آبشارهای شوشتر
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

شوشتر-اسفند87

قبل از اینکه هوا تاریک شود تصمیم گرفتیم به آبشارهای شوشتر هم سری بزنیم که میگفتند یکی از شاهکارهای جاذبه گردشگری خوزستان است.در جنوب رود گرگر در دو طرف رودخانه ساختمانهایی وجود دارد که آب رودخانه را از بالا به دورن چاه هایی عمیق روانه میسازند .این عمل چرخهای بزگ آسیاب ها را به گردش درمیاورده  و بدین ترتیب به  خرد کردن گندم و تهیه آرد میپرداختند.از این ساختمانها در هر طرف 16 تا وجود دارد که به سیکا معروفنددر زمانهای قدیم سیکاها محل تفریح و استراحتگاه های مردمی بودند. که در زمان ساسانیان و خصوصا شاپور دوم و حدود 1700 سال پیش ساخته شده اند.

شاپور پادشاه ساسانی در نبرد با والرین امپراتور رم بر او پیروز شد و تعداد زیادی از سربازان رمی را اسیر کرد و آنها را به کار احداث بندها و سدهای شوشتر واداشت. از این رو بسیاری نام این بند را «قیصر» هم ذکر کرده‌اند.

مجموعه آسیابها و آبشارهای شوشتر را می توان اولین شهرک صنعتی دانست که پیش از انقلاب صنعتی در جهان ایجاد شده است.مهندسی آب یا هیدرولیک ساسانیان و همچنین ساز و کار نظارت بر آن بسیار دقیق و جالب توجه است. برای نظارت بر نحوه تقسیم آب و جلوگیری از بروز هرج و مرج، سازمان یا دیوانی ویژه وجود داشته است و این ساختار بزرگ تحت مدیریت یک مرکز بوده است. (مثلا وزارت نیرو!!!!!!)

رودخانه کارون پس از عبور از مناطق بالادست، در هنگام ورود به شهر شوشتر، در شمال آن توسط بندی به نام میزان به دو شاخه تقسیم می شود (شاخه گرگر و شاخه شطیط).
شاخه گرگر از سمت جنوب پل بند میزان حرکت کرده،به پشت پل بند گرگر رسیده و از طریق سه تونل حفر شده به مجموعه آسیابها و آبشارها وارد می شود. جریان آب از طریق کانالها باعث حرکت پره های آسیابها می گردد و پس از سرازیر شدن به سمت پایین، باعث خلق آبشارهای زیبایی می شود.

نشستن کنار این آبشارها و تنها نگاه کردن به سازه های خاکی و اندیشیدن به قدرت و علم اجدادمان ما را از خود بی خود کرده بود.اصلا سیر نمیشدیم که بلند شویم و به سراغ کار و زندگی برویم.هیچ گردشگری جز ما آنجا نبود تنها سر در ورودی آن چند راهنمای محلی وجود داشتند که اطلاعات جامع و کاملی به ما دادند.یکی از آنها که کل تاریخ ایران رابرای ما تشریح کرد تا جاییکه بجه ها به چرت زدن افتادند.فکر کردم که اگر اینجا کنار این بنای زیبا یک قهوه خانه سنتی با چند تخت و پشتی و قالی برای نشستن ایجاد میشد چقدر میتوانست در جذب گردشگر موفق باشد.در همه جای دنیا در کنار سایتهای دیدنی یک کافه تریا و یک مغازه صنایع دستی وجود داره که جیب توریستها رو خالی میکنه.ما با وجود مکانهایی به این زیبایی هیچگونه استفاده اقتصادی از اونها نمیکنیم حیف! 

بعد راه افتادیم کنار رود و سفره رو پهن کردیم و جای شما خالی نشستیم به گپ زدن و کباب کردن  جوجه و خوردن.....یه کمی هم به یاد قدیم مدیما بازیهای گروهی کردیم و خلاصه کلی خوش گذروندیم.دور تا دورمون رو صداهای قورباغه ها پر کرده بود و به هر طرف که رو میکردیم 2 تا 2 تا قورباغه ها رو سرگرم.....میدیدیم.عکس هم گرفتم اما ترسیدم عکساشو بذارم رو وبلاگم فیلتر شم!!!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی خوش گذشت.


 
قلعه سلاسل
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

اسفند 87-شوشتر

 

صبح راه افتادیم به سمت شهر شوشتر که با دزفول فاصله زیادی نداشت.شوشتر به معنی خوبتر است؛ و چون شهر شوش رو به ویرانی می‌رفت، در شش فرسنگی شوش بنا شد که خوش‌آب‌وهواتر و حاصلخیزتر از شوش بود و آن را شوشتر یعنی از شوش بهتر نامیدند.

برخی اصل واژه شوشتر را «ششدر» احتمال دادند. آن بدین دلیل بوده که در گذشته این شهر دارای شش دروازه بود.بعضی دیگر آن را «شه‌شاتر» یعنی شهر شاه لقب داده‌اند.. برخی از تاریخدانان بر این باورند که نام شوشتر از واژه شوشا یا سوسا یعنی مطبوع و دلپسند ماخوذ گردیده‌است (ما که آخرش نفهمیدیم اسم این شهر در اصل چیه و چه معنی داره!)

باستانشناسان غار پبده در شمال شرقی شهر شوشتر را نخستین سکونتگاه انسانی در ایران می‌داند و قدمت سکونت در شوشتر را به ده هزار سال تخمین می‌زند.بعد ها این شهر به وسیله پادشاهان هخامنشی تجدید بنا گردیده‌است.

قلعه سلاسل در شهر شوشتر و روی کوهی که مانند فلات کوچکی است قرار دارد. در پای این کوه هم یکی از شعب کارون که شطیط نام دارد عبور می‌کند.قلعه سلاسل در گذشته دژی بوده بسیار بزرگ که دارای حیاطهای مفصل و متعدد و سربازخانه ها و طویله ها و حمامها و شبستانها و برجها و باغچه ها و قورخانه و نقاره خانه و حرم خانه و آشپزخانه و قاپیهای متعدد و حوضهای بزرگ و حصار و خندق بوده‌است و اکنون تمامی عمارتهای آن تخریب شده‌اند و جز اتاقهای زیر زمینی، شوادانها و تونلهای نهر داریون چیزی از آن باقی نمانده‌است.

 متون تاریخی از وجود آن در زمان هخامنشیان حکایت می‌کنند و قلعه تا حدود ۵۰ سال پیش آباد بوده‌است. این قلعه بجز نقش دفاعی که از شهر شوشتر داشته‌است، مرکز کنترل نهر داریون و همچنین محل استقرار والی خوزستان می‌بوده. باوجود تخریب قسمت عمده این قلعه، بخش‌های باقیمانده چشمگیر و بسیار دیدنی هستند.

جالب است بدانید که در ۱۷۰۰ سال پیش در جنگی که بین سپاه شاپور ساسانی و سپاه والریانوس امپراطور روم درگرفت شاه ایران شکست سختی بر لشکر رومیان وارد آورد و در نتیجه والریانوس امپراطور روم به اسیری در آمد و در همین قلعه سلاسل به زندان افکنده شد.

هرمزان حاکم ایرانی نیز از درون این قلعه با اعراب جنگید و به مدت یک سال در مقابل سپاه اعراب مقاومت کرد.سرانجام یکی از افراد خودی راه نفوذ به قلعه را به دشمن لو داد و آنها توانستند اینجا را فتح کنند.

این قلعه ی تاریخی بارها مورد بی مهری افراد مختلفی قرار گرفته است اگر چه این دژ عظیم در مقابل بسیاری از دشمنان داخلی و خارجی سرسختانه مقاومت نموده ولی متاسفانه در دهه 40 رئیس اداره ی دارایی شوشتر عمارت ها و ساختمانهای درون قلعه را ویران و از مصالح قلعه برای ساخت اداره ی دارایی استفاده کرد. فکر کنید حماقت بشری تا کجاهاست!!!

**برخی اطلاعات از سایت "ویکی پدیا" گرفته شده است.


 
جندی شاپور
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

اسفند 87 - جندی شاپور

حدود 10 کیلومتر که از شهر دزفول دور شدیم به روستای اسلام آباد رسیدیم که در محدوده آن در گذشته های دور شهر باستانی جندی شاپور قرار داشت.این شهر توسط شاپور اول ساسانی در 1800 سال پیش بنا نهاده شد و تقر یبا تا 1000 سال پیش هم آباد بود که بعدها به مرور زمان ویران گشت.شاپور ساسانی از اسرای رومی برای ساخت این شهر و استقرار آنها در آنجا استفاده کرد.در ابتدا نام اینجا "گندی شاپور" بوده که در زبان پارسی به معنی "سپاه شاپور" میباشد اما بعد از حمله اعراب به لفظ عربی "جندی شاپور" خوانده شد.

شکل تقریبی این شهر به صورت مستطیلی بوده و جالب اینجاست که هنوز هم یک محوطه وسیع مستطیلی از آن باقی مانده که وجود آب هم این منطقه را سرسبز و خرم کرده است.درختانی با شکلهای عجیب و غریب در گوشه و کنار آن دیده میشود.عمده شهرت شهر جندی شاپور وجود دانشگاه آن بوده که ادعا میشود قدیمی ترین دانشگاه جهان میباشد.امروز چیزی از آن دانشگاه باقی نمانده تنها نام آن در کتب باستانی و خصوصا در تاریخ یونان به تکرار آورده شده است.جالب اینجاست که دانشمندان زیادی از کشورهای مختلف به قصد تحصیل به اینجا میامدند.اولین آموزش آکادمیک رشته پزشکی به شکل کنونی در این دانشگاه برگزار شد.

اما بیشتر قصد ما دیدن مقبره "یعقوب لیس صفاری" بود که مارا تا به اینجا کشاند.او کسی بود که بعد از چند قرن حمله اعراب به ایران توانست آنها را از کشور بیرون کرده و دوباره حکمرانی این سرزمین را به ایرانیان برگرداند و سلسله صفاریان را تشکیل دهد.سپس به پاکسازی زبان پارسی همت گذارد و تا آنجا که میتوانست ریشه کلمات عربی را از زبان ملی ما خارج کرد.(روحش شاد)

خلاصه وقتی به سراغ این مقبره آمدیم فهمیدیم که در اصل اینجا مقبره "شاه ابوالقاسم" دایی "شیخ ابولحسن خرقانی" است که در قرن 4 میزیسته و یکی از عرفای نامی ایران بوده.او  یک قرن بعد از "یعقوب لیس" وفات میکند و در اینجا دفن میشود و برایش گنبد آجری ساخته میشود.در این ساخت و سازها قبر "یعقوب" گم میشود.اما به هرحال او هم در همین محل دفن گشته است...

داخل مقبره درش باز است.چند پله که پایین میرویم وارد فضای کوچک و سردی میشویم که حکم یک زیارتگاه را دارد.بقعه ای قدیمی است که بسیار ساده و معنوی است و شامل دو اطاق تودرتو میباشد.وقتی وارد اطاق دوم میشویم مقبره شاه ابوالقاسم در مقابل دیدمان قرار میگیرد.

جایی بسیار آرام و خلوت است و جز ما هیچ کس دیده نمیشود.دور تا دور ضریح با پارچه های سبز پوشیده شده که بر آن دخیلهای زیادی به نیت اجابت دعا بسته شده است.دور تا دور مچرخم و در آرامش فضا شناور میشوم.ضریح بسیار قدیمی و چوبی است.داخل آن صدقه هایی که با نیت درون ریخته شده دیده میشوند.چه بسیار دستهای بی پناهی که به این ضریح گره میخورند و چه اشکهایی که به امید یاری خدا بر آنها چکیده میشوند.در گوشه ای از آن چشمم به رشته های موی زنانه ای میخورد که به جای پارچه بر ضریح گره خورده اند.صحنه عجیبی است.تا به حال ندیده بودم کسی گیسوانش را برای گرفتن حاجت به مقبره ای گره بزند.....چقدر زیبا و تکان دهنده است.


 
خانه تیزنو
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 بهمن 87-دزفول - خانه تیزنو

در محله "قلعه" شهر دزفول یکی از خانه های قدیمی به نام خانه "تیزنو" قرار دارد که تاریخ ساخت آن به دوره صفویه و تجدید بنای آن به دوره قاجار برمیگردد.از قرار ساکنین این خانه جزو متمولین و سرشناسان شهر بوده اند.در ابتدای ورود به خانه وارد هشتی آن میشویم.

سبک بیشتر خانه های قدیم ایرانی به این شکل بوده که خانه شامل هشتی-حیاط مرکزی-اطاقهای ایوانی-غلام گردش و شوادان میشده است.هشتی فضایی چند ضلعی بوده که کل خانه را از دیدرس غریبه ها مخفی نگه میداشته است به طوریکه اگر در خانه باز میماند  داخل خانه از خیابان قابل رویت نبوده. همچنین وقتی یک مرد غریبه وارد خانه میشده چند ثانیه ای در هشتی توقف میکرده تا ساکنان خانه حجاب در بر کنند و سپس "یا الله" گویان وارد حریم خانه میشده است.

بعد از هشتی حیاط مرکزی خانه قرار داشته که معمولا وسط آن حوضی پر از آب و دورتادور باغچه و درخت بوده.محیط حیاط های مرکزی هم شامل ایوان خانه میشده که در یک فضای مربع شکل و به اندازه چند پله بالاتر از سطح زمین قرار داشتند.دور تا دور ایوان اطاقهای خانه با پنجره های وسیع و نورگیر ساخته میشده که به فراخور میزان ثروت خانواده وسعت و تجمل آنها تعیین میگشته.در کنار این ایوانها هم "غلام گردش" قرار داشته.راهروهای باریکی که برای رفت و آمد خدمتکاران منازل ساخته شده بودند.

معمولا در دیواره های آجری بناهای قدیمی سوراخهای کبوتر تعبیه میشده.که این پرنده های آرام بق بقو کنان با جفتهایشان درون آنها زندگی میکردند و همانجا لانه میساختند و تخم میگذاشتند.نگران خوردو خوراک هم نبودند زیرا در خانه های قدیم ایرانی همیشه دستهای مهربانی بوده که بعد از هر وعده غذا باقیمانده سفره و نانها را برای آنها در حیاط بریزد...

علاوه بر اینها در خانه های مناطق گرمسیری زیرزمینهایی ساخته میشده که سقف آنها یک متر بالاتر از کف حیاط قرار داشته است و به آنها "شوادان" میگفتند.این فضاها معمولا بسیار خنک بودند و برای نگهداری مواد غذایی از آنها استفاده میشده.گاهی هیم برای فرار از گرمای تابستان در روز ساکنان خانه به آنجا پناه میبردند.

و از همه قشنگتر پشت بام خانه است و که وقتی از پلکان تنگ و باریک و آجری بنا بالا رفتیم روی آن قرار گرفتیم.کل شهر دزفول و رود دز زیر پایمان قرار داشت.خانه های کوچکتر شهر با نماهای کاهگل و آجر هم دور تا دور ما قرار داشت.روی یکی از پشت بامها مردی با سبیلهای بلند و بدون بلوز!!  در حال کفترپرانی بود....سنتی که دیگر این روزها در حال از بین رفتن است.دیگر کمتر "عشق کفتر" پیدا میشود.عشق یاکریم و طوقی و کفتر چاهی.....

 دور تا دور پشت بام حفاظهای آجری مشبکی ساخته شده بود که از لابلای آنها تماشای رود دز و پلهای روی آن منظره قشنگی برای عکاسی ما ایجاد میکرد.

در کنار خانه تیز نو روی دیوار یک سقاخانه کوچک و قدیمی قرار داشت که شمع های سوخته دیواره اش را سیاه کرده بودند و رد شمع های آب شده مثل اشکی روی دیوار سرازیر بود.در زمان قدیم معمولا در جایی از کوچه ها فضایی داخل دیوار میکندند و چند ظرف آب و  شمع روشن در آن قرار میدادند تا چشم تشنه لبان شب هنگام خوب ببیند و سیراب گردند و این معمولا به یاد شهیدان تشنه لب کربلا ساخته میشد.بعد ها مردمان ساده دل آنجا را مثل یک زیارتگاه متبرک میدانستند و در آنجا دخیل میبستند و حتی حاجت هم میگرفتند(به صفای نیت پاکشان)

در دزفول یک بنای فرهنگی جدید هم ساخته شده که خانه سینمای شهر دزفول نام دارد.این بنا توسط "فرهاد احمدی" یکی از معماران خوش ذوق ایرانی ساخته شده که کاملا با حال و هوای این شهر همخوانی دارد.در این بنا علاوه بر سینما-رستوران-کافی شاپ-حیاط نقلی و باصفایی هم برای گشت و گزار هست که دیدنش میرزد.


 
مسجد جامع دزفول- حمام کرناسیان
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

دزفول-بهمن 87

 

نزدیک بازار دزفول توی یکی از کوچه های باریک و قدیمی آن مسجد جامع شهر قرار دارد. سبک معماری این مسجد به قرن 3 و یا 4 هجری برمیگرده که بعدها در دوره صفویه تعمیرات و مرمتهایی روی آن انجام شد.در واقع خود بنا یکی از قدیمی ترین مساجد دوره های اول اسلام است.

در بدو ورود متولی مسجد مانع از حضور ما شد.کلی که چک و چونه زدیم در مسجد رو روی ما باز کرد.بعد گفت اجازه عکاسی نداریم.(این دیگه از اون حرفها بود-جاییکه تابلوی میراث فرهنگی دم درآن نصب شده اجازه عکاسی نمیداد).خلاصه وقتی داخل رفتیم من یواشکی شروع به گرفتن عکس کردم(شرمنده!) که یهو دید و خندید و گفت اشکال نداره عکساتونو بگیرین....

وقتی دورشو گرفتیم و شروع به پرسش و پاسخ کردیم یخش آب شد و یکدفعه خیلی مهربون و مهمون نواز شد.کلی برامون از خودش از شهرش و از مردماش حرف زد.کلی هم از اینکه مسجد که در دست تعمیره و چقدر قدیمی است.بعد این منبر رو بهمون نشون داد و گفت مردم دزفول اعتقاد عجیبی به اینجا دارن.زنان حامله ای که فارغ شدن آنها به تاخیر افتاده رو به اینجا میارن تا از زیر این منبر ردشون کنند.بدین ترتیب آنها زایمان راحت تر و سالم تری خواهند داشت(در مورد فلسفه کار که سووال کردیم عصبانی شد و گفت اینها ریشه در اعتقاد داره و هیچ ربطی به چرا و چگونه گیش ندارد....راست میگه من هم باور دارم که یک سری از کارها که به ظاهر نمیشه براشون دلیل آورد اگر با عمق اعتقاد انجام بشن حتما نتیجه لازم رو به بار میارن.خدا میدونه چرا!)

مسجد در دوران صفوی بازسازی شد و برای همین هم طبق معمول رنگ های آبی و فیروزه و کاشیهای آبی که شاخصه معماری آن دوران است در بخشهایی از مسجد دیده میشه.اما اصل مسجد مثل تمام مساجد خیلی قدیمی به رنگ خاکه که شکوه و زیبایی خاصی داره.

از مسجد که بیرون اومدیم راه افتادیم سمت یکی از محله های قدیمی دزفول به نام "کرناسیان" که حمام قدیمی و معروفی به همین نام هم در آنجا وجود دارد.علت اینکه این محل به این نام خوانده میشه اینه که در قدیم عشایر کوه های "کرناس" در اینجا ساکن بودند.

باز هم با در بسته روبرو شدیم.هرچه در زدیم کسی در را باز نکرد.آخر شروع به سروصدا و التماس کردیم تا بالاخره کسی دلش سوخت و در را باز کرد.گفت مسوول حمام مرخصی رفته و کسی نیست ما را راهنمایی کند!!!!!(فکرش را بکنید مکانی باستانی که زیر سایه میراث فرهنگی است هرزمان دلشان بخواهد درش را باز یا بسته میکنند). خلاصه با هزار کلک ما را به درون راه داد.

داخل حمام به همان شکل قدیم با مجسمه های گوناگون حفظ شده است.این حمام در دوره زندیه ساخته توسط شخصی به نام "استاد معزی" ساخته شد.حدود 900 متر مساحت داره که شامل دوبخش مردانه و زنانه میشه که بخش زنانه را در پیچ و دالانهای پشتی ساخته بودند تا از دسترس مردان!!!! درامان بماند.هرکدام از بخشها دالان ورودی-سربینه(فضای سرد)-گرمخانه(فضای گرم) و سرویس بهداشتی داشته است.سربینه و گرمخانه با یک میاندر(راهرو) به هم مرتبطند.این راهرو هم مانع خروج گرما به بیرون میشده و هم اینکه فضایی بوده تا افراد ناگهان از گرما به سرما وارد نشوند و مریض گردند!

دور تا دور دیوارها حجره هایی ساخته شده که از آنها به عنوان رخت کن استفاده میگردیده.در سر در ورودی روی زمین یک آجر به صورت تو خالی رها شده نا از آن به عنوان قلک برای انداختن پول مشتریان استفاده شود.قبل از ورود به سربینه یک حوضی برای شستشوی پاها قرار داشته که تا قبل از ورود به حمام پاها تمیز گردند.بعد از شستشو هم حوضی با آب سرد  بوده که پاها را در آن میگذاشتند تا پاها را دچار شوک کند.این کار باعث میشده رگها تنگ شده و خون از پایین تنه به بالاتنه هدایت شود.معتقد بودند این کار از ایجاد واریس جلوگیری میکند.

سقف سربینه ها گنبد های خاکی بوده که بالای آنها روزنه هایی برای عبور نور و هوا و روشن شدن داخل حمام تعبیه میشده.در کنار بخش زنانه و مردانه آتشدانهایی برای گرم کردن آب و مخازن آب گرم و سرد قرار داشته .سوخت آتشدانها از فضولات چهارپایان بوده که بعدها به نفت سیاه تبدیل میشود.آتشدانها از طریق کانالهایی باریک به نام "گربه رو" این جریان هوای گرم را به داخل حمام میفرستادند.

به دلیل دوری حمام از رودخانه سه چاه در آنجا حفر شده بود که آب رودخانه را به آنجا هدایت میکرده.سپس با کمک چهارپا آب را با مشک بالا میکشیدند و آن را در حوضچه کنار چاه به نام "حوض کر" میریختند و بعد توسط کانالهایی آن آب را به داخل دو حوضچه بزرگ پشت حمام منتقل و از آنجا توسط لوله هایی به نام "تمپوشه" داخل دو دیگ بزرگ مسی میریختند.

بعد از بیرون آمدن از حمام توی کوچه پس کوچه های محله های قدیمی راه افتادیم.بوی نان تازه ای همه جا را پرکرده بود و به شدت هوس در دلها مینداخت.در کنار یکی از خانه ها هنگامی که مشغول عکاسی بودیم خانمی از خانه بیرون آمد و تکه نانی تازه به ما تعارف کرد.انگار مرغ آمین آن لحظه از بالای سر ما رد شده بود!!!

سر خیابان به یک نانوایی رسیدیم با تنوری فلزی که مثل دیگ بزرگی بود و نانهای تافتون لذیذی میپخت.بوی نان تازه همه جا را گرفته بود.برای شام شب نان خریدیم و راه افتادیم.


 
آسیابها و بازار دزفول
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 دیشب خیلی دیر وقت بود که رسیدیم دزفول و یک راست رفتیم مهمانسرای جهانگردی. رمقی برایمان نبود که دوری توی شهر بزنیم.پس ترجیح دادیم استراحتی کرده و فردا به دیدن شهر دزفول بریم.

دِزفول از شهرهای استان خوزستان در جنوب غربی ایران است و در کنار رودخانه دز واقع شده‌است. این شهر در دامنه های زاگرس مرکزی قرار دارد و سابقه تاریخی آن به دوره عیلامیها برمی گردد.

«دزپل» یا «دژپل» را در اصطلاح محلی دزفیل و دسفیل گویند و مُعرب آن دزفول است. دزفول در زمان ساسانیان همزمان با ساختن پل در کنار آن بر روی دز به منظور برقراری ارتباط بین پایتخت جدید یعنی جندی شاپور و شوشتر بنا شده‌است. دز به معنی قلعه می‌باشد و احتمالا نام دزفول یا دزیل از نام همان پل مشتق شده‌است.

شهر دزفول در روی تپه‌ای به ارتفاع ۲۱۰ متر از رودخانه بنا شده و سرداب‌های عمیق دارد. مردم ساکن جندیشاپور پس از ویرانی این شهر توسط الوار به کناره رود دز مهاجرت کردند و بنای شهر دزفول کنونی را پایه ریزی کردند. دزفول از هجوم مغول محفوظ ماند . در طول تاریخ بعد از اسلام دزفول گاهی آباد و گاهی ویران گردید اما پیشرفت واقعی آن همزمان با بنای سد دز (سد محمد رضا شاه سابق) توسط ایتالیایی‌ها در ۳۰ سال اخیر به وجود آمد. این شهرستان در طول جنگ ایران و عراق آسیب‌های زیادی دید اما پس از جنگ بازسازی شده‌است.

با اولین گشتمان به کنار رود دز رسیدیم.جایی که خرابه های باستانی و بناهای آجری چشممان را گرفت.فهمیدیم اینجا باقیمانده آسیابهای معروف دزفول است که به 14 آسیاب میرسد.در زمان ساسانیان در غرب شهر و در محله ای به نام "رعنا" این آسیابها بر روی رود دز ساخته شد تا به نیروی عظیم آب گندمهای طلایی مردم را آسیاب کند و آرد بسازد.هم اکنون از آن آسیابهای عظیم چیز زیادی برجا نمانده که همان اندک هم جایگاه فضولات انسانی و حیوانی شده است.اما هیچ چیز نمیتوانند از ارزش انها کم کند.

آنچه که در شهر دزفول خیلی باعث تعجب ما شد سرسبزی این شهر است که ناگاه شما را به یاد شهرهای شمالی ایران میندازد.آن روز هم هوا کمی ابری و نسبتا خنک بود که همین فضای شمال ایران را بیشتر تداعی میکرد.در کنار روز دز پلهای زیادی دیده میشود که قدیمی ترین آنها همان است که شاپور اول ساسانی با کمک اسیران رومی آن را ساخت و نیمی از آن هنوز باقیست.با تعمیر و مرمت آن نیمه بتونی در کنار آن قرار داده اند که رفت و آمد را امکان پذیر ساخته است.در زمان ساسانی این پل را برای ارتباط جندی شاپور (اولین مرکز دانشگاهی جهان) با شهر شوشتر بنا نهادند.تا قبل از آن دزفول زیر سایه شهر شوشتر بود اما بعد از احداث این پل این شهر ماهیت جداگانه و مستقلی یافت.

گویش مردم این شهرستان ترکیبی است از گویش های لری و بختیاری که به علت قرار گرفتن در سرزمین اصلی قوم لر این ترکیب در گویش دزفولی وجود دارد.اما در اصل زبان آنها پارسی است که از اقوام گذشته ایرانیها به آنها رسیده است.در میان رهگذران لباسهای لری و بختیاری بسیار دیده میشود.

برای دیدن بازار دزفول راه افتادیم به سمت مرکز شهر.از دور حجره هایی آجری بازار دیده میشد که در کنارشان بساط دست فروشها به راه بود.در کنار سبزی فروشی با تربچه های نقلی عکسی گرفتیم و سری به کلوچه فروشیهای معروف شهر زدیم...اینجا بیشتر شیرینیهایشان از خرمای له شده و یا شیره خرما تهیه میشود که بسیار لذیذ است.خصوصا اگر آن را داغ داغ میل نمایید.

سر بازار دزفول چشممان خورد به پرنده های کوچک به سیخ کشیده شده.بعد فهمیدیم که اینها گنجشکهای بینوا هستند که از قضا-غذای لذیذی برای دزفولیها محسوب میشوند.البته از قدیم شنیده بودم که گنجشک با همه کوچکی جثه اش سرشار از انرژی میباشد.

درکنار رود دز و در حاشیه آسیابهای قدیمی چشممان افتاد به سوراخهایی تودرتو در دل خاک  که سایه شان در آب تصویر زیبایی ایجاد کرده بود.بعدا دوست عزیزم محمد امین عابدین اشاره کرد که اینها در زبان محلی معروف به "کت" هستند.این کتها حفره های غارمانندی هستند که توسط انسانها با بیل و کلنگ برای فرار از گرمای 50 درجه تابستان دزفول ایجاد گشته اند به علت اینکه درون این خانه های غارمانند مثل یخچال خنک است در تابستانها کسانی که برای آبتنی به کناره رود میایند برای خود استراحتگاه های خنکی درست کرده اند.حتی بعضی از آنها در هم دارد تا از ورود غریبه ها به داخلشان جلوگیری کنند.


 
مثل یک تکه شکلات
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

-الو سلام.چطوری؟ببین...پول رو حواله کردم به حساب....آره گفت همین الان واریز شده میتونی برداشت کنی....باشه باشه.شب زود بیا خونه ....فعلا خداحافظ.....

با خستگی گوشی رو انداخت رو صندلی کنار دستش و استارت زد.گیر کرده بود تو ترافیک شب عید. از همه طرف صدای بوق و داد و ماشین و آدم میومد.شیشه رو داد بالا .باز این سردرد لعنتی گرفت.یه چیزی کنار گوشش داشت سوت میزد و انعکاس صدا تا توی دالونهای مغزش هم رخنه کرده بود.موتوری پیچید از سمت راستش و محکم برخورد کرد با آینه بغل ماشین."هوووووووووووووووی"....

دنده عوض کرد و فرمونو محکم داد به راست و زد تو کوچه پس کوچه ها که شاید این طوری بتونه از شر ترافیک خلاص شه.کوچه ها گیجش کرده بودند.از هر طرف که میرفت یا ورود ممنوع بود یا خیابون یک طرفه.یکهو زد رو ترمز تا به مرد گدایی که وسط کوچه وایساده بود برخورد نکنه."آخه مردک ناحسابی گدایی هم جا میخواد " مرد عصای تهدید آمیزشو به سمتش بلند کرد و او گاز داد و نفهمید که پشت فریادهای گدا چه فحشهایی به دنبالش کشیده شد. 

کوچه بعدی  رو رفت داخل و رسید به بنبست.چی شد؟پس چرا سر کوچه تابلو نداشت؟ دور زد.روسریش افتاد رو شونه هاش.دو تا پسر کنار ماشینش خندیدند و تو صورتش سوت زدند.احساس دل بهم خوردگی بهش دست داد.

دوباره راه رفته رو برگشت و سر از یک خیابان با شیب تند درآورد.چیزی آشنا تو پس ذهنش موج زد.گره به ابروها انداخت و به خیابان خیره شد.طعم شیرین یک تکه کاکایو دهانش را آب انداخت.چیزی به یادش آمد.دستی که دراز شد و تکه شکلاتی به او داد. پرایدی سرخ و نوای آرام یک ترانه که از ضبط ماشین شنیده میشد و آرامشی که در آنجا وجود داشت......کلاج گرفت و شیب تند را آرام پایین آمد. 

سر کوچه روبرو هنوز همان میوه فروشی قدیمی بود.و رنگهای سبز و نارنجی و سرخ میوه ها که یاد پاییز آن سال را در این شب عیدی برایش تداعی کرد.ترمز زد و کنار کوچه ایستاد.انگار حس آرام آن سالها هنوز در این کوچه جریان داشت.چیزی نامریی که ضربان قلبش را آرام میکرد.پیاده شد و به سمت میوه فروشی رفت.آرام و آهسته کیسه ای برداشت و سیبهای سرخ را درون آن ریخت.انگار فیلم را آهسته کرده بودند.هیچ چیز از دوروبرش نمیشنید. فقط یک خاطره گرم او را احاطه کرده بود.سیبی را میچرخاند.نگاه میکرد و اگر لکی داشت آرام سر جای قبلی میگذاشتش و یکی دیگر و دوباره میچرخاند نگاه میکرد و دوباره....

سرانجام نگاه عجیب میوه فروش او را به خود آورد.کیسه را  به همراه یک پنج هزارتومانی به او داد و راهش را کشید و رفت.میوه فروش داد کشید:آهای خانوم....حواستون کجاست؟ کیسه میوه تون!!! بقیه پولتون!....

با تعجب به سیبهای سرخ درون کیسه نگاه کرد. آرام دست دراز کرد -کیسه را گرفتو به سمت ماشین راه افتاد. هرگامش انگار هزار سال نوری طول میکشید.یا طولش میداد تا زمان را گول بزند و برگردد به همان سالها - کوچه قدیمی -خانه طبقه دوم -پراید سرخ و دستی که با مهربانی شکلات تعارف میکرد و آرامش میداد. زمان را کش میداد تا شاید همان چهره قدیمی را در کنارش ببیند.ماشین را راه انداخت و با سرعتی نزدیک صفر به کنار خانه رسید. جهت سرش تا دوردستهای شانه اش کشیده شده بود و  چشمهایش که پنجره طبقه دوم را کاوید. ماشین عبور کرد و تکه های آخر پرده زرشکی هم از دیدرسش خارج شد.

نفس را بیرون داد.قلبش آرام گرفته بود.خاطره ها نوازشش کردند.طعم  آن شکلات از گذشته به حال کشیده شد و دوباره دهانش را شیرین کرد.گره ابروانش را گشود و خندید.شیشه را پایین داد و باد بهاری را به سینه اش کشید.دست دراز کرد و پسرک دایره زن را صدا زد . باقیمانده پول سیبها را به او بخشید.دنده عوض کرد و با سرخوشی تو اتوبان کردستان پیچید.


 
پل شاپوری-پل دختر
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 بهمن 87

  

خدا وکیلی این منظره شما رو دیوونه نمیکنه؟من که میتونم بگم چشم کم آورده بودم واسه دیدن همه شگفتیهای این جاده افسون گر.از خرم آباد که راه افتادیم سمت شهر اندیمشک از جاده ای رد شدیم که هر پیچش دنیای شگرفی پشت خود داشت.دنیایی پر از رازهای زیبایی که وقت کم میاوردم همه اونا رو با چشم دنبال کنم.اگه ولم میکردن تو اون جاده شاید هزار تا عکس میگرفتم.حیف که وقت نبود و باید سریع به راهمون ادامه میدادیم تا قبل از پایین اومدن شب به دزفول برسیم.

استان لرستان یکی از قدیمی ترین زیستگاه های بشری ایران است.طبیعت زیبا و تمدن باشکوه این منطقه را به جایگاهی خاص از گردشگری تبدیل کرده که متاسفانه باز هم مثل همیشه از دید ایرانیان به دور مانده است.به هر طرف که رو میکنی رشته کوه های زاگرس مملو از درختان بلوط را میبینی که در دل آنها رد رودهایی باریک و بلند دیده میشود که در حاشیه آنها هم زمین سبز با گلهای رنگارنگ پوشیده شده است

لرستان را می توان سرزمین پلهای تاریخی نامید به طوری که در این استان بیش از 63 پل تاریخی وجود دارد که بر روی رودهای پرخروش و زیبایی از زمانهای کهن ساخته شده اند. پلهای تاریخی لرستان که در مسیر راه شاهی هگمتانه به شوش واقع شده اند ، از شاهکارهای معماری پل سازی ایران در زمان ساسانیان و دوران اسلامی به حساب می آیند .

اینجا تونلی سنگی در میان جاده است که از دل کوه رد شده است.درواقع تنها سوراخ بزرگی درون سنگهای خاراست که جلوه ای بدیع و بکر بوجود آورده است.در کنار این تونل سنگی یکی از همین پلهای باستانی قرار دارد.

متاسفانه پل براثر گذشت روزگار خراب شده است.بخشی از آن این سوی رود و بخشی آن سوی رود در کنار بدنه کوه قرار گرفته است.دیواره های آجری در هر گوشه و کنار دیده میشود.هیچ تابلویی در کنار آن وجود ندارد که نام این پل و داستان ساخت آن را حکایت کند.تقریبا یک ساعت در نت جستجو کردم اما نتوانستم نام این پل را پیدا کنم.اگه کسی بتونه کمک کنه ممنون میشم!

و اما پل دختر که در ورودیه شهر پل دختر واقع شده است یکی از معروفترین این پلهاست.همانکه در عکس زیر نمای کامل آن را مشاهده میکنید و تنها گذرگاه محور شمال به جنوب کشور و بدرقه کننده مسافران جنوب است.

این پل از آثار ارزنده معماری پیش از اسلام در لرستان محسوب می شود در ورودی شهر پلدختر  و روی رودخانه کشکان واقع شده است و بنام پل "کر و دت" یا پل "دختر" مشهور است.متاسفانه عوامل طبیعی بویژه طغیان رودخانه کشکان به مرور زمان همه پایه‌ها و دهانه پل را تخریب کرده و اکنون بقایایی از مخروبه‌های آن سر از آب بیرون آورده اند.

اما پشت نام این پل یک قصه عاشقانه نهفته است.در روزگاران کهن دختر خان این منطقه عاشق پسر چوپانی میشود.خان وقتی قضیه را میفهمد به بهانه‌ای دختر عاشق پیشه را به میهمانی خاله یا عمه خود در نزدیکی‌ها می‌فرستند و پسر چوبان را تا حد مرگ کتک می‌زنند که فلان فلان شده از این روستا برای همیشه برو والا کشته خواهی شد. پسرک چوپان نیز از بیم جان و به‌ناچار از دیار خود به جایی نامعلوم و دور کوچ می‌کند.دختر پس از مراجعت و یکی دو روز جستجو و حیران بودن از قضیه آگاه شده و به تلافی اقدام مردان اقوام خویش بر سر ورودی روستای خود که همان پل معروف رودخانه بوده به انتظار پسر چوپان بسط می‌نشیند و روزها کارش این بوده که بیاید و به انتظار بنشیند تا بلکه پسرک چوپان برگردد. ولی امان از انتظار و انتظار آن هم بی‌نتیجه...

اینگونه می‌شود که سالهای سال کار این دختر همین بوده تا پیر می‌شود و این پل هم به پلِ دختر معروف می‌گردد.


 
رقص آخر
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

همون پیرهن  سبز سیر تنمه.یقه اش بازه و شونه هام دیده میشه.دور تادور یقه اش با سنگهای رنگی دوخته شده.پیرهنه کوتاه تا بالای زانومه  با پیش سینه ای باز . موهامو رها کردم دورم. عاشق خودم شده ام.عاشق عاشق…نگاهت رو منه.سنگین و دیوونه کننده-مستم میکنه-رو میکنم یک سمت دیگه رد نگاهت باز با منه.اینو میتونم حسش کنم.آخه سنگینه بدجور…هم داره اذیت میکنه و هم خمارم میکنه…

 

میبینمت از لای جمعیت میای جلو.دستمو میگیری.داغی .عین تن من میمونی…خودم رو که تو دستات رها میکنم دیگه هیچی نمیفهمم.زمین داره زیر پام میچرخه.آسمون بالای سرم و تن من که تو آغوش تو چرخ میخوره.این ور و اون ور…این ور و اون ور…..مستم میکنی.چشمام رو میبندم و تن به داغی آغوشت میدم.رها…آزاد…..تنت بوی بارون میده.بوی خاک بارون خورده میده. میچرخی میچرخم….آسمون با من میچرخه….زمین و آسمونو با هم عوضی میگیرم.دیگه حتی پاهام روی زمین بند نیست.من رها شده ام با تو….همیشه بهت گفته بودم میخوام انقدر تو آغوشت دور بزنم تا کرکره آسمونو بکشم روی زمین.حالا همون لحظه رسیده.که من نمیدونم آسمون کجا بود و زمین کجا…من دارم فقط یک جفت چشم میبینم.همین و بس…

 

آدمای دور و برم تار میشن.روشن میشن.داد میزنن.آروم میشن.دهانهایی باز مثل لاشخورای منتظر طعمه.اما کور خوندن من اینجا تو آغوش تو جام امنه…چی میگن هی فک میزنن.چی میگن هی داد میزنن.اصلا این رفت و آمدو هیاهو واسه چیه؟واسه کیه؟؟؟ بیخیالشون…..با هم بودنمون رو عشقه.مگه نه؟

 

باد توی موهام میپیچه.مثل دستای تو که شبا دورشون گره میخورد. مثل داسی توی گندم زار.همش مال تو….نه تو رو نمیگم باد رو میگم….بزار بوزه و ببره و پر بده هوا.چرا این طوری نگام میکنی؟یعنی حتی  یه تیکه از تنم مال خودم نیست که به هرکی خواستمش بدم؟اصلا میخوام بدمش به زمین. همه تنمو میگم.میخوام خودمو لابلای زمین بکارم.فکرشو بکن بدنم با خاک بارون  خورده  شب قبل که قاطی میشه تازه میشه شبیه عطر تن تو..دیگه اینطوری همیشه زیر پوستم میمونی نه؟؟؟؟؟

 

***

-آقا بدو 110 رو زنگ بزن.بپر…حسن اورژانس رو خبر کن.ای به پدر مادر هرچی کله خره صلوات ….حالا باید صاف از تو آسمون تو کوچه ما میفتادی تو روحت شا(...) دختر!

 

--منیژه جیغ نکش خفه شو ببینم باید چیکار کرد.آقا بدو بدو دستمال بیار.باید جلوی خون رو گرفت.

 

---نه بابا طرف رفته. این کارا الکیه.مغزش له شده و پاشیده رو دیوار شما میخوای جلوی خونو بگیری؟؟؟

 

----ای آقا جوون مملکت مارو باش.اینا یه مشت بچه پولدار بیدردند.حتما از این قرصای چیه نوه ام میگه خورده و پریده رفته بالا بعدم اومده پایین…

 

---اکس-اکس رو میگی.

 

----چه میدونم چه زهرماریه.از سر خوشی نمیدونن چه خاکی تو اون سرشون کنند.

 

---نه بابا خراب بره این مملکت …بدبختا از سر بیکاری و نداری کارشون به اینجا میکشه.همشون یا دارن این مملکتو ول میکنن و میرن یا این طور خودشونو داغون میکنن.

 

-آخ آخ آخ

 

*شایدم عاشق بوده؟

 

**هان؟! عاشق…..نمیدونم.شاید! 

---------------------------------------------------------------------------------------------

ایده ای داستان با یک خواب به سراغم آمد.خواب دیدم در یک شهر غریب پیرهن سبزی پوشیده ام و با تو میرقصم....کسی تعبیر آن را میداند؟


 
یک شب آتش در نیستانی فتاد
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: متفرقه ، دل نوشته

 یکی بود یکی نبود.غیر از خدای مهربون تو این زمین و آسمون هیشکی نبود.یه آسمون بود و یک دریاچه قشنگ با یه بغل نیزارهای بلند و تودرتو که لابلاش لاک پشتهای کوچولو میرفتند و میامدند و بازی میکردند.تابستونا که میشد پرنده ها از سرو کول درختچه هاش بالا میرفنتد.لک لکها تو آسمونش اوج میگرفتند و ماهیها زبر و زرنگ شیرجه میزدن تو آب. هزار هزار تا تخم لاک پشت لای گل و لاش مخفی بود تا موقعش که رسید کوچولوهای ریزه میزه از توش وول بزنن بیرون.مارهاشم یواشکی وقتی چشم مامان لاک پشتا رو دور میدیدن دلی از عزا درمیاوردن و فیس فیس کنان میخزیدن لای نیهای بلند.خلاصه جونم برات بگه دنیای قشنگی داشت دریاچه قصه ما کنار دوستای ریز و درشتش.دریاچه واسه همه اون جک و جونورای بی آزار مثل یک مامان بزرگ بود که بچه هاشو تو دامنش تروخشک میکرد.زیر سینه اش میگرفت و غذاشون میداد.شبها پابه پای غوکها واسشون لالایی میخوند و مهتاب رو تو بغلش تاب میداد.

یه شب آخرای بهمن بود.هوا یه نمه سوز داشت.مامان لاک پشتا نی نی های قشنگشون رو زیر خاک کاشته بودن تا به موقع از دل خاک بیرون بزنن.خودشون هم داشتن حوالی نیزارهای بلند چرت سر شبشون رو میزدند.

پرنده های جورواجور جوجه های نازنازیشون و زیر بال و پر گرفته بودند و در گوششون لالایی میخوندن تا یواش یواش چشای معصوم جوجه ها روهم بره.

قورباغه ها به رهبری غوک بزرگ زده بودن زیر آواز اونم چه جورش....مارها هم گاهی یک هم نوایی و زمزمه فیس فیس کنانی میومدن تا بگن ما هم صدامون بد نیست ها...

و مامان بزرگ قصه ما که همون دریاچمون باشه از ذوق بچه هاش خواب به چشمش نمیومد.گاهی سر به سر ماه میذاشت که خودشو انداخته بود تو بغلش.گاهی تن نیهای بلند رو غلغلک میداد و اونا رو به پیچ و تاب مینداخت.گاهی هم با باد دمی میگرفت و میزد زیر آواز...

یهو یه صدایی شنید.انگاری کسانی داشتن رو تن علفها راه میرفتند.بعدش یه بوی مشکوکی پیچید تو فضا و جرقه ای زد تو تن نیزار....جیغ بلند اولین غوک آتش گرفته که بلند شد همه از خواب پریدند.دیر شده بود.آتش لعنتی چون افسون ساحره ها راهشو با نحسی باز میکرد تو تن دریاچه و نیزار ها و علفها...

آسمون شب آتیش گرفت.از هر طرف صدای ناله های آخر موجودی بیگناه به گوش میرسید.بوی گوشت سوخته لاک پشتها و مارها و پرنده ها فضا را پرکرده بود.دریاچه ما دیوانه گشت با دیدن بچه هاش که زنده زنده داشتن تو آتیش زغال میشدند.کاری از دستش بر نیومد....بچه ها سوختند!

صبح تنها لاک سنگی لاک پشتها باقی مانده بود و چند تکه استخوان سفید پرنده ها... و جنازه های سوخته نی های بیتاب....و دریاچه ما که موهایش یک شبه از غصه سفید شد و دلش پریشان............!!!!

 

لاک پشتهای سوخته

پیکره سوخته یک مار

استخوان باقیمانده یک پرنده لای نیهای سوخته

 

هزاران لاک پشت و پرنده در تالاب پریشان زنده زنده سوختند
هزاران لاک پشت و پرنده مهاجر در یکماه گذشته به شکل تکان دهنده ای در آتش نیزارهای دریاچه پریشان که برای راهسازی از بین رفته زنده زنده سوخته اند.

به گزارش خبرنگار مهر، آتش زدن چندین هکتار از نیزارهای اطراف تالاب پریشان در دو ماه اخیر، باعث بروز یک فاجعه زیست محیطی شده که بر اثر آن هزاران پرنده مهاجر و لاک پشتهای بومی و همین طور دیگر جانوران دریاچه پریشان در آن  سوخته اند.

با این حال و به نقل از شاهدان عینی، در زمان تخمگذاری پرندگان مهاجر و بومی در تالاب پریشان تخم این پرندگان نیمروی نیمروز کارگران و راهسازان شده بود.

اصل خبر را در اینجا میتوانید مشاهده فرمایید.


 
فلک الافلاک
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به لرستان -خوزستان

 اسفند 87- مسیر سفر:تهران-خرم آباد-پل دختر-اندیمشک-دزفول-اهواز-آبادان-خرمشهر

به سرمون زد این بار راه بیفتیم با ماشین  به سمت جنوب.پس تنها کسانی پایه سفر شدند که توانایی تحمل ساعتها در ماشین نشستن را داشته باشند.بعد از کلی اما و اگر 10 نفر سرجمع شدیم.10 نفر ماجراجو و گردشگر حرفه ای.برنامه سفر این بار با علی رضا بود.که نشون داد یکی از بهترین های جمع برای تورگاید شدنه.از قبل محلهای اقامتی را رزرو کرد و تا جاییکه امکانش بود برای چند وعده غذای میان راهی با کمک علی (آشپز خوش ذوق گروه) آذوقه فراهم ساخت.صبح خیلی زود ازخونه علی رضا با 2 تا ماشین راه افتادیم به سمت خرم آباد.

حوالی ظهر بود که به شهر خرم آباد رسیدیم.چونکه برنامه سفر ما بیشتر بر روی جنوب تمرکز داشت دیدن فلک الافلاک تنها بازدید ما از این شهر بود.قصد داشتیم به سرعت اینجا را دیده و سپس به سوی دزفول راه بیفتیم.وقت زیادی نبود.با کمی سووال از این و آن راه قلعه را پیدا کردیم.شهر خرم آباد یکی از قدیمی تری زیستگاه های بشری است که قدمت آ به 100000 سال قبل از میلاد مسیح میرسد که جای شگفتی بسیار دارد.آثاری که از غارهای آن بدست آمده نشان وجود آدمهای عصر مفرغ در اینجاست که خود گواهی قدمت بسیار بالای این شهر است.در واقع ساکنین اینجا نخستی کسانی بودند که بر فرهنگ و تمدن ایران باستان تاثیر گذاشتند.

خرم آباد شهری است که در یک دره باصفا و کنار رودخانه ای قدیمی قرار دارد.بهمی دلیل شهر از نظر گیاهی چهره سبزی به خود گرفته و خرم و باصفا به نظر میاید(همان طور که از نامش پیداست).مهمترین شاخصه توریستی آن همین قلعه فلک الافلاک است که بر روی تپه ای در بالاترین نقطه شهر قرار گرفته است.حریم این بنای باشکوه از سمت شرق و جنوب  غربی به رودخانه خرم آباد ، از غرب به خیابان دوازده برجی و از شمال به خیابان فلک الافلاک محدود می گردد .

وقتی با شوق و ذوق به کنار ورودی آن رسیدیم با دری بسته روبرو گشتیم.از نگهبانی آن که سووال کردیم گفتند بناهای تاریخی روزهای دوشنبه تعطیلند(از شانس ما).اما ما که اینهمه راه از تهران تا اینجا کوبیده و آمده بودیم توقع نداشتیم دست خالی برگردیم پس شروع به چانه زدن با سربازهای نگهبان قلعه کردیم.اونها واقعا آدمای مهربونی بودند.  به چند جا تلفن زدند تا بلکه بتوانند کاری برای ما انجام دهند که کاری از پیش نرفت.آخر سر یکی از آنها با مسوولیت خودش تصمیم گرفت ما را به درون راه دهد. گاهی فرشته ها در لباس سربازها درمیایند!!!!!

علت نامگذاری این بنا به فلک الافلاک یعنی بلندترین آسمانها به خاطر محل قرار گرفتن آن روی تپه مرتفع شهر است.وقتی وارد محوطه قلعه شدیم باید راهی سربالا را طی میکردیم تا به خود بنا برسیم.زمین زیر پایمان سنگفرش قدیمی دوران قاجار بود و خود بنا از آجر و خشت و ملات گچ و آهک ساخته شده  بود که بسیار عظیم و غیر قابل نفوذ به نظر میاید.از بالای آن همه شهر خرم آباد دیده میشود.

از تاریخ ساخت بنا یا بانی آن ، آگاهی دقیقی در دست نیست . همین اندازه می دانیم که این بنا ، از یادگارهای شهر کهن << شاپور خواست  >> بوده و بنای اولیه آن را به زمان شاپور اول ساسانی در قرن سوم میلادی نسبت می دهند . در متون تاریخی با نامهای گوناگونی نظیر :"دژشاپور خواست " یا "سابر خواست " "دز بر " "قلعه خرم آباد " "قلعه دوازده برجی " و قلعه " فلک الافلاک ازآن یاد شده است . «فلک الافلاک » که در لغت به معنی «سپهر سپهران » یا « فلک نهم » می باشد . عنوانی است که در دوره قاجار به این بنا اطلاق گردیده و اکنون به همین نام مشهور است . 

در قرن 4 اینجا مقر حکومتی بود و بعدها به پادگان نظامی تبدیل گشت.تا اینکه در دوره پهلوی تبدیل به زندان سیاسی مخالفان حکومتی شد..تا حدود یکصد سال پیش بارویی دوازده برجی در پیرامون بنای فعلی وجود داشته ، که اکنون آثار این برج در محوطه شمال غربی قلعه ، قابل مشاهده است . وسعت تقریبی بنا 5300 متر مربع ، شامل 8 برج دو صحن و 300 جان پناه می باشد . ارتفاع بلند ترین دیوار تا سطح تپه 23 متر است. ورودی بنا به سمت شمال و در بدنه برج جنوب غربی تعبیه شده که پس از گذر از راهرو ورودی به حیاط اول وصل می گردد .

 در شمال شرقی حیاط اول و در پشت یک طاق نمای بلند ، چاه آب قلعه قرار دارد . عمق این چاه که بیشتر آن با برش صخره به سرچشمه گلستان راه یافته نزدیک به چهل متر است . در گذشته آب مورد نیاز ساکنین دژ از همین چاه تامین می شده و اکنون نیز قابل بهره برداری است .بعد از حیاط اول وارد حیاط دوم میشویم که نسبتا معماری جدیدتری دارد و اکنون موزه مردم شناسی خرم آباد در آنجاست که متاسفانه به خاطر تعطیلی قلعه درش بر روی ما بسته بود.

وسط حیاط حوض سنگی قشنگی در کنار درختهای بی برگ در تداخل با رنگ آجری با زیبایی چشمگیری ایجاد کرده اند که دل آدم را برای عکاسی میبرند.بعد از گرفتن کلی عکس قصد ادامه سفر را کردیم.

بیرون که آمدیم چشممان افتاد به بالاترین برج قلعه و سرباز مهربان قصه ما که در آن بالا نشسته بود و تنهایشش را با آسمان خاکستری قسمت میکرد و به رفتن ما مینگریست.