فرشته کوچک ما
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

پانزدهم تیر هشتاد و هفت

فرشته کوچک

پرکشید و رفت

---

تنها شدیم و گریستیم

پر مدعا و خشمگین

در برابر خدا  ایستادیم

فریاد کشیدیم

و به دنبال چرایی گشتیم

نیافتیم

---

متهمش کردیم به نا مهربانی

به بی عدالتی

و فکر نکردیم به سرنوشت

به زنجیره حوادث

به روزگار -به زندگی

---

روزی در اوج ناامیدی با چشمهایی خیس

باز کردیم کتابش را

در آیه ای رسا

نشانمان داد راه را

آرام کرد مارا-تسلیم کرد مارا

-----

هیچ گاه نفهمیدم

که فرشته کوچک

چرا آمد چرا رفت ؟

گاه میندیشیدیم که لیاقتش را نداشتیم

گاه میندیشیدیم که شاید او مارا دوست نمیداشت

گاهی میندیشیدیم که شاید"بی وفا بود"

گاهی...

مهم تسلیم شدن بود در برابر خدای بزرگش

و میدانستیم که این بهترین بود برای ما و برای فرشته کوچک

و همین کافی بود

------

ماه ها گذشت و رفتنش آرام تر شد برای ما

تا اینکه کسی گفت امسال خدا شما را طلبید به حج

و ما ناباور نگاه کردیم

امسال؟؟؟؟امسال که نوبت ما نبود!!!!

جریان چیست؟؟؟

چه کسی پشت پرده است؟

قضیه از کجا آب میخورد؟

ما که آماده نیستیم...

حج؟ ما کجا و حج بزرگ کجا؟؟؟؟

یک ماه در سرزمین خدا؟ یک ماه در عرفات و منا و مشعر و مکه و مدینه؟

ما کجا و طواف کجا؟؟؟

خدایا من کجایم؟؟؟تو کجاییی؟؟؟؟؟

ما را به کجا میکشانی؟؟؟

-----

چیزی یادم آمد

اولین بار که خبر آمدن فرشته را به کسی دادم

او در مکه بود

و من با خوشحالی خبر آمدن فرشته را به کسی آن ور آبها

در سرزمین وحی دادم

و گفتم

فرشته مرا دعا کند

غافل از اینکه فرشته به دعا نیاز ندارد

فرشته خود دعا است...

--------

امروز ما نشستیم و بعد از ماه ها دوباره به فرشته کوچکمان اندیشیدیم

و دانستیم که فرشته چرا رفت

فرشته رفت تا ما بتوانیم امسال به زیارت معبود بشتابیم

فرشته میدانست که اگر بیاید دست و پای مارا میبندد

که اگر بیاید راه رسیدن به خانه معبودش برای ما بسته میشود

فرشته رفت تا ما هم برویم

فرشته کوچک ما خود را برای پدر و مادرش قربانی کرد---

قربانی کرد تا ما را به قربانگاه حق تعالی برساند

فرشته کوچک ما عجیب بزرگ بود---

----

فرشته من!

فرشته مادر!

لباسی که برایت از سرزمین وحی هدیه آورده بودند را

با خود به سرزمین وحی خواهم برد

و در طواف دور خانه معبود

پیراهنت را در تن میفشارم

انگار تو در آغوش منی

و با هم طواف خواهیم کرد

باشه مادر؟؟؟

 


 
خورشید-کودک-دریا
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

عکس هفته:

تو اولین نگاه به این عکس چی به ذهنتون میرسه؟برام بنویسید.ممنون!

خنده ای در آسمان میپیچد .کودکی بالا و پایین میپرد .خورشید نفس نفس میزند.

دریا دو سر طره موی خورشید را گرفته است وکودک از روی طناب طلایی میپرد و بازی میکند.

گونه های خورشید گر گرفته است. به آسمان نگاه میکند.وقت رفتن نزدیک شده است.

کودک بغض میکند.باز هم دلش بازی میخواهد.

کسی خورشید را صدا میزند.خورشید به موهای کودک دست میکشد.کودک اخم میکند.خورشید دست تکان میدهد و آرام آرام به پشت کوه ها میرود.

.کودک تنها میشود.لبهای کوچکش میلرزند.بغضش میترکد.

دریا به کودک مینگرد..آرام کف پای کودک را غلغلک میدهد.کودک زیر چشمی نگاه میکند..موج به زیر انگشتهایش میلغزد و به پاها بوسه میزند.

دریا و کودک با صدفهای سفید یه قل دو قل بازی میکنند.

کسی دهان دره کنان از راه میرسد و میخواهد در بازی آنها شرکت کند..دریا دست به سویش دراز میکند.ماه هم به جمع ٢ نفره آنها اضافه میشود.

کودک میخندد. 


 
تمام مادران من
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

مشهد-مهر 87

مادربزرگ

نشسته بر صندلی آبی پیری

رو به آقا

لبهای چروکیده اش میجنبد

نماز میخواند

دیگر گذشته است از او

که به رکوع برود و سجود کند

معبودش او را به حرمت موهای سپیدش میبخشد

مادربزرگ

بر صندلی آبی پیری

گاهی خم و راست میشود

در مشتهای عرق کرده اش 

مهرش را میفشارد و به پیشانی میبرد

مهر بوی خاک میدهد

و بوی تمام عاشقیها را

مادربزرگ برای معبودش نماز میگذارد

و به آقایش سلام میکند

نماز به آخر میرسد

سر که بالا میکند چشمهایش تر است

و گونه هایش داغ

آقا گونه هایش را نوازش میکند

خدا به مادربزرگ لبخند میزند

دستهایش را که در دست میگیرم

تا بلند شود

حجمی داغ به دستهایم منتقل میشود

خدا دستهایش را به مادربزرگ بخشیده است.

مادر

دم اذان غروب

لای نسیم اوایل پاییز

دلش را به باد میبخشد

و چشمهایش گاهی برق میزنند

و در پی آن نم نمی...

گونه های زجر کشیده اش

مرطوب میشوند

و چشمهایش

آخ چه بگویم از چشمهایش!

که تمام ابرهای دنیا را

به مبارزه میطلبند

مادر

رو به آقایش

نشسته است

و درد و دل میکند

به آقایش!

از تمام نامردیهای زمانه شکایت میکند

خدا از بالای سر آقا به مادر مینگرد

بادی میوزد

موهای سفید و سیاه مادر از زیر روسری بال درمیاورند

آقا سر دردمند مادر را نوازش میکند

و خدا به مادر لبخند میزند

چیزی ته چشمهای مادر روشن میشود

خدا چشمهایش را به مادر بخشیده است


 
روستای کنگ
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان مرکزی(کلات نادری-قره سو- روستای کنگ)

اسم مشهد و خوردن نهار که پیش میاد آدم خود به خود یاد شیشلیک شاندیز میفته.ما هم یه روز سر ظهر ماشین کرایه کردیم و راه افتادیم سمت شاندیز که از شهر مشهد یه چیزی حدود نیم ساعت راهه و شهری کوچک و ییلاقی محسوب میشه که تفرجگاه ساکنین مشهد بوده و از دیر باز پاتوقی برای گردشگرانی که سری به مشهد میزدند محسوب میشده.صنعت پوستین سازی این شهر شهرت زیادی داره به خاطر همین در بیشتر مغازه های آن انواع کیف و کت های چرم و پشم باف دیده میشود. 

این شهر کوچک و سرسبز بیشتر از هرچیزی به کبابهای شیشلیکش معروفه که از شش تکه گوشت دنده گوسفند با روش پخت مخصوص تهیه می‌شود که شهرت جهانی داره و در بیشتر نقاط جهان هم شعباتی از رستورانهای شاندیز به چشم میخوره.یکی از معروفترین رستورانهای آن هم ؛کبابی حسن شیشلیکی؛ هست که در فضای باز به همراه یک رستوران گردان!!! یک نهار دلچسب رو براتون فراهم میکنه.

بعد از خوردن نهار تصمیم گرفتیم به دیدن یکی از روستاهای زیبای ایران به نام ؛کنگ؛ بریم که معروف به ماسوله دومه.برای رسیدن به کنگ یک راهش این هست که راه رفته را برگشته و به سمت طرقبه بریم و ازآنجا از طریق یک جاده آسفالت مستقیم به روستا برسیم .اما خوشبختانه راننده آژانسی که مارو همراهی میکرد خودش بچه همون روستا بود و به ما گفت که نیاز به برگشتن نیست.از طریق شاندیز به سمت ابرده و روستای زشک میریم و یک گردنه رو رد میکنیم و به روستا میرسیم.در این صورت زودتر به مقصد خواهیم رسید با این تفاوت که بخشی از راه جاده خاکیه.خوب از اون جایی که هم ماشین و هم پیشنهاد مال خودش بود ما هم از خدا خواسته پذیرفتیم.

راهی که باید میرفتیم جاده ای باریک بر زمینه خاکی کوهستان بود.راهی پیچ در پیچ و معما گونه که مدام ارتفاع شما را بیشتر میکرد.انگار داشتیم به سراغ خدا میرفتیم. کوهی چون مار خفته و بلند در سکوت دشت و زمزمه باد پاییزی که لابلای بوته های خار میپیچید و هیچ کس جز ما...انگار وارد یک فضای سورئال شده بودیم.مادرم به شدت از این ارتفاعی که گرفته بودیم ترسیده بود.واقعیتش این است که کمی من هم ترسیده بودم.جاده ای بود که با کمترین غفلت راننده شما را به کام دره میکشید.اما انقدر زیبا بود که دلتان میخواست جاده تا بینهایت ادامه یابد.شما بروید و بروید و باد بر صورتتان بوسه زند.

روستای تاریخی کنگ در دامنه کوه های بینالود و در قسمت جنوبی این رشته کوه، یکی از مناطق زیبایی است که به دلیل بافت قدیمی خود دارای ارزش های تاریخی و فرهنگی بسیاری است. رودخانه همیشه پرآب کنگ، درختان سر به فلک کشیده با انواع میوه و آبگیرهای زیبای این منطقه با تابستان های معتدل، گردشگران بسیاری را به سوی خود می خواند.
   «کنگ» در لغت دو معنا دارد: یکی به معنای پرنده ای قوی پنجه که در مناطق کوهستانی زندگی می کند ودر معنای دیگر به دژ مستحکم تعبیر شده است. کنگ نامی است که با افسانه های کهن و تسخیر ناپذیری و سخت کوشی مردمان این منطقه که آن را همچون پرنده ای آزاد از بند هرآنچه تجدد نام گرفته دور نگاه داشته است٬ در آمیخته است.


اینجا را ماسوله دوم نیز مینامند.زیرا تمام خانه ها بر دوش یکدیگر ساخته شده اند.به طوریکه حیاط هر خانه پشت بام خانه ای دیگر است.تمام خانه ها با ملات کاه و گل نپوشیده شده اند و سازمان میراث فرهنگی به هیچ کس اجازه نمیدهد که نمای بیرونی خانه اش را به شکل دیگری بسازد.بنابراین از دوردست که به این روستا خیره میشوید آن را کپه خاکی رنگی لابلای دره ای تنگ میبینید که چنارهای بلند و زرد ٬زمینه این تصویر را رنگ زده اند.واقعا منظره بدیع و چشم نوازی است ایستادن روی کوه و لابلای باد پاییزی به روستای کنگ خیره شدن درحالیکه در پهنه آسمان بالای سرتان عقابها شتابزده اوج میگیرند و بالا میروند.

  شیوه استقرار خانه ها با توجه به اقلیم، جهت باد و جهت تابش خورشید در راستای شمال شرقی جنوب غربی است که صرفه جویی در مصرف انرژی را در پی دارد. این روستا در ارتفاع ۱۸۰۰متری از سطح دریا قرار گرفته و به دلیل وجود کوه های مرتفع، استقرار در کنار رودخانه و عدم وزش بادهای خشک از آب و هوای معتدل و بسیار خنکی برخوردار است.غذای بیشتر مواقع سال مردمان روستا آبگوشت های محلی است که با گوش گوسفندانی تهیه میشود که خود پرورش داده اند.هیچ کدام از خانه ها یخچال ندارند بلکه اوایل پاییز گوشت احشام خود را در جایی خاص به طناب آویزان میکنند.هوا که رو به سردی میرود این گوشتها یخ میزنند و انگار در یک فریزر طبیعی قرار گرفته باشند.در پاییز و زمستان از این گوشتها برای پخت آبگوشت استفاده میشود.

جمعیت روستا چیزی حدود ۸۰۰۰ نفر است که بیشتر آنها به باغداری میپردازند.در جای جای روستا سبدهای سنگین سیبهای کنده شده که برای فروش آماده شده اند دیده میشود.چون زمینها روی شیب کوهستانی هستند امکان کشاورزی وجود ندارد اما باغداری و دامداری و فرش بافی صنایع مهم مردمان اینجا محسوب میشود.قدمت این روستا به قبل از اسلام برمیگردد.


 
کافه پیانو
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، دل نوشته

یاد قدیمها بخیر...هنوز جوان بودیم.جوان به معنی شوری که در ما بود.به رفتن و چشیدن و تجربه کردن.یاد تمام کافه هایی که میرفتیم بخیر.عصرهای خستگی کار را تنها ساعتی در کافه نشستن و با دوست قهوه خوردن سر میکرد.طعم تلخی که دهانمان را شیرین میکرد و به تمام سلولهای اعصاب خسته مان کش و قوس میداد.

کافه "ونک" را یادش میکنی هنوز؟با تمام شکلات گلاسه هایی که در آنجا با هم خوردیم و خندیدیم.کافه "آفتاب" را چه؟همان که در آنجا مینشستیم و گذشت زمان را نمیفهمیدیم.

یاد کافه "شیس" بخیر که اولین بار درآنجا روبروی هم نشستیم و به چشمهای هم چشم دوختیم.یاد آن فنجان کف کرده تو و چشمهای گرد من بخیر که تا به آن روز چیزی به نام کاپوچینو ندیده بود و متعجب از آن بود که کفها را هم میتوان خورد و یا نه؟

کافه "آرین" را به یاد داری؟که آن شب تو سفارش چیزی جدید دادی تا تست کنیم و بفهمیم چیست...و دقایقی بعد در اوج شیطنت و خنده های ما پیشخدمت ظرف بستنی را آورد که رویش فشفشه روشن بود با چترهای رنگی و دلقکی خوش خنده که به جوانی ما میخندید...

یاد همه آن روزها بخیر...شبی از تو پرسیدم آیا ما باز هم سالهای بعد شبی دست در دست هم به کافه ای میرویم؟یا همه اینها تمام میشود و دیگر هیچ وقت کاپوچینوی کف کرده نخواهیم خورد و نخواهیم خندید....و تو گفتی:فکر کنم شکلش عوض شود...

این شبها سرم را روی پاهایت میگذارم و روی کاناپه دراز میکشم و فیلم میبینم.در حالیکه بخار از فنجان های کاپوچینویی که با عشق برایت آماده کرده ام بلند است. من  کاناپه سبزمان را با صندلی هیچ کافه ای عوض نخواهم کرد.حتی اگر قهوه هایش خیلی مال باشد.!

این روزها سرگرم خواندن کتابی بودم به نام "کافه پیانو" که در طی یک سال به 9 چاپ رسیده است.کتابی که قصه های روزانه یک مرد کافه دار را تعریف میکند.قصه های زندگی او و تمام کسانی که به نحوی در کافه او لحظه هایی را ثبت کرده اند.نویسنده آقای فرهاد جعفری است که در دنیای واقعی کافه ای به همین نام دارد و طبق گفته های خودش. اینها قصه های واقعی زندگیش هستند که قبلا به عنوان روزنوشتهایی در وبلاگش ثبت بوده.نمیگویم این کتاب یک شاهکار هنری است اما به شدت ساده و به دل نزدیک است.شما را آرام میکند و برای ساعتهایی میبردتان به دنیای دیگر.دنیایی آرام در بخار قهوه ترک و صدای آهنگ فرنگیس و بارش برفی که از پشت شیشه پیداست.


 
حصار
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

عکس هفته:

از این به بعد هر ازگاهی عکسی را میگذارم و از تو میخواهم اولین جمله و یا کلمه ای که با دیدن این عکس در ذهنت خطور میکند را برایم بنویسی...ممنونم

پیکرت برای من

باغ سیبی است

دربند حصار

دست که دراز میکنم تا سیبی بچینم

سیمهای خاردار دستهایم را میخراشند

باغبان پیکرت در پی من میدود

من میروم

با دستهایی که تنها بوی سیب میدهند


 
آبشار قره سو
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان مرکزی(کلات نادری-قره سو- روستای کنگ)

بخش سوم(کلات نادری)

به ما گفتند که در جنوب غربی کلات و در فاصله ۵ کیلومتری آن روستایی بسیار زیبا و خوش آب و هوا وجود دارد که به آبشارهای زیبایش معروف است.آنجا قره سو نام دارد که به خاطر وجود ۸ آبشار زیبا در لابلای دره های تنگ منظره بدیعی ایجاد کرده که به رفتن و دیدنش میرزد.این آبشارها همانهایی هستند که نادرشاه دستور دارد با لوله کشی ۵ کیلومتری آب آنها را برای مصرف مردم کلات به عمارت خورشیدی بکشانند.

قره سو دهی است که تمام المنهای زیبای روستایی را در خود دارد.تا چشم کار میکند درختان خزان زده پاییزی را در دل خود جا داده است که بر فرشی سبز و زرد ایستده اند. مرغ و خروسهای محلی از دل هر حیاط بیرون میزنند و لابلای کله های گاو و گوسفندها مخفی میشوند.درون حیاط هر خانه ای تنوری وجود دارد که زنان روستایی در آن نانهایی شیرین و گرد میپزند که مزه ای فراموش نشدنی دارند.میگویند در زمان نادر زنانی در اینجا نان میپختند و به صورت زنجیره انسانی دست به دست نانهای داغ را تا عمارت خورشید حمل میکردند تا به دست شاهنشاه برسانند.

چند نان خریدیم و از پسری کوچک راه رسیدن به آبشارها را پرسیدیم.پدر و مادر محمد امین و مادربزرگ من همانجا نشستند تا از هوای خوب و لطیف پاییزی استفاده کنند و من و محمد امین و مادرم پیاده راه افتادیم به سمت آبشارها.

اینجا تابلویی است از مناظر بکر و زیبا....پیاده روی در دره ای صورت میگیرد که در گذشته رودخانه پرآبی از آن رد میشده ولی امروزه از آن همه خروش آب تنها تن باریکی باقی مانده که به زور خود را لابلای سنگهای کوهستان به جلو میکشد.چشمه های آب طبیعی در گوشه و کنار اینجا دیده میشود که شما را دعوت میکنند به آشامیدن مشت مشت آب...آبی گوارا که انگار تمام سلولهای تنتان را زنده میکند.

آنچه اینجا را بسیار زیباتر ساخته وجود دره های تنگ لابلای کوه های سربه فلک کشیده است.از یک جایی به بعد دیگر راهی ندارید جز اینکه به آب بزنید و از درون آن راه خود را باز کنید.البته هرچه جلوتر میرویم مقدار آب زیاد تر میشود و شما بیشتر درون آن فرو میروید.

چاره ای نیست جز اینکه شلوارتان را بالا بزنید و یا اینکه مثل من از خود یک تیپ زیبا!!! درآورید و پاچه شلوارتان را در جورابتان فرو کنید و پا درون آب بگذارید.اینجا سنگها بسیار لیز و خزه بسته هستند و اگر کفش و جورابتان را دربیاورید امکان به زمین خوردن برایتان وجود دارد.بنابراین بیخیال کفشهایتان شوید.

به غیر از ما کسان دیگری هم بودند که پا به زلالی آب داده بودند و دره های تنگ و پیچ در پیچ را بالا می آمدند.مناظر آنقدر زیبا بود که میرزید حتی چهار دست و پا روی سنگها بخزید و بالا بیایید.در پشت هر تکه سنگ منظره ای زیباتر شما را غافلگیر میکرد و ما بالا و بالاتر میرفتیم.

بالاخره به اولین آبشار رسیدیم.قطرات آب مانند بارش باران بر سر ما فرو میامد.کوه با شیبی نود درجه ایستاده بود.جالب بودن پله کانهایی فلزی بود که میتوانستید از آنها بالا بروید.البته در این قسمت دیگر هر کسی داوطلب نمیشد.پله ها خیس و لیز و باریک بودند و اگر خدای ناکرده سقوط میکردید با کله روی تخته سنگهای تیز و خارا میفتادید. مادرم بالا نیامد اما من و محمد امین بالا و بالاتر رفتیم.بسیار هیجان انگیز و بدیع بود.جای همه شما ها خالی.یکی از زیباترین آبشارهایی که در تمام عمرم دیده ام همین آبشار قره سو است.

متاسفانه در طی سالهای اخیر که ایران دچار خشک سالی شده است این آبشار هم از این قاعده مستثنی نبوده و فشار و حجم آب بسیار کاهش یافته است.آنچه در روی کوه مشاهده میکنید ردی بوده که در طی قرنها آبشارهای پرآب بر دیواره کوه به جا گذاشته اند که امروز تنها ساییدگی آب برجا مانده است.

بالاخره دم غروب به جای اولمان برگشتیم و راه مشهد را در پیش گرفتیم.تجربه ای بینظیر بود گشت و گذار امروز...


 
مسجد کبود - کتیبه نادر-برج ارغونشاه
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان مرکزی(کلات نادری-قره سو- روستای کنگ)

بخش دوم - کلات نادری

از داخل حیاط قصر خورشید به دوردستها که نگاه کنی آبی یک مسجد چشمهایت را خواهد گرفت که درست روبروی عمارت قرار دارد و به مسجد کبود معروف است.علت نامگذاری آن هم به خاطر رنگ آبی کاشیکاری گنبد و دیواره های آن است که در نور خورشید به کبودی خوش رنگی میزند.این مسجد در دوره ایلخانی ساخته شده است که بعد ها توسط نادرشاه تعمیر و بازسازی شد.

این مسجد در انتها و شرق خیابان اصلی شهر کلات واقع است و از نوع دو پوششه است و بر فراز فضایی هشت ضلعی که طول هر ضلع آن بالغ بر چهار متر است استوار گردیده ، در زیر گنبد دو سنگ قبر قرار دارد که یک از آنها متعلق به سید محمد خان ٬یکی از سلاطین جلایری ٬است.

نماز ظهر جمعه تازه تمام شده بود که ما به آنجا رسیدیم.تصمیم داشتیم نمازمان را آنجا بخوانیم که متولی مسجد جلویمان را گرفت و با حالتی عصبانی گفت مسجد بسته شده است.واقعا جای تعجب ندارد که مساجد در ایران به چه زودی درشان بسته میشود؟  مسجد که نمادی از خانه خداست در بیشتر مواقع روز تعطیل است و درهایش به روی مردم بسته هستند.خلاصه با هزار زحمت راضی شد درها را رو به ما باز کند با این شرط که زودتر آنجا را ترک کنیم تا او به سراغ زن و بچه منتظرش برود.(شاید هم حق داشت گرسنه و خسته بود و حوصله بازدید گروهی مسافر را نداشت).به هرحال باز هم جای شکر باقیست که ما را راه داد تا مسجد را از نزدیک ببینیم. 

دربند دره ای تنگ با دیواره های بلند در جنوب کلات واقع است و رودخانه ژرف در میان آن جاری است که اصلی ترین ورودی کلات می باشد. نادرشاه نیز دستور داده تا در این محل در وصفش اشعاری برتخته سنگی به ارتفاع 15 متری از کف رودخانه حک شود که به کتیبه نادری شهرت دارد.برای پیدا کردن این کتیبه باورتان نمیشود که نیم ساعت دور خود میچرخیدیم.دریغ از تابلویی برای راهنمایی و یا کسی که بگوید این کتیبه کجای این کوه های بلند جا دارد.عاقبت محمد امین به صورت کاملا اتفاقی بر روی کوهی بلند این کتیبه زیبا را یافت اما هیچ نشان و یا نمادی وجود نداشت تا این کتیبه را برای ما توضیح دهد.بعد ها فهمیدیم که بیست و چهار بیت این کتیبه در رثای نادر -فرزند شمشیر- است که چهار بیت اول آن فارسی و بقیه ترکی درگزی است. پایان کتیبه به علت مرگ نادر رها شده است.

در کنار کتیبه نادر و بر بالای تنگه دربند- برج هشت متری ارغونشاه قرار دارد. این برج از کف رودخانه چهل متر ارتفاع دارد. ورود و خروج به حصار کلات در گذشته ازاین برج مراقبت می شده است.


 
عمارت خورشیدی
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان مرکزی(کلات نادری-قره سو- روستای کنگ)

بخش اول-سفر به کلات نادری

نمیدونم شما هم با من موافق هستید یا نه که ما ایرانیها عادت داریم وقتی میگیم مشهد یعنی فقط حرم امام رضا؟خدا وکیلی تا حالا شده وقتی میریم اون ورا یه سر بریم کلات نادری؟آبشار قره سو؟روستای کنگ؟و.....این بار من و محمد امین تصمیم گرفتیم بزن بریم جاهای جدید رو کشف کنیم.

چند وقت پیش قرار شد من و محمد امین بزرگترامون رو ببریم واسه زیارت به مشهد.من تا اون موقع سوار قطار نشده بودم و عین بچه های کوچولو هیجان تجربه اون رو داشتم. از اینجا قطار سیمرغ رو رزرو کردیم که ساعت ۷صبح حرکت میکنه و ۳ بعدازظهر میرسه...تقریبا یک قطار سریع السیره.فردای روزی که به مشهد رسیدیم از روی کتاب ایرانگردی شهری رو پیدا کردیم به نام کلات نادری که چند سایت دیدنی در آنجا قرار داشت.این شهر که در شمال مشهد قرار داشت تقریبا ۲ الی ۳ ساعتی را برای رسیدن به آن٬ به خود میگرفت .اولش یه کم نگران بودیم که با وجود مامان و بابای محمدامین و مامان و مادربزرگ من رفتن این راه طولانی مناسب هست یا نه اما بالاخره دو ماشین کرایه کردیم و صبح زود راه افتادیم.

تمام راه تقریبا خشک و کویریه که کوه هایی به تمام معنا زیبا و بینظیر دارد که مانند انها را تا کنون ندیده بودیم.به طور مثال کوهی که در عکس بالا میبینید انگار با قیچی دالبری بریده شده است...ببینید چقدر صاف و مرتب مدل داده شده است.

شهر کلات نادری در فاصله 145 کیلومتری شمال شهر مشهد در مرز ایران و ترکمنستان قرار دارد.علت نامگذاری آن به کلات(دژ) به خاطر این است که دورتادور آن را رشته کوه های هزارمسجد فراگرفته است.کوه هایی بلند و تسخیرناپذیر که شهر را همانند دژی محکم ساخته اند که در زمان نادرشاه از آن به عنوان پناهگاهی دربرابر تاخت و تاز دشمن استفاده میشده است.هیچ کس به راحتی نمیتوانسته از این کوه ها بگذرد و آنجا را فتح کند.

تنها راه ارتباطی کلات از طریق تونلی است که احداث آن پیش از انقلاب آغاز شده و بعد از انقلاب به پایان رسیده است. نکته عجیب درباره این تونل این است که ابتدای آن فراخ تر است و هر چه به انتهای آن نزدیک می‌شوید تنگ تر می‌شود.بعد از تونل شهر کلات نادری به شکلی مستطیلی در کنار رود کلات ساخته شده است. همان رودی که در ادامه به دشت خاوران - قره قوم - میرسد و پس از طی مسافتی به آمودریا می‌ریزد.

نادرشاه

اما اینجا برخلاف نامش که متعلق به نادر شاه است در زمانهایی قبل از او هم مورد استفاده قرار میگرفته است.به طورمثال تیمور لنگ در کشورگشاییهای خود فلات مرکزی ایران را محاصره و این کلات را تسخیر میکند.سلطان محمد خوارزمشاه نیز در نظر داشت در این فلات مقابل مغولها بایستد. اما در عوض به سمت غرب فراری شد.

قبر نادرشاه

نادر در اطراف کلات به دنیا آمد و بعد از به قدرت رسیدن آنجا را پایگاه نظامی و محل اصلی فرماندهی خود قرارداد.هر گاه مصلحت سیاسی ایجاب می کرد او ادعا می کرد که هیچگونه جاه طلبی سیاسی ندارد و تنها قصدش برقراری ثبات است تا بدین ترتیب بتواند مدتی در کلات آرام بگیرد.

 نادرشاه مرتب از خراسان دیدن می کرد و در هر سفر از کلات می گذشت تا از پیشرفت ساخت و ساز در آنجا که خود دستورش را داده بود آگاه شود. بنا به تاریخچه ای که از او مانده، این ساخت و سازها شامل بود بر باغها، میدانها، حمامها و مسجدها،  قصر، خزانه،  و همچنین آرامگاهی که برای خواب ابدی خود در نظر گرفته بود.او همچنین دستور داده بود تا دیوارها و دروازه هایی که برای تقویت استحکامات طبیعی ساخته شده بودند تکمیل شوند.  خزانه ای که نادر ساخته بود با غنائم و ثروتهایی که  از  هند غارت شده بود پر شد.

اما هیچیک از اینها در آخرین بحران دوران سلطنت نادرشاه  هنگامی که برادرزاده و بسیاری از نزدیکترین پیروانش علیه  بی رحمی ها و زیاده جویی دیوانه وارش شوریدند بکارش نیامد. او برای حفظ جان زنان و فرزندانش آنها را به کلات فرستاد. اما پس از آنکه به قتل رسید برادرزاده اش نیرویی از بختیاری ها را به کلات روانه کرد.  آنها با استفاده از نردبانی که یک نفر بطور اتفاقی و یا عمدی در کنار برجی جا گذاشته بود به داخل کلات راه یافتند.  همه مردان خانواده سلطنتی و حتی زنان حامله را بقتل رساندند. تنها یکی از نوه های نادرشاه به اسم شاهرخ زنده ماند که بعنوان فرمانروایی دست نشانده مدتی کوتاه حکومت کرد

معروفترین جاذبه دیدنی کلات نادری قصر خورشید است. این قصر آجری دارای سه طبقه زیرزمین همکف و بالا است. ارتفاع این بنا ۲۵ متر است و در قسمت تحتانی آن سردابه ای وجود دارد که در گذشته به عنوان زندان از آن استفاده میشده است.بر روی سرداب نیز فضایی ۸ ضلعی با ایوانهایی در دورش ساخته شده است که در وسطش برجی از ۶۶ برش سنگی ساخته شده که محور عمارت را تشکیل میدهد .

در محوطه آن نیز نمایی کامل از یک باغ ایرانی قرار دارد.آبنماهایی سنگی با ۱۵۶ فواره و ۸ حوضچه ٬باغ را به ۴ قسمت مجزا تقسیم کرده اند که همگی المانهای ساخت یک باغ ایرانی را تشکیل میدهند.

  

یکی از عجایب ساخت این برج لوله کشی دوازده هزار متری آن است که بوسیله آن استادکاران ایرانی با تراشیدن دل سنگها با قطر یک متر و قرار دادن لوله های سفالینه با طولی در حدود ۳۰ تا ۶۰ سانت در کنار هم  آب را از آبشار قره سو به قصر خورشید می‌آوردند.همچنین سیصد و شصت حوض سنگی در ارتفاعات اطراف آن که گویا نادرهر روز از یکی از آنها برای آب  لشگریانش استفاده می کرده است.

نادرشاه این عمارت را به عنوان مقبره خود درنظر گرفته بود که با کشته شدنش ساخت آن نیمه کار رها شد.بعدها جسد بدون سر اورا ابتدا در مشهد و سپس تهران و مجددا در آرامگاه فعلیش٬ مشهد به خاک سپردند.

علت نامگذاری بنا به عمارت خورشیدی وجود گنبد وسط آن است که با ۶۶ ستون دورتادور خود از بالا مانند گوی خورشید دیده میشود.سوراخهایی که در سقف وجود دارند پرتوهای خورشید را به گونه ای در وسط بنا منعکس میکنند که با دیدنشان ساعت دقیق و همچنین تاریخ روز مشخص میشود.

  نکته جالب دیگر در معماری این بنا نقش پرندگانی مانند طوطی و میوه‌هایی گرمسیری مانند موز و آناناس است که حکایت ازهندی بودن معماران قصر می‌کند که نادر شاه آن هارا باید از هند آورده باشد.نقاشیهای نیمه ای هم در دیوارها دیده میشود که حکایت از ناتمام ماندن ساخت این بنا دارند.گچبریها و طلاکاریهای فراوانی در درون قصر دیده می‌شود و دیوارهای آن بارها برای یافتن گنجهای نادر شکافته شده‌اند.

در زیر بنا و محوطه سرداب آن به ابتکار سازمان میراث فرهنگی یک موزه مردم شناسی ساخته شده است که تعدادی از آثار باستانی بدست آمده کلات را در آن قرار داده اند.همچنین عروسکها و مجسمه های مردم کلات با پوششهای محلی برای بازدید ساخته شده اند که بسیار طبیعی و زیبا هستند.فضای روستایی و قدیمی زندگی مردم نیز در قالب چادرهای عشایری٬تنورهای نان پزی٬دکانهای آهنگری و نجاری و عطاری٬ نشان داده شده است.همچنین یک مراسم عروسی محلی هم با آدمکها و ساز و دهل و سفره عقد دیده میشود که در آن فضای نمور و نیمه تاریک با سقفهای گنبدین و آجری شما را به درون فضا میبرد.

بعد از دیدن موزه و عمارت خورشیدی به چلوکبابی بهرام واقع در شهر رفتیم و کباب کوبیده بسیار لذیذ به همراه پلویی که محصول کشتزارهای کلات بود خوردیم.باورتان میشود شالیزار در دل سرزمین خشک کلات!!! اما باور کنید چه بسا خوشمزه تر از برنج شمال است.فقط چون در زمینهای محدودی کشت میشود مقدار آن آنقدر نیست که به مناطق دیگر فرستاده شود و تنها پاسخگوی نیاز مردم ساکن در کلات نادری است...آشپز هم خانمی محلی با لباس زیبای رنگارنگش بود که برای ما غذای خوشمزه کلاتی را پخت. 

*برخی اطلاعات گرفته شده از لینک زیر است.

http://www.jadidonline.com/story/02032007/fq/kalat_naderi


 
کلامی با بانو
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام بانو...

دیر به یادت افتادم که با تو حرف بزنم.گرچه دیر است ولی میدانم که میشنوی حرفهایم را.بانو! روزگاری بود که من دور بودم و تنها.شاید گم شده بودم.راه پیدا نبود.نمیدانم هرچه بود حال خوشی نداشتم.خدا را میخواستم ولی او با من حرف نمیزد.من تشنه کلامش بودم و او سکوت کرده بود در دل من.شاید هم من گوشهای دلم را بسته بودم.روزی کسی کتابی به من داد.بیحوصله گذاشتمش لابلای کتابهای دیگر در قفسه آخر کتابخانه ام.آن کس به من گفت بخوان آن کتاب را تا خدا لب باز کند برای گفتگو با تو...

شبی که دلم گرفته بود به سراغش رفتم.قطور بود و سنگین و سبز.باز کردمش.

"به نام خداوند بخشنده مهربان....ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است....بخشنده و مهربان است.....

بانو...

چه بگویم که از آن شب به بعد خدا همیشه در دلم جاری شد.خدا با من حرف زد.چقدر روان و ساده بود کلامش.آن کتاب سبز دیگر تا ابد بالای سر من در کنار تخت خوابم قرار گرفت.تا هروقت که دلم پرکشید برای صاحبش یاریم دهد.

بانو...

قلمت را -شیوه نگارشت را-روانی کلماتت را میستایم.دستهایت را میبوسم که قلم را گرفت و با عشق آیه های خداوند را برای ما ترجمه کرد...ترجمه ای سلیس و روان که برای همیشه مرا با کتاب خدا پیوند داد.

بانو...

امروز فهمیدم که پرکشیدی سوی معبود...میدانم که حالا لای پر فرشته ها آسوده و آرام از رنج بیماری رها شده ای.اما دل من برایت تنگ میشود زیاد...چه کنم؟ جز اینکه هروقت کتاب خدا را باز کنم بر تو ای مادر قلم. درود میفرستم و برایت آمرزش میطلبم که میدانم آمرزیده ای از ابتدا....

روحت شاد و در کنار پرودگار آرام !

*4 آبان بانو طاهره صفارزاده شاعره-محقق -نویسنده و مترجم درگذشت.کسی که قرآن کریم را با کلامی بسیار ساده و شیوا ترجمه کرد و از خود اثری به جا گذاشت که با آن تکه ای از بهشت را برای خود خرید.دوست من! اگر تا به امروز با معانی فارسی قرآن مانوس نیستی به تو پیشنهاد میکنم که ترجمه  بانو صفارزاده را تهیه کنی.خودت پی خواهی برد که این اثر چقدر متفاوت است...قول میدهم!


 
شب سیل زده
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

ادامه سفر(بخش چهارم)

از دریاچه نئور که راه افتادیم دیگر برخلاف خواسته ما هوا تاریک شده بود.باید راه آمده را دوباره برگشته و از جاده پرپیچ و خم اسالم به خلخال عبور کرده و خود را به انزلی میرساندیم و عبور از آن گردنه در تاریکی جاده خوشایند نبود.در همین حال ماشین یکی از بچه ها خراب شد و ما دیگر چاره ای نداشتیم جز اینکه مسیر را عوض کنیم.باید به اردبیل میرفتیم تا به نزدیک ترین تعمیرگاه خود را برسانیم و سپس از راه گردنه حیران به سمت آستارا و انزلی حرکت کنیم و این یعنی دو برابر شدن راه...بچه ها خسته و عصبی شده بودند اما چاره ای نبود.(چه کسی میدانست که حکمت خدا بر چیست؟)

در میانه های راه زیبای گردنه حیران بودیم.همان طور که میدانید آنجا مرز ایران و کشور آذربایجان است و یکی از زیباترین راه های ایران به شمار میاید.گردنه ای پیچ در پیچ و پوشیده از گیاهان جنگلی.در آن وقت شب ابرها متراک شده بودند و مه غلیظی دور ما را گرفته بود.به آهستگی پیش میرفتیم و در سکوت سعی میکردیم حواس راننده ها را پرت نکنیم.دیگر واقعا خسته بودیم.پس زدیم کنار و به سراغ یک قهوه خانه میان راهی رفتیم. باران شروع شد.باران که چه عرض کنم بیشتر شبیه دوش آبی بود که بالای سر ما باز کرده بودند.نشستیم دور هم.و ساعتی را گپ زدیم و خندیدیم و یک شام خوشمزه خوردیم.شامی متشکل از:خامه و سرشیر محلی-عسل سبلان-املت با تخم مرغ رسمی و از همه مهمتر آش دوغ که غذای اصلی اردبیل محسوب میشود.چسبید و سرحالمان آورد.با روحیه جدید دوباره راه آستارا را در پیش گرفتیم.

به آستارا که رسیدیم دیگر باران امان همه را بریده بود.اوضاع بدجور درهم برهم بود.شدت بارندگی به حدی بود که برف پاک کن ماشین جوابگوی آن نبود و ما....کمی ترسیده بودیم.نزدیکیهای آستارا به ترافیک شدیدی برخورد کردیم.پلیس راهنمایی جلوی ماشینها را گرفته بود و اخطار میداد که خطر سیل وجود دارد.بهتر است همان جا بمانیم تا صبح.اما ما گوش نکردیم و فکر کردیم پلیس دارد پیاز داغ قضیه را زیاد میکند.اینجا اولین اشتباه خود را مرتکب شدیم.

از آستارا باید به سمت تالش میرفتیم.در میانه های راه بودیم و باران غوغا میکرد.آب همه جا را گرفته بود و ما در سکوت و ترس فرو رفته بودیم اما هنوز هم یک جماعت کله خر!!! بودیم که اوضاع را زیاد هم جدی نگرفته بودیم.پلیس دوباره جلوی ما را گرفت.این بار خبرها داغ تر بود.ما ۴ پل در سر راهمان داشتیم که اصلی ترین آنها که پل ورودی شهر تالش بود را سیل برده بود.جاده بسته بود و هیچ کس نمیتوانست از روی آن پل بگذرد.پلیس راه به ما اخطار داد که حتی ۳ پل دیگر هم در معرض ریزش قرار دارند و ما نباید از آن جلوتر برویم.چه بسا که زیر پای ما خراب شوند.اما ما میخواستیم هرطور شده امشب خود را به انزلی برسانیم.تحمل این همه خستگی و در کنارش یک شب خوابیدن در ماشین برای بچه ها وجود نداشت.پس راه افتادیم و اشتباه دوم را مرتکب شدیم!!!

اولین پل جلویمان هویدا شد.نیمی از آن را آب برده بود و نیمی دیگر هنوز سرپا بود و داشت با سیل دست و پنجه نرم میکرد.مردم هراسان خانه ها را ترک کرده بودند و در کنار پل با چشمانی نگران برآب خروشان خیره بودند.با نذر و نیاز و صلوات و به آهستگی از روی اولین پل رد شدیم.حالا دیگر آنقدر ترسیده بودیم که هیچ کس حرف نمیزد.در تمام عمرم این طور هر سایه ای را پل نمیدیدم.واقعا میگویم که هر چیزی در کنار جاده به نظر من پل میرسید که داریم از رویش رد میشویم و این موضوع روحیه های ما را پایین آورده بود.دومین و سومین پل را هم همینگونه رد کردیم(اشتباه پشت اشتباه).و به پل ویران شده رسیدیم.بله شوخی درکار نبود.سیل پل را برده بود و ویرانه ای از خود به جا گذاشته بود.امواج خروشان آب و گلی بود که بالا میزد و مردم را لحظه به لحظه وحشتزده تر میکرد. پلیس گفت چاره ای ندارید.این پل حداقل یک هفته طول میکشد تا دوباره درست شود.باید تمام راه رفته را برمیگشتیم و در آستارا جایی میخوابیدیم و صبح دوباره از راه بالا یعنی خلخال به اسالم ب میگشتیم و این یعنی فاجعههههههههه

وقتی به آستارا رسیدیم از شدت خستگی در حال مرگ بودیم.گرسنگی-سرما-بیخوابی و نداشتن جا ما را از پا درآورده بود.تمام ماشینها در میدان شهر پشت سر هم پارک کرده بودند و همه توی ماشینها خوابیده بودند.ما هم باید همین کار را میکردیم.محمد امین که از صبح امروز ساعت ۵ تا الان که ساعت ۲ شب بود یک نفس پشت فرمان نشسته بود.حالا خسته و مریض احوال به نظر میرسید.احسان وضعش از او بدتر بود. یکی دیگر سردرد و دیگری دل درد داشت.خلاصه یک قشون شکست خورده را تشکیل میدادیم.

در ماشین ما ۵ سرنشین وجود داشت که باید کیپ تا کیپ میخوابیدیم تا قوایی تازه کنیم.خوشبختانه صندلی های رونیز را درآوردیم و عقب آن را به یک سطح صاف تبدیل کرده و من و نازنین و مریم در آن پشت خوابیدیم و دل بقیه را حسابی سوزاندیم. قرار بود این اطاق خواب را در حراجی به مزایده بگذاریم.!!!چون واقعا وضع بقیه در آن ماشینها و در کنار هم سخت بود.سرما بیچاره مان کرده بود.هیچ چیزی نداشتیم تا خود را گرم کنیم.اگر بخاری را روشن میکردیم بنزینمان تمام میشد.در مساجد شهر را باز کرده بودند تا عده ای در آنها  اقامت کنند.پلیس در تمام شب در خیابان گشت میزد تا برای مسافرین مشکلی پیش نیاید.حتی به کنار ماشین ما آمد و گفت شیشه را پایین بکشیم تا خطر خفگی برایمان پیش نیاید.الحق آن شب پلیس بسیار خود را مسوول پذیر نشان داد.ای کاش به او اعتماد کرده بودیم تا کارمان به اینجا نمیکشید.چه اشتباهی!

ساعت ۵ صبح داغون و خسته و خواب زده بلند شدیم تا زودتر از همان راه قبلی برگردیم.وضعیت جسمی همه خراب بود.ساعت ۷ صبح دوباره به همان رستوران میان راهی خلخال رسیدیم که دیروز نهار را در آن خورده بودیم.این بار بچه های خسته به زور پلکهای خود را باز نگه داشته بودند و پشت میزها نشستند.صبحانه خوردیم و کمی وضعمان روبراه شد.محمد امین بیهوش توی ماشین افتاده بود و حتی برای صرف صبحانه پایین نیامد.از ۵ صبح دیروز تا الان درحال رانندگی بود و پست خود را با هیچکس عوض نکرده بود.او همیشه در رانندگی جاده وسواس خاصی دارد و به هرکسی اجازه نمیدهد که پشت فرمان ماشینش بنشیند.این بار دیگر حالش واقعا بد بود تا جاییکه علی با تهدید او را به کناری زد و خودش کنترل ماشین را در دست گرفت.محمد امین بیهوش مطلق بود.

ما بالاخره به انزلی رسیدیم و این سفر هم یکی دیگر از خاطره های جالبمان شد.اما اعتراف میکنم که اشتباهات زیادی مرتکب شدیم .مایی که سفرهای زیادی رفته و کوله باری از تجربه داشتیم باید مراقب تر عمل میکردیم.باید به پلیس راه اعتماد میکردیم. جالب اینجا است که ۲ تا از بچه ها روز قبل در اخبار هواشناسی شنیده بودند که خطر سیل در اینجا وجود دارد اما باز هم توجهی نکرده بودند.اینها تمام تجربه ای بود که کسب کردیم و چقدر شاکر خدا هستیم که مارا به سلامت به مقصد رساند.وقتی به جاده خلخال به اسالم رسیدیم فهمیدیم شب قبل جاده ریزش و رانش شدید کرده و سیل بخشی از آن را خراب کرده بود.بنابراین اگر دیشب ماشین دوستمون خراب نمیشد و ما تغییر مسیر نمیدادیم در همان لحظه خطرناک در جاده گیر افتاده و خدا میدانست چه بلایی سرمان میامد.فهمیدیم حکمت خراب شدن ماشینمان چه بود.خدایا شکرت!!