دریاچه نئور
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

ادامه سفر(بخش سوم)

ادامه راه را که از خلخال بگیری و به سمت گیوی و قشلاق دره بروی میتوانی برسی به دریاچه نئور.راه ٬راه کمی نیست.بعد از خلخال راهی حدود ۳ ساعت را باید بگیری و بالا بروی.اما همه جوره میرزد.مناظری که میبینی وصف نشدنی هستند.آنچه در دورو برمان میدیدیم دشتهایی سبز و فراخ بودند با نقطه های سفیدرنگی روی آنها به نام گوسفند! انقدر طبیعت این جاده رویایی است که دلت میخواهد فقط سکوت کنی به احترام زیبایی و به احترام خالق هرچه زیباییست.

من و مریم سرمان را از شیشه ماشین بیرون آورده بودیم و با تمامی نفسمان این هوای خالص را به درون میکشیدیم و هیچ نمیگفتیم که مبادا سکوت سرشار از سخن این دشت را برهم زنیم.مناظری که میدیدیم انگار فیلمهای عباس کیارستمی بود که زنده در مقابلمان دیده  قرار میگرفت.مریم میگفت حتی شبیه فیلم گبه مخملباف است اما برای من بیشتر حس و حال کارهای کیارستمی بود.به عکس بالا نگاه کنید.چه چیز میتوان گفت جز اینکه به قول محمد امین عابدین: اینجا ایران است!!!

منظره دریاچه نئور یک دفعه از پشت کوه ها بیرون میاید و تو را حسابی غافلگیر میکند. وقتی ماشین٬ از شیب تند یک جاده ٬ نفس زنان و هن هن کنان بالا میرود و تو در عالم خودت هستی ناگهان مقابل خود دریاچه بسیار بزرگی میبینی که در آرامش انگار خوابیده است و چه شکوهی دارد در غروب هزار رنگ پاییز.

وقتی به اینجا میرسیم دیگر خورشید در حال افول است.هیچ کس جز ما در اینجا نیست و همه زیبایی انگار تنها برای ماست.دریاچه مثل ماری خاموش در دل کوهستان پیچ و تاب خورده است.دور تا دور آن کوه های بنفش سر به آسمان میزنند و بچه ابرهایی سرگردان از سروکول آنها بالا رفته و به بازیشان میگیرند.آب به رنگ خون درآمده است و طیفی از ده ها رنگ سرخ روی آن حرکت میکند.دور تا دور دریاچه سنگ ریزه هایی قرار گرفته که زیر گامهای ما آهنگ مینوازند.همه چیز به طرز نفس گیری بکر و خالص است.اینجا ایران است!!!

دریاچه نئور بزرگترین دریاچه آب شیرین استان اردبیل است با ارتفاع ۲۵۰۰ متر از سطح دریا و وسعتی حدود ۴۲۰ هکتار.آب این دریاچه از باران و چشمه هایی که کف آن وجود دارد تامین میشود.این دریاچه چند سالی است که محل کوهنوردی و ماهیگیری عاشقان طبیعت است.یکی از معروفترین ماهیهای آن «قزل آلای رنگین کمان» نام دارد که یکی از شیرین ترین و لذیذ ترین ماهیهای دنیا است و کیلویی حدود ۱۵۰۰۰ تومان بفروش میرسد.

در این فصل که هوا بسیار خنک است و هیچ کس در اینجا دیده نمیشود.ما هم نتوانستیم بیشتر از ۱ ساعت در این سرما دوام بیاوریم و تصمیم گرفتیم قبل از تاریک شدن هوا اینجا را به قصد انزلی ترک کنیم و از همان راهی که آمده بودیم برگردیم اما......


 
اسالم به خلخال
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

ادامه سفر(بخش دوم)

حول وحوش ساعت ۱۰ صبح بود که به انزلی رسیدیم.هوا آفتابی و بسیار ملس بود و از سرمای سر صبح هیچ خبری نبود.سراغ دوستان را که گرفتیم متوجه شدیم دیشب توانسته اند ویلایی رابرای اقامت اجاره کنند.در کنار ساحل شهرکهایی ساخته شده که میتوان در انجا ویلاهایی برای اجاره یافت.ویلای ما در دهکده ساحلی و رو به دریا قرار داشت.ویلایی بسیار تمیز و شیک با شبی ۲۰۰۰۰۰ تومان که وقتی بین بچه ها سرشکن میشد نفری ۱۳۰۰۰ تومان میفتاد که برای این چنین ویلای تمیز و مجهزی واقعا منصفانه بود.از آنجایی که قرار بود به سوی خلخال حرکت کنیم من و محمد امین با سرعت خود را به بچه ها رساندیم تا در برنامه آنها خللی وارد نشود غافل از اینکه این جماعت تنبل تا بلند شده و حاضر شوند حول و حوش ظهر میشود.خلاصه یکی از ماشینها را در ویلا گذاشتیم و راه افتادیم به سمت جاده بسیار زیبای اسالم به خلخال.

جاده 70 کیلومتری خلخال به اسالم با داشتن ارتفاع سه هزار و 300 متری از سطح دریا یکی از محورهای سخت گذر به شمار می‌رود. 18 کیلومتر این محور تا گردنه الماس در حوزه استحفاضی استان اردبیل و بقیه در حوزه استان گیلان قرار دارد. شهرستان خلخال استان اردبیل را به استان‌های گیلان و زنجان متصل می‌کند.

در بیشتر مواقع از سال این جاده در معرض خطر ریزش کوه و جاری شدن سیل قرار دارد.شاید بتوان گفت در فصول پاییز و زمستان کار عاقلانه ای نیست که برای رسیدن به اردبیل این جاده را انتخاب کنید.اما هرچقدر که این جاده خطرناک است به همان نسبت به مانند بهشت زیباست.کسانی که از این مسیر عبور کرده اند همگی اذعان دارند که یکی از زیباترین مناظر طبیعی ایران در اینجا گردآمده است.اسالم به خلخال یک راه پیچ در پیچ در دامنه های سبز کوهستان است.جایی بکر و سبز که بیشتر نقاطش از مه سفیدپوش گشته است.به مرور٬ بالاتر که میروید برگها زردتر شده اند.انگار پاییز به آنجا زودتر سرک کشیده است.هوا خنک تر میشود و مه رفته رفته غلیظتر.ارتفاع کوهستان زیاد است و شما در کنار خود با پرتگاه بسیار عمیقی روبرو هستید.جاده نیز باریک اما اسفالت شده است که هرسال نیاز به تعمیر دارد چون اینجا بسیار سیل خیز است.در زمستان یکی از محورهایی که به وفور میشنوید براثر برف بسته شده٬ همین مسیر اسالم به خلخال است و تصادفهای مرگباری هم در این نقطه متاسفانه اتفاق میفتد...

و اما گروه ما که سرخوش و شاد بدون در نظر گرفتن هیچ کدام از این مسایل و بدون پرس و جو از اداره هواشناسی و راهداری ٬راه این جاده را در پیش گرفت.هوا نیمه ابری بود و تک و توک نم نم باران میزد.مه دور ما میچرخید و ما شاد و شنگول شیطنت میکردیم٬آواز میخواندیم٬میخندیدیم و از باده جوانی مست میشدیم.تا چشم کار میکرد درختان سبز بود که کم کم رو به هزار رنگی پاییز گذاشته بودند.تمام جاده از برگهای خزان زده پر بود و بوی خاک خیس و کنده چوب سوخته تمام فضا را گرفته بود.جا به جا کلبه های روستایی در دل جنگل دیده میشد با گله های گوسفند که چون نقطه های سفید بر پیراهن سبز کوه آرام آرام میخرامیدند.دود از دودکشهای کلبه های چوبی به هوا میرفت و هوس خوردن یک چای دودی را در دلها مینداخت.

وارد استان اردبیل که شدیم ارتفاع کم کردیم.چهره طبیعت کمی دگرگون تر شد و پاییز به ما خوشآمد گفت.هوا سردتر و جنگل تنک تر شد.کلبه ها نزدیکتر به هم شدند با شیروانیهای رنگی و حصارهای چوبی مرزهای خانه ها.در کنار جاده کبابی ها شروع شدند و بوی خوش گوشت تازه با دنبه فراوان در آن هوای سرد و مه گرفته لای بوی چوب سوخته گشنه مان کرد اساسی...

به خلخال که نزدیک میشوید رسم خوردن کباب تازه در کنار جاده شروع میشود.اینجا هر طرف را که بنگری کلبه های چوبی کبابی دیده میشود که در کنارشان گوشت تازه گوسفندان را آویزان کرده اند.اینجا همه چیز بوی کباب مبدهد و دنبه چرب و خوش مزه. نمیشود که از اینجا بگذری و هوس خوردن یک نهار حسابی به سرت نزند.اینجا در کمال سادگی مینشینی پشت یک میز دربداغان تا پسرکی نیمه ترک نیمه شمالی با صورتی گلگون و لبخندی زیبا ٬با چالی بر گونه از تو دعوت کند برای صرف نهار در کلبه کوچکش.

باورتان نمیشود!ما ۱۶ نفر ۹۰ سیخ کباب چنجه خوردیم!!! اما نمردیم!!! البته ناگفته نماند که سیخها کوچکند و تکه های کباب هم کوچک.اما باز هم ما بسیار زیاد خوردیم.از دل و جگر به سیخ کشیده شروع شد تا کار رسید به کبابهای چنجه با دنبه و کته دودی. و در کنارش ماست وز کرده محلی بود و لذت....جای همه شما خالی حالی کردیم اساسی که تا عمر داریم مزه این غذا را فراموش نخواهیم کرد.بچه ها انقدر گوشت خورده بودند که میگفتند حتی میکروبهای بدنمان هم نقرس گرفته است!!! اینجا غذا ارزان است هر سیخ ۷۵۰ تومان میشود که واقعا میرزد.کجا میتوان گوشتی به این تازگی پیدا کرد؟

موقع رفتن دچار عذاب وجدان شدیم٬وقتی سربریدن گوسفندهای معصوم را همانجا دیدیم. اما شکم است دیگر.کاریش نمیشود کرد.حیوانهای بیگناه همانجا پشت کلبه در آغل خود بوند منتظر نوبت ٬تا مرگ به سراغشان بیاید و ما با خوردن این ۹۰ سیخ کباب مرگ آنها را تسریع کرده بودیم.به قول علی:ما نسل گوسفند ها را در این منطقه برانداختیم!!!....بعد از خوردن نهار راه افتادیم به سوی دریاچه نئور!

***برای خواندن ادامه سفر باز هم با من همراه باشید.هنوز قسمت خطرناک ماجرا مانده است.


 
منجیل - رودبار
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(خلخال - اسالم - نئور )

سلام.جونم واستون بگه خدا یک بار دیگه ما رو نجات داد! انگار برای ما درس عبرت نمیشه که احتیاط شرط عقله.نتیجه گیری کارهای ما اینو نشون میده که ما اصلا عقل نداریم.حالا گفتن این حرفا واسه چیه! باید در طول این سفر پر ماجرا با من بمانید و شرح سفرم رو مو به مو دنبال کنید تا متوجه بی کله بودن گروه ما بشوید از اون جهااااااااات!

راستش از یکی دوهفته پیش تو فکر این بودم که با محمد امین یه سر بریم خلخال و اسالم.از ((دفعه پیش)) که طی سفر به ماسوله در شبی مه گرفته به اون جاده اسرارآمیز رسیده بودیم مدام تو سرم بود که یک بار دیگه مسیر اسالم به خلخال رو طی کنیم اما این بار در روز.تا ببینیم این جاده ای که میگن از زیبایی نفس رو بند میاره چجور جاییه. واسه همین با محمد امین برنامه ریزی کردیم ۳ روز عید فطر رو بریم رشت-اسالم-ساحل گیسوم-خلخال و دریاچه نئور.تو این میون به هر هتل و مسافرخونه ای زنگ زدم تا جا رزرو کنم اما هیچ کجا اطاق خالی نداشت.واسه همین تصمیم گرفتیم با چادر و کیسه خواب بزنیم به دشت و جنگل و حسابی کمپینگ راه بندازیم.

یه شب ماه رمضون که همه دوستامون دور هم بودن من این طرح رو اعلام کردم و یهو ۱۴ نفر دیگه هم پا! شدن اساسی واسه این سفر کمپی.البته قرار شد اگه در حین راه تو یکی از شهرها اطاقی تونستیم کرایه کنیم و اونجا اقامت کنیم وگرنه همه با موندن تو چادر و کیسه خواب موافقت کردند. 

 همه چی آماده بود که یهو خواهرزاده محترمه محمد امین (فاطمه گله) در اقدامی کم نظیر ۲ روز مانده به سفر اعلام کرد بله برونشه و صد البته که دایی گرامی هم باید در آن مجلس حضور بهم میرسانید.

پس قرار شد بچه ها چهارشنبه راه بیفتن به سمت انزلی و اگه تونستن اونجا اطاق کرایه کنند و ما هم صبح خیلی زود ۵شنبه راه بیفتیم و به آنها ملحق بشیم.

۵شنبه ساعت یک ربع به ۵ صبح من و محمد امین سوار ماشین شدیم و زدیم به دل جاده رشت.هوا تو مه صبحگاه بینظیر بود . جاده از سرما ؛ها؛ میکرد.انقدر هوا سرد بود که شیشه های ماشین یه جورایی یخ زده بودند.در اوج ناباوری بخاری رو روشن کردیم.البته ما مجهز به لباس گرم بودیم.و من پتو هم علاوه بر کیسه خوابهامون آورده بودم که اگه جا پیدا نکردیم از سرما خشک  نشیم.هردومون هم کاپشنهای پاییزه با خود داشتیم.حول و حوش ساعت ۷:۳۰ به رودباررسیدیم.سرمای هوا کمرش با تابش خورشید شکسته بود و مردم در کنار رود سفید رود فرش انداخته بودند و سرگرم خوردن ناشتایی بودند.ما هم پیاده شدیم و در کنار دیگران روی یک نیمکت چوبی نشستیم و کیک و نسکافه رو زدیم به رگ!!!!!!آی چسبید.

حتما همتون میدونید که شهر رودبار از دیرباز محل پرورش درختان زیتون بوده است که در زمان شاه عباس کبیر در ۶۰۰ سال پیش به اینجا آورده و کاشته شد و از آن به بعد عمده محصول این شهر را زیتون و فرآورده های آن تشکیل میدهد که سهم عظیمی در اقتصاد مردم این منطقه دارد.زیتون میوه ای است که خواص بسیار زیادی دارد و از روغن و میوه آن استفاده های گوناگونی میشود.امروزه ثابت شده که این میوه برای امراض مختلف حکم دارو را داشته و اثرات زیادی در سلامتی انسان دارد(خدا در قران به این میوه سوگند یاد کرده است).در تنها خیابان شهر تا چشم کار میکند مغازه های زیتون فروشی است که حتما پیشنهاد میکنم در کنار یکی از آنها یک نیش ترمز بزنید و یک لیوان زیتون پرورده بخرید و نوش جان کنید که حسابی بهتان میچسبد.

 

رودبار شهر زیبایی است در کنار درختان زیتون با برگهای سبز کمرنگشان.اما  آنچه آنرا دیدنی تر میکند منظره زیبای آسیاب بادیهای منجیل است.منجیل شهری در جوار رودبار است که به علت نزدیکی با دره سفیدرود بسیار بادخیز میباشد.امروزه با ساختن نیروگاه های بادی در این شهر از این نیروی عظیم باد برای تولید جریان برق استفاده کرده اند. شدت باد در تمام فصول در این شهر بسیار زیاد است طوری که انگار آدم را از جا میکند. چرخش ناهماهنگ پره های آسیابها در نوای باد منظره دل انگیزی به این شهر <رقصان در باد> میدهند که چشم هر بیننده ای را برای دقایقی به سوی خود میکشد.

خانه ها عموما نوسازند و این شما را یاد آن ۳۰۰۰۰ کشته زلزله گیلان میندازد.تنها خدا میداند که چند هزارنفر از زیر این خاکها  بیرون آورده نشدند و برای همیشه خوابیدند.انگار ارواح سرگردان آنها تا ابد درآغوش باد خوابیدند .شما هنوز میتوانید زمزمه آنها را از لابلای آوای باد بشنوید..

****از این پره‌های زمین‌گیر شده
                  بوی دریا می‌گذرد
و صدای زنی که با آخرین آوازش
                                 بر زمین می‌افتد

پابند زیتون‌زارها نشدی
مرد،
دست‌های سفیدت را
از عسل و بهارنارنج پر کرد
و سوار باد
         به کوه‌ها برگشتی
تا دن‌کیشوت هیچ‌وقت نفهمد
آسیاب‌های بادی
         برای این به آسمان نرفتند
که دل‌شان به موهای دختری بند بود
که آوازش
بوی زیتون و نارنج می‌داد

******

*شعر برگرفته از سایت http://manjil-gilan.persianblog.ir/ است.


 
دور از او
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 جمعه شبهای تلخ رو تنها یک مرهم داشتم.جمعه هایی در اواسط زمستان و دلگیری آسمان گرفته و نگرانی از تکالیف مانده فردا.تنها مرهم آن دیدن سریالی بود که به شوق آن تمام دلگیری جمعه های زمستانی را به جان میخریدم.آخر شب که میشد و من آسوده از انجام تمام تکالیفم در سرمای زمستانی آن سالها (که هنوز برف با شهرمان قهر نکرده بود) به سراغ اطاق پدربزرگ میرفتم و یواشکی زیر لحافش خود را جا میکردم.لحافی که دقایقی بود از گرما و بوی تن او پر شده بود.او غرولندی میکرد و بعد به عادت همیشه مرا در آن امن ترین جای دنیا جا میداد.بعد مادربزرگ هم چراغها را خاموش میکرد و سه تایی مینشستیم به دیدن "قصه های جزیره".

سارا استنلی (سارا پولی) که یادتان میاید؟همان دخترک ١٢ ساله باهوش و مهربانی که در جزیره پرنس ادوارد شیطنت میکرد و رویا میبافت.آن دخترک موطلایی بی پدر و مادری که با خاله هتی سخت گیر و مهربانش زندگی میکرد و هر جمعه برای ما رویایی زیبا به ارمغان میاورد.حالا آن خترک ١٢ ساله هم مثل من و تو بزرگ شده است.شده است یک خانم ٢٩ ساله که خودش فیلمنامه مینویسد و فیلم میسازد. 

 

فیلم <دور از او> یک اثر رویایی است.داستانی در توصیف عشق جاودان زن و شوهری که  ۴٠ سال آزگار در کنار هم در خوشبختی کامل زیسته اند.حال زن گرفتار بیماری فراموشی(آلزیمر) شده و روز به روز از خاطره هایش دورتر میشود.به پیشنهاد خود او مرد او را برای مداوا به یک آسایشگاه میبرد با این شرط که در طول یک ماه معالجه زن به دیدنش نیاید.بعد از یک ماه که مرد به سراغ همسر دلبندش میاید در کمال ناباوری میفهمد که از ذهن زن کاملا پاک شده است و اکنون همسرش به مرد علیل و بیمار دیگری عشق میورزد.زن دیگر شوهرش را به خاطر نمی آورد.مرد در ابتدا این موضوع را نمیپذیرد و به مبارزه با این اتفاق دردناک میپردازد.اما سرانجام تنها به عشقی که به زن دارد کنار میکشد تا همسرش در کنار این مرد در رویایی جدید و ذهنی خالی از گذشته به زندگی بپردازد...

داستان عمیقا عشق را بیان میکند.زندگی زیبای یک زن و مرد را بعد از سالها با هم بودن.و انقدر تاثیر گزار است که برای ساعتی شما را به فکر فرو میبرد آیا شما هم  ۴٠ سال دیگر با همسرتان در این جایگاه خواهید ایستاد؟

فیلم محصول ٢٠٠٧ است و تاکنون جوایز بسیار زیادی را از آن خود ساخته است.


 
رقصنده در تاریکی
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلما دخترکی مهاجر و نیمه نابیناست که در کارخانه ای کار میکند تا تنها فرزندش را بزرگ کند.کوری در خانواده او ارثی است و پسرک کوچکش هم مبتلا به همین بیماری است که اگر در آینده ای نزدیک عمل نشود او هم مانند مادر به سرعت رو به تاریکی! میرود.سلما به شدت کار میکند و پول جمع میکند تا بتواند خرج عمل فرزندش را فراهم کند.او به خودش نمیندیشد بلکه به گونه ای خود را در راه پسرک قربانی میکند.اونسبت به فرزندش احساس گناه میکند که چرا او را بیمار به این جهان آورده است.بخاطر همین تمام هم و غمش تنها نجات پسرک از کوری است.اما سلما سرانجام ته مانده بینایی خودش را هم از دست میدهد و از کار اخراج میشود.در حالیکه تنها ٢٠٣۶ دلار و ده سنت! توانسته پول پس انداز کند و این مقدار هنوز برای خرج عمل کافی نیست.

در این شرایط کسی پولهایش را نیز میدزدد و او برای خاطر تنها فرزندش مجبور به جنایت میشود تا بتواند پولهایی که با سختی فراهم کرده حفظ کند.دادگاه او را محکوم به اعدام میکند.

تنها چیزی که در این دنیا میتوانست سلما را با وجود تمام مصایب سر پا نگهدارد بعد ا ز عشق به فرزند شنیدن نوای موسیقی و رقصیدن با امواج نتهای رقصان در فضا بود.در تمام لجظاتی که سلما کوچکرین صدایی را میشنید در ذهن خود آن را به زیباترین آهنگها تبدیل کرده  و شروع به رقصیدن و خواندن میکرد. موسیقی تنها دست آویز حیات سلما بود.

در لحظه ای که او را به سوی جایگاه اعدام میبرند برای اینکه بتواند بر ترس خود غلبه کند با ضرباهنگ پوتینهای مامور پلیس در ذهن خود شروع به ایجاد آوای خوش موسیقی میکند تا از آن فضای دهشت بار خود را خلاصی دهد.

زیباترین و تکان دهنده ترین قسمت همان جایگاه اعدام است که سلما دیگر کنترل ذهن خود را از ترس از دست میدهد و تنها زمانی که دوستش عینک پسر کوچکش را در دستانش میگذارد با امید به مداوای پسرک به ضرباهنگ قلب خود گوش میکند و از فضای جاری کنده میشود.ترس از مرگ را فراموش میکند و در یک سرخوشی مست آفرین به دار آویخته میگردد!

*فیلم رقصنده در تاریکی یک شاهکار سینمایی است.شاهکاری که بعد از دیدن تا مدتها اثرش را بر ذهن شما باقی میگذارد.داستان تلخ یک زندگی است.داستان امید در عمق ناامیدی.داستان تنهایی یک زن.یا نه بهتر است بگویم داستان عشق خداگونه یک مادر به فرزند.

این فیلم یک موزیکال نامتعارف و سیاه است.قصه ای در ستایش موسیقی.ستایش آوا و حرکت.حتی میتوان گفت ستایش سکوت.فیلم میخواهد بگوید سکوت وجود ندارد.در عمیق ترین خاموشیها میتوان ضربه نوایی را حس کرد.دنیا خاموش نیست و ما در هیاهویی زیبا رها شده ایم.فیلم در ستایش ذهن خیال باف انسانهاست.ذهنی که دست آویزی قوی است برای جنگ با ناملایمات زندگی.قصه قصه آواز است.

فیلم ملغمه ای اعجاب برانگیز است از موسیقی-تراژدی-رومانس و درام که توانست جایزه نخل طلای کن ۲۰۰۰ را از آن کارگردان خود <فون تری یه>سازد.هنرپیشه نقش سلما<بیورک>با  هنرمندی تمام کاری میکند تا شما با نقش سلما همذات پنداری کاملی بکنید.در تمام طول فیلم شما  در گلوی خود بغضی را حس خواهید کرد که در آخر شما را از درون بهم میریزد.تنها میتوانم بگویم که اگر افسرده اید سراغ این فیلم نروید!!(ولی خودمانیم ها این فیلم را گیر بیارید و حتما ببینید و نظراتتان را برایم اینجا بگذارید.)

*با تشکر از دوست عزیزم علی رضا که با وجود همه حساسیتی که به آرشیو فیلمهایش دارد نسخه خود را در اختیار من گذاشت.


 
روسیه(12)-دهکده تزارها - قصر پتروگف-
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به روسیه(مسکو - سنپترزبورگ)

۲۶/۵/۸۷-سنپترزبورگ-دهکده تزارها-قصر پتروگف

به عنوان آخرین گشت از شهر سنپترزبورگ به سوی جایی رفتیم که سر راهمان به فرودگاه و در ۲۹ کیلومتری شهر سنپترزبورگ قرار داشت.شهری دنج و زیبا و باشکوه که به دهکده تزارها معروف است و پر خانه های ویلایی است.و در آنجا پارک/قصر باشکوه پتروگف قرار دارد که مشرف به خلیج فنلاند است. این شهر محلی رسمی برای برگزاری کنفرانسهای بسیار سطح بالای جهانی است و یه جورایی خیلی <با کلاس> محسوب میشود و ییلاق شهرنشینان پترزبورگ محسوب میشود.خانه ها بسیار شیک و گران و ویلایی هستند.منطقه سراسر از جنگل سبز و دریاچه های آبی پوشیده شده است و جمعیتی معادل ۱۸۰۰۰۰ نفر در آن ساکنند.

پترکبیر در سال ۱۷۰۳ تصمیم به ساخت شهری جدید در کناردریاچه های خلیج فنلاند گرفت.قبل از او سوییسیها در این محل اقامت داشتند.پتر با آنها جنگید و بیرونشان کرد و کاخ تابستانی خود را در اینجا بنا نهاد و آن را به همسر خود کاترین اول هدیه کرد.<پترگف> در زبان روسی  به معنی قصر پتر کبیر میباشد.

در سال ۱۷۱۴ ساختن این قصر شروع میشود.پتر علاقه زیادی به شهرسازی و محوطه سازی داشت و خودش مستقیم بر مراحل ساخت نظارت میکرد.این پارک شامل ۲ قسمت بالایی و پایینی است.قسمت بالایی شامل قصر  مسکونی است و قسمت پایینی ساحل خلیج فنلاند را در بر میگیرد.

شکل این قصر مدل کپی شده قصر ورسای فرانسه است که  در آن دوران یکی از مجلل ترین قصرهای جهان بشمار میرفت.این قصر ۱۸۰ آب نما(فواره) دارد و بهمین دلیل به قصر فواره ها هم مشهور است.تمام آب نما ها بدون نیروی برق کار میکنند.تنها با ایجاد اختلاف فشار در لوله های آب فواره ها ایجاد میشوند(نمونه این کار در فین کاشان هم هست).از آنجایی که پتر مهندسی مکانیک سیالات خوانده بود تمام طراحی این آبنما ها را خود بعهده گرفت.این قصر در دوران جنگ جهانی کمترین آسیب را دید و تنها محتاج به کمی تعمیر شد.

۱۸ تا از مجسمه ها شمایل سامسون مقدسند که پتر علاقه زیادی به او داشت.تاریخ شکست سوید مقارن با تاریخ تولد سامسون شد .مجسمه بزرگی هم در وسط فواره ها از او هست که سامسون را در حال مبارزه با شیری درنده نشان میدهد که با دستهایی خالی دهان شیر را باز کرده و او را کشته است. در زمان قدیم در وسط پرچم سوید تصویر یک شیر وجود داشت و این نمادی از شکست سوید توسط ارتش روسیه است.

علت اینکه اینجا را خلیج فنلاند مینامند این است که از کنار این ساحل تا کشور فنلاند تنها ۲ ساعت راه است.قسمت شمالی پارک که شامل قصر است با پله کانهایی به قسمت پایینی متصل میشود.سپس دو طرف راه  پر از درختان جنگلی است.این راه سرسبز در آخر به ساحل دریا میرسید.بدین ترتیب قصر که  در ارتفاع واقع شده منظره بسیار زیبایی برای ساکنینش فراهم میاورد.تمام محوطه پارک قصر با درختان تناور و گیاهان زیبا و مجسمه و ساختمانهای کوچک پوشیده شده است.هوا ابری ٬مرطوب و بسیار دلچسب است.سنجابها از روی شاخ و برگ درختان بالا و پایین میروند.باران نمنمی بر سطح آب برخورد کرده و دایره های کوچکی ایجاد میکند.حدود دو ساعت در محوطه پیاده روی کرده و سپس به سوی فرودگاه به قصد مسکو حرکت میکنیم.


 
سلام آقا!
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱  کلمات کلیدی: مذهبی ، دل نوشته

بچه که بودم تو را با پدربزرگ شناختم.برای من که در دنیای کودکانه ام  تنها مرد روی زمین ٬ پیر سپید موی قصه هایم بود تو کسی نبودی جز همان او...بعد تر ها کمی که بزرگتر شدم در لابلای نام مرتضی که نام پدر بزرگ بود نام علی را شناختم.تو و او هر دو یک نام داشتید.شاید هم هر دو یکی بودید نمیدانم. در قصه های کودکانه ام میشنیدم که علی یتیم نواز بود.علی کسی بود که بچه های تنها را در دامانی پر مهر کاشانه بود.پس برای من٬برای سمیرای کوچک تنها٬برای من بی پدر٬ پدربزرگ علی بود.پدربزرگی که مرا چون فرزندی به آغوش گرفت و بزرگ کرد.پدربزرگی که دهان بر دهانم گذاشت و با نفس حقش به من زندگی داد.علی ٬مرتضی بود و مرتضی ٬علی!!!

بزرگتر که شدم میدیدم پدربزرگ در یک شب از شبهای سال پای رادیو مینشیند و هق هق آرامی میکند.در آن شب فهمیدم که علی شهید شده است.آقا تو را از آنجا کم کم پیدا کردم.فهمیدم به غیر از پدر بزرگ مرد دیگری هم بوده که یتیم نوازی میکرده و دستهایش بوی خدا میداده است.و من در آن شبها در آغوش مادربزرگ فرو میرفتم و برایش شعر تازه ای که از کیهان بچه ها یاد گرفته بودم میخواندم:

....در میان سفره اش او بجز نمک نداشت....کاش زندگی کنیم مثل حضرت علی....

و مادربزرگ با این ابیات جسته و گریخته گریه میکرد....

بعد تر ها فهمیدم مولا کیست...وقتی پدربزرگ برای همیشه رفت.وقتی تازه فهمیدم درد بی پدر شدن یعنی چه.وقتی چشمهای اشک آلودم بدنبال دستی میگشت تا از سر مهر آنها را پاک کند.تازه فهمیدم علی کیست...

آقا!تو را به تمام مردیت قسم دستهای خداییت را از سر ما برندار که جر تو یاوری نداریم در شبهای دلتنگیمان.من برای تو همیشه همان سمیرای کوچکی هستم  که دربدر نامت کوچه های تنهایی را مینوردم تا سرانجام در کوچه ای بنبست بدستت آورم و در آغوشت فرو روم.آقا ! آن وقت تو دیگر مال من خواهی بود مگر نه؟؟؟؟

*دیروز سالگرد پرواز پدر بزرگم بود و امروز سالگرد پرواز مولایم علی...