آفتابگردان
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

چشمهای نجیبت

گل آفتابگردان را ماند

که هر شفق

تنها به شوق دوست

رو مینماید

و هر فلق

سر در گریبان

فرو برد

 


 
همدان(1)
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به همدان

مرداد 88 - سفر به همدان

بارها پیش اومده که بعد از نوشتن سفرنامه هام خیلی ها بهم میگن که من یه آدم بیکارم که مدام این ورو اون ور میچرخم و یا اینکه "یک مرفه بیدردم"!

همه این حرفا رو شنیدم بارها و بارها.همه اهانتها بی احترامیها اما هیچ کدوم باعث نمیشه دست از هدفم که نوشتن سفرنامه هام هست بکشم.سفر برای من و همسرم مثل غذا خوردن و خوابیدن یک بخش جدانشدنی از زندگی هست.البته تا جاییکه خدا بخواد و توانش رو بهمون بده.

یه چیز دیگه اینکه لازم نیست آدم حتما به سفرای گرون و آنچنانی بره.هرکس میتونه بنا به وسع مالی و وقت آزادی که داره برای سفرهاش برنامه ریزی کنه.میشه سفر رو با حداقل قیمت و در کمترین زمان ممکن برنامه ریزی کرد.

سفرنامه همدان یک برنامه 2 روزه با حداقل خرج و مخارجه.باهام همراه بشین و در لذت سفر شریکم باشید.

برای سفر به همدان ما مثل همیشه با خیلی ها تماس گرفتیم اما برنامه بچه ها جور نمیشد تا اینکه این هفته آخر قبل از ماه رمضان بالاخره یا علی گفتیم و راه افتادیم .من -محمد امین- کیوان و مریم گروه 4 نفره مان را تشکیل دادیم و قصد سفر کردیم.برای رسیدن به همدان یک راهش رفتن از جاده ساوه بود که چون از نظر جاذبه طبیعی خیلی جالب نیست تصمیم گرفتیم راه رفتنمان را به جای اتوبان از مسیر قزوین انتخاب کنیم تا سبزی و طراوت جاده را هم با خود همراه سازیم.

شب قبل وسایل صبحانه مان را تهیه کردیم و ساعت 6 صبح پنجشنبه راه افتادیم.سر راه از کنار مزرعه های گلهای آفتاب گردان- ذرت و سویا .... گذشتیم.حدود ساعت 8 جای خوش آب و هوای سبزی را در کنار جاده انتخاب کردیم و بساط صبحانه را گشودیم. نان و کره و مربایی که چپه شده بود در ساک در کنار گوجه قرمز و پنیر تبریز و ....دیگر عیشمان تکمیل بود.

 

نزدیکیهای ظهر بود که رسیدیم به شهر همدان.شهر شلوغ و پر از مسافر بود.انگار همه از این هفته آخری استفاده کرده و به این شهر خنک ییلاقی سرازیر شده بودند.خوب میدانید که آدم پایش به همدان که میرسد دلش به دیدن شیخ اجل بال میزند.وارد میدان گاهی که بشویم مجسمه بوعلی خود را نمایان میکند در کنار پارک بزرگ و قشنگی که در کنار مقبره حکیم بزرگوار ساخته شده است.اینجا شلوغترین جای شهر بود.انگار همه با هم اول به دست بوسی شیخ آمده بودند.

نگاهی به دستار سر شیخ بیندازید.میگویند لباس فارغ التحصیلی که کلاهی بند دار با منگوله ای در کنارش است را اروپاییان با الهام گرفتن از دستار سر بوعلی ساخته اند که امروزه به عنوان نمادی از یادگیری دانش شناخته میشود.

بچه که بودم  یادم میاید که شبها با خانواده مینشستیم و سریال تاریخی بوعلی را با بازی زیبای امین تارخ نگاه میکردیم و من با همه بچگی عاشق دلخسته بوعلی !!! بودم که جلوی تلویزیون خیره تمام فیلم را میبلعیدم حالا خدا میداند که من فیلم را میبلعیدم یا بوعلی را!!!!

به هرحال اینجا آرامگاه مردی است که ایران به او میبالد.کسی که قانون را نوشت و تا قرنها در تمام دانشگاه های پزشکی اروپا تدریس شد.مردی از جنس فلسفه و حکمت از جنس دانش و تدبیر مردی از جنس ایران.بوعلی سینا و یا همان پورسینای فارسی 370 تا 428 قمری زندگی کرد.در هجده سالگی بود که همه فهمیدند او کسی فراتر از زمان خویش است.فرزانه ای که بسیار سفر کرد و تمام علوم زمان خود را فرا گزفت.

در سال 1324 مسابقه ای برای ساخت مقبره بوعلی برگزار شد.طرح استاد هوشنگ سیحون که یکی از معماران برجسته ایرانی است برنده آن مسابقه گردید.در آن زمان استاد برای تکمیل تحصیلات خود در فرانسه زندگی میکرد.4 سال بعد که ساخت بنا شروع شد استاد به ایران بازگشت و نظاره گر مراحل ساخت مقبره شد.

پس از گذشتن از یک دهلیز وارد محوطه اصلی مقبره که فضایی نیمه تاریک است میشویم.دور تا دور مقبره 12 ستون سنگی بلند قرار دارد که مقبره را در میان گرفته اند. تمام ساختمان آرامگاه بوعلی سینا بر روی یک صخره طبیعی کوهستانی ساخته شده است که بنایی محکم و با شالوده به نظر میاید.میگویند این 12 ستون به نوعی با حرکت نور خورشید بر روی آنها و تابیدن سایه شان روی زمین همان عقربه های ساعت را حکایت میکنند.

سنگ قبر قدیمی بوعلی هم اکنون زیر شیشه و در محفظه ای جداگانه محافظت میشود.این سنگ دو طبقه ای و حجاری شده است که به دوران مغولها برمیگردد و بر روی آن با حروف ابجد یک بیت شعر در وصف بوعلی و سال تولد و مرگش حکاکی شده. بعدها این سنگ برداشته شد و سنگی دیگر روی قبر قرار گرفت تا سنگ قدیمی از گزند هوا و خاک به دور بماند.

حیاط مقبره فضایی دلچسب و خوش منظره است که در میانش حوض سنگی قدیمی دیده میشود.از همان حوضهای خانه های مادربزرگها که فواره های ریزی در میانشان آب را به هوا بلند میکنند.در کنار این حوض مقبره عارف قزوینی قرار دارد.بد نیست یک کوچک هم از عارف بگوییم.که در 1316 به دنیا آمد.

او در جوانی به اصرار پدر نوحه خوان بود و عمامه بر سر داشت.بعد از مرگ پدر عمامه را برداشت و به تصنیف سرایی و خوانندگی رو آورد و اولین کنسرت ایران را او به روی صحنه آورد.در عین حال مشروطه خواه بود و به مبارزات سیاسی هم میپرداخت.

17 سالش بود که عاشق "خانم بالا" دختر زیبا روی رشتی شد و پنهانی با هم فرار کرده و ازدواج کردند.عارف تصنیف "دیدم صنمی...." را برای او سرود.بعدها با اصرار و مخالفتهای خانواده دختر به رشت بازگشتند و مجبور به طلاق "خانم بالا" شد و تا آخر عمرش در عشق او تنها زیست و تنها مرد......

بگذریم. مقبره بوعلی را با همه قصه ها و رازهایش پشت سر گذاشتیم و به سراغ باباطاهر همدانی رفتیم.

شب تاریک و راه باریک و من مست                 قدح از دست ما افتاد و نشکست
• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت                    و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

باباطاهر از زندگیش خیلی چیز زیادی در دست نمانده است.انقدر میدانیم که دوبیتی سرای قرن 4 و 5 و هم عصر شاه سلجوقی طغرل بیک بوده است.اشعار بابا طاهر بیشتر دوبیتی و به زبان لری سروده شده اند."بابا" لقبی بوده که در آن دوران به پیران وارسته میداده اند و "عریان" هم لقبی است که به علت بریدن از تعلقات مادی زمینی و زیستن بیتکلف چون دراویش به نامش افزوده اند.

باباطاهر عارفی بود که 85 سال زندگی سالکانه کرد و در مقام درویشی با ظلم و ستم جنگید.در طول زندگی ساده اش همواره عشق به معبود و کمک به نیازمند سرلوحه زندگش قرار داشت تا جاییکه از مادیات هیچ چیز نیندوخت و عریان به دنیا آمد و عریان هم مرد.

بنای آرامگاه بابا طاهر که امروزه زیارتگاه رندان و عارفان جهان است چندین بار تاکنون بازسازی شده است.در قرن 6 این بنا آجری و 6 ضلعی بود که در زمان رضاشاه بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شد .در سال 1344 توسط مهندس محسن فروغی تجدید بنا شد و با کاشی فیروزه ای زینت یافت.

یاد پدربزرگ به خیر که این شعر را برایم همیشه میخواند.شعری از باباطاهر عریان:

 اگر دستم رسد بر چرخ گردون               از او پرسم که این چونست و آن چون

 یکی را داده ای صد گونه نعمت              یکی را نان جو آغشته در خون

"پدر بزرگ حکایت این شعر را اینگونه بیان میکرد که:روزی باباطاهر از بیابانی میگذشت مرد فقیری را دید که قرص خشکیده نان جو در دست داشت که آن را بر خون تنش میزد تا نرم شود و قابل خوردن...."

خدایش بیامورزد باباطاهر عریان و بابا بزرگ عزیزم را!       


 
زایش
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

شنیدید که میگن طرف زیر مشکلات زاییده؟!

راستشو بخواین این مثل از اون مثلهای قدیم ایرانی است و مال اون زمونای مامان یزرگامونه که زنای باردار جدی جدی میزاییدند و صد البته خیلی فرق داره با دوره زمونه سزارین یا رستمینه!

این قضیه رستمینه هم شده واسه ما مثل رابطه پیتزا و کش لقمه.اروپاییان معتقدند که اولین آدمی که روی زمین به طریقه شکافتن شکم مادر به دنیا آمد سزار امپراطور روم بود به همین دلیل نام این فعل به سزارین تبدیل شد.اما از آنجایی که ما ایرانیها همیشه داریم داد و بیداد میکنیم که اولین هر چیزی مال ما بوده و ما مخترع و کاشف هرکشف جدیدی هستیم و از آنجاییکه میگیم هنر نزد ایرانی است و بس و بقیه ملتها برن جلو بوق بزنن عمرا اگه یه سر سوزن هم چیزی بارشون باشه و از این حرفا.... خلاصه ما مردم شهیر و فهیم و با سواد میگیم اولین آدمی که به این طریق به دنیا اومد رستم شاهنامه بوده که از تو دل مامانش تهمینه خانم جفت پا زده بیرون.واسه همین هم نام این نوع تولد رو باید بذاریم رستمینه!!!!

بگذریم. از زاییدن به کجاها که نرسیدیم!قرض از گفتن این حرفها این بود که هر روز صبح ما سمفونی زیبایی را در توصیف زاییدن میشنویم.

هر صبحدم زبیا که خواب بر چشمهای ما بدفرم مستولی گشته است این مرغ همسایه ما سر ساعت 5:30 دقیقه هوس زاییدن به سرش میزند آن هم از نوع قدقد! بالطبع ما هم 5:30 دقیقه هر روز صبح چشمهای خواب آلوده مان را با اولین ناله زائو میگشاییم. ساعت که به طرف 6 حرکت میکند ناله های او نیز بدتر میشود و چشمهای ما لحظه به لحظه باز تر.تاجاییکه کم کم شک به دلمان میفتد که این مرغ همسایه نکند غاز باشد که چنین هیاهویی به راه انداخته است.ساعت که به 6 میرسد تخم مرغ نازنین متولد میشود و ما هم نفس آرامی میکشیم و چشمهایمان را میبندیم بلکه این خواب دوباره هوس مستولی گشتن بر ما به سرش بیفتد.غافل از اینکه ساعت 7 موبایل آقای شوهر کنار گوش ما یک دور دیگر میزاید آن هم به فرم آهنگ بندری!

حالا شما بگویید در این فعل و انفعالات چه کسی حقیقتا زاییده است!؟


 
بیخوابی
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

نمیدانم شعر صبحدم را

                                  برای من

اولین بارقه نور سحر سرود

یا های و هوی سگهای ولگرد

و یا تماس گرمی انگشتانت زیر پتو

                         گرچه ترجیح میدهم

ترجیع بند این شعر روشن

تو باشی و نه کس دیگر!

--------------------------------------------------------------------------------------------

خروس که خواند

کلاغ که قارقار کرد

و سگی پارس

                   من چشمهای نبسته شب پیش را

بستم

                  و قاب شیشه ای شب را

                  وارونه در ذهنم آویختم

تا خواب را فریب دهم

                  اما

                           ساعتی نگذشته بود

که ساعت شماطه دار

                             دستم را رو کرد.


 
فریدا کالو
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فریدا کالو نقاش و هنرمند شهیر مکزیکی است.او که در مکزیک متولد شد از پدری یهودی-آلمانی و مادری مکزیکی-مسیحی بود.در زمانی که به تحصیل در رشته پزشکی مشغول بود بر اثر حادثه تصادفی وحشتناک آسیب جدی نخایی دید.از آن پس همیشه با درد و بیماری و ناتوانی دست به گریبان بود اما از آنجاییکه زنی به شدت مقاوم و توانا  بود در برابر ناملایمات تسلیم نمیشد.بعد از این حادثه تلخ بود که رشته پزشکی را رها کرده و به کار نقاشی پرداخت.در همه آثار او رد پای درد و رنج زن دیده میشود.بیشتر تابلوهایش نیز سلف پرتره های خودش هستند که عموما در بستر بیماری کشیده شده اند.

هنگامی که ٢٢ سال سن داشت نقاشیهایش توجه "دیگو ریورا" نقاش معروف مکزیکی را  به خود جلب کرد.در آن زمان ریورا ۴٢ سال داشت و مردی مشهور-عشرت طلب-طرفدار ٢ آتیشه کمونیست شوروی و نقاش دیواری بود که از دوستان نزدیک پاپلو پیکاسو محسوب میشد.دیگو در آن دوره که هنر مدرن تازه پا به عرصه نهاده بود کارهای نیمه انتزاعی خود را با ابعاد بزرگ دیواری انجام میداد که تمامی آنها وجوه سیاسی پررنگی داشتند.

تابلوی دیواری مشهور "صنعت" اثر دیگو ریورا

آن دو پس از مدتی دوستی با یکدیگر ازدواج کردند.اما متاسفانه از زندگی آنها با وجود عشقی که بهم داشتند دوام نداشت زیرا دیگو همچنان به بیبندو باریهایش ادامه میداد.در این میان فریدا هم به گرداب بیبندو باریهای هنرمندانه مدرنیسم آن دوره گرفتار شد.

یکی از بدترین ضربه های روحی فریدا سقط ناخواسته جنینش بود که آلام روحی خود را پس از آن حادثه در تابلویی به تصویر کشید.جایی که خودش در بستر خون آلودی افتاده و جنینش با بند نافی که هنوز به بدن فریدا متصل است به بالا کشیده میشود.

فریدا همواره شخصیتی نیمه مردانه نیمه زنانه داشت.در زندگی جنسی نیز تمایلات دوگانه اش سردرگمی خاصی به او داده بود.در زندگی کوتاهش روابط جنسی دیگری به غیر ار دیگو هم داشت.زمانی با همسر چارلی چاپلین ارتباط برقرار کرد.که نشات گرفته از ذات دوگانه اش بود.در مدتی کوتاه هم با "تروتسکی" رهبر معروف چپ گراها و مخالف استالین رابطه برقرار کرد.!!

جدای از زندگی بی بندوبار فریدا-از منظر سیاسی و هنری او زنی به شدت موفق و آرمانی بود.کسی که سالها با بیماری و مریضی جنگید و از هنر دست برنداشت.آخرین آرزوی او هم برگزاری نمایشگاهی از آثارش در مکزیک بود که متاسفانه در دوران اوج ناتوانیش شکل گرفت.تا جاییکه او را خوابیده بر تختش به محل نمایشگاه منتقل کردند تا در میان طرفدارانش قرار گیرد.

آخرین جمله ای که او قبل از مرگ در دفتر خاطراتش نوشته این است:"امیدوارم رهایی لذت بخش باشد و امیدوارم که هرگز باز نگردم."

سال 2002 بود که فیلمی بر اساس زندگینامه فریدا کالو  و به کارگردانی "جولی تیمور" و بازی شاهکار "سلما هلیک" ساخته شد که در آن دوران توانست جوایزی را از آن خود سازد.همان سالها بود که این فیلم را دیدم اما نتوانستم با آن ارتباط زیادی برقرار کنم.گذشت و گذشت تا من اتفاقی سر از کلاسهایی درآوردم که دیگر شدند از نان شب برایم واجب تر.کلاسهای "تاریخ هنر" دکتر "سمیعی آذر" که هم نگاهم را عوض کرد و هم مرا با دنیای هنرمدرن آشنا تر کرد.امشب که دوباره فیلم را دیدم تازه فهمیدمش. به عنوان یک فیلم دلچسب بهتان پیشنهادش میکنم.


 
جای خالی یک ستون
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

مش رحیم در زد و وارد شد.سینی چای تو دستای پیرش میلرزید.نگاهی به دور و بر کرد و دماغشو چین انداخت.

-آقا  تمام اطاق بوی سیگار گرفته والاه بلاه ضرر داره ها.میگن سلاطون میگیرید.تازه ممکنه بدخین! باشه اون وقت کاری از دست هیچ بنی بشری برنمیاد.

سردبیر چشمای خستشو بالا گرفت و نگاه عاقل اندر سفیهی به مش رحیم کرد.پک عمیقی به سیگارش زد و دودش و با ولع تو صورت مش رحیم فوت کرد و گفت:

جسدم را بر دوش میکشم ....دربدر به دنبال تابوتی خالی....تو سراغ نداری؟؟؟

مش رحیم با چشمهای وق زده برو بر به سردبیر خیره شد و گفت:استغفرالله.آقا ما که نفهمیدیم.

سردبیر اشاره ای به کاغذهای درهم و برهم روی میزش کرد و گفت:تو میگی با این ستونهای خالی باید چکار کنم.

مش رحیم گفت:ستون....؟

سردبیر برگه ای که روش با خودکار قرمز علامت زده بود رو کشید بیرون و گفت: گوش   کن

"...آه ای عشق .مرا در مسلخ رختخواب ...به صلیب بازوانش بسپار" .--اینکه مشکل ناموسی داره باید بره تو سطل آشغال.

سردبیر کاغذ رو مچاله کرد و پرتش کرد زیر پا.کاغذ ضربدر خورده دیگه ای رو کشید بیرون: ".....در مناظره های مذهبیون آنچه در تمام کلمات مییدرخشد نظر اسلام درباره.... " پوف.مردک میخواد راستی راستی ما رو از نون خوردن بندازه ها.نشسته پشت میزش زیر باد کولر اون وقت به من میگه لنگش کن...!برو بمیر..." کاغذ رو پاره پاره کرد و ریخت زیر میز..

دوباره از اون زیر میرا یه کاغذ ضربدرخورده دیگه رو کشید بیرون و گفت: اینو ببین.نه تورو خدا اینو ببین آخه.ورداشته با جوهر سبز همه کاغذو خط خطی کرده که چی بشه؟ که مارو حتما محکوم کنن به انقلاب پسته ای.تف به روی هرچی آدم زبون نفهمه بیاد .آخه نمیگه من با این تیکه کاغذ پاره باید چیکار کنم؟ این یکی رو که دیگه باید آتیشش زد.

مش رحیم با چشمای متعجب سینی به دست و بلاتکلیف وسط اطاق ایستاده بود و هیچی نمیگفت.سردبیر دستی به میان موهایش کشید و آه بلندی سر داد.کبریت کشید و سیگار دیگری را آتش زدو به ستون خالی مجله اش خیره ماند.

مش رحیم یواش در رو باز کرد که بیرون برود.سردبیر سرش رو بالا گرفت و رو به او گفت: ببینم مش رحیم نوه ات که تازه به دنیا اومده چطوره؟اسمش چی بود؟ مارال!

گل از گل مش رحیم شکفت و دهانش تا بناگوش به خنده باز شد." آقا شده یه تیکه ماه اجازه بدین یه روز میگم صبیه بیاردش دست بوسی شما"

سردبیر آهی کشید و گفت:روی ماهشو میبوسم. بیارش یه بار.ببینم پوشک میبنده یا کهنه داره؟

"...والله آقا نمیدونم چطور؟"

...از صبیه بپرس این پوشکای جدید "مریم گلی" رو میشناسه؟میخوام آگهی تبلیغیشو بندازن تو جای خالی این ستون!

*الهام این قصه به دنبال خواندن یکی از داستانهای "ایزاک بابل" به نام "9" به ذهنم آمد که توسط خانم مژده دقیقی ترجمه و نشر نیلوفر چاپ شده است.


 
کفر گفتن
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

نیمه مرداد و

تفته آتش داغ آفتاب و

ظهر بی سایه در کشاکش خیابان و

سقاخانه کوچک بدون آب و

شره عرق بر تن تبدار ما و

له له زبان سگ ولگرد در کوچه ها و

شیوع آنفولانزای خوکی در خیابان و ...

وادارمان کرد در بیخردی بگوییم :

تف برویت ای آفتاب! و

لعنت بر تو و آتشت

که اینگونه میتابی بر ما و....

گفتن ما همان و

قهر کردن آفتاب با ما و

فرو رفتن شهر در سیاهی شب و

قهر خداوندی هم قوز بالای قوز ما و

دلهای گرفته و غمین ما و

منت کشی از آفتاب و

به انتظار نشستن برای طلوع دیگر و

گرمای دیگر و

نور دیگر و

زنده کردن

زندگی دوباره همه ما ها رو!

 ----------------

*برای آهنگین شدن نوشته "واو" های آخر هر خط را "O" تلفظ کنید.


 
باز هم سقوطی دیگر
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

نمیدانم چند تا چند سال پیش بود.من تازه استخدام شده بودم و زیاد کسی را در آن شرکت نمیشناختم.هنوز اضطراب محیط جدید و یادگیری کار در من بود که آن اتفاق افتاد.

صبحی بود مثل همه صبحهای دیگر و من که سر در کار فرو برده و درگیر چانه زدن با ذهنم بودم که گریه ای در راهرو پیچید و یک دفعه همه جارا سکوت گرفت.سرها یکی یکی از بالای پارتیشنها نمودار شد به همراه سووال اینکه گریه از آن کیست...

خیلی نگذشت که انگار بمبی در شرکت ترکید.اشکها به یک فرمان جاری شدند و چشمها نگران و بهت زده.

کسی داد میزد هواپیمای تقی سقوط کرد.سقوووووووووط..............

و من که در هراس ناخودآگاه جمع قرار گرفته بودم سردرگم روبه شهلا میگفتم...چی شده؟ کی؟ تقی کیه؟........

و شهلا با همه ایستادگیش و پایداریش با چشمهای خیس و لبهای لرزان میگفت: تقی...تقی میرزاخانی...امروز ماموریت رفته بود به خرم آباد..وای وای وای سمییییییییییرا!

چیزی شکست با صدای مهیب و فرو ریخت و تکه پاره هایش در چشمهای همه ما پهن شد حتی در چشم منی که تقی را انگار فقط یک بار دیده بودم و انگار سالها میشناختمش. مرگ عجیب آشنا میکند آدمها را با هم.

***

چد روز بعد بود که شرکت تعطیل شد تا هرکه تقی را دوست دارد و دلش برایش تگ شده است به تشییع جنازه اش بیاید.من هم دلم تنگ شده بود برای مردی که تنها یک بار دیده بودمش و آرام سایه وار از کنارم گذشته بود اما نگاهش انگار رهایم نمیکرد.

یادم میاید که رفتیم خیابانی در آن پایینها با کوچه هایی باریک که از میانشان جوب آبی آرام میگذشت و یادها را با خود میبرد.همه کنار در خانه ای کوچک و قدیمی به انتظار نشسته بودیم.به انتظار آمدن آدمی که میگفتند جز تکه هایی سوخته از او هیچ چیز باقی نمانده است.و من میلرزیدم تمام مدت و نمیتوانستم لرزش صورتم را کنترل کنم.

وقتی آمبولانس ایستاد یک تابوت دربسته که تمام جاهایش را با میخ سفت کرده بودند تا کسی درش را نتواند بگشاید روی دست آدمها آمد.لرزشم بیشتر شد حالا دیگر با صدای بلند لابلای فریادهای مردم اشک میریختم و رو به شهلا هی میگفتم: توی اون تابوت مگه چیزی هم باقی مونده؟

انقدر این جمله رو تکرار کردم تا سرانجام شهلا با تکان دادن پی در پی من توانست مرا از آن شوک وحشتناک بیرون بیاورد.در خانه گشوده شد تابوت به خانه رفت.حالا همه سرگردان در کوچه مانده بودند و کسی را یارای رفتن به داخل نبود.آخر تقی در اطاق بود با همسر نازنینش که سر را روی تابوت گذاشته بود و با او رازو نیاز میکرد و دو طفل دوقلوی یک ساله ای که از پدر دیگر هیچ چیز نداشتند حتی تک خاطره ای کوچک...

صدای الله اکبر که بلند شد تقی روی دستهای مردم پا از خانه بیرون گذاشت.خانه ای که تازه خریده بود و هنوز به سالی نشده از آن پر کشیده بود.

***

قطعه ای نو بود جایگاه ابدی تقی.وقتی تابوت روی زمین قرار گرفت باد خاکها را بلند کرد و به سرورویمان ریخت.در آن گیرودار که همه دور تقی حلقه زده بودند همسرش گم شده بود.چشمها لابلای جمعیت او را میکاوید.دقیقه ای گذشت تا من جاودانه ترین صحنه عاشقانه زندگیم را به نظاره نشستم.

هوا ابر شده بود .زنی چادرش روی شانه هایش افتاده بود.با دست و صدایی که به نرمی پرپرنده ها بود مردم را پس زد.روی دو زانو روی جنازه افتاد.با دستهای گشوده انگار تقی را برای آخرین بار در آغوش گرفت.سر را روی بالینش نهاد و هیچ چیز نگفت.و یا گفت ما نشنیدیم آخر فراتر از ذهن ما بود.سکوتی جمع را در برگفت انگار هیچ کس را طاقت شکستن سکوت زن جوان نبود که داشت با معشوق خداحافظی میکرد...زنی که از این ساعت به بعد در اوج جوانی بیوه شده بود با دو کودک خردسال و یک دنیا بار بر دوش.......

***

سالها گذشت.من از آن شرکت درآمدم.شهلا درآمد.سپیده درآمد.سالویا...هاله....همه و همه...اما هیچ کس دیگر نفهمید دردانه های تقی کجا رفتند و آن زن جوان چگونه از پس باری به این سنگینی برآمد.اما یاد تقی با ما همیشه ماند.

هربار که داستان جدید یک سقوط را میشنوم به یاد تقی و همه تقی هایی میفتم که دور شدند و رفتند.و به یاد همه زنها و کودکانی که به جا ماندند تک و تنها و بی یاور.

دیروز تصمیم گرفتم داستان تقی را لابلای غم بزرگ سقوط هفته پیش بیان کنم اما ناگهان دیشب غم جدید سقوطی دیگر به جانم نشست.امروز وقتی داشتم هر دو غم را مرور میکردم بار غم سوم برخورد دو قطار نیز بر دلم اضافه شد.

به خدا دیگر دلهایمان طاقت ندارد.

پروردگارم خودت به داد دل این مردم بیگناه برس.الهی آمین!


 
لونرا
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

از زهدان مادر

به در آمدم

به شوق آزادی

ندانستم

به زندانی

 تیره تر از زهدان

پا گذاشته ام

قصه این بار قصه تلخ کودکانی است که تاریخ تولدشان با تاریخ اسارت مادرانشان درآویخته است.کودکان زندان و چهاردیواری.که تا سالها میندیشند دنیا خلاصه میشود در همین دیوارهای بلند تودرتو با سیمهای خاردار و یک عالمه خاله های افسرده که دور مادر پرسه میزنند.برای کودکان زندان رنگها در طیف محدودی از تیرگی تعریف میشود و آزادی لابلای حیاط مربعی شکل بیمحتوایی با یک عالمه سرباز!

لونرا قصه بسیار تلخ دختری دانشجو و اهل آرژانتین است که در 2 هفتگی از بارداری به جرم قتل ناکرده مردی که پدر بچه محسوب میشود به 10 سال زندان محکوم میگردد. کودک در رحم مادری اسیر پرورش میابد و لابلای ملافه های کثیف بدنیا میاید.مادر قصه تلخ زندگیش تنها به شوق کودکش شیرین میشود .4 سال میگذرد و کودک معصومیت خود را لابلای کثافت و فحش و ناسزا و تحقیر رشد میدهد.مادر و کودک در دنیای دیگری که خود ساخته اند زندگی میکنند و عشق میورزند.اما زمانی میرسد که باید دیگر از هم جدا شوند.و اینجاست که تمامیت مادری خود را آشکار میسازد.مادر به پا میخیزد و میجنگد تا از کودکش جدا نشود و سرانجام.......

*فیلم لونرا(leonera) یکی از فیلمهای تاثیر گزار است که تا روزها ذهن را به خود مشغول میکند.کارگردان فیلم "pablo trapero" توانسته در جشنواره های بسیار زیاد از جمله جشنواره کن جوایز زیادی را بدست آورد.فیلم محصول 2008 است که دیدنش را به شما توصیه میکنم.ببینید و لذت ببرید.