جزیره مینو-تالاب شادگان
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 اینجا دیگر همه چیز رنگ و بویی از جنگ میدهد.جنگی ویرانگر که هنوز بعد از سالهای سال اثرش بر خاک این شهرها باقی مانده است.اینجا دور تادورمان مرز است و خاکریز و سنگر.و سربازان خاکی و ساده خاکی پوش که سر پستهای نگهبانی خود روز را شب میکنند.لوله های ضد هواییها رو به آسمان آبی نشانه رفته است و دل سربازهای خسته رو به خانه و کاشانه دورشان.

حاشه رود اروند را که میگیریم و به جلو پیش میرویم به یاد ابراهیم حاتمی کیا میفتیم و جزیره مینویش.اینجا همانجاست که نیکی کریمی و علی مصفا بر برج دیدبانیش می ایستادند و به نخلهای سوخته آن مینگریستند.اینجا جزیره مینوست.یکی از زیباترین جزایر جنوب که در زمان جنگ یکی از مراکز اصلی دفاع بود.در این رود زیر این آب آبی تنها خدا میداند که چقدر جنازه بی نام و نشان غرق شده است.گفتم خدا...اینجا خدا هم دلش میگیرد.

تمام سطح جزیره با درختان نخل پوشیده شده است.اینجا خاکی سرخ رنگ دارد با تنوع بیش از ۶٠ نوع خرما.آن سوی رود عراق است و مردمانش که از ما هم بیشتر آسیب دیده اند.مردمانی که با این ور آبیها دشمنی نداشتند وتنها جبر روزگار بود که آنها را سلاح در سلاح روبروی هم قرار داد.نخلستانهای سوخته هنوز هم دیده میشوند.نخل درختی است بسیار مقاوم که وقتی آتش بگیرد سرش را از دست میدهد اما تنه آن همچنان پایدار سر جای خود می ایستد و به نظاره مینشیند ولو با قلبی مرده! از دور که به نخلهای سوخته بنگری انگار داری به آدمهای بی سر نگاه میکنی و دلت عجیب میگیرد.

مینو را با همه نخلستانها و مردابهایش به جا میگذاریم و به سوی تالاب شادگان حرکت میکنیم که یکی از تالابهای بیابانی ایران و در  جنوب جلگه خوزستان است.

تالاب بین جاده ای آسفالته قرار گرفته است.زیر نور خورشید تا چشم کار میکند آب است و نیزار و پرنده های ماهی خوار که بالای سرمان اوج میگیرند و فرود میایند و روی سیمهای برق تاب میخورند.در دل این بیابان دیدن همچنین تالابی یکی از شگفتی هاست.متاسفانه در سالهای اخیر که خشکسالی بر ایران حاکم شده این تالاب نیز در امان نمانده است.و بسیاری از بخشهای آن تبدیل به جویباری باریک گشته اند که خود را به سختی از لابلای تن علفها به جلو میکشند.با این همه باز هم زیباست...

عکسهای جزیره مینو

 

 


 
آبادان دیروز-آبادان امروز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 مگر میشود تا آنسوی جنوب ایران رفت و سری نزد به آبادان ایران.شهری که روزی نگین گردشگران خارجی و مهد صنعت نفت ایران بود.شهری که روزگاری پولدارهای پایتخت نشین را برای گردش و خرید به سمت خود جذب میکرد.شهری که تو را یاد رمان زویا پیرزاد میندازد."چراغها را من خاموش میکنم" با همه دلبستگیها و محله ها و مهندسان شرکت نفتش و آبادان سبزش در یاد من باقیست حتی اگرآن آبادان سبز دیگر نباشد.

 یادم بود در کتاب پیرزاد صحبت از شرکت نفت بود و محله های درست و حسابی بریم محله مهندسان رده بالای شرکت نفت و بوارده محله کارمندان شرکت نفت .در زمان شاه سابق این محله ها معروفیتی زیادی بین مردم داشت و از نظر ساختار شهری هم در قالب زیبایی ساخته شده بودند.در آن دوران آبادان یکی از مهمترین مراکز نفتی جهان به شمار میامد و  خارجیهای زیادی در این شهر سکونت داشتند.به همین خاطر هم این شهر چهره مدرن و آمریکایی داشت.

آنچه هنوز هم باقیست خانه های ویلایی زیبایی است که با وجود رنگ کهنگی درودیوارشان هنوز اصالت سالهای اوج را حفظ کرده اند.حیاطهایی نقلی اما پر دار و درخت که با شمشادهایی کم و بیش انبوه از هم جدا شده اند.از نوک دیوارها گلهای کاغذی سرخ بالا رفته اند و تک و توک داخل حیاطها تابهای رنگارنگی به درختها بسته شده است که مرا یاد آن دو دختر قصه پیرزاد میندازد.سر به توی حیاط ها میکنم و انگار در جستجوی آن زن قصه گو میگردم.......و نمیابم.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

و چقدر دلگیرم میکند وقتی در یکی از کوچه ها چشمم به خانه ای میخورد که بر پیکره اش جای ده ها گلوله هنوز باقیست و تنها خدا میداند  که ساکنان این خانه حالا کجایند و چطور با خاطره های خانه ویرانشان کنار میایند.

اینجا حتی هنوز آن رستوران و سوپرمارکت خارجی قصه پیرزاد وجود دارند که کودکان از آنجا شکلات خارجی میخریدند و فیش اند چیپس میخوردند!!!اینجا همه چیز هنوز هست اما......آبادان دیروز کجا رفت.اصلا چه کسی آبادان دیروز را برد.افسوس.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

آبادان مثل یک جزیره میماند مه بین کارون و اروند قرار گرفته است.آن طرف این آبها مرز عراق قرار دارد.میشود دیدش . چقدر نزدیک است.روزگاری مردم این سوی رود با مردم آن سوی رود دست دوستی میدادند.با هم قوم و خویش بودند.برادر بودند.عروس و داماد برای هم میفرستادند و به فاصله یک رود زیبا-تنها...با هم دوست بودند.این طرف ایران بود و پالایشگاه بزرگ نفتش و آن سو عراق بود و لنچهایش.تا روزی که ناگهان از دل همین رود به سمت پالایشگاه تیرها شلیک شد.مردم در همین ساحل دستهای هم را میگرفتند و مقابل پالایشگاه سپر انسانی تشکیل میدادند تا از شهرشان- آبرو و ناموسشان دفاع کنند و بعد یکی یکی مثل برگ درخت بر زمین میفتادند.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

آبادان شهید زیاد داد.این شهر به خاک و خون کشیده شد اما مقاومت کرد تا به دست دشمن نیفتد.وجب به وجب این شهر بوی مردانگی میدهد.دیوارهایش با عکس صدها جوان پرپر آذین بسته است دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.

اینجا موزه آبادان بود که ما ساعتی از وقت خود را برای دیدن آن اختصاص دادیم.موزه ای کوچک و جمع و جور که گوشه ای از آثار بدست آمده ار دل این خاک را به نمایش گذاشته است.در زمان جنگ اشیا موزه را به جای امنی منتقل کردند تا از گزند بمبارانهای هوایی در امان بماند.بعد از جنگ این موزه مجددا کار خود را آغاز کرد.نوع معماری موزه سنتی شکل و بنا به معماری جنوبی گنبدی است که از شکل مقبره دانیال نبی الهام گرفته شده است.

این جا ساختمان جدیدی است که بعد از جنگ ساخته شد و در واقع سینمای آبادان است.ساختمان زیبایی که لابلای مردگی شهر مثل یک نفس تازه میماند اما همان هم ذهن مارا با خود میکشاند به ٣٧٧ نفری که در سینما رکس آبادان زنده زنده در آتش سوختند و در گورهای دسته جمعی دفن شدند.دلم میگیرد....عجیب هم میگیرد.

اینجا کلیسای ارامنهء گریگوری  شهر آبادان است.یک بنای زیبا از روزهای درخشش این شهر و یادگار روزهایی که خارجیهای زیادی ساکن این شهر بودند و هر یکشنبه صدای ناقوس این کلیسا را میشنیدند و به سویش میشتافتند.حالا تعداد مسیحیان شهر بسیار اندک شده است همگی در دوران جنگ از اینجا رفتند.اکنون جنب این کلیسا مدرسه پسرانه ای قرار دارد که تنها هیاهوی بچه هاست که کمی از تنهایی کلیسا میکاهد.دلم میگیرد.دلم عجیب میگیرد.


 
مفیدآقا
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

دانشجو بودم که برای اولین بار"سمفونی مردگان عباس معروفی" رو خوندم.یادمه بین آدماش غرق شدم.توی اون بدی و خوبی آمیخته بهمش اون عشق و نفرتهاش اون شهرش با مردماش...سمفونی مردگان توی اون دوران جوونی برایم شده بود مثل نفس کشیدن که باهاش زندگی میکردم.اون وقتا خیلی پول نداشتم که تند وتند کتاب بخرم و بخونم.توی کتابخونه کوچیکم کتابهام محدود بود واسه همین گاه میشد که یه کتاب رو دهها بار میخوندم انقدر که سطر به سطرشو حفظ میشدم بعد انگار داشتم با اون کتاب زندگی میکردم و سمفونی مردگان برام یکی از همون ها بود و حتی بهترینشون.

وقتی دادمش به بابابزرگ تا اونم بخوندش همه وجودم پر غرور بود انگار که دارم بهترین کادوی دنیا رو بهش میدم.وقتی بابا بزرگ هم شروع کرد به خوندش شبا میشستیم به حرف زدن با هم و نقد آدماش نقد قصه هاش نقد دریاچه نمکش و همه خاطره ها...

یادمه اون وقتا کتابای خوب رو به راحتی نمیشد پیدا کرد.دانشجو بودم که پاتوقم زیرزمینای نمور مغازه های میدون انقلاب بود و همه کتاب فروشیهای دست دومی.... دنبال پیدا کردن این کتاب که اون وقتا ممنوع چاپ بود همه اون مغازه ها رو زیر و رو کردم.بالاخره هم تو ده ماسوله تو یک کتابفروشی قدیمی اونو پیداش کردم و بعد هی خوندمش و هی خوندم....

سالها گذشت من دیگه اون دانشجوی کوچولوی بی پول نبودم.حالا دیگه انقدر داشتم که هروقت میخواستم برم تو کتابفروشیها و راه برم و با خیال راحت هرچی دلم میخواد کتاب بخرم و بزنم زیر بغل و بیام خونه.حالا یک کتابخونه گنده داشتم پر کتاب اما دیگه اون قدر وقت نداشتم که هر کتابی رو ده ها بار بخونم.سمفونی مردگانم لای کتابام مونده بود.سالها میشد که بهش دست نزده بودم.اما هنوز ته ذهنم این کتاب با همه شخصیتاش وجود داشت.میدرخشید و برام هنوز هم یکی از عزیزترینام بود....مثل بابابزرگ که دیگه نبود!

این همه سال یه عالمه کتاب خوندم اما هیچ کدوم برام نشد سمفونی مردگان.حالا دیگه این کتاب ممنوع چاپ نبود.بقیه داستانای عباس معروفی هم منتشر میشد و من هنوز ته ذهنم سمفونی مردگان میدرخشید. و کتاب لای بقیه کتابها توی کتابخانه خاک میخورد...

هفته پیش کاملا اتفاقی 3 تا کتاب جدید خریدم و اومدم خونه و سر فرصت شب اول اولی و شب دوم دومی رو تموم کردم.بعد رسیدم به سومی...

سومی رو دست گرفتم و جلو رفتم.با هر خطی انگار کشیده شدم به همون سالها و همه خاطرات و همه عشقها...بعد بابابزرگ بود و سمفونی مردگان.بعد از این همه سال کتابی رو پیدا کردم که منو به یاد اون کتاب انداخت.نمیدونم چرا و اصلا چی باعث شد که حس کنم حال و هوای این کتاب عین سمفونی مردگانه...نمیدونم....هرچی که هست برای من شده یکی از بهترینهایی که در همه این سالها میگشتم و نمیافتم.

حالا چند روزه که این کتاب دستمه.شده ام مثل کودکی که آب نبات خوشمزه ای داره و از ترس تموم شدن اون رو یواش یواش لیس میزنه.میدونه که اون آب نبات بالاخره تموم میشه اما میخواد انقدر طول بده که مزه هر یه لیسش تا ابد تو دهنش بمونه!

*"مفید آقا" نوشته "مرتضی کربلایی لو" برای من همون آب نباته.این کتاب سال 87 رمان برگزیده سال شد.شما هم بخونیدش و تجربه اش رو با من سهیم شوید.منتظرم.


 
درک
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

اولی فریاد کشید:"سلام"

صدایش در کوه پیچید:"س  لااااااااااااااااااااااااام  میممممممممممم"

دومی گوش کرد و جواب داد:"نون-واو-ه-ی"

و صدایش در کوه پیچید"هههههههههههههه یییییییییییییییی"

اولی "هی" را شنید و خندید و دستی تکان داد

دومی خنده را شنید و آغوش گشود و دوید....

اولی هم با بوسه ای بر لب آغوش گشود و دوید

در میانه کوه بهم رسیدند

آفتاب طلوع کرد

درختی رویید

پرنده خواند

********وقتی با کلمه نمیتوانیم همدیگر را بفهمیم باید سکوت کرد و آغوش گشود


 
چغازنبیل
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

بالاخره رسیدیم به جایی که عمری آرزوی دیدنش رو داشتم.جایی که مقصد اصلی این سفر بود.زیگورات چغازنبیل.از شهر شوش که خارج شدیم و موزه هفت تپه رو پشت سر گذاشتیم به سرعت برق خودمان را رساندیم اینجا تا قبل از غروب آفتاب با این میراث کهن ایرانی حالی کنیم.

اینجا در واقع یک زیارتگاه باستانی دوران ایلامی است که توسط پادشاه ایلامی "اونتاش گال" و برای ستایش خدایش "اینشوشیناک" که همان خدا و نگهبان شهر شوش بود 1250 سال قبل از میلاد بنا شد.در گذشته این بنا 5 طبقه بوده که بر اثر گذشت زمان طولانی 2 و نیم طبقه آن از بین رفته است.اصل بنا بر اثر ویرانی و زلزله در زیر خاک مدفون گشته بود.50 سال پیش "رومن گریشمن" باستان شناس آلمانی که روی این منطقه مطالعاتی داشت حدس میزد که باید در این حوالی یک زیگورات مدفون شده باشد.سرانجام در یکی از کاوشهایش به طبقه بالای این اثر رسید.11 سال تلاش کرد و زحمت کشید تا توانست باقیمانده بنا را از زیر خاک بیرون بکشد.!!!!!!

 بر آجرهای خشتی دیواره ها گاه کتیبه هایی به خط ایلامی دیده میشود که بیشتر آنها سخنان اونتاش گال شاه آن دوران میباشد.معروفترین آنها نفرین نامه ای است که نثار کسانی کرده که درصدد خراب کردن اینجا برآیند.نفرینی که مو بر تن سیخ میکند.او میگوید:

"من اونتاش با آجرهایی طلایی نقره ای سنگهای سفید و سیاه این بنای مطبق را ساختم و به خدایان مقدس هدیه کردم.کسی که آن را منهدم کند یا آجرهای آن را ویران سازد-کسی که طلا و نقره و سنگهای سیاه و سنگهای سفیدش را بردارد و به جای دیگر منتقل کند-باشد که نفرین خدایان بر سرش نازل شود و باشد که نسل او در زیر خورشید برچیده شود"................

اثر کف پای یک کودک مربوط به هزاران سال قبل

زیگوراتها معابدی هرمی شکل هستند که با الهام گرفتن از فلاتهای ایران به شکل طبقاتی ساخته میشدند که تعدادی از آنها در گوشه کنار جهان هنوز وجود دارند.اصل فلسفه زیگوراتها نردبانی است به سوی آسمانها.زیرا ایلامیها معتقد بودند خدایشان شباهنگام از طبقه بالا به سمت آسمانها پرواز کرده و صبحدم دوباره به شوش برمیگردد.

افراد مختلف بر اساس درجه روحانیش حق رفتن به طبقات بالاتر را داشتند. طبقه آخر متعلق به کاهن اعظم و خانواده شاه بود.

اینجا تنها معبد نبوده بلکه محوطه مقدس چغازنبیل از طریق هفت دروازه با محیط اطراف ارتباط دارد . در درون این مجموعه سه معبد با حیاطهای سنگ فرش وانبارهای متعدد آلات وادوات جنگی قرار دارد . یکی از جالبترین بخشهای آن سیستم لوله کشی و آبرسانی آن است که هنوز با وجود 3200 سال که از ساخت آن گذشته است ابتکاری جالب توجه به شمار میاید.این سیستم لوله کشی آب را از رود دز به این مکان میاورده .

نام این بنا از ترکیب "چغا" در زبان لری به معنی تپه و "زنبیل" تشکیل شده است زیرا بنا مانند یک زنبیل واژگون در دل خاک قرار دارد.از آ«جایی که طبقات زیگورات از بزرگ به کوچک چیده شده اند اگر ناظری در ضلع شمالی آن بایستد در طول روز شاهد چندین بار طلوع و غروب ظاهری خورشید از پشت زیگورات میشود.زیرا زاویه خط افق با گوشه های هر طبقه دقیقا با زاویه حرکت خورشید یکی است.بد نیست بدانید اینجا بزرگترین زیگورات جهان است.

غروب میشود.دلت نمیخواهد زیگورات را تنها در دل بیابان رها کنی.سکوت همه جا را فرا گرفته و تنها صدای آرام باد شنیده میشود که لابلای بوته های خار سر میخورد و صورت تو را دست میکشد.وهمی اینجا مارا احاطه کزده است.انگار هزاران روح از آسمان و زمین دور مارا گرفته اند و خیره نگاهمان میکنند.حتی دست در دست باد گاهی شانه ای به زلفمان هم میکشند.بوی خاک میاید.بوی زمین.بوی مام وطن...بوی سالیان گذشته.بوی پدرها و مادرهای باستانی ما....سکوت که میکنی زیر حجم نگاه های آنها کم میاوری...پس حرف میزنیم.میخندیم تا ترس این معبد بزرگ قلبمان را رها کند.به آجرها دست میکشیم کسی با سرانگشتت دستمان را میگیرد.دستی که حس خاک به تن ما میدهد.مورمورمان میکند.آهایییییییییی.....ای رفتگان صدای مرا میشنوید.؟منم سمیرا...فرزند این خاک...منم نواده کورش....منم که روحم را روزی ایزد از بالا به پایین فرستاد.آهاییییییی منم ....من...من که سر به این خاک میگذارم و به احترام تمام گذشتگانم خاک را میبویم و میبوسم...آیا مرا میپذیرید؟آیا لیاقت دارم خود را فرزند مام ایران بنامم یا که باید از شرم سر بلند نکنم؟؟؟مرا میبخشید؟؟؟مرا ببخشید!

شب به سمت اهواز حرکت میکنیم و به کنار رود کارون میرسیم.تلالو دهها چراغ رنگین روی سطح این رود زیبایی و جلوه خاصی دارد که در کنار تصویر پل معروف اهواز روی آب زیبایی را دوچندان میکنند.شهر اهواز بسیار زنده . گرم است.جایی است که ١٠٠% هواییت میکند.انگار یک خون گرم در رگهای خیابانهایش جاری است.دلت نمیخواهد اصلا شهر را ترک کنی.با ماشین توی خیابانهای آن دور میزنیم و از دیدن این همه زندگی غرق لذت میشویم.گرسنگی هم امانمان را بریده پس به سمت معروفترین رستوران شهر یعنی"ریور ساید ۴٠ ساله" میرویم.محیطی بسیار صمیمی با تنوع غذاهای خوشمزه دریایی که دهان را آب میندازد.این رستوران چیزی از رستورانهای پایتخت نه تنها کم ندارد بلکه بیشتر هم دارد.باورتان نمیشود اما اگر گذارتان به اهواز افتاد مبادا اینجا را از دست بدهید!

بعد از صرف شام به سمت آبادان حرکت میکنیم و دیروقت به آنجا میرسیم و شب را خسته و کوفته در مهمانسرای جهانگردی آن صبح میکنیم

عکسهای چغازنبیل

 


 
موزه هفت تپه
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

برای دیدن مقصد اصلیمان یعنی زیگورات چغازنبیل به راه افتادیم.15 کیلومتر که به سمت جنوب شرقی شوش پیش بریم به محوطه ای باستانی که از تپه های کوچک و بزرگ تشکیل شده میرسیم.اینجا هفت تپه نام دارد که از سال 1344 تا به امروز مورد کاوش باستان شناسان علی الخصوص دکتر نگهبان  قرار گرفته و از نظر وسعت اشیا به دست آمده یکی از مهمترین سایتهای باستانی ایران است.این موزه در سال 1344به سبک معماری دوران ایلامی ساخته شد تا کلیه اشیا بدست آمده در آنجا نگهداری شود.قدمت اشیا گاه به 2000 سال قبل از میلاد هم میرسند.

هم در اینجا و هم در موزه شوش چشم ما به مجسمه های میخورد که زنانی را نشان میداد با دستهایی بر روی سینه.فلسفه این پیکره ها شاید برایتان جالب باشد.اینها نشان الهه باروریند که به صورت نماد زن با سینه های شیرده ساخته شده اند.زنان ایرانی باستانی هنگامی که باردار بودند هرکدام یکی از این مجسمه ها تهیه میکردند. وقتی کودک آنها زنده و سالم به دنیا میامد مجسمه را از کمر نصف میکردند و نیمه آن را در دل خاک مدفون میساختند.به همین دلیل از زیر خاکهای قدیم سرزمینمان مجسمه های گلین شکسته زیادی بیرون آورده شده که هریک یادگاری از مادران اجدادیمان هستند.

نکته جالب دیگر کوزه های گلی بود که درون آنها با اسکلت انسان پر شده بود. ایرانیان قدیم مرده هایشان را در زیر زمین خاک نمیکردند زیرا معتقد بودند باید فایده از ما به طبیعت برسد ولو از مرده ما.پس جسم مرده را در محوطه های بازی به نام "دخمه" قرار میدادند تا به مرور بپوسد و طعمه لاشخورها و کرمهای خاکی گردد.بعد از اینکه کل جسد از بین میرفت به احترام متوفی باقیمانده استخوانهایش را در کوزه ای جمع میکردند و سپس آن کوزه را در مقبره خانوادگی دفن میساختند.در هفت تپه قبرهای کوزه ای بسیاری بدست آمده است.

در دورانی دیگر هم بعضی ایرانیان اجساد را در تابوتهایی سفالین قرار داده و سپس آن تابوت را زیر خاک قرار میدادند.نکته جالب سوراخی بود که بالای سر جنازه روی تابوت ایجاد میکردند زیرا معتقد بودند روح مرده پس از مرگ از طریق این سوراخ به آسمانها راه میابد.در این موزه چندین تابوت قدیمی هم دیده میشود.

 *سر راهتان به چغازنبیل دیدن این موزه را از دست ندهید.

عکسهای هفت تپه


 
کاخ آپادانا-جاده شاهی
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 

از موزه شوش که بیرون اومدیم پیچیدیم سمت تپه پشت موزه و یک سربالایی رو گرفتیم رفتیم بالا تا رسیدیم به یک قلعه که شبیه زندانهای تاریخی بود.با پرس و جو معلوم شد که قدمت این قلعه به 120 سال پیش برمیگرده و ربطی به دوران کهن هخامنشی نداره.در همون سالها بود که یک باستان شناس فرانسوی به نام "ژان ماری ژاک دومورگان" بوی باستانی بودن شوش به دماغش میخوره و سریع ساک رو میبنده و با یک گروه اکتشافی میاد اینجا.سپس از دولت فرانسه میخواد یک محل امن برای اونها بسازه تا از دست اشرار محلی در امان باشند و در عین حال بنا به گونه ای باشه که به چهره باستانی این مکان آسیب نزنه!!!!! 

برای این کار بلندترین نقطه شوش یعنی "آکروپول" که در زبان یونانی معنی "جای بلند" را میدهد انتخاب شد.سپس قلعه ای نظامی به شکل ذوزنقه و شبیه زندان باستیل از آجرها و خشتهای بدست آمده در ویرانه های اینجا ساخته شد.تا قبل از انقلاب اینحا متعلق به فرانسویها بود و بعد به میراث فرهنگی تعلق گرفت.حالا در کنار این قلعه "یک کانکس" زشت و بدقواره ساخته شده(بی توجه به اینکه چقدر در چهره اینجا اثر بدی میذاره!دریغ.........)

کاخ آپادانا که در حال حاضر چیز زیادی از آن باقی نمانده یکی از عالم گیرترین بناهای دوران هخامنشی بوده که بعدها توسط اسکندر به آتش کشیده شد و چیزی زیادی از آن باقی نماند.همان چیزی هم که ماند بعد ها توسط فرانسویها به لوور منتقل گشت.در حال حاضر 90% آن در کشور فرانسه نگهداری میشود.

جالب است که بگویم همان 10% هم در وسط بیابان و زیر آسمان و باد و خاک به امان خدا رها شده است.به طوریکه هر کسی از راه میرسد روی این سنگ بناهای کهن مینشیند و خستگی در میکند و یا از سرو کول آنها بالا رفته و عکس یادگاری میگیرد و هیچ کسی هم نیست که سر سوزنی دلش به حال اینجا بسوزد.

کاخ آپادانا به دست داریوش اول حدود 515-521 قبل میلاد بر روی آثار باقیمانده تمدن ایلامیها از خشت و سنگ بنا نهاده شد.این کاخ شامل بخشهای مختلفی چون تالار بار عام-دروازه-کاخ پذیرایی و حیاط های مرکزی بود.دیوارهای داخلی کاخ با آجرهای لعابدار رنگی که نمونه آن را در موزه شوش دیدیم پوشیده شده بود.روی این آجرها هم با طرح سربازان گارد جاویدان-شیر بالدار و نقش گل نیلوفر آبی مزین بود که حالا دیوارهای موزه های خارجی را زینت داده اند.

ستونهای کاخ تا 22 متر هم ارتفاع داشتند و کف بعضی قسمتها هم از مصالح سرخ رنگ تزیین یافته بودند.واژه آپادانا به معنی "بار عام" است.یعنی جایی که شاه مینشسته و افراد مختلف را به حضور میپذیرفته است.مجسمه ملکه نامیراستون-لوح قانون حمورابی- لیوان مشهور سفالی شوش به رنگ نخودی و نقش بز کوهی از جمله آثار مهم بدست آمده اینجا هستند.

فکر میکنید ما الان کجا نشسته ایم؟؟؟؟

وسط جاده شاهی معروف هخامنشیان.روی سنگ فرشهای قدیمی که هنوز بعد از 2000 سال به جا مونده اند.سنگ فرشهایی که روزگاران کهن پدران افتخار آفرین ما بر روی آنها اسب میراندند و گام برمیداشتند.ایتجا حس وطن پرستی ما به اوج خود میرسد.اینجا وطن ماست.اینجا ایران عزیز ماست.اینجا مهد تمدنهای بزرگ است.اینجا سرزمین پارسهاست....

جاده شاهی راهی بود که در تاریخ یونان به دفعات از آن یاد شده است.این راه شهر سارد را به پاسارگاد متصل میکرد و در این میان از شهرهای مهم آن دوران یعنی پاسارگاد- پارسه- شوش- بابل- هگمتانه میگذشته است.در طول این جاده چاپارخانه هایی بوده که در آنها همیشه اسبهای تازه نفس نگه داشته میشد.این جاده به دستور داریوش کبیر ساخته شده بود که امروزه هنوز آثار سنگ فرشهایش دیده میشوند.

******به ایرانی بودنم افتخار میکنم.هورا


 
موزه شوش
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

بعد از دیدار از مقبره دانیال نبی به دیدن موزه شوش رفتیم که گنجینه ای از تمدن باستانی سرزمین پارس را در خود جای داده است.

بنای موزه شوش با نمای آجری و حدود 550 متر زیر بنا در میان باغی رو به روی آرامگاه دانیال پیغمبر در شهر شوش قرار دارد.
این بنا ددر سال 1342 هـ.ش تاسیس شد و بنای آن همزمان با شروع حفاری های شوش و با به کار گیری بخش زیادی از آجرهای به دست آمده از کاوش های شوش و چغازنبیل ساخته و در سال 1345 هـ.ش گشایش یافت.

داخل حیاط موزه بعضی از مجسمه ها و آثار باستانی در داخل محفظه های شیشه ای برای بازدید عموم قرار دارند.آنهایی که آسیب پذیر ترند را به درون ساختمان منتقل کرده اند.

از جمله دیدنی ترین اشیا بخشی از دیواره کاخ آپادانای داریوش میباشد.تنها تفاوت این کاخ با تخت جمشید وجود همین سنگ نگاره های رنگین است.در تخت جمشید تمام سنگهای دیواره ها به رنگ خاکستریند.یادم میاید که بخش مهمی از موزه لوور فرانسه را دیواره های رنگین آپادانا اشغال کرده که شگفتی بازدید کنندگان را به همراه دارد.گاه توریستی را میبینی که ساعتی در مقابل عظمت این دیواره ها انگشت حیرت به دهان گرفته است.البته فرانسوی ها تمام این دیواره ها را به تاراج برده اند و اکنون تنها چند دیوار کوچک باقی مانده است.

موزه نسبتا بزرگ است و نه تنها اشیای کاخ آپادانا در آنجا قرار دارد بلکه کلیه آثار بدست آمده از شهر شوش و از دوره عیلامیها در آن قرار دارد که چشم هر بیننده ای را به دنبال خود میکشند.اجازه عکاسی هم وجود دارد تنها به شرط اینکه فلاش دوربین را خاموش کنید زیرا نور فلاش به تخریب اشیا کمک میکند و افسوس میخوری وقتی میبینی بیتوجه به این مساله عده ای از هم وطنان در حال عکاسی هستند تا جاییکه یک توریست خارجی به آنها تذکر میدهد.اینجا دیگر آدم از خجالت آب میشود.

*اگر عکسها دیده نمیشود خواهش میکنم بهم اطلاع دهید.متشکرم

From shush musium

 
دانیال نبی
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

صبح روز سوم سفر به سمت مقبره دانیال نبی در شهر شوش راه افتادیم.در هنگام ورود به حیاط مقبره- خانمها باید چادر به سر کنند تا اجازه ورود یابند ما هم به تبعیت بقیه از دم در چادرهای گل گلی را به امانت گرفتیم و همه با هم عکسی به یادگار گرفتبم.اگه گفتید من کدومشونم؟

دانیال یکی از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل در سده هفتم پیش از میلاد است. وی بسیار باهوش بود در نوجوانی هنگامی که چوپانی میکرد وی را به دربار " نبوکد نصر " پادشاه بابل به اسارت بردند. وی به همراه گروهی از یهودیان به ایران مهاجرت کرد و در شوش سکونت گزید و به سمت وزیر دربار انتخاب گشت و بعدها هم در همان شهر در گذشت. آرامگاه دانیال نبی در ساحل خاوری رودخانه شائور و روبه روی کاخ آپادانای هخامنشی  بنا شده است. بنای آرامگاه دارای دو حیاط است که دورتا دور آن، ایوان ها و حجره هایی ساخته اند. بر روی بنا گنبدی مخروطی شکل با فرم پله ای ساخته شده که از معماری بومی منطقه الهام گرفته است. .

 معنای واژه دانیال در زبان عبری " خدا بر من حاکم است "    می باشد.هنگامی که درگذشت او را به شیوه قدیم مومیایی کردند.زمانی که اعراب به ایران حمله کردند قصد تخریب آن را داشتند اما بعد تصمیم گرفتند از عثمان خلیفه وقت کسب تکلیف کنند.او نیز از حضرت علی کمک خواست.ایشان فرمودند که این قبر نبی خداست و باید محفوظ باقی بماند و بدین ترتیب حفظ شد تا امروز که بازدیدکنندگان شهر شوش به زیارت مقبره او میروند.او علاوه بر اینکه یک پیامبر بوده یکی از شخصیتهای جاودان و ماندگار اقوام پارسی زبان هم بوده که به احترام اجدادمان باید همیشه مورد احترام ما ایرانیان قرار گیرد.

 


 
بهار
ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

brezil88 171

وقتی زنبور - بهار را به سروقت گل فرستاد

                                                     برای خواستگاری.....

گل از پروانه آبستن بود

                              زنبور غصه خورد و دیگر به کندو برنگشت

سال بعد در شیشه مربای خانگی پیدا شد.

 

*********

بهارتان مبارک...میدونم کمی برای بهاریه غمگین بود!!!