۲۰/۹/۸۶- قونیه- تپه علاالدین - مسجد علاالدین

اینجا تپه ای به نام علاالدین است که بر بالای آن مسجدی تحت همین نام ساخته شده است. محوطه را که گرفته و بالا میرویم زنان ترک را میبینیم که سرگرم کاشتن بوته های گل بنفشه بر دامنه های تپه هستند.

اینجا یکی از مهمترین مساجد صدر اسلام در آناطولی است.دز سال ۱۰۷۱ میلادی زمانی که ترکها آناطولی را فتح کردند دولت جدیدی تاسیس کردند د در اینجا سکنی گزیدند.این دولت جدید همان حکومت سلجوقی بود که در همان زمان پادشاهی بزرگتر آن بر ایران حکومت میکرد و حکومت سلجوقی کوچک بر آناطولی قلمرو گسترد.این دولت به عنوان پایتخت شهر قونیه را برگزید.این اتفاقات حول و حوش قرن ۱۳ میلادی است که برای غربیان دوره تاریک و برای اسلام و شرقیان دوره شکوفایی بزرگی بود.در سال ۱۱۲۱یکی از پادشاهان سلجوقی شروع به ساخت این مسجد کردند و سرانجام در سال ۱۲۰۰ میلادی پس از حکومت ۳ پادشاه و در دوره پادشاه سلجوقی علاالدین کیقباد ساخت مسجد به پایان رسید.بنابراین نام او بر این مسجد گذاشته شد.او یکی از مخلصان بنام مولانا بود.بنابراین یکی از علتهای معروف ماندن این مسجد ٬ارادتی بود که سلطان علاالدین کیقباد به شخص مولانا داشت.

این مسجد از ۲ بخش تشکیل میشود.بخش شرقی که در ابتدا بنا شد و دارای ۳ پنجره بود.در محل کنونی پنجره چهارم قبلا یک محراب قرار داشت.بعدا که بخش غربی بنا شد محراب به آن بخش منتقل و به جای محراب قبلی پنجره گذاشته شد.بالای سر گنبد مشاهده نمیشود بلکه بر خلاف بقیه مساجد یک سطح مسطح که با ۶۲ ستون نگه داشته شده مشاهده میشود. اینجا انگار موزه ای از ستونهای باستانی است.ترکها بعد از فتح آناطولی یک سری از آثار باستانی رومها که از دوره بیزانس مانده بود از جا کنده و به این محل آوردند و در ساخت مسجد از آن استفاده کردند.اینجا مانند موزه ای از آثار باستانی میماند.در واقع تاریخ روم و سلجوقی در این محل در هم آمیخته است.به طور مثال این ستونهایی که در عکس مشاهده میشود مربوط به ۵۲۰ قبل از میلاد مسیح است.یکی از نکات جالب معماری آن گوشه های سه گوش دیوار است که در واقع ابداع ترکها و یک نوآوری در معماری است.

معمار بخش محراب این مسجد یک ایرانی به نام محمد پسر هولان اندیمشکی است.این محراب از دو سبک معماری تشکیل شده است.در قرن ۱۳ میلادی محمد اندیمشکی بخش سرامیکی آبی رنگ آن را ساخت.اما در سال ۱۲۳۶ میلادی در پی حمله مغولها به ایران و آناطولی حکومت سلجوقی منقرض و حکومت غزنویان جاگزین شد.در آناطولی گروهی تحت عنوان بیک با مغولها شروع به جنگ کردند.۴۰ بیک به ترتیب آمدند که به آنها کارابان میگفتند و هریک هم با ایرانیها پیمان دوستی میبستند تا بر علیه حکومت مغولها یا همان غزنویان بجنگنددر قرن ۱۵ میلادی بخش دوم محراب که از سنگ مرمر ساخته شده بود را روی محراب قدیم بنا نهادند.کارابانها معتقد بودند که از نسل سلجوقیان هستند و وظیفه نجات آناطولی را بر عهده دارند.

در سال ۱۱۶۱ این منبر از چوب درخت آبنوس برای مسجد ساخته شد.پشت مسجد سرای پادشاهان سلجوقی و کارگزارانشان بوده است.که یک وضوخانه هم داشت که به شکل حوض بوده و به آن شادروان میگفتند و بالای آن شاه نشین بوده است.در ابتدا شاه و رعیت همه در کنار هم اینجا مینشستند زیرا معتقد بودند اینجا خانه خداست و کسی بر دیگری رجحان ندارد اما پس از اینکه تعدادی از افسران در هنگام نماز از پشت خنجر خوردند ٬شاه نشین ایجاد شد.

وارد حیاط مسجد میشویم.اینجا به سبک قلعه ساخته شده است.باروهایی وجود دارد که اگر دشمن حمله کرد بتوانند در آنجا پناه گرفته و از خود دفاع کنند.

در وسط حیاط مزار چند تن از بزرگان قونیه است که به شکل گنبد ساخته شده است.در کنار حیاط هم آب انبار مسجد قرار دارد.

سه شنبه-۲۰/۹/۸۶- قونیه-مقبره شمس تبریزی

به عنوان اولین گشت قونیه ما را به مزار شمس تبریز آوردند.اینجا مردی خفته که در تاریخ یک راز بزرگ است.شمس مانند علامت سوال بزرگی در ذهن ما میدرخشد.کسی که هیچ کس به درستی نمیداند از کجا آمد و به کجا رفت.کسی که در سلوکش٬در زندگیش٬در راه و روشش رازهای بزرگی به جا گذاشت.کسی که حتی مدفنش نیز مشخص نیست.گروهی میگویند که اینجا محل دفن اوست و گروهی دیگر هم شهر خوی در ایران را محل دفنش میپندارند.اما به درستی شمس تبریزی که بود ٬از کجا آمده بود و به کجا رفت؟

شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد.مولانا در آن هنگام فقیه زمان بود و شاگردان بسیار داشت.روزی سوار بر مرکبی از بازارچه عبور میکرد و شاگردانش نیز سوال کنان در پی او روان بودند.شمس سر رسید و دهنه مرکب را گرفت و از مولانا پرسید:مقام محمد بالاتر است یا بایزید بسطامی؟-مولانا برآشفت و گفت بایزید را چه به مقایسه با پیغمبر عظمی محمد(ص)؟-شمس لبخندی زد و گفت:پس چرا محمد میگوید خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست نشناختیم اما بایزید میگوید من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال میفتد و از هوش میرود چون به هوش میاید دست شمس را میگیرد به حجره صلاح الدین زرکوب٬یکی از مخلص ترین شاگردانش٬میرود و ۴۰ روز به بحث و گفتگو با شمس مینشیند بدون اینکه از آنجا بیرون بیاید و کسی را به خلوت خود راه دهد.

پس از آن مولانا تغییر شگرفی میکند.بناگاه درس و مکتب را به کناری مینهد و خدا را از طریق دیگری به ستایش مینشیند.انگار به یکباره عشق را مینوشد و مست این باده ناب میشود.به سماع مینشیند.دف میزند.شعر میگوید و عاشقانه با شمس لحظات زندگیش را تقسیم میکند.

میگویند که شمس تبریزی را شمس پرنده هم میخواندند.علت هم این بود که از جوانی شوریده و سرگردان این دیار و آن دیار بود و هر روز مرید شیخ جدیدی میگشت و سرانجام در سالخوردگی بود که به سراغ مولانا آمد
چنانچه مولانا در دیوان می فرماید
بازم ز تو خوش جوان و خرم ـ ـ ـ ـ ای شمس الدین سالخورده
در اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد و چه معجونی در او کرد که وی چندان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلون شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعر های عارفه خواندن پرداخت ـ

یاران و شاگردان مولانا به شدت بر شمس خشم گرفته بودند و او را باعث انحراف مولای خود میدانسند.آنها شمس را جادوگر خطاب میکردند که مولایشان را گرفتار افسونی شیطانی کرده است. سرانجام شمس از این همه آزار رنجید و روزی بدون خداحافظی از قونیه به دمشق رفت.بعد از رفتنش مولانا پریشا خاطر و افسرده گشت.غزلهای پرشوری را برایش سرود و نامه ها ی زیادی به دمشق فرستاد اما شمس برنگشت.شاگردان که آب شدن روز به روز مولای خود را میدیدند سرانجام پسر بزرگ مولانا را به دمشق فرستادند و او توانست شمس را پس از ۱۵ ماه غیبت به قونیه برگرداند.

این بار برای اینکه شمس پرنده دوباره نگریزد مولانا خواست یکی از محارم خود را به عقد او در آورد تا رفت و آمد شمس به حرمش باعث بدگوییهای دشمنان نشود.میگویند مولانا از فرط دلبستگی به شمس زن خود یعنی کراخاتون را به شمس پیش کش کرد اما شمس نپذیرفت و به جایش دختر کراخاتون یعنی کیمیا خاتون را خواست.اما اینکه کراخاتون و کیمیا خاتون که بودند خود داستان جالب دیگری است.
کیمیا خاتون دختر کراخاتون بود که او هم زیبای روزگار خود و بیوه ثروتمند و مشهوری بود که خواستگاران بسیار داشت و همه را رد کرده بود تا اینکه مولانا به خواستگاری او آمد و کراخاتون در اوج ناباوری همگان پذیرفت و با تنها دختر خود کیمیا به اندرونی مولانا رفت.او به همه ثروت و شهرت همسر پیشینش پشت پا زد و به حرمت نام و جلال مولانا به عقد او درآمد و در خانه محقر او سکنی گزید.

در آن زمان مولانا نیز از همسر مرده اش دو پسر داشت به نامهای سلطان ولد و بهاالدین.بهالدین فرزند کوچکتر و تقریبا همسال کیمیا خاتون بود.آن دو هم بازی هم شدند و در کنار هم سنین رشد را گذراندند و شاهدان میگفتند که بهالدین شیفته کیمیا خاتون میشد.تا اینکه کیمیا دختری 25 ساله زیبا روی و بسیار محبوب مردم قئنیه شد و به خاطر پدر بزرگواری چون مولانا خواهان بسیار داشت اما تا آن روز به هیچ کس جواب مثبت نداده بود تا اینکه شمس 60 ساله خواستار او شد.و کیمیا پذیرفت.هیچ کس نمیداند چرا. آیا بزرگی شمس او را گرفته بود و یا احترام به پدر بزرگوارش.به هر حال آن دو ازدواج کرده و در همان سرای مولانا سکنی گزیدند.
اختلاف سنی زیاد آنها و عشق زخم خورده بهاالدین به کیمیا باعث شد که زندگی آنها تنها 1 سال به طول انجامید.شمس که پی به عشق بهالدین برده بود روز به روز بددل تر میشد و سر ناسازگاری بر میداشت.صفتهای بد زمینی چون حسد-خشم-کینه-و بددلی درون مردی که 60 سال از عمر خود را به صوفی گری پرداخته بود رخنه کرد.هیچ کس هیچ گاه نفهمید که چرا شمس کیمیا را خواست.آیا عاشقش شده بود.یا تنها میخواست خود را در امتحان بزرگ زمینی قرار دهد؟به هر حال روزی شمس به خانه میاید و جای خالی کیمیا او را آشفته میسازد.بعد از آمدن کیمیا معلوم میشود که با زنان حرم به باغی رفته بود اما شمس نمیپذیرد و جنجال در خانه آنها در میگیرد.هیچ کس نمیداند دقیقا در آن شب نفرین شده چه اتفاقی میفتد تنها فردا کیمیا مریض میشود و از درد گردن مینالد.به رختخواب میفتد و 7 روز دیگر از دنیا میرود.
آیا شمس او را صدمه زده بود؟آیا کیمیا بیمار بود؟هیچ کس ندانست و با مرگش این راز هم به تاریخ پپیوست.شمس بعد از مرگ کیمیا دیگر ماندن در قونیه را تاب نمیاورد و روزی به ناگاه ناپدید میشود. مولانا تا آخرین روز حیاتش به جستجوی شمس میپردازد اما اثری نمیابد.گروهی معتقدند که شمس توسط بهالدین کشته شده و در چاهی انداخته میشود.بعدها جسدش را یافته و او را در همین محل دفن میکنند.گروهی دیگر هم میگویند که شمس سر به کوه و بیابان مینهد تا در خوی ایران میمیرد و همان جا دفن میشود...به هر حال تنها خدا میداند که این افسانه تلخ چگونه پایان میگیرد!!!

مولانا در بلخ افغانستان به دنیا آمد و خردسالی را در آنجا گذراندبنابراین افغانیها او را مال خود میدانند.ما ایرانیها میگوییم او ایرانی است زیرا تمامی آثارش به زبان فارسی است و بلخ در گذشته متعلق به خراسان بزرگ ایران بوده است.ترکها او را از آن خود میدانند زیرا او ۴۳ سال از عمر پرمایه خود را در قونیه گذراند و در همانجا هم به خاک سپرده شد اما واقعا مولانا مال کیست و به کجا تعلق دارد؟
بشنو از نی چون شکایت میکند وز جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

در طول ۶۶ سال زندگی پر ثمرش هفت وادی عشق را طی نمود تا به طریقت اعلی دست یافت و رسید به جایگاهی که جز دوست هیچ ندید و هیچ نخواست.
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پروبالی بزنم

مولانا نیرویی دارد به بلندای عشق. روحی دارد به پاکی و خلوص عشق.عشق به الله و به هرچه که به جانب اوست.اما هنوز این نیروی عظیم نهفته در وجودش است.بالقوه است و نیاز به حرکتی دارد تا بالفعلش کند.تا اینکه کسی از جانب دوست میاید و او را بلند میکند و میبرد به حریم کبریایی دوست.شمس تبریز کلید در خانه دوست به دست دارد و با عشق٬ مولانا را مهمان آن سرای کبریایی میکند.
نشانم بی نشان باشد٬مکانم لا مکان باشد
نه تن باشد٬نه جان باشد٬که من خود جان جانانم

ملاقات شمس و مولانا ملاقات ماه و خورشید است که از جانب تقدیر قالب آن ر یخته شده است.مولانا در این دیدار خود را در وجود شمس میابد و گم میکند و در این برخورد عرفانی بی هیچ ملاحظه ای ٬خود را تمام و کمال در اختیارشمس قرار میدهد.شمس٬ مولانا را از خود میرباید و در دوست حل میکند و اینگونه است که داستان عاشقانه شمس و مولانا شکل میگیرد.
شادآمدم٬شادآمدم٬ازجمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد٬تا من به گفتار آمدم
آنجا روم٬آنجا روم٬بالا بدم٬بالا روم
بازم رهان بازم رهان٬کینجا به زنهار آمدم
ما را به چشم سر مبین٬ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا٬مارا ببین٬کاینجا سبکبار آمدم

اگر دوست دارید تا با من به ملاقات مولانا بروید! در پستهای بعدی شرح سفرنامه مرا به قونیه بخوانید.بیایید تا برویم...


