روسیه(1) - برآسمان مسکو و سنپترزبورگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به روسیه(مسکو - سنپترزبورگ)

۲۳/۵/۸۷ -

ساعت ۳:۴۰  دقیقه بامداد با هواپیمای ایرباس خط هوایی ایرفلوت به مقصد مسکو حرکت کردیم.برخلاف تصور عموم هواپیمای روسی توپولوف نبود که باعث نگرانی بشه.گرچه توپولوفهایی که برای خطوط هوایی روسیه استفاده میشه همه بسیار نو و با کمترین مشکلات فنی تا امروز پرواز کرده اند تا جاییکه حتی مردان سیاسی کشور روسیه هم با همین هواپیماها سفر میکنند.کیترینگ داخل هواپیما بسیار عالی و در کیفیت خوبی عرضه شد.هیچ خساست و کمبودی مشاهده نشد.برخلاف خیلی جاها.ما همیشه فکر میکنیم که پذیرایی خطوط ما افتضاحه اما باور کنید که ما پروازی داشتیم با خط هوایی وین که در تمام طول مسیر ۳ ساعته به ما یک لیوان آب خوردن هم ندادند.....

بعد از ۳ساعت و ۴۰ دقیقه پرواز به فرودگاه<شرمتیوو> مسکو رسیدیم.روسیه نیم ساعت زمانی از ما عقب تره.گرچه به خاطر گستردگی زیاد این کشور از شرق تا غرب اون ۹ ساعت با هم فاصله دارند اما زمان رسمی با زمان مسکو محاسبه میشود.بعد از ۳ ساعت ترانزیت در فرودگاه مسکو دوباره سوار هواپیما شده و این بار به سمت مقصد اصلی خود یعنی سنت پترزبورگ حرکت کردیم.

روسیه بزرگترین کشور جهان محسوب میشه با وجودی که بعد از فروپاشی کمونیسم کشورهای زیادی ازش جدا شدند اما هنوز حدود ۱۲ درصد کل خشکیهای جهان رو شامل میشه.این کشور عمدتا جلگه ای و همواره و از بالا به زمینهای آن که نگاهی میندازیم تماما سبزی جنگل و رودخانه های پیچ در پیچ مشاهده میشود.

این کشور آب و هوایی به شدت سردسیر دارد تا جاییکه در بخشی از مناطق سیبری آن در زمستان درجه هوا به منهای ۷۰ درجه هم میرسد.تا جاییکه اگر عینک به چشمتان باشد و به خارج خانه بروید قاب عینک در جا به پوستتان چسبیده و برای جدا کردنش چاره ای جز کندن پوست خود ندارید.

در این کشور بیش از ۱۰۰ ملیت و قوم زندگی میکنند اما زبان رسمیشان روسی و خطشان سیریلیک است.بدبختانه کلیه نوشته ها در هرجا به همین زبان است و هیچ جا حروف انگلیسی دیده نمیشود.پس بهتر است قبل از سفر به روسیه الفبای ان را فرا بگیرید.

اکثر مردم تابع کلیسای ارتودوکس هستند اما مذاهب اسلام و بعد آن یهود هم در آنجا پیروان زیادی دارند.اصولا دین چیزی نیست که به واسطه آن در روسیه بین مردم جدایی بیفتد.همه برادر وار در کنار هم هستند.در آنجا هیچ وقت عبارت<مسلمان تروریست > را نخواهید شنید.فدراسیون روسیه به عنوان یکی از ۴ جمهوری اصلی بنیانگذار شوروی در سال ۱۹۹۱ رای به انحلال آن داد.

.فرهنگ و سنن مردم آن آمیزه ای از زندگی اروپای غربی و اسلاوهای شرقی است.ادبیات روسی یکی از غنی ترین ها در جهان است که عصر طلایی آن از زمان پطر کبیر آغاز شد و در سالهای ۱۸۱۰ تا ۱۸۳۰ به اوج خود رسید و بزرگترین شاعر روس یعنی <الکساندر پوشکین> را خلق کرد.


 
من در روسیه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی

سلام....من الان روسیه هستم.3 روزه که اینجام اگر عمری بود و برگشتم شرح سفر 7 روزه ام به مسکو و سنت پطرزبورگ رو براتون مینویسم....منتظر یک سفرنامه توپ باشید .به یاری خدا!

 


 
شب عشق و شور و مستی
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢  کلمات کلیدی: موسیقی ، متفرقه

 ٢١/۵/٨٧ - کاخ نیاوران - کنسرت شهرام ناظری

ای طبیب جمله علتهای ما          شاد باش ای عشق پر سودای ما

در حالیکه ترافیک سنگینی اطراف کاخ نیاوران را در برگرفته بود.۴۴۰۰ نفر از عاشقان شهرام ناظری به سوی درهای کاخ میشتافتند تا شبی دیگر از موسیقی ایرانی را تجربه کنند.به قدری اطراف کاخ پرازدحام  بود که پیدا کردن جای پارک برای ماشینها به یک مشکل اساسی تبدیل شده بود.به شعاع چندین کیلومتر در تمام کوچه پس کوچه های اطراف ماشینهای پارک شده وجود داشتند و تا حدودی از ساکنین کاشانک و جمال آباد سلب آسایش شده بود.

قرار بود ساعت ۸:۳۰ شب کنسرت آغاز شود اما تا ساعت ۹:۳۰ شب ٬مردم مانده در ترافیک همچنان به سوی جایگاه ها میشتافتند.سرانجام با یک ساعت تاخیر در زیر نورافکنهای قوی و پروژکتورها٬ روی چمن سبز حیاط کاخ و زیر درختان کهن و سر به فلک کشیده نیاوران ٬صدای استاد بر ترنم نسیمی که لای شاخ و برگ درختان میپیچید سوار شد و مهمان دلمان گشت.

همراهان ناظری گروهی جوان بودند و برخی شاید برای نخستین‌بار با او به‌صحنه می‌آمدند؛ بعضا نخستین‌بار بود حضور در کنسرتی این‌چنینی را تجربه می‌کردند.

 

ناظری می‌خواند گروه همراهی‌اش می‌کرد:

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست   

هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

              

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود         

هرکس از این داغ ٬بر چهره نشانی دارد

خواند و اوج گرفت و صدایش با تار و پود دلمان بد بازی آغاز کرد.اشکهایی بود که سرازیر شدند.دلهای شکسته ای که با زخمه تار زخمشان گشوده شد و خون گریستند.

عاشقی پیداست از نظر بازی دل              نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست                      عشق ٬اسطرلاب اسرار خداست

عشق آن باشد که حیرانت کند                   بی نیاز از کفر و ایمانت کند

 

هرچه گویم عشق را شرح و بیان                    چون به عشق آیم خجل گردم از آن

سحر پنهان است اندر زیر و بم                          فاش اگر گویم جهان بر هم زنم 

فکرش را بکن! لای پرنیان می و ساقی و عشق باشی و در نظر بازی دل گیر کرده باشی و یکهو یک قطره <فقط یک قطره> اشک خدا هم از آسمان شب بر صورتت بچکد دیگر دیوانگی دل تکمیل است.

این بشکنم٬آن بشکنم٬تا قفل زندان بشکنم....

گردون اگر دونی کند٬من چرخ گردون بشکنم...

این بار استاد تارش را چون کودکی  درآغوش گرفت و تک نوازی آغاز کرد و خواند و خواند خواند:

درآینه دو بال نمایان شد...با ابر گیسوانش در باد...

باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست...

تو در نماز عشق چه خواندی؟

چه خواندی که سالهاست بالای دار...رفتی و این شحنه های پیر...

از مرده ات هنوز پرهیز میکنند..

.نام تو را به رمز...رندان سینه چاک نیشابور...

در لحظه های مستی و راستی...آهسته زیر لب تکرار میکنند...

به خاطر تاخیر در آغاز برنامه٬ شوالیه‌ی آواز ایران ترجیح داد زمان اجرای کنسرت را کوتاه‌تر کرده و بدون تنفس باشد. هنگامی که اعلام کرد می‌خواهد بخش دوم را کردی بخواند صدای تشویق مردم حاضر یکریز و بدون توقف بلند شد. او گفت که این بخش به آواز و موسیقی مقامی خاص منطقه‌ی "شکاک" در شمال کردستان و شمال آذربایجان غربی و ارومیه اختصاص دارد.  

و در آخرین بخش٬ آتش در نیستان را برای دوستارانش اجرا کرد و مردم با زمزمه های زیر لبشان خاطره هایشان را با این شعر مرور کردند و خواندند:

یک شب آتش در نیستانی فتاد                    سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد                    هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟         مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟   

گفت آتش بی سبب نفروخته ام                    دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه میگفتی نیم با صد نمود                        همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است               درد بی دردی علاجش آتش است


 
جوربند
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران

مرداد ۸۷ - چمستان - روستای جوربند

 ۱۵ کیلومتر که از شهر نور مازندران به سمت غرب پیش بروید به منطقه خوش آب و هوایی به نام چمستان میرسید که یکی از مناطقی است که میزبان گردشگران بسیاری در تمام فصول سال میباشد.احتمالا شما هم حداقل یک بار به یکی از روستاهای چمستان< مثلا لاویج >سفر کرده اید.اما  کمتر کسی است که تا به حال نام روستای <جوربند > را شنیده باشد که الحق نگین پادشاهی چمستان است.همین ناشناخته ماندن این روستاست که باعث شده هنوز چهره بکر و دست نخورده ای ازآن باقی بماند.

بیشتر جنگلهای شمال ایران در کمال تاسف در فصول گردشگری به تلی از زباله تبدیل می شوند اما این منطقه در یک پاکیزگی خاصی پنهان شده است.البته بماند که کم کم اینجا هم دستخوش تغییراتی شده تا جاییکه زمینهای این روستای زیبا را تفکیک کرده اند و توسط شورای روستا به شهرنشینان خواهان طبیعت به فروش میرسانند.

به چمستان که رسیدید باید از رهگذری سراغ <جوربند> را بگیرید. تا شما را به جاده ای پیچ در پیچ و خیال انگیز راهنمایی کنند.جاده ای باریک و جنگلی در دامنه کوههای سربه فلک کشیده البرز٬که چون ماری خوش خط و خال در حریر مه پیچ و تاب میخورد و بالا میرود.ارتفاع میگیرید و دره عمیق کنارتان هر لحظه عمیق تر میشود.هوا خنک تر شده و از رطوبت کمی کاسته میشود چون شما کمی از دریا فاصله میگیرید. 

 

هرازگاهی از دامنه های سبز کوه٬رد آبی پایین میاید.ابشارهای تنگ و باریک و گاهی هم خروشان با آبی که به دل جلا میبخشد و عطشتان را رفع میسازند.گاهی هم مردمی خوش ذوق و عارف از دل یکی از همین چشمه های کوهی سقاخانه ای میسازند تا با کاسه های چهل کلید عارفانه٬ شما را به نیت دل وادارند تا آبی نطلبیده را دراین ظروف مسین بیاشامید و مرادتان را بطلبید.

کوه را که بالا رفتید به زمینهای هموار میرسید که دشتهایی سبز و مراتع سحرانگیزی آنها را احاطه کرده اند.همین باعث شده تا اسبهایی را درحال چرا ببینید.هنگام عبور از جاده مراقب گاوهای سربه هوا هم باشید که بی توجه به شما در حال طی طریق در عرض جاده هستند.

 

کم کم روستای جوربند نمودار میشود.با خانه های روستایی و زمینهای کشاورزی و جاده ای نیمه آسفالت که در دل روستا پیش میرود و از یک جایی به بعد دیگر کاملا خاکی میشود.روستا در آرامش ظهر تابستانی فرو رفته است.هیچ کس بیرون از خانه ها دیده نمیشود.تراکتور هم در خواب ظهر داغ تابستان فرورفته است.

در دورترها خانه ها فشرده تر قرار دارند.با شیروانیهای رنگی و دیوارهای سفید شده که از دودکش هایشان دودی خاکستری بالا میرود و نوید سفره رنگینی را در این ظهر تابستانی میدهد.سفره هایی با دست پخت زنان کدبانوی روستایی که با برنج دودی و میرزا قاسمی و ماهی شور در کنار سیر ترشی زینت یافته اند و پای مسافران را سست میکنند برای نشستن و مهمان شدن!

حیاط خانه های روستایی مثل یک پرده نقاشی میمانند.گلهای زرد و بنفش در آنها روییده اند.سبزیهای خوراکی که بوی پونه صحرایی در بینشان خودنمایی میکند هوس چیدن در ما ایجاد میکنند.مرغ و خروسهای رنگین پر ٬خم و راست میشوند و دانه برمیچینند.دسته ای غاز پرسروصدا از عرض کوچه خاکی رد شده و در کنارشان اردکی بازیگوش نوک به دمشان میزند.چاه آب با دلوی در کنارش هوس نوشیدن آب را در تو زنده میکند  و طنابهای رنگین رخت با پارچه های رنگارنگ رویشان چشمهایت را نوازش میدهند.

و از همه با مزه تر ابتکار زیباییست که روستاییان خوش ذوق در ساخت <پارکینگ های سرپوش> برای ماشینهایشان استفاده کرده اند.


 
دریاچه ولشت
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران

مرداد ۸۷ - چالوس - دریاچه ولشت


۲ کیلومتر که از شهر مرزن آباد به سمت چالوس بروید به یک دوراهی در سمت چپتان برخورد میکنید که منشعب از یک جاده خاکی است.جاده را که بالا بروید با یک شیب تند روبرو میشوید که گردنه ای پیچ در پیچ با انبوه درختان کاج را به شما نشان میدهد.۹۰۰ متر از سطح دریا بالا میروید.دورتادورتان گردنه ای عموما مه گرفته را میبینید که با زمینهایی سبز کشاودزی پوشیده شده اند.گهگاه کلبه هایی روستایی لای ابرهای سرگردان دیده میشوند که از دودکش هایشان دودی اسرارآمیز بالا میرود.لای سبزی درختان انگار یک غول افسانه ای نشسته است و قلیان میکشد.

به جز سماء که دهکده ای ییلاقی است و زمستان ها خالی از سکنه ، نزدیکترین روستای پر جمعیت به ولشت ؛ روستای نسار - با 4 کیلومتر فاصله و 200 خانوار جمعیت - و نزدیکترین شهر به آن کلاردشت است.

دریاچه ولشت (ولش) با 900 متر ارتفاع و 19000 متر مربع مساحت وعمق بیش از 40 متر،  بزرگترین دریاچه کوهستانی شمال شرق کشور است. ولشت یک دریاچه آب شیرین است و انواع ماهی های سردابی در آن پرورش داده شده اند.

اینجا آب دریاچه تنها با نزول باران و جوشیدن چشمه های زیرزمینی دریاچه که در وسط آن میجوشند و بالا میایند تامین میشود.هوا مرطوب ولی خنک است.به نوعی ییلاق چالوس نشینان محسوب میشود.جا به جا مردم زنده دل چادر زده اند و هوایی تازه میکنند.صبورترها چوبی در دست گرفته اند و در سکوتی که تنها قورقور هماهنگ غورباقه ها آن را میشکند سرگرم ماهی گیریند.بعضی هم برخلاف اینکه تابلو زده اند شنا در اینجا ممنوع است٬تنی به آب زده اند. 

اینجا مثلا جزو مناطق حفاظت شده است اما در دامن کوه های اطراف دریاچه زمینهای تفکیک شده زیادی را میبینید که به خانه های ویلایی اختصاص یافته اند.معلوم نیست کدامین دستی این زمینهای متعلق به مردم را به چوب حراج بسته است.همین موضوع باعث شده تا آب دریاچه با فاضلاب آلوده گشته است.در کمال ناامیدی میبینید که در این آبهای زیبا هر گردشگری که توانسته تکه زباله ای در جهت نابودی زیبایی ان به آن افزوده است.

اینجا هوا به شدت متغیر است.لحظه ای آفتاب بالای سرتان میاید و همه جا را نورانی میکند.در چشم به هم زدنی مه دور شما را میگیرد.بعد ابرها میایند تا در این ضیافت از کسی عقب نمانند  و در آخر باران است که دانه به دانه بر آبهای شفاف دریاچه میرقصد و میخواند.

محمد امین و علی با سختی قایق را باد میکنند و به اب میندازند.سوار قایق میشویم و پارو زنان میرویم و میرویم و میرویم و با سکوت یکی میشویم.سکوتی که اگر قورقور قورباغه ها و جیغ پرنده های مهاجر نباشد کمی وهم انگیز است.

مراتع سرسبز اطراف دریاچه جولانگاه مناسبی برای دامهاست.به همین دلیل وقتی روی اب شناور میشویم از لابلای علفها صدای زنگوله های گردنشان را میشنویم و کمی بعد سرشان را میبینیم که از لای برگها بیرون میاید.اینجا تکه ای از بهشت خداوند است باور کنید!


 
کلیسای ننه مریم
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

ادامه سفر به آذربایجان شرقی و غربی

بعد از اینکه با لنچ از روی دریاچه ارومیه رد شدیم حول و خوش ظهر بود که به شهر ارام ارومیه رسیدیم. شهری که در ظهر جمعه به خواب آرامی فرو رفته بود.قصد ما دیدن از یکی از قدیمی ترین کلیساهای ایران بود و تصمیم داشتیم بعد از دیدار از آن به تهران برگردیم.

به ما گفتند ۲ کلیسا در خیابان خیام قرار دارد اما چون خیابان  یکطرفه است باید ماشین را جایی پارک کرده و پیاده بروید.در خیابان خیام ارومیه، که جزو بازار این شهر به حساب می‌آید، دو کلیسای آشوری وجود دارد یکی کلیسای پروتستان و دیگری یک کلیسای قدیمی به نام «کلیسای حضرت مریم» یا «کلیسای ننه مریم».

مشکل وقتی پیدا شد که از هرکسی راجع به کلیسای حضرت مریم سوال میکردیم جواب درستی نمیداد و ما را به کلیسای دیگر راهنمایی میکرد. یعنی حتی یک ارومیه ای پیدا نکردیم که حتی اسم کلیسای ننه مریم را هم شنیده باشد چه برسد به اینکه بداند این کلیسا یک اثر باستانی بسیار قدیمی است.

وقتی به در کلیسای دوم رسیدیم خدا متولیش را خیر بدهد که در را روی ما باز کرد و با رویی گشاده مارا به درون برد.دقایقی برای ما راجع به مذهبش صحبت کرده و سپس راه کلیسای ننه مریم را به ما نشان داد که دو کوچه پشت همین کلیسا واقع شده بود.

در حیاط کلیسا به گروهی جوان آشوری برخوردیم که گرد هم نشسته بودند و به آموختن زبان قومیشان مشغول بودند.برای ما بسیار جالب بود که در این ظهر جمعه با چه شور و شوقی به آموختن زبان آشوری سرگرم هستند.یکی از آنها کلید دار هم بود که در را برایمان گشود و ما را راهنمایی کرد و برایمان از تاریخ این کلیسا صحبت نمود.

کلیسای <ننه مریم> که کلیسای <شرق آشور> هم نامیده میشود از قدیمی ترین کلیساهای ایران و جهان به شمار میرود.میگویند که سه نفر از موبدان زرتشتی به محض اطلاع یافتن از تولد عیسی مسیح این دین جدید را پذیرفته و روی اتشکده زرتشتی این کلیسا را بنا میکنند.معماری کلیسا هم تا حدی وام گرفته از سبک معماری در زمان ساسانیان است.

تا اواخر قرن ۱۹ ظاهر کلیسا محقرانه بود اما با آمدن میسیونرهای میلیونر روسی بنای آن تعمیر و به سبک گنبدهای روسی تغییر شکل یافت.با انقلاب بشویکی در اوایل جنگ جهانی اول  ارتش روسیه  مجبور به ترک خاک ارومیه شد که با خود سنگهای قدیمی قبور را هم بردند که امروزه در موزه <کیف> از آنها نگهداری میشود. به دنبال فرار  آنها ارتش عثمانی ارومیه را تسخیر کرد و بخشی از کلیسا توسط آنها تخریب شد.لازم به ذکر است که تا دهه های پیشین داخل کلیسا مدخل بزرگان آشوری چون <ماریوحنا> اسقف روستای <گولان> بود.

اینجا مدخل ورودی کلیسا است که بالای ان تابلویی با این مضمون به چشم میخورد:<نعلین خود را از پایت بیرون کن زیرا مکانی که در آن ایستاده ای زمینی مقدس است> . و جالب است که این جمله ترجمه آیه شریفه زیر است:< فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی >

 داخل کلیسا اصلا به آنچه از کلیساهای دیگر در ذهن دارید شباهت ندارد.دالانهایی تودرتو که با سنگ و ملات درست شده اند و سقفی کوتاه که اگر کمی قد بلند باشید باید با سری خم کرده قدم در آنها بگذارید.فضا با نورهایی کم رنگ و رنگین و در سکوتی معنوی و بی هیچ تجملی شما را به درون میکشد. اینجا بسیار محیطی روحانی و سبک هست.هیچ پنجره ای وجود ندارد و شما انگار به درون تاریخ قدم گداشته اید.

 در بخشی از آن محرابی بسیار ساده و در عین حال نفس گیر وجود دارد که در پشت آن دالانی آبی رنگ و تزیین شده با عکس عیسی مسیح قرار دارد و هنگام مراسم کشیش در آنجا می ایستد.هم اکنون این کلیسا به عنوان مکانی تاریخی ومقدس برای برگزاری مراسم مذهبی ،دعا ونیایش استفاده می شود.


 
حس پنهان
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  کلمات کلیدی: متفرقه ، معرفی فیلم

این موضوع خیانت زناشویی  رو اگر از فیلمهای ایرانی بگیرند نصف کارگزدانهای ما بیکار میشوند.چند روز  پیش به دیدن فیلم <حس پنهان> رفتم .محمد رضا فروتن که دیگه شده قالب این تیپ نقشا یه بازی تکراری از خودش نشون داد.حامد بهداد بدک نیود.یه کار و حس جدید و نسبتا خولی رو رو پرده آورد.به هر حال بد نیست واسه دیدن بازی او هم شده یه سری به این فیلم بزنید.فیلمی که میگند تحسین شده جشنواره ژاپنه اما من نمیدونم ژاپنیها چیشو تحسین کردند.

خیانت در فیلمهای ما عموما ۵ پرده داره.

پرده اول:مرد که به شدت احساس کمی و کاستی(از چه جهت بماند حالا. تو هم گیر نده دیگه.مثلا توجه معنوی) میکند میرود سراغ زنی که به او توجه معنوی نشان دهد.معمولا هم زنانی کم سن و سال تر از همسر مکرمه ایشان یک طورایی بیشتر آقا را درک میکنند.چون بحث همان کمبود توجه است دیگر!!

پرده دوم:زن اول از قضیه بو میبرد و شوکه میشود.سپس یک شام رومانتیک میپزد و در حالیکه هفت قلم آرایش کرده است پشت میزی با ده تا شمع روشن منتظر آقا مینشیند.وقتی میبیند مرد کمترین توجهی به خورشت بادمجانش نشان نمیدهد دست به خشونت میزند یعنی با چاله میدان ترین فحش که همان << چقدر وقیحی!>>است  خشم خود را خالی میکند.

پرده سوم:زن ها به صورت تصادفی با هم روبرو میشوند.هیچ گونه گیس و گیس کشی صورت نمیگیرد. تنها با چشمانی شرربار بهم خیره شده و هریک راه خود را گرفته و به سویی میرود.

پرده چهارم:زن دوم یکهو وجدان درد شدیدی گرفته و تصمیم به قطع رابطه با مرد میگیرد.این موضوع روحش را نابود میکند و با قلبی شکسته مرد را ترک میکند.

پرده پنجم:مرد تکانی میخورد و میفهمد که چقدر عاشق زنش است.دست از پا دراز تر سراغ خانه و کاشانه اش میرود و زندگی نویی را آغاز میکند و همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود.

 

 اما واقعیت کجاست؟چند درصد این سناریو با آنچه در دنیای واقعی رخ میدهد یکسان است؟ آیا همه چیز به فراموشی سپرده میشود؟یا اینکه تا آخر زندگی رنگی از شک و بد بینی روی ان زندگی سایه خواهد انداخت؟آیا کسی که یک بار خیانت کند باز هم دست به تکرارش خواهد زد؟ آیا علت واقعی خیانت کاستی معنوی است؟اصلا کاستی میتواند دلیلی بر خیانت باشد؟

کاشکی کسی پیدا شود تا در سناریویی جدید جواب سوالهایم را بدهد.


 
دریاچه ارومیه
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

 اردیبهشت ۸۷ - ادامه سفر به آذربایجان شرقی و غربی

یکی از جذابیتهایی که در طول سفر به آذربایجان اصلا نباید از دست بدید دیدن پل نیمه کاره  روی دریاچه ارومیه است.اگر از تبریز به سمت جنوب رانندگی کنید بعد از ۲ ساعت به محلی میرسید که روی دریاچه زیبای ارومیه یک راه شوسه میبینید .میتوانید با ماشین تا وسط دریاچه روی این پل خاکی رانندگی کنید.البته این مسیر هنوز به پایان نرسیده و به ناچار  از آنجا به بعد باید وسیله نقلیه خود را روی یک لنج سوار کرده  پس ازطی نیم ساعت  قایق سواری به ان سوی آب بروید.

از  دویست سال پیش همواره مردمان دوسوی دریاچه دوست داشتند که به نحوی با احداث بنادر در طول وعرض دریاچه ارتباطی برقرار کنند و حتی میگویند  سطح آب دریاچه آنقدر پایین آمده بود که اهالی ارومیه و بناب و ملکان از طریق میانگذر <افشار گلدی>  رفت و آمد میکردند .

قبل از انقلاب  مشاورین اروپائی – امریکائی و ژاپنی هریک گزینه هائی مانند احداث پل معلق و پل زیر دریائی و تونل در حد واسط <کوه زنبیل> و <جزیره اسلامی (شاهی)> پیشهاد دادند. گزینه احداث جاده خاکی بناب ضرورت سیاسی و اجتماعی آن عصر در سال 1358 تقریبا بدون مطالعه با سرعت  شروع  و پس از 28 سال هنوز خاتمه نیافته است.جالب اینجاست که در این مدت ۴ مدیر پروژه از ترس جون دمشون رو روی کول گذاشتند و فرار کردند چون بارها تهدید و ضرب و شتم شده اند.(من این موضوع رو از محلیها شنیدم و آن را تایید یا تکذیب نمیکنم). واقعیت ناراحت کننده اینه که دریاچه ارومیه مانند بسیاری از زیستگاه های طبیعی و تالابهای ایران در حال نابودی است و عده ای احداث این پل را مزید بر علت میدانند.

دریاچه ارومیه در شمال غربی ایران قرار دارد و در میان دو استان آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی بخش شده است و بزرگ‌ترین دریاچه درونْ سرزمینی ایران و دومین دریاچه آب شور دنیا است . آب این دریاچه بسیار شور بوده و عمدتآ از رودخانه‌های زرینه‌رود، سیمینه‌رود، گدار، باراندوز، شهرچای، نازلو و زولا تغذیه می‌شود.حوضه آبریز دریاچه ارومیه ۵۱۸۷۶ کیلومتر مربع است که با داشتن دشت‌هایی مانند دشت پیرانشهر سلماس، ارومیه، تبریز، آذرشهر، مراغه، میاندوآب، مهاباد، نقده و اشنویه یکی از کانون‌های ارزشمند فعالیت کشاورزی و دامداری در ایران بشمار می‌رود.

 یکی دیگر از جذابیتهای منحصر به فردش کریستالهای نمکین آن است که گاهی به صورت تپه های سفیدرنگ چهره ای برفین به جزایر دریاچه داده اند.شنا کردن در این آبهای شور بسیار مفرح است چون شما به خاطر چگالی بالای آب کاملا روی آن معلق میمانید.تنها باید به خاطر داشته باشید که نمک موجود در آب به چشمتان نرود که سوزش زیادی ایجاد میکند.

 وجود این مقدار نمک باعث شده هیچ موجود زنده ای نتواند در آن زندگی کند.تنها<آرتمیا> که موجودی با بدنی قرمز و اسکلتی ریز است توانایی حیات را دراینجا دارد. گل دریاچه نیز خاصیت درمانی زیادی دارد و در فصول گرم میتوانید بیماران مفصلی را ببینید که با بدنهایی سراسر پوشیده شده از گل در زیر آفتاب و روی ساحل نمکین اینجا دراز کشیده اند.حتی نمک آن هم بسیار اثر بخش در ایجاد تعادل و باز کردن چاکراهای بدن است و عده زیادی اینجا را محل مناسبی برای انجام یوگا و گرفتن انرژی مثبت از طبیعت میدانند.

دریاچه ارومیه بزرگ‌ترین آبگیر دائمی آسیای غربی است که در غرب پشته (فلات) ایران قرار گرفته. پارک ملی دریاچه ارومیه  پس از مرداب انزلی از جالب‌ترین و نغزترین زیستگاه‌های طبیعی جانوران در ایران بشمار می‌رود.

دریاچه ارومیه دارای ۱۰۲ جزیره است که همه آنها از سوی سازمان یونسکو به عنوان اندوخته طبیعی جهان به ثبت رسیده است. جزیره اِشک زیستگاه پرندگان زیبای کوچگر از جمله مرغ آتش و تنجه و نیز گوزن زرد ایرانی است.

نام کهن این دریاچه چیچَست بوده که واژه ایست اوستایی.دریاچه چیچست در اسطوره‌های ایرانی نقشی بنیادین دارد. عرصه بسیاری از رویدادهای مهم زندگی کیخسرو، کرانه این دریاچه بوده است. دژ بهمن که کیخسرو در نبردی غول آسا و سهمگین آن را میگشاید و از چنگ دیوان بدر می‌‌آورد در نزدیکی همین دریاچه بوده است. نام ارومیه نامیست که آشوریان به آن داده اند. <اور> در زبان آشوری به معنای شهر و <میه> به معنای آب (همریشه با مآء عربی) است . پس اورمیه یا ارومیه بمعنی شهر آب است.

سن دریاچه را 30 تا 40 هزار سال تعیین می‌کند.

*برخی اطلاعات٬ گرفته شده از سایت ویکی پدیا است.


 
تنها دو دست
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

من

سمیرا منفرد با شماره شناسنامه فلان

یک نفر هستم

با دو پا و دو دست

که بر روی دو پا راه میروم

و با دو دستم دو نفر را بر پشتم یدک کش میکنم

آهای نفر سومی

تو را به آن خدای نادیده

قرصهایت را بخور

و انقدر روی اعصاب من راه نرو

که امروز و فرداست خودم هم قرصی شوم

آن وقت چه کسی هست که مرا یدک کش کند؟


 
نیمه دیگر
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

در چادر شبی تیره مخفی است

نیمه دیگرم را میگویم

چون صورتکی جذامی....

و من آن را چون کودکی شیرخواره زیر سینه میگیرم....و بزرگش میکنم

کودکی انگار زاییده هم آغوشیم با کفتار

مخفیش میدارم و عزیزش میدارم

و تو عاشق نیمه دیگر منی

و میندیشی زنی که دوستش میداری اوست

و تنها خودم میدانم کیم!

من در لابلای نیمه دیگرم مخفیم

گاهی که صدا میزنی نام من را

دو نیمه از جا میجهند

اما نیمه راستم به نیمه چپم باج میدهد و ساکتش میکند

و نیمه چپم در خلوتم مرا لو میدهد.

و من از پس این فرزند ناخللف برنمیایم

مثل مادری که از کودک نا اهلش کتک میخورد

و باز هم هر شب برای دیدنش تا سحر بیدار میماند....

و آیت الکرسی میخواند

تا او یک بار دیگر به خانه برگردد

من هم

در زیر چادر شبی تیره

سینه در دهان نیمه دومم میگذارم

حتی اگر سینه ام را گاز بگیرد


 
همیشه پای یک زن درمیان است
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

امشب فرصتی دست داد تا به دیدن فیلم "همیشه پای یک زن در میان است به کارگردانی " کمال تبریزی" بریم.به نظرم فیلم جالبی اومد.البته موضوعش خیلی بکر نیست همون موضوع همیشگی تقابل کج فهمی و عدم درک زن و مرد.اما طریق بیان موضوع کمی تازه و جذابه تا حدی که فیلم رو درعین اینکه زیر پوستی جدی و قابل تامله اما در بیان کمیک و سرگرم کننده کرده است.به نظر من بد نیست که زن و شوهرها یه سری به این فیلم بزنند.

یه چیز جالبش اینه که تا قبل از دیدن فیلم اون رو یه فیلم ضد زن میدونستم.چون در نقدی که بر اون نوشته شده بود خونده بودم که عده ای از زنان فعال در زمینه حقوق زنان به شدت به آن اعتراض کرده اند اما بعد از دیدن فیلم هیچ حس "فمنیست بازی" !!! تو دلم قلمبه نشد بلکه برعکس احساس کردم یه جاهایی دیگه زیادی به مردها بی احترامی شده!

جمله ای تو فیلم هست که مهرام مدیری در نقش وکیلی به شدت زن ستیز مدام اون رو تکرار میکنه: " ما مردها حیوانات ناطقی هستیم"....به نظر من حتی در مقام شوخی و یا گفتن برخی حقایق از خصوصیت مردان گفتن این جمله کار صحیحی نیست.

برام عجیب اومد که این فیلم رو ضد زن دونستند چون به نظر من 90% فیلم حول ظلمهایی است که بر زن میره و تنها 10% فیلم به یکی از مشکلات مردان (عدم توجه زن به مرد) میپردازد.البته من اصلا منکر ظلم حاکم بر زنان این جامعه نیستم.راستش این فیلم کمی آدم رو دچار سردرگمی میکنه که واقعا داره چی میگه.آیا داره مشکلات زن و مرد رو بررسی میکنه که خوب در این صورت چرا فقط مسایل زنان عنوان شده و یا اینکه داره دوپهلو کار میکنه و زن رو به مسخره گرفته؟من به شخصه صورت اول رو برای این فیلم برداشت کردم و برای همین هم اون رو ضد زن ندیدم.

از برجستگیهای فیلم بازی بسیار جذاب "رضا کیانیان" هست که موضوع جدیدی نیست و کار همیشگیشه. مساله بعدی تیتراژ ابتدایی و نهایی فیلمه که کار زیبا و هنرمندانه ای است که در فیلمهای ایرانی کمتر نمونه آن دیده شده و نشان داده که اگر به تیتراژ کار با دید هنری نگاه شود میتوان بیننده را در آخر فیلم سر جاش میخکوب کرد تا تمام نوشته های پایانی کار رو بخونه.اتفاقی که برای این فیلم میفته.


 
سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

از تو ممنونم

بعد از 2 هفته دوری از تو امشب برگشتم و چقدر خوشحالم.در پی رفت و آمد مکرر برق بود که ناگهان کامپیوتر و مدم و خطوط تلفنمان همه با هم منهدم شد و من برای دو هفته نتوانستم سری به خانه مجازیم بزنم. میگویند عدو شود سبب خیر...در این بود که فهمیدم چقدر عاشقم.ابروهایت را بالا نبر.من عاشق تو هستم.تویی که میایی و مهمان من در این خانه مجازی میشوی.من فهمیدم که اگر تو نباشی چقدر حس تنهایی  میکنم.به تو عادت کرده ام.اینکه بدانم در اوج لذت و یا قعر دلتنگیهایم کسی مرا میخواند. کسی مرا در دالان احساسم دنبال میکند.چقدر لذت میبرم از امدنت به دلم.چقدر حس رضایتمندی به من میدهی که وقتی نیستم تو هم دلت برایم تنگ میشود.

اینکه کسی در این دنیا هست که دلش برایت تنگ شود حس بی نظیری است . و من عاشقانه از تو تشکر میکنم و تو را در آغوشم میگیرم و دمی در این فضای مجازی با بوی تنت حال! میکنم.من امشب دوباره برگشتم تا بگویم :"از تو ممنونم" و  به خودم ثابت کنم که تنها نیستم.

 

هیچ کس نبود

فضا خالی بود

دلهره ای مداوم میرفت و میامد

مهمانم رفت بود.نیامده رفته بود

سفره نان باز بود.بشقاب خالی و لیوانی در کنارش دست نخورده مانده بود

و من که مات و مبهوت به تکه نان کپک زده روزهای انتظار خیره بودم

تنم بوی کهنگی گرفته بود

روحم  بوی ترشیدگی گرفته بود

تا اینکه کسی نامم را صدا زد:"هی سمیرا! کجایی؟"

و کسی دیگر گفت:"چرا نیستی؟"

و کسی دیگر سراغ از خطوط نوشته هایم گرفت...

و مرا زنده کردند با نفس گرمشان

بلند شدم.

سفره نان مانده روزهای انتظار را به حیاط بردم و تکاندم

گنجشکها به سر و کول نانها هجوم آوردند.

و جای خالی مهمان نیامده ام را با صدای جیک و جیکشان پر کردند...