شیراز(1)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شیراز

٢٢/١١/٨٨-شیراز

من شیراز را ندیده بودم.بارها برنامه ریزی میکردم و هر بار یک اتفاق مانع از دیدار من میشد تا بالاخره یار با ما یاری کرد و دیده بر ما گشود....شیراز را دیدم.مست شدم.مستی کردم.دیوانه و شیدایش شدم.شیراز را دیدم و نوشیدمش.شیراز را با تنم هم آغوش شدم.شیراز را خط به خط شعر گفتم.قصه ساختمش.غزلش کردم و با ساز نواختمش.شیراز مرا نواخت و شعرم کرد.شیراز مرا از خود بیخود کرد.شیراز زیباترین جای ایران بود که دیده بودم و ندیده بودمش.شیراز به تنهایی ایران بود برایم.شیراز را فقط میتوان با یک کلمه بیانش کرد با "عشق"....

قبل از هرچیز از تمام دوستانی که در این سفر یاریم کردند تشکر میکنم.شیرازیهای مهمان نوازی که به من ایمیل میزدند و کامنت میگذاشتند و کمکم میکردند .شیرازیهای باصفایی که دلهایشان به وسعت کل ایران است و مهربانیشان به وسعت دریاها.شیرازیهای باصفایی که روحشان به مانند شهرشان زیباست.شیرازیهای باصفایی که تا ابد در دلم جای دارند.

و تشکر میکنم از علیرضا صادقی زاده که با برنامه ریزی خوبش سفری به یادماندنی برایمان به یادگار گذاشت.دستت درد نکند دوست خوب.

013

صبح خیلی زود راه افتادیم.۵ ماشین بودیم و ٢١ سرنشین که در عوارضی قم با هم قرار گذاشتیم  و رستوران آفتاب مهتاب ایستادیم برای صرف صبحانه.جاده خیلی خیلی شلوغ بود و با وجود اینکه صبح زود حرکت کرده بودیم اما به ترافیک ماشینها برخوردیم.بعد از صرف صبحانه در رستوران مجتمع آفتاب مهتاب که در جاده قم قرار دارد راه افتادیم به سمت اصفهان.

020

اول تصمیمان بر این بود که نهار را در اصفهان بخوریم اما چون صرف صبحانه کاملی داشتیم در اصفهان هنوز گرسنه نشده بودیم.به خاطر همین به راهمان ادامه دادیم به سمت شهر شیراز.وسطهای راه حول و حوش ساعت ۵ بعد از ظهر بود که ایستادیم جایی میان راه.راستش جاده تهران به شیراز راهی سرسبز نیست.به سختی میتوان جایی خوش منظره پیدا کرد برای نشستن.ما هم بیخیال آب و علف !!! شدیم و کنار بیابان خدا بساط پهن کردیم و رفتیم تو کار خوردن نهار.نهارمان هم توسط "علی" سرآشپز معروف گروه آماده شده بود که شامل ساندویج مرغ میشد.بعد از صرف نهار یا به عبارتی عصرانه راه شیراز را در پیش گرفتیم.

017

این بار بیشترین تعداد نفران با ما همراه بود.جمع و جور کردن ٢١ نفر کار آسانی نیست.هر ماشین در یک پمپ بنزین میایستاد تا بنزین بزند.هر از گاهی باید برای رفتن به دستشویی می ایستادیم و این زمان سفر را طولانی تر و بچه ها را خسته تر میکرد. میتونم به جرات بگم که داشتم از زور خستگی راه له میشدم.من خودم معمولا به راحتی نمیتونم تو ماشین بخوابم و این خسته ترم میکنه.معمولا هم شب قبل از سفر از هیجان خوابم نمیبره.بنابراین در طول راه از زور خستگی و بیخوابی به حالت موت!!! میفتم.البته هستند کسانی از بچه ها که سرشون رو میزارن و شیراز از خواب بیدار میشن مثل....!!!!!

021 

غروب در راه بود.من رو شوق دیدن شیراز بیدار و هیجان زده نگه داشته بود.کوه ها در غروب هزاررنگ میشدند و آسمان تابلویی به شکوه خلقت میساخت.در تن رنگارنگ کوه ها ابرها جست و خیز کنان بالا و پایین میپریدند.باد میوزید و نور نارنجی و قرمز و سرخ را لابلای دامن ابرها به بازی میداد.غروب خورشید در جاده های ایران برای من همیشه باشکوه است و رویایی.خصوصا جاده های کویری در تن غروب شکوهی دوصد چندان به خود میگیرند.

027

هوا داشت تاریک میشد که تابلوی تخت جمشید را در طول راه دیدیم.هیجان من ده برابر شد.انگار پوست تنم را کسی میکشید و هی مور مور میشدم.برای من همیشه دیدن تخت جمشید یک آرزوی بزرگ بود و این بار داشتم میرفتم تا این عظمت را از نزدیک با چشمهای خودم ببینم و با دستهایم لمس کنم و به  آرزویم برسم.هرچه بیشتر نزدیک میشدم قلبم تند تر میزد و من هیجانم افزون تر میشد.شب گسترده شده بود که به نزدیکیش رسیدیم.تصمیم گرفتیم با همه خستگی یک سری به آن بزنیم.اما وقتی به محوطه تخت جمشید رسیدیم فهمیدیم که در آن بسته است و تنها میتوانیم پای کوه بایستیم و از دور نظاره گرش باشیم و دل را راضی کنیم که تا صبح سر کند.صبر برای رسیدم به معشوق سخت بود خیلی سخت....

034

با من بمانید تا شیراز را با هم بگردیم.....


 
هرگز رهایم مکن
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

خیلی وقت پیش "هرگز رهایم مکن" را خواندم.اثری از " کازوئو ایشی گورو " نویسنده ژاپنی الاصل که به انگلیسی مینویسد و تاکنون جوایز معتبر زیادی چون جایزه بوکر را بدست آورده است.او ٢۵ سال است که مینوسد اما در این مدت تنها ۶ رمان از او بیرون آمده.همین نشان میدهد چه نویسنده سخت گیری است که کیلویی نمینویسد و با وسواس کلمه هایش را و قصه هایش را انتخاب میکند...

"هرگز رهایم مکن" آن طور که از اسمش برمیاید از این قصه های عاشقانه آبکی نیست.اصلا عاشقانه نیست.گرچه از عشق حرف میزند اما عاشقانه حرف نمیزند. شاید باورش سخت باشد اما این کتاب یک جورهایی "علمی تخیلی" است.حالا بماند که من از این ژانر حالم بهم میخورد و اگر کسی قبلش به من میگفت که این کتاب علمی تخیلی است عمرا اگر آن را میخریدم.اما به ژانرش اهمیت ندهید که تا آخرهای کتاب هم نمیفهمید که دارید یک قصه تخیلی را میخوانید.جالب شد نه؟؟؟

راستش را بگویم تا وسطهای کتاب درست ماجرا را نمیفهمیدم و یک جورهایی داشتم زده میشدم و سردرد گرفته بودم!!!!!! حوصله ام داشت سر میرفت و گیج میخوردم که اصلا این آقای  کازوئو ایشی گورو دارد چه میگوید.

بعد یکهو در یک جایی از کتاب انگار آوار روی سرت خراب میشود.همانجایی که میفهمی تمام این شخصیتهای کتاب که تو تاکنون درگیرشان شده بودی موجودات  آزمایشگاهی هستند.جنینهایی که به صورت غیر طبیعی پرورش یافته اند تا رشد کنند بزرگ شوند و بعد اعضای بدنشان را دانه به دانه به آدمهایی مثل من و تو اهدا کنند و بعد آرام بمیرند. و هیچ کس بعد از مرگشان حتی یادی هم از آنها نکند.که اصلا آیا آنها را آدم میدانند یا نه؟ آیا آنها روح دارند یا نه؟ آیا آنها حق عاشق شدن دارند یا نه؟ آیا آنها حق انتخاب دارند یا نه؟ و هزار آیای دیگر....

از اینجا به بعد یکهو یک غم بزرگ روی دلت مینشیند.یک غم بدجور تلخ و بدمزه که انگار وارد خونت میشود و مسمومت میکند.انقدر مسموم که تا ماه ها بعد از خواند کتاب هنوز یادش میفتی و هنوز دلت فشرده میشود و هنوز دلت میخواهد به حال آنها گریه کنی...

یک چیز دیگر هم که بعد از خواندن کتاب به شدت ذهن من رو مشغول کرد بحث همان اهدای عضو است که بعد از مرگ مغزی صحبتش پیش میاید.تا قبل از خواندن این کتاب من همیشه ١٠٠% با این اهدای عضو موافق بودم اما حالا گرفتار چالش بزرگی شده ام. ببینید زندگی و مرگ دست اوست و معجزه همیشه هست تا وقتی که او هست.چطور میشود برای زنده ماندن کس دیگر تصمیم گرفت که حیات را از دیگری برید و او را در زمره مردگان قرار داد یا نه؟؟؟ اگر حتی ١% احتمال برگشت او باشد چه؟؟؟

*راستی یک خبر جالب هم اینکه دارند از روی این کتاب یک فیلم میسازند.باید جالب دربیاید.منتظرش میمانیم.!


 
نقشه هایت را بسوزان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

به انتخابهای مژده دقیقی ایمان دارم.٣ مجموعه داستان کوتاه با ترجمه او خوانده ام و هر ٣ تای آنها را بسیار انتخابهای دقیق و خوبی میدانم.دو مجموعه قبلی «اینجا آدم‌ها این‌جوری‌اند-1379» و «مشقت‌های عشق-1381» را نیز انتشارات نیلوفر منتشر کرده است و  این آخری "نقشه هایت را بسوزان"...

هر ٣ این مجموعه ها قصه های کوتاه آمریکایی از نویسنده های معتبر است که مژده دقیقی با وسواس عمیق آنها را جمع آوری و ترجمه کرده است.سومی ار دوتای دیگر حتی پخته تر و سنجیده تر هم هست.داستانها بیشتر حول مهاجرت و قصه تنهایی آدمهاست.قصه ای که این روزها بنا به حال و و روزگار ایران روز به روز بیشتر بین مردم شایع میشود.مهاجرت همیشه توام با تنهایی و بیکسی است.قصه تلخی است که در ناگزیری آغاز شده و ناخواسته ادامه میابد.

در همه قصه ها طنز تلخی حاکم است.جاییکه در عین پوزخند دلت را به درد میاورد.

 آخرین داستان مجموعه قصه مردی است که ناقل یک نوع بیماری است.در عین اینکه خودش بیمار نمیشود اما میتواند دیگران را بیمار کند.او توسط یکی از سازمانهای مخفی آمریکا استخدام میشود تا به کشورهای ضعیف تر برود و مردم را بیمار کند.او در واقع یک جور سلاح میکروبی زنده است که راه میرود.نفس میکشد.زندگی میکند و میکشد... این قصه بدجور آدم را درگیر میکند.درگیر جنگهای نابرابر دولتها-درگیر بیپناهی آدمها-درگیر هویت انسانی که دارد رنگ میبازد.درگیر تنهایی نسل جدید....من عاشق این قصه شدم.راستش زیاد کلمه "سلاح میکروبی" را در رسانه ها شنیده اما هیچ وقت اینطور به درون ماجرا کشیده نشده بودم.قصه با تاروپود ذهنم بازی عجیبی کرد.

*شما هم به من اعتماد کنید.هرجا نام مژده دقیقی را روی جلد یک کتاب دیدید بی معطلی دست به جیب برده و صاحب کتاب شوید.بعید میدانم پشیمان گردید.


 
امامه
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه

 020

یک عصر جمعه زمستانی است.دلمان گرفته از تنهایی.چه کار باید کرد؟یا باید نشست کنج خانه و زانوی غم بغل گرفت و یاد هرچه غم و غصه و بیچارگیست افتاد.یا باید یا علی گفت و بلند شد و زد به کوه و بیابان تادل باز شود و غم برون رود.و ما راه دوم را انتخاب میکنیم.

هوا برفی است و آسمان سرماخورده.در پی هر سرفه آسمان ابری دیگر هم سرما میخورد.پنبه زن آن بالا نشسته و پنبه میزند و دانه دانه پرها را به باد میدهد. همیشه فکر میکنم نقاش جهان چه خوش سلیقه است که برف را سفید آفرید.اصلا تو بگو آبی- قرمز- زرد فکرش را بکن هر رنگ دیگری اگر بود چه چهره ترسناکی میداد به دشت و دمن وقتی میبارید و مینشست.اما حالا انگار هزاران عروس در تن یک عروس میشوند و همه با هم به زفاف هزار داماد زمین میروند.برف نعمت قشنگی است.گرچه امسال خدا از ما دریغش کزد.

019

از لواسان راه میفتیم به سمت جاده فشم.خبری نیست آنچنانی از برف.دانه دانه میبارد و بر زمین نمینشیند.آخ که چه نازی دارد این عروس سپیدروی زمستان.  به دوراهی روستای امامه میرسیم که من به محمد امین میگویم از آن طرف راه را کج کنیم.محمد دو به شک است.اگر گردنه امامه پربرف باشد و گیر بیفتیم چه؟من میخندم و میگویم:برف ؟ کدام برف؟ همین چند دانه را میگویی؟ بزن برویم بابا بی خیال....و ما بیخیال میشویم  و راه میفتیم در دل جاده کوهستانی امامه به بالا....

015

 نمیدانم امامه رفته ای یانه؟روستایی است از توابع شمیرانات در دامنه کوه های البرز با طبیعتی بکر و زیبا که روز به روز دست بی مروت و بدسلیقه روزگار از معماری قدیمی آن کاسته و به جایش ویلاهای بیریخت علم میکند.در تابستان گاه میشود که میرویم از جاده فشم بالا تا برسیم به روستای امامه.مینشینیم و چایی مینوشیم و به صدای رودش گوش میسپاریم و راه کج میکنیم به سمت راحت آباد.از راحت آباد به لواسان دیگر راهی نیست.یک پیچ و دو پیچ و بعد خانه...

امامه یک روستای قدیمی است با قدمت چند هزار ساله اش.کوچه های باریکش به زحمت کفاف عبور ماشینهای امروز را میدهند.گرچه ردپای مدرنیته آنها را هم در امان نگذاشته اما هنوز میتوان صدای خروس را شنید و عبور الاغی را با بار کج شده اش به تماشا نشست.

و حتی در دل یک بعد از ظهر ابری و برفی گرفته سری به قبرستان قدیمیش زد که سنگهای سیاهش از لابلای سفیدی برف سرک میکشند و به انتظار نشسته اند تا ببینند در این بعد از ظهر دلگیر به جز کلاغهای قارقار کن آیا ردی دیگر روی برف مینشیند تا به دیدارشان بیاید و دستی گرم برف را از روی آنها پاک میکند تا فاتحه ای نثارشان کند؟؟؟؟

022

از امامه بیرون میاییم.جاده پیچ در پیچ کوهستانیش را به بالا میگیریم و به سمت راحت آباد میرانیم.چه کیفی دارد برف ببارد و تو در ماشینت بنشینی و بخاری را تا درجه آخر روشن کنی و به صدای آرام موسیقی گوش کنی و کسی دیگر نگران لیز خوردن ماشین باشد!!!!!!!

027

اوضاع داشت خوب پیش میرفت که یکهو دیدیم عمو اسفندیار(ماشینمان) دارد قر میدهد اساسی.گفتیم عمو جان آبروریزی نکن.تو را به جمالت دیگر چیزی نمانده کمی دیگر بکش برو بالا تا برسیم به جای خشک جاده اما عمو دست بردار نبود.برف تبدیل به کولاک شده بود و برف پاک کن هم داشت کم میاورد.غروب بسیار نزدیک بود و زمین به آنی تبدیل به آینه میشد.هیچ بنی بشری جز ما در آن جاده مه گرفته برفی دیده نمیشد و دروغ چرا کم کم ترس مارا گرفت.داشتیم شبیه فیلمهای هالیوودی میشدیم که در برف گیر میفتند و کولاک امانشان را میبرد.در این قسمت ماجرا عمو هم اصلا با ما راه نمیامد و لیز و لیز بازی شده بود بیا و ببین....قضیه داشت به شدت اکشن میشد که آقای شوهر دید بهتر است سر عمو را کج کند و قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشد از خر شیطان پیاده شویم و مثل بچه های خوب سر خانه و زندگیمان برگردیم.این اکشن بازیها را هم بگذاریم برای وقتی دیگر و زمانی دیگر....(شاید هم داریم پیر میشویم و دیگر دست و دلمان میلرزد که در جاده ها ریسک کنیم).به هر حال در تاریکی شب و آرام آرام راه رفته را برگشتیم تا به جاده اصلی فشم رسیدیم و راه خانه را در پیش گرفتیم

یک بار سری به امامه بزنید خوشتان خواهد آمد.قول میدهم.


 
کرمان(10)
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨-باغ شازده-ماهان

282

آخرای شب است که به باغ شازده ماهان میرسیم.خسته هستیم و سرما بیداد میکند. اما شوق دیدن یکی از زیباترین باغهای ایرانی خواب را از چشمها میبرد و به شوق میاوردمان.باغ در حصاری آجری مخفی است.انگار صدفی است که مرواریدش را پنهان کرده است.باید برویم و صدف را بگشاییم...

284

در نزدیکی کرمان و در شهر ماهان در جاییکه تا کیلومترها بیابان وسیع و خشک بی آب و علف گسترده ناگهان باغی دلگشا چشمت را نوازش میکند.باغی مستطیلی با استخر و فواره های بلند و کوتاهش که خود معجزه ایند درتن کویر کرمان.باغی سرتاسر سبز از درختان میوه و نوازشگری نسیم که لابلای تن آنها میوزد و برگها را مینوازد به سرانگشتان لطیفش.این باغ نمونه یکی از شاهکارهای معماری قاجار است که حدود ١٠٠ سال پیش به فرمان حکمران وقت کرمان دستور ساختنش داده شد.مراحل ساخت بنا یازده سال به طول انجامید.متاسفانه به پایان نرسیده بود که حکمران چشم از جهان فرو بست و ساخت باغ نصفه نیمه رها شد.

IMG_2853

ساختمان باغ از دو قسمت تشکیل شده.بخش ابتدایی که سر در باغ را شامل میشود پر نقش و نگار و زیباست.بعد که وارد باغ میشویم تا چشم کار میکند درختان هستند و استخر بزرگ پر از آب که با رقص فواره ها مزین شده است.وجود این آب در دل کویر خود حکایتی است.سرچشمه این آب به کوه های تیگران میرسد.دست هنرمند معمار از دل کوه نهری را به باغ کشانده و صفایی به تکه زمین کویری ماهان داده است.

IMG_2845

زمین باغ شیب دار به سمت بالاست.در انتهای آن کوشک شاهی قرار دارد.اینجا عمارت اصلی ساختمان محسوب میشود که در دو طبقه با اطاقهای تودرتو مخصوص پذیرایی از مهمان و سکونت صاحبخانه بنا گشته است.زیبایی بنا به این است که به خاطر شیب زمین وقتی در عمارت شاه نشین باشی تا ته باغ را میتوانی ببینی که چشم انداز زیبایی را فراهم میکند.

IMG_3436

در داخل عمارت اصلی یک رستوران وجود دارد که میتوان آش رشته داغ و خوشمزه ای را آنجا خورد و لذت برد.

خوب سفر به انتهای خود رسیده است.باید کرمان را گذاشت و گذشت.تا یک بار دیگر وقت و بخت یاری دهد و کوله بار ببندیم و جاده ای دیگر را در پیش بگیریم.به امید سفری دیگر و سفرنامه ای دیگر.خدانگهدار


 
کرمان(9)
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨-مقبره شاه نعمت الله ولی

258 

رفتن به مقبره عرفا و شعرای قدیم ایرانی همیشه برای من توام با حس و حال عجیبی است.یک جورهایی من را به درون میکشد و بدجور غرق در خود میکند.از بایزید بسطام تا ابوالحسن خرقان از خیام نیشابور تا همین شیخ نعمت الله کرمان...

269 

شب بود که به مزارش رسیدیم.هوا سرمای کشنده ای داشت و ما خسته و کوفته بودیم.مقبره با چراغهای رنگارنگ روشن شده بود و عاشقان شیخ در رفت و آمد بر سر مزارش.اینجا و آنجا کسی شعری میخواند.درویشی یا حقی میگفت.عارفی سر در گریبان برده بود.دیگری نماز میگزارد و من خسته و مشتاق حیاط به حیاط میرفتم و میدیدم و حظ بصر میبردم.

275

شاه نعمت الله شاعر و عارف ماهانی کرمانی از پدری عرب و مادری ایرانی زاده شد. از ۵ سالگی در پی عرفان قدم در وادی سختی گذاشت. او که هم عصر با حافظ شیراز بود شعرهای زیادی هم سرود.میگویند او و حافظ با هم دیدار هم داشته و چند بازی شاعرانه رندانه هم با هم کرده اند.همانجا که شیخ نعمت الله میگوید:

ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم   صد درد را بگوشهٔ چشمی دوا کنیم

و حافظ شیرین سخن در جواب میسراید که :

آنانکه خاک را به‌نظر کیمیا کنند   آیا بود که گوشه چشمی بما کنند؟

IMG_2760

میگویند که شیخ کرامات زیادی داشته و از آن جمله پیشگوییهای اوست که در تاریخ دهان به دهان تا به امروز گشته اند.ابیاتی که از او نقل شده همه تاریخ ایران را تا به امروز و بعد از آن پیشگویی کرده اما مشکل اینجاست که هر سلسله حکومتی به نفی خود در این اشعار دستی برده و آنها را تحریف کرده است.شاید اگر بتوان نسخه خطی آن اشعار را پیدا کرد بتوان فهمید که آینده ما و ایرانمان به کجاها خواهد کشید.آنچه من در اینترنت جستم ابیاتی بود که همه با وقایع صدها سال اخیر ایران تطابق داشت اما چون به صحت و سقم آنها اعتماد کامل ندارم تحقیق و پی بردن آنها را به خودتان وامیگذارم. (شیخ ما هم کم از نستراداموس نیست ها.بروید و بیابید و بخواندید و متحیر شوید)

IMG_2762

شاه نعمت الله در قرن ٨ و ٩ هجری زندگی میکرد.در طول عمرش در مصر و سوریه و ایران و حجاز و ترکستان به سیر و سلوک و گشت و گزار پرداخت.توشه اندوخت و سفر کرد.سفر کرد و آموخت.عارف شد و شعر گفت .سرانجام به مکه مشرف شد و به خدمت یکی از عرفای هم عصر خود رسید.خرقه پوشید و به مراد دل نائل گشت. او بیست و پنج سال از عمر خود را در ماهان به سر برد و پس از مرگش نیز در همانجا دفن گردید.

امروزه مشتاقان سلسله عرفان نعمت اللهی از سراسر جهان به اینجا میایند.شمع میفروزند.نماز میخوانند.قرآن تلاوت میکنند.به یاد پیر مرادشان مست باده شعر میشوند. چله نشینی میکنند.یا هو میگویند و دیوانه و شیدا آنی را از دنیای دون کنده شده و به مرادشان میپیوندند.اینجا خانه عاشقان است.خانه فنا شدگان در الله.اینجا جاییست که میتوانی نفس حق را استشمام کنی و به درک انا الحق برسی.اگر بخواهی....

IMG_2802

مقبره شامل ٣ حیاط و ساختمانهای اطراف آن است.در هریک از این حیاطها یک حوض ایرانی با آب زلال و تلالو نور ستاره ها بر آن را خواهی دید.اطراف این حوضها درختان سرو قد برافراشته اند.درخت سرو در فرهنگ ایرانی ارج و قرب خاصی دارد.این درخت همیشه سبز با سایه سار گسترده ای که بر باغ ایرانی میافکند در تمام تابلوهای مینیاتور ایرانی نقاشی شده است.انگار با آمیزه های عاشقانه و شاعرانه ما ارتباطی تنگاتنگ دارد.سرو نماد آزادگی است.نماد ایران است.

مهمترین اثر معماری قرن نهم همین مقبره شاه نعمت الله ولی در ماهان کرمان است. که ترکیبی از معماری تیموریان-صفویان و حتی قاجار بوده با کاشی کاریهای هفت رنگ- معرق و منبت کاریها -پنجره های مشبک و ارسیهای رنگی-گنبد مزین شده به آیات قرآن و اطاقک چله نشینی شیخ ...همه و همه اینجا را به یکی از زیباترین بناهای دیدنی ایران تبدیل کرده اند.

به ماهان بروید.سری به شیخ بزنید.دو رکعت نماز عشق بخواندید و اگر خوش شانس بودید و در اطاق چله نشینی باز بود حتما پا به آنچا بگذارید و در سکوت به مراقبه با خدا مشغول شوید.قول میدهم لحظات فراموش نشدنی را در آنجا تجربه خواهید کرد.


 
کرمان(8)
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨-حمام وکیل کرمان-آتشکده زرتشتیان

IMG_2662

وقتی خسته از راه رفتن لابلای دالانهای پیچ در پیچ بازار کرمان میخواهی لبی تر کنی به یک چای کمر باریک. یک راست سراغ حمام وکیل برو.!!!!

گفتم حمام اما امروز این حمام قدیمی به شکل یک چایخانه سنتی بسیار زیبا درآمده که با چای و قلیان و غذای محلی پذیرای گردشگران کرمان است. 

243

ساخت بنای زیبا با معماری زندیه-قاجاریه این حمام به ١٢٧٠ هجری برمیگردد و یکی از تاریخی ترین حمامهای شهر قدیمی کرمان است که به تقلید از معماری حمام گنجعلیخان و به شکل سازه حمامهای قدیمی ایرانی ساخته شده است. تمام دیوارهای حمام با سرامیک و کاشیکاری آبی فیروزه ای پوشیده شده و به دو بخش رخت کن و گرمخانه- مثل سایر حمامهای قدیمی- تقسیم میشود. در سالهای اخیر فضای داخل حمام به شکل یک چایخانه ستنی درآمده که میتوان آنجا رفت و نشست و تنی آسود و خستگی یک روز گشت و گزار در بازار کرمان را درآورد.

188

فضای داخل حمام دلچسب و سنتی است.با موسیقی زنده سنتور و دف و آواز ناب ایرانی.در کنار حوض پر از آب و ماهیهای قرمز -صندلیهای چوبی آبی که با رنگ دیواره ها و کاشیها همخوانی دارند و قلیانهای میوه ای و استکانهای چای کمر باریک.

250

پشت میز نقشه قلمکار مینشینیم و سفارش چای میدهیم با "کلمپه" که یک نوع شیرینی محلی کرمانی است.این شیرینی با آرد گندم تهیه میشود که وسط آن با لایه های خرما پر شده و به رنگ شیری و به اندازه یک نعلبکی کوچک است.کلمپه را باید حتما با چای دبش ایرانی و در استکان و نعلبکی خورد.خداییش چای فقط در استکانهای بلوری خودمان میچسبد نه در فنجانهای شیک و پیک فرنگی...

255

بعد از دیدن حمام وکیل راه افتادیم تا برویم و آتشکده زرتشتیان در شهر کرمان را ببینیم. شاید بد نباشد که بدانید کرمان در قدیم گواشیر نامیده میشد.گواشیر یعنی کوه اردشیر علت این نامگذاری هم به خاطر این است که در ٢١٠ سال قبل از میلاد اردشیر به این شهر حمله کرده و آن را تصرف میکند و اینجا را گواشیر مینامد که بعدها به کرمان تغییر نام پیدا میکند. به خاطر همین قدمت و اصالت است که در این شهر از قدیم زرتشتیان بسیاری ساکن بوده اند. امروز هم یکی از معروفترین آتشکد های زرتشتیان در این شهر است و تنها موزه زرتشتیان حهان هم در همین آتشکده قرار دارد.

256

وارد حیاط که میشویم میبینیم در حال خورد کردن چوب و تهیه هیزم آتش هستند که همیشه باید در آتشکده روشن بماند.آتشکده محل عبادت زرتشتیان است جایی که در محلی خاص آتشی برای ابد برافروخته میشود تا آیینهای مذهبی زرتشتی مقابل آن انجام گیرد.میدانید که فلسفه میتراییسم یا آیین مهر(خورشید) از ایران باستان شکل گرفته است.آنها آتش را پاک و یکی از مظاهر جهان هستی دانسته و همواره برایش ارج و قرب خاصی قائل بودند.به همین دلیل عبادتگاه هایی ساخته و آتشی را در وسط آن میفروختند و سپس برای همیشه این آتش را زنده نگه میداشتند.بعد ها با حمله اعراب به ایران بسیاری از این آتشها خاموش و آتشکده ها هم ویران شدند.

برای وارد شدن به آتشکده مردها باید کلاه های مخصوص به سر کنند تا اجازه داخل شدن را بیایند.

253

در داخل آتشکده یک خانم زرتشتی برایمان مفصل از آیینشان صحبت کرد.یکی از جالب ترین بخشهای صحبتش گفتگو از "فروهر" بود.این نماد دینی و میهنی ایرانیان باستان از دوره مادها و پادشاهان هخامنشی بوده که امروز هم به عنوان یکی از نمادهای دین زرتشت شناخته میشود.مفهوم این نماد هم به این شکل است :

١-چهره فروهر یک مرد پیر است که نمادی از فرزانگی و کارآزمودگی میباشد.

٢-دو بال در پهلوها که هر یک سه پر دارند و نشانه گفتار نیک-کردار نیک و پندار نیکند.

٣-در پایین تنه فروهر پرهایی به سمت پایینند که نشانه کارها و رفتار نادرست هستند و باعث پایین رفتن و پستی شان انسانی میشوند.

۴-یک حلقه در میانه تن فروهر است که نشانه جاودانگی جان و روان است(حلقه ابتدا و انتها ندارد)

۵-دو رشته در پایین تنه فروهر نشانه بدیهای دنیوی است که  در تلاشند انسان را به پایین بکشند.

۶- و در آخر یک حلقه در دست فروهر هست که نشانه وفاداری به عهد و پیمان بوده که در دین زرتشت از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است.

*بسیار ارزشمند است که اجداد ما نمادی با چنین مفهوم بزرگی را برای نشانه دینی و میهنی خود انخاب کرده بودند و آن را روی پرچم کشور که نماد فرهنگ آن کشور است نقاشی میکردند.


 
کرمان(7)
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨-حمام گنجعلیخان

200

مجموعه گنجعلیخان پست پیش را که یادتان هست؟خوب حمام آن مجموعه همینجاست. در گوشه ای از همان مجموعه که با سردرنقش و نگاری شده قدیمی و چند پله که پایین میرود شما را با خود میکشاند به دنیای عجیب حمامهای ایرانی قدیمی. گرچه امروز دیگر این حمام تبدیل به موزه مردم شناسی کرمان شده و با مجسمه های مومی شکلی دیگر به خود گرفته اما میتوان با عبور از دالانهای ان هنوز هم حس و حال مردم قدیمی را که خسته و کوفته و غبارآلود به اینجا آمده و سرورویی صفا میدادند و مشت و مالی میگرفتند را درک کرد.

204

یکی از ارکان این حمامهای قدیمی مشت ومال و حجامتی بود که در طب ستنی رواج داشت و معمولا در همین حمامها هم انجام میشد.در گذشته  معتقد بودند که بخش عمده ای از خون کثیف و آلوده ما در بخش پشت بدن ما جمع میشود.در حجامت این قسمت بدن را با وسیله ای بادکش کرده و سپس با تیغ چند شکاف روی پوست تن ایجاد میکردند تا خون کثیف و  جمع شده را از بدن خارج کنند.امروزه به این تنیجه رسیده اند که حجامت برای بدن فواید زیادی دارد و دوباره در یک سری از مراکز طب اسلامی این نوع درمان انجام میشود.

216

در حمامهای قدیمی ابتدا یک راهرو وجود داشت که مانع میشد فضای داخل حمام از بیرون دیده شود و یا هوای گرم حمام خارج شود.بعد از راهرو وارد یک بخشی به نام رحتکن یا سربینه میشدیم.بخشی وسیع و چند ضلعی که اطرافش غرفه های متعدد قرار داشت.در این غرفه ها اصناف محتلف هریک بنا به فراخور حالش لباس عوض میکردند.استراحت میکردند.عبادت میکردند.غذا میخوردند و گپ میزدند.در قدیم مردم وقتی به حمام میرفتند وقت زیادی را در آنجا صرف میکردند.صرف گپ زدن-مشت و مال گرفتن-خیس خوردن!!! کیسه کشیدن و شستن و حتی خوردن لقمه های گوشت کوبیده شب پیششان که در بقچه پیچیده بودند و با خود به حمام میاوردند.

IMG_2701

حمامهای پرنقش و نگار قدیمی باکاشیکاریهای آبی و فیروزه ای و نقش خسرو وشیرین بر درو دیوارشان آدم را به یاد دخترکان سپیدرو و سیه چشم قدیمی میندازد که با بدنهایی چون بلور بارفتن و ابروهای وسمه کشیده سیاه و گیسوان وحشی رها و خیس و گونه های سرخ سالم که هوس گاز گرفتن دردل پسرهای قدیمی میفکند خنده شان در دل این دالانها میپیچید و در حالیکه دلاکان چشم چران  با تاس و کاسه های نقره ای بر تن لطیفشان آب میریختند . کیسه و سفیداب میکشیدند و در همان حال هم برایشان نقشه پیدا کردن یک شوهر را میکشیدند .کاسه های چهل کلید طلایی قدیمی یادتان هست؟همانها که مادربزرگها درونشان را پرآب میکردند و با آرزوی باز شدن بخت دخترشان روی سر آنها آب میریختند؟خدا میداند که چند دخترک کرمانی از همین دالانهای خوش برو روی زیبا به خانه بخت رفته اند...

214

و خزینه حمام و حوض هشت ضلعیش و یاد قدیم ندیم ها که بابابزرگها تعریف میکردند. اعیان و اشراف اولین روز عوض کردن آب حمام را قرق میکردند و با ایل و تبار و خانواده یک روز کامل را به خود اختصاص میدادند و بعد به مرور فقیر ترها به چرکابه آب میرسیدند و دیگر معلوم نبود در روزهای آخر قبل از عوض کردن آب آدم در حمام تمیز میشد یا کثیف تر...

شما این اصطلاح "تون به تون شی الهی!!!" را شنیده اید؟فکر کنم ریشه اش از همین حمامهای قدیمی ایرانی درآمده است.در خرینه های قدیم یک حوض آب سرد و یک حوض آب گرم وجود داشت.برای گرم کردن آب از دیگهای مسین بزرگ استفاده میشد که گرمای آن از طریق سوراندن بوته های بیابانی در زیر دیگ ها و در فضایی به نام "تون" انجام میشد.این تون یک کانال دراز یا گربه رو بود.یعنی به اندازه عبور یک گربه جا داشت.فکر کنم وقتی قدیمیها نفرین میکردند که الهی "تون به تون بشی" یعنی چیزی در مایه های اینکه :"الهی زیر گل بری!!!!"

IMG_3312

حمامهای مردانه بود و لنگهای قرمز آن که امروز به عنوان شیشه پاک کن ماشینها استفاده میشود و مردان سبیل کلفت و داش مشتی با کلاههای شاپو و دستمالهای ابریمشنشان که در هوا چرخی به آن میدادند و تسبیح های دانه درشت شاه عباسیشان را در جیبهای گل و گشادش مینداختند و با اهن و تولوپ وارد میشدند.

حمامهای زنانه بود و سنگ پای گمشده و هیاهوی جیغ و خنده و آواز زنانه و وسمه و سرخاب بعد از آن و چهل گیس کردن گیسوان حنایی شده زنان که نه مش را میشناخت و نه هایلایت را و نه مشت مشت ریزش مو میدانستند یعنی چه... گیسوان خرمنی زنان ایرانی که بلند بود و کمند.و بوی بهار نارنج میداد که نه شامپوی خارجی وجود داشت و نه نرم کننده.صابون زیتون بود و برگردان و کتیرا.و بعد بقچه های باز شده ترمه بود و پرپر گلهای یاسی که صبح قبل از طلوع آفتاب چیده شده بودند تا بعد از استحمام یواشکی لابلای سینه هایشان جای بدهند برای مردشان...چه حیف همه شان دود شد و رفت هوا......

IMG_2695

نور پردازی در حمامهای قدیمی یک رکن بزرگ معماریشان بود.چون در آن زمانها که برق وجود نداشت باید ساختمان جوری ساخته میشد تا حداکثر نور خورشید وارد آن بشود.این نورگیرها سوراخهایی بود که در سقف وجود داشت.برای جلوگیری از دید بیرونی و مانع شدن از خروج هوای گرم روی سوراخها را با نوعی گل جام میپوشاندند که میتوانست نور را از خود عبور دهد.

این تخته سنگی که میبینید هم به نام "سنگ زمان" شناخته میشود که از مرمر یکپارچه سرخ ساخته شده و  در حمام گنجعلیخان قرار دارد.با تابش نور خورشید از پشت آن و انعکاس نور روی دیوار روبرو تصویر طلوع و غروب خورشید برای مردمی که در حمام در حال استحمام بودند قابل رویت شده و تخمین زمان برای آنها امکان پذیر میگشت.این دیگر یکی از عجیب ترین پارامترهای این حمام است که حتما در دیدار از اینجا آن را مد نظر قرا دهید.


 
شیرین
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

"لعنت بر این بازی مردانه که عشق نام دارد!"

حتما تا بحال سروصدای فیلم "شیرین" اثر کیارستمی را شنیده اید.فیلمی که بازخوردهای متفاوتی بین تماشاگرانش داشت.عده ای را چون من مسحور هنر خلاقانه کارگردان بزرگش کرد و عده ای دیگر را هم پلاکارد به دست در جشنواره ونیز ناراضی و عصبانی به فریاد کشید که:پول ما را پس بدهید.(بعد از دیدن فیلم)

من اینجا نمیخواهم چشم بسته به تعریف شیرین بنشینم میخواهم از فیلم حرف بزنم و شما را به قضاوت آن وادار کنم.

شیرین روایت قصه کهن ایرانی "خسرو و شیرین" نظامی گنجوی است که به شکلی امروزی تر بازنویسی شده و توسط گویندگان بسیار خوش صدای رادیو به شکل یک نمایشنامه رادیویی بازخوانی شده است.اما آنچه شما میبینید نمایش خسرو و شیرین نیست.شما تنها صدای این نمایش رادیویی را میشنوید.آنچه میبینید سکانسهای صورت ٩٠ زن هنرپیشه ایرانی است که روی صندلیهای یک سالن سینما نشسته اند و دارند نمایش را تماشا میکنند.شما تنها چیزی که میبینید عکس العمل این زنان به بخشهای مختلف قصه است...

تا همینجایش هم ماجرا جالب به نظر میرسد اما زمانی جالبتر میشود که پشت پرده ماجرا را بدانید.قضیه از این قرار است که قصه خسرو و شیرین بعدها به تصاویر این زنان افزوده شده است.درواقع کیارستمی این زنان را تک تک و یا چند تا چند تا به استادیوی خانگی خود دعوت کرده و آنها را مقابل یک پرده سفید قرار میدهد و در سکوت محض از آنها میخواهد در عرض چند دقیقه زندگی خود را بر روی این پرده مرور کنند.آنچه ما از عکس العمل آنها میبینیم در واقع حالاتی است که آنها هنگام به یادآوری خاطرات خود دچارش شده اند.مثل لحظه هایی که میخندند و یا میگریند.

و اینجاست که هنر کارگردان خودش را نشان میدهد که چگونه این تصاویر را روی صحنه های نمایشنامه قرار داده است.طوری که شما تصور میکنید این حالتها هنگام دیدن یک نمایش یا یک فیلم بروز کرده اند.

و اینجاست که به احترام خلاقیت این کارگردان بزرگ سکوت میکنیم و خدا را شکر میکنیم که هنوز کیارستمی نامی هست که بین "آقای هفت رنگ" و "هوو" و "خروس جنگی" و چه و چه برایمان از "شیرین" حرف بزند.

قصه شیرین به نظر من مرثیه ای برای تمام زنان است.زنانی که در پستوی خاطره هایش ردی از یک مرد دیده میشود.مردی که لحظه های خنده و گریه آنها را ساخته است.مردی که شیرینی عشق و تلخی فراق را به آنها چشانده است.مردی که به آنها بازی ناجوانمردانه عاشقی را آموخته است و در آخر:

"لعنت بر این بازی مردانه که عشق نام دارد!"

*وجود جولیت بینوش با آن شال ایرانی و بدون ذره ای آرایش لابلای زنهای رنگ آمیزی شده ایرانی که در کرم پودر و روژ و سایه تبدیل به عروسکهای خیمه شب بازی شده بودند دیدنی است.هنرپیشگان ایرانی که متاسفانه بر چهره بیشترشان رد انواع و اقسام جراحیهای زیبایی و پلاستیک صورت به طرز وحشتناکی در ذوق میزند.و بینوش بی آرایش ساده و بی شیله پیله بین آنها انگار موجود غریبه ای است که از سیاره دیگری آمده است.حیف و صد حیف که معیار زیبایی بین ما ایرانیها تا چه حد تنزل یافته است. دیگر زیبایی برای ما خلاصه شده در لبهای ورقلمبیده چندش آوری که از شدت تصنعی بودن حال آدم را به هم میزنند.خدایا به کجا چنین شتابان!!!!؟؟؟؟؟؟؟

*البته استثناهای سینمای ایران چون ترانه و گلشیفته و یکی دو نفر دیگر را نمیگویم ها...


 
کرمان(6)
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨- مجموعه گنجعلی خان کرمان

11

این سبیلهای از بناگوش دررفته متعلق به خان بزرگی است به نام گنجعلی خان.فرمانروای بزرگ کرمان در عهد شاه عباس صفوی که بین سالهای ١٠٠۵ تا ١٠٣۴ بر کرمان حکومت کرد و بناهای زیادی از خود به جای گذاشت تا امروز کرمان را به نام همان بناهایش بشناسیم.

3

یکی از این بناها که به مجموعه گنجعلیخان معروف شده  ١١٠٠٠ مترمربع وسعت داشته و  در مرکز شهر کرمان واقع شده است.معمار مجموعه نیز "استادسلطان محمد معمار یزدی" نام دارد که از معماران به نام عهد صفوی است..این مجموعه شامل:میدان- بازار-حمام-ضرابخانه-کاروانسرا-آب انبار و مدرسه است.امروزه این مکانها بازسازی شده و برای بازدید عموم باز هستند.

2

در سه سمت میدان که مستطیلی است، بازارهای گنجعلیخان قرار دارد که بازار مسگرها و بخشی از راسته اصلی را تشکیل می‌دهد. علاوه بر آن نیز چهار مسجد در چهار سمت میدان قرار داشته که سه باب آن باقیمانده و زیباترین آنها مسجد ضلع شرقی در کنار کاروانسرا است که موزه‌ای از هنرهای تزئینی به شمار می‌آید.

4

در گوشه های میدان طاقنماهایی قرار دارد که دست فروشها و کاسب کاران بساط گسترده اند و سوقات کرمانی را میفروشند."پته" یکی از معروفترین صنایع کرمانی است. پارچه های رنگارنگ و زیبایی که از پشم بافته شده اند و به دست زنان هنرمند کرمانی روی آنها با نخهای پشمی نقشهای رنگینی دوخته میشود.این پته ها معمولا گران قیمت هستند و  معمولا هم بع عنوان رومیزی و یا قاب گرفتن از آنها استفاده میشود.

در گوشه ای دیگراز این میدان هم مسگرها سرگرم کوبیدنند و اصوات عجیبی در میاورند که ما را یاد مولانا و رقص سمایش در بازار مسگرهای قونیه میندازند.

6 (2)

اینجا کاروانسرای مجموعه است که امروز به دانشگاه هنر تخصیص یافته است و کمتر مورد بازدید عموم قرار میگیرد.سبک معماری آن هم از نوع ۴ ایوانی است که در۴ طرفش حجره های قدیمی قرار دارند.سکوی کناره دیوارها هم برای تخلیه بار چهارپایان تعبیه شده است که بتوان به راحتی خورجین را از روی چهارپا به زمین انداخت.هنوز هم ترازوهای بزرگ قدیمی برای وزن کردن بار تجاری که به این کاروانسرا میامده اند در گوشه و کنار آن دیده میشود.

7

درهای چوبی با کلونهای روی آنها که یادآور حرمت داشتن حجاب در اقوام قدیمیمان هست.هر در چوبی قدیمی دو کلون داشت.یکی برای زنان و یکی برای مردان که صدای ضربه های این کلونها با هم متفاوت بود.ساکنین خانه با شنیدن صدای ضربه های در پی به جنسیت مهمان برده و تصمیم به داشتن یا نداشتن حجاب میگرفته اند.

12

ضرابخانه مجموعه گنجعلیخان هم امروزه به موزه سکه تبدیل شده است.در این موزه میتوانید نمونه های سکه های قدیمی ایرانی را از عهد اولین آریاییها تا امروز مشاهده کنید.همچنین بعضی ابزار تهیه سکه و کاربری آنها هم توضیح داده شده اند.

9

و این هم نمای بیرونی چهارسوق بازار کرمان است.چهارسوق به جایی گفته میشود که دو راسته بازار همدیگر را تلاقی دهند.در واقع همان ۴ راه خودمان در لفظ بازاریش هست. عموما در بالای آن هم یک گنبد آجری دیده میشود.


 
مشتی خاک
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

 در انکار خود

به خاک کردن خود مشغولم

در ریزش آخرین مشت خاک

با ترس از تنها ماندن- مانده ام معلق

بین ماندن و رفتن

چه کنم تنها-بی تو

زیر خروارها خاک؟


 
کرمان(5)
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١۴/٩/٨٨ - کرمان

167 

از آنجاییکه دیگر تحمل خوردن صبحانه مجلل هتل ٣ ستاره گواشیر!!!! را نداشتیم.راه افتادیم به سمت هتل ۵ ستاره پارس .البته کمی بند کیف را شل کردیم ولی در  عوض یک دل سیر صبحانه عالی را زدیم به رگ .بعدش  شارژ و  خوشحال راه افتادیم و قبراغ و سرحال تا شب سایتهای دیدنی شهر کرمان را گشتیم.

169

اگر بخواهی در کرمان راسته بازار را بگیری حول وحوش میدان مشتاقیه به مسجد جامع قدیمی شهر میرسی که قصه آتش گرفتنش در مهر ۵٧ مفصل است.در آن زمان عده ای اوباش به مسجد و نمازگزارانش که مخالف دولت وقت بودند با چوب و چماق حمله کرده و مسجد را به آتش میکشند.در این حادثه تلخ جان بسیاری از مردم گرفته شده و قرآنهای زیادی هم به آتش کشیده میشوند.این حادثه در حافظه مسجد شهر باقی مانده است.

170

این مسجد در ٧۵٠ هجری و زمان آل مظفر ساخته شد اما بارها در معرض تخریب و مرمت مجدد قرار گرفت.شبستان و ایوان مسجد با کاشیکاریهای آبی ایرانی زیبا و چشم نوازند.اما متاسفانه رد پای بیتوجهی را میتوان بر آنها دید.جاهاییکه به مرمت گذاشته شده بسیار بدسلیقه و غیر حرفه ای کار شده اند.حوض مقابل مسجد که میتواند با آب زلال زیبایی دو چندانی به آن دهد از لجن پر شده است.

برج ساعت این مسجد بزرگترین برج ساعت مساجد ایران است.

171

سوالی که برای من مطرح است این است که چرا در ایران در خانه خدا عموما به روی نمازگزار بسته است.بارها برای ما پیش آمده که مثلا ساعت ٣ بعد از ظهر به شهری رسیده و قصد خواندن نماز در مسجدش را داریم اما متولی مسجد در را باز نمیکند و میگوید وقت نماز گذشته است....!!!!!!!! این دیگر از آن حرفهاست که یک بنده خدا برای بنده دیگری تکلیف نمازخواندن را روشن کند!!!!!

در این مسجد هم در شبستانها بسته بود و ما تنها توانستیم از پشت شیشه نگاهی به داخل آن بیندازیم.شبستان قسمتی است از مسجدهای بزرگ که دارای سقف است. شبستان‌ها فضاهای سرپوشیده و دارای ستون‌های یک شکل و موازی‌اند که از یک طرف به صحن مسجد راه دارند.

172

مسجد جامع کرمان سر راه بازار قدمگاه قرار دارد.به همین دلیل در قلب شهر و ازدحام رفت و آمد مردم واقع شده است.راسته بیرون بازار را میگیریم و راه میفتیم تا به دیدن بازار سرپوشیده شهر برویم.برای من همیشه دیدار از بازارهای سنتی شهرهای ایران لذتی خاضی دارد.در این بازارها میتوان با فرهنگ و سنتهای مردم هر شهر آشنا تر شد. آدمهای زیاد با لهجه های جالب ایرانی را دید و رفتارها را به دقت زیر نظر گرفت.آشنا شدن با مردم هر کوی و برزن برای آدم تجربه های گرانبهایی به همراه دارد.

173

از قدیم عاشق بوی عطاریها بودم.یادم میاید زمان دانشجویی باید از میدان انقلاب رد میشدم.سر راهم از کنار چند مغازه عطاری گذر میکردم.بوی خوش و عجیب عطاریها پایم را در کنار ویترین آنها سست میکرد.گاه دقایقی به دقت به گیاهان رنگ و وارنگ با بوهای قوی وسرگیجه آور خیره میشدم.گاه کنجکاوی مرا به داخل عطاری میکشاند و به سوال و جواب درباره داروها با عطار مشغولم میکرد.خاطره بسیار بامزه ای از یکی از همین کنجکاویهای کودکانه دارم که متاسفانه خاطره ای بالای ١٨ سال محسوب شده و جای بازگو کردنش اینجا نیست!!!!!

174

بازار کرمان  طولانی ترین راسته بازار در ایران محسوب میشود.که از میدان ارگ شروع شده و به میدان مشتاقیه ختم میشود.هر بخش این بازار در زمان یکی از حکمرانان شهر و به یک منظور خاص ساخته شده است اما هسته اولیه آن در زمان تیموریان گذاشته شد.هنوز هم در گوشه و کنارش آثاری از بخشهای بسیار قدیمی که خوشبختانه فعلا دست نخورده باقی مانده است دیده میشود.

178

گرچه وجود بعضی مغازه ها با حال و هوای امروزی به چهره قدیمی این مکان لطمه جبران ناپذیری زده اما هنوز هم وقتی لابلای دیوارهای کاهگلی و تودر تویش راه میروید و باریکه های نور از سوراخهای سقف به صورتتان میخورد حس نوستالوژیک به شما دست میدهد.هنوز هم میتوانید لابلای جمعیت پیرمردان عصا به دست شاپو به سری را ببنید که تسبیح میگردانند و دانه های چرتکه را بالا و پایین میندازند.

180

و هنوز هم میتوانید ردی از قدمت را در مغازه های اینچنینی بازار کرمان بیابید که هنوز هم با دست -وانتقال  هنر پدر به پسر -برگهای کتابهای نفیس را صحافی میکنند.بوی چوب و چسب کاغذ و بوی برگه کاهی و چای نیم خورده -مغازه را گرفته و از همه مهمتر بوی مهربانی این فروشنده که به ما اجازه میدهد در مغازه قدیمیش دوری بزنیم و نگاه حریصمان را بر روی کتابها و کاغذهایش بدوانیم و یادی از پدربزرگهای رفته مان بکنیم.

185


 
کرمان(4)
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١٣/٩/٨٨-ادامه سفرنامه کلوت شهداد-بخش دوم-در خود فرو رفتن 

124

دیگر خورشید رو به افول است.نوری تند و نارنجی بر تمام خاک کویر سایه انداخته و رنگی زیبا به آن داده است.سایه ها بلند شده اند و خاک کم کم تنش رو به سردی میگذارد.باد می وزد و دلت را با خود به این سو و آن سو میکشاند.وقت شیطنتهایمان تمام شده. حالا هرکدام به سویی رفته ایم و میخواهیم این واپسین ساعت را در تنهایی خود با کویر بنشینیم.دیگر های و هوی جواب نمیدهد.کلمات در سکوتند که در همنشینی تو و سایه ها مجلس گرم کن میشوند.

130

مگر میشود آدم بود و زیبایی خلقت را دید و به خالق نیندیشید.وقتی سرت را بر روی این خاک سرد میگذاری حسی قوی از پیشیانیت تا عمیق ترین سلولهای بدنت جاری میشود.انگار چشم سومی گشوده شده و خود خالق را در تن ذره های روان کویر میابی. کفشهایت را دربیار.با خاک وضو ساز.همان لحظه ای که کف دستهایت را بر روی خاک میکوبی احساس میکنی یک پاکی ناب به درون روحت جاری میشود.حالا به سجده برو و هیچ چیز نگو.خود خالق با تو حرف خواهد زد.اگر بگویمت اشک جاری میشود باور میکنی؟ میگویند گریه کردن ناخالصیها را میزداید.اینجا خود کویر در چشمهایت لانه میکند تا پاکشان سازد.

132

حالا راه برو.با پاهای برهنه راه برو.بگذار پوست پاهایت تن نرم ماسه هارا لمس کند. بگذار در تماسی عاشقانه دانه ها بر پاهایت بوسه بزنند.آنها هم دارند با تو عشق بازی میکنند.دراز بکش و چشمهایت را ببند.اصلا دور شو از همه.برو جایی که هیچ کس را نبینی.حالا با خیال راحت تنت را به بیابان بسپار و نگران هیچ چیز نباش.بیابان خود نگهبان تو خواهد بود.و چشمها....یادت نرود که چشمهایت را هم ببند و تنها به سکوت گوش کن.گاهی آوای عقابی را خواهی شنید که در چرخی دیوانه وار در بالای سرت اوج میگیرد.عقاب باش و بالا برو...

136

خورشید زور آخرش را میزند.از لابلای هرچه روزنه است میخواهد هنوز با ما باشد و گپی بزند.ما هم نمیخواهیم به این زودیها او را از دست بدهیم.حالا ماییم و شکار لحظه ای پرتوهایش که میاید و میرود و چه زود دارد تمام میشود.آهای خورشید بانو نرو.....ما را با سیاهی تنها نگذار...بیابان در شب ما را میترساند.

137

و بعد در کنجی مینشینی و به خودت میندیشی و در این عظمت روبرو گم میشوی و وقتی یواشکی داری اشکهایت را پاک میکنی کسی با قاب دوربینش شکارت میکند. میگویند آنچه عوض دارد گله ندارد.شکار میکنی و شکار میشوی.این قانون طبیعت است.

140

و این مرد تنهای من است که تنها من میدانم چه روح بزرگی در او نهفته است و تنها من میدانم که در پشت ظاهر آرامش چه قلب بزرگی دارد و تنها من میدانم که وقتی دلش سخت میگیرد اینگونه دستها را در جیب میگذارد و آرام آرام راه میرود و تنها من میدانم که او فرشته ای است که خدا تنها به خاطر من او را به روی زمین فرستاده است و تنها من میدانم که فرشته من در زیر پوست مردانه اش تن لطیف یک کودک نهفته است .

152

آهای آدمه....تو که تنها و آرام داری به پشت آن کوهها میروی.آهای آدمه...تو که از همه بریده ای و دنبال خویشتنت میگردی.آهای آدمه...تو که در سکوت نعره میزنی و خدا را به جستجو نشسته ای....آهای آدمه آیا در دنیایت جایی برای من هم هست...؟

153

و دوستانم....دوستانم که لحظه هایم را با شما قسمت کرده ام. و دوستانم که تصویر بودنتان در تمام سفرهایم جاری است و دوستانم که زندگی را با شماها سپری کرده ام و دوستانم که درون قلب من نشسته اید و دوستانم که با شماست که میخندم و میگریم میخواهم تا ابد با هم بمانیم اگر خدا بخواهد...

154

حالا دیگر هیچ کس نیست.کویر آرامش قبل خود را یافته است.هیچ خنده ای در دلش نمیپیچد.هیچ آوازی در سکوتش جاری نمیشود.هیچ گامی بر روی شنهایش قرار نمیگیرد. هیچ کس با انگشت بر روی پوست تنش نقاشی نمیکند.هیچ ردی از هیچ ماشینی نیست.باد میوزد و تمام آثار بودنمان را ترمیم میکند.دانه ها ذره ذره دوباره روی هم قرار میگیرند انگار نه انگار که در تمام طول روز گروهی سرخوش و شاد دویدند و خندیدند و آوار خواندند و ساکت شدند و گریه کردند و یواشکی حتی عاشق شدند...کویر در شب خودش را از سر نو میسازد تا فردایی دیگر و گروهی دیگر و جنجالی دیگر خواب شبانه اش را به بیداری بکشانند.

161

سفر به پایان نرسیده است.با من بمانید تا بعد...


 
کرمان(3)
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

13/9/88-کلوت شهداد.

084

سفر به کلوت را دوبخش میکنم.بخش اول برایتان از ماهیت کلوت میگویم و از انرژی ساطع شده ما و هیجان برون ریخته مان.بخش دوم از درون کلوت حرف خواهم زد و از درون بهم ریخته مان.حالا نوبت بخش اول است.کلوت شهداد.

066

آفتاب که به نیمه آسمان رسید از شهداد راه افتادیم به سمت سرزمین ارواح.! کلوت شهری با وسعت 11000 کیلومتر مربع در 43 کیلومتری شهر شهداد واقع شده است که امروزه یکی از معروفترین بخشهای بیابانی جهان است.اینکه میگویم شهر دروغ نگفته ام. وقتی ناگهان در دل بیابان لوت چشمتان به سازه های خاکی عجیب و غریب بیفتد انگار وارد یک شهر شده اید.شهری بدون هیچ سکنه ای که انگار تنها برای ارواح ساخته شده.شاید برای همین است که میگویند اینجا شهر جن و پری است.

077 

این سازه های خاکی تا چشم کار میکنند دیده میشوند در پهناوری گسترده بیابان لوت و نامیده میشوند کلوت.کلوت که از ترکیب دو واژه" کل" به معنی "آبادی" و "لوت" که نام بیابانش هست آمده است.اینجا شهری است در سکوتی خاص که تنها ساکنانش ریگهای روان بیابانند.وشاید ارواحی سرگردان که لابلای دیواره های شنی سکونت دارند و به نظاره مایی مینشینند که خلوت مستانه آنها را به هم زده ایم.

122

این سازه های معماری که انگار دستی غیب آنها را شکل داده است شاهکار بادند و آب. باورش سخت است که در زیرین ترین لایه های بیابان رودی شور جریان دارد که خاک را نرم میکند و شکل پذیر.رطوبت- آهسته خود را بالا میکشد و در تن دانه های شن نرم نرمک میلغزد.باد آماده هم آغوشی با کویر است.وقتی گیسو گشوده و دیوانه خود را با تن دانه ها میامیزد دانه های شن را از خود بیخود میکند. دانه های شن خود را در دستان چیره دست باد میسپارند.باد میرقصد و دانه ها را میرقصاند و دانه ها شیار شیار روی هم میلغزند و سازه های زیبای کلوتی را میسازند. و آفتاب که اینگونه مردانه و ستبر بر آنها آتش میگشاید و خشکشان میکند و داغی عشق را بر تنشان میزند .اینها ثمره عشق آب و باد و آتشند که تو میبینی و به ستایش مینشینی.

 098 

میگویند هر قطره بارانی که در دل این کویر ببارد شکل تازه تری به این سازه ها میدهد.امروز اگر ردی از تپه خاکی در کنجی از لوت دیدی فردا شاید تپه ات را باد با خود برده باشد به سرزمینی اساطیری و دور.پس با دوربینت شکار کن هر چه را میبینی و ثبت کن لحظه به لحظه دیدنت را.

 114 

شهر بی سکنه کلوت گذرگاه تاریخ هم  بوده است.گذشته از اینکه شهداد خود در زمان ایلامیان تمدنی داشته این مسیر کلوت هم در سر راه عبور کاروانیان ادویه هند به شمال خراسان و بعد از آن به سراسر دنیا بوده است. 

110

زیبایی اینجا را نمیتوانم با این کلمات بیان کنم.باید بروی و از نردیک شاهد آرامش عجیب آن رملهای بیابانی باشی و در دل کویرش بنشینی و تشنه لمس کردنش شوی. آنگاه وقتی تنت با تن کلوت همبستگی یافت میفهمی که از ذره ذره این خاک بوی عشق بلند است.آن وقت میفهمی که وقتی روی خاک قرار گرفتی دیگر با آن عجین شده ای و دست کشیدن از این خاک آسان نخواهد بود.

120 

و جاده -جاده که تا بی انتها عبور میکند و جز تو و دوستانت هیچ کس را در دل ندارد. و جاده -جاده که یار همیشگی ماست و نفس زنده بودنمان و جاده- جاده که ما را میبرد با خود تا دورهای دور و جاده -جاده که صدایمان میزند از هرجاو هر لحظه و جاده -جاده که عاشقم میکند و دربدر...

075

و همسر عشق ماشینم که در کویر هم دست از سر دست به فرمان شدنش بر نمیدارد و هی تن ماسه ها را نقاشی میکند و هی بالا و پایین میرود و هی نفس ماشین را تنگ میکند و هی دل من را تند تند بالا و پایین میندازد و بعد مثل یک پسر بچه شاد و شنگول خیس عرق خوشحال و شاد از اسباب بازیش دست میکشد. و همسرم...همسر عزیزم!


 
خاکسترهای کوچک
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دروغ چرا! اولین بار با "سالوادور دالی" در جزیره کیش آشنا شدم.وقتی که در پارک دولفینها مربی یک دولفین کوچک او را -که میتوانست با دهانش قلم مو را بگیرد و نقاشی کند -"سالی" نامید.تا من نامطلع بفهمم سالی از نام دالی آمده.سالوادور دالی نقاش سورئال که یکی از معروفترین نقاشان جنجالی قرن پیش اسپانیا بودبعد ها نقاشی های او را در یک روز ابری بسیار گرفته در کنار رود تایمز برای اولین بار دیدم و باز هم دروغ چرا! بیشتر از نقاشیها جذب سبیل قیطانیش شدم.

سالوادور دالی در یک خانواده متوسط اسپانیایی بدنیا آمد و با تشویقهای مادرش به نقاشی رو آورد.بعد ها به مادرید رفت و در مدرسه هنرهای زیبا ثبت نام کرد.و همانجا بود که با "لورکا" و "لوییس بونوئل" آشنا شد.آشنایی عمیقی که بر تمام زندگیش سایه انداخت.

" لورکا" را با چهره اش میشناختم و با یکی دو تا شعر که این ور و آن ور از او خوانده بودم.چهره اش مرا میترساند.نمیدانم چرا اما یک جوری وهم انگیز بود برایم. میدانستم که او شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ اسپانیایی است و شاملو شعرهایش را ترجمه کرده است.

"فدریکو گارسیا لورکا" در اسپانیا و در خانواده ای نیمه مرفه بدنیا آمد.تا ۴ سالگی فلج بود و کودکی در خود فرو رفته.بعد از بهبودی به نواختن پیانو روی آورد و بسیار پیشرفت کرد.در همان دوران تحت تاثیر محیط زندگیش یا افسانه ها و شعرهای کولین اسپانیایی آشنا شد و شروع به نوشته کرد.بعدها به مدرسه هنرهای عالی مادرید رفت و همانجا با "سالوادور دالی" و "لوییس بونوئل" آشنا شد.آشنایی عمیقی که بر تمام زندگیش سایه انداخت.

"لوییس بونوئل" را تنها به نام میشناختم و هیچ فیلمی از او ندیده بودم و برای اولین بار با او همین دیروز آشنا شدم.

حتما تا اینجای کار فهمیدید که "دالی" -"لورکا" و "بونوئل" هر سه با هم در مادرید همکلاس بودند و دوستان صمیمی.و این دوستی تا سالها بر کار و زندگی آنها تاثیر عمیقی گذاشت.بعد ها دالی و لوییس به پاریس رفتند و حیات هنری خود را در آنجا ادامه دادند اما لورکا که به شدت پایبند کشورش و نگران وضع آشفته سیاسی آن بود در اسپانیا ماندگار شد.بعد ها لورکا را به جرم مخالفت با فاشیست در "گرانادا" محل زندگیش مخفیانه تیرباران کردند.

سالوادور دالی سالهای سال بعد در دفتر خاطراتش پرده از یک راز بزرگ برداشت. او اعتراف کرد که بین خودش و لورکا یک ارتباط بسیار عاشقانه وجود داشته که شاید هم علت تیرباران او مخالفان نظام همجنس گرایی در اسپانیا باشد.

به هرحال همه اینهایی که گفتم را اگر میخواهید در ٢ ساعت خلاصه شده ببینید بروید سراغ فیلم "خاکسترهای کوچک" که محصول ٢٠٠٩  است و به حلقه زندگی این ٣ تن و ارتباطشان با هم میپردازد.(اعتراف میکنم که با دانستن ارتباط عاشقانه دالی و لورکا به شدت شگفت زده شدم)

راستش قیافه لورکا در این فیلم به چشم خواهر برادری!!!!!‌خیلی جذاب تر از قیافه واقعیش هست.تا جاییکه ته تنها ترسی  ایجاد نمیکند بلکه آدم را مجذوب هم میکند.خلاصه این فیلم را ببینید و فکر کنم بدتان نیاید.حداقل با زندگی این ٣ نفر تا حدی آشنایتان میکند و این جالب است.

شعری از لورکا با ترجمه شاملو:

آموزگار:
"کدام دختر است
که شو می‌کند به باد؟ "
کودک:
"دختر همهٔ هوس‌ها. "
آموزگار:
"باد، به‌اش
چشم روشنی چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دستهٔ ورق‌های بازی
و گردبادهای طلائی را. "
آموزگار:
"دختر در عوض
به او چه می‌دهد؟ "
کودک:
"دلکِ بی‌شیله پیله‌اش را. "
آموزگار:
"دخترک
اسمش چیست؟ "
کودک:
"اسمش دیگر از اسرار است! "
یکی از نقاشیهای معروف سالوادور سالی
نمایی از فیلم "سگ اندولوسی" ساخته مشترک لوییس بونوئل و سالوادور سالی