شیراز(9)
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢۵/١١/٨٨-شیراز-حمام وکیل-مسجد وکیل-بازار وکیل

303

راه میفتیم و ادامه پیاده روی را این بار به سمت مجموعه وکیل ادامه میدهیم .وکیل الرعایایی که نخواست خود را شاه بنامد و وزیر.خود را وکیل مردم نامید و خدمتگزار آنها. نه بازی سیاسی از خود درآورد و نه ادا و اصول مهرورزی.آمد تا کار انجام دهد و کار انجام داد برای شیراز آن زمان.تا شیراز این زمان نگین شهرهای ما شود. 

  305

حمام وکیل که امروز به موزه فرشها و گلیمهای قدیمی ایرانی تبدیل شده است در قدیم حمامی بود که کریم خان زند ساخت برای مردمان شهرش.جایی که  از لحاظ معماری تا به امروز هنوز یکی از بناهای جالب شهر به حساب میاید.داخلش که میشوی نسیم خنک و خیسی مورمورت میکند انگار هنوز بعد از قرنها آبی افسانه ای در سردابه هایش جریان دارد.نکته جالب در معماریش این است که ورودی آن کوچک و سردابهایش تودرتو است تا از خروج هوای گرم و ورود هوای سرد جلوگیری کند.در زیر زمین هم دالانهای تودرتویی وجود دارد تا کف حمام را زودتر گرم کند.نقش و نگارهای دیوارهایش هم که در جای خودش گفتنیها دارد زیاد....

310

اصلا این نقش و نگارهای مینیاتوری و ظریف دیوارهای شیراز ما را میکشد از زیبایی. این هم از مسجد وکیلش که چشم را به بازی میگیرد در تلاقی نگاه و رنگ و ظرافت.اصلا تو بگو کدام دست هنرمندی بوده که اینگونه با صبر و حوصله نوک قلم موی هنر را در رنگ فرو میبرده و چنین با حوصله قلم را به رقص وامیداشته و رنگها را به سودایی...

314

قدیمیها چه ارزشی میگذاشتند بر زیبایی و امروزیها چه بی حوصله از کنار هرچه زیبایی است میگذرند....دیواری نیست که در مسجد وکیل از میناکاری های ظریف پر نشده باشد.انگار هزاران انگشت با هم به نقش و نگارگری پرداخته اند باورش سخت است اینهمه سختی کشیدن برای نقاشی یک دیوار.چرا امروز در بناهایمان به اینگونه از زیباییها دیگر نمیپردازیم؟؟؟شاید دیگر نه وقتی داریم و نه حوصله و یا ساده بگویم دیگر سلیقه نداریم اصلا!

316

داخل مسجد بسیار زیباست و به ناگاه چهره ای متفاوت از بیرونش به خود میگیرد. بیرونی رنگین و درونی خاکی همین تضاد شگفت زده ات میکند.تو بگو زمین با آسمان پیوند یافته است و یا دین با دنیا!

درون صحن مسجد ۴٨ ستون شیاردار بدون تذهیب کاری دیده میشود که در کنار منبر مرمر و زیبای آن صحنی ساده و صمیمی ایجاد میکند.

308

دیگر نوبت- نوبت ازدحام و شلوغی است.نوبت بازار رسیده است و مکان زندگی و زنده بودن.همیشه بازارهای هر شهر برای من تجربه جدیدی محسوب میشوند.آدمها با لحجه ها و لباسهای مختلف میایند و میروند و شاتهای زیبای عکاسی میافرینند.حالا فکر کن بین همه بازارها بیایی وسط بازار شیراز و هی سروصدا بشنوی و آدمهای شاد ببینی و در رنگها غرق شوی و چک وچونه زدن زنها را بشنوی با دکان دارها سر چندرغازی -و بعد برای رسیدن به سرای مشیر هی له شوی و تنه بخوری و هیچ چیز نبینی جز سرآدمهای کناریت و یک دفعه زندگی شیرین بشود و برسی به سرای مشیر.

324

سرای مشیر بخشی از بازار شیراز است که در قدیم تجار معتبر دکان دارهایش بودند و در حجره های ریز و درشتش تجارت میکردند.حیاط وسط سرا یک حوض هشت گوش قرار دارد که سایه های بهارنارنجهای دورو برش روی آب آن افتاده اند و سایه ساری هم برای نشستن تو ساخته اند.بعد دورتادور حوض حجره های کوچک و بزرگ میبینی در دوطبقه که عموما اجناس عتیقه و قدیمی زیبایی میفروشند.میتوانی اگر حوصله داشته باشی بروی و بگردی و لابلای کاسه کوزه های شکسته-ساعتهای زنگ زده-گردنبندهای مرجان و عقیق-سماورهای ورشوی عهد مادربزرگها -منقل و قپه های ناصرالدین شاهی -یکدفعه یک قباله ازدواج هم پیدا کنی که ماجرای عقد خان بالاخانی است با دختر چنان السلطنه!!! بعد دیگر بشینی و هی کاغذپاره های کاهی را ورق بزنی و جوهر رنگ پریده شان را به دقت نگاه کنی و در قصه آدمهای رفته شان سیر....

آخ که چه حالی دارد گشت و گذار در گذشته های دور!


 
چهارشنبه سوری
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

پسر همسایه کودکی هایم

چادر به سر میکنم

با قاشقشکی چوبی

دلم را برایت مینوازم

مشت مشت کشمش میدهی مرا

مشت مشت عشق میدهم تو را

زیر چادر گلدار مادربزرگ

غش غش خنده مان که بالا میرود

چادر از سرم میکشی

ریز میخندم

پسر همسایه کودکی هایم

تند میدوم تا کاسه آش رشته را به هوای دیدنت بیاورم

در باز میکنی

یک مشت سکه میریزی کف دستم و گلی  در سینی هزارنقش مادربرگ

میخندم پسر همسایه کودکیهایم

میگویی:بته آتش بزنیم؟

میگویم :بزنیم

کرشمه دختری هشت ساله هم دیدنی است ها...

در دستهایت ستاره درخشانی میدرخشد/

زیر پایم ترقه در میکنی

میخندی و میخندم

یک خیز بلند برمیداریم

و یک دو سه

من این سوی آتش هستم و تو آن سوی آتش

بهار از راه میرسد...

دختر هشت ساله و پسر ده ساله را باد میبرد

حالا یک زن سی ساله نشسته است که  دارد برای مهمانهایش آش رشته میپزد

و هفت سین میچیند

حال مردی سی و دو ساله خسته از سر کار میرسد تا دست زنی عاشق برایش چای بریزد

یک خیز بلند برداشته ایم من و تو

من این سوی آب هستم

تو آن سوی آب....

اما هرجا که هستی

چهارشنبه سوریت مبارک

پسر همسایه کودکی هایم....

 


 
عکس
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک قاب عکس خالی

سه جای پای برفی

کلیک!

شات آخر سال...


 
کابوس بهاری
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

176

زمستان امسال

کابوس بهار را میدید

درخواب

و حواسش نبود

که در بیداری گل داد

 

زمستان امسال عمرش کوتاه بود

دیروز سر زا رفت

 


 
شیراز(8)
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢۴/١١/٨٨-شیراز-

274

صبح بعد از خوردن صبحانه پیاده راه افتادیم تا از مجموعه کریمخانی که در مرکز شهر و نزدیک محل اقامتمان قرار داشتند دیدن کنیم.پس از ١٠ دقیقه راه رفتن رسیدیم به ارگ کریمخانی که نبش خیابان قرار دارد و مجموعه عمارت وسیعی است که به دستور کریمخان زنددر سال ١١٨٠ ساخته شد تا هم کاربرد نظامی و هم کاربرد مسکونی برای او داشته باشد.کریمخان در آن زمان از بهترین معماران و تراشکاران سنگ دعوت کرد تا در ساخت این مجموعه کمک کنند و به راستی که ارگی باشکوه ساخته شد که هنوز نشان قدرت پادشاه زمانش را دارد.دیوارهایی ستبر و بلند که نفوذ دشمن را به داخل غیر ممکن میساختند.

275

این عمارت از بیرون نظامی و از درون مسکونی است.دیوارها بلند و مانند حصار قلعه ساخته شده اند.لابلای آجرها سوراخهایی برای قرار گرفتن اسلحه تعبیه شده است.دیواره ها تا جایی صاف بالا رفته اند اما در گوشه ها شکل مخروط به خود گرفته اند.در یکی از اضلاع قلعه به نظر میرسد پایه دیوار در حال تخریب است چون مخروط بالای آن مثل برج پیزا!! کج شده و هیچ داربستی هم برای نگهداری آن دیده نمیشود.

سر در ورودی ارگ نقاشی جنگ رستم با دیو سپید مازندران کشیده شده است که با رنگ و لعابی دلنشین روی کاشیهایی هفت رنگ  تابلویی رنگین ایجاد کرده اند.

279

از بیرون بنا به شکل استحکامات نظامی دیده میشود اما وقتی پای به درون آن میگذاریم چهره عمارت عوض میشود و اوج لطافت معماری ایرانی هویدا.باورش سخت است که آنچه از بیرون شبیه زندانهای قدیمی و مخوف به نظر میرسید از درون دارای روحی چنین لطیف باشد.

عمارت دارای باغی ایرانی است با حوض و فواره هایش که سرچشمه آن همان آب رکناباد معروف میباشد.سروهای شیرازی بر روی آب سرخم کرده اند و به عکس خود در زلالی آسمانی مینگرند.پرندگان لابلای شاخ و برگ میخوانند و عمارت در انتهای باغ با اشارتی تو را به درون میخواند.

291

شالوده و دیوارهای ارگ از سنگ ساخته شده اند و برای ساختن بقیه بنا از خشت پخته استفاده شده است. تزیینات داخلی، شامل قاب ها، ازاره هایی از سنگ مرمر یزد و تبریز و آیینه های بزرگی از روسیه، ترکیه عثمانی و اروپاست. نقاشی قسمت های بالا و سقف اتاق ها با آب طلا و لاجورد و رنگ های گیاهی و معدنی رنگ آمیزی شده اند. نقش های اطاق ها اغلب گل و گیاه و به شکل ترنج و اسلیمی است. ارگ از نوع بناهای سه ایوانه است که ضلع ورودی آن به بخش خدماتی اختصاص دارد.

293

من همیشه عاشق این ارسیهای رنگین خانه های قدیم ایرانی هستم.پنجره هایی که وقتی نور به آنها میتابید هزار رنگ پرتو فشانی میکردند.اطاق را فرشی از پرتوهای رنگین آفتاب پرمیکرد و انگار صدها چراغ رنگین در اطاق روشن شده است.نگاهی به سایه های انوار روی سنگ فرش کف اطاق بیندازید.واقعا زیباست.

شاید باورش سخت باشد اما زمان رضاشاه و به دستور او این ارگ زیبا به زندان زنان تبدیل شده بود!!!

بعد از دیدن ارگ دوباره پیاده راه افتادیم این بار به سمت موزه پارس شیراز.

301

به دستور کریمخان در" باغ نظر" عمارتی هشت ضلعی ساخته شد که بعد ها به کلاه فرنگی معروف گشت.شاید این سوال برایتان پیش آمده باشد که چرا به بعضی عمارتها  کلاه فرنگی میگویند.پاسخش در شکل بناست .درواقع بام شیروانی این نوع ساختمانها شکل کلاه های قدیمی اروپایی را دارد و بهمین دلیل به آنها کلاه فرنگی میگویند...

این عمارت در زمان کریمخان برای پذیرایی از سفرا و مهمانان خارجی استفاده میشد. شکل بیرونی که هشت ضلعی است با کاشیکاریهای گل مرغی و رنگ و لعابهای روغنی زینت یافته که داستان به تخت نشستن حضرت سلیمان را بیان میکنند.

اما قصه این عمارت چیز دیگری است.کریمخان وصیت کرده بود که پس از مرگش او را در اینجا دفن کنند.وقتی فوت کرد بین سران خاندانش بر سر جانشینی او اختلاف افتاد.جنگ و جدال به حدی بالا گرفت که ٣ روز جنازه بر روی زمین مانده بود و کسی به یاد موسس سلسله نبود تا پس از این ٣ روز بالاخره یادشان آمد که او را دفن کنند.

بعدها آقا محمدخان که کینه ای عجیب از کریمخان داشت استخوانهایش را از قبر بیرون کشید و در کاخ گلستان و جایی به نام "خلوت کریمخانی" دفن کرد تا هرروز بر روی قبر او راه برود و قدرت خود را به او!!!!!! نشان دهد.در زمان رضاشاه و به دستور او دوباره استخوانها را به اینجا منتقل کرده و قبری در خور او برایش ساختند...

بعدها اینجا موزه پارس شد و نفیس ترین اشیای دور و اطراف به اینجا منتقل گشت. اشیایی چون قرآنهای نفیس خطی منسوب به امام علی و عثمان که روی آن چند قطره از خون عثمان موقع کشته شدن چکیده است-شمشیر و تصویر کریمخان زند-نقاشیها -قباله های ازدواج-برگه های طلسم و جادو - خوشنویسیهای بسار نفیس-ظروف و سکه های قدیمی و همان قرآن معروف ٧ من که بالای دروازه قرآن نگهداری میشده است.


 
شیراز(7)
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢۴/١١/٨٨-شیراز

241

دم غروب بود که رسیدیم به سعدیه در خیابان بوستان و نزدیک باغ دلگشا.جای سوزن انداختن نبود از شلوغی.برای اینکه بتوانیم جای پارکی پیدا کنیم مجبور شدیم کوچه پس کوچه های دورتری ماشین را گذاشته و تا مقبره سعدی پیاده راه برویم.آنچه برایم خیلی جالب بود وجود صدها کبوتری بود که در آسمان اطراف سعدیه در پرواز بودند.هر طرف را که نگاه میکردی دسته ای از کفترهای سفید با هم در حال دورزدن بالای بام خانه ها بودند.انگار آنجا محله کفتربازهای شیرازی بود.یاد حال و هوای فیلمهای قدیم فارسی افتاده بودم و قیصر و بهروز وثوقی و طوقی.....

243

قبر سعدی در همانجایی قرار دارد که زمانی خانه و خانقاه او محسوب میشده . بنای این مقبره بارها تحت گزند روزگار ویران شد تا سرانجام سال ١٣٣١ مقبره فعلی که ترکیبی از معماری قدیم وجدید است بر روی قبر سعدی ساخته شد.این مقبره به صورت یک بنای هشت ضلعی است که با کاشیکاریهای آبی و نقوش زیبا زینت یافته است.

249

سعدی عمری طولانی کرد چیزی قریب به ١٠٠ سال و سی و خورده ای از آن را هم در سفر و گشت و گذار گذراند و دوباره به شیراز برگشت.بعد به سراغ عرفان و سیر و سلوکی عارفانه - ساعرانه رفت و عمری را در این راه سپری کرد.در همین ایام گلستان و بوستان را تنها طی چند ماه نوشت!!! که هردو در نوع خود شاهکارهای کم نظیری در ادبیات ما محسوب میشوند.البته بیشتر اشعار پند و اندرزگونه او بود که به ما از طریق کتابهای درسی میرسید و شاید به همین دلیل هم خیلی با آثار او حالی نکرده ایم و  خاطره شیرینی از آنها نداریم.حکایت است که سعدی زندگی زناشویی خوبی نداشته و زن او موجودی بدعنق و ددری!!! بوده و شاید همین هم باعث شده که او وصف خوبی از  زنان در اشعارش نداشته باشد.امروزه هم زنانی را که درخانه بند نمیشوند را به تمثیل " زن سعدی" مینامند!!!

262

بعد از زیارت مقبره سعدی یک فالوده شیرازی ناب خوردیم و پیاده راه افتادیم به سمت عمارت باغ دلگشا که بیشتر از "وا شدن دل" دلگیر شدیم.متاسفانه بنا در وضعیت مناسبی نبود.بی در و پیکر رها شده و انگار در حال تعمیرات بود اما آنچه ما از وضعیت تعمیر بنا دیدیم به شدت تو ذوق میزد و اصلا هماهنگی با بخشهای قدیمی عمارت نداشت.

سابقه این ساختمان زیبا به دوره ساسانی میرسد و نوع معماری آن هم مبین همین دوره تاریخی است.یک ساختمان دو طبقه وسط باغی وسیع پر از درختان نارنج و گردو قرار دارد که مقابل در اصلی عمارت حوضی دراز و پله ای ساخته شده است.دروسط حوض یک گلدان بسیار بزرگ قرار داشت که از قرار سابقا در آن یک درخت سرو کهن بوده که متاسفانه خشکیده و از بین رفته است.داخل باغ تماما خیابان بندی است.این باغ و باغهای اطراف تماما از قناتهای آب سعدیه  سیراب میشوند.

 تیمور لنگ پس از رسیدن به شیراز در این باغ سکنی گزید و همینجا هم حافظ را به حضور خواست و هنر خواندن قرآن از حفظ و  به صورت سرو ته یعنی از آخر به اول را به رخ حافظ کشید!!! بعد از رفتن به سمرقند هم چون خیلی زیاد از عمارت دلگشا خوشش آمده بود دستور ساخت عمارت و باغی مثل آن را داد.

264

اواخر شب برای دیدن دروازه قران رفتیم که در شب و زیر نور چراغها زیبایی دلفریبی دارد و یکی از مکانهای شلوغ و شاد شهر است.این دروازه یکی از مکانهای قدیم شهر شیراز است که در دوره آل بویه ساخته شد و چون بالای آن یک قرآن قرار داشت تا مردم با عبور از زیر آن متبرک شوند به دروازه قرآن نامیده شد.بعدها در دوره زندیه دو جلد قرآن نفیس که بر پوست آهو نوشته شده بود و ١٧ من وزن داشتند بربالای اطاقک دروازه قرار دادند.در قرن اخیر آن دو قرآن را به موزه پارس شیراز منتقل کرده اند. مردم شیراز قدیم، اول هر ماه قمری با عبور از زیر قرآن که آن را به حضرت علی علیه‌السلام منتسب می‌دانستند خود را در برابر خطرها و بلاها بیمه می‌کردند. آنها عقیده داشتند که کلام‌الله مجید تا پایان ماه آنان را از هر بلایی حفظ می‌کند.

268

دروازه قرآن کنار کوه های باباکوهی و چهل مقام ساخته شده است که بر بالای این کوه ها مقبره خواجوی کرمانی قرار دارد.برای رسیدن به مقبره او باید از پله های سنگی کوه بالا رفت.شیراز از آن بالا و در شب و زیر نور چراغها بسیار زیبا و دیدنی است.

270

خواجوی کرمانی همانگونه که از نامش پیداست در کرمان متولد شد سپس به شیراز آمد.اشعار او نغز و شیوا و عارفانه است اما از بخت بد چون در فواصل دوره شعرایی چون سعدی و حافظ قرار داشت نامش تحت الشعاع نام آنها قرار گرفت و آن طور که باید و شاید دیده نشد.بعدها در شیراز وفات یافت و در کوه الله اکبر(کنار دروازه قرآن)دفن شد.آب چشمه معروف رکناباد هم از کنار قبر خواجو میگذرد و صفایی به آنجا داده است.در کنار مقبره هم غاری وجود دارد که محل چله نشینی و اعتکاف شاعر و جمعی از دروایش بوده است.


 
شیراز(6)
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢۴/١١/٨٨-شیراز-حافظیه

218

از دریاچه مهارلو که برگشتیم به سمت حافظیه راه افتادیم به امیدی که شاید باز باشد رند شیراز به ما رخصت دیدار دهد و حظ وصال و او داد....

حافظ را با پدربزرگم شناختم وقتی کودکی بودم .در کنار پشتی که او همیشه بر آن تکیه میزد و با آن عبای سیاه پشمینش با چوب سیگار قدیمی سیگار میکشید یک دیوان کوچک جیبی از شیخ بود که پدربزرگ باز میکرد و با صدای زیبایش زمزه اش میساخت. هرازگاهی هم یادم میاید که فامیل و دوست و آشنا به بهانه تفالی به دیدن پدربزرگ میامدند و او برایشان فالی باز میکرد و غزلی میخواندو تفسیری میکرد و من که کنار دستش مینشستم و غرق غرور داشتن او میشدم.بعدها ١٨ سالم که شد دیوانش را خطی به یادگار گذاشت و آن را به من بخشید.یادش به خیر باد آن بزرگوار!

228

و من از کودکی در آرزوی زیارت رند شیراز بودم تا سرانجام عصری از عصرهای زمستانی با یک دنیا اشتیاق درحالیکه محو جمال دوست شده بودم زیارتش کردم و حظی بردم. برای ما ایرانیها کتاب حافظ بعد از قرآن از ارج و قرب و تقدس خاصی برخوردار است.در مراسم سنتی ما چون شب یلدا و سفره نوروز همیشه گشودن این کتاب و زدن تفالی بر آن عادتی دلنشین است برای ما ابیات حافظ به قدری رندانه و ظریف و پر کنایه و دوپهلوست که با هر نیتی آن را بگشایی حتما میتوانی در غزلش کنایه ای از نیت خود را  بیابی.برای ما حافظ بارها و بارها شاهدی شده است بر آرزوهای نهفته در دلهایمان. و شاید بسیاری از خواسته های نهفته دلهایمان را تنها شیخ دانسته است و بس...

226

حافظ در قرن ٨ به دنیا آمد و در کودکی یتیم شد.دوران سخت پر از فقر و نداری را با پشتکار گذراند.در کودکی به نانوایی پرداخت و همزمان با کار سخت به تحصیل علم مشغول شد.کم کم طوری بر علوم احاطه یافت که او را رند خلوت نشینی نامیدند که کتابش لسان الغیب قرنهای متمادی گشت.در میانسالی ازدواج کرد و زن جوانش را پس از مدتی از دست داد و غم عالم به دلش نشست.بعد ها فرزندانش را هم از دست داد انگار زندگی با او سرسازگاری نداشت.شاید هم همین ها او را شاعر شیرین سخن ما کرد.در کتابش میتوان ابیاتی را یافت که او در اوج رنج و غصه در فراق خانواده اش آنها را سروده است.

حافظ را به این دلیل اینگونه نامیدند که حافظ کل قرآن کریم بود و به ١۴ روایت آنرا تلاوت میکرد.او راه عرفان را در پیش گرفت و از پله عقل بر پله عشق گام نهاد.اشعارش نه مثل سعدی تنها نصیحت خشک بود و نه مثل مولانا عرفان محض.حافظ با زیرکی عقل و عشق را بهم آمیخت و غزلهایی ناب سرود که هنوز پس از قرنها گوش جان را حال میاورد. 

227

در زمان او دوره -دوره تظاهر به دینداری و صوفیان دروغپرداز بود و حافظ که روحش آزرده بود از هرچه جانماز آب کشیدنهای دروغین ابیات زیادی در نفی زاهدان بی دین سرود.

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند.

225

همین باعث شد که چه در زمان خود و چه بعدها از گزند برخی دشمنانش در امان نماند.چنانچه وقتی فوت کرد دوستانش خواستند او را در گلگشت مصلی جایی که مورد پسند مسلمانان آن روزگار و یکی مکانهای مورد علاقه حافظ بود دفن کنند اما برخی ملایان خشکه مقدس مانع شدند و حتی حاظر به خواندن نماز هم بالای سر جسد او نشند.دعوا درگرفت تا اینکه دیوان شیخ را به فالی گشودند تا شیخ خود پاسخ دهد.جواب آمد:

قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ / که گرچه غرق گناه است ، می رود به بهشت

 شیخ شیراز در گلگشت مصلی دفن شد همانجایی که خودش آرزومند آن بود.

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را. 

237 

بارها از خودم پرسیده ام شاخه نبات تو کیست که سالهاست ما تو را به نامت قسم میدهیم.میگویند معشوقی بوده که تو عمری را در وصالش نشستی و به حسرت او را غزل ساختی.کسی دیگر میگوید شاخه نبات استعاره است از خدا که تو را به نامش سوگند میدهیم تا در دریای عشقش ما را هم شریک قطره ای کنی.نمیدانم شاخه نبات هرکه میخواهد باشد برای من فرقی ندارد.مهم این است که او تو را به شوق آورده است شوقی شاعرانه که تا امروز هیچ شاعری در کشورم نتوانسته بیتی همچون ابیات تو را بسراید.تا جاییکه "گوته" و "نیچه" و دهها شاعر دیگر زبان را هم مشتاق زبان شیرین پارسی کرده است. 

239

حافظ عارفی است که برای نخستین بار اصلاحاتی دوپهلو را برایمان آورد.چون:می که همان آگاهی ناب عارف است.پیر خرابات که نشان از خراب کردن و ساختن دوباره وجود است و رند کسی که در اوج عشق عقلانه میسراید و زندگی میکند و از باده ناب عشق مینوشد و با زیرکی  کلمات را به بازی میگیرد.

و حافظ همان رند میخواره خراباتی است که دیوانش را رندانه با بیتی از "یزید" شروع کرد و با آن به اوج عرفان رسید....

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


 
تسخیر ناپذیر
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زمانیکه نلسون ماندلا پس از سالها اسارت در جزیره روبن سرانجام آزاد شده و به عنوان رییس جمهور محبوب سیاهان کشورش انخاب میشود ترس عظیمی در دل سفیدهای آفریقا میفتد که او آمده برای انتقام.آپارتاید تازه برداشته شده اما چالشهای عمیق دشمنی سفید و سیاه در آفریقای جنوبی هنوز پابرجاست.حالا ماندلا آمده تا به عنوان اولین گام اتحاد بین سفید و سیاه را برقرار کند.و این دوره زمانی مقارن شده با برگزاری مسابقات جهانی راگبی در آفریقای جنوبی و تیمی نه چندان درخشان که در کشاکش مشکلات آن دوره آفریقای حنوبی ضعیف و ضعیف تر گشته است.ماندلا از همین فرصت استفاده میکند تا با بالا بردن روحیه وطن پرستی و حس قوی ورزشی مردم را به یک اتحاد برساند و تیم شکست خورده راگبی کشورش را قهرمان جهان کند ....

این نوشته ها شما را به فکر نمیبرد؟به یاد یک داستان آشنا نمیفتید.؟ به یاد یک تیمم ملی ضغیف و شکس خورده نمیفتید که در بازی سیاستمداران له شد!!!؟؟؟ درست برخلاف تیم راگبی آفریفای جنوبی/// دلتان آتش نمیگیرد؟ نمیسوزد وقتی یاد آن تیم ملی میفتید که چون گوشت قربانی بین سیاست پیشگان تکه تکه شد!!!! چون ما ماندلایی نداشتیم!

فیلم را ببینید .یقین دارم شما هم در لحظه های بازی فینال مثل من اشک در چشمهایتان جمع میشود و به یاد همه آن شور و شوق مثبتی خواهید افتاد که در بهار ٧۶ تمام کشور و ملت ایران را فرا گرفت.به یاد آن مسابقه تاریخی و شادی تکرار نشدنی مردم عزیز ایرانی...حیف چه روزهایی داشتیم!!!

*تسخیر ناپذیر فیلم جدید کلینت ایستوود یکی از شانسهای اسکار است خصوصا با بازی بسیار حسی و قوی موگان فریمن در نقش ابرمرد تاریخ آفریقای جنوبی-نلسون ماندلای کبیر!!!

جالب است بدانید که خود ماندلا فریمن را برای ایفای نقش  خود برگزیده است.فیلم کاملا واقعی است و براساس یک کتاب ساخته شده است.در جایی ایستوود گفته است: این بهترین بزرگداشتی است که می توان برای سیاستمدار و مرد بزرگی چون نلسون ماندلا برگزار کرد.کسی که از جذابیت های ورزش برای گرد هم آوری و اتحاد یک کشور استفاده کرد.فیلم "تسخیر ناپذیر" نشانگر آن است که نلسون ماندلا ذهن بسیار خلاقی دارد.


 
شیراز(5)
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢۴/١١/٨٨-شیراز-دریاچه مهارلو

172

اینکه وسط ۵ روز تعطیلی یکدفعه یک روزش تمام سایتهای دیدنی شیراز بسته باشه یعنی بدشانسی.اون وقته که دیگه هیچ چاره ای نداری مگه اینکه پاشی راه بیفتی تو کوه و کمر و هی طبیعت ببینی و هی وسط دشت و دمن شیراز رو ایندفعه از یه دریچه دیگه نگاه کنی.نه به اینکه روز پیش ما تا سرحد مرگ برناممون فشرده بود و نه به امروز که از زیادی وقت و نداشتن کار هی دور خودمون میچرخیم و صفایی به دلمان میدهیم از نوع "خوشا شیراز و وصف بی مثالش"..یک جورهایی ترک خوردیم اساسی!

203

خلاصه اینکه شنیدیم در ١٨ کیلومتری این شهر شعر و شاعری دریاچه زیبای مهارلو قرار دارد که حیفمان آمد ندیده از آن بگذریم.پس راه افتادیم به سمت شرقی ترین بخش جلگه شیراز.کمی که از شیراز دور میشویم زمین و زمان رنگ سبز بهار به خود میگیرند. از چند پیچ که رد میشویم ناگهان با دریاچه بسیار بزرگ و چشم نوازی روبرو میشویم که غافلگیرمان میکند.تا چشم کار میکند آب است و آبی است و لطافت.انگار آب آیینه شده است تا کوه خود را در آن بیاراید.سرتاسر مسیر انقدر سطح آب آرام است و بیدغدغه که کوچکترین نقوش سنگهای کوه بر آن نقش بسته اند.جایی که دیگر نمیتوان تشخیص داد این کوه است یا عکس کوه که بر آب چشم مارا با شوخ طبعی به بازی گرفته است...

184

مهارلو نزدیک دریاچه بختگان قرار دارد و یک نمکدان بزرگ طبیعی است.وقتی از دوردست تپه های سفیدش چون کوه های برف گرفته دیده میشوند جنجالی به پا میکنند در رقابت با آبی بیکران آبهایش...و این برخورد سپیدی و آبی بسیار زیبا کرده است مهارلوی شوخ چشم شیراز عاشق را...خصوصا وقتی فلامینگوهایش هم مهاجرت کنند و دیگر پیراهن آبیش با صدها گل سرخ و سفید زنده گلدوزی میشود .

181

اطراف دریاچه تا چشم کار میکند شکوفه های سفید درختان است که در نیمه زمستان شگفتی برای ما تهران نشینان دود و دم زده به همراه دارد.انقدر شگفتی که از خود بی خودمان میکند و ما را بی ترس از صدها زنبور مست گلها به سراغشان میکشاند و به هر عمل ژانگولری وادارمان میسازد.از انواع بالانس کنار شکوفه ها تا عکسهای دو نفره عاشقانه با نیش زنبورها...

192

بعد دیگر نوبت به راه رفتن کنار دریاچه است و با آبها گپی زدن و با سنگها پچ پج کردن.نشستن کنار آبی دریاها و در سکوت مراقبه ای کوتاه کردن.بعد باز شیطنتها گل میکند و این بار نوبت مسابقه سنگ پراکنی میرسد.اول با یکی دو سنگ ریزه کوچک شروع میشود و ایجاد دوایر زیبا بر روی سطح صیقلی آب.بعد کم کم کار به رو کم کنی! میرسد و سنگهای چند کیلویی و آشفته کردن خواب سر صبح دریاچه طناز.

200

 بعد هم دور هم جمع شدن و آواز دست جمعی خواندن و به رنگهای شگفت آب خیره شدن.از شوری آب برایتان انقدر بگویم که اگر مشتی آب به صورت بزنید بر تمام پوستتان شتک نمک خواهد نشست.عمق دریاچه زیاد نیست و به خاطر تبخیر بالای آب لایه زیادی از آن را نمک تشکیل میدهد.آب این دریاچه توسط سه رود نوبه ای خشک-سروستان وحمزه تامین میشود و چون یک دریاچه صحرایی است به دریاهای آزاد هیچ راهی ندارد و چون یک نگین فیروزه ای رنگ در اسارت خاک قهوه ای درآمده است.دریاچه محکوم به این است که تنها در رویاهایش خواب دریا را ببیند... 

208

بعد نزدیک دریاچه جایی سرسبز پیدا میکنیم.بساط میگسترانیم و فلاکسهای چای را درآورده و با شیرینیهایی که با خود از تهران آورده ایم یک آرامش خوب به بدن میدهیم و نزدیک ظهر راه میفتیم به سمت شیراز

198


 
چه دیر....
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

زمین و زمان بهم ریخته تا اعصاب آدمو قاطی کنه....یک هفته که اینترنتمون رو قطع کردند حالا هم با سرعت حلزون داره کار میکنه.سایت وب شاتس رو هم فیلتر کردن دیگه نمیدونم پس کجا عکسهای سفرهامو بذارم دارم دیوونه میشم...دارن دیوونم میکنن..

این سال نکبت هم انقدر کش اومده که تموم نمیشه خبر مرگش.تو رو خدا دعوام نکنید بذارید غر غر کنم و خودمو و دلمو خالی ....

امسال خیلی گند بود برام.پر مشکل و بدبختی و غم و غصه.الان هم حالم خوش نیست. از شماها چه پنهان که فکر کنم دارم دچار افسردگی میشم.فکر کن نمیدونم کدوم مشکلمو میتونم با دستام از رو زمین بلند کنم.مادر مریضمو  یا پدر از کار افتادمو یا خودمو و زندگیمو....اصلا بیخیال ولش کن تاحالاش که گذشته باز هم میگذره.اما دلم آی دلللللللم...

الان یه کتاب رو تموم کردم به اسم "چه دیر" نوشته "مهکامه رحیم زاده " و مال نشر ققنوس که خیلی کتاباشو دوست دارم.چه دیر منو تو خودم برد و غمگین ترم کرد.یه جوری که احساس کردم داره از من حرف میزنه.گرچه شبیه من نیست اما انگار "نیکو" ی چه دیر همزاد "سمیرا"ی "بیا تابرویم" هست.هم هست هم نیست.اونم غمگینه.اونم خستست.اونم کم آورده.اونم دیگه نمیتونه اینهمه مشکل رو رو دوش بکشه.اون هم....

"کریم" قصه هم انگار باباست.بابای روی تخت افتاده.بابای تانوان که داره روز به روز بیتشر از دنیا فاصله میگیره و تبدیل میشه به یه جسد که فقط نفس میکشه...

اما باز خوش به حال نیکو که یه خواهر داره.٢ تا پسر داره-یه مادر سالم داره....

چقدر غر غر کردم.من رو ببخش.یه اینبار بود فقط.آخه دلم تلنبار شده بود از درد دل...

فردا روز دیگری هست شاید حالم بهتر شود.حتما بهتر خواهد شد مثل همیشه!

(البته من هم محمدامین رو دارم که نیکو نداردش.این به همه داشته های نیکو در.مگه نه؟)


 
شیراز(4)
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢٣/١١/٨٨ - شیراز - تخت جمشید

143

همیشه یکی از آرزوهای من دیدن این بنای عظیم بود و خوشحالم که سرانجام برآورده گشت.از تخت جمشید گفتن و نوشتن کار آسانی نیست و در یکی دو سطر نخواهد گنجید.سالهاست که عاشقانش گفته اند و نوشته اند تا جهانیان بدانند ایرانی که بود و فرهنگش چه بود.وقتی ستونهایش از دور نمایان میشود دل به شوق نزدیک شدن در سینه جا نمیگردد.قدمها بیتاب میشوند و میدوند تا هرچه زودتر به وصالش نائل گردند.

باورش سخت است که تا ١٠٠ سال پیش این بنا در زیر خروارها خاک خفته بود تا سرانجام دست باستانشناسی عاشق پرده از رازش برداشت و او را از پرده نشینی بیرون کشید.

164

اینجا را پارسه نامیدند وقتی ۵١٨ سال قبل از میلاد به دستور داریوش اول و یا همان داریوش کبیر-شاه هخامنش ساخته شد و ١٢٠ سال به طول انجامید تا رسید به جاییکه در جهان متمدن آن روز شد مایه رشک ملتها.تا روزی که اسکندر مقدونی به قصد انتقام ازخشایارشاه که روزی آتن را به آتش کشیده بود مشعل به دست طاطائیس -بدکاره یونانی- داد و در حالیکه آن زن را بر دوش کشیده بود با فریادهای شهوت پرستانه و انقام جو آتش به جان تخت جمشید انداخت.

اینکه چرا پارسه به تخت جمشید تغییر نام داده است بر میگردد به فردوسی و شاهنامه بزرگش و جمشید شاه ایرانی که فردوسی او را پادشاه قدرقدرت ایران خوانده بود.مردم قدیم ایران هم چون از پیشینه این بنا اطلاعی نداشتند آن را ساخته دست جمشید میدانستند که سرآمد شاهان روزگار بود.بعدها این نام رفته رفته جایگزین نام پارسه شد.

113

تخت جمشید را روی سکویی که بین ٨ تا ١٨ متر ارتفاع دارد در جوار کوه رحمت و یا میترا و یا مهر ساختند.برای رفتن به بالای سکو پله های پهن و کوتاهی در دو طرف آن بنا کردند.علت کوتاهی این پله ها هم به خاطر این بود که هم سهولت بالارفتن فراهم شود و هم اینکه وقتی نماینده کشوری برای شرفیابی وارد کاخ میشود مرعوب عظمت آن گردد چون زمانی که ما از پله های پهن و کوتاه بالا برویم بنای مقابل عظیم تر در مقابلمان هویدا میگردد.این هم تکنیکی جالب در ٢۵٠٠ سال پیش بود که پیشینیان ما در ساخت تخت جمشید آن را لحاظ کرده بودند.

163

شاید به جرات بتوان گفت که زیباترین بخش تخت جمشید دروازه ملل است که بخشهایی از سرستونها و خود دروازه سالم به جا مانده.آنچه پشت سر ما در عکس مشاهده میکنید همان دروازه معروف است.علت این نامگذاری هم به خاطر نوع کاربرد آن بوده که در آن زمان نماینده های ملتهای زیر سلطه ایران وقتی به خدمت شاه میرسیدند باید از این دروازه عبور میکردند.سربازهای آنها در بخش پشتی به استراحت مشغول شده و خود بزرگان برای پذیرایی به بخش کاخ راه پیدا میکردند.

106

ارتفاع این دروازه۱۰ متر است. این بنا یک ورودی اصلی و دو خروجی داشته‌است که امروزه بقایای دروازه‌های آن برجاست. بر دروازهٔ غربی و شرقی طرح مردان بالدار و بر و طرح دو گاو سنگی‌ با سر انسانی‌ حجاری‌ شده‌ است‌. این دروازه‌ها در قسمت فوقانی با شش کتیبهٔ میخی تزیین یافته‌اند. این کتیبه‌ها پس از ذکر نام اهورامزدا به اختصار بیان می‌کند که: «هر چه بدیده زیباست، به خواست اورمزد انجام پذیرفته‌است.»

103

 یکی دیگر از نکات قابل توجه این بنا طریقه ساخت آن است که توسط صدها نیروی انسانی زن و مرد-پیر و جوان انجام شده.در ساخت این بنا هم هیچ ظلم و جور شاهی  وجود نداشته است برخلاف بناهایی چون اهرام ثلاثه که بر پوست و گوشت برده ها بنا شده اند.طبق کتیبه های گلین بدست آمده از زیر خاک تخت جمشید مشخص شده تمام کارگران اینجا از حقوق و دستمزد برخوردار بودند علاوه بر این هریک بیمه عمر هم داشته اند!!! و حقوق زنان بالاتر از حقوق مردان بوده و این یکی دیگر از نکات کلیدی فرهنگ بلند هخامنشیان را به ما امروزیان مینماید.

110

این نقش حتما برایتان آشناست.آرم  هواپیمایی ملی ایران و یا همان "هما". نام این پرنده افسانه ای ایران باستان هم هماست و به همین دلیل آرم هواپیمایی هم این شکلی کشیده شده است.هما نام یک پرنده افسانه ای ایران باستان است اما برخلاف تصور نام یک پرنده زیبا و دلفریب نیست.بلکه نام پرنده ای لاشخور بوده که میگویند در قدیم در ایران وجود داشته است.اما بنا به دلایلی نا مشخص به عنوان نماد خوشبختی شناخته میشده و به همین دلیل معروف است که میگویند" فلانی همای سعادت بر سرش نشست".در افسانه ها هم آمده که اگر روی سر یک آدم کچل بنشیند او را شاه می‌کند و اگر کسی هم آن را بکشد و جگرش را بخورد مادام العمر هر بامداد زیر بالشش یک سکه طلا پیدا خواهد کرد.

در یکی از حفاریهای تخت جمشید دو سرستون از همای یافت شد.باستان شناسان معتقدند این دو سرستون در ابتدا برای کاخ ساخته شده بوده اما بعدها شاه این نماد را نپسندیده است به همین دلیل معماران آنها را زیر خاک مدفون کرده بودند.این نشان میدهد که این پرنده سعادت لااقل در افسانه های ایران از ٢۵٠٠ سال پیش وجود داشته است.

119

مجموعه تخت جمشید شامل دروازه ملل-کاخ آپادانا-کاخ هدیش-کاخ تچر-کاخ ملکه-کاخ صدستون-کاخ شورا و آرامگاه ٢ شاه هخامنشی است.امروزه از بسیاری از آنها چیز زیادی به جا نمانده است اما ویرانه های کاخ آپادانا با آن ستونهای سنگی ٢٠ متری و عظیمش هنوز که هنوز است دل را درون سینه میلرزاند.وقتی به تراشه های سنگها خیره میشوید و میبینید که هیچ دو تراشی با یکدیگر تفاوت ندارند به هنر سنگ تراش تعجب میکنید که در دوره ای که هیچ ماشین سنگ بری وجود نداشته کدامین دست هنرمندی اینگونه آنها را یکسان و یک شکل تراش داده است.ستونها آنچنان عظیم و سربه فلک کشیده اند که باور ساخت آنها بدون ماشین آلات صنعتی آدم را دیوانه میکندوخصوصا اینکه بربالای این ستونها مجسمه های هزار نقش و نگاری هم قرار دارند که پس از ٢۵٠٠ سال هنوز حرفها برای گفتن دارند!

144

کاخ تچر یکی از کاخهای به جا مانده در تخت جمشید است.تچر یا تچرا به معنای سکونتگاه زمستانی است و جایی است که شاه در ان اقامت داشته است.به علت اینکه در ساخت  آن از سنگهای کاملا صیقلی استفاده شده است آن را کاخ آیینه هم مینامیدند.در آن زمان به قدری این سنگها صاف و یکنواخت بود که تصویر اشیا در آنها منعکس میگشته است.

126

در آن زمان ایرانیها هنوز پایبند فرهنگ کوچ نشینی بودند.برهمین اساس هم پادشاهان پایتختهای مختلفی داشتند که در فصول گرم و سرد به آنجا کوچ میکردند.داریوش هم از این قائده مستثنی نبود.پایتخت فصول گرمش همدان و فصول سردش بابل و شوش بود که شهرهای سیاسی و اداری هخامنش به شمار میرفتند.پاسارگاد هم شهر تاجگذاری شاهان محسوب میشد و تخت جمشید پایتخت آیینی جشنهای نوروز و سده بود.نوروز که میرسید نمایندگان کشورهای زیر تخت شاهی ایران به اینجا میامدند و به حضور شاه میرسیدند تا هدیه های خود را نثار کنند.شاه از سکوها پایین میامد و به حضور میرسید.در اطراف شاه گارد جاویدانش مرتب و منظم میایستادند.بزرگان کشورها دست به سینه و ردیف به ردیف با خلعتهای خود رهسپار جایگاه شاه میگشتند و اینگونه بود که امروزه در کنار راه پله های کاخ تصاویر آنها را میبینید که زنجیروار به دنبال هم ایستاده اند.نمایندگانی از ٧٢ ملت که زیر سلطه ایران باستان بودند.

125

تصویر شیر نر و جوان و تازه نفس که استعاره بهار بود و اسب خسته زمستان که در جنگی تن به تن مغلوب بهار شده و از میدان به در میشود.

165

 غروب شده است و خورشید خود را به پشت سرستونهای گران و سنگین تخت جمشید میکشد.سایه ها روی زمین کش آمده اند و پاها خسته و دلها شاد از دیدن و لبریز شدن از احساس.از احساسش چه بگویم تا درک کنی که بر من چه گذشت.تنها همین را بدان که بخشی از دلم برای همیشه جا ماند لابلای خشت ها و سنگ های پارسه. پارسه بزرگ و بخش عظیم تاریخ کشورم.پارسه ای که نامش را بر من بر تو بر همه ما باقی گذاشت.تا امروز هرجای این کره خاکی که برویم ما را با نام پرشیا خطاب کنند و با بنای تخت جمشید بشناسندمان...


 
شیراز(3)
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢٣/١١/٨٨-شیراز-نقش رستم

065

به سرعت برق و باد خودمان را به شهر مرودشت در ۶ کیلومتری تخت جمشید رساندیم تا به دیدن مجموعه نقس رستم برویم.نقش رستمی که در تمام کتابهای ایران شناسی به عنوان یکی از شاهکارهای باستانی تاریخمان شناخته میشود و هرساله گردشگرانی ار جهان به دیدنش میایند و مبهوت عظمت آن میگردند.ما هم وقتی پیاده شدیم و چشممان خورد به آن تابلوهای باشکوه سنگی که بر پیکره کوه های حاجی آباد با تیشه فرهادهای این سرزمین کنده شده ناخودآگاه به احترام همه هنر این مرز وبوم سکوت کردیم و تنها شناور شدیم در افسانه های جاری بر هوای کوهستان نقش رستم.

 067

بر تن کوه های سرزمینم از دوره ایلامیان و هخامنشیان و ساسانیان نقوشی حک شده تا ما فراموششان نکینم آنهایی را که با عشق به ایران آمدند و جنگیدند و افتخار آفریدند تا امروز گامهای لرزان ما در برابر آنها کم بیاورد و زبانمان کوتاه شود و دلمان لبریز از عشق به این سرزمین..

078

وقتی سر بلند میکنیم بر تن کوه ها ۴ مدخل صلیبی چشم را میگیرد.آنها آرامگاه ۴ پادشاه هخامنش هستند:خشایارشاه-داریوش کبیر-اردشیر اول و داریوش دوم... همین کافی نیست برای مبهوت شدن و سرمستی خصوصا وقتی میبینی در آن ارتفاع بلند قرار دارند که برای دیدنشان باید سر را تا حد امکان بالا ببری؟ بعد میندیشی که بشر در آن زمان چگونه توانسته تا آن بالاها برود و سنگها را بتراشد و اجساد را در دل دالانهای سنگی از گزند روزگار مخفی کند!

 شکل بیرونی تمام این آرامگاه ها کم و بیش مثل هم است.در بالای آنها نقش فروهر کنده شده که در زیر آن نقش پادشاهی است که کمانی به نشانه قدرت در دست دارد و عکس ماه حک شده که نشانه ناپایداری این جهان است.همچنین نقوشی مانند نقوش تخت جمشید نیز بر تن سنگها دیده میشود.در آن زمان ایرانیان معتقد بودند که در روز رستاخیز مردگان بلند میشوند.برای اینکه احساس غربت نکنند محل دفنشان را تا حدی شبیه محل زندگی دنیوی آنها میساختند.روایت است که پس از ساختن مقبره داریوش او پدر و مادرش را به دیدن مقبره میاورد.اما  طناب بالابر آنها پاره شده و آنها سقوط کرده و کشته میشوند. داریوش نیز پس از این حادثه دستور میدهد مسببین این سهل انگاری و یا شاید دسیسه اعدام شوند.

بعد- سوراخ مربع شکلی است که درواقع در مقبره بوده است و در آن زمان با سنگهای بزرگ مهر و موم میشده تا از ورود غیر به داخل آنها جلوگیری شود. اجساد بعد از مومیایی شدن با متعلقات دنیاییشان در آنجا قرار میگرفتند و بعد از مرگ ملکه  جسد او نیز به آنجا منتقل میشد.متاسفانه بعدها بر اثر حمله اقوام دشمن این مقبره ها نیز مورد تهاجم و چپاول قرار گرفت.

072

بعد از آثار هخامنش نوبت به دیدن آثار ساسانی میرسد.نقش برجسته هایی که داستان فتوحات پادشاهان هخامنش را نشان میدهد.ساسانیان به گذشتگان خود و خصوصا پادشاهان هخامنش بسیار افتخار کرده و آنها را باعث مبالات خود میدانستند. به خاطر همین در گوشه و کنار ایران دستور ساخت چنین نقش نوشته هایی را داده بودند که امروز آثار آن باقیست.

این آثار ٨ حکاکی هستند و هریک به تنهایی بخشی از تاریخ را بازگو میکنند و شامل: تاجگذاری اردشیر بابکان-پیروزی شاپور اول بر امپراطور روم-بهرام دوم و درباریان او- نبرد بهران دوم با دشمنان-به پادشاهی رسیدن نرسی پسر داریوش کبیر و جنگهای آذرنرسه و هرمز دوم...

079

به نظر من زیباترین آنها -حکاکی پیروزی شاپور اول بر والرین( امپراطور روم) و فیلیپ (پادشاه عرب) است.در زمان شاپور ٣ امپراطور رومی به ایران جمله کردند.اولی گردیانس جوان بود که کشته شد.دومی فیلیپ عرب بود که شکست را پذیرفت و مجبور به دادن باج سالیانه شد و سومی والرین رومی بود که به دست سپاه ایران اسیر گشت.

در این نقش برجسته شاپور اول با تاج مزین و لباس آراسته و زیور آلات گران بها سوار بر اسب دیده میشود که در مقابل او فیلیپ عرب بر خاک افتاده و زانو زده و دو دست خود را به نشانه تسلیم دراز کرده است.نکته زیبا در این حکاکی لباس فیلیپ است که شنلی رومی بوده که با نقوشی در اهتزار باد درآمده است و اوج هنر حکاک را نشان میدهد. البته نکته در این است که علت به اهتزاز در آمدن شنل دویدن فیلیپ برای به خدمت رسیدن شاه بوده است!!!!!!!

در کنار شاپور - والرین هم ایستاده که پادشاه مچ دست او را به نشانه اسارت در دست گرفته است.در پشت سر شاپور هم "کرتیر" موبد بزرگ او دیده میشود که کلاهی بیضی شکل و بالا پوشی با سنجاقی در جلوی سینه به تن دارد و گردن بندی مرواریدی بر گردن... حالا شما بگویید ١۵٠٠ سال پیش کدامین دست چیره دستی بوده که اینگونه تن سنگها را با عشق تراشیده و اینگونه هنرنمایی کرده است؟؟؟

اینجا باید به شکوه پادشاهان سرخم کرد و یا به احترام هنرمند بزرگ حجار بی نام و نشان؟؟؟

085

و در آخر کعبه زرتشت قرار دارد.ساختمانی مکعب شکل و رمزآلود که هنوز باستان شناسان نتوانسته اند کاملا پرده از سر او بردارند.گروهی بر این باورند که این اتاق آرامگاه بردیا، پسر کورش بود که به وسیله برادرش کمبوجیه کشته شد. تنی چند از مستشرقان بر این عقیده اند که آتش مقدس در این اتاق نگاهداری می شد.گروهی دیگر میگویند این ساختمان محل نگهداری اسناد مهم شاهی و کتاب اوستا بوده که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود.گروهی دیگر معقدند داریوش در ایتدا اینجا را برای مقبره خود ساخته اما بعد به دلیلی تغییر عقیده داده است. بعضی دیگر آن را مرده شوی خانه یا خانه مومیایی اجساد می‌پنداشتند.اما...

به موجب تحقیقات جدید این بنا و نیز بنای مشابه آن در پاسارگاد ، یک رصدخانه خورشیدی برای سنجش گردش خورشیدی و به تبع آن نگهداشتن حساب سال و سال شماری و استخراج تقویم و تشخیص روزهای اول هر ماه خورشیدی و انقلابهای تابستانی و زمستانی و اعتدال بهاری و پاییزی و بعضی دیگر رویدادهای مربوط به سالنامه نگاری بوده است. پس این بنا "رصدخانه خورشیدی" یا به تعبیر دیگر "زمان سنج" یا "شاخص خورشیدی" است.


 
شیراز(2)
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢٣/١١/٨٨-پاسارگاد

038

صبح زود به شوق دیدار کوروش کبیر رنج بیخوابی شب قبل را به جان خریدیم و راه افتادیم به سمت پاسارگاد که در شمال شهر شیراز قرار دارد و مجموعه ای باستانی از مقبره و کاخ و استحکامات کوروش است که قدمت آن به حدود ۶٠٠ سال قبل از میلاد میرسد.

ایران را پارس -پرشیا میخواندند که نام محل باستانی زادگاه کوروش است بعدها در زمان رضاشاه نام ایران به عنوان نام رسمی کشور انتخاب شد.طایفه ای که در این سرزمین میزیستند پارسیان یا پاسارگادیان نامیده میشدند که هخامنش نام یک قبیله آن بود که کوروش از آن زاده شد.

049

کوروش پاسارگاد را پایتخت خود نهاد و حکومت بزرگش را از این نقطه آغاز کرد.تا رسید به جاییکه دنیای قدیم به استثنای دو سوم یونان را زیر پرچم ایران درآورد.همهٔ نشانه‌ها بیانگر آنست که هدف کوروش از  کشور گشایی ایجاد یک جامعهٔ جهانی مبتنی بر آرامش و دور از جنگ و ویرانگری بوده‌است. کوروش در پیروزیهایش با ملل مغلوب در نهایت بزرگواری رفتار کرد و با ایمان استواری که به اهورا مزدا داشت جهانگشایی را به هدف برقرار کردن آشتی و امنیت و عدالت و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد و در فتوحاتش به حدی نسبت به اقوام مغلوب بزرگمنشی و مهر و عطوفت نشان داده‌بود که داستان رأفتش به همه جا رسیده بود.

047

اینجا بنای آرامگاه این مرد بزرگ است که سالها ستبر در برابر هر جفایی ایستاده تا من و تو بیاییم و زانو بزنیم و سر تعظیم فرود بیاوریم و به یاد بیاویرم پدر کشورمان را که عمری تلاش کرد تا جایگاه ایرانی را برساند به جایی که لیاقتش را داشت تا امروز....افسوس!

بنای آرامگاه از سنگهای آهکی سفید ساخته شده به شکل ۶ پله که در بالای آن اتاقکی کوچک قرار دارد.ارتفاع بنا هم به ١١ متر میرسد.بعد از اینکه کوروش در جنگ با مردمان شمال ایران کشته شد جسدش را مومیایی کرده و با مقادیری از اشیای گرانبهایش در اینجا گذاشتند.متاسفانه هنگام حمله اسکندر یکی از سربازان یونانی در قبر را به قصد تاراج اموال گشود و به جسد مومیایی کوروش صدمات زیادی وارد کرد.

050

جالب است بدانید که تا قرنها این مکان را "مادر سلیمان" میخواندند زیرا روستاییان بر این باور بودند که ساختن چنین بنایی با سنگهایی عظیم از عهده بشر خارج بوده و کار دیوهایی که در سلطه حضرت سلیمان بوده اند میباشد.در دوره هایی هم اقوام کهن ایرانی دور مقبره را حصار ساخته و برای اینکه آنرا از گزند حمله اعراب حفظ کنند به قبر یکی از پیامبران منسوبش کردند.

اگرچه در قرآن از پیامبری بزرگ به نام "ذوالقرنین" نام برده شده که در زمان خودش  سه لشکر کشی مهم داشت نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام منطقه ای که در آن یک تنگه کوهستانی وجود داشت، او مرد مومن و موحد و مهربانی بود واز طریق عدل و داد منحرف نمی شد و به همین جهت مشمول لطف خدا بود، او یار نیکوکاران و دشمن ستمگران و ظالمان بود و به مال و ثروت دنیا علاقه ای نداشت، او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز، او سازنده سدی بود، که در آن به جای آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شده است و هدف او از ساختن این سد کمک به گروهی مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است.

051

نکته جالب این است که به دستور کوروش در قفقاز یک سد بزرگ برای جلوگیری از هجوم اقوام وحشی به ایران در دوره باستان ساخته شده بود که هنوز هم آثار آن باقیست.بعضی از مورخان معتقدند که کوروش همان ذوالقرنین است.من با عمق وجودم معتقدم که کوروش نمیتوانسته یک انسان عادی باشد.کسی که در ٢۵٠٠ سال پیش قوانینی وضع کرد که سالها جلوتر از زمان خود بود.کوروش یک پیغمبر بود.کسی که در روی قبرش نوشت:"ای انسان هرکه خواهی باشی و از هرکجا که آمده باشی بدان که من کوروش بنیانگزار امپراطوری ایران هستم.بر این توده خاکی که جسدم را پوشانیده رشک مبر."

058

اینجا محوطه کاخ شاهی کوروش است که امروز تنها ستونهایی چند از آن باقی مانده است.باورش سخت است که روزی اینجا باغهایی بوده و نهرهایی جاری.حالا تنها خاک است و باد که میوزد و بوی مرگ میپراکند.هیچ دستی نیست که غبار از تن سنگها بشوید و نوازشی بر تن ستونهایی بکشد که روزگاری شاهد گامهای ابرمرد تاریخ ایران باستان بودند.حیف!

اینجا روزگاری کاخی سر به فلک کشیده بود با تالارهایی سنگی و ستونهایی فراخ که گردن کشیده بودند رو به آسمان سرزمین آزادگان.

هنوز هم لابلای دست خطهای کج و کوله آدم نماها که با میخ و سیخ بر تن زخمی سنگها نام کثیفشان را حک کرده اند میشود خطوط میخی را دید و پیکره های آدمیان حجاری شده بر سنگها را...تا این سنگها هستند و میجنگند با حماقت بشر نام ایران و ایرانی هنوز زنده است.

059

کمبوجبه پسر کوروش بود و اینجا منسوب است به مقبره او.متاسفانه او به مانند پدر عادل نبود و در دوران حکومتش نام نیکی بر جا ننهاد.خصوصا اینکه سلطنت را از برادر دوقلوی خود به نام بردیا دزدید و او را در خفا مخفی کرد.وقتی در یکی از جنگها کشته شد یکی از مردان مذهبی خود را بردیا جا زد و حکومت را به دست گرفت تا اینکه ناجی ایران- داریوش بزرگ او را به سزای عملش رساند و پادشاهی هخامنش را بدست گرفت...

057

روی این ستون به خط قدیم پارسی نقش شده است" منم کوروش کبیر...

از دور مقبره بنیانگزار کشورم که دیده شد ناخودآگاه سکوت میکنم.اگر کسی دوروبرم نبود دلم میخواست زانو بزنم.خاک را ببوسم.و برای دقایقی تنها خیره شوم به مقبره مرد بزرگی که در عدالت و ایمان و بزرگی سرآمد تمام مردان سرزمینم هست. راستش را بگویم پاهایم یاری نمیکرد جلو بروم.انگار یک شرم بزرگ مانع ازرفتنم بود.شرم اینکه من- فرزند این خاک-فرزند پدر ایران-برای کشورم-وطنم-خاکم چه کرده ام! چه خواهم کرد! آیا من- فرزند ایران-میراث دار خوبی برای خاکم بوده ام.خاکی که از مرد بزرگی چون کوروش به ما رسید.....

شرم بر کسی که ایرانی هست و قلبش با ایران نیست....نفرین و مرگ بر آنکه دلش برای این خاک نمیتپد.


 
مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

"مکاشفه در باب یک مهمانی خاموش" در جشنواره تاتر امسال جایزه کانون جهانی منتقدین را بدست آورد و مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت.دیشب در سانس ساعت ٨:٣٠ در سالن ٢ تماشاخانه خانه هنرمندان توفیق نصیبم شد تا این اجرا را ببینم.

این کار که نوشته آتیلا پسیانی و کارگردانی رضا حداد و بازی بازیگرانی چون "سیامک انصاری" -"برزو ارجمند"- "پانته ا پناهی نیا"-"لیلی رشیدی" و.... است در نوع خود کاری جدید و نگاهی جسورانه است.اجرای آن کاریست که کمتر در تاتر ایران دیده شده. و قصه آن حول گروهی است که قصد شرکت در یک مهمانی را دارند.کار نو است و تلفیق جالبی از نور و صدا و ویدیو ارت در آن دیده میشود اما....

من اصلا از این کار خوشم نیامد.الان گروهی بلند میشوند تا من را یک دل سیر کتک بزنند. اما الا و بالا من اصلا از کار خوشم نیامد و نتوانستم ارتباط خوبی با آن برقرار کنم.

به نظر من کار ملقمه ای از چند تکه پازل بهم ریخته بود که هر یک ساز خودش را میزد و هیچ کدام حرفی اساسی را دنبال نمیکرد.تماشاچی ٧٠ دقیقه گیج میزد و در آخر هم نمیتوانست درک کند که هدف کارگردان و نویسنده ار این همه ژانگولر بازی چه بود.انگار یک نفر معلم اخلاق سر کلاسی ایستاده و با استعاره های پیچیده قصد دارد تا به شاگردهای کودنش بفهماند که در دنیای کثیفی که برای خود ساخته اند دارند دست و پا میزنند.ببخشید ها ببخشید ها حالم از این کار بهم خورد!!!!!!