خاک غریب
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

بعضی وقتها ذهن آدم خسته است و میل به هیچ کاری در دل وجود ندارد.انگار میخواهیم یک گوشه تا ابد دراز بکشیم و با چشمهای باز و بیحوصله ترکهای سقف را بشماریم. کمی با حال و هوای این روزهایمان سازگار است این خلق و خو...برای من هم پیش میاید که دلم هیچ چی نمیخواهد جز اینکه یک جور ذهن خسته ام را خالی کنم از این همه گفتگو.حالا این وسط آنچه به کار من میاید خواندن داستانهای ساده و روان است. کتابهایی که نویسنده هایشان انگاری آنها را نوشته اند تنها برای آرام کردن ذهن من و تو.

یکی از همین کتابهایی که در هفته گذشته بسیار آرام بخش بود برای من کتاب "خاک غریب" اثر "جومپا لاهیری" نویسنده هندی آمریکایی است.از این نویسنده قبلا هم کتابهای "همنام" و "مترجم دردها" را خوانده بودم.تمام آثارش حول و حوش تنهایی و گرفتاری مهاجرین برمیگردد.کسانی که خانه و کاشانه شان را به امید یافتن زندگی بهتر ترک کرده اند و در تنهایی و بیکسی همان زندگی بهتر خسته اند و دیگر هیچ راهی ندارند برای برگرداندن زندگیشان به گذشته رفته.حالا آنها نه متعلق به این زندگی هستند و نه متعلق به زندگی قبلی و تا ابد گیج میخورند بین ماندن و رفتن.

بعضی ها میگویند لاهیری در تمام داستانهایشان گرفتار تکرار شده است.تکرار داستان همیشگی مهاجرت انسانهای تحصیل کرده به آن سوی آبها برای گریز و یافتن بهترینها! اما من معتقدم لاهیری داستانی را بازگو میکند که در جهان امروز تمامی ندارد.داستان رفتن و رفتن و دل کندن از آنچه روزگاری دلهایمان را لبریز میکرد.

در طی این چند سال دوستان زیادی را از دست دادیم به همین شکل و گونه.دوستانی که رفتند تا  بهتر زندگی کنند.اما دلهایشان را اینجا جا گذاشتند.پیش من -پیش تو-پیش او....پیش این خاک برای آنها خاک غریب هیچ وقت ایران نشد.انگار تکه ای از دلهایشان اینجا پیش این خاک جا ماند و پیش من و تو....و ما هم که در همین خاک ماندیم تکه ای از دلهایمان را برای همیشه دوختیم به چمدانهایشان و چشمهایمان ماند منتظر روزی که آنها را دوباره ببینیم.

قصه مهاجرت قصه تلخی است که تا همیشه و همیشه ادامه خواهد داشت.قصه تلخی که چشمها را نمناک میکند.قصه تلخی که هر لحظه امید آن داریم با معجزه ای پایان شیرین به خود بگیرد.این روزها قصه مهاجرت را زیاد برایمان تعریف میکنند راویان در راه...

*کتاب خاک غریب اثر جومپا لاهیری و با ترجمه روان آقای امیرمهدی حقیقت که توسط نشر ماهی چاپ شده است را بخوانید و لذت ببرید.

*راستی خانم لاهیری برای این کتاب جایزه پولیتزر 2000 را هم برده است.


 
برزیل(15)
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

۵/١/٨٨ - رقص سامبا

امکان ندارد کسی به برزیل سفر کند و به فکر دیدن کارناوالهای رنگارنگ آن نیفتد.سامبا در ابتدا نام یک کارناوال ساده بود که امروزه به نام رقص ملی برزیلیها هم شناخته میشود.

این کارناوال رنگین و زیبا در ابتدای هر سال میلادی و در جشن عید پاک مسیحیان شروع شده و بعد از ۴٠ روز پایکوبی و شادی به پایان میرسد.اما در واقع قدمت این جشن به قبل از میلاد مسیح برمیگردد و ارتباطی با جشنهای مذهبی مسیحیان ندارد.در اصل این کارناوال یکی از جشنهای بومیان برزیلی بوده که به مرور به شکل امروزی درآمده است.

جالب است بدانید که ریشه این رقص در اعتراض نهفته است!!!اعتراض سیاهانی که در اواخر قرن ١٩ در این سرزمین برده بودند و اجازه هیچ گونه فعالیت فرهنگی را نداشتند.به همین دلیل برای اینکه بتوانند صدای خود را به گوش مردم عادی کوچه و بازار برسانند در تعطیلات ژانویه کارناوالهایی راه مینداختند(کارناوال یعنی مهمانی نور) .

کم کم مردم عادی و گردشگران جذب این حرکات و رقص تند و سریع سیاهان شدند و تمایل افراد به یادگیری رقص سامبا گسترش یافت تا جاییکه در سال ١٩١٣ اولین آموزشگاه رسمی رقص سامبا در برزیل آغاز به کار کرد.

در این کارناوالها سیاهان به رقص محلی سیاهپوستان یعنی رقص سامبا میپرداختند.سامبا به معنی حرکات شیرگونه است.زیرا اگر به نوع پیچ و تابهای آنها دقت کنید انگار شیری خشمگین در حال غرش است و این خود نماد اعتراض سیاهان به حکومتهای وقتشان بود و نماد مبارزه با برده داری توسط سفید پوستان.

در حال حاضر  مدارس حرفه ای و حتی لیگهای بزرگی متعلق به رقص سامبا در برزیل وجود دارد.این رقص شامل ١٢ مرحله میشود از ابتدای آن تا حالت نهایی و کاملا حرفه ای.افراد از مرحله اول شروع به یادگیری کرده و پس از گذراندن هر دوره و موفقیت در آزمونهای عملی آن به مرحله بعدی راه میابند.هر مدرسه رقص که متعلق به یکی از این مراحل است ۵٠٠٠ دانش آموز دارد که روی هم ۶٠٠٠٠ دانش آموز این رقص در سراسر برزیل وجود دارند.

هنگام کارناوالهای عید پاک که میرسد ٧٠٠٠٠ نفر در استادیوم سراسری رقص ریو جمع میشوند تا رقص ٣٠٠٠٠ رقصنده حرفه ای سامبا را تماشا کنند.این رقص امروزه به یکی از معروفترین رقصهای جهان تبدیل شده است.در زمانهای غیر کارناوال با رفتن به کلوپهای مخصوص رقص میتوانید شاهد نمایشی چشم گیر ٢ ساعته ای از رقص نفس گیر-تند و پیچیده آنها با لباسهای فاخر و رنگارنگ باشید.


 
برزیل (14)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

 ۶/١/٨٨ - Corcovado

اینجا کوه کروکوادو در مرکز شهر ریو است که شهرتش را مدیون مجسمه عیسی مسیح است و در بالای بلندی آن جای گرفته است.در هرجای شهر که باشید میتوانید این کوه و مجسمه را ببینید.گاهی در روزهای ابری مجسمه در هله ای از مه فرو میرود و اینگونه اسرارآمیزتر نشان داده میشود.

کوه Corcovado در پارک جنگلی tijuca واقع شده است.این کوه ارتفاعی معادل ٧١٠ متر دارد که مجسمه مسیح در نوک آن قرار دارد.نام کوه در زبان بومی برزیلی به معنی "پشت گردن" است زیرا کوه شکلی اینچنینی را در ذهن تداعی میکند.برای رسیدن به بالای کوه ترامواهایی برقی ساخته شده که از ایستگاه پای کوه شما را سوار میکند و در میانه راه هم اگر دلتان بخواهد توقف کرده و پیاده تان میکند.ایستگاه آخر جایی است که شما پیاده میشوید و با پله برقی ادامه مسیر را تا پای مجسمه طی میکنید.

 

مجسمه ارتفاع ٣٠ متری دارد که روی یک پایه ٨ متری ساخته شده که کلا ارتفاع آن را به ٣٨ متر میرساند و یکی از بلندترین مجسمه های جهان میباشد .به تازگی در لیست عجایب هفتگانه جهان هم وارد شده است.هزینه ساخت آن توسط کلیسای کاتولیک پرداخت شد که در سال١٩٢٢ ساخت آن شروع و سال ١٩٣١ به پایان رسید.

صورت مجسمه به سمت شرق است و با دستهایی باز کل شهر ریو را در حمایت خود گرفته است آنها معتقدند که با این دستهای باز علاوه بر حمایت آنها به مردم خوش آمد گویی میکند.جنس مجسمه از سیمان بوده که روکشی از سنگ صابونی روی آن قرار دارد که مجسمه را از خطر برق گرفتگی در طوفان محافظت میسازد.

مجسمه آنقدر عظمت دارد که باور نخواهید کرد مگر اینکه از نزدیک آن را ببینید آن قدر بگویم که در عکسهای بالایی -آن نقطه های سیاه در عکس پرنده هایی هستند که دور و بر سر مجسمه در پروازند.عکس هم زوم شده تا بهتر جزییات آن دیده شود.در داخل تنه مجسمه کلیسا و محراب کوچکی وجود دارد برای کسانی که میخواهند در آنجا دعایی بخوانند و شمعی روشن کنند.

 دیدن منظره ریودوژانیرو از کنار مجسمه و نوشیدن فنجانی قهوه داغ در این بالا و لابلای آشیانه عقابها خیلی میچسبد.درحالیکه سایه سنگین این مجسمه عظیم بر سرتان افتاده و شما را در پناه  خود گرفته است.


 
سرخورده
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

شیپور را از سر گشادش میزد

هیچ کس تحویلش نگرفت

آهی کشید و رفت.

...

زنبور را میگویم

در گل شیپوری!


 
برزیل(13)
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

۵/١/٨٨ - ادامه سفرنامه برزیل-ریو-جزیره سن برناردو

آنچه در بدو ورود به جزیره چشمها را خیره میکند زلالی باورنکردنی آب دریاست که در کنار شنهای طلایی ساحل زیر تابش نور آفتاب با تن سنگها عشق بازی میکند. اینجا واقعا چشم نواز است. وقتی ناگهان از لابلای درختان انبوه نخل یک نگین فیروزه ای هویدا میشود ما را بدجوری مست و دیوانه میسازد.در کنار ساحل ردیف تختها ما را خواب میکنند وقتی زیر چتر رنگی خورشید پوست ما را یواشکی نوازش میکند. در کنار ساحل لنگر زنگ زده قدیمی به گل نشسته است که جزیره را برای تو اسرارآمیزتر میسازد.

جزیره سن برناردو در دل اقیانوس آرام و در خلیج بینهایت زیبای Sepetiba متعلق به یک زوج خوش سلیقه و اهل دل ایتالیایی است.خانم و آقای Giovannetti زوج مسنی هستند که سالهاست این جزیره را در تملک خود دارند و همینجا زندگی میکنند.آنها در این جزیره جز ساخت چند ویلای کوچک هیچ تغییری ایجاد نکرده اند.به خاطر همین فضا بسیار بکر و دست نخورده باقی مانده است.آنها در طول هفته همینجا سر میکنند و میزبان توریستهایی هستند که از تورهای یک روزه این جزیره استفاده میکنند.

 

 این چند ویلای زیبا همه با چوب ساخته شده اند که نمایی رنگارنگ شبیه خانه های عروسکی دارند که هریک به منظور خاصی هستند.رستوران ایتالیایی-یک مغلزه کوچک خرید صنایع دستی-انبار -کلیسای کوچک و خانه شخصی آنها تمام این جزیره را تشکیل میدهند.آنچه جالب است دیدن این کلیسای کوچک و زیبا است که برای این زوج هنرمند ساخته شده است تا در دل تنهاییهایشان وقتی و جایی برای خدا داشته باشند.داخل کلیسا محراب کوچک و چند نیمکت چوبی است که دعوتت میکند نمازت را هم همانجا بخوانی.

در کنار این خانم و آقای پیر چند نفر کارگر و پیشخدمت هم زندگی میکنند که در کارهای میزبانی توریستها کمک حال آنها هستند.٢ تا از آنها سیاهپوستان برزیلیند که با سازهای محلی و آهنگهای بومی برای ما رقصهای سامبا میکنند و مینوازند.

حول و حوش ساعت ١١ صبح بود که به آنجا رسیدیم.قرار شد تا آماده شدن نهار وقت آزاد داشته باشیم.من و محمد امین شروع به کشف جزیره کردیم تا روحیه کنجکاویمان را ارضا کنیم.

جزیره سوراخ سمبه زیاد داشت.جاهایی که پشت شاخ و برگ درختان موز و نخل و انبه و انواع دیگر میوه های استوایی مخفی بودند.میشد راحت پشت یکی از این تخته سنگها تنی به آب زد بدون اینکه چشمی شما را بپاید.اما جالب اینجاست که هیچ کدام از خانمهای گروه دست به این ریسک بزرگ نزدند و ترجیح دادند تنها روی ماسه ها دراز بکشند و از مناظر دیدنی استفاده کنند.

تاحالا گل درخت موز را از نزدیک ندیده بودم.بخشی از جزیره پوشیده از درختان موز با برگهای پهن و بزرگ بود.لابلای آنها دیدن گلهای درشت و صورتی که شبیه گل مرداب بودند شگفت انگیز بود.آنچه جالب ترش میکرد میوه های موز بود که در کنار گلها روی تن ساقه جا خوش کرده بودند.

این کله هایی که از دور میبینید یکی متعلق به محمد امین است که تنی به آب زده است و دارد کیف میکند ومن هم با حسرت نگاهش میکنم!!!!!

ساعت ١:٣٠ ظهر صدای ناقوس کلیسا بلند شد که نشان از آماده شدن نهار میکرد. از دودکشهای رستوران صورتی دودی خوش بو به هوا بلند بود.پیشخدمتهای خوش رو و مهربون شما را به خوردن نهار دعوت میکردند.

غذا به صورت بوفه بود که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در آن پیدا میشد و سرآشپزها هم خانم و آقای پیر مالک جزیره بودند که غذاهای ایتالیایی را تهیه کرده و میزی رنگین چیده بودند.در کنار غذا ظرفهای دسر برزیلی هم چشمک میزدند و دست آخر هم برایتان قهوه ناب برزیلی با کیک آوردند.شکمهایمان از ما ممنون شده بودند.تا حد مرگ خورده بودیم و لذت برده بودیم.جای همه شما خالی.... 

بعد از نهار من و محمد امین دوباره راه افتادیم به پیاده روی و کشف بقیه جزیره.اینجا گلها فوق العاده زیبا هستند.کلا در برزیل و کشورهای استوایی انواع گل و گیاه زیادی وجود دارد که در کشور کوهستانی ما کمتر دیده میشوند.برای همین دیدن آنها برای ما جذابیت زیادی دارد.اینجا گلهای گران قیمت سر هر کوچه و بازاری روییده اند و کسی به آنها کاری ندارد.به طور مثال به این درختچه بنگرید که گلش شبیه دسته گل عروس است.

علاوه بر گلهای استوایی میوه های استوایی هم برای ما جالب و دیدنی هستند.میوه هایی که بیشتر آنها را تابحال ندیده ایم و مزه شان را نچشیده ایم اما دیدنشان هوس در دل میندازند و رنگ و بویی زیبا به باغچه میدهند.

در گوشه و کنار جزیره گاهی چشممان میخورد به چیزهای عجیب و غریب.بخش کناری ساحل یک قهوه خانه وجود داشت با وسایل قدیمی اروپایی.صندلیهای لهستانی.گرامافون و صفحه های قدیمی.شیشه های رنگی نوشیدنیهای مختلف.فنجانهای قدیمی و گاه لب پریده.ساعت دیواری که هرازگاه یک جوجه ازآن بیرون میپرید و خلاصه یک عالمه وسیله خوشگل عهد دقیانوس که ما در فیلمهای سیاه و سفید قدیمی آنها را دیده ایم.هزار هزار تا عکس هم اگر میگرفتیم باز هم سوژه بود. برای نمونه به این شیر دستشویی نگاه کنید.آدم عاشقش میشود!

 

نزدیک غروب شد و وقت رفتن.گرچه هیچ کداممان دلمان نمیامد جزیره ناشناخته! را ترک کنیم اما وقت به پایان رسیده بود و قایق برای رفتنمان آماده بود.وقتی سوار شدیم همه اعضای جزیره که همین چند نفر بودند آمدند لبه ساحل و شروع کردند برایمان دست تکان دادن.تاجاییکه جزیره دیده میشد آنها همان جا ایستاده بودند و دستمالهای رنگینشان را برای ما تکان میدادند.

و در آخر باز هم ماجراجویی من و ویراژ دادن کج و کوله قایق در آب و ناخدای مهربان قصه ما!

عکسهای برزیل(١٣)

 


 
برزیل(12)
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

ادامه سفرنامه برزیل-۵/١/٨٨

 brezil88_012697

صبح زود بعد از صرف صبحانه اتوبوسی به دنبالمان آمد تا مارا به یکی از جزایر دیدنی نردیک به ریودوژانیرو ببرد.این جزیره که در تملکی خصوصی بود تورهای یک روزه ای برپاکرده و افراد را به هزینه یک روز گشت کامل به جزیره میبرد و شب هنگام برمیگرداند.کلیه امکانات با همان هزینه و بر عهده مالکان جزیره بود. 

brezil88_008467

 سفر یک روزه ما ابتدا با اتوبوس به سمت بندرگاه شروع شد.سر راهمان از مزارع انبه- موز-باغهای نارگیل و میوه های استوایی زیادی عبور کردیم.چهره راههای عبوری چیزی شبیه جاده های شمال خودمان میماند.همه جا سبز و انبوه از درخت است.لابلای جنگلها کلبه های رنگارنگ روستاییان دیده میشود.

 brezil88_021199

بعد از جدود ۶۵ مایل به دهکده ماهیگیری "Itacuru" میرسیم جاییکه از آن به بعد سفر کروز ما در خلیج "Sepetiba" آغاز میگردد.یک راهنمای محلی انگلیسی زبان از طرف آژانس برزیلی برای ما فرستاده شده که پیرزنی بسیار سرزنده و شاد است که اطلاعات بسیار خوبی در اختیار ما قرار میدهد. 

brezil88_031184

کنار اسکله قایقهای زیادی دیده میشوند که گروه های توریست را برای دیدن جزایر مختلف سوار کرده اند.اینجا دورتادور ما تماما از جزایر کوچک و بزرگ استوایی جنگلی پوشیده شده است.مناظر زیبایی که نفس را در سینه حبس میکنند.در کنار گروه ما چند سیاه پوست برزیلی هم سوار شدند که در تمام طول راه با آوازهای و سازهای محلی مارا همراهی میکردند.تعدادی از مسافرها هم از آغاز سفر دریایی شروع به بزن و بکوب اساسی کردند.من و محمد امین ترجیح دادیم روی عرشه در جلوی کشتی بنشینیم و در آرامش تنها به دیدن طبیعت بپردازیم.عکس بگیریم و کیف کنیم.

brezil88_032916

دور و بر ما با ٣٠٠ جزیره پوشیده شده بود.جزایری که گاه مالکین خصوصی داشتند که اجازه ورود به آنها به کسی داده نمیشد.مثل جزیره ای زیبا که متعلق به "تام کروز" بود. اما در عین حال بودند جزایری که مالکینش آن ها را برای توریستها کرایه میدادند مثل همین جزیره ای که امروز در اختیار گروه ما قرار گرفته بود.

brezil88_051201

باور میکنید یا نه اما اینجا عجیب شبیه به جزیره ای است که در کارتون سرنته پیتی وقتی بچه بودیم میدیدیم.انگار هرلحظه قراره از پشت این درختا یه حیوون مهربون صورتی با چشمای درشت و آبی و یه طوطی رنگارنگ بزنه بیرون.

brezil88_058230

در وسطای خلیج کشتی ما نگه داشت تا هرکی دوست داره بپره تو آب و شنا کنه. محمد امین با چند نفر دیگه زدن به آب و نیم ساعتی شنا کردن.آب خیلی سنگین بود و شنا کردن به راحتی انجام نمیشد تا جاییکه بعد از مدتی اونها که دور شده بودن با سختی و تلاش تونستن خودشونو به ما برسونن در حالیکه به نفس نفس افتاده بودند.بالاخره بعد از ٢ ساعت به جزیره "san bernardo" رسیدیم.

brezil88_048297

عکسهای برزیل ١٢

      


 
میم میم با تخلص ژولیده
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

یادم میاید

آن جمعه تلخ را

که تنت برای همیشه

سنجاق شد به رختخواب

و دیگر نخندیدی

و دیگر نخواندی ترانه نیلوفریت را

و دیگر ننوشتی شعرهای عاشقانه ات را

میم میم ،با تخلص "ژولیده"!

و دیگر هیچ پروانه ای عاشقت نشد*

حالا ۴ سال گذشت

و تو دیگر با رختخواب

برای همیشه همبستر شدی

رختخواب شاهدی است بر مدعا

که اشکهایت را به آبیاری باغچه گلهای ملافه روان کردی

و ملافه جوانه زد

از تن تنهاییت گلی رویید

باییز، فصل جاودانه تنت شد

و تو  خود خزان شدی

حالا ۴ سال گذشته

اطاق قدیمیت بوی خاک میدهد

و بوی فراموش کردن یک آدم

و بوی خاطره های قاب گرفته ات

گرچه قابها پوسیده اند

گرچه زمان در آن جمعه تلخ یخ زده است

گرچه تو دیگر تنها پیکره ای هستی

بر تخت

گرچه مدادهایت خاموش نشسته اند

گرچه دفتر شعرت

بر تاریخ ۴ سال پیش

مسخ شده است

اما

میم میم با تخلص ژولیده

از دل من پاک نخواهد شد

کسی چه میداند شاید هنوز

رد پایی از تو بر حاشیه دل مادر هم باقی مانده است

***

*تقدیم به پدر بیمارم  که سالها تنها بود و ۴ سال است که با بدن بیمارش از مرز تنهایی هم فراتررفته است و تقدیم به تمام پدرهای غمگین و تنهای دنیا!


 
رنگها
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

--این داستان واقعی است.

دستاش میلرزید وقتی که گوشی رو برداشت.شماره که گرفت عرق شره کرد از مچ دستش به طرف آرنج.صدای یک بوق -دو بوق-سه بوق. یکی گفت:بله!

*سلام

**سلام

*منم

**من کیه؟

*لیلا؟

**آقا مزاحم نشید.

*لیلا تورو به فاطمه زهرا صبر کن.بذار حرف بزنم.انقدر یه طرفه نبر و ندوز

**فکر میکنی حرفی هم بین ما مونده.بعد از این همه جنجال چند دفعه بگم که این رابطه دیگه نمیتونه ادامه پیدا کنه.

*لیلا! من چه گناهی کردم.چه بدی در حقت مرتکب شدم که داری این طوری رو بر میگردونی.آخه بی انصاف من دو....

صدای جیغی بلند از اون طرف خط مکالمه رو پاره کرد.

**چه گناهی؟ عجب رویی دارید شما ها.پس کی بود دیروز چماقو بلند کرد زد تو سر مرضیه.من بودم؟بابام بود؟یا اون داداش بدبخت از همه جا بیخبرم؟

*لیلا جان....لیلا من اصلا نمیدونم داری از چی حرف میزنی.به اون خدا من دیروز اصلا تو پایگاه نبودم.من نمیدونم از کی و از چه چماقی داری حرف میزنی.

**سر همین کوچه مرضیه رو زدن از تو همین پایگاه.تو که همشونو خوب میشناسی مگه همیشه نمیگی رفیق فابریکای تواند.

*لیلا.لیلا جان.قرآن به کمرم بزنه اگه بچه ها دس رو کسی بلند کرده باشن.من اصلا تو جریان هیچ کدوم از این چیزایی که تعریف میکنی نیستم.به ولله به مرگ مادرم نمیدونم. نمیدونم.

**بسه دیگه.تو نه...یکی مثل تو .چه فرقی میکنه.همتون سرتاپا یه کرباسید.از همتون متنفرم.از همتون.اصلا میدونی چیه.راه ما از همون ٢-٣ هفته قبل جداشد.از همون وقتی که پرچم ایران رو گرفتی رو سرت و نشستی ترک موتور.از همون وقتی که گفتی روسری سبز بهم نمیاد.از همون وقت فهمیدم که راه ما دیگه از هم جدا شده .جدای جدا

*لیلا جان.لیلا گوش کن داری اشتباه میکنی.همه رو داری به یک چوب میبندی.وقتی بهت گفتم روسری سبز سرت نکن به والله واسه این بود که خیلی خوشگل شده بودی و میترسیدم تو خیابون نگاه هرزه بیفته به روت.به والله راست میگم.زندگی ما چه دخلی داره به موسوی و احمدی و غیره و ذالک...

**نداشت.قبلا ها نداشت ولی از حالا به بعد داره.دیگه اینجا زنگ نزن.

تق

صدای قطع کردن گوشی تلفن مثل یک چماق خورد تو سرش و گیجش کرد.نگاش خیره موند روی دیوار روبرو.بعد چرخید روی سفیدی سقف،سبزی گلدون و قرمزی سیب گاز زده کنار تخت.چشماشو بست و حس کرد از تمام رنگای دنیا متنفره.


 
گلها
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

brezil88_131

گلها قهوه ای شدند

و یادشان رفت

 روزی شاهدی بودند

سر  عقد زنبور و پروانه

امروز

رسالتشان را

سر قبر میجویند

تنها همین.


 
برزیل (11)
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

***زندگی ادامه گرفت و ما ادامه گرفتیم...سفرنامه برزیل به هزار و یک دلیل !!! نیمه تمام مانده بود.حیفم آمد کاملش نکنم. این هم ادامه آن(گرچه دل و دماغی برایمان نمانده)...

۴/١/٨٨- ادامه سفر به برزیل-ریودوژانیرو-کلیسای جامع

 

آنچه که در ابتدا با دیدن این ساختمان به نظر میرسید یک محل اداری را به ذهن میاورد.اما باید گفت که اینجا در اوج ناباوری کلیسای اعظم سنت سپاستین در ریو است.تا به امروز هرچه بنای کلیسایی دیده بودم در شکل و شمایل بناهای کلاسیک بود.اما این بنا واقعا شگفت آور است.از بیرون هیچ پنجره ای دیده نمیشود.بنا مانند کندوی زنبور عسل است نور و هوای تازه از لابلای مشبکهای دیوار به داخل میاید در عین اینکه باران به درون نفوذ نمیکند..

از بیرون هیچ المانی برای نمایش کلیسا وجود ندارد جز یک المان در حیاط آن. 

بله درست حدس زدید.این ناقوس کلیسا است که باز هم شکلی غریب دارد.در اصل ساخت این کلیسا برای نشان دادن تحول در هنر معماری بود.کلیسا بین سالهای ١٩۶۴ تا ١٩٧٩ در قلب شهر ریو و روی خرابه های چند کلیسای قدیمی ساخته شد.

پا که به درون میگذازیم هیچ ستونی نمیبینیم اینجا یک فضای بزرگ توخالی است که ظرفیت ٢٠٠٠٠ نفر را دارد.زمین تا سقف ٩۶ متر است که در بالا شکل سقف به صورت یک صلیب بزرگ است.اینجا پنجره ای وجود ندارد بلکه اطرافمان را سلولهای شیشه ای رنگین احاطه کرده اند.هیچ چراغی در اینجا روشن نیست و نور تنها با عبور از شیشه ها تامین میشود.

اینجا برخلاف بیشتر کلیساها خبری از تجملات و زرق و برق نیست.هیچ مجسمه اضافه ای دیده نمیشود.تنها از مرکز صلیب روی سقف مجسمه عیسی مسیح مصلوب، بین زمین و آسمان معلق است که این هم ابتکاری تازه است.

معمار این کلیسا یک فرد برزیلی به نام Oscar Niemeyer است که به عنوان یکی از پایگزاران معماری مدرن در این کشور شناخته میشود.

بعد از دیدن کلیسا سراغ ورزشگاه معروف ریو رفتیم.اینجا بزرگترین استادیوم فوتبال دنیا با ظرفیت ١٨٠٠٠٠ نفر است که به نام ورزشگاه "ماراکانا" در جهان شناخته شده است. در سال ١٩۵٠ و به دنبال میزبانی برزیل برای جام جهانی این ورزشگاه افتتاح شد.در آن سال بازی نهایی بین برزیل و اروگوئه بود که در نیمه اول برزیل با اختلاف یک گل جلو افتاد.ورزشگاه روی هوا رفته بود.مردم از شوق دیوانه شده بودند و این افتتاح زیبایی برای این استادیوم بود.اما نیمه دوم ورق برگشت.اروگوئه ٢ گل زد و فاتح جام ١٩۵٠ شد. این غم انگیز ترین خاطره مشترک مردم برزیل به شمار میاید.ورزشگاه در آنچنان سکوتی فرو رفت که به قول خبرنگاران صدای بال مگس شنیده میشد...

حالا برزیل در تلاش است که میزبانی ٢٠١۴ را از آن خود ساخته و این خاطره تلخ را به بردی شیرین تبدیل کند.

در جلوی در استادیوم مجسمه عظیم مردی است که برزیلیها او را میپرستند.بلینی کاپیتان تیم برزیل که بین سالهای ١٩۵٨ تا ١٩۶٢ همراه تیم ملی بود و باعث قهرمانی انها شد.

عکسهای برزیل١١


 
"یاد"
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

در فاصله دو چشمم

طناب رختی آویختم

و عکسهایت را بر آن

هی مرور کردم یادت را

شب که چشمها را بستم

یاد تو پاورچین پاورچین

لای خوابم آمد

بعد

 من بودم و تو بودی و رویای ممنوعه

صبح

چشم که گشودم

طناب رخت باز آویزان بود

گلاویز با باد

دستی به بیخیالی تکان دادم و رفتم

آخر دیشب عکسها را گیره زده بودم

****

تقدیم به میم ح میم