کوچکترین آزاری به این موجودات زیبا نمیرساند.آنها هم با خیال آسوده در گوشه و کنار شهرشان لم میدهند و چرت میزنند.

در خیابان استقلال دوره گردانی که آلات موسیقی مینوازند و گاه میخوانند زیاد دیده میشود.مردم میتوانند بایستند و به صدای ساز آنها گوش بدهند.اگر دلشان خواست به آنها پولی هم بابت هنرشان کمک میکنند.خیلی از این موسیقیدانها فقیر نیستند.آنها سی دی های کارهایشان را به این ترتیب برای عموم تبلیغ میکنند.خیلی ها دانشجویان موسیقیند که خرج تحصیل خود را درمیاورند.

کاشکی ما هم در شهر عزیزمان تهران خیابانی - محله ای حتی کوچه ای داشتیم که میتوانستیم بیخیال از مشکلاتمان ساعتی را آزادانه در آن گردش کنیم و شاد شاد باشیم.....کاشکی....به نظر شما کدام خیابان تهران را میشود به روی ماشین بست و شکلی شبیه این خیابان به آن داد؟


 
استانبول
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  کلمات کلیدی:

سلام یک هفته نیستم به یاری خدا از سفر که برگشتم سفرنامه ام تروتازه خواهد رسید....

بیایید تا برویم ! استانبول


 
خواب پاییزی
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

مهمان خواب ظهر پاییزیم شدی

خوابم -باغ هزار رنگ شد

باران گرفت

کفشهایت را باد برد

به فال نیک گرفتم

گفتی میمانی

خندیدم

هزار سیب سرخ شکوفه زد در باغ

پاییز اخم کرد

آسمان غرید

کسی صدایم زد :سمیرا

پریدم از خواب

باغ پاییزی را باد برد

جایت خالی شد

خوابم چپ ...


 
YOL
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

آقای "ایلماز گونی" سرمان را در برابر هنر بزرگتان خم میکنیم.تمام قد به احترام شما بلند میشویم.یک دقیقه سکوت میکنیم و برایتان کف میزنیم.

کسی میداند معنی "یول" YOL یعنی چه؟تنها میدانم نام فیلمی است که امشب مرا برجایم میخکوب کرد و برای ١١٣ دقیقه تمام به شگفتی وادارم ساخت.فیلمی که بعد از مدتها عطش مرا سیراب کرد و ذهنم را درگیر....

تمام ذهنیت من از سینمای ترکیه شامل فیلمهایی میشد که زمانهای قدیم با ویدیو های سونی نوار کوچک با ترس و لرز تماشا میکردیم.در سالهای جنگ که دیگر آخر فیلم دیدن ما خلاصه میشد در دیدن "هولیا افشار" و "ابراهیم تاطلیس" و چه کیفی میکردیم وقتی آهنگ "ماوی ماوی" را میشنیدیم.بعد ها فهمیدم چه درپیتهایی میدیدم و احساساتی میشدم.دیگر برای من سینمای ترکیه در قدوقواره سینمای هند مزخرف بود.

یک جورهایی انگار شبیه سینمای قبل از انقلاب خودمان.ماجرا همیشه حول یک مرد عاشق-زن رقاصه-اسلحه و خیانت بود.تا اینکه امشب سینمای ترکیه را با "ایلماز گونی" تعریف مجدد کردم.

"ایلماز گونی" انگار نسخه ترکی"بهمن قبادی" خودمان است.مردی از جنس کوه های سرد و برفی کردستان و با نگاهی بسیار رویایی به دنیا...

قصه فیلم "یول" ناب و دست نخورده است.انگار این قصه ساخته نشده تا اینکه روزی مردی از جنس تلخی فقر و بیداد گناه مردی از جنس فریاد مظلوم بیاید و آنرا برای من و تو اینگونه دیدنی کند.

قصه یک هفته مرخصی عده ای زندانی ترک است.هر یک از این مردهای سیه چرده و خسته بعد از سالها دارند میروند تا دیداری کنند با زن و فرزندهایشان.و قصه از اینجا به بعد شکل میگیرد و تو را با خود میکشاند لابلای کپرهای فقیر...کوچه های کثیف-زنان بدکاره فراریهای از همه جا رانده شده-قاچاق و خلاصه بگویمت گناه....

فیلم در آخر تو را میگذارد با یک عالمه فکر که تا صبح نخوابی و بیندیشی که حقیقتا گناه در چه بود و گناهکار چه کسی؟؟؟؟

فیلم برنده جایزه نخل طلای ١٩٨٢ شد.٢ سال بعد "ایلماز گونی" از مرضی مرد که نتیجه سالها ماندنش در زندان بود.و اینگونه فیلم تمام شد!


 
فیلم تردید
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سخنی با آقای کارگردان

سلام آقای "واروژ" ....بیست سال پیش من ١٠ ساله بودم که با خاله روشنفکرم پا به سینمای آزادی گذاشتم و "پرده آخر" شما را دیدم.آن زمان از آن فیلم فقط حس خوبی نصیبم شد و نه درک خوبی.چند سال بعد بزرگترکه شدم و دانشجو یک بار دیگر فیلم را مرور کردم و تازه فهمیدم که چه شانسی داشته ام که در ده سالگی سینمای زیبای شما را کشف کرده ام.برای منی که یک سینما گر نیستم اما خود را یک سینما دوست حرفه ای میدانم تمام "پرده های فیلم پرده آخر" به یاد ماندنی بود و هست.

بیست سال نبودید.نه که اصلا نباشید بودید اما نامتان را روی پرده نقره ای به عنوان کارگردان نمیدیدم و هی افسوس میخوردم که در این وانفسای سالهای دهه ٨٠ نام شما خالی است که شاید معجزه ای کنید و این سینمای نیمه رمق را کمی رمق بدهید.

تا اینکه امسال در جشنواره آمدید و دلمان جشن گرفت برای حضور دوباره شما. جمعه شب با هرچه رفیق داشتیم راه افتادیم سینما آزادی تا خاطره پرده آخر را دوباره سازی کنیم.بی تردید آب سردی بر سرمان ریخته شد و با سر توی دیوار رفتیم.!

آقای کارگردان شما در یک نشست سینمایی فرمودید که :"مخاطب من متوسط روبه بالاست، به عقیده بنده باید این کف را در نظر داشته باشیم در غیر این صورت باید فاتحه سینما را خواند."....

خوب آقای کارگردان ما ١۵ نفر بودیم.و نیم بیشترمان جزو همان دسته ای که شما میگویید.اما هر ١۵ نفرمان سرخورده-ناامید-گیج و خشمگین از سالن سینما بیرون آمدیم.راستش اصلا نفهمیدیم این "آش شله قمکاری" که شما نامش را اقتباس سینمایی از اثر شکسپیر نام نهاده اید داشت چه میگفت.هدفش حرف حسابش چه بود.

هملت اثر بزرگی است یک نمایشنامه بسیار قدر.که مربوط به ۴٠٠ سال قبل است طبیعتا نمایشنامه ای با سبک و سیاق آن دوره پر از کاراکترهای پیچیده و دیلوگهای قوی. حالا من تماشاچی چگونه در ٢ ساعت تمام آن کاراکترها را در ذهنم جمع و جور کنم ما به ازای بیرونی آنها را پیدا کنم.در ذهنم نمایش هملت را مو به مو ردیابی کنم به خاطر بیاورم تا بتوانم دست آخر نمایش ٢ ساعته شما را هضم کنم؟؟؟؟؟

ببخشید آقای کارگردان.اما من نام این اثر را یک اقتباس سینمایی نمیگذارم.بلکه کپی پیستی از هملت میدانم که با فتو شاپ! دستکاری شده است.تنها همین..

"بی تردید" آب سردی بر من ریخته شد وقتی "فیلم تردید" را دیدم.نمیدانم به حال سینمای نیمه جان ایران باید گریست یا زهرخند زد که یکی از بهترینهای جشنواره ٨٧ آن "تردید" است.نمیدانم!

بودن یا نبودن مسئله اینست


 
رامسر (4)
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

تیر ٨٨ - ادامه سفر به رامسر - جواهر ده

برای شاعر شدن راه زیادی را نباید رفت.تنها باید ٢٧ کیلومتر از رامسر برانی در پیچ واپیچ کوهستانی با ارتفاع ٢٠٠٠ متری از کوه های البرز.حالا دیگر شعر بر لبت جاری خواهد شد اگر سرت را از پنجره ماشین بیرون کنی.با چشمهایت برگها را ببلعی و نفس اساطیری جنگلهای انبوه سخت سر را به درونت بکشی.دیگر قول میدهم هم عاشق میشوی و هم شاعر.

وقتی یک وسط هفته آنجا باشی شاید شانس با تو بیامیزد و جز تو هیچ کس از آن جاده خاموش نگذرد.حالا میتوانی فکر کنی سفرت لابلای قصه های قدیمی است و تو داری جاده ای را میپیمایی که ته آن را مه گرفته و شاید پشت مه قلعه افسانه ای پری زیبایی باشد که پشت پنجره به انتظار تو نشسته است.اصلا بیا هی خیال ببافیم و هی خیالها را بشکافیم.بیا تا میتوانیم بیرون از دنیای خوداین جاده را بپیماییم.اصلا بیا فکر کنیم این کلبه پشت درختان حتما قصه عجبیبی دارد که اینگونه خاموش و وهم آلود تو را مینگرد. بیا فکر کنیم روح سرگردانی سالهاست لای این درختان میاد و میرود تا شاید روزی در همین کلبه ماوا بگیرد.انگار کارمان دارد بیخ پیدا میکند.از شاعری گذشتیم و به قصه  سرایی رسیدیم.ببین این جواهر ده چه میکند با روح نا آرام ما....

به جواهر ده میرسیم.نگین فیروزه ای کو ههای البرز.ده خاموشی که تنها ۴ ماه از سال از خواب برمیخیزد.اینکه چرا به اینجا میگویند جواهر ده خودش قصه ها دارد.بعضی ها میگویند اولین حاکم اینجا زنی بود به این نام که بعد ها نامش را بر این ده به یادگار گذاشت.قصه ای دیگر میگوید اینجا "جورده" بود که بعدها جواهر ده نامیده شد. "جورده" یعنی ده بالا که در مقابل "جیرده" یعنی ده پایین.قصه ای دیگر میگوید از بس در خاکهای این ده گنج و جواهر از میراث باستانیانمان پیدا شد نام این ده را "جواهر ده" گذاشتند. البته این قصه بیراه نیست.اینجا پیشینه ای بسیار کهن دارد و از زیر خاکهای آن تا به امروز گنجها و آثار باستانی زیادی بدست آمده که تقریبا تمام آنها توسط "دیگران"  چپاول شده است.بماند که "دیگران" چه کسانی هستند!

هیبت خانه هایش خیلی بکر و دست نخورده است.کلبه های روستایی با دیوارهای سیمانی که پنجره های آبی بر تن آنها همچون گلی بر خاک نشسته است.سقفهای شیروانی با تیرکهای چوبین که وقتی باران روی آنها میخورد بوی بهشت از آنها برمیخیرد. در کنار خانه ها آغل گوسفندان است که وقتی از کوچه پس کوچه ها میگذری گاهی کله کوچک فرفری را میبینی که سر بیرون میاورد و  با "بع بع"به تو سلام میکند.

اینجا خودشان میکارند و درو میکنند و میخورند.دیوارهای باغ کوتاهند و دست چپاولگر ما شهریها دراز.سیبهای سرخ هوس شیطانی در ما میفکنند و ما را از بهشت بیرون میکنند.قصه همیشه زن و سیب و سرنوشت...

نمیدانم این دیوار چند سال است که دستی آن را رنگ نکرده است.تصویر رجایی با چاپ قدیمی ما را با خود میبرد به آن سالهای شور و شجاعت و شهامت و شرر...از پشت پنجره چوبی بسته صدای گریه بکر یک کودک میاید که شاید درست پشت سر رجایی خوابیده است!وهیچ چیز هنوز نمیداند از من و تو و رجاییها...

من و محمد امین شروع میکنیم کوچه ها را پای پیاده بالا و پایین رفتن.من فضول پشت هر دری دنبال سوژه ای میگردم تا جاییکه محمد امین خجالتی را پشت در میگذارم و پا به تنها آرایشگاه مردانه ده میگذارم.عکس فردین بالای آیینه و تصویر یک زن درون آینه در کنار چشمهای کنجکاو مرد روی صندلی.و آرایشگر مهربان که اجازه میدهد از او عکسی به یادگار بگیرم . بگذرم.

هر طرف را بنگری دکانهای کوچکی میبینی که بوی شمال میدهند.بوی سیرترشی و رب انار-بوی تخم مرغ محلی و بوی سبزی ترشه تره.بوی بادمجان میرزا قاسمی و بوی درال خیار...بوی خوب دست پخت مادربزرگ من وقتی جوان بود و برایمان غذاهای شمالی میپخت.بوی برنج دودی میاید و بوی خواهرهای رفته مادربزرگ در ذهنم میپیچد.دستهای خاله شمسی بوی سیر میداد وقتی مرا بغل میکرد.خاله افسر دستهایش بوی مرغهای عزیز دردانه اش را میداد وقتی نوازشم میکرد و حالا روح بزرگوار آنها در جنگلهای شمال برای همیشه در آرامشند.این را به یقین میدانم.

حالا مادربزرگ دیگر خسته است و توان کباب کردن بادمجان را ندارد تا برایمان میرزا قاسمیهای خوشمزه اش را بپزد اما هنوز صورتش بوی شمال میدهد....

یک کلام ختم کلام...جواهر ده را وقتی میایی نهار را هم باید مهمان این ده باشی.مگر میشود از خیر این گوشتهای تازه که راه به راه از در دکانهای قصابی آویزانند گذشت. ما که نتوانستیم و خیرش را هم دیدیم.شما هم اگر آمدید نهار مهمان پلوکبابیهای کوچک ده باشید که دود از منقل دم درشان بالا رفته است و زنهای چادر به کمر بسته شان دارند دیس دیس از دیگهای بزرگ پلوهای دودی در بشقاب میکشند.بفرمایید نوش جانتان.

حالا با این شکم پر چطور تا دم ماشین باید رفت؟

راستی از خیر دیدن عکسها نگذرید که خوشگلند و حیف است دیده نشوند.اگر نتوانستید بازشان کنید زبانم لال رویم به دیوار از فیلترشکن استفاده کنید. من که دیگر عقلم نمیرسد از چه سایتی برای آپلود عکسها استفاده کنم تا گرفتار فیلترینگ "ا ح م قا ن ه" نشوند....شما چه راهکاری را سراغ دارید.


 
سفر
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام دوستای گلم.

تو این پست میخواییم با هم راجع به سفر و امکانش گپ بزنیم.توی نوشته قبلی شاید من نتونستم منظورمو خوب بیان کنم.حالا میخوام تو این پست هممون با هم حرف بزنیم.بحث سودمندی داشته باشیم و راهکار پیدا کنیم.من شروع میکنم شما ها ادامه بدید.

ببینید من خیلی خوب میدونم که برای سفر رفتن نیاز به یک حداقل امکاناتی است.مثل داشتن زمان که مهمترین پارامتره و بعدش یک حداقل پولی که بشه آدم باهاش جمع و جور بره سفر.من منکر این نیستم.

اما بحث پست قبلی من چیز دیگه ای بود.بعضی آدمها عاشق سفرند.اونها هیچ چیزی از زندگی نمیخوان.نه ماشین نه خونه نه پول....این آدمها سالی چند ماه کار میکنند و بعد با درامدشون چند ماه رو با کمترین امکانات میزنن به دل جاده.اینکه این روش خوبه یا بد قانون کلی نیست.برمیگرده به اینکه شما از زندگی چی میخواهید و هدفتون توی این روزای عمر چیه.من چون اهل  سفرم آدمهای زیادی رو دوروبرم میشناسم که زندگیشون اینطوری میگذره.از نظر خیلی از ماها اونها آدمای منطقی نیستند که اصلا به آینده فکرنمیکنند.شاید!!! نمیدونم! اما مساله اینه که از نظر خودشون دارن با خوشبختی نفس میکشن و زندگی میکنن.هرکسی یک دیدگاهی و یک نقشه خاصی برای زندگیش داره.از نظر من تا جاییکه اون آدم از راه راست کج نشه دیگه بقیش به خودش مربوطه. اگه داره از لحظه هاش لذت میبره چه اشکالی داره  که کار ثابت و خونه و ماشین نداشته باشه.مهم اینه که به اون چیزی که هدف زندگیشه دست پیدا کرده...

حالا اینجور آدمها رو میذاریم کنار.میریم سراغ کسانی که نه تا اون حد عاشقند که قید همه چیز رو برای دیدن یک موزه در قلب اروپا به خطر بندازن.نه اونقدر بیپولند که نتونند به قول معروف تا همین شاه عبدالعظیم خودمان هم بروند!!!!

باور میکنید یا نه اما از نظر من رفتن به شاه عبدالعظیم خودمان میتواند یک سفر باشد. یک سفر یک روزه با دوربینی بر پشت و لفمه نان و کتلت و قمقمه آبی در کوله پشتی... چرا که؟ بحث من همینجاست.اگر اهل سفر باشید میتوانید با همان کمترین درآمد و وقت یک روزه آخر هفته تان سفرهای یک روزه به اطراف تهران داشته باشید میتوانم لیست بلندبالایی از جاذبه های دیدنی اطراف شهرمان را بگویم که برای دیدن آنها نه نیازی به مرخصی هست و نه نیازی به پول و پله آنچنانی....

مساله انجاست که چون من در سفرنامه هایم جاهایی گران قیمت هم وجود دارد شما فکر میکنید که منظور من از سفر تنها برزیل و آفریقاست.

نه دوستای گلم...هدف من از ایجاد این وبلاگ دو چیز بود.١- آشنا کردن کسانی که عاشق سفرند اما به دلایلی امکانش را ندارند.٢- اینکه بگویم سفر شامل لندن و آفریقا و برزیل است و شامل دربندسر و کویر مرنجاب و ماسوله و دریاچه گهر(یه نگاه به سفرنامه هام بندازین)....

همه اینها یعنی سفر.اینکه ما لندن میرویم و یاا همدان در اصل سفر فرقی ندارد.هرکدام از ما که واقعا عاشق سفرباشیم مهم نیست کجا میرویم مهم این است که میرویم.

میرویم تا بیشتر و بیشتر با دنیا با مردم با فرهنگها و از همه مهمتر با خودمان آشنا بشویم..سفر چیزهایی به ما یاد میدهد که با سالهای سال زندگی هم نمیتوان آنها را آموخت.

میدانید در هر سفری که به خارج از ایران میکنم اولین چیزی که با دیدن سایتها به ذهنم میرسد چیست؟اینکه ما در ایران از این هم قشنگترش را داریم....

حرف من یک چیز است اگر میتوانیم -تواناییش را داریم .!!!! باید بگردیم و با جهان بیرونمان آشناتر بشویم. مهم نیست کجا و چند روز....مهم این است که یا علی گفته و دنیا را- ایران رابه یاری خدابگردیم.همین.


 
رامسر (3)
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

١- بارها پیش میاد که از من راجع به هزینه های سفر سووال میشه. ببینید اگر کسی قصدش سفر باشه برای گشتن و نه فقط لم دادن و استراحت کردن میتونه اراده کرده و با توجه به میزان درآمد ماهیانه اش برای سفر برنامه ریزی کنه.سفر کردن فقط این نیست که گران ترین و لوکس ترین جاها رو انتخاب کنیم.هرکس با توجه به امکان مالی خودش میتونه برای سفر برنامه ریزی داشته باشه.همین الان یکی از دوستان من به نام "آرش نورآقایی" در حال سفر دو ماهه به دور اروپاست با کمترین میزان هزینه ای که میشه برآورد کرد.پس امکان پذیره.مهم اینه که شما تا چه حد نفس سفر براتون اهمیت داره...

٢-یک سفر یکسان برای افراد مختلف میتونه هزینه های مختلفی داشته بشه.بسته به نوع محل اقامت-نوع خورد و خوراک-نوع وسیله نقلیه-نوع پرواز-میزان ریخت و پاش خرید کردن در طول سفر.......

٣- دوستی که از میزان درآمد ماهیانه ما سووال میکنی فرض کن من یک رقمی را هم به تو گفتم خوب که چی؟؟؟؟ اگه داری دنبال بهانه بیپولی میگردی که سفر نکنی یعنی اهلش نیستی پس بیخیالش شو.کسی که عشق سفرکردن باشه میتونه برای خودش و جیب خودش برنامه ریزی کنه....نمونه هاش هم خیلی زیاده.اگه یک سرچ تو اینترنت بکنی افراد زیادی رو میبینی که با یک کوله پشتی بر پشت دارن دور دنیا رو میگردن....

................................................................................................................

خوب برگردیم به ادامه سفرنامه خودمان...

تیر ٨٨ - ادامه سفر به رامسر

بعد از پیاده روی تو کوچه پس کوچه های زیبای رامسریک ساعتی مانده به غروب برگشتیم به اطاقمان.پشت در اطاق چشممان خورد به آگهی تله کابین رامسر.تا اون روز نمیدانستیم که دراین منطقه تله کابینی هم وجود دارد.خسته بودیم اما شوق زیاد و کنجکاوی وادارمان کرد همین یک ساعت از روز مانده را سریع رانندگی کنیم و ببینیم این تله کابینی که میگویند کجاست؟

مسیر چابکسر را بگیری و ۵ کیلومتر رانندگی کنی به ساختمانی نوساز در کنار دریا برمیخوری که تله کابین رامسر بخشی از این مجموعه است.پروژه هنوز به پایان نرسیده قرار است در کنار تله کابین رستوران-هتل-محل بازی کودکان-مغازه و ....ساخته شود. وارد محوطه شدیم و ماشین را گوشه ای پارک کردیم.چشممان خورد به خانمهایی که با لباس شب و کفش پاشنه بلند وارد محوطه شدند.راستش کمی تعجب کردیم اما بعد متوجه شدیم که یک تالار عروسی بسیار شیک و پیک هم اینجا لب دریا ساخته شده است.کمی بعد عروس و داماد هم آمدندو شروع به گرفتن عکس کنار دریا کردند. خدا وکیلی مجلس عروسی قشنگی میشود در کنار دریا و رو به جنگلهای شمال....

این تله کابین ۵٠ کابین نو دارد که در هر ساعت میتواند ۴۵٠ مسافر را جابجا کند.شما میتوانید بلیطی تهیه کنید صبح اول وقت بالا بروید و تا غروب از مناظر زیبای آن استفاده کنید.اینجا تنها تله کابین خاور میانه است که میتواند دریا را به ارتفاعات جنگلی متصل سازد.واقعا میرزد که اگر گذرتان به رامسر خورد سری هم به این آسانسور سبز!!! بزنید.

مسیر تله کابین از دریا به سمت جنگل است.بنابراین درست از وسط جاده کمربندی میگذرد.این مسیر با جاده ای به طول ٨ کیلومتر شروع شده و سپس ارتفاعات کوه "ایلمیلی" به طول ۴٠٠ متر را بالا میرود.ویژگی این کوه این است که کمترین فاصله بین دریا و جنگل را داراست.و میتوان از آن بالا مناظر بکر "رامسر-چابکسر- رودسر، قاسم‌آباد، کتالم، سادات محله و کلاچای  را دید.

من در ریو و بالای کوه منظره قشنگی را دیدم اما به جرات میگویم که این منظره شگرف خصوصا در غروب آفتاب هیچ چیزی کم از آن زیبایی ندارد.تازه بیشتر هم دارد زیرا شما میتوانید در قلب جنگلی انبوه بایستید بوی خاک باران خورده را استشمام کنید.رطوبت را بر پوست تنتان حس کنید و دریا را زیر پا داشته باشید.

نکته جالب دیگر این است که بالای این کوه یک دهنه چاه قدیمی و بسیار عمیق وجود دارد که تاکنون نتوانسته اند عمق آن را تخمین دقیق بزنند.اما انقدر میدانند که انگار این چاه در ته به دریا راه دارد.شگفت انگیز است مگر نه؟؟؟ یعنی چه کسی با چه وسیله ای این چاه را از بالای این کوه ستبر به پایین و کف دریای کاسپین حفر کرده است.؟

و این هم شاتی از محمد امین در حال خوردن تند تند آلوچه!

آن بالا رستوران و کافی شاپ هم وجود دارد.هوا در حال تاریک شدن بودش و ما فرصت بیشتری نداشتیم پس تنها یک نوشیدنی خوردیم و به پایین سرازیر شدیم البته با کمی آلوچه و به یاد کودکی ها و شیطنتهایمان!!!!

ادامه سفر را با من باشید.میخواهم برایتان از جواهر ده بگویم.


 
رامسر(2)
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

تیر ٨٨ - ادامه سفر-عصر روز اول- 

عصر بود که به رامسر رسیدیم.بچه که بودیم یه رامسر بود برای ما و یک هتل بزرگش که عشقمان بود با بزرگترها برویم آنجا.بعد با التماس یک سکه ۵ تومانی بگیریم و سوار الاغهای برقیش بشویم و هی بالا و پایین برویم!..اما حالا سالهاست که از آن روزها گذشته .این بار با محمد امین تصمیم گرفتیم سراغ پلاژهای ساحلی برویم که هم نزدیک دریا باشیم و هم تجربه جدیدی را امتحان کنیم.در انتهای بلوار معلم مجموعه پلاژهای پارسیان ساخته شده که وابسته به همان هتل رامسره.جای نسبتا تمیز و راحتیه به علاوه کنار دریاست و یک راه اختصاصی داره که از حیاط پشت به دریا راه داره و خیلی کیف میده واسه پیاده روی.

 

نمیدونم حس شما نسبت به رامسر چیه اما برای من همش خاطره است گرچه سالها بود که رامسر نیومده بودم شاید همین دلتنگی اشتیاقم رو زیادتر کرده بود.همون عصر تا رسیدیم و ساکهامونو جابجا کردیم من و محمد امین زدیم به گشت و گذار تو پیاده روهای باصفای شهر.

این شهر زیبا و دلنشین از یک طرف رو به جنگلهای تودرتو و از طرف دیگر روبه دریای شماله.همین موقعیت عالی اون رو از قدیم به عنوان یکی از توریست پذیرترین شهرهای شمال درآورده.جالبه که بگم این شهر قدمتی دوهزار ساله داره و بعضی معتقدند اقوام اولیه آریایی اینجا ساکن بوده اند.نام قدیم شهر "سخت سر" بوده که علتش هم سرسختی مردم شهر در برابر زورگویی حاکمان وقتش بوده.بعدها رضاشاه دستور داد خوی سرسخت مردم را با نوازشهای روزگار!!!! نرم کرده و نام شهر را به رامسر تغییر دهند.(البته این یک روایته و صحت و سقم آن را خیلی اطمینان ندارم)

اینجا بلوار معلم شهر و یا بلوار "ک +از+ی+نو" زمان قدیمه.به جرات میتونم بگم یکی از زیباترین بلوارهایی است که تا به امروز در گوشه کنار دنیا دیده ام.یک راه مشجر که یک سرش جنگلهای انبوه و سر دیگرش دریای پرتلاطمه.در مسیر بولوار نیمکتهای سنگی با چراغهایی که حکایت از قدیمی بودن آن دارند فضای رومانتیک و معماری اروپایی ایجاد کرده اند.دخترها و پسرهای رامسری شاد و شنگول روی نیمکتها نشسته اند.مادران کالسکه های فرزندان کوچکشان را در دست دارند راه میروند و گپ میزنند.لابلای درختها سرو کله عاشقان خموشی که دست در دست هم گره زده اند هم دیده میشود.اینجا تکه ای از بهشت خداست. 

در دهه ٢٠در انتهای این بلوار یک "ک ا با ر...ه" به دستور شاه ساخته میشه که علت نامگذاری بلوار به خاطر وجود آن بوده که با مجموعه هتلهای قدیم و جدید به رامسر رنگ و رونقی میده برای جذب گردشگر خصوصا افراد بسیار پولدار و صاحب نام هریک در اطراف اینجا ویلاهای مجللی داشتند که بعد از انقلاب یا به امان خدا رها شد و حالا بعضی از آنها تبدیل به مخروبه شده اند و یا مصادره شدند.

خود بلوار هم در ابتدا یک خیابان مشجر بود که در دهه ۵٠ به شکل یک بولوار و با معماری اروپایی به علاوه تلفیق باغ ایرانی به شکلی که امروز میبینیم در آمد.این بلوار معروفترین جای رامسره که هرکی گذرش به این شهر میفته باید وقت بذاره و ساعتی رو تو اینجا پیاده روی کنه و لذت ببره از دیدن اینهمه زیبایی.

باور کنید هر کوچه پس کوچه ای در رامسر یک سوژه است برای تیلیک تیلیک عکاسی و یا غزل غزل شعر و یا قلپ قلپ عاشقی و یا نفس نفس زندگی...

وقتی به خاطره های نوجوانیم برمیگردم یادم میاید یکی از تجربه های عاشقیم را در پاورقی این کوچه پس کوچه ها در سن ١٢ سالگی داشتم! جالبه که هنوز اسم و قیافه پسرک ١٨ ساله را هم در خاطر دارم....(نوجوان بیش فعالی بودم نه...؟)

خلاصه این رامسر رویایی عجیب آدم را هوایی میکند.

از هرچه هم بگذری از عطر نارنجای رامسر نمیتوانی بگذری که آنچنان تو را مست و شیدا میکنند که هوس میکنی از دیوارخانه مردم بالا بروی و اولین ستاره نارنجی را در آسمان سبز باغ همسایه بچینی بی واهمه از باغبان باغ....خدا را چه دیدی شاید باغبان از پیت تند بدود...نارنج از دستت بیفتد....و سالهای سال بعد.....*

*به یاد شعر سیب حمید مصدق


 
قصه من و عروسک و دریا
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

همیشه دریا برای من شگفتیهای خاصی داره که اگه ساعتها هم بشینم کنارش و تماشا کنمش سیر نمیشم.دریا برای من یک  وهم بزرگ و پر رمز ورازه.کششی داره برام که هم عاشقم میکنه و هم میترسوندم.مخصوصا دریا توی شب.همیشه وقتی میرم کنارش غروب تا شب اونجا لم میدم و ساعتها به صداش گوش میدم و به پیچ و خم تنش خیره میشم.شب که میشه دریا میشه یه تکه بزرگ سیاه مثل یک جانور خوابیده در کمین.اون وقت هست که ترس همه وجودم رو میگیره.اما ترسی که با کشش همراهه. مثل قصه اون پری دریایی که صداش وقتی به گوش ملوانها میرسید دیگه نمیتونستن خودشون رو از دامش بکشن بیرون.

یه تیکه از این ترس به بچگیم برمیگرده.۴ سالم بود.یک عروسک داشتم که وقتی پستونکشو درمیاوردم گریه میکرد یا میخندید.لباسش زرد بود و این  دارایی بزرگ سمیرای ۴ ساله تو این دنیا بود.اون وقتا مثل حالا نبود که اسباب بازی زیر دست بچه ها ریخته باشه.جنگ بود و تحریم.پدر و مادر من هم که کارمند بودند و نمیتونستن اسباب بازیهای آن چنانی را با قیمت گرون برام بخرن.خلاصه من ٣ تا عروسک داشتم که از همه مهمتر واسم همین عروسک زرد سخنگو بود.یه بار که لب دریا بودیم عروسکم تو کالسکه اش کنارم بود. غروب بود و دریا طوفانی یکهو یک موج بزرگ اومد و کالسکه و عروسک رو با خودش برد....

سالها بعد یک نوار قدیمی توی کتابخانه پدرم پیدا کردم که صدای ضبط شده کودکیم بود. توی اون نوار یک بچه کوچولو به زبان شکسته بسته درحالیکه بعض شدیدی تو صداش هست میگه:یک موج بزرگ اومد....دیگه موج نیومد....

و این یعنی قصه از دست دادن عروسک زرد سخنگوش!!!

 من ٢ بار تو زندگیم طعم از دست دادن یک کودک رو چشیدم.بار اول وقتی یک مادر ۴ ساله بودم و عروسک زردمو از دست دادم.بار دوم وقتی یک مادر ٣٠ ساله بودم و جنین ٩ هفته و نیمیم رو از دست دادم....

هر دوتاش به یک اندازه تلخ بود.و خاطره هر دو تاش تا روزی که زنده هستم باهام خواهند موند.


 
رامسر(1)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رامسر-جواهرده

 تیر ٨٨ - سفر به رامسر

قبل از سفر به همدان من و محمد امین سفری ٣ روزه داشتیم به رامسر که وقت نشد شرح اون رو بنویسم.الان فرصت خوبی گیرم دارم که سفرنامه سه روزه رامسر- جواهر ده رو کامل کنم.

چونکه خونه ما لواسونه واسه همین برای رفتن به چالوس هیچ وقت از جاده کرج استفاده نمیکنیم بلکه از راه دیزین و گاجره به چالوس میرسیم.مگر اینکه زمستون باشه که معمولا جاده دیزین بسته است.این راه دیزین به گاجره یکی از جاده های مورد علاقه منه.پیچ در پیچ و آرام و سربه زیر معمولا ماشینهای کمی از آن عبور میکنند.در همه فصول بسیار طراوت بخش و زیباست.چون به تدریج که از سمت فشم به آن سمت میرویم ارتفاع ما زیاد میشود همیشه اختلاف درجه ای حداقل ١٠ درجه با تهران دارد.فصل درآنجا عقب تر از تهران است به همین دلیل در تابستان انگار هنوز اوایل بهار است.وقتی از کنار کوهستان کم و بیش برفی عبور میکردیم باورمان نمیشد که الان در تهران مردم در چه گرمایی به سر میبرند.

معمولا وقتی من و محمد امین با هم سفر میکنیم نهار و شام روز اول را به صورت ساندویج آماده کرده تا جایی خوش آب و هوا کنار آب پیدا کنیم و دلی از عزا درآوریم. وسواس زیاد محمد امین برای پیدا کردن جای با صفا همیشه باعث شوخی دوستان میشود.انقدر هیچ جا را نمیپسندد تا آخر سر هم سر از یک جای بی آب و علف درمیاوریم.اما این بار چشمهایمان جای بکری را تور کرد تا بساط نهار را آماده کنیم.تا قبل از آن احدی در آنجا نبود تا ما وارد شدیم به قول محمد امین یک هو "اتوبان" شد.

جاده چالوس برای من یک دنیا خاطره ریز ودرشت دارد.خاطره هایی که هرکدام به یک آدم وصل هستند.سر هر پیچ آن یاد روزی و سفری و همسفری زنده است.مخصوصا این تکه جاده که تخته سنگها جلو کشیده اند و انگار داری از زیر سایه بانی از سنگ میگذری.اینجا را خیلی دوست دارم چون عجیب یاد پدربزرگ مرا میندازد.

یادم میاید ۵ سالم بود که در یکی از سفرهای خانوادگی به جایی رسیدیم که تابلویی بر آن نصب شده بود در کنار تخته سنگ بسیار عظیم الجثه.روی تابلو هشدار داده شده بود که از کوه فاصله بگیریم.این سنگ چندی پیش قل خورده آمده و یک راست روی سر خانواده ای که در اینجا بساط گسترده بودند فرود آمده است و خوب قابل حدس بود که خانواده بدبخت را کاملا له کرده بود.

اون روز پدربزرگ این را با صدای بلند برای همه خواند.نچ نچ همه بلند شد و بعد از کمی حرف و حدیث و خدا بیامرزی هرکسی سراغ کار خودش رفت.

تنها یک نفر با دهان باز و کله گیج بر جا ماند.سمیرای ۵ ساله که فکر میکرد آن خانواده الان زیر تکه سنگ هستند.یادم میامد هی دور سنگ میچرخیدم که شاید تکه لباسی حداقل از آنها را پیدا کنم.در تصورم این بود که مثل کارتون "جادوگر شهر آز" که کلبه دخترک روی جادوگر فرود آمد و کفشهای جادوگر بیرون ماند. حتما تکه ای از کفش یا لباس آنها را میتوانم پیدا کنم و حتما حتما هم جسد آنها زیر تخته سنگ هست ..

از آن به بعد تا سالهای سال هروقت از جاده چالوس میگذشتیم نگاه ترسان و جستجوگر من دنبال آن سنگ بود.تا اینکه کم کم آنرا گم کردم . دیگر یادم نیامد تخته سنگ با آدمهای کتاب شده زیرش کجا رفتند.اما یاد آن خانواده و ترس از له شدن زیر سنگهای چالوس تا ابد با من ماند.

ادامه سفر را با من باشید تا بعد.....


 
عباث
ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  کلمات کلیدی: متفرقه

من خیلی دیر او را  شناختم.وقتی که ناگهان ناپدید شد.وقتی همه از رفتن ناگهانی او میگفتند من در پی یافتنش سرک کشیدم لابلای نوشته هایش-لابلای عکسهایش.. و کم کم با او آشنا شدم.گرچه خودش جایی بود که هیچ کس نمیدانست اما همه جا جای پایش حضور داشت.چقدر حیف است زمانی کسی را کشف کنی که به قصه ها پیوسته است.این از بدشانسی من بوده شاید.

روزی در تکه  روزنامه ای خواندم:"عباس جعفری عکاس و ژورنالیست ایرانی در نپال گم شد ـ عباس جعفری عکاس و ژورنالیست ایرانی که در نپال بسر می برد. با واژگون شدن قایق کایاکش در رودخانه Trishuli در منطقه Mugling - Narayanghat گم شده است. همسر عباس به همراه دوستانش در نپال به دنبال عباس هستند"

بعد اتفاقی شبی رسیدم به یک وبلاگ که پر بود از تصاویر حیرت آور سرزمینم ایران. تصاویر حکایت از نگاه قوی و پراحساس انسانی داشتند که شاید کمتر دیده بودم پس چسبیدم به نوشته ها و هی خواندم و هی خواندنم تا اینکه فهمیدم دارم نوشته های عباس را میخوانم........

دلم لرزید.هفته ها از گم شدن عباس گذشته است.جستجو متوقف شده است.همسر و دوستانش داغدارند اما.....همیشه در قصه ها روزی میاید که آدم گم شده توی داستان بالاخره یک روز سروکله اش پیدا میشود.آن روز من میروم تا با عباس از نزدیک آشنا بشوم....یعنی نمیشود این بار خدا زندگی ما را شبیه قصه ها کند...؟

به گزارش سایت تابناک:

عباس جعفری در 25 سال گذشته در زمینه‌های مختلفی چون عکاسی، راهنمای گردشگری، کوه نوردی و تدریس اکوتوریسم فعالیت می‌کرد.

جعفری متولد 1341 است و به بیشتر قله‌های بالای 7 هزار متر جهان صعود کرده و یکی از سرشناس‌ترین کوه نوردان ایران محسوب می‌شود.

عکس‌های او از طبیعت و مردم ایران و جهان در معتبرترین نشریات بین‌المللی (ازجمله نشنال ژئوگرافیک) چاپ شده و نیز عکس‌های کتاب “راه یاب ایران” نیز منبعی است از تصاویری که جعفری در طول سفر از گوشه و کنار ایران گرفته است.

او روزنامه‌نگاری را با مجله شکار و طبیعت پیشین آغاز کرده و همیشه سفرنامه‌ها و یادداشت‌ها و عکس‌های وی در معتبرترین نشریات گردشگری کشور چاپ شده است.

وی نقش قابل‌توجهی در شناسایی بسیاری از مناطق دور افتاده و مردم بومی ایران داشـــته و می‌توان گفت بسیاری از آیین‌های ایرانی به واسطه تلاش عباس جعفری بوده که اقبال ثبت و ماندگاری پیدا کرده است.

از جعفری هم‌اکنون کتاب راه یاب بیابانگردی در ایران از سوی انتشارات فرهنگ معاصر در مرحله تدوین نهایی قرار دارد.

وی تاکنون عمدتا به‌عنوان راهنمای سفر فعال بوده و در حال حاضر دبیر گروه اکوتوریسم خبرگزاری محیط‌زیست ایران (ایرن) است.

و این هم سایت عباث به نام "آزادکوه" حتما آن را ببینید

راستی کسی میداند چرا عباس نام خود را با "ث" مینوشت؟


 
مردی که گورش گم شد
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

مردی که گورش گم شد نوشته حافظ خیاوی کتاب لاغری است با هفت داستان کوتاه که میشود در یک عصر پاییزی دستت بگیری و تا شب تمام آنها را خوانده باشی.قول میدهم داستانها آنقدر کشش دارند که کتاب از دستت زمین نیفتد.

این هفت داستان حول مرگ - تنهایی و گاهی مشکلات جنسیتی هستند.راوی زبان بسیار ساده ای دارد و هر هفت داستانش را به صورت خاطره هایی بازگو میکند. انقدر داستانها بی تکلف و بی پیرایه نوشته شده اند که در لحظات خواندن آنها گاهی فراموش میکنی که روبروی کتاب نشسته ای و نه روبروی آدمی که دارد با تو درد دل میکند.شاید همین سادگیش گیرایش میکند و شاید  اتفاقا همین سادگیش آن را در معرض انتقاد قرار میدهد.انتقاد از اینکه داستانها شل و آبکیند!!!! من این منظر اتهام را قبول ندارم. لزومی ندارد که داستان پیچیده باشد ومن خواننده را به شدت درگیر کند تا بتوان برچسب عالی به آن زد.گاهی ما آدمها نیاز به قصه های سرراست مادربزرگهایمان داریم.قصه هایی از جنس لقمه های نان و پنیر زیر کرسی در سرمای زمستان...

به هرحال کتاب عاری از ایراد هم نیست.جاهایی نویسنده بسیار زیاد به شخصیتهای فرعی پرداخته است در حالیکه این شخصیتها در داستان نقش خاصی ندارند. راستش را بخواهید کمی هم در آوردن "فحش و بد و بیراه" زیاده روی کرده است.

اما همه اینها یک طرف- شیرینی قصه ها در طرف دیگر...امتحانش کنید!


 
مرد بی وطن
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

مرد بی وطن غرغرهای پیرمردی است که ادعا میکند این آخرین کتاب اوست و ۴ ماه بعد هم با مرگ نابهنگامش پیش بینیش درست از آب درمیاید.

کورت ونه گات نویسنده شهیر آمریکایی است که ادبیات آمریکا به او بسیار مدیون است. در این کتاب مجموعه ای از مقالات او گردآوری شده است که تماما اعتراض کورت به جهان دوروبر خودش است.خصوصا در این کتاب به شدت به سیاستهای جاری آمریکا میتازد.(البته سیاستهای زمان بوش).در این کتاب نویسنده با بیپروایی دوروییها-دروغ پردازیها-خشونت طلبیها و کثافت کاریهای سیاست بازان زمان خودش را به باد انتقاد میگیرد.دست آخر هم نتیجه میگیرد که آمریکای امروز آن چیزی نیست که در رویاهای کورت زنده بوده.به خاطر همین کورت تصمیم میگیرد تا زمانی که نام سیاستمداران کثیفی چون بوش به عنوان رییس جمهور آمریکا میدرخشد خود را آمریکایی نخواند بلکه ترجیح میدهد خود را یک "مرد بی وطن" بنامد.....(به نظرتان این عقاید آشنا نمیاید!!!!!)

کتاب را نشر ققنوس با ترجمه خانمها "پریسا سلیمان زاده" و "زیبا گنجی" روانه بازار کرده است.


 
پاسخ
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

جواب "های" -"هوی است

نه "های های"!!!


 
قطعه سکوت
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  کلمات کلیدی: متفرقه

مرد روی صحنه میرود.آرام چهار پایه پیانو را عقب میکشد.روی آن مینشیند.و در پیانو را باز میکند.

چهار دقیقه و سی و سه ثانیه بعد از گشودن در پیانو آرام در را میبندد و بلند میشود.در این دقایق هیچ نتی نواخته نمیشود.تنها چیزی که تماشاگران میشنوند سکوت است. و این میشود معروفترین قطعه موسیقی "جان کیج" هنرمند داداییسم دهه ۵٠ آمریکا!

مردم منتظر شنیدند وقتی به طور عادی به یک کنسرت میروند.آنها سکوت میکنند تا صدای آلات موسیقی را بشنوند اما در قطعه سکوت جان کیج هیچ چیزی نواخته نمیشود.بلکه نوازندگان خود همان تماشاچیان هستند.

او معتقد بود ما آدمها از صداهای اطرافمان غافل شده ایم.بدن ما مثل یک کارخانه تولید اصوات عمل میکند اما گوشهای ما ناتوان از شنیدنش هستند.محیط اطراف ما پر از  انواع صداهاست که هریک میتواند مثل یک قطعه موسیقی جاری باشد.هنر چیزی جدای از خود زندگی نیست.این اشتباه ما آدمهاست که هنر را فراتر از زندگی قرار میدهیم.درواقع هنر در لحظه جاری است.

در قطعه سکوت نوازنده چیزی نمینوازد.آنچه شنیده میشود صداهای محیط است. صداهایی مثل سرفه کردن-حرکت دست و پای فرد تماشاچی-تکان دادن سر-برخورد بالهای مگس-صداهای چوب صندلیها وقتی تماشاچی روی آنها جابجا میشود.... در تمام این ۴:٣٣ دقیقه ما صداهای طبیعت را میشنویم.

وقتی دورتادور ما را سکوت احاطه کند گوشهایمان خود به خود تیز تر میشوند تا کوچکترین جابجایی هوا را ردیابی کنند و این میشود درک همان هنری که جان کیج به دنبالش بود.

ما آدمها باید بپذیریم که در دنیای ماشینی امروز داریم از محیط دور و دورتر میشویم و این یعنی از دست دادن قدرت تبادلمان با طبیعت....

***

جان کیج هنرمند آوانگاردی بود که رشته تحصیلیش به موسیقی مربوط میشد اما بیشتر از موسیقی او به هنر پرفورمنس میپرداخت.قطعه سکوت ۴ دقیقه و سی و سه ثانیه به طول انجامید یعنی ٢٧٣ ثانیه.اما چون ٢٧٣ ثانیه عملا سکوت محض حکمفرماست یعنی  منفی ٢٧٣ ثانیه موسیقی!

٢٧٣- !این عدد ما را به یاد صفر کلوین میندازد که درجه انجماد تمام اجسام است . جان کیج این استعاره را بدین جهت بکار میبرد تا به ما بگوید در ٢٧٣ ثانیه سکوت فضا منجمد میشود تا ما به درونمان برگردیم و به صداهای طبیعت گوش فرا دهیم و یک بار دیگر به خودمان برسیم.زیرا هنر چیزی از ما جدا نیست و هریک از ما خود یک هنرمند است.


 
داغون
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  کلمات کلیدی: متفرقه

اعصابم بهم ریخته....وبلاگم بهم ریخته...اینهمه زحمت کشیدم تو این سه سال کلی عکس سفرهامو آپلود کرده ام...حالا به خاطر فیلترینگ احمقانه همه زحمتهام داره بهم میریزه....دلم میخواد یقه یکی رو بگیرم و با مشت بکوبم وسط صورتش....آخه این عکسهای طفلکی که همش از آسمون و دریا و زمین بود امنیت کیو داشت به خطر مینداخت که حالا یهو پرید رفت رو هوا.....

تو رو خدا یکی به من بگه باید چیکار کنم تا وبلاگمو حفظش کنم از تاراج؟