چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

آقای سالور سلام.انشالله خوب و خوش باشید تا مارا باز هم اینگونه مسخ کنید.

حال ما هم خوب است و هم بد.خوبیم که ٢ ساعت تمام نشستیم و کیف کردیم و غوطه ور شدیم در حس ناب عاشق شدن و هی حس ایرانی بودنمان قلمبه شد که دیدید ما هم کارگردانی داریم از شما آن ور آبیها بهتر! کیف کردید که کارگردان ما پوز شما را به زمین کوبید...

و بدیم که چرا مجبوریم در تلویزیون چند در چندمان شاهکار شما را ببینیم و افسوس بخوریم که چرا در تاریکی سالن سینما و مقابل پرده نقره ای نیستیم تا به احترام شما بلند شویم و چند دقیقه هی دست بزنیم برایتان...

و حالا با این عذاب وجدانمان چه کنیم که اصلا شما راضی هستید ما اینگونه فیلمتان را ببینیم یا نه.آخر چکنیم پس ؟اگر به انتظار اکران آن بشینیم په کسی میداند چند سال باید صبر کنیم و آیا اصلا روزی بالاخره فیلم شما به اکران در میاید یا نه...

به خدا ما هم راضی نیستیم اینگونه و بی هیچ پرداخت پولی در خانه مان لم بدهیم و هی کیف کنیم از دیدن هنر ناب شما.

آقای سالور ما را میبخشید؟

چند ساعت است که از دیدن فیلم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" میگذرد و من همچنان مبهوت مانده ام با این موضوع ناب و بازیهای ساده و فیلمی به غایت تاثیر گزار. تا حدی که فکر کنم ذهنم برای روزها و روزها درگیر بماند با مفهوم تنهایی بشر و عشق و سادگی...

این فیلم که محصول ١٣٨۴ سامان سالور است چند سالی است که در بند اجازه از ارشاد گیر افتاده است.منکه نفهمیدم علت مجوز ندادن به این فیلم شاهکار چیست. نه حرف سیاسی میزند نه خلاف شرع و قانون و نه کاری با عفت عمومی و این چیزها دارد.تنها خلاصه میشود در قصه تنهایی ما آدمها و حسرتهای انبار شده در دلها و عاشقی و زندگی بر باد رفته ...

فیلم حکایت ٣ مرد است و زندگی هریک از آنها.یکی در تنهاییش عاشق جسدزنی  است در زیر برف و نگران از درآمدن آفتاب و آب شده برف و نابودی جسد...دیگری درگیر نوشتن نامه های عاشقانه برای زنی است در آن سوی گردنه های پربرف و آن دیگری پستچی تنهایی است که باید این نامه ها را برساند به آن زن و خودش درگیر عشقی دیگر...

در این فیلم به غیر از محسن نامجو که در نقش پستچی ظاهر میشودنتوانستم بقیه هنرپیشه ها را بشناسم اما به جرات میگویم که هر یک بهتر از دیگری توانسته اند در این فیلم ساده سیاه و سفید بی شیله و پیله بازی کنند و تو را باخود به عمق سرما و غم تنهایی آدمها بکشانند.فیلم به شدت با لایه های احساست بازی میکند و تو را به فکر فرو میبرد.انقدر که دلت در آخر برای منفی ترین آدم فیلم هم میسوزد و آتش میگیرد.برای تمام تنهایی که آن را با یک جسد پر کرده است.جسدی که سرانجام در نعش کشی گذاشته شده و به گورستان میرود.

این فیلم توانسته است برنده جایزه بهترین فیلم جشنوارهNantes (چشنواره نانت که در فرانسه بین سه قاره آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین برگزار می شود) و یوزپلنگ طلایی از جشنواره لوکارنو بشود.در یکی از سایتها خواندم که سامان سالور در یکی از مصاحبه هایش گفته:

" تنها به راضی ‌بودن مخاطب ایرانی می‌اندیشم، اما مخاطبان ما اجازه دیدن این فیلم‌ها را ندارند و تنها فرصت دیده‌شدن این فیلم‌ها شرکت در جشنواره‌هاست. البته زمانی که این فیلم را می‌ساختم تصور نمی‌کردم حتی به جشنواره‌ دارقوز‌آباد دعوت شود، همین‌ فیلم که حتی یک ریال از سینمای ایران کمک نگرفته و دریک سالن هم اکران نشده، در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید."

هفت‌هزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند.


 
کرمان(2)
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

١٣/٩/٨٨-صبح زود با هزار بدبختی و خستگی بلند شدیم تا بتونیم برنامه کویر شهداد رو انجام بدیم.اول مجبور بودیم بریم بگردیم و یک حلقه لاستیک برای ماشین علی پیدا کنیم. چون بدون زاپاس ریسک بزرگی بود که راه بیفتیم کویر نوردی.خلاصه با هزار زحمت تونستیم یه دست دومش رو پیدا کرده و ساعت ١١ به سمت شهداد راه بیفتیم.

044

از کرمان بیرون میایی و به سمت کناره باختری دشت لوت حرکت میکنی بعد دیگر انگار وارد سرزمین دیگری میشوی.آنچه  با چشمهایت خودت میبینی را هم نمیتوانی به راحتی باور کنی.باور کنی که اینجا ایران است سرزمین آب و باد و خاک...

045

مقصد ما در ابتدا شهر شهداد است.شهداد آتش تفته و رویای سوزان کویر.شهداد قدمت و اصالت و فرهنگ ایران زمین.شهداد کویر لوت و کلوتهای نفس گیر.جالب است بدانید که در نزدیکی شهداد محلی است به نام "گندم بریان".جایی که میگویند داغ ترین منطقه کره زمین است که در تابستان سایه نشینش دمایی حدود ٧٠ درجه سانتیگراد دارد.جاییکه گندم را بگذاری برشته میگردد!!!در این منطقه هیچ موجود زنده ای نمیتواند زندگی کند.اگر جسد گاو و یا گوسفندی در اینجا رها شود تا سالهای سال بی گزند فاسد شدن دست نخورده روی زمین باقی میماند.چون کوچکترین باکتری برای تجزیه شدن آن در این خاک موجود نیست!

048

آنچه در لحظه اول هنگام وارد شدن به شهداد چشم را خیره میکند دیدن صدها نخل سربه فلک کشیده در دل بیابان خشک و بی آب و علف است.انگار خدا تکه زمینی از بهشت را برای تلطیف لوت در اینجا کار گذاشته است.شهداد و نخلهایش و خرما و هوای لطیف بهاری در دل زمستان سنگی کویر...شهداد -پاتوق اول کویر نوردان لوت است که با آغوش باز مهمان نوازیمان میکند بسیار...

055

شهداد شهری ۵٠٠٠ ساله است که انگار زیر هر تکه سنگ آن اصالتی نهفته.دیدن پستی و بلندیهایی که سر از خاک زخم خورده اش بیرون آورده اند به ما میگوید که این خاک تیشه ها خورده و آزردگیها دیده است ...

049

این محوطه باستانی که در سال ١٣۴٧ توسط میراث فرهنگی کشف شد به نام "آرارتا" نامگذاری گشت که متاسفانه در جستجوهایم نتوانستم فلسفه وجودی این نام را بیایم. تنها بدانید که قدیمیترین درفش فلزی جهان از این منطقه کاوش شده است.پس ببالیم به خود که شهداد را داریم با همه قدمت چند هزارساله اش.

050

این بالیدن ما وقتی رنگ غم میگیرد که پارک شهر را اینگونه میبینیم.زمینی بی آب و علف با چند وسیله شکسته برای کودکان این سرزمین آباواجدادیمان.کودکان هزارساله فرهنگ ما در دل بیغوله های اینچنینی باید شادی کنند و بازی...و ما فخر بفروشیم که اینجا شهر هزاران ساله سرزمین ماست.اینجا جاییست که توریستهای زیادی برای دیدنش سرودست میشکنند تا بیایند و کلوتهایش را ببینند.

051

اینجا قبل از اینکه مال من و تو باشد .مال ماییکه برای دیدن کویرش دل درون سینه مان میتپد برای ماییکه با افتخار از کلوتش-گندم بریانکش و درفشهای باستانیش سخن میگوییم متعلق به این کودکان پاک و معصومش است که اینگونه میخندند و نوار سبز به بازو میبندند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 056

و درآخر قبل از رفتن به سوی کلوتها- برنامه ما دیدن از شهر کوتوله هاست.این مجموعه کوچک معماری بهم پیوسته متعلق به بخشی از شهر نشینی باستانی شهداد است که احتمالا متعلق به کشاورزان منطقه بوده .حالا فقط همین چند واحد ساختمانی باقی مانده است.مصالح ساختن آن خشت خام بوده  و داخل اطاقها با پوشش گل رختشویی به زیبایی رنگ آمیزی شده اند.

این بنا ها حدود ۴٢٠٠ سال قدمت دارند که متاسفانه بر اثر فرسایش خاک نیمی از ارتفاع خانه ها به زیر خاک رفته است.در ابتدا که این واحدها کشف شد فکر میکردند این خانه ها متعلق به مردمی با قد و قامت کوتاه بوده که بعد ها معلوم شد اینطور نیست بلکه گذشت زمان بخشی از دیوارها را به زیر خاک فرو برده است.

با فاصله حدود ١ کیلومتر از اینجا باستان شناسان توانسته اند بقایای کوره های ذوب مس را کشف کنند که نشان میدهد حدود ٣٠٠٠ سال پیش مردم این منطقه با آگاهی از معادن مس و انتقال آنها به کوره ها ظروف مسین تولید میکرده اند که بعد ها با ترکیب مس و قلع اشیای زیبای مفرغی ساخته اند که امروزه زینت ده موزه های زیادی در سراسر جهان است.

*برای دیدن کلوتهای شهداد با من همراه شوید تا بعد.


 
تنها 2 بار زندگی میکنیم
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

اولین بار که نام فیلم "تنها دو بار زندگی میکنیم" را شنیدم از محمد امین عابدین بود که پیشنهاد دیدنش را به من کرد.بعد از طریق مجله چلچراغ نقد چند صفحه ای آن را خواندم و مشتاقتر شدم تا اینکه دیشب به اتفاق دوستان به سینما پردیس ملت رفتیم و فیلم را دیدیم.برای مدتها بود که در سینمای خودمان اینطور محو پرده نقره ای نشده بودم.شاید بتوان گفت از "درباره الی" تا این فیلم...

فیلم اصلا در ژانر سرگرم کننده و بازاری نیست.هنرپیشه های نسبتا ناشناخته آن بی هیچ زرق و برق سینمایی و هیچ ادا و افه روشنفکری ساده و صمیمی جلوی دوربین فیلم برداری رفته اند.

 فضای خاکستری و آبی سردی بر صحنه های فیلم حاکم است.از زیباییهای بصری و جلوه های رنگی سینمایی خبری نیست.فیلم با صحنه سفیدی مطلق برف شروع شده و در سفیدی مطلق برف به پایان میرسد.

بازیگر اول آن یک فرد کاملا غیرحرفه ای است.کسی که کارگردان آن را به طور اتفاقی از خیابان پیدا کرده و چهره اش را مناسب این نقش یافته و پس از گرفتن تست آن را انتخاب کرده است.چهره ای کاملا درد کشیده که در تمام زوایای پوست تنش احساس همدردی را برمی انگیزد.

موضوع فیلم از زور سادگی پیچیده شده است.قصه مردی است که جوانیش را با حسرت گذشته از دست داده است.حالا به آخر خط رسیده و میخواهد از تمام کسانی که مسبب بدبختیهای او بوده اند انتقام گرفته و سپس خود را از بین ببرد.

نیمه اول فیلم در حسرت از دست دادن زندگیش طی میشود.در نیمه دوم او با عشق آشنا شده و کم کم زندگی شکل دیگری برایش میگیرد.حالا میخواهد یک بار دیگر زندگی کند.برای دومین بار بدون حسرت گذشته...

در این مسیر دختری از جنس قصه ها با او روبرو میشود.کسی که مثل شازده کوچولوی قصه "دوسنت پری" از یک جای دور آمده تا او را اهلی کند.به او عشق را نشان دهد و بعد پر بکشد به جزیره قصه ها.

فیلم بین واقعیت و حقیقت دست و پا میزند.مدام در یک ذهن سیال میچرخد و تو را با خود به اینسو و آن سو میکشاند.و بعد در آخر ناگهان رهایت میکند تا در گیجی ٢ ساعت چرخیدن گم شوی و در اندیشه زندگی جاری.

یکی از قوتهای فیلم موسیقی آن است که استاد حسین علیزاده آن را تنظیم کرده و به نهایت با صحنه های رویازده فیلم همگون است.

*پیشنهاد سرآشپز دیدن فیلم در اسرع وقت است.خوش باشید!


 
کرمان(1)
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کرمان(کلوتهای شهداد)

 خوب دیگه وقتشه برم سروقت سفرنامه جدید.سفری که یک ماه پیش رفتم و بنا به دلایل موجه و غیر موجه نوشتن اون تا به امروز عقب افتاد.سفر به کرمان و کلوتهای شهداد.سفری فوق رویایی که باید با من بمانید و ببینید و به من حق بدهید که در وصف آن لغت کم آورده ام.این سفر با برنامه ریزی و تغییرات زیادی روبرو شد تا جاییکه فکر کردیم دیگر امکان برگزاری آن وجود ندارد.مشکلات زیادی سر راهمان پیش آمد.از گرفتاریهای خودمان تا بیحوصلگی و شرایط نسبتا بدی که در این روزگار گرفتار آن بودیم. اما به هرحال همان طور که حتما  تا بحال متوجه شدید سفر جزو لاینفک زندگی ماست.پس بالاخره کوله بار را بستیم و قرار شد ساعت ١٢ ظهر روز ۵شنبه ١٢/٩/٨٨ به سمت کرمان راه بیفتیم.

020 

قرار اینجا بود.کوچه ای در یکی از خیابانهای سعادت آباد ساعت ١٢ ظهر.اما برای یکی از بچه ها یک مساله ای پیش آمد که ١۴ نفری مجبور شدیم ٢ ساعت منتظر او در این کوچه باقی بمانیم.قرار بود یکی از بچه ها که آشپز ماهریست برای طول راه ساندویچ و دسر خوشمزه ای فراهم کند تا نهار را در جایی خارج از تهران بخوریم.اما تاخیر آن دوست و خستگی مفرط شکمها را به قار و قور انداخت تا جاییکه در کمال آرامش وسط کوچه مذکور بساط را گستردیم.

021

هرکس از کوچه رد میشد با تعجب به ما نگاه میکرد.انگار با گروهی دیوانه طرف شده که کوله پشتی بر دوش وسط یکی از کوچه های تهران به پیک نیک رفته اند و دارند ساندویچ و کرم شکلات!!!! نوش جان میکنند.حالا همه زمستان را داشته باشید آن ظهر ۵شنبه را هم همین طور.تنها باریکه در طول امسال ما یک برف نیمه حسابی دیدیم همان روز بود.گید گید از سرما میلرزیدیم و وسط کوچه کنار جوب چای مینوشیدیم تا دوست محترم از راه برسد.

032

بالاخره ٢:٣٠ ظهر راه افتادیم به سمت جاده قم که متاسفانه به ترافیک ظهر ۵شنبه تهران هم خوردیم.خلاصه برایتان بگویم که وقتی از تهران خارج شدیم ساعت ۵ بعداز ظهر بود و غروب دل انگیز خورشید و راهی حدود ١٠٠٠ کیلومتر که باید میرفتیم تا به کرمان برسیم و ما چه سرخوش و بیخیال انگار نه انگار.به قول سعید که هی میگفت :بچه ها بجنبید تا به تاریکی نخوریم!!!!!!!!!!!

033

حدود ساعت ١٠ شب بود که به یزد رسیدیم.گشنه-تشنه-خسته-داغون-له-گیج و هر صفت ناجور دیگر.....تمام این بدبختیها را میشد با یک چیز حلش کرد و آن هم رستوران حاجی آشپز محبوبمان بود.آقا ما بدجور عاشق این رستوران یزد هستیم.هروقت از اینجا رد شویم هرجور شده برنامه نهار یا شاممان را با این رستوران هماهنگ میکنیم.آن شب از شانس گل و بلبل ما ٢ تا عروسی همزمان در این رستوران برپا بود.وقتی ما وارد شدیم با اخم و بداخلاقی مدیر رستوران روبرو شدیم که اصلا و ابدا جا نداریم.از ما اصرار از او انکار.ما پایمان را در یک کفش کردیم که یا ما را راه میدهد و یا ما همینجا تحصن میکنیم.بالاخره کوتاه آمد.در یک سالن خصوصی کوچک را برای ما گشود تا ما برویم آنجا و چشمش به ما نیفتد.خدا عوضش بدهد اینهمه کوبیده بودیم تا اینجا فقط به عشق شام خوشمزه یزدی.حالا دیگر فول انرژی بودیم و از شادی زیر پوستی و روپوستی قر میدادیم.به خصوص اینکه کنار اطاق آهنگهای نافرم قردار هم پخش میشد و مجلس زنانه کنار گوشمان به راه بود و یک عروسی توپ! 

034

رستوران حاجی آشپز و یا تالار یزد(هر دو یکی است) بهترین رستوران شهر است و آس ترین غذایش هم از نظر من فسنجون یزدی آن است که دیگر دل و ایمان آدم را به باد میدهد.اما قول میدهم هر غذایی را آنجا سفارش دهید ضرر نمیکنید یکی از دیگری خوشمزه تر است.

037

خلاصه خوشحال و خندان بعد از صرف غذا راه افتادیم به سمت کرمان.حدود ٢ نیمه شب بود و راننده ها خسته و مسافران در حال چرت زدن که یکهو دیدیم ماشین علی به شدت منحرف شد توی بیابان.خدا رحممان کرد.لاستیک به آن گندگی ناگهان ترکید و تکه تکه شد.اصلا نفهمیدیم چرا و چگونه.تنها نقطه شانس این بود که محمد که پشت فرمان بود متوجه زدن فرمان شد و تا سرعت را پایین آورد ناگهان لاستیک با صدای مهیبی ترکید.همه پیاده شدیم تا کمک کنیم.

038

من تنها یک بار دیگر همچین سرمایی را تجربه کرده بودم.آن هم شبی بود که در گهر بدون هیچ پوشش مناسبی تا صبح لرزیدیم.خدا وکیلی استخوان هم میترکید در سرمای بیابان کرمان.بچه ها مجبور بودند در آن سرما که دستهایشان را کرخت کرده بود همه با هم تلاش کنند تا لاستیک را تعویض نمایند.ماشینهای بزرگ سختیهای زیادی برای تعویض لاستیک دارند.حالا همه آن سختیها را کنار سرمای مرد افکن بیابان-دستهای بی دستکش پسرها-جک خراب ماشین-تاریکی هوا-باریکی جاده بگذارید تا عمق فاجعه دستتان بیاید.

IMG_2415

خلاصه جانم برایتان بگوید که ما ساعت:٣٠ ۴ صبح رسیدیم کرمان و یک راست رفتیم سراغ هتل ٣ ستاره گواشیر که از قبل ان را رزرو کرده بودیم.در بسته بود و همه خواب.وقتی در زدیم رزرواسیون خواب آلوده که کف لابی!!!! جا انداخته و خوابیده بودند با چشمهای متعجب در را رو به ما باز کردند.شما را به خدا به این جماعت نگاه کنید.باورتان میشود که ١۴ ساعت است در جاده اند.و حالا دارند سرخوش و شاد میخندند و مسخره بازی در میاورند.

IMG_2412

خلاصه تا به اطاقها برسیم و سرمان روی بالشت آرام گیرد ۶ صبح بود.فکر میکنید قرار فردایمان برای چه ساعتی است؟ ٩ صبح لابی هتل!!!!(یک نگاه هم به چوب لباسی کمد بیندازید که فوق مدرن است!)

*با من بمانید تا ادامه سفر


 
ده داستان تاسف بار
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

آدم در لحظه های غم و افسردگی نکته های جالبی از شخصیت خودش رو پیدا میکنه.مثلا میفهمه تا چه حد در برابر ناملایمات ضعیفه و از پا درمیاد یا اینکه میفهمه چگونه و با چه روشی میتونه با مشکلاتش دست و پنجه نرم کنه.یکی از فایده های این روزای مزخرف برای من این بود که چند تا نکته از شخصیت خودم رو کشف کردم.

١- فهمیدم چقدر ترسو هستم در برابر مریضی و بیماری و خون. (فکرکنم فوبیای خون دارم )تا جاییکه سریع خودم رو میبازم و فکر میکنم به آخر خط رسیدم.من حتی قبل از اینکه درد به سراغم بیاد از ترس درد -دردم میگیره!(یه راهکار بدید تا بتونم با این ضعفم مبارزه کنم)

٢-فهمیدم که چقدر زود ناامید میشم!!!!گرچه موقع شعار دادن خیلی غرا و نفس گیر واسه همه حرف میزنم اما پای عمل برای خودم که رسید دیدم واویلا که چقدر سریع فکر میکنم هیچ امیدی دیگه وجود نداره و مشکل من هیچ وقت حل نخواهد شد.حالا فکر نکنید که الان حل شده ها.نه بابا...(اگه تونستید یه راهکار هم واسه این بهم بدید)

٣-فهمیدم وقتی افسرده هستم اشکام شر و شر سرازیره و انقدر هم مظلومانه گریه میکنم که همه رو به گریه میندازم.(این یکی رو نمیخواد راهکار بدید من گریه کردن رو ضعف نمیدونم)

۴-فهمیدم که وقتی دراوج ناامیدی هم باشم شکر خدا توکل به خدا رو از دست نمیدم و باز هم با همه بیچارگیهام و بدبختیهام فکر میکنم این هم بخشی از حکمت حکیمانه خداست و باید تسلیم باشم.

۵- فهمیدم که وقتی غصه و نگرانی داره منو داغون میکنه بهتره بگیرم و فقط بخوابم.هیچ کار دیگه ای هم نکنم بالاخره یه چیزی میشه دیگه!!!!!......

۶- و از همه مهمتر اینه که در اوج همه این مشکلات کتاب از دستم زمین نمیفته و این نکته ای هست که با افتخار به همه اعلامش میکنم و میگم این بهترین کار بود که تو این مدت یاس و بدبختی تونستم با موفقیت انجامش بدم.....

***

یه کتاب بامزه ترسناک تو این مدت خوندم که یه جورایی با حال و هوای روحیه داغون و خون و تیزی و روح و هزار تا چیز ناجور دیگه در ارتباطه اما آی حال میده وقتی اونو میخونید.یه کتاب کوچولو موچولوی باریک با ده دوازده تا داستان کوتاه که همش از یه نویسنده است و تو هرکدومش یه داستان نیمه ترسناک هیجانی با طعم ارواح سرگردان!! رو میخورید (میخونید).من میگم حتما حتما زود زود پاشید و برید و این کتاب زرد ترسناک بامزه خوشگل خوشمزه رو پیدا کنید و بزنید به رگ و بیخیال غم و غصه و بدبختی و هزار کوفت و درد بیدرمون یه حال خوب به خودتون بدید..قول میدم با خوندن این کتاب هم شده یه چند ساعتی "علی بی غم عالم" میشید.نترسید غصه ها هنوز هم پشت درند میتونند یه چند ساعتی همون پشت در منتظر بمونند .به درک!!!

اوا خاک عالم! دیدید داشت اسم کتاب یادم میرفت."ده داستان تاسف بار- تارک دنیا مورد نیاز است" اثر میک جکسون".

نام کتاب در واقع "ده داستان تاسف بار" است اما مترجم آن یعنی خانم گلاره اسدی آملی نام یکی از داستانهای کتاب یعنی "تارک دنیا مورد نیاز است" را بر روی آن نهاده است.کتاب را نشر چشمه چاپ کرده و من آن را در نمایشگاه امسال خریدم و جالب اینه که تازه فهمیدم در اوج گیجی ٢ تا از این کتاب را تهیه کرده ام.پس ::::

دوستان من به هوش باشید که کتاب روی میز من منتظر هدیه شدن به یکی از شماهاست نمیگم کدومتون تا ....

حالا اینا رو ول کن از همه قشنگتر نقاشی روی جلد آن است که کار دیوید رابرتز است.(خوب که چی منکه نمیدونم این کیه شما هم احتمالا نمیدونید این کیه).روی جلد نقاشی همه کاراکترهای توی کتاب آمده یه نگاه که به قیافه های درب و داغان آنها بیندازید تا ته قصه ها دستتان میاید.پس بشتابید که تارک دنیا مورد نیاز است!


 
زخم خورده
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی با خشم به سراغت آمدم گفتی:

"خدا به بندگانش ستم نخواهد کرد"

باورکردم

وقتی با اشک به سراغت آمدم گفتی:

"به ذات اقدسش توکل کنید"

پذیرفتم

حالا با دلی خسته و روحی شکسته میایم

میدانی سراپا زخم خورده ام

میدانی در خون دست و پا زدم

میدانی سنگی آمد و زندگی را ترک زد

میدانی دوباره سقوط کردم

آسان بگویمت

میدانی غمگینم

چیزی داری که این بار به من بگویی و آرامم کنی؟؟


 
معبد یک زن
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

 sdf

در  گشودگی معبد تن یک زن

رودی جاری شد

کودک

 دهان گشوده و گرسنه

سر بر آن مرمر رگ کرده

نوشید و  سیراب گشت

 نامیدیمش :مرد کوچک

 

در گشودگی معبد تن یک زن

مرد جوان تشنه و بیتاب

سر بر آن مرمر سپید جوان

با بوسه ای بر لب

مردانگیش را اثبات کرد

 نامیدیمش:مردی مردتر

 

در گشودگی معبد تن یک زن

مرد پیر

تمام شده و خسته

سر بر آن  مرمر مقدس رنگ پریده

 به طپشهای یک دل

گوش جان سپرد و

جان داد

نامیدیمش: مرد مرده عاشق

 

در گشودگی معبد تن یک زن

 من و من آدم شدیم

***

ایده این کلمات بعد از کلاس دکتر سمیع آذر به ذهنم رسید.وقتی استاد پرفورمنسی از "ویتو آکونچی" را برایمان توضیح داد.در این پرفورمنس که در یکی از گالریهای نیویورک اجرا شد بیننده با یک  "س ی نه بند"  که از سقف آویزان است روبروست .در کناره های آن  نیمکتهایی قرار دارد که وقتی بیننده روی یکی از نیمکتها بنشیند ناگهان "س ی نه بند" به یکباره بسته میشود و فرد داخل آن قرار میگیرد.در همین لحظه از پشت سر آن فرد صدای طپشهای زنده قلب یک زن به همراه صدای نفسهای او شنیده میشود.بدین ترتیب فرد در نزدیکترین و زنده ترین حالت در آغوش یک زن فرو میرود...

فرقی نمیکند- چه مرد چه زن -هرکدام از ما اولین تجربه های زنده بودن را در آغوش یک زن یافته ایم. لابلای سینه های شیرده یک مادر...

Adjustable Wall Bra

Vito Acconci-American, born 1940


 
 
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام

تولد من همین چند روز پیش بود در همان شبهای اشک و ناله و فریاد.برای من همیشه تولد شب قشنگی است جدای از گذر عمر و رفته رفته در سرازیری عمر افتادن احساس خوبی میدهد.سالهاست که در خانواده کوچک من این رسم به یادگار مانده که همه دور هم جمع شویم و شب تولد یکدیگر را به شادی برگزار کنیم.امسال اما همه چیز رنگ دیگری گرفت.از عاشورای حسین بگیر تا عاشورای تهران همه چیز رنگ خون و سیاهی و تباهی به خود گرفت.دلها پلاسید و خشکید و از بی آبی تلف شد.

در این وانفسای خون و دود و آتش چه کسی بود که حوصله کند و بگوید :تولد....

بچه که بودم شب تولد من بود و کریسمس و یک عالمه برف. بعد عصر زمستان و تاریک شدن هوا بود و بدو بدو به خانه رفتن برای دیدن کارتون اسکروچ خسیس که سالهای سال چاشنی شبهای تولد من بودند.

در آن سالها حتما حتما شب کریسمس چند دانه برف میبارید تا دل هم وطنان مسیحی ما را روشن کند و حس خوبی بدهد به زمستان آمده مان....افسوس....زمستان هم انگار در این روزها با ما سر لج پیدا کرده است.هوای کثیف و سنگینی که میخواهد خفه مان کند.

تلویزیونی که دیگر اسکروچ نمیدهد تا ببینیم که تا عمر هست میشود گذشته سیاه را جبران کرد.انگار رسانه ما هم میترسد که در دام اشباح سیاه کریسمس اسکروچ گیر کند و از ترس با سر به درون قبر سیاه و آتشگونش بیفتد.رسانه ما حالا خودش شده است پینوکیوی دروغگوی قصه ها که نمیخواهد آدم شود!

نمیدانم از تولد بگویم و از شادی یا از مرگ بگویم و سیاهی.عاشورای هرسال کار من و محمد امین این بود که برویم حسینیه ارشاد و بنشینیم پای صحبت اساتید و از حسین واقعی بشنویم و بی گریه و آه و ناله و بر سینه کوفتن چند شب بیندیشیم به این مرد بزرگ و قیام جاودانش بر علیه تباهیها...برای ما شبهای عاشورا فرصت خوبی بود که در حسینیه ارشاد گرد عاشقان خدا و محمد و اسلام جمع شویم و تنی واحد شده و از زیباییهای دینمان بگوییم و حظ کنیم و بر چنته مان چیزی بیفزاییم.

امسال حسینیه درهایش باز نشد..شریعتی صدایش نپیچید در لابلای دیوارهای قدیمی و پرمعرفت آن و دیگر بادکوبه ای نخواند از حسین و دیگر دل ما پرپر نزد از عشق ...

امسال سینه هامان لبریز از کینه شد عاشورایمان رنگ نفرت به خود گرفت.چه حیف نام حسین در لابلای دندانهای از خشم فشرده شده رها شد در آسمان و صدحیف که یک سال به انتظار نشستیم و دستهایی اجازه ندادند شبهای معنویمان را با حسین سحر کنیم.

گذشت.میگذرد.تا سال بعد و عاشورای بعد و تولد بعد.ما منتظر میمانیم.میدانم که شمعهای 32 را در شادی فوت خواهم کرد .میدانم به یقین که حسین من را تو را و عاشقانش را در این یک سال یاری خواهد داد.به یقین باید گفت:دل قوی دار سحر نزدیک است....

*از همه کسانی که در این مدت با پیغامهای قشنگشان تولدم را تبریک گفتند از ته ته ته قلبم تشکر میکنم و آرزوی روزهای بهتری را برایشان از خدای مهربانم خواستارم.