مشعر
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

روز نهم ذیحجه بود.آفتاب که رفت ما هم رفتیم.باید از عرفات بیرون شویم و به سوی مشعر برویم.مشعر چیست؟فعل مکان از ریشه شعور.یعنی سرزمین شعور.عرفات که یادت هست سرزمین شناخت بود.آن را پشت سر گذاشتیم و حالا به مشعر آمده ایم. پای پیاده راه میرویم و میندیشیم.عرفات که شناخت بود را در روز طی کردیم.زیرا برای شناخت ماهیت هر چیز نیاز به دیدن هست.اما مشعر را در شب راه میرویم زیرا برای رسیدن به آن شعور نیازی به دیدن نیست.اینجا باید تامل کرد.اندیشید.راه میروم و فکر میکنم.خسته ام خیلی خسته.در دل شب لای جمعیت عرق ریزان کوله بارم بر دوش میکشم و فکر میکنم....

باید خم شد و در این راه سنگ جمع کرد.هرکس برای خودش کیسه ای در دست گرفته و از روی زمین سنگ جمع میکند.اینها سلاح ما هستند برای مبارزه فردا.فردا جنگی در پیش داریم.باید به مبارزه با شیطان وجودمان بلند شویم.کدام مبارزه است که دست خالی امکان پذیر باشد؟فرمان داده شده که باید در دل سیاهی شب آرام و ساکت سلاح جمع کنیم.70 سنگریزه بزرگتر از پسته و کوچکتر از گردو....یعنی همان گلوله!!! بیشتر از نیاز باید جمع کرد تا اگر به هدف برخورد نکرد مهمات کم نیاوریم.شوخی در کار نیست. میدانی میخواهی به جنگ کدامین دشمن بزرگ بروی؟...دشمن نفست! شیطان..

شب به نیمه رسید و من خسته و کوفته به جایی رسیدم.زیراندازم را گشودم و از شدت خستگی بیحال روی آن افتادم در حالیکه تا آن زمان به هیچ تحولی در سرزمین مشعر دست نیافته بودم.از خود ناامید شده بودم و با خدا صحبت میکردم.هدف از این همه راه رفتن و گذشتن از چند سرزمین را درک نکرده بودم.عرفات را فهمیده و شناخت یافته بودم اما از مشعر هیچ چیز جز خستگی دستگیرم نشده بود.روی زمین دراز کشیدم و با بغض به خواب رفتم....

3 نیمه شب انگار کسی مرا بیدار کرد.سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.میلرزیدم و هیچ چیز جز یک پارچه نازک برای گرم کردن نداشتم.در خود مچاله بودم و ترس مرا گرفته بود.بلند شدم و نشستم.تا چشم کار میکرد بیابانی وسیع بود و آدمهایی گره خورده در خود روی خاک و سنگ زیر آسمان سیاه و درسرمای بیابان گرفتار...یکهو انگار به خود آمدم...

من...منی که در خانه خود در آرامش و رفاه روی تخت خوابم میخوابم حالا لابلای پیر و جوان غنی و فقیر در سرمای گزنده ای گیر افتاده ام.چقدر حقیر و پست!در برابر عظمت خدا...چقدر کوچکم و ناتوان که حتی نمیتوانم خود را گرم کنم.اینجا میلیادرها ثروت هم دردی از کسی دوا نمیکند.تنها تکه پارچه ای و وجودت همین و بس...

خدایا چقدر بزرگی و من چقدر کوچکم...به چه مینازم.من بنده حقیر تو...ذره ای در برابر بینهایت وجودت...خدایا من کجایم و تو کجایی....اینجا چه میکنم لابلای تلی از زباله و آدمهای رنگارنگ ...لابلای آشغالها و فضولات انسانی...منی که به هر کثیفی رو ترش میکنم اینجا روی خاک با لباس کثیف و بو گرفته و با تنی چرک در خود میلولم تا تنها خود را گرم کنم....مشعرت را فهمیدم....شکر!

صبح اذان از هر گوشه و کنار شنیده شد.بلند میشویم و به جماعت نماز میخوانیم و دوباره بار و بنه میبندیم و پیاده راه میفتیم.این بار به سوی میدان جنگ...مسلح رو به سوی دشمن....منا در انتظار ماست.

اما تا آفتاب ندمیده حق نداریم وارد سرزمین منی شویم.مرز بین مشعر و منا پل محسر است.جایی که در سال عام الفیل پرنده ها بر سر سپاه اربعه سنگ ریختند و آنها را نابود کردند تا به سرزمین مکه دست نیابند.آنها مردند و حسرت تسخیر مکه را با خود به گور بردند.به همین دلیل به این سرزمین محسر میگویند....

چشمها به سوی افق خیره شده است و همه در انتظار در کنار پل محسر...اولین اشعه خورشید که میتابد صداهای الله اکبر از همه بلند میشود.سیل خروشان انسانی به سوی منی رهسپار میگردند....


 
عرفات
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

حج دو مرحله دارد.یکی عمره بود که با میقات شروع شد و با تقصیر در کعبه به پایان رسید.که همان حج اصغر است.حالا 10 روز گذشت و اینک زمان حج اکبر فرا رسید.اینک باید بلند شد.از خود بیرون آمد.از کعبه بدور شد و رفت...تا کجا؟باید رفت تا فهمید معنی حج اکبر چیست.حالا معلوم میشود که حج رسیدن به کعبه نبود.حج ترک کعبه است. ترک خانه و کاشانه و خویشتن.حالا رسیدن به عرفان است و رفتن تا ناکجاآباد دور...

شب هشتم ذیحجه فرا رسیده است و دلشوره ای بزرگ تمام مارا گرفته.جوان و پیر ترسانند و بی تاب.چشمها نگران رفتن.پاها بی تاب برای گام برداشتن.راه درازی در پیش است.کوچی معنوی برای رسیدن به عرفات(شناخت).حج اکبر 3 مرحله است.عرفات-مشعر-منا...باید رفت تا مفاهیم را فهمید.فقط میدانیم که باید رفت و رفت تا رسید به بینهایت اعلی...به خدا...داریم میرویم تا بمیریم و دگرباره زنده شویم...محرم میشویم و راه میفتیم .با من همراه شو!

اتوبوس سوار میشویم و به سمت شرق مکه پیش میرویم.تا به جلگه ای خشک مواج از ماسه برسیم.خاکی نرم و سفید.اینجا سرزمین عرفات است.عرفات در معنی یعنی شناخت.این راهی که تا روز 13 ذیحجه باید رفت میخواهد مارا به چه برساند؟این رفتنها و ماندنها به ما چه میاموزد؟گام اول:عرفات...شناخت خود-شناخت خدا-شناخت فلسفه زیستن و مردن...اینجا درعرفات کسی با کسی نیست.خودتی تنها و بی یاور باید بیابی...باید شناخت پیدا کنی...هرگونه که خودت میدانی کسی به  تو کمکی نمیکند.اگر شناخت یافتی بردی!وگرنه فردا که عرفات را ترک کنی دستهاین خالی خواهد ماند و  بازنده این میدان خواهی شد.

شب به نیمه رسیده و ما به چادرهایمان.زمینی خاکی که تنها گلیمی آنرا پوشانده.باید همین جا سر به بالین نهیم و بخوابیم.زیرمان خاک نرم...کنارمان سوسکهای صحرایی که چون محرمی نمیتوانی آزاری به آنها برسانی...مسالمت آمیز در کنار مخلوقات خدا سایبانت چادری پاره...زیراندازت خاک نرم...بالشت دستهایت....و روحت بیتاب...

ساعت 1 شب بود که بلند شدم.از چادر بیرون آمدم.آدمها سفید پوش گوشه و کنار روی خاک سجده میکردند.زیر نور شمعهایشان قرآن میخواندند.دست به خاک عرفات میکشیدند و آرزوهایشان را روی خاک با سرانگشتهایشان مینوشتند تا برآورده شود.روی این خاک مقدس.هیچ کس به هیچ کس نبود.پارچه سفیدی زیرم پهن کردم و روی زمین سرد بیابان ولو شدم.قرآن خواندم و گریستم.تا به آنشب انقدر نزدیک به خدا نبودم.خدایا چه شناختی به من دادی در عرفات...تسبیح در دستانم میچرخید و من "العفو" میگفتم و گریه میکردم.

آدمها میرفتند و میامدند و نماز میخواندند و کسی با تو کاری نداشت.سکوت در بیابان بود.هرکس نیایشش در دلش بود.برای اولین بار نماز شب خواندم.فهمیدم راز بزرگ بیداری در شب و خواندن نماز درچیست!لذت بخش ترین نماز عمرم را در عاشقیت خواندم خدای من!سپاس که نمردم و عرفاتت را دیدم.سپاس

عرفات سرزمینی است که آدم و حوا پس از رانده شدن روی زمین در این نقطه همدیگر را یافتند و عشق به عشق رسید.اینجا سرزمین شروع عاشقی است.سرزمین آغاز زندگی بشری.در روی این خاک پدر و مادر دینی ما با یکدیگر عشق ورزیدند  و تنهایی بعد از هبوطشان را در کنار هم با یاد خدا پر کردند.پس با شناخت در عرفات میتوان به آغاز آفرینش رسید و راه را از سر نو آغاز کرد.

کوچه پس کوچه های خاکی لابلای چادرهای محقر تو را به یاد زمانهای کهن میندازد. از چادرت که بیرون میایی باید حواست جمع باشد تا راه برگشت را گم نکنی.تمام دالانها مثل هم است.باید برای خودت علامت بگذاری تا دوباره بتوانی به مبدا برگردی.به چادرت و در کنار دوستانت که دیگر بعد از 10 روز همه باهم رفیق شده اید.درد و دلها میکنید با هم و مناجاتها با هم...هریک برای دیگری دعایی میخواند و هریک برای غصه های دیگری اشک میریزد و نفسها به اسم حق جلا یافته اند.شاید از بین این همه نفس گرم کسی دعایش برایت بگیرد...

محرمیم باز هم...جامه های سفید بر تنمان.نباید لباس دربیاوریم.در پاکی محض ابتدای خلقتیم.مواظبیم سخن زشت به زبان نرانیم.گیاهی را نکنیم.موجودی را آزار ندهیم. خلاصه تمرین انسان بودن میکنیم و چه زیباست برای حتی روزی یک انسان باشیم... ظهر بعد از نماز دعای عرفات حسین را زمزمه میکنیم.معنی فارسیش را هم بخوانی قبول است.قبول حق که تازه خواهی فهمید حسین چقدر زیبا در این دعای عرفانی در این سرزمین عاشقی خدا را به نیایش نشسته است.سپس بار و بنه را میبندیم و پیاده راه میفتیم به سمت سرزمین مشعر!


 
رمز و راز کعبه
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

مکه شهری در گودال است.در دره...و کعبه در قلب این گودال قرار دارد.دورتادور شهر مکه را کوه هایی فراخ فرا گرفته اند و کعبه در میان دره ای واقع شده است.درست در قلب و مرکز این دایره.یاد گرفته ایم که همیشه برای صعود باید بالا برویم.اما این بار خدا تمام باورهایمان را میشکند در حرکتی به سمت پایین به بالا صعود خواهیم کرد.به قول دکتر شریعتی داریم از بندگی به بلندی میرسیم.فرورفتن در خاک و سربرآوردن در برابر خدا...

در قلب این میدان مکعبی ساده و سیاه قرار دارد.در ابتدا باورت نمیشود عظمتی که اینهمه از آن سخن گفته شده همین اطاق خالی است.همین هم دارد به تو چیزی میگوید.کعبه تنها یک علامت است یک رمز که بفهمی به خدا رسیده ای.چرا ؟؟؟ چون خدا بی شکل است و همه جاست و مکعب تنها شکلی است که رو به هیچ سویی ندارد و تمام جهات جهان را شامل میشود(شمال-جنوب-شرق-غرب-بالا و پایین) و این یعنی خود ذات لامتناهیش.داخل این مکعب هیچ نیست و همه چیز هست...فقط خداست که در آن جاری است.داخل آن که بایستی رو به هر سمت که نماز گذاری همانجا خداست.بیرون از آن روبه هر سمت بایستی خدا مقابل توست.زیباست نه؟

میگویند عین این خانه در بالای آن جایی در عرش کبریایی قرار دارد که فرشتگان دورش میچرخند.وقتی آدم به زمین رانده شد در اینجا آمد و استقاثه کرد که دیگر جایی ندارد تا بدور پروردگارش طواف کند و خدا این بنا را برای دل آدم ساخت.تا بگردد بگرید و آرام گیرد.

و چرا 4 ضلعی است به نیت مجموعه حیات که در 4 جمله خلاصه میشود:

1-خدا بزرگتر است.2-نیست خدایی جز خدای یگانه.3-ستایش مخصوص خداست.4-پاک و منزه است خدا.

در قسمت غرب کعبه قسمتی وجود دارد که به حجر اسماعیل معروف است.حجر در معنی یعنی دامن و این بخش شکلی چون دامن یک زن دارد که در آنجا هاجر سالهاست به زیر خاکش خفته است.جایی که خانه آن زن بوده.خانه یک کنیز سیاه.یک برده که مقامی داشت بالا تا خدا او را همجوار خودش قرار داد.اینجا اسماعیل بزرگ شده است.اینجا بسیار مقدس است .نماز که میخوانی در خانه یک زن سجده میکنی.ببین خدا مقام زن را چقدر بالا قرار داده که تنها او را همجوار خانه اش قرار دارد.کعبه با همه بیجهتیش در دامان یک مادر جهت یافته است.مبارک باد مقام مادر!

اگر میخواهی طواف را آغاز کنی باید از کنار ضلع حجرالاسود باشد.دست راستت را به نشانه پیمان به سوی این سنگ بهشتی دراز میکنی و بیعت میبندی که داری در راه خدا گام برمیداری.که به صفوف به هم پیوسته طواف پیوسته ای و جزیی از کل شده ای.اینجا حجرالاسود را گواه میگیری و دستت را در دست خدا میگذاری و گام اول طواف را برمیداری.چرا دست خدا؟؟؟گفته اند حجرالاسود سنگی بهشتی بود که بر زمین فرود آمد و در اینجا ساکن شد به نشانه دست راست خدا که یک استعاره است برای قدرت لایزالش.دست در دست خدا بیعت میکنی که تا جان داری در راهش گام برداری.به همین سادگی و به همین زیبایی.

زمانی که خدا فرمان داد تا ابراهیم کعبه را بنا نهد اینجا بیابانی بیش نبود.و این خانه ویرانه ای از هزاران سال قبل از دوره آدم تا آن زمان...باقی بود اما ویرانه ای بود.ابراهیم به نشانه توحید آن را از سر نو بنا نهاد.دست در دست اسماعیل سنگ به سنگ این بنا را روی هم گذاشت.تا با هرچه فردیت-شرک و بت پرستی و جهالت به جنگ برخیزد.وقتی نوبت به آخرین سنگ رسید.ابراهیم روی تخته سنگی ایستاد.اسماعیل آخرین قطعه را به او داد و ابراهیم کعبه را کامل کرد و فریاد توحیدی سرداد.جای پای او روی سنگها باقی ماند تا ابد...اینجا مقام ابراهیم است. 

ناودان طلا درست بالای حجر اسماعیل قرار دارد.جایی که از سالها قبل آب باران را در خود جمع میکرد و پایین میریخت.پارچه ای که روی کعبه کشیده میشود تماما از جنس ابریشم خالص است که با نخهای طلا و نقره بر روی آن آیات قرآن بافته شده اند و وزنی حدود 2 تن دارد.سالی یک بار پارچه را عوض میکنند و آن را قسمت کرده و به افراد سرشناس جهان تقدیم میکنند.در زمان قدیم نیز یک بار آل سعود تکه بزرگی از پارچه را به شاه سابق ایران هدیه کرد.تمام سطح پرده با گلاب قمصر کاشان شستشو داده میشود و این نکته باعث سرافرازی ما ایرانیهاست.هرزمان که به پرده دست بکشید تمام پوستتان بوی لطیف گلاب کشور عزیزمان را خواهد گرفت.

اینجا کوه صفاست که در فاصله سیصد متری آن کوه مروه قرار دارد.فاصله ای که هاجر کودک شیرخواره اش را روی زمین تفته در این بیابان لم یزرع رها کرد و به دنبال آب دوید و دوید.تا سرانجام از زیر پای کودک چشمه زمزم بیرون زد.هفت بار این مسیر را میروی. میدوی.نفس میزنی.تشنگی میکشی به یاد آن مادر.آن زن...به یاد هدف و رسیدن به آن.سعی صفا تا مروه عین عقلانیت است برخلاف طواف که عین معنویت است.و حج یعنی جمع اضداد.یعنی دنیا و آخرت با هم.یعنی ماتریالیسم و ایده آلیسم با هم.و این یعنی عین حقیقت زندگی.زندگی تنها معنویت و تنها مادیت نیست.زندگی تنها عقل و یا تنها احساس نیست زندگی جمع هردوست.زندگی طواف است + سعی!

اما چرا هفت بار.؟خدا جهان را در 7 روز آفرید.کلید خلقت در این عدد است و این عدد نشانه کثرت است.دقت کرده اید که در تمام ادیان هفت عددی مقدس محسوب میشود که بیشتر آداب دینی بر پایه این عدد استوار گشته است.از جمله مواردى که عدد هفت در آن ها به کار رفته عبارتند از : 1 . ایام هفته 2 . تقسیم جهان به هفت اقلیم 3 . هفت طبقه زمین 4 . هفت طبقه آسمان 5 . هفت فرشته مقدس در نظر بنى اسرائیل .

عددى که نماد کثرت است عددى کامل و زنده است ; بر خلاف اعداد معمولى ریاضى «عدد زنده » آن است که فکرراتا بى نهایت پیش برد و واقعیت را آن چنان که هست در نظرها تجسم بخشد ; چنین عددى روح دارد و ریاضى دان و بى سواد هر دو عظمت آن را درک مى کنند.شاید انتخاب عدد هفت براى کثرت به خاطر بسیارى از امور هفتگانه ثابت در جهان هستى باشد ، همچون یک دوره کامل هفت روزه زمان (یک هفته ) از این رو ، این شماره صرفاً یک عدد ریاضى محسوب نمى شود ; بلکه عددى براى نشان دادن کمال یک چیز است.


 
وال-ای
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

 

بعد از مدتها زندگی را جدی گرفتن حالی میدهد که در یک ظهر زمستانی روی کاناپه زیر پتو ولو شوی و در حالیکه "کیت کت" گاز میزنی کارتون نگاه کنی!به یاد تمام روزهای کودکی و تمام "یام یام" هایی که گاز میزدیم و تمام پسرشجاع هایی که نگاه میکردیم!

تا به امروز شده است که دلت به حال یک ربات خیلی بسوزد.طوری که دلت بخواهد او را بغل کنی .ببوسی.و دستهای کثیف و آهنیش را در مشت فشار دهی تا قلب فلزیش دینگ دینگ صدا کند؟من امروز بعد از ظهر همین حال را داشتم وقتی قصه وال-ای را نگاه میکردم.

وال ای نام ربات زباله جمع کن مهربانی است که تنها نگاه کردن به عمق چشمهایش دلت را میلرزاند و عاشقت میکند بدجور.طوری که دلت میخواهد جای "ایو" باشی و "وال-ای " عاشقت شود.چقدر میچسبد که دل آهنی کسی اینگونه برایت پرپر زند.

سال 2700 است و زمین از تلی زباله پوشیده شده.انسانها به فضا کوچ کرده اند اما رباتی کوچک را جای گذاشته اند.وال ای تنهاست و هیچ کس را ندارد که با او سر کند.دوستش سوسک زباله ای است.وال ای تنهاییش را و سوسک مهربانیش را با هم قسمت میکنند.وال ای برای خود زندگی کوچکی تهیه کرده است با باقیمانده زباله های بشری.و قشنگترین لحظه هایش را دیدن فیلم ویدیویی پر میکند که داستان عاشقانه زن و مردی را به تصویر میکشد.

روزی وال ای با ربات جدیدی که برای ماموریت به زمین آمده است آشنا میشود."ایوا"

و وال ای عشق را پیدا میکند.تنها در نگاه کردن به آن موجود سفید تمیز و تنها تصور در دست گرفتن پنجه های فلزی ایوا دل نازک و آهنی وال ای را میلرزاند و قصه آغاز میشود...

این انیمیشن به قدری زیباست که بزرگ و کوچک سرش نمیشود.هر طیف سنی میتواند ساعتی بنشیند و جدا از دنیای جدی آدم بزرگها به چشمهای معصوم و مهربام وال-ای نگاه کند و در ته دلش عاشق شود و حتی یواشکی به خاطر تنهایی وال-ای گریه کند. یکی از نکات قوت این انیمیشن در این است که هیچ گفتگوی خاصی در طی روند داستان شنیده نمیشود.تنها تصاویر هستند که تو را جذب میکنند.تنها گفتگوی وال-ای و ایوا آوردن نام یکدیگر به صورت دیجیتالی است.آنها حتی زبان هم را هم نمیفهمند اما کم کم با زبان عشق با یکدیگر گفتگو را آغاز میکنند.با حرکت چشمهایشان...قلاب شدن دستهایشان در هم و در آخر تماس صورتهایشان با یکدیگر....

یکی دیگر از نکات جالب این انیمیشن شکل ربات "ایوا" است که از روی شکل آی پاد گرفته شده است.جالب اینجاست که طراح آی پاد نیز آقای جاناتان ایو طراح مشهور انگلیسی است که خودش این کاراکتر را خلق کرده است.جاناتان ایو یکی از سرشناس ترین افراد در زمینه طراحی صنعتی است که قالب کارهایش در شکلی ساده و مینی مالیسم ارایه میشود.سال 2003 به عنوان طراح سال انتخاب شد و در 2006 لقب شوالیه را به خاطر کارهای جهانیش گرفت.وقتی پای یک اثر امضای جاناتان ایو قرار گیرد دیگر موفقیت جهانی آن اثر تضمین شده است....

*دیدن این کارتون را از دست ندهید و من به من بگویید که نسبت به شخصیت "وال-ای" چه حس و حالی دارید.خوش بگذره!!!!


 
شبهای مسجدالحرام
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

رفت و آمد در آن شلوغی حج تمتع چیز شوخی برداری نیست.از آنجاییکه جمعیت زیاد است سکونت تنها در هتلهای نزدیک حرم امکان پذیر نیست.به همین دلیل بر حسب کشورهای مختلف افراد در نقاط مختلف شهر جا داده شده اند.به طور مثال تمام ایرانیها در خیابان عزیزیه ساکنند که یکی از مناطق تمیز و مرفه مکه محسوب میشود.اما به همان نسبت نیز راه دورتری تا حرم دارند.خوشبختانه دولت سعودی ایستگاه های اتوبوس و مینی بوس رایگانی ترتیب داده بود که جلوی در تمام هتلها و ساختمانهای مسکونی توقف میکرد و شما را تا حرم میرساند.

تمام ساعات لذت خودشان را دارند که به حرم بروید و زیارتی کنید.اما ما ساعات شبانه را ترجیح میدادیم.البته در تمتع ساعات خلوت پیدا نمیشود.شما هر ساعاتی از شبانه روز که به حرم بروید جمعیت زیادی از مردم را میبینید که به نماز و طواف و قرآن مشغولند. اما من عاشق آن نمازهای مغرب و عشا بودم که زیر سیاهی آسمانش و در خنکای دلپذیر خوانده میشد.جایی که پرستوها بالای سرت میخواندند و اوج میگرفتند.همان پرنده هایی که در عام الفیل به سر سپاه اربحه سنگ ریختند.آنها در تمام فضای کعبه پراکنده اند.لابلای ستونها لانه ساخته اند و در کنار خانه پروردگارشان میخوانند و پرواز میکنند.البته گربه ها را نباید فراموش کرد که لابلای صفوف نمازگزاران راه میروند و آرام به گوشه و کنار لم میدهند.کعبه تنها جایی است که مقدم هر حیوانی خوشامد دارد.اینجا هیچ کس حق ندارد به کوچکترین آفریده ای هم آزار رساند و آن را از در براند.زیرا صاحب خانه کس دیگری است و تمام حیوانات منجمله ملخهای سیاه روی پرده کعبه-همگی مهمانان خدایند.

یکی از لذت بخش ترین لحظات مناجات خواندن قرآن در آن مسجد کبیر است.قرآنهای سبز کوچکی که در قفسه های طلایی به ردیف چیده شده اند و تو را وسوسه به برداشتن و خواندن میکنند.میتوان نیتی کنی و یک دور قرآن را در این یک ماه به پایان بری.چه بهتر که معانی آن را هم بخوانی.متاسفانه در حرم کتابهای ترجمه فارسی موجود نیستند با وجودی که حتی ترجمه های ترکی و انگلیسی هم درآنجا پیدا میشود. بگذریم! حتی نگاه کردن به آن آیات آرامش خاصی میبخشند.زمزمه آنها در دل به تو نیرو میدهند.و گوش سپردن به آن آیات قدرتت میدهند.این همان معجزه کبیر قران است که مکررا به آن توصیه شده است.

معمولا شبها پاتوق ایرانیها طبقه دوم حرم و روبرو به ناودان طلاست.آنجا که میروی دیگر دلت پر میکشد برای وطن.همه همزبان تواند و دردهایشان مشترک.آنجا از هر طایفه و قومی ایرانی را خواهی دید.فکر نمیکنم جایی دیگر را بیابی که بتوانی تمام اقوام کشورت را دور هم جمع ببینی.به هر طرف که رومیکنی لحجه ها و زبانهای ی مختلف ایرانی را میشنوی.گاهی لباسهای محلی میبینی و گاهی دستهایی مهربان که رو به تو دراز میشوند و مشتی آجیل به کف دستت میریزند.آنجا غصه ها یکرنگ است و زمزمه ها یکی.گوشه ای کسی یواشکی زیارت عاشورا میخواند و گوشه ای دیگر کسی آرام جوشن کبیر...و جایی دیگر هق هق پیرزنی برای حسینش...و جایی دیگر صلوات برای مهدی...و شرطه های عرب(پلیس) که میگردند و میخواهند صداها را ساکت کنند.اینجا کسی حق ندارد کتاب مفاتیح باز کند وگرنه پاره پاره میشود.اینجا کسی حق ندارد از حسین بنالد وگرنه بیرون رانده میشود.اینجا کسی حق ندارد به زیر پیشانیش مهر نهد وگرنه به بت پرستی محکوم میشود...اینجا خانه خدا است!!!!!!

یکی از قشنگ ترین مناظر دیدن کعبه از طبقات فوقانی است.جایی که به نرده ها تکیه میدهی و ساعتها به این 4 گوشه عشق مینگری.در جایی خوانده بودم که 3 نقطه بر روی کره زمین وجود دارد که مراکز اصلی انرژی محسوب میشوند.یکی از آنها جایی در برزیل و دیگری تخت سلیمان ایران است.که هرساله جماعت زیادی در روزی خاص گرد آنها حلقه میزنند و از کانون انرژی آنها استفاده میکنند.اما سومین مکان کعبه مقدس است که ثابت شده بیشترین بار انرژی زمین را در خود جای داده است.شما میتوانید ساعات متمادی بایستید و به آن خیره شوید بدون اینکه ذره ای احساس خستگی و بی حوصلگی کنید.انگار یک میدان مغناطیسی است که چشمهای شما را به خود جذب میکند.

و در پایان شب نوشیدن یک لیوان آب زمزم تمام وجودتان را زنده میسازد.تنها آب در جهان که هیچ وقت نمیگندد.امتحانش کنید.بطری از آن را جایی قرار دهید و سالهای سال بعد دوباره به سراغش بروید.خواهید دید که ذره ای رنگ و طعم و بوی آن تغیر نکرده است.و این چه چیز میتواند باشد جز معجزه خداوند...بنوشید و سراسر وجودتان را از نو زنده سازید.چشمه ای زیر زمین این مکان مقدس قرار دارد که از قدرت الهی همیشه جوشان است و هیچ وقت تمام نمیشود.در این سرزمین بی آب و علف-در این مکان بی باران چه چیز جز قدرت خدا این چشمه را همیشه پرآب نگه میدارد؟جایی که هاجر به دنبال آب برای طفلش میدود.میدود-میدود تا سرانجام به برکت قدرت لایزال الهی چشمه ای در این بیابان سرباز میکند تا اسماعیل کوچک را سیراب سازد.پس چقدر بزرگ است مقام مادر-زن که خدا تنها به یمن نفس او این آب را تا ابد زنده نگه داشته است!

 


 
جاده تحول
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

خیلی وقتا شده از دور به زندگی یک زوج جوان که نگاه میکنیم حسرتشون رو میخوریم.اونها به نظر خوشبخت ترین و جذاب ترین زن و شوهرهای عالم به نظر میرسند.اما اگه میشد با یه دوربین کوچیک به داخل زوایای زندگیشون سرک بکشیم اون وقت بود که عمق فاجعه برامون آشکار میشد.

جاده تحول قصه زن و شوهر جذابی با دو فرزند است که به ظاهر زندگی خوب و شیرینی در کنار هم دارند اما وقتی دوربین به لابلای کوچه پس کوچه های زندگیشون میره معلوم میشه که رشته اتصالشون هر آن در حال از هم گسیختنه.

زن با روحیه ای هنرمندانه و آرتیستی است و در صورتیکه مرد یک کارگر ساده بندر است که از قضا عاشق هم شده و تصمیم به ازدواج میگیرند.در پی این کار هردو دست از خواسته هاشان میکشند و خود را برای زندگی جدیدی آماده میکنند.مرد بعد از مدتی به روحیه کاسب مسلکی عادت میکند.داشتن یک خانه و زندگی و زن و همسر. ایده آل زندگی او میشود در حالیکه برای زن اینها یعنی مرگ تدریجی....زن نمیتواند خود را مادری ببیند تنها در قالب خانه داری و رفت وروب....

به مرور زن از مردش دورتر و دورتر میشود.دیگر مرد برای او حکم زندان بانی را پیدا میکند که او را در سلولی حبس کرده و از تمام آرزوهایش به دور نگه داشته است.

داستان مربوط به  دهه 1950 آمریکا است .در آن زمان بحران اقتصادی خانواده ها را تحت فشار قرار میدهد.زندگی آنها نیز دستخوش دگرگونی میشود

*جاده تحول فیلمی جدید است که به تازگی اکران شده است.ویکی از شانسهای اسکار امسال محسوب میشود.کیت وینسلت و لوناردو دیکاپریو نقش آفرینان اصلی آن هستند که با توجه به فضای قدیمی فیلم مارا به یاد فیلم تایتانیک میندازند.بازی هردوی آنها بسیار روان و تاثیرگزار است خصوصا فضاهایی که دعواهای زن و شوهری را نشان میدهند کاملا در قالب نقش فرو میروند.به نظر من دیکاپریو یکی از جذاب ترین کاراکتورهای خود را در این فیلم به نمایش گذاشته است.

*دیدن فیلم را از دست ندهید.


 
زندگی در مکه
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

و زندگی آغاز میشود.یک ماه با هم بودن در شهر مکه...

کاروان ما یک جمع 93 نفره بود که تقریبا رقم خوبی برای همسفر بودن نسبت به کاروانهای 200 نفره محسوب میشد.قبل از آمدن به اینجا توصیفات زیاد دلچسبی از محلهای اقامت زایرین نشنیده بودم.در تصورم این بود که قرار است با جمعی دیگر در اطاقی محقر شریک شویم که باید روی زمین بخوابیم.وقتی به هتل آپارتمان "ضیافه العربیه" وارد شدیم و در طبقه نهم ساکن گشتیم اوضاع را روبراهتر از آنچه فکر میکردم یافتم.در طبقه 9 راهرویی وجود داشت که دو طرف آن شقه(بخش) های اقامتی قرار گرفته بود.

درون هر شقه 3 اطاق وجود داشت با یک حمام و دستشویی و آشپزخانه مشترک.هر اطاق نیز بنا به وسعتش 4 الی 6 نفر را در خود جای داده بود.البته باید گفت اطاقها ظرفیت کمتری داشتند اما بنا به ضرورت هر اطاق 2 تخته را تبدیل به 4 تخته و هر اطاق 3 تخته را تبدیل به 6 تخته کرده بودند.از شانس خوب من اطاق ما 4 نفره شد.

قبل از رفتن به مکه ما گروه بندی شدیم گروه هایی 10 نفره شامل 5 زن و 5 مرد.4 زن گروه ما که من هم جزو آنها بودم در یک اطاق قرار گرفتیم.من سمیرای 30 ساله-ف 42 ساله-م 52 ساله و ش 58 ساله.تصور بودن یک ماهه با افرادی که اصلا آنها را نمیشناسی و در گروه یکسان سنی با آنها قرار نداری و حتی از نظر تفکر بسیار دور از هم هستید در وهله اول چیز ترسناکی به نظر میاید اما این هم جزیی از درسهای حج محسوب میشود.خیلی ها فکر میکنند حج تنها این است که بروی طواف کنی بچرخی نماز بخوانی قرآن تلاوت کنی چند روز در بیابانها سرگردان شوی و دست آخر به خانه ات برگردی.اما نظر من اصلا این نیست.حج هر روزش تجربه جدیدی از زندگی است.هرروز شما درسهای جدیدی فرا میگیرید که عین زندگی هستند.هرروز با تجربه ها و مسایل جدیدی روبرو میشوید.هرروز سر دو راهیهای امتحان الهی قرار میگیرید.هرروز خود را در آینه دیگران تماشا میکنید و هرروز با معجزه های تازه ای آشنا میشوید.اگر قدم به قدم در این سفرنامه با من باشید تمام آنها را تا جاییکه در توان دارم برایتان شرح خواهم داد.

یکی از قسمتهای جالب ماجرا این است که شما از هر طبقه و قشری باشید باید کارهایی یکسان انجام دهید.صبح به صبح سر ساعت 7 شما را بیدار میکنند و برایتان ظرفهای صبحانه را میاورند.باید یکی از ساکنین اطاق بیدار شود.ظرفها را بگیرد.میز را بچیند.چای را آماده کند و بقیه هم اطاقیها را از خواب بیدار سازد.حالا نوبت رفتن دستشویی و حمام است.یاد میگیری در کمترین زمان ممکن کارت را تمام کنی وگرنه 15 نفر دیگر را معطل خواهی کرد.در آنجا آب گوهر گرانبهایی است که نباید آن را به هدر بدهی.پس زیر دوش آب با کمترین جریان آن و در سریعترین زمان ممکن خود را شستشو میدهی.فقط این نیست.این 16 نفر باید به نوبت دستشویی و حمام را بشویند.دیگر ابایی نداری که خم میشوی و کاسه توالت را تمیز میکنی.کاری که شاید در خانه خودت هم کارگرت آن را انجام دهد.سپس جارو برمیداری و زمین را تمیز میکنی.دستمالی برمیداری و کف اطاق را تی میکشی.کسی تو را مجبور نمیکند بلکه این خودت هستی که احساس مسوولیت میکنی.کارها تقسیم میشود بدون اینکه کسی بگوید حالا نوبت کیست.در حج همه با هم خواهر و برادر وار میزیند.

یکی از قسمتهای جالب ماجرا رخت شستنهای ما بود.در مکه زیاد عرق میکنی به خاطر نوع آب و هوا و شرجی بودن آن هروقت که بیرون بروی و برگردی از تمام لباسهایت آب چکه خواهد کرد.بار هم زیاد نباید با خود بیاوری.حداکثر 3 دست لباس.پس چاره ای نیست جز اینکه هرروز رختها را به زیر بغل بزنی و به آشپزخانه بروی.آنجا ماشین رختشویی وجود داشت که تنها رختها را میشست اما آب نمیکشید.حالا تو باید تمام رختها را بیرون میاوردی و در یک سینک یک ذره ای آنها را چنگ میزدی و آب میکشیدی. اینجا دیگر اگر مرض وسواس داشته باشی چاره ای نیست جز اینکه خودت را معالجه کنی.اینجا جای لوس بازی نیست.جای بچه بازی و نمیتوانم و نمیخواهم و برای من سخت است نیست.

حالا مثل زمان مادربزرگهایمان رختهای شسته شده را در یک تشت روی سرت میگذاری و چادر گل گلیت را به سر میکنی.تا پشت بام باید بروی.آنجا هرکس برای خود طناب رختی آویخته است.با گیره های لباسی که از تهران با خود آورده ایم.بگذریم از دست بردهایی که به گیره های هم میزدیم که همینش هم خاطره ای به یاد ماندنیست.

اینجا مردها هم یاد میگیرند که چگونه باید روی پای خود بایستند و کارهای شخصی خود را انجام بدهند.زیرا مردها جدا از زنها ساکنند.آنها هم باید اطاق جارو کنند.ظرف بشورند. رخت آویزان کنند و یک ماه تجربه کنند که خانه داری یعنی چه؟

من و محمد امین در شقه های جدا حداکثر روزی 3 بار همدیگر را میدیدیم.برای رفتن به حرم و شرکت در نمازهای جماعت.و تنها دلمان به این ساعات خوش بود که با همیم و حرف میزنیم.گاهی که دلتنگ میشدیم یواشکی به کنار اطاقهای هم میرفتیم و همدیگر را صدا میکردیم.بعد به روی پشت بام میرفتیم و دمی خلوتی داشتیم برای دردو دل کردن و با هم بودن.و شیرین بود همین لحظه ها که مثل پسر و دخترهای نوجوان روی پشت بام قرار ملاقات میگذاشتیم.

و یکی دیگر از قشنگترین لحظه هایمان شبها بود که دیر وقت خسته و تشنه از گرما از حرم برمیگشتیم و از مغازه فسقلی کنار هتل با اشتیاق بستنی میخریدیم و یادمان میرفت که داریم حاج آقا و حاج خانوم میشویم.یادش بخیر!


 
عمره تمتع
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

اینک حرکت آغاز شده است.تو محرمی و 24 چیز بر تو حرام.هیچ حیوانی را نمیتوانی بکشی و یا آزار دهی.از شهوت باید به دور شوی.بوی خوشی نباید استشمام کنی و از بوی بد حق نداری کناره بکشی تو اینک تمامیت وجودت باید در راه معبود باشد بی هیچ توجهی به خود و به ظاهرت.نباید در آیینه بنگری و آرایش کنی.حتی شانه بر سر نمیتوانی بزنی زیرا اگر مویی کنده شود به بدنت آزار رسانده ای.اینک تو متعلق به بدنت و بدنت متعلق به تو نیست.تو یک جسم خاکی هستی که میروی و میروی تنها برای دیدن یار برای او نفس میکشی.جدل نمیتوانی بکنی.دروغ نباید بگویی.بر پوستت روغن نمیتوانی بزنی.زیور بر خود نمیاویزی زیرا تو اینک با لباس سفید عروس اویی و نه هیچ کس دیگر.حتی حق نداری روی خود را با چادر بپوشانی چون تو بر او حلالی.حلال دیدن و در او حل شدن.حلال عشق بازی با یار.تو فقط مال او هستی.ناخن نمیتوانی بگیری زیرا آنها مال تو نیستند.هیچ جزیی از بدنت اینک متعلق به تو نیست.همه جمع شده اند تا تورا یاری دهند برای وصال با معبود.

به حرم نزدیک میشوم.اتوبوس در خیابانی کنار مسجدالحرام میایستد و ما پیاده میشویم.قلبم در سینه میکوبد تا صدایش را هم بشنوم که دارد از شور فریاد میزند. ناگهان سنگهای خاکستری حرم دیده میشود.رسیدم به تو ای یار....

اشکها طوری جاری میشود که توان کنترل را ندارم و نه میخواهم که کنترلش  کنم. میخواهم اینجا در این لحظه از ته دل زار بزنم.دستهایم به سوی مسجدش دراز است و من از ته دل گریه میکنم.میگویند در لحظه اول هرچه دعا کنی برآورده میشود.اما کجاست جای دعا اینجا؟؟؟اینجا انقدر از خود بیخودی که نه یاد خودت هستی و نه یاد هیچ کس دیگر.اینک اینجا مانند آخرالزمان است.تو کفن پوش مقابل درگاهش ایستاده ای و لابه میکنی.اشک  امانم نمیدهد.نفس به سختی بالا و پایین میاید.کم کم صدای بغض آلودم اوج میگیرد و من بی هیچ شرمی فغان میکنم.داد میزنم.اشک میریزم.نفس بالا نمیاید و من به هن و هن میفتم.انگار قلب دیگر طاقت ندارد.میخواهد بایستد و من میخواهم بمیرم.همین جا در همین لحظه...

از باب صفا و مروه وارد میشویم.آدمها را با دست کنار میزنم و داد میکشم و اصلا دست خودم نیست که چه میکنم.فقط میدانم میخواهم از عشقش بمیرم همین...ناگهان سیاهی دیده میشود.سیاهی کبیر...سیاهی عظیم...سیاهی سفید....سیاهی کعبه!! من به روی سنگهای کف زمین میفتم و سرم را به سنگ میکوبم.انقدر میکوبم تا مغزم متلاشی شود.محمد امین ناباور من و نگران من شده است.گرچه صورتش خیس خیس است ونفسش به سنگینی بالا میاید.داد میکشم :ای خدااااااااااااا.....مرا همین جا ببر مرا همین جا ثبت کن.این زیباترین لحظه زندگی من است.تازه میفهمم مردن عاشق در پای معشوق یعنی چه؟؟؟سجده میکنیم....سجده ای طولانی.سجده شکر همه باهم...روی زمین افتاده ایم و سنگها را میبوسیم .شکر میکنیم که اینجاییم.همین و نه هیچ چیز دیگر...

طواف آغاز میشود.از سنگ حجرالاسود میگوییم الله اکبر و به راه میفتیم تا 7 بار به دور این مکعب سیاه ساده عجیب پر نیرو بگردیم.باید همه به یک جهت راه برویم.شانه چپ به سمت دیواره کعبه و طواف را همه با هم از یک نقطه آغاز کنیم.سنگ حجرالاسود و دوباره به همان نقطه برگردیم.7 بار به دور یک مکعب سیاه جادوویی بگردیم.زمینی که عجیب انرژی دارد و عجیب تو را به محوریت مرکزش میکشاند.تو در دریایی سفید مانند قطره آبی حل شده ای دستها بالا به سویش و هر کس زیر لب در نجوا...تو نیز در ذکر.چه بگویمت که در زیر آسمان سیاه مکه و در کنار دیواره آن خانه بهشتی تو دیوانه وار میچرخی و سما میکنی... سمای واقعی اینجاست.مرکز انرژی جهان اینجاست.اینجا جایی است که ابراهیم ایستاد و بر دنیا سلام فرستاد.تو راه میروی و حق نداری شانه چپ را بچرخانی.زیرا قلبت باید به سمت کعبه باشد تا انرژی بگیری.به پشت سر نباید برگردی زیرا برگشت به گذشته وجود ندارد.تو پشت سر گذاشته ای و حالا اینجا در حرکتی رو به آینده.و زندگی یعنی همین.تلاش برای رفتن به جلو...حرکت....پویایی...حق نداری بایستی زیرا در زندگی حق درجا زدن نداری...طواف خود زندگی است و معبود در کنار ماست دور از ما نیست.اینجاست.همین جا نزدیک به قلوبمان.هربار که میچرخی و به نقطه آغازین خط میرسی دست بلند میکنی و رو به سنگ حجرالاسود فریاد میزنی:الله اکبر... یعنی ای سنگ در آخرالزمان شهادت بده من روزی از کنارت رد شدم و فریاد کشیدم:خدا بزرگتر است

7 دور به پایان رسیده است.اینجا ضلعی از این مکعب است که مقام ابراهیم قرار دارد.محلی که ابراهیم در آنجا ایستاد و آخرین سنگ بنای کعبه را قرار داد و سپس رو به جهان فریاد توحید سرداد.در آنجا میایستی و 2 رکعت نماز طواف میخوانی.2 رکعت نماز عشق سر میدهی...

 حالا به سعی صفا و مروه میروی.حدفاصل بین دو کوه.کوه صفا و کوه مروه و این فاصله را 7 بار طی میکنی.به یاد هاجر که در طلب آب این فاصله را پیمود تا برای طفلش اسماعیل آب بجوید.تو نیز راه میروی.پاها خسته است.لبها تشنه .فشار جمعیت تو را احاطه کرده است.تمام بدنت خیس اب است.اما نمیتوانی نیمه کاره رها کنی.باید راه بروی.راه بروی به یاد زنی تنها در بیابانی خشک در پی یافتن آب...و این آب چیست؟چیست جز هدف ما در زندگی که به خاطرش باید هرچه در توان داریم به کار بریم.اینجا دیگر صحبت آخرین رمقهای بدن توست.باور نداری که بتوانی این همه پیاده روی کنی.در شرایطی که 30 ساعت است نخوابیدی.طواف کعبه کرده ای و اینک خسته و گرسنه و تشنه و بیحال هستی...اما به خود که میایی میبینی راه را رفتی...پس ببین چقدر ظرفیت ما آدمها زیاد است اما از آن قدرت خدادادی چقدر کم استفاده میکنیم.ما اگر اراده کنیم فرسنگها راه خواهیم رفت تا به هدف برسیم.من میتوانم تو نیز میتوانی...چون دست خدا با ماست.

تمام شد...مرحله اول از مناسک حج را به پایان رساندی.مانند کودکی که آخرین امتحان خود را میدهد خسته ولی شادمانی.به هتل میروی.به اطاقی کوچک و محقر که در این لحظه چون بهشت تو را در برمیگیرد و به یکی از عمیق ترین و شیرین ترین خوابهای تمام زندگیت فرو میروی....


 
میقات مسجد جحفه
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: سفر به سرزمین خدا(حج تمتع)

روزها انتظارش را کشیده بودم.صفحات تقویمم ورق میخورد و من مثل زندانی در 4 دیواری محبس روزها را خط میزدم تا به روز آزادیم نزدیکتر شوم.برای من این سفر با همه رفتنها و آمدنها تفاوتی عظیم داشت.تفاوتی نه در مسیر نه در شکل رفتن و نه حتی کیفیت بودن و ماندن.تفاوت در میزبانی بود که دعوتم کرده بود تا یک ماه در خانه اش اقامت کنم.و من سرخوش و مضطرب دعوت دوست را پذیرفتم.

3 آذر 87 لحظه پر کشیدن بود به سوی خانه دوست.دل مارا به کجاها که نمیبرد.امان از عاشقی امان از طپشهای دل برای رسیدن به معشوق-امان از لحظه دیدار...

هواپیما که بلند شد انگار روحم کنده شد و بالا رفت.من...سمیرا...با شماره شناسنامه فلان....و صادره از فلان شهر.....من کجا و رفتن به خانه معبودم کجا....؟من بنده سراپا تقصیر را داری به کجاها میکشانی ای خود عشق!؟ ای عین عاشقی-شین عاشقی-قاف عاشقی...مرا به کجاها میبری ای یار....

سه ساعت در آسمان با یار چها کردیم بماند برای ما و دلمان که عشق بازیمان کامل بود!

به فرودگاه جده رسیدیم.زیر چترهای سفید آن روی فرشهای قرمز از خستگی بیحال افتادیم.شب بود اما به سحر بسیار نزدیک بودیم و باید سریعتر راه میفتادیم تا قبل از طلوع خورشید به حرمش برسیم.اینجا دیگر دستور-دستور بود و باید بی چون و چرا میپذیرفتیمش.برای رسیدن به یار قوانینی وجود داشت که باید سر تسلیم فرود میاوردیم.مردان با طلوع خورشید نمیتوانستند زیر سایه بانی قرار گیرند.سر باید بدون محافظ در ره دوست  زیر سوزانی آفتابش قرار میگرفت.اینجا دیگر نمیتوانم و نمیشود وجود نداشت.شبانه اتوبوسهای سربازی کرایه کردیم.اتوبوسهایی که سقف نداشتند تا اگر قبل از طلوع به حرم نرسیدیم خللی در آداب ضیافتمان وارد نیاید.ماه در قیر سیاه میدرخشید و به ما امید میداد هنوز فرصت هست برای میقات...

میقات در لغت یعنی مکان و زمان ملاقات-ملاقات با چه کسی؟ با یار با معبود در این مسجد پیمان میبندی که در راهش گام برداری و تا آخر خط به دنبالش بروی. و این لحظه شروع نمایش عظیم است.اولین گام برای رسیدن به او.مسجد جحفه مکان میقات است.مسجدی دور از حرم که فاصله ای 5 ساعته با شهر مکه دارد.

اینجا آمده ایم تا چه کنیم.؟چگونه میخواهیم در این مکان یار را ملاقات کنیم؟این مسجد ساده در بیابانی دور از شهر در دل شب قرار است با ما چه کند؟میخواهد ما را به چه وادی بکشاند؟

اینجا جحفه است.مسجد ساده و سفیدرنگی که از هرگوشه آن صداهای الله اکبر به گوش میرسد.نجواهای انسانهای دردمند و از خود بی خود.اینجا به هر طرف که روکنی لبیک میشنوی و جامه های سفید رنگ میبینی....

اینجا که رسیدی باید دست به کار شوی.اول وضو میگیری به نشانه پاکی.پاکی روزی که از مادر زاده شدی.روزی که هنوز روحت سفید بود و خالص ...میخواهی خودت را برایش دوباره خالص کنی این بار او ایستاده و دستانت را به نشانه یاری میگیرد تا تو را بالا برد.

لباس درمیاوری.از اینجا به بعد دیگر منیت به درد تو نمیخورد.لباس به کارت نمیاید.فقیر باشی یا غنی زیبا باشی یا زشت فرقی نمیکند.دو تکه پارچه سفید باید بر تن کنی.باید مثل روز ازل ساده و بیپیرایه به دیدنش بروی.شاید هم مانند روز آخر با کفن باید باشی...این لباس آدمیت توست که بر تن میکنی.به قول استاد سخن دکتر شریعتی:

در میقات بریز

کفن بپوش

رنگها را همه بشوی

اینجا میمیری قبل از آنکه مرده باشی.

 لابلای سیل جمعیت گم میشوی.دیگر تو و منی وجود ندارد.همه ما ذره هایی سفید شده ایم در دریایی پاک که گام برمیداریم و لبیک میگوییم...چه میگوییم:

بله خداوندا بله....ستایش برای توست...قلمروی فرمانروایی همه متعلق به توست.... و شریکی برای تو نیست...بله خداوندا بله.....

چشمها همه نمناک است و دستها در دل شب رو به آسمان نیاز دراز.و فریادهای لبیک بلند.هزاران نقطه سفید راه افتاده اند تا به حرمت برسند.مارا یاری کن خدایا!