پاقدم پاییز
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

لای هر بال- بوسه ای پیچید

دانه دانه بالهایش را به باد داد

و در عریانی- مرد

قاصدک را میگویم!

تنها صدایش ماند

وقتی جان میداد

برگ را میگویم

زیر قدمهای سبک پاییز!

به چشمهایش سرمه کشید

لباسی از حریر صدرنگ به تن کرد

با نم باران غسل طهارت ساخت

عطر خاک باران خورده گرفت

گیسوانش را در باد رها کرد

باکرگیش را به پاییز تقدیم!

باغ را میگویم!

فردای شب زفاف

 "باغ بهاری" زن شده بود

نام باکرگیش را داد

پسوند پاییز را گرفت

و شد

یک  "باغ پاییزی" عاشق!


 
تریبون
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸  کلمات کلیدی: قصه های سفر حج

هفته آخری بود که در مکه بودیم سفر به انتهای خودش نزدیک شده و حج تمتع ما به اتمام رسیده بود.یک روز مدیر کاروان تعدادی از افراد گروه را فراخواند.آن روز قرار بود از بعثه رهبری برای بازدید از کاروان و نظرسنجی به سراغ ما بیایند.من و محمد امین هم جزو انتخاب شده ها بودیم.وارد اطاق مدیر کاروان شدیم.حدودا ١٠ نفر آنجا جمع شده و منتظر بودیم تا اینکه یک آقای نسبتا جوان وارد شد.

به ترتیب شروع به پرس و جو از افراد کرد تا مشخص شود در این سفر یک ماهه چه کم و کسری هایی داشته ایم.مشکلات کاروان چه بوده است.چه تغییراتی بهتر است داده شود تا زایرین از امکانات رفاهی بهتری استفاده کنند. ضعفهای کاروانمان چه بوده و خلاصه از این جور سوالها...

هر کس از ما بلند میشد و نظرات خودش را بیان میکرد.از جمله مشکلاتی چون بدی غذاها-کوچکی و دور بودن ساختمان محل اقامت-نبود امکانات رفاهی و بهداشتی و غیره و ذالک....خلاصه هرکس سعی میکرد گوشه ای از مشکلات این یک ماهه را بازگو کند.

آن آقای مسوول هم تند تند یاداشت برمیداشت تا انشاالله در سالهای آینده این مشکلات برطرف شود.تا اینکه نوبت رسید به یکی از آقایان زایر در کاروان....

ایشان بلند شدند.سرفه ای کردند و بعد از گفتن بسم الله ....و کلی مخلفات یک دفعه بیمقدمه گفتند:

.....آقا مشکل اصلی ما فلسطینه...ما باید در مقابل اسراییل جنایتکار بایستیم.باید راه کاری پیدا کنیم تا تو دهن اسراییل بزنیم.باید این مردم بیگناه غزه را نجان بدهیم.......

........

ابتدا همه چشمهایمان گرد شد.بعد یواشکی بهم نگاهی انداختیم ....بعد کم کم حس خندیدن طوری بر ما غلبه کرد که نمیتوانستیم سر جایمان بند شویم.فقط در این حد برایتان بگویم که خود مسوول بعثه رهبری هم از این نطق ١۵ دقیقه ای گیج شده بود و فقط سر تکان میداد....

صحبت ایشان که تمام شد برای اینکه از خنده منفجر نشوم تندتند شروع به سرفه کردن کردم.حال بقیه هم دست کمی از ما نداشت.

جلسه به پایان رسید و ما بیرون آمدیم.من و محمد امین با خنده ای ناگهانی وسط راهرو منفجر شدیم.آخه "پاچه خواری" تا چه حد!!!! ما که نفهمیدیم آخرش مشکلات کاروان حج ما چه ارتباطی به مردم غزه داشت .اینجاست که مثل معروف میگوید:.... به شقیقه چکار داره؟!!!!!!


 
سرانجام کلاغ
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

کلاغ

منقار به درخت زد

گردو را بر زمین انداخت

نوکش را بر فرق سر گردو کوبید

او را کشت

و بعد

یواش- زیر خاک دفنش کرد

سال بعد که به سراغش آمد

گردو "سبز" شده بود

کلاغ گرسنه ماند

و در زمستان مرد!


 
گفتگویی در باغ
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

گل کوچک به گل بزرگ گفت:

گوشهایت را بیاور نزدیک تر

میخواهم رازی را برایت بگویم

گل بزرگتر با نگاهی کنجکاو گلبرگهایش را کشید به سمت گل کوچکتر

گل کوچکتر گفت:چیزی را فهمیده ام

میخواهم تنها به تو بگویم

گل بزرگتر ابرو بهم کشید و گفت:چه چیز؟

گل کوچکتر گفت:آمدن یک مهمان!

گل بزرگتر گفت:چه کسی؟

گل کوچکتر خندید و با زیرکی گفت:پاییز

دیروز لابلای قارقار کلاغ نامش را شنیدم

گل بزرگتر خندید و گفت:

نیازی به قارقار کلاغ نیست

تنها کافیست نگاهی به خودت بیندازی

داری پیر میشوی

و این یعنی

پاییز در راه است

و مرگ من و تو نزدیک

.....

گل کوچک ترسید

و نگاهش پلاسید!


 
عدالت در پرانتز
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

پرانتز برای شما چه معنایی داره؟وقتی یک کلمه تو پرانتز قرار میگیره برای شما یادآور چیه؟بچه که بودیم تو ادبیاتمون معلم یادمون داد که وقتی میگیم عبارتی تو پرانتز قرار میگیره یعنی نمیخواهیم اون کلمه رو مستقیم بگیم و داریم شرحی از کلمه بزرگتری میدیم.اما آورردن خود اون کلمه برای ما زیاد ضروری نیست.فقط می خواهیم ذهن خواننده رو روشن تر کنیم.

خوب! حالا اگه اون کلمه "عدالت " باشه چی؟فکرمیکنید مثلا داریم راجع به چی حرف میرنیم که عدالت براش تنها یک جز از کله و نیازی نیست اونو برای خواننده بیان کنیم.

داشتم فکر میکردم اگه بنویسیم:((عدالت)) اون رو بزرگتر بیان کردیم یا بنویسیم:(عدالت)

بعد یادم اومد بستگی داره کجا داریم از عدالت حرف میزنیم!یه وقت! یه جایی هست که عدالت از نون شب هم براشون واجب تره اونجا دیگه نه میشه عدالت رو تو یه دونه پرانتز کجاست و نه تو دو تا!

یه جاهایی هم هست که عدالت رو تو رودروایستی میپذیرن.حالا یک گوشه کناری جاش میدن دیگه . مثلا تو پاورقی.

یه جاهایی هم هست که عدالت مدالت رو کلا از پایه بیخیال میشن و جاش سه نقطه میذارن.خودت دیگه هرچی دوست داری میتونی جای عدالت بذاری.مثلا: گفتمان مهرورزانه! . هم کلمه قلمبه تری است هم به نظر نغزتر میاد....

...

حالا این هذیانهای ذهن پریشان مرا رها کنید و بچسبید به کتاب "عدالت در پرانتز" اثر "ایساک بابل" و ترجمه خانم "مژده دقیقی".

"بابل" نویسنده یهودی اهل شوروی سابق بود که دوره فعالیتش در زمان لنین و استالین بود.بارها با حکومت دیکتاتوری وقت جنگید.و سرآخر جان خودش را هم بر سر همین کار گذاشت.قصه های بابل حول زندگی یهودیان روسی تبار است.و حکومت وقت که چه شرایطی را برای آنها فراهم کرده بود.این کتاب مجموعه داستانهای بابل است که عموما هم در شهر زادگاهش (اودسا) اتفاق میفتند.

در زیر و بم قصه ها میتوانید رنگ عدالت را ببینید اما عدالتی که در حکومت استالینی در پرانتز بودنش هم یک معجزه بود!!!باور کنید.

ایساک بابل


 
دربندسر-افطاری
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه

٢١/۶/٨٨ - دربندسر

مادربزرگهایمان وقتی از گذشته هایشان حرف میزنند جاییکه دیگر صدا در گلویشان میلرزد بیشر وقتها آنجاییست که از آدمهای رفته میگویند.از روزهایی که با این آدمهای رفته داشته اند.بعد خاطره بازی میکنند و با گوشه  چادرهایشان یواشکی گوشه  چشمهای نمناکشان را پاک میکنند.

آلبومهای قدیمی که دیگر تار و پودشان در حال پاره شدن است را وقتی ورق میزنیم بوی خاطره بازی میدهند.چیزی که در بیشتر عکسها دیده میشود جمع خانوادگی آدمهای شاد است که سفره های ساده و صمیمی خود را در گوشه کنار باغهای پردارودرخت قدیمی گسترده اند و روی زمین در کنار هم نشسته اند.تخمه آفتابگردان بوداده میشکنند و رو به دوربین لبخند میزنند.آن آدمهای باصفا با آنهمه لذت های ساده دورهم بودن ،بیشترشان به خاطره ها پیوسته اند.

حالا اینها را داشته باشید تا بگویم ما این جمعه با فامیل تصمیم گرفتیم سنت قدیم با هم بودنها را در باغ باصفای دربندسر زنده کنیم.قدیمها که فست فود و رستوران فارسی! وجود نداشت آدمها بیتکلف با یک قابلمه زیر بغل به سراغ هم میرفتند تا سفره های رنگارنگ خانگیشان را با یکدیگر تقسیم کنند.هرکس هرچه داشت بی ریا سر سفره میگذاشت.بعد دیگر دستهای دراز شده بود و خنده های از ته دل و زنان کدبانویی که با افتخار کاردستیهای خوش مزه شان را ارایه میکردند و مردانی که به به و چه چه کنان زنانشان را به عرش میرساندند.

میگویم ماه رمضان است و افطارهای باصفایش! کدام وعده غذایی است در سال که به اندازه یک استکان چای شیرین و نان و پنیر افطاری به تن بچسبد!؟حالا در میان دنیای ماشینی امروز که آدمها دیگر وقتی برای سرزدن به هم ندارند این برکت رمضان است که آدمها را هرشب به بهانه افطار دور هم جمع میکند.تا بخورند و بگویند و بخندند و دمی یادشان برود دوروبرشان چه دنیای ظالمانه ای است.

خلاصه اینکه ما این جمعه بند و بساط را برداشتیم و زدیم به دل طبیعت خنک دربندسر. با یک بغل دیگ و قابلمه و غذا که جواب شکم یک لشکر گرسنه را هم میداد.هرکس چیزی آورده بود.یکی میوه دیگری شیرینی.یکی یک پاتیل آش رشته-کس دیگر کشک بادمجان و آن یکی سالا الویه...لوبیا پلو و قیمه بادمجان و.....هوووو همه چی بود و جای همتان خالی.

چیزی هم اگر نداشتیم درختی بود و چهارپایه ای و دایی جان! باحالی که با شکم گرسنه بالا برود و برای ما میوه بچیند.و چقدر میچسبد اینکه دست دراز کنی و گوجه ترش صورتی را بچینی و ببویی و بعد با حسرت به آن بنگری به امید ساعتی دیگر که خورشید غروب کند تا آن را در دهانت بگذاری.اینجاست که دیگر دهان پرآب میشود و حواس تحریک...

ما آدمها داریم از طبیعت دور و دورتر میشویم با این زندگیهای صنعتی امروز...وقتی به دل طبیعت میرویم تازه انگار خود واقعیمان را پیدا میکنیم.

اینجا زمینهای لوبیا سبز و نخودفرنگی است و این کسی که اینطور لابلای بوته ها دل به کار داده و حواسش به عکاس کنجکاو نیست خودم هستم که دارم با بوی لوبیاها صفا میکنم.دست به خاک میکشم و دانه دانه لوبیا میچینم . انقدر کیف میکنم که اصلا فراموشم میشود ساعتی است آمده ام و تنهایی دارم باغ فامیل را لخت! میکنم.فکر کنم من به تنهایی از حمله ملخها هم آسیب زننده ترم....

ساعتی به افطار مانده و من دوربین به بغل با شکمی که دارد بدجور قارو قور میکند لابلای درختان و میوه ها سرگرم مکاشفه ام.آدمی با شکم گرسنه بخواهد از این همه میوه عکس بگیرد و دست درازی نکند مثل قضیه حوا و سیب و بهشت میماند...خودمانیم ها وسوسه رهایمان نمیکند!

حالا هی داریم با دوربینمان به باغ یک حالی میدهیم اما کسی نبود ناز شستی به ما نشان دهد.بالاخره سوژه را یافتیم و گفتیم یک عکس هنری هم از ما بگیرند تا سندی داشته باشیم که اینجا بودیم.

فرآیند چیدن گوجه های وسوسه انگیز صورتی به پایان رسید و نوبت به چیدن خیارهای چاق و کوتوله و سبز باغ رسید که آنها را هم سه سوته ترتیبشان را همان ملخ معروف!!! داد.جالب بود پوست خیارها تیغ داشت.یادم افتاد سالها پیش که میوه ها طعم و بویی داشتند و هنوز آبکی و بیمزه نشده بودند خیارهای بوته ای همین طور  ترد و خوش بو و تیغ دار بودند....دیگر مزه واقعی میوه ها را هم داریم مثل بقیه چیزها از دست میدهیم. این هم به نوستالوژیهایمان پیوسته است!

آخ آخ از سرما برایتان بگویم که تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود.باورتان میشود هفته سوم شهریور باشیم آن وقت همین بغل گوشمان نزدیک دیزین در دربندسر هوا به قدری سرد باشد که کت و کلاه هم جواب ندهد تا جاییکه آتش بزرگی بیفروزیم و در کنارش خود را گرم کنیم. و البته محمد امین بهترین جا را گرفته بود و به روی خودش هم نمیاورد که همسر گرامی دارد بیدبید میلرزد!

یادتان میاید در فیلمهای قدیمی ایرانی همیشه یک جوی آب بود و هندوانه های غلطان در آب؟ این دیگر بخشی از خاطره های خانه های قدیمی ایرانیهاست.قناتهایی که در شمرون میجوشید و به صورت جویهای آبی به داخل حیاط خانه ها میرفت و بعد در حوض های آبی رنگ جمع میشد.وقتهای مهمانی پدربزرگها میوه ها را داخل آب میریختند تا خنک شده و جگر را حال بیاورند.هنوز هم در بعضی از کوچه های قیمی تهران میشود صدای پای آب را شنید که در جوبهای پله ای تالاپ تالاپ پایین میریزد و دلمان را به تالاپ تولوپ درمیاورد.

خدا مادربزرگها و پدربزرگها را برایمان تا ١٢٠ سال زنده نگدارد که سرقفلی زندگی امروزیند.آنها گنجهای عشقند که تا ناکجاآباد مهرشان را برای ما میگسترانند.دستهای پیر و چروکیده شان آنقدر زیبا و ارزشمند است که نمیتوان برایشان قیمتی قایل شد. دستهایی که انگار پناه ما در لحظه های غم و ناامیدیند.لابلای چروکهای دست آنهاست که باید نماز گذاشت.

و بالاخره سفره ما و همدلی ما و افطار ما و لحظه های پر خاطره ما و عشق.... و خدا که همین دوروبر مهمان ویژه سفره عاشقانه ماست. 

عکسهای دربندسر 

 


 
نماز شب
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸  کلمات کلیدی: قصه های سفر حج

 

٩ ماه میشه که از اون سفر عجیب و پر خاطره میگذره.نه ماه میشه که از سفر معنوی یک ماهه تمتع برگشتم.نه ماه میشه که عنوان "حاجیه" رو به دوش میکشم.خیلی وقتا میشه که پاک یادم میره کجا رفته ام و چه کرده ام.بعد به خودم که میام انگار یکی با پتک میزنه تو سرم که :ای ای سمیرا حواست هست ؟نکنه داری دور میشی از اون روزا...نکه یادت بره که یک ماه کجاها بودی و چه ها کردی....

آخ که چقدر آدم مستعد فراموشیه////

وقتی از حج تمتع برگشتم سفرنامه کاملم رو براتون نوشتم.سعی کردم گوشه ای از آنچه بر ما رفته بود رو براتون بگم.اما قصه هامو نگفتم.نمیدونم وقت نداشتم.جاش نبود.یا اصلا حال نمیکردم که لابلای شور عارفانه مراسم از قصه های حج براتون بگم.از اتفاقای ریز و درشتش.اولش که سفر نامه رو شروع کردم قصد کرده بودم براتون خاطره هامو تعریف کنم.قصه روزهامو...روزهامونوو...اما نشد.همش شد سفرنامه خانه خدا...

امشب دلم ترکید یهو...نمیدونم چرا حال عجیبی منو گرفت و با خودش برد به همون روزا و شبای روشن مکه.دلم پرپر زدوبغض کرد.گریه کرد.تنگ شد.غصه خورد.همه چی همه چی...دلم در یک کلام پرزد واسه دوباره دیدن اون روزها....

یادمه تو صحرای عرفات بودیم.شب خاصی بود.خیلی گرم و معنوی.هنوز خیلی تو حال و هوای مراسم فرو نرفته بودیم.اولش بود.شب اول.قدم اول.صحرای عرفات....توی اون چادر محقر حصیری روی زمین خاکی بدون هیچ رختخوابی هرکس گوشه ای افتاده بود.یکی اشک میریخت.دیگری ناله....یکی خواب بود دیگری بیدار....یکی زده بود ببیرون و تو دل سیاهی صحرا راه میرفت...دیگری گوشه ای رو پیدا کرده بود و زیرلب نجوا میکرد.یکی سر به خاک گذاشته بود و به سجده طولانی رفته بود.و من گیج میخوردم.....

خانومی با ما بود به نام "خانم سرپرنده" که بعدها باز هم از او خواهم نوشت.این زن ساده و صمیمی یک اقیانوس عشق بود در کالبدی انسانی.ساده بود عین تکه ای نان.. و گرم بود عین آتش عشق...و مهربان بود عین مادر برای ما....

آن شب بعضی ها نماز شب میخواندند و من گیج میزدم.خانم سرپرنده به کنارم آمد.انگار در چشمهایم میخواند که گیج شده ام و درمانده.به من گفت نماز بخوان...نمار عشق بخوان...نماز شب بخوان....گفتم تا به امروز یک رکعت هم نماز شب نخوانده ام.اصلا نمیدانم چه شکلی است....به من یاد داد....١١ رکعت نماز  و من که تا آن روز همیشه اسم نماز شب که میشنیدم رم میکردم آن شب در صحرای عرفات اولین نماز شبم را به جا آوردم......

١٠ رکعت نماز به علاوه یک رکعت دیگر که در آن رکعت آخر ایستاده بودم.تسبیح در دست داشتم و رو به خدای سبحان میخواندم....

١٠٠ بار گفتم:آمرزش میطلبم از پروردگارم و به سویش باز میگردم....٧ بار گفتم:این مقام کسی است که از آتش به سوی تو پناه آورده است....٣٠٠ بار گفتم:بخشش....بخشش. بخشش....

یادم میاید در کنار من در دل آن سیاهی" خانم ادب خواه" هم ایستاد و یواشکی گفت:من هم تابحال نماز شب نخوانده ام...میشود با هم بخوانیم؟تو بلند بگو من هم تکرار میکنم...

و ما هردو با هم اولین نماز شب عمرمان را در صحرای عرفات در دل آن بیابان لم یزرع زیر نور ماه و با دلهایی تپنده خواندیم و آن شد برای من خاطره بزرگی از یک نماز با تمامیت وجود...و چقدر چسبید آن نماز.....

٩ ماه گذشت و من سمیرای فراموشکار یادم رفت که خدا نعمت چشیدن چه لذتی را در دل آن کویر به من داده بود..امشب دلم یکهو شکست و ریخت بیرون و گنداب ٩ ماه فراموشیم را حل کرد در سپیدی شب قدر...انقدر که یکهو تنم لرزید برای یک نماز شب دیگر....و چقدر چسبید به من!


 
زن خسته است
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد شب بخیر نگفت و رفت.زن زیر لب آوازش را میخواند و گوشهایش را تیز کرده بود.

شب بخیری نشنید.دندان قروچه ای کرد و آرام به سروقت کاناپه آمد.جایی نشست که هنوز فرم تن مرد و گرمایش را داشت.کانالها را عوض کرد و بی حوصله خیره شد به مردی که از فواید سیر و لیمو ترش حرف میزد.چشمها روی هم میرفت اما میخواست خواب را از رو ببرد.کاردستی دخترک روی میز بود به امید مادر.....به جرخوردگی شلوار پسرک خیره شد.زیر دفتر مشق دخترک را امضا کرد.جای دستهای شکلاتی پسرک را از روی میز پاک کرد.

یادش آمد غذای مرد را در قابلمه نگذاشته است.دوباره بلند شد و به آشپزخانه رفت. سبزی خوردن را در کیسه ای پیچید و در کیسه غذای مرد گذاشت.بعد سراغ دخترک رفت.پتو از رویش به کناری رفته بود.صافش کرد و به سراغ پسرک رفت.پایش گرفت به چیزی و سکندری رفت توی دیوار.پسرک با دهان باز نفس میکشید.زن به آرامی ماشین کوکی را به کناری نهاد.صدایی گفت:"مامان بوسم نکردی؟"بوسه ای برای مرد کوچک فرستاد و به سراغ مرد بزرگتر رفت.

 پاورچین پاورچین وارد اطاق شد.به آرامی روی تخت رفت.نیم بدنش هنوز بیرون از ملافه بود که صدایی طلبکارانه گفت :

من شب بخیر نگفته بودم ها.....

زن خود رابا خستگی روی تخت ولو کرد!


 
همدان(7)
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد ٨٨ - ادامه سفر به همدان-غار علیصدر

بعد از برگشت از دشت میشان بود که به سراغ غار علیصدر رفتیم.جایی که همدان را اول به نام آن میشناسند.حول و حوش ساعت ١٠ بود که با خوش خیالی که زود هم آمده ایم به سراغش رفتیم اما بلیط برای ساعت ۴:٣٠ بعد از ظهر به ما رسید! چاره ای نبود باید وقت کشی میکردیم تا زمان بگذرد.بهترین کار رفتن به لالجین بود.شهر سفال ایران در نزدیکی همدان.جایی که به خاطر داشتن خاک مناسب در صنعت سفالگری شهرتی جهانی دارد.

وارد شهر که میشویم تا خروج از آن راسته ای است که در دوطرف خیابانش تماما مغازه های سفالینه است.حس خوبی است دیدن این همه اجسام گلین که یادگاری از پیشینیان ماست.نوشیدن آب در یک تنگ گلی عجیب میچسبد در گرمای تابستان.میدانید که آب در این ظرفها خنک باقی میماند حتی در کویری ترین مناطق.

اینجا دل هوس خریدن همه چیز به سرش میزند.یکی از دیگری زیباترند این ظرفهایی که با پوست تن هنرمند عجینند.همیشه دلم میخواست این هنر را بیاموزم.احساس میکنم دست کشیدن به گل و دل سپردن به آن چیزی در فطرت ما آدمهاست.به همین دلیل وقتی چرخ سفالگری میچرخد انگار گردون دون میچرخد و انسان سازی میکند.نمیدانم حسم به خاک چرا اینچنین است.شاید چون گل را اول بار در ابیات خیام شناختم.به خاطر همین است که سفالینه ها برایم دارای جان هستند.حس غریبی است لمس کوزه ای که شاید از خاک تن اجدادمان ساخته شده باشد.

خلاصه بعد از خوردن نهار به همدان برمیگردیم و سر ماشین را کج کرده به سمت روستای علی صدر میرویم که در نزدیکی همدان و از توابع کبودرآهنگ است.(چه نام دلنشینی است این کبودرآهنگ).وارد غار میشویم.خیلی شلوغ و پلوغ است.دوست دارم برای خودم باشم اما سروصدا اجازه نمیدهد.جایی از غار را پیاده طی میکنیم.کم کم دورمان خلوت تر میشود و میتوان به خودمان فرو برویم و غرق زیباییهای دوروبرمان بشویم.اینجا شکوهی بیمثال است.تبارک الله.... 

علیصدر یا "علی سرد" از معدودترین و زیباترین و شگفت انگیزترین غارهای آبی جهان است!!!!جهان!!!!.....ببینید چه داریم و قدرش را نمیدانیم.محوطه غار از دالانهای پیچ در پیچی تشکیل شده که بخشی از آن را پیاده و بخشی دیگر را با قایق میتوان طی کرد. درون غار با گرد هم جمع شدن چند رشته آبی دریاچه بزرگی تشکیل شده است که عمق آب آن تا 14 متر هم میرسد.زلالی آب به قدری زیاد است که کف دریاچه در عمیق ترین بخشها هم با چشم دیده میشود.

قدمت این غار به دوره ژوارسیک یعنی 190 ملیون سال پیش!!!! میرسدباور نکردنی است نه؟تا سال 1342 این غار کشف نشده بود تا اینکه گروهی از کوهنوردان محلی با وسایل ابتدایی و با رنج زیاد به صورت اتفاقی توانستند دهانه غار را پیدا کنند.متاسفانه هیچ تابلویی که به معرفی آنها بپردازد در اینجا وجود ندارد که حتی یاد کوچکی از کسانی بشود که سالها پیش راه این غار را برای امروزیان باز کردند کسانی که شاید دیگر حتی زنده هم نباشند!یادشان گرامی و روحشان شاد...

در گوشه و کنار غار با پروژکتورهای قوی نورپردازیهای زیبایی بر روی استلاگتیتهای سقف انجام شده که زیباییها را صدچندان میکنند.عجیب فرمهای جالب آنهاست که هریک یادآور شکلی در جهان بیرونی ما هستند.یک جورهایی انگار اینجا با جهان بیرون خیلی فرق دارد.انگار جنسش ماورایی است.نمیدانم شاید باز هم دارم خیال پردازی میکنم!

دست به درون آب میکنم خنک خنک....حسی از زندگی در من جاری میکند.آبی حدودا 12 درجه تمیز و پاک و شفاف.گاهی قطره هایی از سقف بر روی سزمان چکه میکند.گاهی سرمایی لطیف در پستوهای غار چون نسیمی بر صورت میوزند.گاهی از خود بی خود میشوم اساسی...اینجا سرزمین رویایی است که تا دلتان بخواهد شما را میبرد به دنیای وهم و خیال.(البته اگر سوت زدنها و کف زدنهای مردم بی جنبه اجازه بدهد.)

یادم میاید در سفری که به وین داشتم ما را به دیدن غاری بردند که در اتریش از معروفیت زیادی برخوردار بود.قبل از رسیدن به غار کلی تعریف و تمجید شنیدیم که چنین است و چنان....باورتان نمیشود که چقدر در ذوقمان خورد.دالان دراز بی قواره ای بدون هیچ گونه جذابیت بصری.نه آبی جاری بود نه استلاگتیتی بر سقف میدرخشید.نه قندیلی چشم نوازی میکرد و....تنها نکته جالب غار این بود که در زمان جنگ جهانی دوم سنگر و محل اسلحه خانه سربازان بوده و حالا به رسم یادبود در گوشه ای از ان محراب کوچکی ساخته و عکس حضرت مریم را در آن قرار داده بودند.حرصم درآمده بود از آنهمه تبلیغ بیخود....آن زمان برای تورلیدر اتریشی از غار "کتله خور" زنجان تعریف کردم که دنیایی از شگفتی است....و حالا در مقابل این غار هم سر تعظیم فرود میاورم و کیف میکنم از داشتن اینهمه زیبایی در کشور عزیزم ایران!

نکته جال اینکه در غار علیصدر هیچگونه جانداری وجودن دارد.پس با خیال راحت میتوان سر به سوراخ سمبه های آن فرو کرد بدون .اهمه اینکه نوک دماغتان توسط یک مار نوازش شود....زمانی که غار کتله خور را دیدم راهنمای غار گفت که ثابت شده کتله خور به علیصدر راه دارد اما هنوز نتوانسته اند راه ارتباطی آنها را کشف کنند.البته کتله خور یک غار آبی نیست اما زیبایهای منحصر به فرد خود را دارد که باید حتما یک بار هم شده آن را از نزدیک ببینید.

در بخشی از غار و روی دیواره ای آن قندیلها نقش نام "الله" را ایجاد کرده بودند که خیلی جذاب و دیدنی بود.

خوب این سفر دو روزه اما پربار هم به پایان رسید.راه رفته را برگشتیم تا به خانه و کاشانه مان برسیم.خدا را شکر که باز هم به ما فرصت داد جایی دیگر و زیباییهای دیگری را از نزدیک ببینیم....تا سفر بعد به یاری خدا....


 
همدان(6)
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد 88 - ادامه سفر به همدان- تله کابین عباس آباد - دشت میشان

یکی دیگر از جاذبه های تپه عباس آباد همدان تله کابین آن است که شما را به ارتفاعات کوه های زیبای الوند پرواز میدهد.دیشب که قصد کرده بودیم سوار تله کابین شویم بلیط به ما نرسید.به همین دلیل تصمیم گرفتیم صبح فردا اول وقت به سراغش بیاییم تا صبحانه را آن بالا و در هوای پاک کوهستان بخوریم.

صبح اول وقت خانه را تحویل صاحبخانه دادیم و شاد و شنگول راه افتادیم به سمت تپه عباس آباد.تله کابین باز بود و توانستیم بلیط تهیه کرده و به بالا صعود کنیم.صبح جمعه بود و مردم زیادی را میدیدیم که پای پیاده کوه را طی میکنند و بالا میایند.خورشید تازه دمیده بود و صبح فرحبخشی را نوید میداد.این تله کابین تپه عباس آباد و گنج نامه را به کوه الوند پیوند میدهد.مسیر چیزی حدود 1680 متر است که با 17 پایه ایجاد شده است. پروژه تله کابین با مشارکت یک شرکت اتریشی ایجاد شده و مدت زمان زیادی نیست که از عمر آن میگذرد.

آن بالا دشت میشان است.دشتی سبز و فراخ از دل کوه های الوند.مردم همدان صبح های جمعه پیاده به بالای این کوه میایند و بساط صبحانه را راه میندازند.چادر برپا میکنند و تا شب روزی را در دل این بهشت زیبا سر میکنند.اما ما وقت زیادی نداشتیم.تنها زمانی را به استراحت و گرفتن عکس و کمی پیاده روی گذاشتیم.

هوا لبریز از اکسیژن خالص است تا جا دارد باید نفس کشید تا برای تهران آلوده هوای پاک ذخیره کرد.تا چشم کار میکند زمینهایی با علفهای شبنم نشسته دیده میشوند.در دوردست ها چادرهای عشایری دیده میشود و گله های گوسفندان که صدای زنگوله هایشان خوابمان را میپرانند.گرچه اینجا جایی برای خواب نیست باید چشم گشود و تا میتوان نگاه را در رنگها غرق ساخت.

موقع برگشت سری میزنیم به چایخانه ای که در آن بالا وجود دارد.برای صبحانه دنبال چیزی میگردیم اما نمیابیم!!!!! فروشنده با ما کمال همکاری را میکند تا خودمان سری به آشپزخانه بزنیم و هرچه گیرمان میاید آماده کنیم.من و مریم سر درون یخچالش میکنیم و هرچه دم دستمان میاید برای خوردن آماده میکنیم.بعد از صرف صبحانه دوباره راه میفتیم پایین تا به عنوان آخرین گشت این سفر سراغ مهمترین جا یعنی غار علیصدر برویم.سفر هنوز به پایان نرسیده با من همراه باشید.


 
مرد صورتی
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام چهارشنبه عشق

اگر بگویم هفته را به شوقت طی میکنم باور میکنی؟

به جان هرچه ماه و سال است قسم

تو را با 6 روز دیگر عوض نمیکنم

 

سلام ساعت شش و نیم بعد از ظهر

اگر بگویم روز را به شوقت طی میکنم باور میکنی؟

به جان هرچه دقیقه و ثانیه است قسم

تو را با هیچ لحظه ای از روز عوض نمیکنم

 

سلام ای کوچه بنبست

اگر بگویم راه هارا به شوقت طی میکنم باور میکنی؟

به جان هرچه جاده است قسم

تو را با هیچ کوچه ای عوض نمیکنم

 

سلام ای پیراهن صورتی

اگر بگویم کاغذ را به شوقت صورتی میکنم باور میکنی؟

به جان هرچه رنگ است قسم

تو را با هیچ رختی عوض نمیکنم

 

سلام ای مرد رنگ و بوم و سه پایه

اگر بگویم به شوق تو زندگی میکنم باور میکنی؟

به جان هرچه عشق است قسم

تو را باهیچ مردی عوض نمیکنم

---------------------------------------------------------------------------------------------

***تقدیم به عین سین الف- و همه پیراهنهای صورتی


 
همدان(5)
ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد 88- ادامه سفر به همدان - گنجنامه

دیگه این یکی سایت آخر رو حتما هرکس که پاش به همدان رسیده یک سر زده و دیده است.دره عباس آباد همدان را میگویم.تفرجگاهی که مثل دربند برای ما تهرانیهاست و در عین حال یکی از اماکن باستانی شهر هم محسوب میشود.

شهر را به سمت ارتفاعات الوند که پیش  میرویم به منطقه بسیار خوش آب و هوا و سرسبزی به نام تپه عباس آباد میرسیم.در عصر پنجشنبه ای که ما به آنجا رسیدیم بسیار شلوغ و فضایی شاد و سرحال داشت.از دور آبشار بلند آن چشم نوازی میکرد و در نزدیک سروصدای بازی بچه ها بود که شادمان میساخت.دست فروشها در گوشه و کنار بساط خود را گسترانده بودند و از بلال و پشمک و پسته تا آب زرشک و آب انار و بستنی همه چیز بود.

اما آنچه که تپه عباس آباد را مشهور میکند وجود گنجنامه است.دو کتیبه به خطهای ایلامی و بابلی که یکی از زمان داریوش سوم به جا مانده و دیگری متعلق به پسر او خشایار شاه است.در زمان قدیم گنجنامه به جایی اطلاق میشد که حاوی اسراری از محل دفن یک گنج بود.پیشینیان میندیشیدند که این کتبیه ها شامل اسراری از یک گنج نهان هستند تا اینکه در سده اخیر توسط باستان شناسان خط آن رمز گشایی شد و مشخص گشت که این کتیبه های باستانی به دستور داریوش و خشایارشاه تنها به رسم یادبودی از شکوه شاهیشان بر دل کوه ستبر الوند حک شده اند.

از آنجایی که این مسیر در سر راه جاده شاهی به بابل بوده جاده ای امن و معروف به حساب میامده است پس داریوش دستور میدهد که روی این تخته سنگها بنگارند به رسم یادگار که:

«خدای بزرگ است اهورامزدا، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، شاهی از [میان] بسیاری، فرمانروائی از [میان] بسیاری. مَنَم داریوش، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ سرزمین‌ها[یی] که نژادهای گوناگون دارند، شاه سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسب هخامنشی«

حکاکی دوم که به دستور خشایارشاه نوشته شد نیز به همین مضمون است تنها نام داریوش به نام خشایارشاه تغییر پیدا کرده است.

این 5 قسمت سفر به همدان همگی متعلق به یک روز است.خودمان هم باورمان نمیشد که دریک روز توانسته بودیم سفری به این پرباری داشته باشیم.آخر شب بود که دیگر نای حرکت برای مان نمانده بود.تصمیم گرفتیم به سراغ رستوران معروف شهر برویم و دلی از عزا درآوریم.رستوران "نعل اشکنه" که در همان تپه عباس آباد واقع شده است نامش را از این قصه گرفته است که:چون اینجا در سربالایی تندی واقع شده در قدیم که مردم با اسب این سربالایی را طی طریق میکردند از سختی راه نعلهای اسبها دچار شکستگی میشد به همین دلیل نام این محل را نعل اشکنه گذاشتند.

شکم که سیر شد تازه یادمان افتاد که ای دل غافل جایی برای خواب نداریم.نصفه شب بود که سراغ انواع و اقسام هتلها و مسافرخانه های شهر را گرفتیم اما دریغ از یک اطاق.دیگر تصمیم داشتیم که چادرمان را برپا کنیم و توی کیسه خوابهایمان برویم که مردی سرو کله اش پیدا شد و پیشنهاد کرایه اطاقی را به ما داد.ما هم خوشحال و خندان راه افتادیم به سمت خانه آن مرد.معلوم شد یک خانه کوچک تروتمیز است که صاحبخانه در مواقع توریستی شهر آن را به مسافران کرایه میدهد.و خودشان شب را در قسمت پایین خانه میگذرانند.راستش اینکه اطمینان کردیم و سرمان را پایین انداخته و به خانه مردم وارد شدیم کمی تا قسمتی ریسک بود اما خوب ما معمولا از این کارهای عجیب و غریب میکنیم.خداییش را بگویم صاحبخانه آدم خوبی بود و خانه هم بسیار تمیز و عالی .شب را به راحتی به صبح رساندیم و دوش گرفته به سمت روز جدید و حکایتهای جدید راه افتادیم.سفر هنوز به پایان نرسیده با من همراه باشید.


 
به کجا چین شتابان
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

-به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید


--دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان


-همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان


--به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

-سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را


****دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ترم اول دانشگاه بودم که در کتاب ادبیات فارسی این قطعه زیبای شعری را شنیدم.و چقدر حال کردم با آن.بدو بدو اولین کاری که کردم این بود که آن را برای پدربزرگ خواندم. تا قبل  از آن نامی از استاد کدکنی نشنیده بودم.شعر را از بر کردم و غوطه ور شدم در لابلای کلمات ساده و زیبای آن.

بعد ها هم هروقت نام استاد را میشنیدم تنها این قطعه به یادم میامد و باز کلی کیف میکردم و در سرخوشی خواندن آن غوطه ور میشدم.نمیدانم چه حس عجیبی دارد کلمات این شعر که هم تو را شاد میکند هم غمگین.انگار یک جورهایی طعم گسی دارد چیزی لابلای تلخی و شیرینی که مستت میکند.مثل طعم شراب.

بگذریم.حالا اینها که گفتم برای چه بود؟؟؟؟ استاد برای همیشه به آمریکا مهاجرت کرد.کسی که تمام بند بند تنش با خاک ایران وصل بود پیشنهاد تدریس در دانشگاه پرینستون آمریکا را پذیرفت و ترک دیار کرد.

استاد نسیم شد .ترک غبار بیابان کرد و رفت.


 
همدان (4)
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

 مرداد ٨٨ - ادامه سفر به همدان-تپه هگمتامه

مادها که از اقوام ایرانی بودند شهر هگمتانه را بنا نهادند که امروز ما آن را با نام همدان میشناسیم.باورش سخت است که قدمت این شهر به کجاها میرسد و چه پیشینه عظیمی در دل این خاک نهفته است.مادها توانستند آشوریها را از بین ببرند و خود را قدرت اول منطقه سازند.اینجا همان تپه هگمتانه است که مورخین معتقدند شهر باستانی مادها و یا آشوریها روی اینجا ساخته شده بود که بعدها هخامنشیان در این جا قلعه ساختند.

این تپه وسیعترین تپه باستانی ایران است و قدیمی ترین آنها.در قدیم به زبان مادها هگمتانه و به زبان یونانیها اکباتان نامیده میشد .البته عده ای هم قدمت ان را به آشوریها نسبت میدهند.به هرحال آنچه مهم است این است که شهری در زیر این تپه به خواب رفته که سالهاست باستان شناسان در پی یافتن سرنخهای جدید تری خاک اینجا را میشکافند و هر روز تکه جدیدی بر میراث کهن ما میفزایند.

در این قسمت کاخ عطیمی وجود داشته که گنجهای پادشاهان را در خود جای داده بود.امروز ستونهایی اندک از آن همه صلابت برجامانده است و خاکی که انقدر میراث عظیم در دل خود جای داده که از طلا هم با ارزشتر است.جالب است بدانید که در حفاریها مشخص شده این شهر قدیمی به پیشرفته ترین سیستم آبرسانی مجهز بوده که برای آن زمان شاهکار معماری محسوب میشده است.آنقدر لوح زرین و سر ستون و کاسه و کوزه و سکه بدست آمده که از حساب و کتاب خارج است.

سالهای قبل در روی این منطقه خانه های مسکونی مردم وجود داشت که به مرور زمان خریداری و حفاری شد.هنوز هم به گوشه و کنار های تپه که مینگریم دیوارها  و درهایی از خانه های قدیمی را میبینیم که بر روی گنج به خواب رفته هگمتانه قرار داشته اند.

در کنار تپه باستانی موزه هگمتانه قرار دارد که شامل اشیایی است که در اینجا از دل خاک بیرون آورده شده اند.اشیایی چون تابوتهای سنگی-کوزه های سفالین-زیورالات و از همه زیباتر اسکلت زنی 35 یا 40 ساله است که از از محوطه باستانی کوری جان تپه در 40 کیلومتری همدان یافت شده است.این اسکلت به صورت جنینی دفن شده بود که در کنارش کاسه های سفالین و لاک یک لاک پشت هم قرار داشت.اکنون این اسکلت به همان شکل زیر پوششی شیشه ای در موزه برای بازدید قرار گرفته است.عمر این زن 3500 سال است!!!!!!!باستانشناسان معتقدند کوزه های کنار جسد به همراه ته مانده غذای درون آن نشان دهنده فلسفه قدیم ایرانیان بوده که برای مرده مقداری غذا قرار میدادند تا در سفر به آن دنیا توشه راهش باشد.همچنین لاک پشت یا احتمالا جزیی از اغذیه مردم آن دوران و یا یک باور قدیمی بوده که هنوز ناشناخته مانده است.

در کنار این مجموعه تاریخی یک کلیسای ارامنه هم که به دوران صفویه برمیگردد قرار دارد.کلیسای گریگوری استپانوس در کنار این محوطه باستانی فضایی جالب خلق کرده است.مخصوصا که در کنار کلیسا هم خانه ای قدیمی قرار دارد که به خانه کشیشان معروف بوده و هم اکنون مقبره خانوادگی تعدادی از ارامنه شهر است.

 هنگام غروب شده است.روی خاک هگمتانه قدم میزنیم.باد لابلای شاخ و برگ درختان میوزد و سایه هایی رقصان زیر پایمان دیده میشود.هزار ارواح باستانی در کنار ما میرقصند.سکوت ناله ای میکند و مقبره های کشیشها وهم انگیز تر جلوه مینمایند.دست به خاک میکشم خاکی که از تن اجدادم ساخته شده است.دست به سر ستونها میکشم . ستونهایی که با عرق جبین اجدادم ساخته شده اند.و به آسمان مینگرم .آسمانی که هزاران سال پیش نظاره گر قدرت بیمثال اجدادم بود.

اینجا ایران است.صدای مرا از دل این خاک میشنوید.


 
جوابیه
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام

30 خرداد 88 بعد از اینکه پدرم از بیمارستان مرخص شد و به خانه آمد من مطلبی را در وبلاگم نوشتم تحت عنوان "مرگ وجدان" و در آن مطلب بخشی از مشکلاتی که  در دوران بستری شدن پدر در بیمارستانها داشتم بازگو کردم.اینها بخش کوچکی بود از کل ماجرایی که ما نزدیک به 4 سال است درگیر آن هستیم.اگر میخواستم تمام مشکلات دوران بیماری پدر را بازگو کنم کتاب بزرگی میشد که در این وبلاگ جای آن نیست.به هرحال من در آن مطلب ذکر کردم که چه تجربه تلخی از آخرین بستری پدرم داشته ام.در آن مطلب من شرح وقایعی که بر من رفته بود را به طور خلاصه بیان کردم...

لینک مطلب را هم در اینجا گذاشتم تا اگر خواستید دوباره آن را مرور کنید

در همان زمان سایت الف به من ایمیلی زد و ازم اجازه گرفت که مطلبم را در سایتشان درج کند.من هم قبول کردم.دیگر هیچ خبری از آن سایت نشد. تا اینکه به طور اتفاقی فهمیدم در روز پزشک این مطلب را در سایت الف قرار داده اند.

به دنبال آن سیل کامنتهای معترض از سوی پزشکان به من جاری شد.من هم که از همه جا بیخبر بودم نمیفهمیدم چرا مورد اینهمه تهاجم قرار گرفته ام.تا اینکه با پبگیری معلوم شد روز پزشک مطلب من در سایت الف قرار گرفته و باعث آزرده شدن پزشکان محترم شده است.

اول از همه باید بگم که من در این مطلب اصلا توهینی به جامعه پزشکی نکرده ام و تنها بخشی از آنچه در واقعیت بر من رفته بود را بیان کردم.اینکه مرا به انواع و اقسام دروغ پردازیها متهم کرده اند بماند.اما جالب اینجاست که یکی از مقامهای ارشد وزارت بهداشت من را متهم به داشتن ذهن ناپاک کرده است!!!!!

این تنها یک بخش از درد بیماران این جامعه بود که باعث جنجال به این بزرگی شد.اگر تمام بیماران جمع شوند و دردهایشان را بازگو کنند شاید آقایان از خواب غفلت بیدار بشوند و دیگر فکر نکنند که ایران بهشت بیماران است.جای تاسف داشت که مقام مسوول کشور ما به جای اینکه در ابتدا راستی و درستی این مطلب را جویا شود یک راست نویسنده را به دروغگویی متهم کرده است.

شاید منعکس کردن این مطلب در روز پزشک خوشایند نباشد اما این دلیلی نمیشود که نویسنده مطلب را که کاملا از این ماجرا بی اطلاع بوده است مورد توهین قرار داد.

به هرحال به حال من فرقی ندارد.من تنها دردی را که بر من و خانواده ام رفته بود را گفتم.چه بسا  کسان دیگری هم باشند که مشکلاتی بدتر از اینها برایشان پیش آمده اما مجالی برای بازگوی آن نداشته اند.

و حرف آخرم با جامعه پزشکان است.آقایان و خانمهای محترم پزشک -من نه به قشر پزشک توهین کرده ام و نه معتقدم که تمام پزشکان جامعه بی وجدانند.هستند پزشکان زحمت کشی که با کمترین درآمد زحمات زیادی را در دورافتاده ترین شهر های ایران متحمل میشوند.

اما هیچ کدام اینها نباید مانعی باشد که ما چشم بر حقیقت ببندیم.این حقیقت تلخ که در جامعه آماری نمونه پزشکان دلسوز که بتوانند رابطه خوبی با بیمار برقرار کنند بسیار اندک است.

پزشکان عزیز- من به عنوان یک فرد از این جامعه از بعضی شماها گله دارم.گله اینکه با بیمارهایتان همدردی نمیکنید.آنها را پایین تر از خود میبینید.شرایط روحی بد خانواده بیمار را درک نمیکنید و خود را در جایگاهی فراتر از دسترس قرار میدهید.بیایید کمی منصف تر و مهربان تر با ما باشید.

با تشکر

لینک بعضی سایتها را که در برابر این مطلب موضع گیری کرده اند را قرار میدهم.

 سایت الف

سایت فانگار

سایت شرح حال

سایت آقا اجازه

سایت مدلاگ


 
این چرای لعنتی
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧  کلمات کلیدی: نوشته های شخصی
 
همدان(3)
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

 مرداد ٨٨-سفر به همدان

در گذشته های دور کشور عزیزمان ایران رسم بود که بر روی قبر قهرمانها و پهلوانهای بزرگ هر ایل و قوم یک مجسمه شیر سنگی به رسم یادبود و نمادی از قدرت نصب میکردند.در زمانی که اسکندر به ایران حمله کرد و به همدان رسید در این منطقه یکی از سرداران بزرگ سپاه خود را از دست داد.برای تقدیر از رشادتهای او دستور داد روی سنگ قبرش دو شیر سنگی بسازند و نصب کنند.بعد ها این مجسمه ها در دوطرف دروازه شهر باستانی هگمتانه یا همان همدان امروزی نصب شد.

زمان حمله اعراب و فتح شهر به دست آنها این مجسمه ها "باب الاسد" یا دروازه شیر نامیده شدند.بعد ها در حمله مرداویج دیلمان به این شهر یکی از آنها به طور کامل نابود شد.مرداویج میخواست آنها را به ری منتقل کند و چون نتوانست دیگری را هم آسیب جدی زد.آنچه از آن دو شیر افسانه ای باقی مانده است پیکره تنها و نصفه نیمه این شیر محجور است که داستانها را پشت سر گذاشته و امروز اینجا جلوی چشم ما باقی مانده است.اینجا مجسمه شیر سنگی همدان است.

جالب است بدانید که تا مدتها این شیر سنگی بی کس همین جا روی این تپه باستانی به حال خود رها شده بود تا اینکه استاد سیحون همان معمار بزرگ ایرانی که مقبره بوعلی را طراحی کرده بود پایه ای هم برای این مجسمه ساخت و آن را بر روی پایه نصب کرد.(روحش شاد و یادش گرامی باد)

دربدر به دنبال "برج قربان" ساعتی دور خودمان هی چرخیدیم.از این میدان به آن میدان از این کوچه به آن کوچه تا بالاخره مچش را در لابلای چهره قدیمی همدان گرفتیم.اینجا برج قربان است.

این برج آجری در قرن شش و یا هفت ساخته شده است.که قبور جمعی از امرای سلجوقی در آن قرار دارد.علت نامگذاری این برج به این خاطر است که در زمان حمله افاغنه در دوران صفویه شخصی به نام قربان این مکان را به عنوان سنگرگاه خود قرار میدهد و با رشادتهای بسیار زیاد به دفاع از محله و کاشانه خود و در نتیجه به دفع شورشگران میپردازد.از آن به بعد این محل به برج قربان مشهور میشود.

آنچه میبینید سنگ قبری بسیار قدیمی است که سالها پیش در جریان یک حفاری از دل سردابه این برج پبدا شد و امروز در همان محل قرار گرفته و در معرض دید همگان است. این سردابه با چند پله کان قابل دسترسی است که البته هم اکنون در آن بسته است. احتمالا آن زیر میرها یک عالمه رمز و راز نهفته وجود دارد.

و اما یکی از جذاب ترین بخشهای سفر ما دیدار از مقبره "استر و مردخای" است.جایی که در عکس مشاهده میکنید.وقتی به آنجا رسیدیم دم در آقایی جلوی ما را گرفت و گفت که مسوولش نیست و تا او نیاید اجازه دیدن پیدا نخواهید کرد.من برای اینکه چرب زبانی کرده باشم و دلش را راضی به همراهی گفتم :....حاج آقا...."

محمد امین زد به پهلوی من که "حاج آقا" کدام است مگه لحجه یهودی او را نمیبینی؟؟؟

خلاصه یک ساعتی را دنبال نخود سیاه فرستاده شدیم اما به انتظار می ارزید.وقتی برگشتیم مسوول مقبره در را برایمان گشود و ما را به درون راه داد.

این بنا حدود 2500 سال قدمت دارد.در زمان حمله مغول گنبد اصلی آن از بین رفت.در قرن هشت دوباره بنا تجدید ساخت شد.اما چرا اینجا انقدر مهم و دیدنی است؟

در ابتدا از این در شروع میکنم که وزنی حدود 400 کیلو دارد که بر روی لولایی ظریف بازی میکند.تا جاییکه به راحتی هرکسی میتواند آن را باز و بسته سازد.همین در خودش یکی از شاهکارهای این بناست.سقف در کوتاه است.باید خم شویم و وارد شویم.این هم از آن سنتهای دیرینه ایرانی است که درگاه های اماکن مقدس را کوتاه میساختند تا شخص برای دخول با سرخم کرده و به رسم احترام وارد شود.

داخل بنا دو اطاق بسیار کوچک و مربعی شکل قرار دارد.دورتا دور یکی از آنها صندلی چیده شده است و در دیگری دو صندوق منبت کاری شده و بسیار ارزشمند بر روی دو قبر دیده میشود.اینجا مقبره "استر" همسر خشایارشاه و "مردخای" عموی استر است.استر در زبان یهودیان قدیمی ستاره و بسیار زیبا معنی میدهد.زیرا  استر زنی بسار خوش چهره و جذاب یهودی بود .برای اینکه بتواند از کشتار یهودیان جلوگیری کند تن به ازدواج مصلحتی با خشایار شاه میدهد و اینگونه حمایت قوم یهود را میخرد.

نام او در اصل "هدسه" بود که به خاطر زیبایی صورتش به "استر" شهره یافت.بعد از فوت پدر و مادرش تحت سرپرستی عموی خود یعنی "مردخای" قرار گرفت.مردخای در آن زمان یکی از افراد با نفوذ دربار بود که بعدها باعث وصلت استر و خشایار شاه شد.

یهودیان هر ساله اوایل فروردین که مصادف با نجات یهودیان از کشتار است را در اینجا گرد آمده و یاد و خاطره استر را زنده میکنند.

جالب ترین نکته این است که یهودیان سراسر دنیا اینجا را بعد از بیت المقدس دومین زیارتگاه خود میدانند.

روی دیواره ها نوشته هایی به خط عبری وجود دارد اما یک حکاکی به خط  "آرامی" که قدیمی ترین خط جهان است نیز مشاهده میشود که معنی آن این است:

"با همسایه های خود مهربان باشید"

حدس میزنید قدمت این نوشته به چند سال میرسید؟؟؟؟؟خودتان حتما به باور بزرگی از فرهنگ ایران زمین خواهید رسید.


 
همدان(2)
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد ٨٨- سفر به همدان- گنبد علویان

یکی از جاهای دیدنی شهر کهن همدان گنبد علویان آن است که در میدان چهارباغ علویان قرار دارد.به آنجا که میرسیم از بر خیابان خانه خاکستری باشکوه خود را به ما مینمایاند که در گذشته دارای گنبد بلندی بوده و به مرور از بین رفته است.حیاطی مربع شکل و خالی و کفپوشی سنگفرش آن را در بر گرفته اند.آنچه میبینیم یک خانه قدیمی و پر رمز و راز است که که با چند پله سنگی از سطح زمین جدا شده .دیوارها بوی عجیب قدمت میدهند و بلندی گنبد سرت را به دورترها میکشاند و نگاهت که به دنبال رمز و راز آن پر میکشد به قدیم قدیمها.

گنبد علویان یکی از شاهکارهای معماری بعد از اسلام است که در اواخر دوران سلجوقی ساخته شده است.در بدو ورود در سنگین چوبی آن با قفلی قدیمی خیر مقدمت میگوید. روی سنگفرش آن که گام میگذاریم قدم به قرنهای قبل مینهیم و سراسر وجودمان شعف میشود.درمیگشاییم و وارد میشویم.

گنبدی بلند آسمانه و خاکستری با تنی سرد و سکوتی مرموز مارا در برمیگیرد.پا به درون تاریخ میگذاریم.احساس میکنیم دور و بر ما را ارواح گذشتگانمان در بر گرفته است.اینجا جان میدهد برای ساعتها نشستن و نشستن و اندیشیدن و دست بر سردی دیوارها کشیدن و رویا دیدن.

نقش و نگارهای دیوارهای خاکستری عجیب غوغا در دلت میندازند.باور دستهایی هنرمند که قرنها پیش با استادی تمام تیشه بر سنگ کشیده اند و عشق را اینگونه در دل خاک حکاکی کرده اند.

در انتهای چهاردیواری پله هایی است که تو را به سمت سردابه ای در زیر زمین راهنمایی میکنند.جایی که خاندان علویان در آنجا به خواب ابدی فرو رفته اند.این گنبد در ابتدا توسط آنها و به رسم مسجد بنا نهاده شد که بعد از مرگ این خاندان به مقبره خانوادگی آنها تبدیل شد.

به سردابه وارد میشویم.هوای خنکی با بوی نم و کهنگی بر تنمان مینشیند و حسی هیجان آور مور مورمان میکند.قبر خانوادگی با کاشیهای فیروزه ای پوشیده شده و پارچه ای بر روی آن قرار گرفته است.نور کم است و چشم کم کم به آن عادت میکند.سکوت غوغا میکند تا جاییکه صدا در صدا هم آغوش میگردد.

روی پله ها مینشینیم و به گذشته ها فکر میکنیم.به آنهایی که در قرنها قبل به اینجا آمده اند.نماز گزارده اند و رفته اند.به آنهایی که این دیوارها را با دستهای پینه بسته خود ساخته اند. و به آن روح هایی که قرنهاست در این سردابه میایند و میروند و نظاره گر مایند.

اینجا دو رکعت نماز خواندن انقدر میچسبد که به وصف نمیاید.