برزیل(8)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

١/١/٨٨-ایگواسو-بر فراز آبشارها

به عنوان آخرین برنامه آن روز تصمیم گرفتیم سوار هلی کوپتر شده و از بالا منظره زیبای آبشارهای ایگواسو را بنگریم.راستش این اولین بار بود که داشتم سوار هلی کوپتر میشدم و همین برایم جذابیت داشت و هیجان...

تو هلی کوپتر ۴ نفر به غیر از خلبان جا میشدیم.من کنار شیشه نشستم و موقعیت خوبی برای عکاسی پیدا کردم.محمد امین جلو ،کنار خلبان نشست . دید بسیار خوبی را از جلوی کابین بدست آورد.به خاطر همین بسیاری از عکسها را او برایم گرفت.وقتی هلی کوپتر اوج گرفت دیدن زمین شگفت آور بود. هیچ ترس و دلهره ای هم در کار نبود.فقط کمی تکان میخوردیم و صدای زیادی هم در گوشمان بود.نمیشد با بغل دستی حرف بزنیم.البته وقتی هم برای حرف نبود.فقط دیدن بود و عکاسی و لذت از طبیعت.

هزینه سوار شدن نفری ۶٠ دلار برای ١٠ دقیقه پرواز شد که در ابتدا گران به نظر میرسید اما واقعا این قیمت میرزیدبه دیدن تمام مناظر از بالا و گرفتن عکسهای بینظیر که شاید در هیچ موقعیت دیگری امکانش برایتان فراهم نشود.

مسیر حرکت هلی کوپتر بر فراز آبشارهای ایگواسو ، رودخانه "پارانا" است.در طی مسیر حرکت مارپیچ رودخانه را میبینیم که بین کشورهای برزیل-آرژانتین و پاراگویه در حرکت است و از لابلای چنگلهای انبوه استوایی میگذرد و در مسیرش جزایر کوچکی به شکل تکه های سبزی از درختان ایجاد کرده است.انگار به قول یکی از دوستان "قلمبه،قلبمه، طبیعت" زمین را فرا گرفته است.

تبارک الله احسن الخالقین...میشود این زیبایی را دید و به خالق درود نفرستاد؟.از این بالا حس ترس بهت دست میدهد وقتی میبینی تن نرم آب اینگونه خشمگین نعره میکشد و طبیعت را به مبارزه میطلبد.آدم ناخودآگاه یاد قهر خداوند میفتد.وقتی میبینی حجمی از درخت و آب در تقارنی شگفت به مناظره با هم ایستاده اند و هریک دیگری را به مبارزه میطلبند،دلت میخواهد آغوش باز کنی و از آسمان خود را به روی اینهمه زیبایی بیفکنی.تنت را در دل این طبیعت قهار دفن کنی تا ابد....

یک چیز جالب دیدن لبه های آبشارهاست.همانجایی که خروش آب به اوج خود میرسد.جایی که آبشار با نهایت شهوت خود را به روی رودخانه میندازد در یک عشق بازی زیبا و رخوت آلود تو را دیوانه و مست میکند.همانجاست که انگار زندگی زاده میشود در خشونتی عاشقانه.دلت میخواهد فریاد بزنی از شور از عشق از شادی و لذت!

از اینجا تا بینهایت...میروی آرام...چون مادری نظاره گر فرزندانش...چشم دوخته ای به آبشارهایت...تنها لبخند میزنی و نگاه میکنی....و میخرامی تا دورها...مغرور از داشتن آبشارها...ای بزرگ...ای رود...ای بوده و بوده از ازل...ای مادر این آبها...سلام...و درود بر عظمت اسطوره ایت...نسلها تورا به ستایش نشسته اند و نسلها در آینده تورا خواهند ستود.

در کنار این مناظر شگرف،هتلی بزرگ و لوکس ساخته شده است که پذیرای مهمانان سطح بالاست.این هتل لب آبشار و کنار جنگل روی بلندی ساخته شده است.پنجره هایش رو به آبهاست و زمینش کنار جنگل سیاه تودرتو....شبها مهمانانش کنار پنجره ها نظاره گر ده ها حیوان وحشی هستند که از دل جنگل بیرون میایند و صبح گاه دوباره به ارتفاعات جنگل میروند.

تجربه بسیار جالبی را گذراندیم.به هتل برمیگردیم تا استراحتی کرده و خود را برای روزهای بعد آماده کنیم.

عکسهای برزیل ٨


 
برزیل(7)
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

١/١/٨٨-آبشارهای ایگواسو-

پارک جنگلی ایگواسو چیزی حدود ١۵ کیلومتر با شهر فاصله دارد.خود شهر ایگواسو در استان "پارانای" برزیل قرار دارد و شامل ٢٧۵ آبشار هست.این آبشارها در مرز کشور آرزانتین-برزیل و پاراگوِیه قرار دارند که بیشترین دید را کشورهای آرژآنتین و برزیل شامل میشوند و در پهنایی معادل ۳ کیلومتر و ارتفاعی برابر با ۸۰ متر قرار دارند و مجموعه این آبشارها از «ویکتوریا» وسیع‌تر و از «نیاگارا» بلندتر و از هر آبشار دیگری در دنیا زیباتر است.

معنی کلمه ایگواسو یعنی:آبهای بزرگ.بزرگترین سد هیدرولیک جهان هم در همینجا ساخته شده است.قبل از اشغال برزیل توسط پرتغالیها،سرخ پوستها در اینجا اقامت داشتند و ایگواسو یک کلمه سرخ پوستی به زبان"آرتا" که زبان آنها بوده،میباشد.

 

چون اینجا مرز ٣ کشور است،١٠٠٠ نفر که در اینجا زندگی میکنند از این مرز آبی رد شده و برای کار به پاراگویه میروند و شب هنگام دوباره به اینجا برمیگردند.چون هزینه زندگی در اینجا کمتر و درآمد در پاراگویه بیشتر است.پلیس مدارک را در مرز چک نمیکند.

 

ابتدا با یک آسانسور برقی به بالای کوه میرویم وسپس راه پله کانی را به طرف آبشارها طی میکنیم تا منظره آنها را به صورت پانارومیک و از نزدیک مشاهده کنیم.دورتادور ما را جنگلهای انبوه پوشانده است.لابلای آنها چیزی شبیه مه دیده میشود که با کمی دقت میتوان فهمید مه نیست.بلکه قطرات ریز آب است که با فشار و حرکت باد از بدنه در حال پایین ریختن آبشار کنده شده و به این سو و آن سو پراکنده میشوند.

تا لبه آبشارها پیش آمده ایم.منظره بینهایت نفس گیری است.لبه های مسطح آبشارها آدم را به ترس وا میدارد.اگر از کنار نرده به درون آب بیفتیم مرگمان حتمی است چون فشار آب سریعا ما را به لبه آبشار کشانده و بعد به اعماق خروشان آبها سقوط خواهیم کرد.

صدای ریزش آب انقدر زیاد است که هیچ صدای دیگری در طبیعت شنیده نمیشود.حتی اگر فریاد هم بزنی هیچ کس نمیتواند صدایت را بشنود.اینجا قدرت لایتناهی با آب است!!!

 هزارها سال قبل از این‌که این آبشارها توسط اروپائیان کشف شود، این منطقه مکان مقدس به خاک‌سپاری برای بومی‌هایی بود که به صورت قبیله‌‌ای در این اطراف زندگی می‌کردند. آبشارها در سال ۱۵۴۱ میلادی توسط Don Alvaro Nunez  کشف شد و با این‌که او نام
Saltos Do Santa Maria را بر روی آن‌ها نهاد، اما روح قبیله حافظ نام شد و واژه «ایگوآسو» به معنای «آب‌های بزرگ» تا همین امروز باقی ماند.

اینجا را "Devil's Throat " مینامند.جایی که شناگران ماهر بالای کوه میروند و دایو میکنند( خود را به پایین پرتاب میکنند). واقعا شجاعت میخواهد.

آبشار نوردی به پایان میرسد برای صرف نهار به بالا میرویم و در رستوران porto canoas که به صورت بوفه است نهار میخوریم.رستوران منظره زیبایی رو به آبشارها و کشور آرژانتین دارد.به طوریکه پرچم آن کشور دیده میشود و حتی میتوانیم توریستهای آن سوی مرز را هم ببینیم.

عکسهای برزیل 7


 
برزیل(6)
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

١/١/٨٨-پارک جنگلی ایگواسو

سوار واگنهای توریستی رنگی و خوشگلی میشیم و راه به درون قلب جنگل میبریم. ما در پارک  جنگلی ایگواسو هستیم و قرار است که برای  rafting به کنار آبشارهای معروف دریاچه برویم.حدود ٣ کیلومتر که جلو میرویم راه ،دیگر مناسب برای رفتن با واگن نیست.از اینجا به بعد باید ۵٠٠ متر پیاده روی در قلب جنگل را انجام دهیم.

تجربه بینظیری است پیاده روی در جنگلهای استوایی و دیدن درختان عظیم و سر به فلک کشیده آن.لابلای آنها انواع پروانه ها و حشرات دیده میشوند و گونه هایی از آنها برای ما ناشناخته اند.یکی از چیزهای قابل توجه تارعنکبوتهای بسیار عظیمی است که لابلای شاخ و برگ درختان بافته شده اند و ما باید از زیر آنها رد شویم.

 

ماجرا زمانی هیجانی میشود که درست بالای سر ما یک عنکبوت بسیار درشت راهش را به پایین میگیرد و صاف نوک دماغ ما سر درمیاورد.به هیچ عنوان نباید به این عنکبوتها نزدیک شد چون بعضی از آنها سمی و بسیار خطرناک هستند.

بخشهایی از جنگل را باید کوهپیمایی کنیم.در این قسمتها پله هایی تعبیه شده تا راحت تر بتوانیم بالا و پایین رویم.البته نوع آب و هوا که شرجی است کمی مارا که عادت به این نوع آب و هوا نداریم کلافه میکند.

به مقصد میرسیم.اسکله ای که رو ی دریاچه بناشده تا مارا سوار قایقهای rafting کند.هر قایق ظرفیت حدود ٢٠ نفر سرنشین را دارد.قبل از سوار شدن به قایق، لباسهای ضدآب که درواقع پلاستیکهای بلندی هستند به تنمان میکنیم.کفشها را درمیاوریم و به همراه ساعت و دیگر چیزهایی که نمیخواهیم خیس شوند در کنار اسکله قرارشان میدهیم.به هرکداممان جلیقه های نجات میدهند.از قرار یک هیجان بزرگ در انتظار ماست.

دوطرف ما، جنگل و آبشار است و قراره که ما به درون آن آبشارها برویم که از دور قابل دیدن هستند.به ما کیسه هایی داده اند که دوربینهایمان را در آن لحظه از خطر خیس شدن محافظت کند.

هیجان زیادی دارد.موجها سنگین و بلندند وقایق ما را به بالا و پایین پرت میکنند.دقیقا مثل تصاویری است که از تلویزیون میبینیم و مسابقات رفتینگ را نشان میدهد.واقعا هیجان دارد.هر قایق ٢ قایقران بسیار متبحر دارد که قایق را روی موجهای خروشان به جلو میرانند بدون اینکه قایق چپه شود.حتی الامکان هم از صخره های درون آب دوری میکنند تا اگر کسی به درون آب پرت شد با آنها برخورد نکند.آب خروش بسیار زیادی دارد.

به آبشارها نزدیک میشویم.دیگر نمیتوانیم بیشتر از این عکاسی کنیم.از همین فاصله قطره های آب مثل سوزن به  صورتهایمان برخورد میکنند.قرار است به زیر آن آبهای خروشان برویم.باور نکردنی است اما انجام میشود.تماما خیس آب شده ایم.حالا فهمیده ام که چرا بقیه با مایو به قایق سواری آمده اند!انقدر هیجان داردکه به وصف نمیاید.من از اول تا آخر در حال جیغ کشیدن هستم.جیغهای هیجانی!!! اصلا نمیتوان لحظه ای که به زیر آب میرویم را توصیف کرد.قایق کاملا درون آب فرو میرود و دوباره بالا میاید.درهمان حال هم از بالای سرمان آب با فشار هجوم میاورد.فشار آب به حدی زیاد است که نمیتوان چشمها را باز نگه داشت.خدایا چه لذتی دارد!

 

خوب باید بگم عملا لباسهای ضدآب به هیچ دردی نخورد.فقط پول هدر دادن بود.چون ما سرتا پا موش آب کشیده شده از قایق پیاده میشویم.در کنار ساحل چشممان میفتد به کپه رنگارنگ سبز و زرد.جلو که میروم در اوج ناباوری میبینم آنها پروانه هایی هستند که به دور خود میچرخند.باورنکردنی است.

عکسهای برزیل۶


 
رودخانه یخ زده
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

و اما فیلم دوم که "رودخانه یخ زده" نام دارد و محصول ٢٠٠٨ آمریکاست،حول زندگی یک زن و یا بهتر است بگویم یک مادر میگردد.شوهر این زن به دنبال قمار ،او و دو فرزندشان را رها کرده و به جایی نامعلوم رفته است.زن با دو فرزند خود درگیر مشکلات مالی فراوان شده است.به خاطر عشق به فرزندانش و برای اینکه آنها در زندگی آسیب نبینند خود را به آب و آتش میزند تا پولی فراهم کند.ناخواسته در جریان قاچاق مسافران خارجی به آمریکا گیر میکند.برای بدست آوردن پول ناچار میشود با ماشینش شبها عرض یک رودخانه یخ زده در مرز آمریکا و کانادا را طی کرده و مسافران قاچاق را به مقصد برساند. تا اینکه......

*فضای سفید و تقریبا بیرنگ فیلم کمک بسیاری به بیننده میکند تا حس تنهایی و بیکسی زن را بهتر درک کندوفیلم برداری این فیلم یکی از شاهکارهای هنری است که کاملا به القای صحنه های تلخ فیلم کمک میکند.فیلم آنقدر در فضایی سرد و بیروح میگذرد که حتی اگر کنار آتش شومینه نشسته باشید و این فیلم را تماشا کنید باز هم حس میکنید اجزای بدنتان از درون خواهد لرزید.

دیدن این فیلم را از دست ندهید. 

برنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن/میستی آپهام از جشنواره فیلم های سرخپوستی آمریکا،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن و فیلمساز خوش آتیه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو،
برنده جایزه فیپرشی از جشنواره ژنو،
نامزد جایزه بهترین فیلم از جشنواره گاتام،
برنده جایزه بهترین فیلم منتقدان از جشنواره هامبورگ،
نامزد 7 جایزه از مراسم روحیه مستقل،
برنده جایزه بهترین بازیگر زن و نامزد ستاره طلایی از جشنواره مراکش،
برنده جایزه بهترین نویسنده گی و کارکردانی از جشنواره ناتوکت،
برنده جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری از انجمن ملی منتقدان،
برنده جایزه بهترین فیلم اول از مراسم انجمن منتقدان نیویورک،
برنده جایزه تماشاگر جشنواره پروینس تاون،
برنده جایزه بهترین کارگردانی، صدف نقره ای بهترین بازیگر و نامزد جایزه صدف طلایی از جشنواره سن سباستین،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم ساتلایت،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادبرنده جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل زن/میستی آپهام از جشنواره فیلم های سرخپوستی آمریکا،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن و فیلمساز خوش آتیه از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو،
برنده جایزه فیپرشی از جشنواره ژنو،
نامزد جایزه بهترین فیلم از جشنواره گاتام،
برنده جایزه بهترین فیلم منتقدان از جشنواره هامبورگ،
نامزد 7 جایزه از مراسم روحیه مستقل،
برنده جایزه بهترین بازیگر زن و نامزد ستاره طلایی از جشنواره مراکش،
برنده جایزه بهترین نویسنده گی و کارکردانی از جشنواره ناتوکت،
برنده جایزه بهترین کارگردانی و بازیگری از انجمن ملی منتقدان،
برنده جایزه بهترین فیلم اول از مراسم انجمن منتقدان نیویورک،
برنده جایزه تماشاگر جشنواره پروینس تاون،
برنده جایزه بهترین کارگردانی، صدف نقره ای بهترین بازیگر و نامزد جایزه صدف طلایی از جشنواره سن سباستین،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از مراسم ساتلایت،
نامزد جایزه بهترین بازیگر زن از مراسم اتحادیه بازیگران،
برنده جایزه زنان در سینما از جشنواره سیاتل،
برنده اسب برنز بهترین فیلم از جشنواره استکهلم

***********************************************************

آیا حرف دیگری هم باقی میماند؟؟؟؟

 جایزه بزرگ داوران جشنوارهثقبص بازیگرام،


 
گیجی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دو تا فیلم خیلی خوب رو توچنته دارم واسه معرفی

اولیش فیلم "گیجی" نام داره که محصول ٢٠٠٨ آمریکا است و جوایز زیادی رو تونسته  تو جشنواره های بین المللی بدست بیاره.کارگردانش "جاناتان لوین" هست و " و "بن کینگزلی" با هنرمندی تمام در این فیلم ایفای نقش کرده است.

داستان حول سالهای اولیه دهه ٩٠ آمریکاست.دوره جوانهای معتاد به کوکایین و موسیقی "هیپ هاپ" و در این دوره زندگی پسرک تینیجری را نشان میدهد که تازه دبیرستان را به پایان رسانده است و اکنون یک قاچاقچی خورده پای مواد مخدر است. او که در خانواده ای پر اغتشاش زندگی میکند دچار سرخوردگیهای جوانی میشود و برای درمان سراغ یک روان پزشک میرود.روانپزشک به او کمک میکند تا زندگی از هم گسیخته اش را باز یابد اما همینجاست که بیننده متوجه میشود روانپزشک خود در زندگی شخصیش دچار مشکلات زیادی با همسرش هست تا جاییکه زندگیش در مرز از هم پاشیده شدن میباشد.

حالا این پسر است که به روانپزشک کمک میکند و دوستیشان پا میگیرد...

*فیلم به زوایای زندگی انسانها میپردازد.به فضاهای خالی زندگیهای امروزی و افسردگی که مردم روزگار مارا دچار کرده است.داستان جمله کلیدی زیبایی دارد.در جایی از فیلم دکتر روانپزشک رو به پسرک میکند و میگوید:

"گاهی اوقات این حق ماست که کاری اشتباه انجام دهیم"!

چند دفعه تاحالا پیش اومده که کاری انجام دادید که وجدانتون اون رو محکوم کرده اما با انجام همون کار تونستید تا حدی روحیه از دست رفتتون رو بدست بیارید؟ چند دفعه شده که حالتون خیلی بهتر شده بعد از انجام اون کار اشتباه؟؟؟


 
خاک سوخته
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

ترحم در عشق

خاک سوخته ای را ماند

نه به بار مینشیند

نه به بار میاورد

حتی اگر

هزار هزار باغبان

دست محبت بر سرورویش کشند

باز هم بی برکت است

تنها

 همان دانه گندم را هم زایل میکند...


 
برزیل(5)
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

١/١/٨٨-ایگواسو-پارک جنگلی

اولین گشت رسمی شهر ایگواسو دیدار از پارک پرندگان آن است. که در بزرگراه cataratas و لابلای پارک جنگلی ایگواسو قرار دارد. استاندارد این پارک در حد بالاترین استانداردهای جهانی است که در زمینی به وسعت ۵ هکتار و در قلب جنگلهای استوایی ساخته شده است.

این پارک به توریستها،زیست شناسان،پرنده شناسان و عکاسها این امکان را میدهد تا به قلب این پارک جنگلی بروند و بدون هیچ محدودیتی از پزنده ها عکاسی کنند و آنها را بدون هیچ قفس و زندانی مشاهده کنند.

بیشتر از ٨٠٠ نوع گونه پرنده در این پارک وجود دارد که متعلق به برزیل و کشورهای دیگر هستند .برای فهمیدن عظمت این پارک به این مقایسه دقت کنید.کشور ما ایران دارای ۵١٧ گونه پرنده است که از کل انواع پرندگان اروپا رقم بیشتری است.حالا درنظر بگیرید در این پارک بیش از ٨٠٠ گونه!!!! پرنده یافت میشود که رقمی بسیار جالب توجه است.

یک نوع توریست در عرصه جهانی وجود دارد که به نام bird watcher شناخته میشوند. اینها کسانی هستند که به اینگونه مناطق میایند صرفا برای دیدن پرندگان و عکاسی از آنها.راهنمای تور اینگونه توریستها بسیار گران است و همین برای دولت درآمد خوبی ایجاد میکند در عین اینکه اینگونه از توریستها کمترین خرج را هم برای دولت دارند.

فضای داخل این پارک بسیار جالب بود.کل فضا لابلای درختان استوایی ایجاد شده که با دستگاه های ایجاد کننده رطوبت حالت جنگلهای استوایی را شبیه سازی کرده اند.به طوریکه تمام بدنتان هنگام پیاده روی خیس از عرق و رطوبت میشود.فضای بالای سرمان با شبکه های توری بسته شده است تا پرنده ها فرار نکنند اما خود پرنده ها هیچ کدام در قفس نیستند.بلکه لابلای شاخ و برگ درختان لانه ساخته اند.تنها بخش هر گونه، از بخش گونه دیگر با درهای توری جدا شده است زیرا هرکدام تنوع ریستی خود را میطلبند که ممکن است با دیگری تفاوت داشته باشد.

مدت زمان گردش در این پارک چیزی حدود ٢ ساعت پیاده روی است.هر لحظه ناگهان ممکن است سرراهتان موجود عجیبی ظاهر شود که بدون ترس از شما حتی روی تنتان هم بنشیند.مثل این پرنده زیبا که راست راست آمد و به دستهای من نوک زد.اما نوک دوستانه تا دردم نگیرد.!

یکی از جالب ترین بخشهای این پارک مربوط میشود به قسمت پروانه ها.جایی بسیار حساس که با انواع گلهای استوایی پوشیده شده .شما وقتی وارد اینجا میشوید ناگهان خود را با صدها پروانه روبرو میبینید که دورتان میچرخند و روی سر و صورتتان مینشینند و با بالهای ظریفشان شما را نوازش میکنند.رویایی است باور کنید!

این پروانه بزرگترین پروانه اینجاست.برای پی بردن به ابعاد او کافیست جثه او را با ظرف غذایش مقایسه کنید.آنگاه پی خواهید برد که با چه هیولای زیبا و ظریفی طرف هستید.

درختان و سایه های زیبایشان و رنگ سبز زنده شان مرا دیوانه میکند.نگاه کنید به بازی نور و ظرافت برگ در تن سیاه جنگل!

یکی از قشنگترین بخشهای این پارک دیدار از قسمت طوطیهای رنگین است.با آن رنگین کمان بالها و آن قیافه های خنده دار و دوست داشتنی و آن عشقی که به هم نوع خود میورزند و آن بوسه های عاشقانه ای که آدم را هوایی میکند بدجور!

 

این طوطی خوشگل با من دوست شد و راضی شد روی دستم بنشیند و تند تند تخمه بخورد.باور کنید از بس سنگین بود من زیر بار تنه او خم شده بودم....خیلی لذت بخش بود جای همه تان خالی دوستان خوبم!

عکسهای برزیل ۵


 
برزیل(4)
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

٣٠/١٢/٨٧-

ساعت ٨:۴٣ دقیقه صبح به وقت برزیل موقع سال تحویلمونه.تو این هتل ٣ گروه ایرانی حضور داشتند که همه با هم حدود ۴٠ نفر میشدیم.تورلیدرهای هر ٣ گروه با همدیگه تلاش کردند تا همه ما را یک جا جمع کنند و سال تحویل را همه با هم جشن بگیریم.بعد از صرف صبحانه با هماهنگی مدیر هتل همه یک جا جمع شدیم.در کنار سفره هفت سین ایرانی و هنگام تحویل سال را با خواندن دعا و شعری از حافظ و شمردن شمارشهای معکوس ثانیه ها جشن گرفتیم.بعد من به جعبه شیرینی را به خارجیها تعارف کردم و برایشان از عیدمان صحبت کردم تا با جشن ما آشنا شوند.بعضیها با خوشحالی شیرینی برمیداشتند و تبریک میگفتند بعضی ها مشکوک نگاه میکردند وبا سردی تشکر میکردند و رو برمیگرداندند.دقیقا بستگی به ملیتشان داشت.معمولا اروپاییها خیلی سرد رفتار میکنند اما آمریکاییها و آسیاییها بسیار مهربان و خونگرم هستند.

این چمدان هم هنوز پیدا نشده و ما ساعت ١٠ صبح اینجا را به مقصد "ایگواسو" ترک خواهیم کرد.از ما آدرس بعدیمان را خواستند تا در صورت پیدا شدن چمدان به آنجا ارسالش کنند.

سر راهمان به فرودگاه از حاشیه شهر رد میشویم.زاغه نشینی بیداد میکند.مردم فقیری که در خانه های حلبی و تخته پاره زندگی میکنند.متاسفانه این کشور با وجود ثروت سرشارش مردم فقیری دارد .تقریبا ۴٠% مردم در حاشیه زندگی میکنند و این آمار وحشتناکی است که فقر مردم را نشان میدهد.به همان نسبت هم دزدی و ناهنجاری در این مناطق بالا میرود.

*به عکس فولکسهای عزیز هم توجه فرمایید!

در گذشته مهاجرین زیادی به این کشور میامدند.مثلا سوریه ایها برای فرار از جنگ دسته دسته به برزیل آمدند.ابتدا برای کار پدر خانواده به اینجا میامده.دولت برای اسکانشان خانه هایی در حومه شهر میسازد.آنها خانواده هایشان را هم به دنبال خود به اینجا میکشانند.حالا آن مهاجران پولدار شده اند و به جاهای بهتر کوچ کرده اند و اکنون برزیلیهای فقیر در این زاغه ها سکونت دارند.

سوار هواپیما میشویم و به شهر "ایگواسو" میرسیم که حدود یک ساعتی با سائوپائولو فاصله دارد.شهر سرسبزی که انگار فقط جنگل است.فرودگاه کوچکی دارد که تنها همین پرواز در آن صورت میگیرد.به همین دلیل هواپیما و باند آن انگار توی سالن هستند و وقتی ما پیاده میشویم پای هواپیما یک گروه هنرمند برایمان ساز میزنند و میرقصند و خوش آمدگویی میکنند!!!!!

به هتل mecure میرسیم و کمی استراحت میکنیم.عصر با محمد امین برای پیاده روی و کشف شهر راه میفتیم.اینجا جای باصفایی است که ضریب امنیت آن هم بالاتره.خیابانی که ما در آن بودیم با شیب تندی به مرکز شهر میرسید.دوطرف خیابان با درختها و گلها زیبا شده بود و خیابان برزیل که یکی از مراکز خرید اینجا محسوب میشد به موازات خیابان ما قرار داشت.دیگر چاره ای نبود جز اینکه برویم و برای محمدامین یک دست لباس زیر و رو ،کفش و جوراب بخریم.طفلکی این چند روز را با همان لباسها سرکرده بود.

در راه برگشت به هتل به این ماشین مکانیزه! زباله جمع کن برخوردیم که در نوع خود بسیار جالب توجه بود!

آن ٣ گروه ایرانی دوباره همه با هم در همین هتل اقامت داشتیم.شب به افتخار سال نو همه مارا در رستوران روباز هتل در حیاط دعوت کردند و برایمان شام و ساز و آوازی ترتیب دادند و سال نو را همه با هم جشن گرفتیم.خیلی چسبید.جای همگی خالی بود!

 عکسهای برزیل۴

 


 
برزیل(3)
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

٢٩/١٢/٨٧-ادامه گشت سائوپائولو 

اینجای بنای یادبود آمریکای جنوبیه که حالا تبدیل شده به موزه .در سر در آن مجسمه "سیمون بولیوار" قرار دارد که فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی هست و مظهر استقلال طلبی در آمریکای جنوبی به شمار میاید.

هر بخش موزه به یکی از کشورهای آمریکای جنوبی تعلق دارد و در آن صنایع دستی و بخشی از آداب و رسوم آن کشور معرفی شده است..رقص هم جزو جدانشدنی زندگی مردم آمریکای جنوبی است.موسیقی کوبه ای و رقصهای تند آفریقایی و ریتمیک اسپانیایی در هر بخشی از زندگی آنها جریان دارد.

همان طور که قبلا هم گفتم مذهب بخشی از فرهنگ مردم این سرزمینها را تشکیل میدهد.به طوریکه هرجا گام برمیداری تندیسی از مسیح را خواهی یافت.در گردن کمتر برزیلی گردن بندی از صلیب نخواهی دید.

آنچه در فرهنگ آمریکای جنوبی نمود زیادی دارد استفاده از رنگهای تند وتیز است. خصوصا در بافت الیاف پارچه، تضاد رنگها بسیار به چشم میخورد.شنلهای رنگین،کلاه های لبه دار،دامنهای پرچین و شکن،جلیقه های قلاب بافی شده،همه جزیی از نماد پوشاک کهن مردمان آمریکای جنوبیند که امروزه دیگر در شهرها دیده نمیشوند.

مردم آمریکای جنوبی اهل خرافاتند.اهل قصه های جن و دیو و پری و آدمکهای عجیب که تندیسهایشان در ساخت تابلوهای دیواریشان دیده میشود.آثار ادبی آمریکای لاتین و آمریکای جنوبی هم پر است از قصه های سورآل مثالش هم داستانهای "گابریل گارسیا مارکز" وخصوصا "صدسال تنهایی" است.

این هم مجسمه عظیمی از یک کشیش و درآغوش کشیدن محمدامین!

و اما فولکس قورباغه ای-این نوستالوژیک عزیز من.در برزیل به هرطرف رو کنید این ماشینها را خواهید دید.انگار بخش جدا نشدنی زندگی مردمانشان هستند.و این هم من با ماشین مورد علاقه ام در کنار یکی از کافه های خیابانی.

عکسهای برزیل(٣)


 
برزیل(2)
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

٢٩/١٢/٨٧- ادامه گشت در سائوپائولو

برزیل کشور مذهبی است و مردمش هم معمولا برای مذهب احترام قایل هستند تا جاییکه در گوشه و کنار شهر یک دفعه میبینی مجسمه ای از مسیح مصلوب قرار داده شده و یکی داره کنارش شمع روشن میکنه....حالا اینجا میتونه وسط یک میدون شلوغ هم باشه. 

برای ادامه گشت به مرکز شهر یعنی محله praca da se  رفتیم.از نظر امنیت باید بگم اینجا و خصوصا این محله اصلا امن نیست.به طوریکه وقتی مترو شهر ساخته شد کلیه اماکن عمومی و تجاری از اینجا به خارج شهر منتقل شد و هم اکنون بیشتر ساختمانها خالی مانده اند.راستش خود راهنمای محلی هم به ما گفت که وقتی هوا تاریک میشه بهتره تو خیابونا نباشیم وما هم از شما چه پنهان ترسیدیم وحرفشو جدی گرفتیم.  مساله دیگه دیدن ساختمونای دیوار نویسی شده بود که تقریبا تمام شهر رو گرفته بودند.انگار اینجا هنر گرافیتی طرفدارای زیادی داره.مردمش روحیه جنجالی و آشوب طلبانه ای دارند اما آدمای بسیار خون گرم و مهربونی به نظر میرسند.

سپس به دیدن کلیسای جامع شهر به نام کلیسای "داسه" رفتیم.بنایی که ساخت آن در سال ١٩٣٠ شزوع شد و ١٩۴۵ به پایان رسید.معماری اینجا کاملا گوتیکه که پر از جزییات بسیار دقیق میباشد.در این سبک معماری، بنا با پنجره های بلند و ستونهای کار شده ساخته شده که همه به سمت اوج آسمان نشانه رفته اند.جالبه که بگم گوتیک در معنا یعنی "آشغال" اما نمیدونم چرا برای این سبک از معماری این نام انتخاب شده.تا قبل از جنگ جهانی دوم گرته برداریهای معماری از اروپا بود اما بعدها از روی معماری آمریکا الهام گرفته شد.

 

دور تا دور فضای بیرونی کلیسا با مجسمه های حواریون مسیح پر شده است که با سنگهای خاکستری رنگ ساخته شده و در هماهنگی رنگی خاصی با خود کلیسا هستند.کفترهای خاکستری هم به این مجموعه تصویر اضافه میشوند.حالا به این پرنده کوچک نگاه کنید که از بین این همه جا ،یک راست رفته و روی انگشت دست مجسمه نشسته است!

در گذشته این بنا خراب شده بود و هزینه لازم برای تعمیر آن وجود نداشت.دولت در یک همیاری جمعی، از مردم و بانکها پول جمع کرد و کلیسا را دوباره بازسازی کرد.

در کلیسا نقش عدد ٣ یا همان پدر-پسر و روح القدس نمود زیادی دارد.ایوان و پنجره هاهریک به سه قسمت تقسیم میشوند.تصاویر انجیل نیز بر روی پنجره ها نقاشی شده است که نور را بر روی محراب بازتاب میدهند.محراب کلیسا هم برخلاف مسجد محدبی شکل است.

از این منظره خوشم آمد.همین! انگار نگاه محمد امین به شعله این شمع دوخته شده است.

کلیسا را هیچ گاه هم سطح زمین نمیسازند بلکه چند پله بالاتر از زمین، بنا را قرار میدهند.همچنین هیچ وقت در بنبست ساخته نمیشود بلکه در فضاهایی قرار دارد که بنا از سه طرف بتواند در خروجی داشته باشد.این یکی از خروجیهای کلیسا است که درب آن و صلیب رویش در تقابل با نور بیرون منظره شگرفی را ایجاد کرده اند.انگار قرار است یک معجره نورانی از در وارد شود.نگاه کنید!

بعد از دیدن کلیسا به دیدن خانه صورتی رفتیم.جاییکه مقر پادشاهان پرتغالی بوده است.درسال١۵٠٠ میلادی و به دنبال تصرف اینجا توسط پرتغالیها، شاه در این مکان سکونت میگیرد.پس از مدتی شاه عزم برگشت به کشور پرتغال را میکتد اما پسرش راضی به بازگشت نمیشود.چون "همیشه پای یک زن در میان است".بله شاهزاده عاشق زنی در این سرزمین میشود که حاضر به ترک وطنش نیست.شاه ارتش را برای برگرداندن پسرش به اینجا میفرستد.شاهزاده ارتش را با خود همراه میکند و به همراه معشوقه اش در همین محل بر علیه شاه پرتغال یا همان پدرش شورش میکند.اعلام استقلال میکنند و کشور برزیل از همینجا ایجاد میگردد.

 

اینها پلیسهای برزیلی هستند با اسبهایشان!!!!همه جا سروکله پلیس دیده میشود.به خاطر امنیت پایین.در واقع اینجا شهر بهم ریخته ای پر از اراذل و اوباش است پس یادتان باشد هوس نکنید تک و تنها در خیابانهایش پرسه بزنید.راستی ترافیک و نوع رانندگیشان هم عین ماست.اصلا راستش را بخواهید یک جورهایی از نوع بینظمی و هرت و پرتی انگار خود ما هستند.آدم احساس غربت نمیکند!!!!!!

 بازارهای محلی در سطح شهر پراکنده اند و دست فروشها به صورت غیر قانونی روی زمین بساط پهن کرده اند و از دست پلیس مدام در تعقیب و گریزند.راستی بد نیست از واحد پولشان بگویم که "رئال" نام دارد و معادل ۵٨٠ تومان ماست.حتما متوجه شدید که رئال شبیه ریال است.بله در واقع واحد پول ما از واحد پول آنها گرفته شده است.رمانی که پرتغالیها جزیره هرمز ایران را به تصرف خود درآوردند این واحد پول را در ایران رواج دادند. عکسهای برزیل(2)


 
برزیل(1)
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به برزیل

سائوپائولو-اسفند ٨٧

نیمه شب ٢٧ اسفند بود که با پرواز امارات به سوی دبی رفتیم و ساعت ١٠ به وقت دبی یکی از بلندترین مسیرهای هوایی را شروع کردیم.برزیل! این اولین بار بود که در یک پرواز ١۵ ساعته با هواپیما بودم و تجربه بسیار خسته کننده ای برایم محسوب شد.البته نباید کتمان کرد که پذیرایی هوایی عالی و بدون نقص بود و میتوانست در کم کردن خستگی سفر بسیار مفید واقع شود.بدترین چیز قاطی شدن زمانها بود.چون برزیل حدود ٧:٣٠ ساعت عقب تر از مااست.بدین ترتیب هرچه جلوتر میرفتیم خبری از شب نمیشد و این موضوع ساعت بیولوژیک بدن را کاملا به هم میریخت.خلاصه به وقت محلی حدود ٧ شب به شهر سائوپائولو رسیدیم و با خستگی تمام فهمیدیم که چمدان محمد امین گم شده !!!! و این شروع ماجرا بود.متاسفانه تمام وسایل ما همیشه در دو چمدان جدا بسته بندی میشه و همین یکی از ناشی گری های ما بود.چون با گم شدن چمدان محمد امین عملا او هیچ وسیله ای نداشت و این برای یک سفر ٢ هفته ای یعنی یک فاجعه.بعد از پر کردن فرمهای لازم هواپیمایی امارات و قول گرفتن از مسوولین مبنی بر پیدا شدن چمدان در روز بعد با خستگی به سوی هتل "بوربن" رفتیم و شب مثل جنازه بیهوش و بیهواس روی تخت هایمان خوابیدیم.

بنای یادبود دموکراسی در برزیل

٢٨/12/87 -سائوپائولو اولین گشت نیمروزی.

بعد از خوردن صبحانه سوار اتوبوس شدیم و با ١۶ مسافر دیگر سفرمان آغاز شد. سائوپائولو شهری سرسبز و خوش آب و هواست و ما هم سفرمان در شروع فصل خنک بود.چون برزیل در نیمکره جنوبی واقع شده از نظر فصلی متضاد ما هستند.یعنی وقتی ما در شروع بهار هستیم آنها در شروع پاییز به سر میبرند.بنابراین هوا رو به خنکی رفته ولی سرسبزی درختان هنوز باقیست.

پایتخت برزیل شهر برزیلیا است که شهری صنعتی محسوب شده و عموما محل گردش توریستها نیست.کشور برزیل مرکز اقتصادی آمریکای جنوبی است و سائوپائولو بزرگترین بندر آن محسوب میشود و جمعیتی حدود ١٨٠٠٠٠٠٠ نفر دارد که از نظر اقتصادی و تجاری رقیب شهر ریو محسوب میگردد.

مجسمه یادبود آزاد سازی بزریل

اول از همه در کنار یک بنای یادبود ایستادیم تا به یادگار عکسی بگیریم وشرح کوچکی هم بر تاریخ برزیل داشته باشیم.برزیل کشوری کاملا بومی بود که سرخ پوستها در آن سکونت داشتند.در سال ١۵٠٠ میلادی پرتغالیها از طریق دریا اینجا را کشف و ضمیمه امپراطوری خود ساختند.تا سال ١٨٢٢ این کشور مستعمره پرتغال بود تا سرانجام با مبارزات مردمی و توسط شخصی به نام "گابرائو" آزاد و کشوری مستقل شد که این بنا به یادبود همان استقلال ساخته شده است.

نمای نزدیک مجسمه

یکی از نکات جالب شهر اختلاط نژادهای مختلف است.در گوشه و کنار افرادی با رنگهای مختلف پوست از نژادهای گوناگون دیده میشوند.از ازمنی تا سوریه ای و اروپایی و لبنانی و ژاپنی و سیاه پوستان آفریقا و سرخ پوستان آمریکا همه در کنار همند.به همین دلیل سخت است که یک توریست را از یک بومی تشخیص دهیم.

فضای سبز در تمام شهر پراکنده است و انگار در هر گوشه و کنار پارکی وجود دارد باانواع گلها و درختان استوایی که تاکنون چشم من به آنها نخورده بود و همگی برایم تازگی داشت.گل چیزی است که در برزیل زیر دست و پا ریخته است از هر رنگ و نژادی که بگویید حتی ارکیده گران اینجا سر هر کوچه و برزنی دیده میشود و همین چهره شهر را رنگین و خرم کرده است.

به سراغ بزرگترین پارک شهر رفتیم و ساعتی در آن پیاده روی کردیم.اینجا انگار همه مردم ورزشکارند.به هر طرف رو میکنی کسانی را میبینی که در لباس ورزش میدوند-راه میروند-دوچرخه سواری میکنند و با حتی لخت روی چمنهای پارک دراز کشیده اند و حمام آفتاب میگیرند.اینجا شهر شادی است.با من همراه باشید تا برزیل رویایی را بگردیم.

عکسهای برزیل(١)


 
کارون
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 از اونجاییکه ما استعداد شگرفی داریم تا در ایکی ثانیه حال و هوامونو عوض کنیم وقتی با دماغ آویزون و چشمای اشکی و قلب گرفته از موزه خرمشهر بیرون اومدیم رفتیم سراغ کارون همیشه زنده ایران....

 ها! ولک بزن دست قشنگه رو.....حالا--- لب کارون....چه گلبارون....

جونم براتون بگه دوباره شدیم همونایی که بودیم.پر سروصدا و شلوغ زدیم به قلب کارون.دو تا قایق گرفتیم و رفتیم تو سیاهی شب قایق سواری.نسیم خنک جنوب که رو پوستمون نشست حالمونو جا آورد.

 اگه بدونید رقص نور ده ها چراغ روی آبهای زیبای کارون چه منظره قشنگی ایجاد میکنه.آدم دلش میخواد زمان وایسه و ساعتها هی نگاه کنه و هی نگاه کنه و هز کنه. مخصوصا کشتی های لنگر گرفته ای که در کناره رود انگار تنی به استراحت داده باشند و به خواب عمیقی فرو رفتند یه حس مرموز ماجراجویانه تو تنت میریزه.

این حس ماجراجویی نمیدونم چرا یهو تو تن قایق ران جوان ما هم رخنه کرد و اونو سر شوق آورده بود.شاید واسه کف زدن و سوت زدنای ما بود که لابلای جیغ ودادمون هی میگفتیم:دخترای آبادانی......چه !!!!!

خلاصه قایق ران قصه ما یهویی ویرش گرفت و شروع کرد مارپیچ رفتن لابلای کشتیهای گنده و جونم واستون بگه که قایق در یک عملیات انتحاری نزدیک بود چپه شه.عکس بالا شاهکارهنری من دقیقا تو همون لحظه است که داشتم شاتر رو میزدم و بعد کله پا شدم وسط قایق و خدایی بود که دوربین نازنینم تو آب نیفتاد.عوضش بین زمین و هوا این عکس رو گرفتم.

بعدش گشنه و تشنه راه افتادیم سمت آبادان.شنیده بودیم یه بازار "ته لنجی" تو آبادان هست که جای شلوغ پلوغ و دیدنی هست.از اونجاییکه شب جمعه هم بود مردم بیشتری تو بازار بودن و کلا فضای شادی داشت.ما هم که حسابی گشنه شده بودیم دربدر یک فلافل فروشی بودیم.خلاصه این ور و اون ور پرسیدیم و فهمیدیم تو همین بازار یک فلافل فروشی توپ!!! هست به اسم....وقتی رسیدیم اونجا دیگه نفهمیدیم چی شد به خود که اومدیم دیدیم یه تنه هرکدوممون چند تا ساندویج زدیم تو رگ.والا آبادانیها کم آورده بودن جلوی ما و با چشمای گرد صحنه حمله ما به فلافلها و سمبوسه ها رو نگاه میکردند.واقعا چسبید یکی از بهترین غذاهای عمرم بود شام اون شب.

بعد گفتیم تا اینجا اومدیم حیفه سری به بازار ماهی فروشای آبادان نزنیم.جای بسیار جالبیه.یه بازار نسبتا بزرگ که انواع ماهیهای جنوب با شکل و شمایلای عجیب و غریب توش دیده میشه.میگو بود به چه گندگی.عمرا ما پایتخت نشینای فست فود خور از این چیزا گیرمون بیاد.بعد تصمیم گرفتیم ماهی شیر بگیریم و شبانه پاکش کنیم و مزه دارش کنیم.بذاریم تو جا یخی یخچال تا صبح تو راه برگشت به تهران بزنیم به سیخ و ماهی کبابی رو آتیش زغال بخوریم.

همین کار رو هم کردیم.آی چسبید.آی چسبید...

این سفر هم به پایان رسید.و ما دوباره سر از خونه زندگیمون درآوردیم.

عکسهای کارون


 
بازنویسی خرمشهر-موزه جنگ
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

خواهش میکنم یک بار دیگر وقت بگذارید و تا آخر این نوشته را بخوانید

روزی که این پست رو اینجا گذاشتم فکر میکردم تنها با گذاشتن عکسها میتونم حس و حالم و حرفام رو بزنم.اما وقتی از سفر برگشتم و کامنتها رو خوندم احساس کردم شاید بهتر باشه بنویسم.اونچه بر ما گذشت اونچه دیدیم اونچه حس کردیم و اونچه دلمون رو بد لرزوند.با من همراه بشید تا با هم در موزه جنگ خرمشهر گام برداریم.

از این موزه زیاد شنیده بودم.وقتی در بخش آخرین سفر پا گذاشتیم به خرمشهر هدفمان دیدن اینجا بود.نزدیکهای غروب بود که به اینجا رسیدیم.موزه تقریبا خالی از بازدید کننده بود و این برای ما حسن بزرگی بود تا درآرامش و دقت به دوروبرمون نگاه کنیم.

ساختمان موزه یکی از همان ساختمانهای موشک خورده و ویران زمان جنگ است که بخش داخلی آن را بازسازی کرده اند و به موزه اختصاص داده اند.اما بخشهایی از نمای ساختمان و پنجره ها را همان طور کج و شکسته و گلوله خورده باقی گذاشته اند برای من و تویی که در آن زمان خون و آتش یا کودک بودیم و یا اصلا نبودیم تا ببینیم و گوشه ای از درد مردم این دیار را درک کنیم.(آیا درک میکنیم یا جنگ و سرباز را به سخره میگیریم؟)

وارد موزه که میشوم همان سرود قدیمی خرمشهر پخش میشود." ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته ...خون پاک تو پرثمر گشته"...شعری که به یاد تمام شجاعتها و مردانگیهای "محمد جهان آرا " فرمانده شهید دفاع از خرمشهر گفته شد.پا که به درون میگذارم اشک امانم نمیدهد.نفس به سختی بالا میاید دور تا دورم را تار میبینم.انگار لابلای دود آتش دشمن گیر افتاده ام.روی دیوار تندیس مردمان شهر دیده میشود.به یاد تمام از جان گذشتنی که این مردم ساده دل مردانه انجام دادند.تندیس زن و مرد و کودک که پابه پای هم زجر کشیدند وآواره شدند و در مقابل چشمان بیگناهشان عزیزان پرپرشان را به نظاره نشستند.اشک امانم نمیدهد...

در بخشی از موزه ویرانیهای جنگ را شبیه سازی کرده اند با همان اسباب و وسایل واقعی مردم که از زیر آوار بیرون کشیده اند.همه چیز انقدر طبیعی ساخته شده که تو را با خود میکشاند به ده ۶٠ و ظلمی که بر این مردم ستمدیده رفت و اجساد بیگناهانی که دسته دسته در گورهای بی نام و نشان دفن شدند.آنهایی که رفتند و هیچ وقت پیدا نشدند انگار از روز اول وجود نداشتند و هیچ کس نپرسید آنها که بودند از کجا آمده بودند و به کجا شتابان رفتند! 

انقدر عکس شهید میبینی که نمیدانی بر کدامشان دل بسوزانی و بگریی.انقدر جوان پرپر میبینی که نمیدانی چه بگویی و که را نفرین کنی.لباسهایشان-تسبیحشان-عکسهایشان-سجاده هایشان-نامه هایشان-کارتهای شناساییشان-پلاکهای گردنشان همه و همه اینجا است و خودشان که خدا میداند کجا هستند...قسمی از دیوار با عکس صدها شهید پر شده.قدم میزنم و جلو میروم ناگهان در روبرو عکس خودم را لابلای عکس شهیدان در تکه آینه ای میبینم که لابلای عکس آنها به دیوار آویخته است.انگار کسی تکانم میدهد....به خود فرو میروم!!!!!

اینجا حتی آخرین اسلحه هایی که در دست گرفته اند هم دیده میشود.کلاه خودهای سوراخ سوراخی که هنوز دلمه خون خشک شده روی آنهاست.وخاک که همه جا را گرفته و از جمله چشمهای ما امروزیها را....یادمان رفته است این کلاه ها روی سر چه کسانی بود و چرا سوراخ شد.یادمان رفته که اگر امروز زنده هستیم و نفس میکشیم چه کسانی به جای ما روی مین رفته اند و مرده اند و ناپدید شده اند.خاک روی قلبهایمان نشسته است.

مسجد جامع شهر بود و گنبدهایش با کاشیهای آبی فیروزه ای روی تن خاکی دیوارها.وقتی بمب روی گنبد فرود آمد خانه خدا فرو ریخت حالا از آن مسجد زیبای ساده پوش تنها تکه شکسته های کاشی باقی مانده که به یادگار روی تن خاکی دیوار مصلوب مانده اند.

وقتی عراقیها اینجا را گرفتند و مردم را قتل عام کردند شکی نداشتند که ماندگارند.برای خرمشهر نام جدید برگزیدند و دیوارها را با یادگاریهایشان پر کردند.اما غافل بودند که جوانهای ما هنوز نفس میکشند.حالا آن دیوارها با همان دست نوشته های عربی بر دیوارهای موزه نشسته است.

جنگ که تمام شد سنگرها هنوز بودند با گونیهای خاکی و پرچمهای الله اکبر و یا زهرا... اما بچه ها دیگر نبودند.پس به یاد همه آن بچه ها سنگرها را به اینجا منتقل کردند تا امروز من و تویی که در جنگ کودک بودیم و یا اصلا نبودیم بیاییم.وضو بگیریم و دو رکعت نماز عشق اینجا روی همین خاک روی خرمشهر دل گرفته روی تکه زمین سرزمین مقدسمان به یاد همه آن عشقها بخوانیم و شاید با قطره اشکی روی کویری این سنگرها بباریم.

اینجا هنوز پوتینهای خاک گرفته آن بچه ها وجود دارد.پاهایی که روی مین جا ماند و دلهایی که به عشق شهر در خاک رفت.فانوس ها به سقف آویزان است و ما دل گرفته کفشها را به پاس حرمت آن پاهای روی مین رفته در میاوریم و چهارزانو مینشینیم و سکوت میکنیم.قمقمه های لبهای تشنه شان اینجاست و لبهایشان شاید حالا دارد با خدا گپ میزند.دلم گرفته است خداااااااااااااااا

بیرون که میاییم هیچ کداممان هیچ چیز نمیگوییم.فقط میندیشیم.بعد چشممان میفتند به تابلویی که در ورودی شهر نصب بوده است و حالا به اینجت منتقل شده است . حالا زنگ زده و گلوله خورده است.به نوشته روی آن دقت میکنیم.نوشته جمعیت شهر ٣۶ ملیون نفر!!!!!

آن زمان جمعیت ایران ٣۶ ملیون نفر بود.یعنی همه مردم ایران با هم جنگیدند تا این شهر را آزاد کردند.همه آن ٣۶ ملیون نفر....

 عکسهای موزه جنگ


 
ساعتها
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

همیشه سالهاست که بین ماست

همیشه ساعتهاست

همیشه عشق

همیشه ساعتها

 

من خودم رو بی اغراق یک کتاب خون نیمه حرفه ای میدونم.حالا اسم این رو هرچی میخواید بذارید .من یک کرم کتابم.اول دبستان بودم که مادرم کتاب "اولیور تویست"!! رو برام خرید تا بخونم.خوندم با چه جون کندنی و چیزی نفهمیدم.بعد رفتم سراغ کتاب "تیستو سبز انگشتی" که یک رمان کودکانه بود و انقدر خوندمش تا جمله جمله اش رو از حفظ شدم و در کنارش "فلفلی و آنتون" که عشق کودکیم شد.

اولین رمان جدی عمرم "جین ایر" بود که تو 9 سالگی خوندم و تا تابستون سال بعد 10 بار اونو از سر نو دوباره خونی کردم.

 

 

اینا رو گفتم تا وقتی میخوام بگم تاحالا کتابی از "ویرجیانا وولف" نخوندم بدونید که شرمندم.البته راستش من از اون دسته خواننده ها نیستم که وقتی تب یک نویسنده تو جون ایرانیها میفته برم سراغش.مثلا باید بگم که از "پایولو  کوییلو" هیچ خوشم نمیاد و به زور رمان "کیمیاگر" رو تا ته دنبال کردم.میدونم که الان حرص بعضیهاتونو درآوردم. همیشه حسی که به "وولف" داشتم جالب نبود.آدم نخونده یک نویسنده رو قضاوت کنه کار احمقانه ای هست و من اعتراف میکنم که پارسال تو نمایشگاه کتاب کتاب "اطاق آبی" اونو خریدم و هنوز نخوندم.

 

دیشب بعد از 2 هفته رفتم سراغ دیدن یه فیلم خوب که برنده جایزه هایی در اسکار 2003 شده.فیلم "ساعتها" با بازی دیوانه کننده "نیکول کیدمن" که اتفاقا برنده بهترین بازیگر زن برای بازی در همین فیلم شد.

این فیلم براساس کتابی به همین نام ساخته شده که گوشه ای از زندگی "ویرجیانا وولف" نویسنده مشهور انگلیسی را نشان میدهد.او که از بیماری "شیزوفرنی" رنج میبرده دست آخر دست به خودکشی میزند.داستان فیلم ارتباط سه زن در سه مقطع زمانی را نشان میدهد:1-بخش آخرین زندگی وولف که در حال نگارش رمان "خانم دالووی" بوده.2-سی سال بعد و زنی که در حال خواندن رمان خانم دالوی به درون کتاب کشیده میشه و 3- سی سال بعدترش که پسر همین خانم یک نویسنده موفق در حال احتضار میباشد.

 

وابستگی این سه بخش به یکدیگر و درهم گره خوردن قصه ها با یکدیگر جذابیت خاصی به فیلم میبخشد.در کنار موضوع جالب آن بازی چشم گیر کیدمن قابل ستایش است که در نقش وولف و در گریمی بینظیر بسیار به شخصیت نویسنده نزدیک شده است.

 

حالا اینها را گفتم تا بگویم اول اینکه فیلم را پیدا کنید و ببینید و دوما اینکه به من بهترین اثر ویرجیانا وولف رو معرفی کنید تا شروع کنم به خوندنش.این بار قول شرف میدم!


 
سلام سلام
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام

من از سفر ٢ هفته ای برگشتم با انرژی زیاد و غبراق....منتظر من با سفرنامه جدیدم باشید

در ضمن ممنون از همه اوناییکه این مدت به من سر زده بودند.وقت نشد تک تک پاسخگو باشم کل اجمعین یه تشکر بالابلند نثار همتون


 
خرمشهر-موزه جنگ
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان