روز پدر
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

 


 
شکستن امواج
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

وقتی عشق آمد

روی" نمیشود" خط بطلان کشید

معجزه را زایید و پیامبر جاودانگی گشت

جهنم را گلستان کرد

و از پا قدم خیرش

شیطان هم راهی بهشت شد...

<شکستن امواج> فیلمی است که وقتی شروع  کنی به دیدنش تا آخر یک نفس آن را دنبال خواهی کرد.فیلمی به غایت نفس گیر و زیبا به کارگردانی <لارس ون تریر> که محصول سال ١٩٩۶ است و تا کنون توانسته ۴٠ جایزه مختلف بین المللی را از آن خود سازد!!

یکی از زیباترین نقش آفرینان فیلم <امیلى واتسون> در نقش <بس مک نیل> است که در اولین نقش آفرینی خود در قالب زنی ساده انگار بیننده را به ریز ترین زوایای روح و احساس  این زن میبرد.زنی که تصور مى کند مى تواند زندگى از هم پاشیده همسرش را با توسل به هر وسیله اى نجات دهد .او توانسته  انعکاس شخصیت ساده این زن  و عشق بچه گانه معصومانه ای که به همسرش دارد را به وضوح در صورت و حرکات خود نمایش دهد.

 داستان فیلم:

شوهر زن دچار ضایعه نخاعی میشود و از همسرش که مسیحی مومنی هست میخواهد با مرد های دیگر رابطه جنسی داشته باشد و جزئیات رابطه اش را با آنها برایش تعریف کند .مرد میگوید که اینگونه میتواند  دوباره حس کند زنده است و خودش را در قالب همان مردها با زن ببیند....زن به طرزی جنون آمیز عاشق مرداست و به وضوح ثبات روانی ندارد. با تمام عذابی که این کار برایش دارد  تنها به خاطر عشق به آن مرد و تنها به خاطر این باور که اینگونه میتواند او را زنده نگهدارد روح خود به شیطان میفروشد.

پانزده دقیقه آخر فیلم نفسگیر ترین صحنه های فیلم است.جایی که زن وقتی میفهمد مرد در حال مرگ است خود را به دست گروهی مرد عیاش و سادیسمی میسپارد به این امید که با مرگ خود معجره ای را برای مرد رقم زند.معجره ای که رخ میدهد اما زن میمیرد.عشق زن به مرد سرانجام معجره میافریند.

تمام پیام فیلم حول قدرت عشق میگردد.قدرتی که بر سخت ترین و دردناک ترین حوادث غلبه میکند. مذهب نیز در این فیلم نقش پررنگی دارد.زن عادت دارد که با خدا حرف بزند.و به جای خدا به خودش جواب بدهد.زمانی که به هرزگی میفتد دیگر نمیتواند به جای خدا با خود حرف بزند.انگار خدا هم از او بریده است. و در آخر کلیسا او را به جرم هرزگی تکفیر میکند.

اماپس از مرگش و عروج روحش به آسمان  ناقوسهای کلیسا که برای سالها خاموش مانده  بودند ناگهان به صدا درمیایند...

*****حتما فیلم را پیدا کرده و لحظات نابی را با دیدنش تجربه کنید.

****اگر فیلم را دیده اید منتظر شنیدن نظراتتان هستم..


 
بی بال پریدن
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

و قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...(قیصر امین پور)

و اینگونه بود که قیصر را شناختم.در تکاپوی سالهای آغازین جوانی و در هیاهوی عاشقی بود که کسی برایم خواند:و قاف...

و اینگونه این شعر برای من جاودانه شد و شد به یادگار همیشه آن دوران گس.هنوز با وجود سالها گذر از خط کشی بین عاشقی و تنفر این شعر برای من چیز دیگری است که به یادم میاورد در تنگاتنگ هر لذتی یک غم بزرگ نهفته است.

القصه غرض از گفتن این حرفها تنها معرفی کتاب کوچکی است که دیشب برای دقایقی مرا آرام کرد و با خو برد به گذر بیست سالگی.

<بی بال پریدن> قصه ما آدمهاست.قصه غصه ها و لحظه ها.به قول خود نویسنده <مرحوم قیصر امین پور> : این قصه ها قصه نیست.شعر نیست.قطعه نیست.مقاله و گزارش و خاطره نیست...ولی چون مدتی در پیچ و خم کوچه پس کوچه های ذهنم با قصه ها و شعرهای دیگر همسایه بوده اند و با من رفت و امد و گفت و گو داشته اند ممکن است رنگ و بویی از قصه هم به خود گرفته باشد.اینها در واقع همان ((حرفهای خودمانی)) است که ((در حاشیه ی)) ذهن آدم گرد و خاک میخورند.

کتاب را نشر افق چاپ کرده است و قیمت آن 900 تومان ناقابل است.اما با تمام وجودم میگویم:

بیایید تجربه کنید <بی بال پریدن> را! 


 
آسیاب خرابه - جلفا
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

اردیبهشت ۸۷ - ادامه سفر به آذربایجان غربی و شرقی

آسیاب خرابه یکى از زیباترین مناظر دیدنى آذربایجانشرقى است که در حدود ۲۷ کیلومترى علمدار گرگر (هادى شهر) قرار دارد و در نوار مرزى ایران و جمهورى آذربایجان در ۵ کیلومترى روستاى منجن آباد در حاشیه رود ارس واقع شده است. شما میتوانید در سر راهتان به جلفا کمی راهتان را کج کنید و از این مکان زیبا نیز دیدن کنید.

سابقا در این محل یک باب آسیاب آبى وجود داشت که با استفاده از این آبشار کار مى کرد. اما در حال حاضر خرابه اى بیش از این آسیاب باقى نمانده است. به همین دلیل به نام آسیاب خرابه معروف شده است.

 آب این چشمه زیبا و زلال از کوه کیامکى‏‎‎، یکى از کوههاى بلند بین منطقه دیزمار غربى ارسباران و شهرستان مرند و بخش زنوز سرچشمه مى گیرد. در مظهر چشمه این آسیاب درختان انجیر بسیار روئیده است و آب به صورت آبشارى زیبا به سمت دره جریان مى یابد.

منطقه کوهستانی است و در نگاه اول بی آب و علف به نظر میاید.اما جلوتر که میروید صدای شر شر آب ترنم گوش نوازی برایتان ایجاد میکند و سپس در اوج ناباوری از کوه پایین که بروید خود را در مقابل منظره دلنوازی خواهید دید.انگار ناگهان پا به بهشت گذاشته اید.

  تمام سطوح دیواره آبشار پوشیده از خزه و گیاهان آبزى است که مناظر باورنکردنی را پدید آورده است. آب با سرعت زیاد از کوه به پایین سرازیر میشود و دیواره باران زایی  ایجاد میکند.حتی میتوانید کمی ماجراجویی کرده و با یک پرش به آن سمت دیواره بروید .در این صورت شما در پشت دیواری از آب قرار خواهید گرفت بدون اینکه خیلی خیس بشوید.

فقط یادتان باشد که اشتباه ما را تکرار نکنید.در زمان مناسب به اینجا بروید.قبل از اینکه خورشید در حال غروب باشد.در این صورت خواهید توانست عکسهای بسیار زیبایی از آبشار و قطرات آب به یادگار بگیرید.


 
کلیسای سنت استپانوس
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

اردیبهشت ۸۷ - ادامه سفر به آذزبایجان شرقی و غربی

۱۶ کیلومتر که از جلفا به سمت جنوب غربی بری و حاشیه زیبای رود ارس رو بگیری به به جاده  پیچ در پیچ میرسی که یه طرفش کوهستان ایرانه٬کوه هایی سرخ رنگ با شکلای عجیب و غریب و طرف دیگرش ارمنستانه و دشتهای پهناور زیبا.بین این دو سرزمین رود زیبای ارس جاریه که مثل ماری خوش خط و خال میرقصه و میره جلو... 

بعد در یک کیلومتری حاشیه ارس و در روستای متروکه دره شام در بالای بلندی به یک بنای سرخ رنگ میرسی به نام کلیسای <سنت استپانوس>.برای رسیدن به آن باید یک راه سربالای خاکی را طی کنی و از لابلای درختان توت و گردو رد بشوی.نام کلیسا از نام استپانوس شهید اول راه مسیحیت گرفته شده است که در همین روستا مستقر بوده است و بعدها توسط یهودیان سنگسار میشود.

جلفا از کلمه جغا که یک کلمه ارمنی و به معنی بافنده ابریشم است میاید.دره شام در جلفای قدیم قرار دارد.در گذشته ارمنستان امروزی جزو خاک ایران بوده .بعدها وقتی این بخش از ایران جدا میشود٬عباس میرزا ارمنیهای ایران را به اینجا کوچ میدهد.بخشی در اینجا یعنی جلفای قدیم ساکن شده و برخی هم به اصفهان رفته و شهر جلفای جدید را ایجاد میکنند.

درباره تاریخ بنا اظهارات مختلفی عنوان شده است.عده ای آن را مربوط به اوایل مسیحیت میدانند و عده ای دیگر آن را به دوران صفوی نسبت میدهند اما نوع معماری و سنگهای به کار رفته آن را به قرن ۱۰ تا ۱۲ میلادی نسبت میده که تلفیق معماری اشکانی و رومی است.سنگ به کار رفته در این بنا به نام <دوف> معروفه که در آن زمان آن را از ارمنستان به اینجا آوردند تا در ساخت کلیسا از آنها استفاده شود.در واقه نوغی سنگ ساروجه و سنگ ساروج هم از ترکیب آهک به اضافه تخم مرغ ساخته میشود.

بنای کلیسا در میان دره ای سرسبز و کوههایی سرخ رنگ احاطه شده و بارویی بلند و سنگی با پنج برج نگهبانی دور تادور آن قرار گرفته است که کلیسا را شبیه دژهای مستحکم دوره ساسانی کرده است.دروازه این بارو دروسط  دیواره غربی بوده و بادری چوبی و آهنی پوشیده شده است.

در ورودی بنا یکی از آثار زیبای دوره قاجاریه است.دری چوبی و آبی رنگ که نماما منبت کاری شده است و گل میخهای فلزی بر روی آن کار شده است.کتیبه ای به خط نسطلیق و ساخته شده از سنگ ماسه ای سرخ رنگ نیز در بالای آن قرار دارد که مورخ سال ۱۲۴۵ و مبنی بر خرید ده دره شام توسط عباس میرزا( ولبعهد فتحعلی شاه ) از شخصی به نام محب علی بیک نخجوانی به مبلغ سیصد تومان و اهدای این ده به کلیسای سنت استپانوس است.

در کلیسا به راهرویی تاریک و بلند باز میشودکه از جنوب به دیرها٬از شمال به کلیسا و از شرق به اصطبل و انبار علوفه راه دارد.در کنار این راهروی تاریک و نمور و سرد محراب کلیسا قرار دارد که با تصاویر حضرت مریم٬ کودکی حضرت مسیح و مصلوب شده ان زیبت یافته است.ب روی سقف نیز نقش نگاره هایی از فرشتگان و حواریون نقاشی شده است.

فضای داخلی کلیسا تاریک و سرد است و سقف بلند ومنقوشی دارد.پنجره ها در بلندی قرار گرفته اند و باریک و به شکل صلیب ساخته شده اند که نور به شکل زیبایی از داخل آنها عبور کرده و در تلاقی با تاریکی مجیط٬ منظره زیبایی ایجاد میکند.

بنای کلیسا از ۳ بخش تشکیل شده است:برج ناقوس٬نمازخانه٬اجاق دانیال.

 برج ناقوس:

 بر روى ایوان دو طبقه اى متصل به دیوار جنوبى کلیسا قرار گرفته و داراى گنبدى هرمى شکل هشت ضلعى است که بر روى هشت ستون استوانه اى از سنگ سرخ با سرستونهاى زیبا استوار گردیده است.

 

 نمازخانه:

فضاى داخل کلیسا به صورت صلیب مى باشد که از سه قسمت ایوان نمازخانه و محراب تشکیل شده است.نمازخانه در زمینى به ابعاد ۱۶در۲۱ متر بنا گردیده است. ایوان بر روى دو ستون و دو نیم ستون قرار گرفته در پشت آن و زیر گنبد اصلى نمازخانه کلیسا واقع شده است. محراب در جانب شرقى نمازخانه قرار گرفته که ۹۶ سانتیمتر از کف نمازگاه بلندتر است. 

 اجاق دانیال:

تالارى است متصل به دیوار شمالى کلیسا که به سه قسمت مساوى تقسیم مى شود:

۱- اجاق دانیال که به وسیله دیوار از تالار جدا شده و به نام دانیال از قدیسین قرن پنجم میلادى معروف است.

۲- تالار اجتماعات در وسط قرار گرفته.

۳- محل غسل تعمید در انتهاى شرقى تالار واقع است که در آن سکوى بلندى به چشم مى خورد که میز سنگى غسل تعمید در وسط آن نهاده شده است.

 


 
سلام
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام دوستان عزیزم....تا امروز قسمت کامنتهای نوشته های من آزاد بود تا هر دوستی بیاد و آزادانه نظرات سالم و پویای خودش رو اینجا بذاره اما متاسفانه افرادی آمدند و این فضای آزاد را با سخنان کریهشان آلوده کردند.تا جاییکه من محبور شدم برای اینکه دوستانم موقع خواندن نظرات یکدیگر با کلمان زشت و حیوانی روبرو نشوند این فضای آزاد را ببندم .از همینجا از دوستان خوبم معذرت میخوام.100% بعد از خواندن سخنان به جای بازدید کنندگان آنها زا تایید میکنم تا قابل مشاهده شوند.

مثل همیشه منتظر نظرات و نوشته های سازنده شما در بخش کامنتهای وبلاگم هستم.


 
مسجد جامع و بازار تبریز
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

اردیبهشت ۸۷ - ادامه سفز به آذربایجان شرقی و غربی

این مسجد که در کتاب‌های تاریخی ازآن به عنوان "جامع کبیر" نیز نام برده شده، از ابتدای تأسیس مسجد جامع شهر تبریز بوده و بازار گرداگرد آن شکل گرفته است.

*در نگاه اول حس کردم که یکی از منارهها از دیگری بلندتر است.دوستان گفتند که این خطای دید من است اما از هر زاویه ای که نگاه کردم و عکس گرفتم این تفاوت ارتفاع مشهود بود.نمیدونم آیا حقیقتا آنها یکسان نبودند و یا من دچار خطای دید میشدم.

قدیمی‌ترین بخش این مسجد شبستان وسیعی است که از طاق و گنبدهایی بر فراز ستون‌های هشت گوش آجری تشکیل شده است  که زینت بخش آن٬ گچ‌بری‌های ظریف و هنرمندانه دوره روادیان (مقارن سلجوقیان) است. مسجد جامع در دوره ایلخانان مغول مورد توجه و تعمیر بوده و بخش‌هائی به آن افزوده شده است. محراب رفیع گچبری باقیمانده فعلی یادگار آن دوره می‌باشد.

 در دوره حکومت آق قویونلویان در آذربایجان گنبدی رفیع مزین به انواع کاشی‌کاری معرق به وسیله سلجوق شاه بیگم زن اوزون حسن در بخش شمالی آن احداث شده که هنوز هم پایه‌ها و گوشه‌هایی از کاشیکارهای آن باقیمانده است.

*به درون پنجره ها دزدکی سرک میکشم و جماعتی دانش پژوه را میبینم که در شبستانها گرد هم آمده و سرگرم فراگیری علوم دینیند.در انتهای این دالان مسجد کبیر یا جامع تبریز قرار دارد که از درون عکس قابل مشاهده است.در ورودی بازار دری چوبی و بسیار قدیمی و بزرگ است با کلونهای فلزی بر روی آن.

در زلزله سال ۱۱۹۳ هجری قمری که بسیاری از بناهای تبریز آسیب دید، این مسجد نیز از خرابی مصون نماند. مسجد فعلی با پایه‌های متین و پوشش طاق و چشمه بعد از زلزله در اوایل حکومت قاجار و توسط حسینقلی خان دنبلی حاکم وقت بنا شده است که از آثار خوب قاجاری می‌‌باشد.

*به نظر خودم این عکس هنری است به نظر شما چطور؟در واقع دقیقه ای که سرگرم گرفتن عکس از این آقای معمم بودم در هول و ولای این بسر میبردم که هر لحظه انتقادی بشنوم.اما ایشان اقاتر از این حرفها بودند.

 

وارد بازار میشویم.بازار تبریز بزرگ‌ترین بازار سرپوشیده جهان و یکی ازشاهکارهای معماری ایرانی و به  طول یک کیلومتر بزرگ‌ترین مجموعه به هم پیوسته و مسقف دنیاست. این بازار در سال ۱۱۹۳ هجری قمری بر اثر زلزله با خاک یکسان شد، اما طولی نکشید که به همت مردم شهر بازسازی شد.

*وارد بازار که میشوی در ازدحام جمعیت گم میشوی.لابلای حجره های فرش فروشی و عطاری و دنبه فروشی! میتوانی حجره های لباس و کفش را هم ببینی که تنوع آنها در کنار هم مجموعه زیبا و بدیعی را برای یک گردشگر فراهم میاورند.انواع بوهای قدیمی که خاص بازارهای سنتی است در اینجا به وفور به مشام میرسد.کارگران خمیده ای که سالها گاریهای دستی خود را در لابلای دالانهای تنگ بازار عبور داده اند هر از گاهی با گفتن<یا الله> تو را از وجود خود آگاه میکنند تا از سر راه آنها کنار بروی.

 

وجود انواع مشاغل قدیمی در کنار ده ها تیمچه و سرا و وجود امامزاده و مدرسه که در کنار مراکز بازرگانی قرار گرفته اند این مکان را به عنوان یک نمونه عالی از محیط تجارت شرقی ساخته است. وجود آجرهای قراقی سرخ رنگ در طاق نماهای گنبدی که نور خورشید به صورت مورب از سوراخهای درون آنها رد میشود و مانند شبحی گریزان در دالانهای تودرتوی بازار گم میگردد فضا را به صورت شاعرانه ای داورده است.

*به هر دکه و حجره ای که سرک میکشم هنوز بافت قدیمی و سنتی خود را حفظ کرده است.وجود یک سری عناصر فرهنگی قدیمی انگار جزو جدا نشدنی آنهاست.ابزاری چون تلفنهای سیاه رنگ قدیمی٬چرتکه های بزرگ و کوچک<که حتی در غرفه های عظیم فرش فروشی هم وجود دارند و برای ما این سووال را ایجاد میکنند که معاملات چند صد ملیونی چگونه با آنها انجام میشود> ٬میزهای رنگ و رورفته چوبی٬تمثال حضرت علی بر دیوار٬بخاریهای نفتی قدیمی٬کلاه های شاپو که حتی در فصل گرما هم از سر بازاریهای تبریزی درنمیاید٬تسبیح های دانه عقیق و...

و <فروشندگان در حال چرت بعد از نهار! نمونه اش این آقا در عکس بالا>

اینجا سرای مجلل و بزرگی است که یکی از زیباترین بخشهای بازار است.حجره ها یک دست و یک شکل در کنار هم با نمایی آبی رنگ و چراغهایی قدیمی سر در هریک ازآنها با طاقه های گران قیمت فرش که در وسط دالان قرار گرفته است به ما مینمایاند که اینجا راسته فرش فروشهاست.و حقیقتا هم نشان از ثروت بیکرانی است که در هر یک از این حجرهها جاریست.جدای از مسایل مالی٬هنر ظریف و زیبای فرش تبریز است که هوش از سر ما میبرد.فرشهایی که در ظرافت و زیبایی نقوش نفس ما را بند میاورند.تا جاییکه حتی جرات دست کشیدن برآنها را از مامیگیرد.وجود ده ها گردشگر اروپایی خوشحالمان میکند که فرش ما هنوز خواهان زیادی دارد.

و سرانجام خوشمزه ترین قسمت ماجرا چلوکبابی حاج علی در بازار تبریز است که از هر بنی بشری بپرسی صاف تو را به مقصد میرساند.از بس که در کل شهر و خصوصا در بین بازاریان محبوبیت دارد.دم در خود حاج علی<پیرمرد سپیدموی> نشسته است و با رویی گشاده و لبی خندان تو را به درون دعوت میکند. و این اقایی که در کنار ما در عکس مشاهده میکنید هم سرآشپز معروف حاج علی است که بعد از یک بار خوردن کبابهای کوبیده آن بر ای همیشه مرید دست پختش و خصوصا اخلاق و مرام مردانه و باصفایش میشوید.نوش جان!


 
پاریس تگزاس
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

مرد تا دیروز هم چیزی بین پدر و یک غریبه بود .تنها چشمهایش را برایم به یادگار گذاشت روزی که رفت.و من مردد بین نامیدن او به نام و یا نامیدن او به واژه همیشه سردرگم ماندم.برای  من او بیشتر از اینکه موجودیت باشد یک حس است.حسی که در خون من جاری است و تا زنده بودن تنم از من و کالبدم جدا نیست. حتی اگر هزاران تار موی سفیدرنگ و هزاران خاطره آبی از یک مرد کهن بین ما دریا دریا فاصله ایجاد کند.خون من از من جدا نیست.مرد با نگاهش برای من پدر هست و پدر خواهد ماند.و این دیگر دست من و دست دل نیست.دست حسی فراتر از این حرفهاست.

(با ادای کامل احترام به مرد سپید موی هزار ساله دل و دینم٬باید او را پدر بنامم.)

پاریس تکزاس (Paris, Texas) فیلمی است ساخته ویم وندرس در سال  ١٩٨۴ درباره مردی که در صحرا گم شده و برادرش او را می‌یابد و به خانه برمی‌گرداند. نام فیلم از پاریس که محله‌ای در تگزاس است گرفته شده است. اگرچه هیچ صحنه‌ای از فیلم در آنجا فیلمبرداری نشده است. این فیلم برنده جایزه نخل طلا از جشنواره کن در سال ۱۹۸۴ شده است.

داستان از انجایی شروع میشود که مردی بی هویت در برهوتی داغ و نفس گیر بی جان و بی نفس بیهوش در مکانی میفتد.برادرش در پی یافتن او بعد از ۴ سال جستجو از لسانجلس به تگزاس آمده و او را در سفری جاده ای و کویری به خانه میبرد.جایی که فرزند ٨ ساله اش در انتظار پدر ندیده است.داستان تا انتهای فیلم در یک پوشش ظریف رمز و راز فرو میرود که چرا و چگونه این مرد۴ سال تمام گم و گور بوده و زن خود را نیز در ایم میانه  گم کرده است.زیبایی داستان جایی به اوج میرسد که مرد میخواهد ۴ سال رفته را در وجود پسرش زنده کند و پدر بودن خود را معنی دوباره دهد.این بار مرد به همراه پسر دوباره سفری جاده ای را شروع میکنند با این قصد که این بار مادر گم شده را بیابند...و ادامه داستان!!!

***اما نوشته اول این پست چه ربطی داشت به داستان این فیلم؟!بگذریم.تنها میگویم که نگاه مرد قصه انگار نگاه پدرم بود.به همین سادگی!  

***راستی اگه فیلم رو دیدی مشتاق شنیدن نظرت راجع به فیلم هستم.


 
تمامی من بودنم....مادرم
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

با درد به سراغت آمدم...در آن صبحگاه تیره زمستانی...در سکوت حکومت نظامی و در خفقان وحشت سرما...با درد به سراغت آمدم...لابلای خون و اشک و گریه تو...لابلای بهت دکترها و سکوت آزاردهنده آنها....لابلای تیغ  جراحی و دست و پازدن تو در آغوش مرگ...با درد به سراغت آمدم

با گریه به سراغت آمدم...در روزهای شکیبایی تو...در روزهای دویدن و دویدن برای نان...در روزهای اضافه کاریهای بی امان تو در آن اداره کوفتی...با گریه به سراغت امدم...برای خرج دیروز و فردا...برای پس اندازهای کودکی در قلک خروس نشان...برای خریدن عروسک آبی با کالسکه مهتابی... و شاید یک بستنی چوبی...با گریه به سراغت آمدم...

با لجبازی به سراغت امدم...برای نوشتن دیکته های شب به تنهایی...برای گرفتن نمره 20 از معلم مدرسه....برای دلتنگی از نبودن تو در آن شبهای دراز زمستانی...برای طی کردن خودم در کوچه های 9 سالگی  ...با لجبازی به سراغت آمدم

با آه های جانسوز به سراغت آمدم...با غصه  خوردن عاشقی های هرروزه...با گریه و اه و ناله جانسوز ... لابلای نامه های عاشقانه خواب دیدن... با حس عمیق مردن از عشق بی فرجام ...در کوچه های بلوغ و جوانی دیروز....با آه های جانسوز به سراغت آمدم

با حس بزرگ شدن به سراغت امدم...در آن روزهای شلوغ کتاب و دفتر و جزوه...لابلای شوخیهای دخترانه...کلاسهای بی استاد...پسرهای لاغر شیطان....شبهای بی انتهای امتحان در پی امتحان.... دلهره آوردن نمره قبولی از درسهای سخت دانشگاه ...حس رقابت برای به سرعت رسیدن به خط زندگی... با حس بزرگ شدن به سراغت آمدم...

با حس زنانگی به سراغت آمدم...برای تقسیم حس و حال یک زن...در چهار راههای زندگی با یک مرد.... در تقابل اندیشه و احساس...در شریک کردن تو با رموز دلم...با رقابت با جوانی تو لابلای جوانی خودم... با حس زنانگی به سراغت امدم...

مادرم.....

امروز در لابلای تارهای سپید گیسوانت....در چروکهای ریز دور چشمان مهربانت....در لرزش دستهای زحمت کشیده ات...در نگاه خسته از روزگار رفته ات...من آن مادر 30 سال پیش را میجویم و نمیابم... تازه فهمیده ام که در سر هر پیچ زندگی بخشی از یک درد خود را به تو دادم تا بخشی از جوانی تو را بگیرم... مادر دیروزم . فرشته امروزم...در آیینه مینگرم و درون ان مادر 30 سال پیشم به من لبخند میزند...

این بار با حس یک مادر به سراغت امده ام...

*روز مادر و روز زن مبارک