شکار روباه
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

بعد از مدتها به دیدن تاتری رفتم که به دلم چسبید اساسی.انقدر که تمام دو ساعت و نیم اجرا را با دقت و تمرکز دنبال کردم بدون اینکه ذره ای حس خستگی در من ایجاد شود. نمایش "شکار روباه" اثر "دکتر رفیعی" توانست در جشنواره امسال بسیار بدرخشد تا جاییکه منتقدان بیشماری را به تحسین از کار واداشت.

نمایش حول داستان زندگی "آغا محمد خان قاجار" میگردد.قصه از انتها شروع میشود.جاییکه سه نفر از نزدیکان شاه تنها به جرم خوردن قاچ خربزه ای محکوم به مرگ میشوند.اما تصمیم میگیرند قبل از اینکه خود به دست شاه کشته شوند شاه را از پا درآورند.سپس این سه نفر قصه را از اول تعریف میکنند.از کودکی "آغا محمد" -رسیدن به پادشاهی-استقرار در تهران و سپس مرگ....

تمام صحنه های نمایش در یک سردخانه و یا توالت عمومی میگذرد.آدمها میایند زندگی میکنند کشته میشوند و میروند.مانند آدمهایی که به توالت عمومی وارد شده کارشان را انجام داده و سپس خارج میشوند.طراحی صحنه در اوج سادگی زیبا و شگفت انگیز است که توسط خود دکتر رفیعی انجام شده است.

اوج هنر بازیگری را سیامک صفری در نقش آغا محمد خان انجام داده است.همان طور که میدانید چون آغا محمد در کودکی اخته میشود در بزرگسالی تن صدایش و قیافه ظاهریش به شدت تغییر میکنند.سیامک صفری در طی 2 ساعت و نیم اجرا با صدایی گرفته و از ته گلو حرف میزند.با بدنی کج و گردنی خم راه میرود که به واقع کار شاقی است و با خستگی زیاد به همراه است....او حق هنر بازیگری را در این نقش ادا میکند.

علی رفیعی 22 دی ماه سال 1317 در اصفهان متولد شد و 35 سال از زندگی خود را در پاریس گذراند.

وی مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی از دانشگاه سوربن، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای تئاتر از دانشگاه سوربن، دیپلم عالی کارگردانی از دانشگاه بین‌المللی تئاتر فرانسه و دیپلم بازیگری از مدرسه شارل دولن فرانسه را در این شهر کسب کرد.

رفیعی در سال 1383 با ساخت فیلم سینمایی «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» توانایی‌های خود را در عرصه فیلمسازی نیز نشان داد.

*این نمایش هر شب راس ساعت 18 و در تالار وحدت به روی صحنه میرود.امیدوارم بلیط آنرا پیدا کرده و حتما به دیدنش بروید.


 
منا----حاجی شدن
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

 برای نوشتن آخرین بخش حاجی شدنم خیلی دست دست کردم.میدانم.به قول محمد امین با این کار شاید برای خواننده آتشش را خاموش کردم .اما واقعا نمیدانستم چه بنویسم.وسواس عجیبی مرا گرفته بود.حالا که رسیده بودم به مرحله آخر حس عجیبی مرا از نوشتن باز میداشت.چه بگویم؟چه بنویسم که حق مطلب را ادا کرده باشم.؟اصلا من کجا و نوشتن از خدا کجا؟

امروز دیگر آستینم را بالا زدم.حیف نیست که نگویم درآخرین لحظه ها چه بر من گذشت؟؟؟شما بگذارید پای تنبلی که تا امروز کش دادمش....الان میخواهم  قصه حاجی شدنم را تمام کنم حتی اگر "کلاغه به خونش نرسد!"

منا طولانی ترین وقوف ما هست.حال که از مشعر راه افتادیم باید به سوی جنگ با دشمن برویم.کجا؟در تنگه منا!کی ؟ وقتی خورشید بدمد با لشگر صبح بر لشگر شب پیروز میشویم.سیل جمعیت تکبیر گویان به سمت منا در حرکت است.خستگی امانمان را بریده اما شوق چیرگی بر دشمن به تو قدرت میدهد.قدرت رفتن و نایستادن.مشتها گره شده ابروها گره شده دستها مصمم سنگها در مشت.به هر طرف که مینگری انسانهای خسته و خاک آلود اما مصمم را میبینی که هیچ چیز در ذهشان نیست جز پیروزی بر شیطان بزرگ.اینجا امتی را میبینی که حکومت صبح را پذیرفته اند و با قدرت نور به جنگ با سیاهی درحرکتند.خروش جمعیت آنقدر عظیم است که دل هر سیاهدلی را میلرزاند.

به جمرات میرسی.جایی که نمادی از سه شیطان درآنجا قرار دارد.جایی که قرآن میگوید ابراهیم برای قربانی کردن اسماعیل به آنجا رفت اما در 3 جا شیطان به شکل پیرمردی بر او ظاهر شد تا اورا از این کار باز دارد و هر بار ابراهیم 7 سنگ به سوی او پرتاب کرد تا او را از پا درآورد.اینجا مبارزه با شیطان بزرگ است.نفس اماره..... 

دلم بدجور میلرزد.نمیدانم چرا انقدر ترسیده ام.از چه و از که نمیدانم.حس مبارزه است با دستهایی عرق کرده و لرزان.انگار یکهو فهمیده ام آنچه مقابل من است قوی است و برای شکستش باید از او قویتر شد.به محمد امین چسبیده ام و مدام میگویم : با من باش با من باش من میترسم من میترسم....دست خودم نیست هول کرده ام تازه فهمیده ام مبارزه کوچکی نیست.درمیان سیل جمعیت خشمگین ترسیده ام....نفس میگیرم یکهو خشمی عظیم مرا در بر میگیرد .محمد امین را رها میکنم و به میان سیل جمعیت خروشان میروم و او را گم میکنم.مهم نیست من مسلحم  و مصمم.اولین سنگ را که به سویش میزنم به هدف نمیخورد.یکهو میفهمم که سمیرا محکم باش برای جنگ با بزرگترین دشمن وجودت لرزش جایز نیست.به خدای بزرگ سوگند میخورم خشمی مرا میگیرد که تا آن روز سابقه نداشت فریاد زنان به سویش میدوم و سنگهایم را با نفرت به نفس اماره ام میکوبم و هر بار الله اکبر میگویم.آخرین سنگ را که میزنم میبینم از سرخوشی دیوانه شده ام دارم جیغ میزنم فریاد پیروزی سر میدهم و قلبم انگار میخواهد از سینه بیرون زند.محمد را میابم و با چشمهایی که از سرخوشی میبارند به سوی چادرهای منا برمیگردیم.

خسته اما قوی...شاد و مصمم به چادرهایمان میرسیم.روی زمین میفتیم و میخندیم.... کسی داد میزند:آهای جماعت گوسفندهایتان قربانی شد....حاجی شدییییییییییید

و اشک روان میشود.روان روان....و زندگی یک بار دیگر بر ما لبخند میزند.حس نوزادی را دارم که از نو از شکم مادر متولد شدم.دستی شیرینی پخش میکند و من از میان پرده اشک دوستهایم را درآغوش میگیرم و نمیدانم باید چه بگویم و از خدا چه بخواهم... خدیا تو بزرگی خیلی بزرگ......

حالا باید "تقصیر" کنیم.یعنی رشته  تمایلات انسانی را قیچی میکنیم.کوزه امیال و ارزوهای انسانی را میشکنیم.اصلاح میکنیم.آزاد میشویم.زنها بخشی از موی سر خود را قیچی میکنند اما مردها باید کل سر خود را بتراشند.منظره جالبی است.با موبایلم به میان آنها میروم و تند و تند از آنها عکس میگیرم.آنها هم شاد و خوشحال و کمی خجالتی سرهای برهنه خود را از من قایم میکنند.از همه جالبتر کمک کردن به یکدیگر است برای تراشیدن سرهایشان...یکی آب میاورد.دیگری تیغ یک بار مصرف میدهد.یکی پیش بند را میگیرد تا موها بر زمین نریزند.دیگری با خنده سر خم کرده و کچل میشود!!! آن یکی با پنبه روی زخمهای سر رفیقش را میپوشاند...یکی پیشانیش خونین است ....اما همه میخندند...شور و حال عجیبی است.

شام نان و ماست و خیار میخوریم.انقدر میچسبد که انگار بزرگترین خوان برکت را برایمان گسترده اند.همه با هم دوستند و میخندند.شب شده است.باید راه بیفتیم تا به مکه برویم و دوباره 7 عمل حج اصغر را به جا آوریم تا به همسرانمان حلال شویم.هنوز به همدیگر نامحرمیم...منتظر ماشین میایستیم اما در آن شلوغی هیچ اتوبوسی پیدا نمیشود پس باید دوباره پیاده به راه بیفتیم.این بار عده مان محدود میشود.هرکسی توان راه رفتن ندارد.از 90 نفر تنها 20 نفر کیفهایمان را روی دوش میندازیم و به سوی مکه با پای پیاده راه میفتیم.....

وقتی به مکه میرسیم راه بندان عجیبی است.ماشینها در هم گره خورده اند.پلیس راه ها را بسته است.حاجیان با پای پیاده به سمت مسجدالحرام در حرکتند.زانوهایم از شدت خستگی میلرزند.تصمیم میگیریم به هتل برویم استراحتی بکنیم و صبح به سراغ اعمالمان برویم.ساعت1 شب بعد از دو ساعت راه پیمایی بالاخره به هتل میرسیم و بیهوش روی تخت خواب میفتیم.

صبح ساعت 5 به سراغ اطاق محمد امین میروم تا بیدارش کنم.در آن اطاق 3 مرد دیگر هم خواب بودند.آرام وارد اطاقش میشوم و به کنار تختش میرسم.اما یک هو میبینم که اشتباهی وارد اطاق شده ام.از ترس بدو بدو بیرون میایم....وسط سالن که میرسم یادم میفتد که محمد امین کچل شده است و آن سر سفید زیر لحاف متعلق به شوهر خودم بوده...از شدت خنده کف زمین ولو میشوم.دوباره به سراغش میروم تا بیدارش کنم.محمد بدون لباس خوابیده است چون هنوز لباسهای احرام تنمان است.وقتی چشمهایش را میگشاید انگار یک زن نا محرم دیده است سریع پتو را روی تنش میکشد باز هم خنده امانم را میبرد....

دوش میگیریم.لباسهای تمیز تنمان میکنیم و به سمت حرمش راه میفتیم.مسجد واقعا شلوغ است.جای سوزن انداخت نیست.باید هرچه سریع تر کارهایمان را انجام دهیم.هرجه زمان بگذرد بر ازدحام افزوده شده و کار سخت تر میشود.جمعیت به دور کعبه انقدر زیاد است که تا دیواره آخر رسیده اند و جایی برای نماز نمانده.شروع به 7 دور طواف میکنیم.آفتاب درآمده و هوا گرم شده است.فشار جمعیت بر گرما میفزاید اما باید رفت.طواف که تمام میشود دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم میخوانیم.سپس به سراغ 7 دور سعی صفا و مروه میرویم.جمعیت بیشتر شده راه نفس کشیدن بسته شده شلوغی به حدی رسیده که در وسط سعی گاهی می ایستیم....7 دور تمام میشود به سراغ طواف نسا میرویم.این بار دیگر اوج جمعیت است.آفتاب به وسط آسمان رسیده.راه نفس کشیدن بسته شده.عرق از سرو روی ما میریزد.نفسم بسته میشود.با صدای بلند داد میزنم خدایا راه را برایم باز کن...الان میمیرم.محمد نگران نگاهم میکند.باز داد میزنم:خدایا نفس نمیتوانم بکشم راه را برای من باز کن راه را باز کن راه را باز کن....تمام 7 دور همین را میگویم تا سرانجام تمام میشود.دوباره پشت مقام ابراهیم نماز طواف نسا میخوانیم و زن و مرد به هم محرم میشویم.دست محمد امین را میفشارم .به هم لبخند میزنیم و انگار یک بار دیگر ازدواج میکنیم....

دوباره با پای پیاده مسیر آمده را به سوی منا برمیگردیم.دیگر نایی بر ایمان نمانده است.تمام تنم خیس عرق است.به چادر که میرسم همراهانم به کمکم میایند.مرا به درون میکشند و آبی به من میدهند.تبریک میگویند.آخر آنها این مدت را در چادر بوده اند.چون توان این پیاده رویها را نداشتند.با حسرت نگاه میکنند که کارهایمان را انجام داده ایم.اما واقعا خسته و مریض احوال شده ام.از بوی تنم حالم بهم میخورد.لباسهای خیس از عرق و کثیفی و سیاه شده از گرد و غبار....جا برای دراز کشیدن نیست.با حالتی مچاله گوشه دیوار روی زمین میخوابم.گرمم شده طاقتم تمام شده بلند میشوم... به دستشویی میروم.صف طویلی از آدمهای گرما زده و خسته پشت درهای دست شویی ایستاده اند.نیم ساعت در صف میمانم.درون هر دست شویی بالای سرمان دوش هم وجود دارد که اگر میخواهیم همانجا حمام کنیم.نمیتوانم چندشم میشود.اما عرق از سرو رویم میچکد و سر درد امانم را بریده...در همان توالت لباس درمیاورم و با شلنگ آن تنم را آب میزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاری که اگر قبلا کسی به من میگفت باورم نمیشد اما انجام دادم و فهمیدم در لحظه های سختی هر کاری از عهده ما بر میاید...دوباره همان لباسهای کثیف را بر تن میکنم و به چادر برمیگردم.شب عجیبی است همه گرد هم توی چادر نشسته ایم.چند نفر چند نفر با هم سرگرم گفتگوییم.از تجربه این سفر میگوییم از احساساتمان و حال و احوالاتمان.من هم با چند نفر ساعتها از دکتر شریعتی حرف میزنیم.از کتابش که چقدر در این سفر به ما کمک کرد.دوستانم از من سن و سال ترند.از روزهایی میگویند که در حسینیه ارشاد پای سخنان دکتر مینشستند و از اسلام روشن فکرانه میشنیدند....شب خاصی بود با همه خستگیها دلمان نمی آمد بخوابیم.....تا نماز صبح حرف زدیم ....

 صبح دوباره به سمت جمرات(سه شیطان) راه افتادیم باید یک بار دیگر به جنگ با آنها میرفتیم و این بار هر 3 را هدف میگرفتیم.بعد از رمی جمرات(سنگ زدن به شیطانها) کار به پایان رسید.شیعیان میتوانستند بعد از اذان ظهر به سمت مکه برگردند اما سنیها بعد از اذان تازه به سراغ رمی جمرات میرفتند...همه در کنار تونل ملک خالد که مرز منا و مکه بود قرار گرفتیم در انتظار اولین الله اکبر اذان....سپس همه با هم پیاده به سمت مکه و اقامتگاه هایمان روان شدیم.....کار به پایان رسید!


 
لحظه رفتن
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

ترنم باران

در هوای سحر

و آواز رفتن

در هوای دلتنگی زن

غوغایی بود در سکوت...

مردی چتر به دست

زنی با کاسه آب

و رد نگاه در گرگ و میش سحر

صدای پرپر دل میامد

گذری آرام

از زیر کتاب

و نجوای دعا

و شره آب زیر پای مسافر ...

کوچه با بوی خداحافظی پر شد

ناپدید گشت سر پیچ کوچه صورت مرد

دعایی دمیده شد به هوا

چشمان مرد سر پیچ چرخید

و خودش هم

چتر رها شد روی زمین

و چادر گلدار زن کنار در

صورت زن به خنده گشود

و آغوشش به عشق

و آیت الکرسی در صورت مرد

بوسه ای شکفت!


 
مونولوگ
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

مونولوگ

سلام آقا

دیدی ما امسال هم به موقع رسیدیم خدمتتان.نه جان شما نمیشود اول نوبت بوسیدن دست شماست بعد اگر دلتان هوسی کرد روی ما هم در خدمت شما....

آقا.. دلمان بدفرم برایت گرفته بود.گفتیم این سر سالی سفره هفت سینمان را بیاوریم خدمتتان تا با هم "حول ولا قوه الا" بکنبم؟بد گفتیم؟ نگو که باز دلت گواهیمان را داد ها؟!!!!این بار خواستیم غافلگیرت کنیم شبیخون زدیم غروب شنبه  را...دم این باغبان پیررا هم دیدیم که به ما رخصت دیدار دهد.

دیروز تنگ ماهی قرمزی خریدم جان خودت فقط برای تو...مادر اخمی کرد و گفت کراهت دارد و شب نشده گربه همسایه ترتیب کراهت ماهی را داد!مادر دوباره اخم کردواین بار گفت شگون ندارد. هزار تومانی گذاشت لای قرآن سبزمان...همان قرآنی که جلدش مخملی بود و تو هی میگفتی مال مادرت هست و مادر هی نقشه میکشید برای قاپ زدنش..حالا قرآن مادرت روی طاقچه قدیمی شده صندوق صدفات مادر...خلاصه با همان هزار تومانی سروته هرچه کراهت و بدشگونی و سیاهدلی است درآوردیم...اما ماهی هم رفت!

آقا ساکت شده ای؟قرارمان مکالمه یک طرفه نبود.چیزی بگو تا بفهمیم دل تو هم هوای ما را کرده بود.گرچه مادر بزرگ با حسادت میگوید جای تو بهتر از ماست اما من که باور نمیکنم.کجا بهتر از اینجا .ور دل ما.کنار باغچه سبزمان و آن نیمکت سنگیت که تن خسته ات را رویش لم میدادی.میدانم الان "آهت" به هوا بلند است که من باز هم فیل تورا یاد هندوستان انداخته ام.اما گاهی بد نیست که یاد گذشته ات هم بیفتی. و بعد یاد مادربزرگ...مادر....من....من ....باز هم من....

میدانم من برای تو کس دیگری هستم.برای همین است که حالا شش دانگ حواست فقط به من است و نه آنها که هیچی بلد نیستند بگویند جز آه و ناله و زاری انقدر که باز صدایی صاف کنی و بگویی این زجه موره زنان تمامی ندارد.

آقا گوشت را بیاور نردیکتر حرفی دارم خودمانی... جمعه پیش برایم خواستگار آمد.گفتم باید از آقا اجازه بگیرم.همه طوری نگاهم کردند انگار با دیوانه ای طرفند.پسرک چایش را خورده نخورده تمام کرد و پا به فرار گذاشت.مادر را کارد میزدی خونش درنمیامد.من تنها گفتم :به جهنم!....خوشت آمد؟بر پدر هرچه مرد است صلوات تا وقتی تو را دارم...تو را دارم؟؟؟یک کم گیج شدم!

دیگر این نگاه سنگیت را تمام کن.یک کم نرمتر باش.هروقت به سراغت آمدم همین کت و شلوار طوسی تنت بود واخمهایت در هم و نگاهت  به سمت چپ.بعد من هی جا عوض میکنم تا نگاهت به من بیفتد نمیشود.مادر میگوید کمتر بجنبم برای خانمی جوان زشت است انقدر وول خوردن.نمیفهمد که من دارم خودم را با زاویه نگاه تو تنظیم میکنم.فایده ای هم ندارد باز میگوید عقلم کم است بی خیال.تو این بار نگاهت را بچرخان!

خانم عسگری را که یادت هست؟نمیدانم چرا همش یک خط در میان خواب تو را میبیند.انگار استغفرالله خودش شوهر ندارد که هی مردهای غریبه پا توی خوابش میگذارند.چند روز پیش به مادربزرگ گفت خواب دیده تو داری تند و تند به لقمه نانی گاز میزنی.بعد هم چیزهایی گفت انگار که تو گشنه ات هست و یا چیزی در همین مایه ها .ما که نفهمیدیم.مادربزرگ رفت سراغ آقای دریانی و یک جعبه خرما خرید برای تو...این دیگر آخرش بود...کی با خرما سیر شده که تو بشوی.من داد و قالی راه انداختم بیاو ببین..گفتم آقا سبزی پلو ماهی دوست دارد.برای شب عید درست کنیم و برویم به دیدنش.اما همه مسخره ام کردند.مادر گفت میترسد تیغ توی گلویت برود...مادر بزرگ چشم غره ای رفت و گفت همین خرما انشاالله به لب و دهن آقا خواهد رسید.مادر باز هم خندید و گفت:لب و دهان؟؟؟؟.....چشمهای مادربزرگ پر اشک شد.

ببخش آقا.انگار وقت رفتنمان شده.هوا هم سوز سر شب را گرفته است.باید بلند شوم.مادر گلاب میپاشد بپا یک وقت خیس نشوی ! خدا وکیلی نمیگذارند یک لحظه اعصابت آرام گیرد .یا باید مدام صدای فین و فین آنها را تحمل کنی یا صدای گوش خراش کوبیدن سنگهایشان را که انگار میخواهند تو را از خواب زمستانی بیدار کنند.پناه بر خدا!!!.خبر ندارند که تو همین بالای سر ما ایستاده ای و بر و بر نگاهمان میکنی.بیخیال! این راز بین من و توست  آقا....

***

دیدی نزدیک بود در جیبم جا بماند.لقمه نان و ماهی را میگویم که یواشکی آخر سر برایت گرفتم.میدانستم با خرما سیر نمیشوی.بفرما برای شب عیدت دیگر سورو ساتت تکمیل شد.میگذارمش همین جا تا ما که رفتیم دلی از عزا درآوری.خوب من بروم مادر هی دست تکان میدهد و صدایم میزند...

یک چیز دیگر....یک بوس میدهی؟آخر خیلی دوستت دارم بابا!


 
5شنبه خاطره
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥  کلمات کلیدی: تهران گردی

5شنبه ها همین جوریش هم قشنگ است دیگر اگر با حس نوستالژیک ما هم قاطی شود که میشود یک 5شنبه خاطره...

خیابان سی تیر یا همان قوام اسلطنه پدربزرگهایمان جای دنج رستوران قدیمی "گل رضاییه" است.رستورانی 67 ساله که هنوز بوی قدیم ندیمها میدهد.بوی خوب اصالت اجدادمان...این رستوران و یا قهوه خانه قدیمی در روزگاران گذشته پاتوق روشنفکری تهرانمان بود. روی همین صندلیهای قدیمیش بود که صادق هدایت مینشست و فلسفه زندگی میبافت. فروغ فرخزاد شعر مینوشت و خیلیهای دیگر که دیگر بین ما نیستند.شاید پدربزرگها و مادربزرگهای رفته مان نیز روزی اینجا جوانی میکردند...

تو این پاتوق کوچولو میتوانید غذایتان را در ظروف گل سرخی مادربزرگها بخورید.روی میزهای چوبی قهوه ای کهنه که بوی سبزی خوردن و پنیر میدهند.بعد کاسه ای ماست و خیار با مرزه و بعد هم یک پرس قیمه بادمجان ناب ایرانی....دیگر عیشتان تکمیل میشود.فضا کوچک است و تعداد مشتریها زیاد پس اگر دیر بجنبید نه غذایی خواهید یافت و نه میزی برای نشستن...راستی یادت نرود سوپ برش هم حتما سفارش بدی!

هنوز هم صدای دنگ دنگ ساعتهای پاندولی مرا میبرد به آغوش پدربزرگ رفته ام...

در و دیوار با عکسهایی از هنرپیشه ها و کارگردانهای قدیمی پوشیده شده که نشان از علاقه صاحب رستوران به سینما دارد.فضا آرام و پر موسیقی ناب است که میتوانی ساعتها بنشینی و دمی از هیاهوی بیرون درامان بمانی و به یاد تمام قصه های قدیمی بیفتی و کیف کنی حسابی...و در آخر چای ایرانی دم کشیده روی سماور در استکانهای کمرباریک با مربای خانگی بالنگ و یا فنجانی فهوه ترک در این 5شنبه خاطره عجیب خاطره میافریند.

اینجا مثلا پایین شهر است به قول بالا شهریها.اما به صد تا برج و باروی شمال شهر میرزد.اینجا اصالت دارد و بوی خاطره میدهد برای نسل بی خاطره ما...اینجا خیابان جمهوری است و نزدیک به لاله زار و چند قدم بالاتر از رستوران گل رضاییه....اینجا هتل نادری است.این هتل یکی از قدیمی‌ترین هتل‌های شهری است‌. هشتاد سال پیش، هتل نادری در خیابان جمهوری‌ بعد از سی‌تیر ساخته شد . این ساختمان بیست سال بعد، بر اثر حریق از بین رفت و ساختمان کنونی هتل در همان آدرس‌ با پلاک ۴۵ ساخته شد. این هتل دارای دو طبقه و ۲۴ اتاق است‌. شهرت بسیار هتل‌، میهمانان آشنا و همیشگی‌، ساختمان نه چندان مدرن و درختان تنومند حیاط‌، همه گواه سابقة طولانی هتل دارند.

کافه و هتل نادری در سال 1306 توسط یک مهاجر روس به نام خاچیک مادیکیانس ساخته شد. کافه نادری به دلیل قرار گرفتن در خیابان نادری(جمهوری فعلی) به این نام انتخاب شد. این شخص برای اولین بار در تهران به کار شیرینی پزی پرداخت و بعد از مدتی در کنار کافه نادری هتلی به همین نام احداث کرد. هتل نادری بعد از گراندهتل دومین هتل ساخته شده در تهران بود. هم اکنون نوه های خاچیک مادیکیانس، مالکان فعلی هتل و کافه نادری هستند.

اولین جایی که در تهران، غذای فرنگی مثل بیف استراگانوف و نوشیدنی های اروپایی به مردم عرضه کرد، همین کافه نادری بود. نویسندگان، هنرمندان و خیلی از سیاستمداران اون زمان مثل صادق هدایت و سیمین دانشور از همین رستوران بیرون اومدند و جایی بود خلوت و دبش برای میتینگ های سیاسی و فرهنگی.

حالا ما چقدر برای این بنا ارزش قایلیم؟انقدر که برایتان بگویم همین روزهاست که صاحبانش اینجا را به یک بساز بنداز بفروشند و تا چشم روی هم بگذاریم برج بی ریخت و قیافه و بی هویتی جای آن را خواهد گرفت....بگذریم!

روبروی کافه نادری را که نگاه کنی چشمت میفتد به یکی از قدیمی ترین پیراشکی فروشیهای شهر عزیزمان.که تقریبا همزمان با هتل نادری و در جوار آن ساخته شد.چون آن زمان یعنی 70-80 سال پیش این محله ها پاتوق گردش و تفریح مردم تحصیلکرده و روشن فکر بود.گیگو یک ارمنی خوش نام اولین بار اینجا را افتتاح کرد که به زودی طعم خوش پیراشکیهایش تا آن سوی شهر هم رفت تا جاییکه این مغازه کوچک روزها پر میشد از دختر مدرسه ایهای مدرسه خواجه نوری که در آن کت و دامنهای خوش دوخت با شوخی و خنده اینجا میامدند.وبعد از ظهرها و شبها پاتوق زنان و مردان شیک پوش میشد که بعد از نوشیدن فنجانی قهوه در کافه نادری سری هم به اینجا میزدند.... 

اینجا هم یک مغازه کوچولوست با صندلی های چوبی و بلند قدیمی که تو را یاد کافه های پاریسی میندازد.روی دیوار تکه های قاب شده ای از روزنامه های جدید و قدیمی هست که در آنها به این پیراشکی فروشی اشاره شده است.هیچ کس جز ما آنجا نیست انگار همه چیز برای ماست تا دمی حال کنیم.روبرو تخته سیاهی است که با گچ سفید روی آن منوی مغازه نوشته شده است که در کنارش تلفن سیاهی از آن شماره گرفتنیهای قدیمی قرار دارد...پیراشکی داغ داغ در این عصر 5شنبه چقدر میچسبد دوست من...

یاد بعد از ظهرهای میدان انقلاب و تمام پیراشکی فروشیهایش و دوره دانشجویی به خیر که من همیشه یکی میخریدم و در مینی بوس با اشتیاق میخوردم در حالیکه فرناز ناباورانه نگاهم میکرد .

بعد پیاده زیر نم نم باران در این غروب زمستانی راه میفتیم توی کوچه پس کوچه های خاکستری اما زیبای این شهر...در همان نزدیکیها خیابان مبرزا کوچک خان است و خانه های قدیمیش...سر کوچه مدرسه قدیمی فیروز بهرام قرار دارد.

در سال ۱۳۱۰ خورشیدی ((بهرام جی بیکاجی)) از بمبیی به تهران آمد.او پسری داشت که پس از پایان تحصیلات به هنگام برگشت از انگلستان و جنگ بین الملل اول در اثر اصابت اژدر به کشتی او در سال ۱۹۲۵ کشته شد.پس از مدتی به یاد پسرش مبلغی را  برای ساختمان دبیرستان فیروز بهرام به انجمن زرتشتیان اهدا کرد،سنگ بنای مدرسه فیروز بهرام در زمان وزارت هدایت گذاشته شد و در سال ۱۳۱۱ خورشیدی افتتاح گشت.

در این خیابان که در 4 راه قوام السلطنه قرار دارد هنوز میتوان ردپای خانه های قدیمی را پیدا کرد.رد پای دیوارهای آجری-درهای کلون دار-ارسی های رنگی-دودکشهای حلبی-نرده های فلزی دور پنجره ها ...اما یک چیز دیگر هست که اینجا را برایتان خاطره دار میکند و آن بوی سابیدن دانه های قهوه است که از مغازه هایی قدیمی اینجا هنوز به مشام میرسد.


 
باز هم
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

ای داد بیداد

                          باز دل کار دستمان داد

صحبت قول بود و قرار

                          بین ما و آن دل بیقرار

هرچه گفتیم به گوش دل فرو نرفت

                         پی یه عشق تازه دل به باد رفت

فکر میکردیم دل عاقل شده است

                   سن و سالی از دلم بگذشته است!!!!

غافل از اینکه دلم در آتش است

                  دود کنده - اصل دود آتش است!!!!!!


 
سقوط
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سقوط داستان عجیبی است.<روی> بدلکار فیلمهای صامت دهه 1920 طی حادثه ای پاهایش را از دست میدهد.نامزدش او را ترک کرده و به دنبال زندگی جدیدی میرود. <روی> طاقت روبرو شدن با این مشکلات را ندارد پس تصمیم به خاتمه دادن به زندگیش میگیرد.در بیمارستانی که تحت مداوا در آنجا ساکن شده با دخترک 5 ساله شیرینی روبرو میشود که او هم در همان بیمارستان تحت مداوا است.قصه عوض میشود...

از اینجا به بعد مرز رویا و واقعیت در هم میریزد.<روی> با دخترک دوست میشود و هر روز قصه ای برایش تعریف میکند.دخترک در جلد افسانه فرو میرود و <روی> نیز در عالم خیال... دخترک <روی> را به جای پدر از دست داده اش در قصه دنبال میکند.<روی> در قصه به دنبال سرنوشتش میدود و عشق از دست داده اش را میجوید...دخترک هرروز به امید ادامه داستان به سراغ <روی> میرود.از اینجا به بعد داستان مثل قصه های شهرزاد افسانه ای پیش میرود.شهرزاد برای اینکه به هدف برسد هرشب قصه جدیدی برای پادشاه تعریف میکند تا یک روز مرگش را به عقب بیندازد.تا اینکه بعد از 1001 شب شاه عاشق او شده و دست از کشتنش میکشد...

اینجا نیز <روی> با گفتن قصه ها دخترک را وابسته میکند تا او برایش دزدکی داروی مورفین بیاورد تا خود را خلاص کند....اما و اما عشق...........

سقوط در سال 2006 ساخته شد اما سال 2007 به اکران درآمد.کارگردان فیلم مردی هندی تبار به نام "ترسم" است.ساخت فیلم 4 سال به طول انجامید و در 18 کشور مختلف فیلمبرداری شد و توانست 3 جایزه اصلی را از آن خود کند.

به قدری بازی دخترک کوچک(کاتینکا آنتارو) زیبا و شگفت انگیز است که بار عمده فیلم را به تنهایی بر دوش میکشد.تصاویر فیلم رویایی هستند و شما را برای ساعتی به عالم خواب و تخیل فرو میبرند.قصه در ستایش سینماست و در ستایش زندگی... جایی شما را یاد فیلم "سینما پارادیزو" میندازد.بهرحال به نظر من دیدن این فیلم کاملا میرزد.آن را از دست ندهید.


 
مودیگیلیانی
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

زمانی چشمهای تو را نقاشی خواهم کرد که با روح تو آشنا شده باشم!

<ژان >به خاطر عشق به نقاش جوان و فقیر از همه چیز گذشت.نقاش جوان اما گم کرده بود و سرگردان.زمان گذشت تا معنی فداکاری برای عشق را فهمید.نقاش هنرش را در معرض نابودی اعتیاد گذاشته بود.قلمش و دستهای پرارزشش هدف نداشتند.تنها عشق بود که هنوز او را سرپا نگه داشته بود.فقر از سویی و بیماری از سویی دیگر او را تحلیل میبرد.ژان اما با همه چیز کنار آمد تنها به شوق در کنار او ماندن.

سرانجام روزی نقاش تصویر دختر جوان را با چشمهایی خاکستری بر بوم سفید نقاشی کرد.زملنی که سرانجام معنی عشق او را درک کرد.زمانی که سرانجام دختر را فهمید و با روحش آمیزش کرد...و مرد!!!

مودیگیلیانی نقاش و مجسمه ساز ایتالیایی اوایل قرن بیستم بود.آرتیستی بسیار با استعداد و آنارشیست که تحت تاثیر عقاید نیچه در آن زمان به شدت درگیر آشوب طلبی و بی بندوباری میگردد.با همه خلاقیت زیادی که داشت تا آخر عمر کوتاهش نتوانست آنچنان که باید و شاید به موفقیت برسد.بسیاری از کارهایش نابود شدند و تنها آثار کم اما بسیار با ارزشی از او به جا ماند.او همه عمر هنریش را در فرانسه گذراند که هم دوره با نقاشان بزرگی چون پابلو پیکاسو شد.به خاطر روحیه جنجالیش هیچ گاه نخواست زیر پروبال هنرمندان بزرگ قرار گیرد به همین دلیل تا زنده بود آنچنان که باید و شاید دیده نشد.او که در کودکی به بیماری سل مبتلا بود براثر استعمال زیاد سیگار و الکل سرانجام در سن 35 سالگی در حالیکه با دختری زیبا هم خانه بود درگذشت.همان دختری که مویگیلیانی تابلوهای بالا را متاثر از او کشید.همان دختری که با عشق با او زیست و با عشق با او مرد!

*این فیلم یکی از تاثیرگزارترین فیلمهایی بود که دیده ام.ببینیدش و از سکانسهای زیبای شبهای پاریس و کافه های قدیمیش لذت ببرید.ببینیدش و عشق را لمس کنید.شاید هم کمی چشمهایتان بارانی شود....

*نقش مودیگیلیانی را <اندی گارسیا> ی کوبایی تبار و نقش پیکاسو را <امید جلالی> ایرانی تبار ایفا کرده اند.