روستای حیله ور
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آذربایجان شرقی و غربی

در سفری که اخیرا داشتیم یه سر کوچکی به استان آذربایجان شرقی و غربی زدیم.برای شروع کار راه افتادیم از جاده زنجان قروین به سمت ابهر رفتیم.ما هر وفت که نیاز داریم ار این جاده رد شیم برای خوردن صبحانه در این شهر کوچک  با صفا می ایستیم.اینجا شهر تاکهای مو و انگورهای بهشتی است.به خاطر همین در کنار شهر ٬زمینهای زیر کشت زیادی میبینید که با تاکهای مو پوشیده شده و فضای سرسبزی برای نشستن و دمی استراحت زیر آسمان آبی برایتان فراهم میکند.

خانه های کاهگلی رنگ لابلای سبزی چمن و درختان به همراه کلاغهای یک دست سیاه که پرندگان مورد علاقه منند٬ چهره خوشایندی برای این شهر فراهم میکند.سفره را زیر درختی پهن کرده و صبحانه دلچسبی میخوریم.

برای رسیدن به تبریز که مقصد ماست٬از راه عجیب و غریبی میرویم.راهی که مسیر ما را دورتر میکند اما در عوض به شکممان خوش میگذرد.خوردن کباب در شهر بناب تجربه ای است که اگر یک بار امتحانش کنی بارها رنج سفر را به جان میخری و برای خوردن یک وعده نهار راهت را به سمت بناب کج خواهی کرد.

اینجا کبابی؛ رهگذر؛ پاتوق همیشگی ما در شهر کوچک بناب است.این شهر در پرورش گوسفند و به طبع آن در کار قصابی شهره خاص و عام است.از هر ۳ مغازه ان یکی کبابی است.آن هم چه کبابی!!!!!!!! راسته گوسفد را روی تنه های سنگین درخت با پیاز فراوان آنقدر میکوبند (شانه میکنند)  تا شبیه معجون یک دست خالص و خوشمزه ای درآید.سپس به سیخ کشیده و بر روی زغال آماده میکنند.وقتی کباب آماده شد آن را لای نان تازه از تنور درآمده قرار میدهند و رویش را با پیاز خورد شده فراوان میپوشانند و لقمه میکنند.!!!!!و این یعنی خود کیف زندگی!!!!!!!!!!

 از بناب به سمت عجب شیر و آذر شهر میرویم . شهر اسکو را که به نانهایش معروف است رد میکنیم تا به روستای حیله ور میرسیم که در 2 کیلومتری شمال کندوان و 2 کیلومتری جنوب شهر اسکو، در دامنه های سهند قرار دارد. این روستا قابل مقایسه با روستای صخره ای و تاریخی «پادوکیه» در ترکیه و روستای صور در بناب است. همچنین این روستا با روستای کندوان که جزو مهمترین روستاهای تاریخی کشور است نیز قابل مقایسه بوده و در برخی موارد به لحاظ رعایت بافت تاریخی و صخره ای از اهمیت بیشتری نسبت به روستای کندوان برخوردار است. به علت خالی بودن روستای حیله ور از سکونت، این روستا همواره مورد هجوم حوادث طبیعی بوده و از آنجایی که حفاظتی از آن در برابر این حوادث صورت نگرفته، به بافت تاریخی روستا تخریباتی نیز وارد آمده است.

این روستا از شیوه منحصر به فرد معماری تشکیل شده و خانه های ان در دل کران های صخره ای حفر شده است.به دلیل استتار توسط صخره ها از دور قابل رویت نیست و یک جور مرموز و افسانه ای است و به همین دلیل نام حیله ور برآن نهاده شده.متاسفانه تمام خانه های آن در قرن ۷ هجری بر اثر حمله مغول خالی از سکنه شده است و مردم ساکن در آنجا مجبور به مهاجرت شده اند.


 
لندن(17) - گروینویچ
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به انگلیس

 ۶/۱/۸۷

 به عنوان آخرین محل بازدید در لندن به سراغ ساعت گرینویچ معروف میرویم.برای رسیدن به شهر گرینویچ سوار کشتی شده و بر روی رودخانه تایمز پیش میرویم.این شهر در فاصله یک ساعته از لندن قرار دارد.این سفر دریایی حسن بزرگی که دارد این است که شما از حاشیه تایمز حرکت میکنید و بدین ترتیب بیشتر نقاط دیدینی شهر را از روی آب به نظاره مینشینید.

در سر راه از زیر پل معروف تاور بریج عبور میکنیم.تاور بریج یکی از مشهورترین نشانه های شهری لندن است که بر روی روزخانه تایمز قرار دارد.این پل در دوره ملکه ویکتوریا توسط ولف باری و هوریس جونر طراحی و در 1894 به اتمام رسیده است بخش میانی پل متحرک است تا به کشتی های بلند اجازه عبور بدهد و همچنان کار میکند.یعنی از وسط شکافته شده و پل به دو قسمت تقسیم میشود.

 برای رسیدن به رصدخانه گرینویچ که در بالای یک تپه قرار دارد باید از زمینهای چمن زیادی عبور کرد. تپه شیب زیادی دارد که برای افراد مسن بالا رفتن از آن کار ساده ای نیست.در آن بالا٬ کل شهر در زیر پای شما قرار دارد که منظره ریبایی است و ارزش بالا رفتن طاقت فرسای آن را دارد.

 اینجا رصدخانه گرینویچ است  که درسال ۱۶۷۵ میلادی به دستور چارلز دوم پادشاه انگلستان تاسیس شده است. نصف النهار مبدا از این رصدخانه می گذرد.این رصدخانه در سال 1۸63 میلادی با رای نمایندگان 25 کشور به عنوان نصف النهار مبدا انتخاب شد.(از ۲۵ کشور دو کشور فرانسه وبرزیل رای منفی دادند).با این رای گیری ٬طول جغرافیایی این رصدخانه به عنوان صفر در نظر گرفته شد(همانطور که می دانید مبدا عرض جغرافیایی خط استوا می باشد).بعد از تاسیس رصدخانه عنوان  ستاره شناس سلطنتی نیز به دستور همین پادشاه ایجاد شد وجان فلامستید هم بعنوان اولین ستاره شناس سلطنتی انتخاب شد.

 این ساعت معروف گرینویچ است که دقیق ترین ساعت جهان به شمار میاید.بقیه کشورها باید زمان رسمی خود را با این ساعت هماهنگ کنند.براساس اختلاف طول و عرض جغرافیایی که هرکشور با اینجا دارد این اختلاف زمانیها مشخص میشود.

GMT مخفف Greenwich mean time یعنی زمان شهر گرینویچ در انگلستان می باشد که مبدا زمانی کره زمین در نظر گرفته شده است.این هم تلسکوپ عظیم و قدیمی این رصدخانه است. در کنار آن موزه ای قرار دارد که صدها ساعت قدیمی و پرارزش در آن نگهداری میشود.علاوه برآن الات جدید و قدیمی اندازه گیری زمان و ابزار ستاره شناسی در معرض دید گذاشته شده اما اجازه عکاسی از آنها داده نمیشود.

 و سرانجام جایی که در آن نقطه کره زمین به دو بخش شرقی و غربی تقسیم میشود.بله! اینجا همان نصف النهار مبدا معروف است.خطی فرضی که از قطب شمال  و قطب جنوب و شهر گرینویچ  می‌‌گذرد و به‌عنوان مبدا اندازه گیری طول جغرافیایی  بکار می‌‌رود. مناطقی که در سمت راست این خط قرار دارند دارای طول مثبت و مناطقی که در سمت چپ این خط قرار دارند دارای طول منفی می‌‌باشند.خطی که بر روی زمین مشاهده میکنید و بر روی ان نام تمام کشورها و اختلاف درجه آنها با این نصف انهار عنوان شده است.زیرا اینجا صفردرجه فرض میشود. شما میتوانید یک پای خود را در نصفه راست زمین و همزمان پای دیگر را در نضفه چپ آن قرار دهید. جالب است نه؟

 از آنجا که طول شبانروز 24 ساعت کامل فرض شده است و دایره نیز از 360 درجه تشکیل شده است، پس کره زمین هر 15 درجه را در مدت یک ساعت می‌پیماید و هر 15 درجه فاصله طول جغرافیایی بر روی زمین، متضمن اختلاف زمانی یک ساعته است. یک یا چند نصف‌النهار که فاصله آنها از نصف‌النهار مبدأ، ضریبی از هفت و نیم درجه قوسی یا 30 دقیقه زمانی باشد، به عنوان نصف‌النهار استاندارد آن کشور یا منطقه‌ای از یک کشور انتخاب می‌شود که زمان رسمی آن بشمار می‌آید. نصف‌النهار رسمی ایران پنجاه و دو و نیم درجه در خاور نصف‌النهار مبدا (حدود یک درجه در شرق تهران) جای دارد و در نتیجه فاصله زمانی آن از مبدأ جهانی سه و نیم ساعت است. در کشورهای پهناوری که چندین نصف‌النهار استاندارد از آنها عبور می‌کند، ساعت‌های رسمی نیز متعدد هستند.


 
صبح جمعه
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

بلند که میشوم یکهو دلم پر میزند برای خدا....ساعت را به فراموشی میسپارم....نوید میدهم که هنوز جا دارم برای دو رکعت عشق بازی با خدا...سحر از پشت پنجره به سجاده ام نور میریزد تا من  چشمهای خدا را ببیبنم...تسبیح که میگردانم از خدا باردار میشوم...

در رخوت پس از آن فرو رفته ام...رخوتی با سرخوشی آمیخته!...و من مست کرده ام...دور خود میچرخم و پنجره را میگشایم...در هجوم صدای گنجشک٬گوشهایم را به دست بهار میسپارم... پوست تنم  به هوا بوسه میزندو هوا میخندد...و با خنده هوا برگ تکان میخورد...و من با هر تکان برگ ٬تکان تکان میخورم...انگار  فضا٬ در یک سمفونی جاریست...

آب به پای گلدانهایم میریزم...اسفند به روی آتش میگذارم و دود میکنم به فضای خانه ام...چشم حسود کور٬کور٬کوور...و به ثانیه ای نکشیده از خودم شرمنده میشوم و میگویم:دور٬دور٬دوور...

کتری به روی آتش میگذارم...چای غرغر میکند به هوای رهایی...دانه ای هل٬چای را سرحال میاورد...نان برکت میدهد آشپزخانه مرا...بساط ناشتایی آماده است...

به پشت میز میروم...کاغذ و قلم برمیدارم و شروع میکنم:بلند که میشوم یکهو دلم پر میزند برای خدا....ساعت را به فراموشی میسپارم.........................................

ناگهان مرد من بیدار میشود...صدایش که میپیچد:سمیرا......صبح من آغاز میشود!

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

**عکس بالا ٬ متعلق به دوست عزیز ٬آقای امین نظری است.

 


 
لندن(16) - گردش در میادین زیبا
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به انگلیس

  از کنار کلیسای وست مینستر که پیاده راه بیفتی و سلانه سلانه تا میدان پیکادلیو ترافلگار و لستر بروی میتوانی از نزدیک چهره شهر لندن و مناطق تفریحی را لمس کنی.این پیاده روی را باید حتما در یک فرصت مناسب انجام دهی در غیر این صورت دیدن بعضی چیزها را از دست میدهی.

اینجا  خانه شماره 10 در خیابان داونینگ استریت لندن است.همان خانه معروف که نسل به نسل تمامی نخست وزیرهای بریتانیا به آن رفته و تا پایان خدمت خود به همراه خانواده شان در آن ساکن میشوند.همان در مشکی که در عکس میبینید! به ظاهر بسیار در دسترس است.تنها چند پلیس در سر کوچه آن نگهبانی میدهند.تا همین چند ماه پیش تونی بلر به همراه همسرش از همین در و مقابل چشم مردم عادی رفت و آمد میکرد.

 از این مجسمه خیلی خوشم آمد.اینها نمادی از زنان سختکوش بعد از جنگ جهانی هستند.در این تصویر زنان با لباسهای کارگری نشان داده شده اند.بعد از جنگ جهانی بیشتر مردها آسیب دیده و زخمی بودند و در واقع این زنان انگلیسی بودند که لباس مردانه پوشیدند و در یک حرکت جمعی٬ لندنی را که در زیر بمبارهای هوایی ویران شده بود٬از سر نو ساختند.

 اینجا یکی از مشهورترین میادین لندن است.میدان ترافلگار جای بسیار شاد و شلوغی است که در هر ساعتی از شبانه روز میتوان جمعیت زیادی را در آن دید.عمده شهرتش هم به مناسبت تالار نقاشی بزرگی است که در تصویر بالا پشت سر من قرار دارد.؛نشنال گالری؛ موزه نفیس ترین نقاشیهای جهان است.به جرات میتوان گفت که برای یک عاشق نقاشی٬ساعتها و ساعتها زمان لازم است که با یک دل سیر به تماشای این آثار نفیس بنشیند.

 و سرانجام میدان لستر در جنب میدان پیکادلی...!خواستگاه هنر و نمایش و سینما!پاتوق هنرمندان از هر قشر و هر سن! اینجا میدان وسیع و زیبایی است که دورتادور آن سالنهای متعدد سینما٬تالارهای باشکوه تاتر٬ و سالنهای رقص و کلوبهای شبانه به همراه انواع و اقسام زستورانهای ملل قرار دارد.در اطراف میدان نقاشان خیابانی بساط گسترده اند و در ازای پولی تصویر شما را به یادگار نقاشی میکنند.  فیلمهای معروف جهان وقتی برای اولین بار در لندن نمایش داده میشوند در اینجا با حضور هنرمندان هالیوودی و بر روی فرش قرمز و هزاران نور و تجمل افتتاح میشوند.

 

به مناسبت افتتاح هر فیلم معروفی هنرپیشه های آن نیز به اینجا میایند. سپس این هنرمندان معروف جای دستهای خود را به همراه نام خود و نام فیلم مربوطه ٬بر روی سیمان و روی کف خیابان به یادگار حک میکنند. 

 یکی از معروفترین٬قدیمی ترین و باشکوه ترین سالنهای تاتر لندن که در حال نمایش تاتر ؛شبحی برای اپرا؛ است.

 در این میدان پیکادلی سوژه های جالب زیاد دیده میشود.داشتیم میرفتیم که ناگهان با تعدادی جوان روبرو شدیم که پلاکاردهایی را حمل میکردند که روی آنها نوشته شده بود؛آغوش مجانی؛! اینها گروهی هستند که راه میروند و با آغوش باز در انتظار آغوش تو هستند.آنها مدعی هستند که در آغوش گرفتن همدیگر هیچ هزینه ای ندارد.در این دنیای فردیت این راهی است برای اینکه آدمها را به هم نزدیکتر کند.من با رویی گشوده در آغوش یکی از اینها فرو رفتم.در جایی خوانده بودم که اینها حامیان بیماران ایدزی هستند که به این ترتیب خواهان توجه بیشتر به این قشر بیمار میباشند.آنها میگویند در آغوش کشیدن یک بیمار ایدزی هیچ مشکلی برای دیگران ایجاد نمیکند.انها نیازمند به توجه و محبت هستند.پس بیایید آغوش خود را به روی نیازمندان مجبت و انسانهای تنها بگشاییم....

اگر کسی اطلاعات بیشتری راجع به این گروه و تفکراتشان دارد خوشحال میشوم مرا در جریان بگذارد.

 اگر سفری به لندن داشتید حتما غذای معروف و سنتی آنها را بخورید.غذایی به تمام کمال لذیذ و سالم و خوشمزه.اولین بار نام غذای ؛فیش اند چیپس؛ را در آثار زویا پیرزاد شنیدم.این غذا توسط انگلیسیها در قبل از انقلاب و در آبادان که پاتوق آنها بود ٬برای اولین بار به ایران آمد.اما بعد از انقلاب دیگر جایی در ایران خبری از این غذای خوشمزه پیدا نشد.این غذا نوعی ماهی بدون تیغ است که در خمیر بنیه زده شده و در روغن زیاد سرخ میشود.در کنار آن هم سیب زمینی های گنده ای ٬از نوع سیب زمینیهای فری کسافت معروف خودمان٬سرو میشود.

 مبادا شب میدان لستر را از دست بدهید.این میدان هم در کنار میدان پیکادلی قرار دارد و مجموعا شبهای زنده لندن را میسازند.پاتوق شب زنده داران و نایت لایفهای لندن در همین میادین است.شبها انقدر شاد و زنده و شلوغند که دلتان نمیاید به هتلتان بروید و بخوابید.دوست دارید تا صبح در میان جمعیت راه بروید و رقص نور چراغها را روی ساختمانها تماشا کنید.


 
لندن(15) - بیگ بن و چشم لندن
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به انگلیس

 اینجا جایی است که مردم دنیا را در آن بدبخت میکنند!...جالب است بدانید که این جمله را از دهان یک انگلیسی زبان و در توصیف ساختمان پارلمان لندن شنیدم.بله! اینجا کاخ وست مینستر و به عبارتی پارلمان دولت کبیر بریتانیا است.ساختمانی بسیار زیبا و بزرگ با معماری گوتیک که در کنار رودخانه تایمز و کلیسای وست مینستر و مشرف به چرخ و فلک بزرگ لندن از جمله مراکز دیدنی به حساب میاید.

پارلمان بریتانیا یا پارلمان پادشاهی متحده بالاترین مرجع قانون‌گذاری در بریتانیای کبیر و متعلقات است. این پارلمان به تنهایی حق قانونی حکومت به سایر نواحی را دارد. بالاترین مقام در این پارلمان ملکه الیزابت دوم است.این مجلس از دو بخش مجلس عوام  و مجلس اعیان تشکیل شده‌است.

مجلس اعیان شامل دو رده گوناگون از اعضاء می گردد: لردهای روحانی ( اسقفهای اعظم ) و لردهای غیرروحانی بطور کلی اعضای این مجلس توسط مردم انتخاب نمی‌شوند. مجلس عوام محل افرادی است که هر ۵ سال  از سوی مردم برگزیده می‌شوند.

برج ساعت بیگ بن ( Big Ben)، بزرگ‌ترین و معروف ترین برج ساعت جهان است که در شهر  لندن واقع است و متعلق به  کاخ وست مینستر است که در ضلع شمال شرقی ساختمان پارلمان  قرار دارد،  در واقع، بیگ بن، نام زنگ بزرگ سیزده تنی است که در داخل برج قرار دارد و سر هر ساعت هم به صدا در می‌آید.برج ساعت بیگ بن، در بریتانیا، رسمأ به نام "برج سنت استفان کاخ وست منیستر"، شناخته می‌شود.پس از آنکه کاخ وست منیستر، در یک آتش سوزی ویرانگر در تاریخ ۲۲ ماه  اکتبر سال ۱۸۳۴  میلادی  از بین رفت،  چارلز باری معمار معروف  انگلیسی، ساخت مجدد این کاخ را شروع کرد و یک برج ساعت برای ضلع شمال شرقی کاخ درنظر گرفت. با وجود اینکه ته‏بنای برج بیگن بن، به همراه ساختمان کاخ، در سال ۱۸۳۴ نهاده شد، اما خود برج، ۱۳ سال بعد از آن، در سال ۱۸۵۶ ساخته شد.

برج ساعت بیگ بن لندن، از سطح زمین، ۹۳.۳ متر ارتفاع دارد. ساعت این برج که دارای چهار جهت است، ۵۵ متر از سطح زمین ارتفاع دارد.اما چرا نام بیگ بن(بن گنده) به این برج ساعت داده شد؟ زمانی که این ناقوس سیزده تنی آماده شد هیچ کس قادر نیود که آن را با تکنیکی خاص به بالای برج منتقل کند.تا اینکه یک معمار انگلیسی به نام بن که اتفاقا بسیار هم فربه و گنده بود توانست این کار را انجام داده و ناقوس را بالا کشد.از آن به بعد نام این برج ساعت به افتخار بن گنده به بیگ بن تغییر یافت.

 درست در مقابل در اصلی پارلمان و در آن سوی خیابان پیرمردی سالهاست که بساظ خود را گسترده و عملا آنجا زندگی میکند.این پیرمرد از اولین روزهای آغازین جنگ عراق به اینجا آمده و فعالیت وسیعی در مبارزه با جنگ انجام میدهد و تا امروز توانسته هواداران و گروه های زیادی را همراه خود سازد.عکسهای زیادی از کودکان زخمی عراق و افعانستان و چهره های سوخته آنها را در معرض دید عموم قرار داده است.جالب است که درست مقابل در مجلس قرار گرفته و هیچ کس نیز با او کاری ندارد و این آزادی کامل را در اینجا نشان میدهد.در روزهای اول تونی بلر تصمیم داشت او را از ایستادن کنار پارلمان منع کند اما با چنان مخالفتی از سمت مردم روبرو گشت که بیخیال این موضوع شد.

 

 کلیسای وست مینستر در کنار پارلمان قرار دارد و به سبک معماری گوتیک ساخته شده و مکان سنتی مراسم تاجگذاری و تدفین شاهان و شهبانوهای بریتانیایی است.افراد سرشناسی چون نیوتون و داروینگ و چارلز دیکنز هم در اینجا دفن هستند.

لندن آی یا "چشم لندن" چرخ فلکی با ارتفاع 135 متر است که  لندترین و بزرگترین چرخ فلک جهان لقب است. "بریتش ایرز" یا سازمان "هواپیمایی بریتانیا" به مناسبت آغاز "هزاره سوم میلادی"این چرخ فلک را در ساحل جنوبی "رود تیمز" در قلب منطقه توریستی و تاریخی لندن با صرف هفتاد میلیون پوند ایجاد کرد. لندن آی دارای 32 محفظه کپسول مانند به شکل دماغه هواپیماست که هر کدام 25 سرنشین ظرفیت دارد. یعنی جمعاً 750 سرنشین می توانند همزمان بر آن نشسته و از فراز رود تیمز، شهر لندن را نظاره کنند. هر دور گردش هم حدود ۲۰ الی ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

 لندن آی چرخ و فلک نو تأسیس و بزرگی است که در کمتر از چهار سال توانست جایگاه ویژه ای در اقتصاد و فرهنگ لندن و به طور کلی بریتانیا به دست آورد. سالانه ده میلیون نفر بر این چرخ و فلک سوار می شوند و آن را به یکی از بزرگترین منابع جذب توریست بریتانیا تبدیل کرده اند.  به اعتقاد دوید مارکس و ژولیا بارفیلد معماران هلندی سازندگان این چرخ فلک بزرگ، بشر همواره آرزوی پرواز داشته، از اینرو روش های مختلفی برای پرواز کردن خلق و اختراع کرده است.  لندن آی هم یکی از شیوه های پرواز کردن آدمی است، شیوه ای که انسان تا ارتفاع 135 متر بر می خیزد و در عین حال حس پرواز را به آرامی تجربه می کند.

لندن آی با سرعت کم به نحو دائم در گردش است و سرنشینان به تدریج سوار و پیاده می شوند، به نحوی که در هر ساعت 1600 سرنشین می توانند بر آن سوار شوند. در پرواز نیم ساعته بر فراز رود تیمز می توان تجربه تازه ای از مشاهده چشم انداز لندن به دست آورد. مارکس و بارفیلد می گویند ایده ساخت این قطعه معماری گونه در فضای شهر لندن را از "برج ایفل" و "مجمسه آزادی" گرفته اند که تداعی بخش ارتفاع و بلندی هستند. اما تفاوت اساسی بین لندن آی با برج ایفل یا مجسمه آزادی وجود دارد: در لندن آی سرنشینان به جای تماشاگر منفعل بودن، "مشاهده گر فعال" هستند. سرنشینان لندن آی از دور و از بیرون آن را نظاره نمی کنند بلکه در داخل آن می نشینند و با آن حرکت و زندگی می کنند. از اینرو لندن آی با سرنشینانش معنا می شود.

در عین حال، لندن آی برای صاحبانش، یعنی هواپیمایی بریتانیا و کسانی که از صنعت توریسم لندن استفاده می کنند، حکم معدن سرشار ثروت را دارد. از ابتدای راه اندازی لندن آی تاکنون، سالیانه ده میلیون نفر از آن استفاده کرده اند و هر سرنشین یازده پوند در قلک توریسم لندن واریز کرده است. یعنی این چرخ همیشه در گردش که چیزی جز چند قطعه فلز و چند نفر گرداننده آن نیست، به تنهایی سالیانه صد و یازده میلیون پوند (قریب به صد و شصت میلیارد تومان) سرمایه جذب توریسم بریتانیا کرده است.

البته جاذبه توریستی و شهرت جهانی این چرخ فلک موجب آزار او نیز شده است. چهارشنبه بیستم دسامبر 2000 در حالیکه هنوز کمتر از یک سال از عمر لندن آی می گذشت معترضان کُرد ترکیه برای نشان دادن اعتراض خود به رفتار دولت ترکیه در کشتن 19 زندانی کُرد، لندن آی را اشغال کردند و 600 سرنشین آن به مدت 5 ساعت در هوا ماندند. احتمالاً همین مسئله باعث شده است که ماموران امنیتی هنگام سوار شدن سرنشینان به بازبینی و کنترل شدید آنها می پردازند و هنگام بیرون آمدن یعنی هر بار که اتاقکی خالی می شود آن را به نحو دقیق با دستگاه های الکترونیکی بازبینی می کنند.


 
نمایشگاه کتاب
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٥  کلمات کلیدی: متفرقه

 

امروز سراغ نمایشگاه کتاب رفتم که مثل پارسال تو مصلای تهران برگزار شده و معایب و مزایای خودش را دارد.اولا که پیشنهاد میکنم اصلا با ماشین شخصی خودتون نرید چون برای پیدا کردن یه جای پارک باید چندین بار دور مصلا طواف کنید تا جاییکه در ترافیک خیابان قنبر پور و رسالت طوری گیر میفتید که اعصاب شما به مرز له شدن کشیده میشه.
 بعد از اینکه با بدبختی تونستم وارد یکی از دربهای پارکینگ بشم و ماشین رو پارک کنم تازه فهمیدم که باید کلی هم پیاده روی کنم تا به محل اصلی سالن های ناشرین برسم.وجود پله های زیاد و نفس گیر با وجود کیسه های خرید کتاب واقعا کار طاقت فرسایی برای مردم بود.هر کیو میدیدی داشت نفس نفس میزد و به سختی پله ها رو بالا پایین میکرد.فضای بیرونی اصلا جالب توجه نبود.کل محوطه زیر ساخت و ساز قرار داشت.بهمین دلیل باید از لابلای خاک و گل رد میشدی و با دلهره از زیر داربستها گذرمیکردی.نمای بسیار زننده ای برای نمایشگاهی با این عظمت !!!گنبدهای مصلا همگی نیمه ساخته و شبستانها خاکستری رنگ و بیروح بودند.کلا چهره درخشانی برای یک نمایشگاه نیست.گشتهای ارشاد اینجا هم حضور فعال! خود را نشان میدادند.
اما داخل سالنها فضا نسبتا مناسب است و شما با ازدحام زیادی روبرو نمیشوید.به نظر من جمعیت کمتر از پارسال حضور داشت البته نمیدونم که این آمار فقط مربوط به امروز بود یا کلا جمعیت بازدید کننده کمتر شده است.
به سراغ انتشارات مهم چون چشمه-ققنوس-نیلوفر-نی-مرکز و ....که رفتم زیاد ارضا نشدم. راستش بیشتر عناوین به نظرم قدیمی اومد و حتی متعلق به سال قبل بود.قیمت کتابها هم سرسام آور شده بود وقتی علت را جویا شدم از بالارفتن قیمت کاغذ سخن گفتند.ابه همین دلیل  برای خواننده  قشر متوسط جامعه امکان خرید نسبت به پارسال کاهش چشمگیر پیدا کرده است و  این موضوع باعث نگرانی و ناراحتی ناشرین بود.غرفه های دانشگاهی و درسی مثل همیشه شلوغترین ها بودند و با این نزخهای بالا دیگر چیری ته کیف جوان دانشجو باقی نمیماند که به سراغ ناشرین عمومی برود.
هنگام خرید کردن در یکی از غرفه ها ناگهان با سروصدای وحشتناکی روبرو شدم.دو جوان در حال کتک کاری بودند و بهم فحشهای آبدار کنار جوبی ! میدادند.دیدن این صحنه در وسط یک نمایشگاه فرهنگی و مقابل چشم مردم بسیار ناراحت کننده بود و بدتر از آن هم این بود که معلوم شد یکی از آنها در حال دزدی کتاب بوده!!!چقدر باعث تاسف است که در جامعه ای جوان تحصیل کرده جویای کتاب مجبور به دستبرد زدن به کتاب دلخواهش باشد.چاره چیست؟؟؟مگر یک جوان دانشجو چقدر درآمد دارد که بتواند از پس خرید این چنینی کتابهای دلخواهش برآید؟
چند روز پیش در مقاله ای که نقد آمار پایین کتابخوانی در ایران بود خواندم که:چطور جوان ایرانی آنقدر توانایی دازد که ۴۰۰۰ تومان پول پیتزا بدهد اما توان ندارد ۲۰۰۰ تومان پول کتاب بدهد؟؟؟؟
واقعا برای نویسنده این مقاله متاسفم.درست است که امروزه پول یک پیتزا از پول بعضی کتابها بیشتر است اما این نکته نادیده گرفته شد که همان جوان قابل بحث ماهی یک بار شاید بتواند به یک فست فود برود و یک شب جمعه خود را اینگونه به تفریح بگذراند.آیا انصاف است  که از او بخوایم همین یک تفریح کوچکش رو هم کنار بذاره و بره مثل بچه آدم سرشو بندازه پایین و کتاب بخونه؟
بله این یه واقعیته که آمار کتابخونی تو ایران پایینه اما این موضوع بیشتر از اینکه به فرهنگ ما برگرده به شرایط سخت زندگی برمیگرده.تو شرایطی که بیشتر آدما تمام طول ماه رو تلاش میکنند تا درآخر به تامین نیازهای ابتدایی شهروندی برسند چه توقع بیجایی است که بخواهیم پول خود را صرف خرید کتاب کنند و یا اینکه بعد از کار روزانه و با وجود صدها استرس و فشار زندگی پاروی پا انداخته و مطالعه کنند.
و در آخر خطابم به مسوولان عزیز است که :
این راه که میروی به ترکستان است.....


 
لندن(14)-ورزشگاه چلسی-استنفورد بریج
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به انگلیس

 یکی از تجربه های زیبای سفری که به لندن داشتیم بازدید از ورزشگاه استنفورد بریج و یا به عبارتی همان ورزشگاه معروف چلسی بود.اون روز قرار بود بازی مهمی بین چلسی و ارسنال برگزار بشه که هر دوتاش برای انگلیسیهای دوآتییشه فوتبال دوست خیلی اهمیت داشت. از چند روز قبل تورهای طرفداران چلسی به لندن اومده بودند و بعضی گروه ها هم در هتل ما اقامت داشتند.از روی رنگ لباسهای ورزشی که هر روز میپوشیدند و پلاکاردهای تبلیغاتیشون محمد امین ماجرای این مسابقه بزرگ رو فهمید و هیجان زده شد تا هرطوری که شده بلیط حضور در این مسابقه رو بدست بیاره.اما اون موقع تمام بلیطها فروخته شده بود.بنابراین گفتند که در روز مسابقه به کنار ورزشگاه بروید شاید آنجا بتوانید در بازار سیاه بلیطی تهیه کنید.

 بازی ساعت ۵ شروع میشد و ما ساعت ۴ آنجا بودیم.اما درهای ورزشگاه بسته بود و تنها صدای هیاهوی تماشاچیان شنیده میشد.کاشف به عمل آمد که ما زیادی خوش خیالیم.بلیط مسابقات در بازار سیاه به رقم نجومی ۷۰۰ پوند رسیده بود.دیدیم حالا که نمیتوانیم وارد زمین بشیم حداقل در خود ورزشگاه دوری بزنیم و همه جای آن را کشف کنیم.

 در روزهای عادی شما میتوانید بلیط تور استادیوم را بخرید و یک گردش کامل در زمین٬موزه٬کلوب٬ هتل و فروشگاه باشگاه چلسی داشته باشید که برای طرفداران فوتبال این گشت دلچسبی محسوب میشود.اما در آن روز بخصوص درهای استادیوم و موزه بسته بود و شما تنها میتوانستید در حیاط و اطراف ورزشگاه چلسی دور بزنید.پلیس همه جا را احاطه کرده بود چون بازی بسیار حساس بود و همان طور که میدانید طرفداران فوتبال در انگلیس ید طولایی در زمینه خراب کاری بعد از اتمام بازیها دارند.نکته مهم این بود که بازی در زمین خود چلسی برگزار میشد و قاعدتا هرکه در آنجا حضور داشت طرفدار دو آتیشه این تیم بود.

 در دیواره های ورزشگاه عکسهای بزرگی از بازیکنان مطرح قدیمی و یا حال حاضر این تیم نصب بود که توریستها عکسی به یادگار از آنها مینداختند.بازی شروع شده بود و تب و تاب دیدن بازی بدجور محمد امین را گیر انداخته بود.مخصوصا که ٌصدای گزارشگر بازی از بلندگو شنیده میشد و اسم کسانی چون بالاک مدام شنیده میشد.من که تا آن روز اصلا نمیدانستم تیم چلسی چیست هم درگیر اضطراب شده بودم.با محمد دور تا دور ورزشگاه را چرخیدیم تا انکه یک سوراخ پیدا کردیم که از آنجا بخشی از زمین دیده میشد.دیگر هیجان ما را هم گرفتار کرده بود. 

 

تا اینکه سر از جایی درآوردیم که باشگاه طرفدارن تیم چلسی بود.درآنجا مردمی که بلیط به آنها نرسیده بود و از طرفی عضو این کلوب هم بودند دور هم جمع شده و بازی را با دوربینهای مدار بسته و از طریق ده ها تلویزیون که دور تا دور آنجا به دیوار نصب بود تماشا میکردند.این باشگاه دیوار به دیوار زمین بازی قرار داشت.

 من و محمد امین بسیار مشتاق به دیدن بازی در آن جمع هواداران بودیم اما برای حضور در آنجا نیاز به کارت عضویت بود که ما نداشتیم.همان طور که درحال  بحث کردن بودیم ناگهان یک نفر به فارسی گفت: بیاید برید تو اگه اتقدر علاقه مندید..! ما شوکه شدیم.نگهبان در یک مرد ایرانی بود و به ما اجازه داد که به داخل باشگاه هواداران برویم.فضا متشنج و پر از هیجان بود.ده ها نفر ایستاده بودند و درحال نوشیدن آبجو و کشیدن سیگار بازی را باهیجان و سروصدای زیاد دنبال میکردند.هر از گاهی همه باهم شعر میخواندند از اون شعرایی که تو استادیوم ها میخوانند.راستش هرچی از هیجان اونجا براتون بگم کمه.تازه فهمبدم ما زنای ایران از چه شادی بزرگی محرومیم که نمیتونیم به یک محیط سالم ورزشی بریم و انرژیمونو اونجا تخلیه کنیم.البته به قول محمد امین ٬اون که یک مرده هم جرات نمیکنه پا تو زمین فوتبالهای ایران بذاره.

 نیمه اول تموم شد و همه برای هوا خوری به بیرون از باشگاه اومدند. در حالیکه بیشترشون مست و پاتیل بودن اماهیچ حرکت ناهنجار و شرم آوری مشاهده نشد.همه تیپ آدمی اونجا حضور داشت از پیر و جوون و کودک و زن و مرد....لباس تیم چلسی آبیه و اسم باشگاهشون هم بلوز(به معنی آبیها) هست.من تنم یک ژاکت آبی و روسریم قرمز بود.اولش تو باشگاه دیدم دارن چپ چپ نگام میکنن.از ترس روسریم رو درآوردم و گذاشتم تو کیف و کلاهمو انداختم سرم...

 چلسی سه به یک جلو افتاد و شادی در جای جای ورزشگاه موج میزد.دیگر پاتیلهای آبجویی بود که به شادی بالا انداخته میشد.راستش جو داشت یه جورایی ترسناک میشد.من و محمد امین تصمیم گرفتیم قبل از اینکه بازی به پایان برسه ورزشگاه رو ترک کنیم و با مترو سریعا خودمون رو به هتل برسونیم.از در ورزشگاه که بیرون اومدیم دیدیم گارد پلیس بیشتر شده و جابه جا نیروهای امنیتی ایستاده اند.شکر خدا ایستگاه مترو هم به ورزشگاه استنفورد بریج بسیار نزدیک بود و ما به سرعت از مهلکه گریختیم.

 از اون روز به بعد جو گیر شدم اساسی.طرفدار دو اتیشه تیم چلسی شدم! اما از حق نگذریم که تجربه بینظیری بود.یک تفریح کاملا سالم که میشه توش تخلیه انرژی انجام داد و سبک شد که متاسفانه جوون ایرانی از این هم محرومه.مثل خیلی چیزای دیگه.افسوس...


 
لندن(13)-موزه بریتیش
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢  کلمات کلیدی:

 ۵/۱/۸۷ -

 موزه بریتانیا در لندن که مجموعه ای از کمیاب ترین گنجینه های تاریخ بشر در آن جای دارد به تنهایی بیشترین تعداد بازدیدکنندگان موزه را در جهان به خود اختصاص داده است. 

این موزه در سال 1753 با نمایش  مجموعه اشیاء باستانی آقای سلوان تاسیس شد و تا کنون همواره در حال توسعه و افزایش جذابیتهای آن بوده است. امروزه موزه بریتیش بزرگترین موزه جهان است  که فضای نمایشی آن مساحتی در حدود 75 هزار متر مربع و یکصد گالری  جمعا به طول 2.3 کیلومتر  را در برمی گیرد.

 مجسمه های عظیم مرمرین الجین (Elgin Marbles) که از روی دیوارهای معبد پارتنون در یونان به بریتانیا آورده شده و بازگرداندن آن مدت دویست سال است که موضوع بحث و جدل دولتهای بریتانیا و یونان است، در این موزه نگهداری و به معرض تماشا گذاشته می شود.

همچنین قطعاتی متعلق به برخی از عجایب هفتگانه دوران باستان: اسب مرمرینی از مقبره ماسول و بخشی از یکی از ستونهای معبد آرتمیس در یونان باستان و نمونه های اعجاب برانگیز دیگری از ساخته های دست بشر بویژه از تمدن مصر در این موزه قراردارد.

در سالهای 1800 تا 1850صدها اثر بی نظیر از ساحل رود نیل جمع آوری و با کشتی به موزه لندن منتقل شده است. شاید بسیاری از مردم جهان از ویژگی منحصر به فرد تمدن مصر بی اطلاع باشند و آن اینکه در سرزمین پهناور مصر،  باران نمی بارد و یا بندرت آنهم در سواحل مدیترانه ای باران می آید بنا براین تمدن مصر ناگزیر تنها در حاشیه و امتداد رود نیل شکل گرفته است و این موضوع باعث دسترسی آسان بیگانگان به  تمدن مصری بوده است.

این موزه 13 میلیون قطعه اشیاء باستانی را از همه تمدنهای مهم جهان بویژه تمدن یونان،مصر،بین النهرین، پارس، هندوچین را دربردارد. مجسمه  شیرهای بالدار عظیم که متعلق به تمدن دجله و فرات  است و مجسمه های فرعونی متعلق به تمدن رود نیل و ستونهایی از تخت جمشید و دهها قطعه اثر از دوران باستان و دوران اسلامی ایران از جمله آثار این موزه است.


اقلامی چون حمام سنگی به دست آمده از شهر باستانی"عور"، پایتخت سومر و به گفته ای نخستین شهر بزرگ تاریخ، بقایای انسان "لیندو" (Lindow Man) که حدود ۲۳۰۰ سال پس از قربانی شدن در مراسمی مذهبی، از درون مرداب بیرون کشیده شد و همچنین کتیبه رشید (Rosseta Stone) که مبنای ترجمه خط تصویری مصریان قرار گرفت.

 گالری شماره 4  موزه بریتیش به آثار تمدن مصر اختصاص دارد که در آن 110 هزار شی از تمدن فرعونی به نمایش گذاشته شده است. گالری  شماره 18 مربوط به  تمدن یونان – رم یکصد هزار قطعه را در برمی گیرد. گالری شماره 7 اشیا تمدن بین النهرین 290 هزار قطعه را دربرمی گیرد که مربوط به تمدن آشوری – بابلیون سومری و پارسی است.

 بخش پرشین موزه خود به تنهایی دنیایی شگفت از تمدن باستان است که ساعتها وقت لازم است تا همه آثار آن به دقت دیده شود.دیوار های عظیم تخت جمشید شکوه بسیاری به سالن داده است و چشمها را خیره میکند.در قسمتی از موزه زیر دیواره های پرسپولیس با نرم افزار کامپیوتری درون کاخ را شبیه سازی کرده اند تا بازدید کننده خود را در فضای مجازی کاخ تخت جمشید حس کند.

برای من ایرانی هیچ چیز شگفت انگیز تر از این نبود که ناگهان با بزرگترین گنجینه موزه روبرو شدم. گنجینه ای که متصدیان موزه آن را از دید دیگران مخفی میکنند و تنها سالی چند روز اجازه بازدید آن را میدهند و من چه خوش شانس هستم که ناگهان با این گنجینه عظیم یعنی لوحه  حقوق بشر کوروش ( Cyrus Cylinder ) روبرو شدم.

منشور حقوق بشر در دهم دسامبر 1948 به تصویب مجمع عمومی سازمان ملل قرار گرفت و دولت ایران یکی از نخستین امضاکنندگان این اعلامیه بود  اما به خوبی می دانیم که نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر , اعلامیه حقوق بشر کوروش کبیر می باشد که بیش از 2500 سال از عمر آن می گذرد. این استوانه در پی کاوشهای باستانشناسی در شهر "اور" به دست "هرمزد رسام"  از اعضای باستانشناسی انگلیسی کشف شد و هم اکنون زینت بخش موزه بریتیش انگلستان است و یک نسخه کپی از آن هم در ساختمان سازمان ملل نصب شده است.

در کنار این آن ترجمه انگلیسی آن را قرار داده اند به این بهانه من هم بخشی از متن منشور کورش کبیر که به عقیده آگاهان اولین منشور حقوق بشر در جهان به شمار می آید را در اینجا قرار دادم: (( منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... نوه کورش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ . . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم ، به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند.مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. . . من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. ))
 
این راه را برگشتی نیست!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤  کلمات کلیدی:

هی کفشهایم به سویت میروند----هی کفشهایت عقب گرد میکنند---هی کفشهایم بغض میکنند---هی کفشهایت اخم میکنند---کفشهایت تهدید میکنند---و به رفتن ترقیب میکنند---بند کفشت را رها نمیکنم---باشد که نروی و بمانی ---تو پابرهنه میروی---

نشستم کنار پنجره ---و به رفتنت خیره شدم---میدانستم چیزی تغییر کرده است---چیزی کم شده است---آها یادم آمد!دلم را در جیبت جا گذاشتم---هی هی هی---در نوک کلاغ چه میکند؟---دلم را میگویم---قار قار قار جیبش سوراخ بود و افتاد!!!!!!!!!

و سرانجام تمام شد---قصه مان را میگویم---باید کتاب را ببندم---اما این خودکار لاکردار هی جوهر پس میدهد---و این خطوط آخر را باید از نو بنویسم---ورق پاره میکنم---برای صدمین بار صفحه آخر را مینویسم---کسی در گوشم میگوید:خر نباش٬او رفت٬حتی اگر صد سال بهانه برای نوشتن پیدا کنی!

در این سال جدید ۳ تا جدایی رو دیدم.فکر کنم بسته دیگه خدا جون....دو تا  از دوستامون با یه بچه ۷ ساله بعد از ۱۰ سال زندگی و درست وقتی که تازه کارشون درست شد و رفتن کانادا اونجا از هم جداشدن....و دو تا از عزیز ترین دوستانمون بعد از ۳ سال آشنایی رابطشون بهم خورد و امشب هم فهمیدم ۲ تا دیگه از بچه ها که تازه عقد کرده بودن رفتن تو کار جداییییییییییییییییییی

دلم گرفته زیاااااااااااااد......انگار دارن منو از یه عزیز جدا میکنن.......الان دارم عکسای یکی از مهمونیهایی که همه دور هم خونه ما بودن رو نگاه میکنم.چه شروعی بود امسال!!!!من هر وقت خبر یک جدایی رو میشنوم انگار دارن تیکه های تنم رو ازم جدا میکنن.من چرا اینطوری بغض کردم ؟ چی بگم برای همدردی؟ همون جمله کلیشه ای معروف که میگه:حتما خیری توشه!!!!!----

دوستم! هرچی بگم یه همدردی کشکیه.اما این جمله رو از ته دلم میگم.میفهمم چه دردی داری تو سینت.خدا آرومت کنه........................................


 
لندن(12)-استراتفورد
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به انگلیس

 ۳/۱/۸۷-استراتفورد

 از آکسفورد به سمت شهر استراتفورد٬محل زندگی و تولد شکسپیر راه میفتیم.از شهر
آکسفورد اتوبوسهای ۲۴ ساعته به سمت این شهر در ترددند.در دانشگاه این شهر افراد مهمی چون٬فلمینگ کاشف پنی سلین٬تحصیل کرده اند.زمینهای این منطقه بیشتر در مالکیت لردها و فیودالهای قدیمی میباشد . این شیوه زمین داری همچنان نسل به نسل در انگلستان باقی مانده است.از آنجایی که نگهداری از این کاخها بسیار هزینه بر است مالکان آنها را برای جشنهای باشکوه اجاره میدهند.

 

 بیشتر زمینهای استراتفورد متعلق به عموی وینسون چرچیل است که دوک این منطقه و بسیار ثروتمند بود .پدر چرچیل نماینده مردم آکسفورد در مجلس عوام و مادرش یک مدل آمریکایی بود.در اوایل قرن۲۰ اشراف انگلیسی برای اینکه نظر آمریکاییها را در سرمایه گذاری روی زمینهایشان جلب کنند اغلب با آنها ازدواج مبکردند.مادر چرچیل بعد از ازدواج همینجا ساکن شد و او را در کاخی در نردیکی استراتفورد به دنیا آورد.بعد از مرگش هم در همین محل به خاک سپرده شد.چرچیل به خاطر سخنرانیهای معروفش به شهرت رسید.در بحبحه جنگ جهانی دوم در حالیکه لندن زیر فشار بمباران قرار داشت او با سخنانش مردم را تهییج و به مقاومت دعوت میکرد. چرچیل ۳ دوره به نخست وزیری رسید.در ابتدا یک دوره ۴ ساله و بعد از یک وقفه ٬یک دوره ۸ ساله.او در پایان جنگ جهانی و گرفتن خسارت از آلمانها نقش مهمی داشت.زمانی که الیزلبت دوم ملکه شد تنها ۲۴ سالش بود و چرچیل که نخست وزیر بود بنا به گفته خود ملکه نقش یک پدر را برای او ایفا میکرد.

 بعد از ورود به شهر استراتفورد گشتی در آن زدیم.چهره آن کاملا یک شهر کوچک اروپایی و وابسته به سنتهای قدیمی را نشان میدهد.مغازه ها کوچک و زیبا هستند.ویترینها شاد و رنگارنگند. جالب است که در ویترین کتابفروشی نسخه های متعددی از ترجمه کتاب خیام را دیدم و وقتی راجع به اون پرسیدم مشخص شد که انگلیسیها ارادت خاصی به این شاعر ایرانی دارند و تقریبا در همه خانه ها در کنار انجیل یک نسخه هم از کتاب شعر خیام وجود دارد.

ویلیام شکسپیر در سال ۱۵۶۴ در این خانه به دنیا آمد.که با توجه به مدارک بدست آمده ثابت میکنند تا ۴ سال قبل از مرگش هم در همینجا زندگی میکرد.نام مادرش ماری و پدرش جان بود. شکسپیر در سن ۱۸ سالگی با زنی به نام؛آن؛ رابطه برقرار کرده و او را باردار کرد و سپس مجبور به ازدواج با او شد .سپس او را رها کرد و به لندن گریخت و در ساخت و مدیریت ؛تاتر کلوب؛ نقش مهمی را ایفا کرد. در همان جا بود که دوباره عاشق شد و این بار معروفترین شاهکارهای خود را تحت تاثیر همین عشق نوشت.آن زمان اوج شکوفایی کارهای هنری در لندن بود.  

 تا قرن ۱۸ اسلاف شکسپیر این خانه را در اختیار داشتند و سپس آن را به یک قصاب فروختند. او اینجا را به یک قهوه خانه تبدیل کرد و  اطاقهایش را به علاقه مندان شکسپیر اجاره میداد.در قرن ۱۹ مجمعی برای حفاظت از آثار شکسپیر تشکیل شد که اینجا را خریدند و تبدیل به موزه کردند تا عموم مردم بتوانند از آن بازدید کنند.

 اینجا اطاق خواب شکسپیره که در آن زمان تخت خواب نشان دهنده ثروت یک خانواده محسوب میشد.دیواره ها را با پارچه ها و گوبلنهایی میپوشاندندتا هوا را از خود عبور دهد.سقف را هم با آهک سفید میکردند تا از آسیب موریانه در امان بماند.

 پدر شکسپیر یک دباغ بود که پشم و پوست میخرید و البسه چرمی تهیه میکرد.در پشت منزلش هم دکه کوچکی داشت که اجناس خود را در آنجا میفروخت.هنوز میز تحریر و لوازم اطاق کار شکسپیر به همان شکل حفظ شده است.اشخاص معروفی چون ؛والتر اسکات؛ که از این موزه دیدن کرده اند روی آینه اطاق امضاهای خود را به یادگار کنده اند.

 این کتاب اولین مجموعه آثار شکسپیر است که در سال ۱۶۲۳ به چاپ رسید و مشتمل بر ۳۶ نمایشنامه بود.شخصی که آثار را جمع آوری کرد یکی از دوستان شکسپیر بود.در این مجموعه نفیس ۱۸ نمایشنامه هم چاپ شد که تا ان زمان هنوز کسی از وجودشان اطلاعی نداشت و از دست نوشته های شخصی شکسپیر به دست آمد.

اینجا پشت خانه شکسپیر و حیاط زیبا و گلکاری شده ای است که به فروشگاهی متصل میشود و در آنجا سمبلهای کوچکی مانند مجسمه و عروسکهای فانتزی شکسپیر٬مداد و قلم هایی با پر٬ و کتابهای مشتمل بر نمایشنامه های او را به فروش میرساندند.