تپه علاالدین
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۸  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶- قونیه- تپه علاالدین - مسجد علاالدین

اینجا تپه ای به نام علاالدین است که بر بالای آن مسجدی تحت همین نام ساخته شده است. محوطه را که گرفته و بالا میرویم زنان ترک را میبینیم که سرگرم کاشتن بوته های گل بنفشه بر دامنه های تپه هستند.

اینجا یکی از مهمترین مساجد صدر اسلام در آناطولی است.دز سال ۱۰۷۱ میلادی زمانی که ترکها آناطولی را فتح کردند دولت جدیدی تاسیس کردند د در اینجا سکنی گزیدند.این دولت جدید همان حکومت سلجوقی بود که در همان زمان پادشاهی بزرگتر آن بر ایران حکومت میکرد و حکومت سلجوقی کوچک بر آناطولی قلمرو گسترد.این دولت به عنوان پایتخت شهر قونیه را برگزید.این اتفاقات حول و حوش قرن ۱۳ میلادی است که برای غربیان دوره تاریک و برای اسلام و شرقیان دوره شکوفایی بزرگی بود.در سال ۱۱۲۱یکی از پادشاهان سلجوقی شروع به ساخت این مسجد کردند و سرانجام در سال ۱۲۰۰ میلادی پس از حکومت ۳ پادشاه و در دوره پادشاه سلجوقی علاالدین کیقباد ساخت مسجد به پایان رسید.بنابراین نام او بر این مسجد گذاشته شد.او یکی از مخلصان بنام مولانا بود.بنابراین یکی از علتهای معروف ماندن این مسجد ٬ارادتی بود که سلطان علاالدین کیقباد به شخص مولانا داشت.

این مسجد از ۲ بخش تشکیل میشود.بخش شرقی که در ابتدا بنا شد و دارای ۳ پنجره بود.در محل کنونی پنجره چهارم قبلا یک محراب قرار داشت.بعدا که بخش غربی بنا شد محراب به آن بخش منتقل و به جای محراب قبلی پنجره گذاشته شد.بالای سر گنبد مشاهده نمیشود بلکه بر خلاف بقیه مساجد یک سطح مسطح که با ۶۲ ستون نگه داشته شده مشاهده میشود. اینجا انگار موزه ای از ستونهای باستانی است.ترکها بعد از فتح آناطولی یک سری از آثار باستانی رومها که از دوره بیزانس مانده بود از جا کنده و به این محل آوردند و در ساخت مسجد از آن استفاده کردند.اینجا مانند موزه ای از آثار باستانی میماند.در واقع تاریخ روم و سلجوقی در این محل در هم آمیخته است.به طور مثال این ستونهایی که در عکس مشاهده میشود مربوط به ۵۲۰ قبل از میلاد مسیح است.یکی از نکات جالب معماری آن گوشه های سه گوش دیوار است که در واقع ابداع ترکها و یک نوآوری در معماری است.

معمار بخش محراب این مسجد یک ایرانی به نام محمد پسر هولان اندیمشکی است.این محراب از دو سبک معماری تشکیل شده است.در قرن ۱۳ میلادی محمد اندیمشکی بخش سرامیکی آبی رنگ آن را ساخت.اما در سال ۱۲۳۶ میلادی در پی حمله مغولها به ایران و آناطولی حکومت سلجوقی منقرض و حکومت غزنویان جاگزین شد.در آناطولی گروهی تحت عنوان بیک با مغولها شروع به جنگ کردند.۴۰ بیک به ترتیب آمدند که به آنها کارابان میگفتند و هریک هم با ایرانیها پیمان دوستی میبستند تا بر علیه حکومت مغولها یا همان غزنویان بجنگنددر قرن ۱۵ میلادی بخش دوم محراب که از سنگ مرمر ساخته شده بود را روی محراب قدیم بنا نهادند.کارابانها معتقد بودند که از نسل سلجوقیان هستند و وظیفه نجات آناطولی را بر عهده دارند.

در سال ۱۱۶۱ این منبر از چوب درخت آبنوس برای مسجد ساخته شد.پشت مسجد سرای پادشاهان سلجوقی و کارگزارانشان بوده است.که یک وضوخانه هم داشت که به شکل حوض بوده و به آن شادروان میگفتند و بالای آن شاه نشین بوده است.در ابتدا شاه و رعیت همه در کنار هم اینجا مینشستند زیرا معتقد بودند اینجا خانه خداست و کسی بر دیگری رجحان ندارد اما پس از اینکه تعدادی از افسران در هنگام نماز از پشت خنجر خوردند ٬شاه نشین ایجاد شد. 

 وارد حیاط مسجد میشویم.اینجا به سبک قلعه ساخته شده است.باروهایی وجود دارد که اگر دشمن حمله کرد بتوانند در آنجا پناه گرفته و از خود دفاع کنند.

در وسط حیاط مزار چند تن از بزرگان قونیه است که به شکل گنبد ساخته شده است.در کنار حیاط هم آب انبار مسجد قرار دارد.

 


 
شمس تبریزی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به قونیه ، مولانا

سه شنبه-۲۰/۹/۸۶- قونیه-مقبره شمس تبریزی

به عنوان اولین گشت قونیه ما را به مزار شمس تبریز آوردند.اینجا مردی خفته که در تاریخ یک راز بزرگ است.شمس مانند علامت سوال بزرگی در ذهن ما میدرخشد.کسی که هیچ کس به درستی نمیداند از کجا آمد و به کجا رفت.کسی که در سلوکش٬در زندگیش٬در راه و روشش رازهای بزرگی به جا گذاشت.کسی که حتی مدفنش نیز مشخص نیست.گروهی میگویند که اینجا محل دفن اوست و گروهی دیگر هم شهر خوی در ایران را محل دفنش میپندارند.اما به درستی شمس تبریزی که بود ٬از کجا آمده بود و به کجا رفت؟

شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد.مولانا در آن هنگام فقیه زمان بود و شاگردان بسیار داشت.روزی سوار بر مرکبی از بازارچه عبور میکرد و شاگردانش نیز سوال کنان در پی او روان بودند.شمس سر رسید و دهنه مرکب را گرفت و از مولانا پرسید:مقام محمد بالاتر است یا بایزید بسطامی؟-مولانا برآشفت و گفت بایزید را چه به مقایسه با پیغمبر عظمی محمد(ص)؟-شمس لبخندی زد و گفت:پس چرا محمد میگوید خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست نشناختیم اما بایزید میگوید من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال میفتد و از هوش میرود چون به هوش میاید دست شمس را میگیرد به حجره صلاح الدین زرکوب٬یکی از مخلص ترین شاگردانش٬میرود و ۴۰ روز به بحث و گفتگو با شمس مینشیند بدون اینکه از آنجا بیرون بیاید و کسی را به خلوت خود راه دهد.

پس از آن مولانا تغییر شگرفی میکند.بناگاه درس و مکتب را به کناری مینهد و خدا را از طریق دیگری به ستایش مینشیند.انگار به یکباره عشق را مینوشد و مست این باده ناب میشود.به سماع مینشیند.دف میزند.شعر میگوید و عاشقانه با شمس لحظات زندگیش را تقسیم میکند.

میگویند که شمس تبریزی را شمس پرنده هم میخواندند.علت هم این بود که از جوانی شوریده و سرگردان این دیار و آن دیار بود و هر روز مرید شیخ جدیدی میگشت و سرانجام در سالخوردگی بود که به سراغ مولانا آمد

چنانچه مولانا در دیوان می فرماید

بازم ز تو خوش جوان و خرم ـ ـ ـ ـ ای شمس الدین سالخورده

در اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد و چه معجونی در او کرد که وی چندان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلون شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعر های عارفه خواندن پرداخت ـ

یاران و شاگردان مولانا به شدت بر شمس خشم گرفته بودند و او را باعث انحراف مولای خود میدانسند.آنها شمس را جادوگر خطاب میکردند که مولایشان را گرفتار افسونی شیطانی کرده است. سرانجام شمس از این همه آزار رنجید و روزی بدون خداحافظی از قونیه به دمشق رفت.بعد از رفتنش مولانا پریشا خاطر و افسرده گشت.غزلهای پرشوری را برایش سرود و نامه ها ی زیادی به دمشق فرستاد اما شمس برنگشت.شاگردان که آب شدن روز به روز مولای خود را میدیدند سرانجام پسر بزرگ مولانا را به دمشق فرستادند و او توانست شمس را پس از ۱۵ ماه غیبت به قونیه برگرداند.

این بار برای اینکه شمس پرنده دوباره نگریزد مولانا خواست یکی از محارم خود را به عقد او در آورد تا رفت و آمد شمس به حرمش باعث بدگوییهای دشمنان نشود.میگویند مولانا از فرط دلبستگی به شمس زن خود یعنی کراخاتون را به شمس پیش کش کرد اما شمس نپذیرفت و به جایش دختر کراخاتون یعنی کیمیا خاتون را خواست.اما اینکه کراخاتون و کیمیا خاتون که بودند خود داستان جالب دیگری است.

کیمیا خاتون دختر کراخاتون بود که او هم زیبای روزگار خود و بیوه ثروتمند و مشهوری بود که خواستگاران بسیار داشت و همه را رد کرده بود تا اینکه مولانا به خواستگاری او آمد و کراخاتون در اوج ناباوری همگان پذیرفت و با تنها دختر خود کیمیا به اندرونی مولانا رفت.او به همه ثروت و شهرت همسر پیشینش پشت پا زد و به حرمت نام و جلال مولانا به عقد او درآمد و در خانه محقر او سکنی گزید.

در آن زمان مولانا نیز از همسر مرده اش دو پسر داشت به نامهای سلطان ولد و بهاالدین.بهالدین فرزند کوچکتر و تقریبا همسال کیمیا خاتون بود.آن دو هم بازی هم شدند و در کنار هم سنین رشد را گذراندند و شاهدان میگفتند که بهالدین شیفته کیمیا خاتون میشد.تا اینکه کیمیا دختری 25 ساله زیبا روی و بسیار محبوب مردم قئنیه شد و به خاطر پدر بزرگواری چون مولانا خواهان بسیار داشت اما تا آن روز به هیچ کس جواب مثبت نداده بود تا اینکه شمس 60 ساله خواستار او شد.و کیمیا پذیرفت.هیچ کس نمیداند چرا. آیا بزرگی شمس او را گرفته بود و یا احترام به پدر بزرگوارش.به هر حال آن دو ازدواج کرده و در همان سرای مولانا سکنی گزیدند.

اختلاف سنی زیاد آنها و عشق زخم خورده بهاالدین به کیمیا باعث شد که زندگی آنها تنها 1 سال به طول انجامید.شمس که پی به عشق بهالدین برده بود روز به روز بددل تر میشد و سر ناسازگاری بر میداشت.صفتهای بد زمینی چون حسد-خشم-کینه-و بددلی درون مردی که 60 سال از عمر خود را به صوفی گری پرداخته بود رخنه کرد.هیچ کس هیچ گاه نفهمید که چرا شمس کیمیا را خواست.آیا عاشقش شده بود.یا تنها میخواست خود را در امتحان بزرگ زمینی قرار دهد؟به هر حال روزی شمس به خانه میاید و جای خالی کیمیا او را آشفته میسازد.بعد از آمدن کیمیا معلوم میشود که با زنان حرم به باغی رفته بود اما شمس نمیپذیرد و جنجال در خانه آنها در میگیرد.هیچ کس نمیداند دقیقا در آن شب نفرین شده چه اتفاقی میفتد تنها فردا کیمیا مریض میشود و از درد گردن مینالد.به رختخواب میفتد و 7 روز دیگر از دنیا میرود.

آیا شمس او را صدمه زده بود؟آیا کیمیا بیمار بود؟هیچ کس ندانست و با مرگش این راز هم به تاریخ پپیوست.شمس بعد از مرگ کیمیا دیگر ماندن در قونیه را تاب نمیاورد و روزی به ناگاه ناپدید میشود. مولانا تا آخرین روز حیاتش به جستجوی شمس میپردازد اما اثری نمیابد.گروهی معتقدند که شمس توسط بهالدین کشته شده و در چاهی انداخته میشود.بعدها جسدش را یافته و او را در همین محل دفن میکنند.گروهی دیگر هم میگویند که شمس سر به کوه و بیابان مینهد تا در خوی ایران میمیرد و همان جا دفن میشود...به هر حال تنها خدا میداند که این افسانه تلخ چگونه پایان میگیرد!!!


 
یا حضرت مولانا
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥  کلمات کلیدی: مولانا

مولانا در بلخ افغانستان به دنیا آمد و خردسالی را در آنجا گذراندبنابراین افغانیها او را مال خود میدانند.ما ایرانیها میگوییم او ایرانی است زیرا تمامی آثارش به زبان فارسی است و بلخ در گذشته متعلق به خراسان بزرگ ایران بوده است.ترکها او را از آن خود میدانند زیرا او ۴۳ سال از عمر پرمایه خود را در قونیه گذراند و در همانجا هم به خاک سپرده شد اما واقعا مولانا مال کیست و به کجا تعلق دارد؟

بشنو از نی چون شکایت میکند وز جداییها حکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

در طول ۶۶ سال زندگی پر ثمرش هفت وادی عشق را طی نمود تا به طریقت اعلی دست یافت و رسید به جایگاهی که جز دوست هیچ ندید و هیچ نخواست.

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پروبالی بزنم

مولانا نیرویی دارد به بلندای عشق. روحی دارد به پاکی و خلوص عشق.عشق به الله و به هرچه که به جانب اوست.اما هنوز این نیروی عظیم نهفته در وجودش است.بالقوه است و نیاز به حرکتی دارد تا بالفعلش کند.تا اینکه کسی از جانب دوست میاید و او را بلند میکند و میبرد به حریم کبریایی دوست.شمس تبریز کلید در خانه دوست به دست دارد و با عشق٬ مولانا را مهمان آن سرای کبریایی میکند.

نشانم بی نشان باشد٬مکانم لا مکان باشد

نه تن باشد٬نه جان باشد٬که من خود جان جانانم

ملاقات شمس و مولانا ملاقات ماه و خورشید است که از جانب تقدیر قالب آن ر یخته شده است.مولانا در این دیدار خود را در وجود شمس میابد و گم میکند و در این برخورد عرفانی بی هیچ ملاحظه ای ٬خود را تمام و کمال در اختیارشمس قرار میدهد.شمس٬ مولانا را از خود میرباید و در دوست حل میکند و اینگونه است که داستان عاشقانه شمس و مولانا شکل میگیرد.

شادآمدم٬شادآمدم٬ازجمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد٬تا من به گفتار آمدم

آنجا روم٬آنجا روم٬بالا بدم٬بالا روم

بازم رهان بازم رهان٬کینجا به زنهار آمدم

ما را به چشم سر مبین٬ما را به چشم سر ببین

آنجا بیا٬مارا ببین٬کاینجا سبکبار آمدم

اگر دوست دارید تا با من به ملاقات مولانا بروید! در پستهای بعدی شرح سفرنامه مرا به قونیه بخوانید.بیایید تا برویم...


 
نارنج قلعه
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

پنجشنبه-۱۵/۸/۸۶-

گم شدن ما در طول کویر حسن بزرگی که داشت آشنایی اتفاقی با یکی از عظیم ترین و قدیمی ترین قلعه های ایران بود.در مسیر حرکت به سمت یزد ٬س از عبور از شهر عروسان و روستای نهرود به شهر خور رسیدیم.از روی اطلس راهها متوجه وجود قلعه ای در این شهر تاریخی شدیم و تصمیم گرفتیم دیداری هم از آن داشته باشیم.

روستای “خور” از توابع شهرستان نایین ٬زادگاه “یغمای جندقی” شاعر معروف قرن 13 (دوره قاجار) است.این شهر قدیمی آثار باستانی بسیاری دارد و اثری از دوره پیش از اسلام دارد.در کتب جغرافیایی قدیم مانند “حدود العالم” (325 هجری قمری) اسامی برخی از شخصیتها و بناهای این شهر عنوان شده است.یکی از مهمترین اماکن باستانی این شهر قلعه “نارنج” یا “نارین” میباشد.معماری سنتی و زندگی در کویر از ویژگی‌های این شهر می‌باشد

 آنچه در بدو دیدار ما را مبهوت کرد عظمت قلعه سربه فلک کشیده نارنج بود.قلعه ای با بافت گلین و خشت کویر و با دیوارهای تو در تو و راههای پیچیده که روستایی به همان نسبت قدیمی آن را در برگرفته بود.خندق هایی گود دور تا دور آن نشان از معماری ایرانی میداد.همان طور که میدانید خندق در ابتدا ایده ایرانیان بوده که دانش ساخت آن در جنگ خندق وبه پیشنهاد سلمان فارسی به عربها  داده شد.

این‌ قلعه‌ قدیمی‌ در نزدیکی‌ مسجد علویان‌ محله‌ باب‌ المسجد واقع‌ شده‌ و مصالح‌آن‌ از خشت‌ خام‌ است‌. سبک‌ ساختمان‌ نشان‌ می‌دهد که‌ این‌ قلعه‌، پیش‌ از اسلام‌، آتشگاه‌ بوده‌ است‌. نارنج‌ قلعه‌پیش‌ از اسلام‌ و در دوره‌های‌ اشکانیان‌ تا ساسانیان‌ ساخته‌ شده‌ است‌. ارتفاع‌ قلعه‌ از سطح‌ کوچه‌ها 5 متر و از کف‌خندق‌ 40 متر است‌. جنگ‌ امیر مبارزالدین‌ محمد پادشاه‌ آل‌ مظفر و ملک‌ اشرف‌ چوپانی‌ در این‌ قلعه‌ روی‌ داده‌است‌.

اطراف قلعه را خانه های روستایی احاطه کرده است که هنوز بعضی از آنها قابل سکونتند و بعضی دیگر به میراثی از گذشته گان تبدیل شده اند.سر در بعضی از خانه ها کاشی های قدیمی با نام حق آذین بندی شده و حتی در کنار یکی از این خانه ها سبدی پر از پوست انار به شکل زیبایی در تضاد با بیرنگی کویر قرار گرفته است.

 

 

 

خانه های روستایی در دل کوچه های تودرتوی افسانه ای قرار گرفته اند.سکوت همه جا حکم فرماست و تو حس میکنی که یک افسونی در لابلای این کوچه پس کوچه ها وجود دارد.افسانه زمانی کامل میشود که هیاهوی چند پسر بچه از پشت دیواری شنیده میشود.وقتی سرک میکشم تنها سایه آنها و گوشه از پیراهنهای سیاهی که به تن دارند میبینم که در خم کوچه دیگری گم میشوند.

دوربین هم مانند ما گیج میخورد از این همه سوژه زیبا برای عکاسی.از هیچ خانه ای دلت کنده نمیشود.پله های سنگی و دیواره های کاهگلی تو را دعوت به نشستن میکنند.سر در خانه ها با کلونهایی بر در هوس سرک کشیدن را به سرت میزنند.

در قلعه بسته است و باید پیرمرد قصه ها٬همان که صاحب افسانه های قلعه نارنج است بیاید و به تو اذن دخول دهد تا تو با رعایت تمامی احترامات به ارواح گذشتگان پا به این قلعه قدیمی بگذاری و دمی خواب این پیر در بند را آشفته سازی.

پیرمرد قصه ما دهان میگشاید و از راز قلعه برایمان میگوید:اینجا قلعه ای با ۲۰۰۰ سال قدمت است.کسی به درستی نمیداند کی و به دست چه کسی ساخته شده اما همگان میدانند که در دوره ساسانی و اشکانی آتشکده بوده است.بعدها در دوره غزنویان بنا بر مصلحتی حسن صباح در دوره ای از زندگیش در این قلعه حکمرانی میکرده است واز همین جا نقشه های مخالفت و ترور شخصیتهای غزنوی را پایریزی میکرده است.

بالای سردر ورودی سوراخ عظمیمی قرار دارد که در آن زمان اگر شخص نامحرمی قصد دخول به قلعه را داشته با آب جوش و تل آتش و از طریق همان سوراخ به او خوش آمد میگفتند!در کنار در ورودی هم پلی وجود داشته که برای ورود شهروندان و محرمان حکومتی بر روی خندق قرار میگرفته و دوباره به سمت بالا جمع میشده است.پشت در هم قفل به گونه ای تعبیه شده بود که تنها از داخل قلعه امکان باز شدن آن وجود داشته است.

بنای این قلعه مانند یک پناهگاه هنگام حمله دشمن عمل میکرده است.هریک از سکنه روستا علاوه بر خانه ای خارج قلعه اطاقی هم در داخل آن داشته که هنگام حمله دشمن به آنجا پناه میبردند و تا زمانی که دشمن عقب نشینی نمیکرده از آن خارج نمیشدند.به خاطر همین نیز هر خانواری آذوقه و مایحتاج خود را درون اطاقش برای روز مبادا ذخیره میکرده است.

 

هنوز آثار کوزه های قدیمی ساکنین قلعه و حتی سبدها و گلیمهای آنها درون اطاقها مشاهده میشود.برای همین هم در قلعه چفت و بست محکمی دارد تا از تاراج دزدان در امان بماند.در زمان رضاشاه یکی از مخالفان سرسخت او و در واقع یکی از یاغیان حکومتی با دارودسته خود در این قلعه حکومت مستقلی تشکیل میدهند.تا مدتها رضاخان نمیتوانسته به محدوده حکومتی او دست ژیدا کند تا اینکه سرانجام او را شکست داده و قلعه را تسخیر میکند و دستور میدهد طبقات بالایی قلعه را ویران کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

جای بسی تاسف است که قلعه ای به این زیبایی و قدمت برای مردم ایران ناشناخته مانده و کمتر کسی است که بداند همچین اثر بزرگ تاریخی در روستای خور وجود دارد.اندک زمانی است که میراث فرهنگی اینجا را به ثبت رسانده است و مردم روستا امید این دارند که روزی برسد که خیل گردشگران به آنجا سرازیر شود و آنجا آبادتر گردد.راستی چرا قدر چیزی را که داریم نمیدانیم؟حتما باید یک زلزله بیاید و داستان غم انگیز ارگ بم یک بار دیگر تکرار شود تا ما به یادمان بیفتد که دریغ و درد چه اثر ارزشمندی به باد فنا رفت.واویلا بر ما......هیهات و صد هیهات بر مسوولانی که به خواب خرگوشی رفته اند و حیف و صد حیف از این تاریخ کهن و این کشور غنی از ارزش!

 

 

 


 
فراموش شدگان
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱  کلمات کلیدی: متفرقه ، موسیقی

ارکستر مجلسی ارمنستان به رهبری استاد لوریس چکناوریان به نفع کودکان سرطانی در تهران به روی صحنه رفته است. این کنسرت که از ۸ آذرماه در مؤسسه محک شروع شده است، به مدت هفت شب تا ۱۵ آذر ادامه دارد و در هر شب این ارکستر برنامه متفاوتی را به اجرا در می ‌آورد. نخستین فستیوال موسیقی محک، آذر ماه سال قبل به رهبری چکناوریان و با حضور ارکستر مجلسی ارمنستان و با همکاری دوسولیست اتریشی در هفت شب برگزار شد.این برنامه به‌ همت موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" همزمان با آغاز بهره‌ برداری از طرح عظیم بیمارستان فوق تخصصی سرطان اطفال محک و در هفتادمین سال تولد لوریس چکناوریان برگزار می ‌شود و عواید حاصل از آن صرف تجهیز و راه‌اندازی بخش پیوند مغز استخوان بیمارستان فوق تخصصی سرطان اطفال محک خواهد شد.

.....من توی این کنسرت جمعه شب شرکت کردم.در این مورد که استاد چکناوریان برنامه بینظیری رو اجرا کرد شکی نیست.یک پیانیست دورگه ایرانی/اتریشی نیز در نیمی از برنامه اورا با قطعات شوپن همراهی میکرد.نیمه اول برنامه هم یک خواننده اپرا که تاحدودی به سبک و سیاق پاواروتی میخوند اجرای برنامه کرد.خلاصه همه چیز عالی بود بیسته بیست اما...

نمیدونم این اما شاید یک غرغر معمول ما ایرانیه باشه و شاید حتی بعضی ها رو هم از دستمون عصبانی کنه اما یه حرف دله.یه تیکه کوچیک از حرف دله.منو به بزرگی و سخاوت خودتون ببخشید.بذارید سر بی تجربگیم اما به اندازه یه چند جمله ای منو تحمل کنید.

الان مدتهاست که از سرو کول برنامه های خیریه ما داره انواع و اقسام کنسرتهای باشکوه بالا میره.بیشتر هم آدمای سطح بالا و با اتیکت! (خودم رو نمیگما) با لباسهای فاخر و آنچنانی و با انواع و اقسام افه های روشنفکری تو این کنسرتها شرکت میکنند.از همه این گروه های خیریه ٬محک و کهریزک به حق روابط عمومی بالا تری دارند.به شکلی که خیلی خوب میتوانند کمکهای خیریه زیادی را جمع آوری کنند که همین جا باید کمال تشکر را به خاطر این همه تلاش از این انسان دوستان انجام داد.اما مگر کودکان مریض ما فقط محدود به محک و یکی دو جای دیگرند؟؟؟آیا سالمندان ما فقط در کهریزکند که همه کمکها به سوی این سازمانها سرازیر میشود.انگار یک ژست مدرنیته پشت عضو شدن در این نوع انجمنهای خیریه نهفته است.چند درصد از ما اسم خیریه امام علی را شنیده ایم که توسط چند دانشجو از قشر کاملا متوسط این جامعه راه افتاده است که هدفشان یافتن کودکان یتیم و زیر پوشش قرار دادن آنهاست.چند نفر ما خیریه شاکرین را میشناسیم و آن پسرها و دخترهای جوانی را که پنجشنبه شبها در سوز و سرما و گرما از تفریح شبانه خود میزنند و به سراغ نیازمندان و کپر نشینان فرحزاد (همین بغل گوش خودمان در تهران) میروند و سفره آنها را با کیسه برنجی و حبوباتی از خالی بودن در میاورند.آنهایی که هیچ ادعایی ندارند.هیچ اسپانسری!!! ندارند.آنهایی که در پی نام و نشان نیستند.آنهایی که میخواهند بگردند و لابلای این کنسرتها و نمایشهای با شکوه و لباسهای مجلل و نورهای خیره کننده صحنه ٬به دور از رنگ و لعاب و چشم و ابروی زیبارویان٬مستحقان فراموش شده را بیابند...

قصد جسارت به هیچ نهاد و هیچ خیریه ای را ندارم.دست همه تان را میبوسم و خود را خاک پای همه بانیان خیر میدانم.اما عزیزان..دوستان...بیایید کمی دورتر را هم بنگریم.کودکان فقیر و بی کس و تنها در روستاهای ما کم نیستند.زنان جوان و بیکس و بیوه در دهات ما که عمرشان را پشت دار قالی میگذرانند کم نیستند.چرا باید در عید قربان٬ کهریزک نداند با گوسفندهای زیادی چه کند.چرا ما نباید بیندیشیم که امثال کهریزک در این کشور زیادند اما کهریزکهایی که نه کسی نامی ازآنها میداند و نه نشانی..چرا ما نباید بدانیم که کودکان زیادی هستند در این کشور که کفشی برای پوشیدن ندارند لباسی برای گرم شدن ندارند تا به حال سینما هم نرفته اند کسانی که نمیدانند کنسرت خوردنی است یا پوشیدنی!!!!میگویم چرا نباید یک بار دست در دست هم برای دیدن این کودکان برویم و لختی با نمایشی عروسکی دل آنها را شاد کنیم. کنسرت پیش کشمان!شاید تنها دستی نوازش گر برای آنها کافی باشد.


 
گم شده در برهوت....به خاطر شاهد!
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

پنجشنبه.۱۷/۸/۸۶-دریاچه نمک

از روستای مصر خارج شدیم پیش به سوی هدفی جدید.دیدار از دریاچه نمک.از اونجاییکه مقصد ما به سمت یزد بود و دریاچه در مسیر دیگری قرار داشت باید ابتدا به سمت خور و بیابانک میرفتیم سپس تغییر جهت داده و به سمت دریاچه رفته و سپس دوباره برگشته و به خور رسیده و راه را به سمت نایین و یزد ادامه میدادیم.

تصوری که از دریاچه داشتیم چیز دیگری بود.ما قبلا دریاچه نمک حوض سلطان را از نزدیک دیده بودیم که باتلاقی از آب و گل و نمک بود اما اینجا برهوتی خشک و پوشیده از لایه های خوابیده بر هم نمک بود.تا چشم کار میکرد افقی بی انتها وجود داشت و خورشید که سرظهر بی رحمانه بر رویت بوسه میزد!

همان طور که مشاهده میشود ۵ ضلعی هایی بر روی شوره زار تشکیل میشود که این اشکال هندسی تماما لایه های نمک هستند.وقتی پا بر روی آنها میگذاری صدای خش خش شکستن شنیده میشود.دراز کشیدن بر روی این سطوح نمکین انرژی فوق العاده ای به تنت وارد میکند. در یکی از سفرهای گذشته و دیدار از کویر مرنجاب هنگام غروب این تجربه را انجام دادیم.دراز کشیدن بر روی نمکهای کویری و در سکوت به بی انتهای آسمان نگریستن و در درون خود به مکاشفه نشستن حال عجیبی دارد.

به خور برگشتیم و طبق تابلو و جهت نشان داده شده به سوی یزد راه افتادیم.اما به ناکجا آباد رسیدیم.تابلو جهت اشتباه را نشان داده بود.خورشید رو به افول بود و ما در برهوت خداوند گم شده بودیم.جی پی اس نشان میداد ما در جهت اشتباهی قرار گرفته ایم.نقشه باز بود اما متاسفانه راه به راه به دو راهی های خاکی میرسیدیم که از یمن راه سازی ایران هیچ تابلویی بر سر راه این دو راهی ها نبود و ما ویلان و سیلان از این تپه به آن کوه میرفتیم.متاسفانه بنزین ماشین بهرنگ در حال تمام شدن بود و انگاری اوضاع داشت جدی میشد که از دور چشممان به یک آبادی کوچک خورد.

اینجا کجاست خدا میداند!هیچ کس نبود.در تمام خانه ها قفلی زده شده بود و یا خانه انقدر رها مانده بود که به متروکه ای میمانست.وجود ۳ بز ما را امیدوار کرد که شاید بنی بشری پیدا شود و به ما بگوید ما کجای این زمین خاکی قرار داریم.

 

در لابلای نخلستان سرسبز ده ٬ صدای مهربان پیرمردی به گوش خورد.از او راه و چاه پرسیدیم گفت اینجا ده آب گرم است که قبلا ۱۵۰ نفر ساکن داشت اما همه به شهر مهاجرت کرده و اکنون تنها ۶ نفر ساکن این دهند!آدرس را پرسیدیم توضیحی داد اما ما متوجه نشدیم.

کمی جلوتر عین داستانها ی غریب کتابها٬ناگهان یک ماشین دوو و یک زن جوان تنها دیده شد.کاپوت ماشین بالا بود و زن جوان به دنبال کمک به سراغ ما آمد.جای تعجب بود که این زن جوان و تنها اینجا چه میکرد.پسرها به ماشینش رسیدند و او هم در عوض راه را با مهربانی به ما نشان داد.فهمیدیم در بیراه راه هستیم باید مسیر را عوض کرده و برای رسیدن به یزد از راه عروسان و مهرجان رفته و سپس بعد از گذشتن از رباط پشت بادام به خرانق رسیده و آنگاه به یزد رویم.


 
در به در ستاره ها
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

ازشتر سواری که برگشتیم نوبت نهار رسیده بود.در اینجا امکانات آشپزی برای شما به شکل زیاد ممکن نیست اما هستند اهالی ده که غذا برای توریستها فراهم میکنند.بطور مثال همسر علی اقای ساربان برای ما آبگوشت محلی با ماست گوسفندی و نان محلی تهیه کرد.بعد از نهار متوجه شدیم که متاسفانه گروهی ۲۰ نفره که از قبل خانه محمود را رزرو کرده بودند به اینجا رسیده اند به خاطر همین مجبور به اسباب کشی به خانه دیگری از اهالی روستا شدیم.اینجا هم با استقبال خیلی گرم خانواده جعفر اقا روبرو شدیم. سمت چپ مینا و مریم دختر چادری٬ دختران جعفر آقا بودند.بچه هایی شیطان و شیرین.

بعد از استراحت تصمیم گرفتیم با ماشین تا یک جایی در دل کویر پیش برویم و غروب خورشید را در آن به نظاره بنشینیم.برای این کار بارهایمان را خالی کرده و هر هشت نفر با ماشین رونیز به سوی رملها راه افتادیم چون تنها ماشینهای شاسی بلند امکان حرکت در رملهای سرگردان را دارند با این شرط که باد لاستیکها را نیز کاملا کم کنید.جایی از کویر که هیچ کس نبود و کوچکترین نوری هم وجود نداشت بساطمان را پهن کرده و آتش روشن کردیم.

آسمان پوشیده از هزاران ستاره است.تنها باری که توانستم کهکشان راه شیری را به وضوح و روشنی بالای سر خود مشاهده کنم.دیدن آسمان کویر در شب تجربه جالب و تکرار ناپذیری است.دب اکبر دب اصغر٬خوشه پروین٬کهکشان شیری و صدها شهاب که هر لحظه از بالای سر شما میگذرند خود به خود انسان را به یک حالت کوچکی در برابر عظمت پروردگار میندازد.اینجا نماز خواندن حال خاصی داره .میتونی با رملهای خنک بیابان وضو بگیری و بعد روی آنها سجده کنی و از ته دل خالق اینهمه زیبایی رو ستایش کنی.اینجا به هر طرف که روکنی انگار خدا جلوی تو ایستاده است.چه کسی میتونه به این آسمون پر ستاره نگاه کنه و بگه خدا نیست؟

اینجا آسمان شکل محدبی دارد.تو به هر طرف که نگاه میکنی آسمان انقدر به تو نزدیک است که فکر میکنی اگر دست دراز کنی شاید ستاره ای را در دست بگیری.افق وجود ندارد و تو در پهنه بیکران این آسمان جاری هستی و خدا همین نزدیکی است.

 

اینها گروهی از کودکان روستا هستند.بچه هایی که تو در لابلای پچ پچ آنها و خنده یواشکیشان میتوانی صدای بال زدن شاپرک را بشنوی.در کنار آنها مینشینم و به حرف میاورمشان.سادگی کودکانه شان مرا به ذوق میاورد.نامهایشان را میپرسم یکی از آنها نامش سمیرا است (همان که بلوز صورتی پوشیده است)و چه ذوقی میکند که هم اسم من است اما شوق من هم کمتر از او نیست.بعضی ها پر سروزبان و بعضی دیگر خاموشند و سر به زیر.میخواهم از آنها که برایم شعری بخوانند.مینا دختر سرزنده و نمکی جمع(همان که بلوز سبزی بر تن دارد) اولین کسی است که داوطلب میشود و شعر انار کتابهای مدرسه را میخواند.وقتی با او هم سرا میشوم میخندد و جای خالی دندان افتاده اش نمایان میشود.حالا بقیه هم میخواهند شعر بخوانند تا توجه مرا به خود جلب کنند.وه که چقدر صمیمیند.

مینشینم کنارشان و برای این کودکان کویر قصه شاهزاده کوچولو را تعریف میکنم.داستان همان پسرکی که در سیاره دیگری زندگی میکرد و روزی گل سرخش را گذاشت و به زمین آمد اما فهمید که دلش را پیش گل سرخش جا گذاشته است......

بچه ها کتابی برای خواندن ندارند.عروسکی برای بازی ندارند.نمیدانند سینما چیست و کامپیوتر و آتاری یعنی چه .اما عصر به عصر دور هم جمع میشوند و در حالیکه دستهای هم را گرفته اند میچرخند و میخوانند:آسیاب پاشو٬ پا نمیشم٬جون خاله جون ٬پا نمیشم.....

در میان آنها دخترک کوچکی است که حافظه ندارد.در دنیایی خالی زندگی میکند.کوچک و ضعیف و رنگ پریده است همیشه در چشمهایش هاله اشکی حلقه زده است همان که شلوار چهارخانه به پا دارد از او میپرسم چند سال داری میگوید:۲ سال!!!!

مریم همان دختر سمت چپی که چادر گل دار به سر دارد خواهر میناست و از همه بزرگتر است. به خاط اینکه در این ده تنها دبستان وجود دارد و امکان رفتن به دهات دیگر هم برایشان وجود ندارد مجبور به ترک تحصیل شده است.میخندد و نگاهش مدام در جستجوی چیز جدیدی است.از او میپرسم وقتهای بیکاری چه میکند؟!جواب میدهد قالی میبافد.میخندم و میپرسم برای جهازت؟! و او با تعجب میگوید:جهاز یعنی چی؟....از او میپرسم دوست داری به دانشگاه میرفتی؟! تنها نگاهم میکند و بعد یواشکی میرسد :در دانشگاه دخترها و پسرها با هم هستند؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

می ایستیم و با آنها عکسی به یادگار میگیریم.قول میدهم که عکسهایشان را برایشان با پست بفرستم.با من دوست شده اند از دیشب تا به حال مدام با آنها هستم.صبح کله سحر همه آمده بودند و در حیاط جمع شده یواشکی به اطاق ما نگاه میکردند تا من کی از خواب بیدارمیشوم؟! از اینکه دارم میروم انگار دل کوچکشان گرفته است اما آنها خبر ندارند که دل من از مال آنها نیز بیشتر گرفته است که دلم میخواست میتوانستم تمام آنها را به زیر بغل بزنم و با خودم ببرم دور دور ها....که چقدر دلم برایشان تنگ خواهد شد.تا لحظه آخر که ماشین ما دور میشود دنبال ما میدوند و با دستهای کوچکشان برای ما دست تکان میدهند!

میگویم اگر روزی هوس کردی به تعدادی فرشته کوچک هدیه بدهی و یا حتی با کارت پستالی دلشان را بدست آوری٬برایشان کتاب قصه بفرستی و در واقع دل خودت را شاد کنی٬ میتوانی روی این آدرس حساب کنی:

نایین-جندق-روستای مصر-خانه علی آقای ابراهیمی(ساربان)-برسد به دست کودکان مصر

مینا-مریم-سمیرا-سکینه-مرضیه-عاطفه-فاطمه-زهرا و بقیه آن فرشته های معصوم...


 
شتر سواری تا نیزار...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

چهارشنبه-۱۶/۸/۸۶-شتر سواری در ده مصر

این پسر جوان و مهربان و ساده دل و خوش قلب محمود است همان که وصفش را گفته بودم. و اینجا محل نگهداری شتران علی آقای ساربان است.آمده ایم اینجا تا شتر کرایه کنیم و با کمک محمود به سراغ نیزار! برویم.جایی که شنیده ها حاکی از زیبایی خارق العاده آن است.کرایه هر شتر در رفت و برگشت ۲۰۰۰۰ تومان میباشد.بنابراین ما هم برای صرفه جویی و هم برای پیاده روی و ورزش ۳ شتر کرایه میکنیم تا ۸ نفرمان به ترتیب از آن استفاده کرده و در عین حال کویر نوردی را با پای پیاده هم تجربه کرده باشیم.

یادتون هست سالهای کودکی یک برنامه عروسکی بود که در آن قصه های کلیله و دمنه بیان میشد؟شخصیت شتر عزیز!! که حتما یادتان هست.نمیدانم چرا کله مبارک این شتر مرا به یاد نوستالوژی کودکیم انداخت.ایشون باردار هستند بنابراین از حمل مسافران تا اطلاع ثانوی معاف میباشند.

مسیر با پای پیاده یک چیزی حدود ۴۵ دقیقه میباشد که از مصر شروع شده و به نیزار ختم میشود.اینجا باغهای اطراف روستاست که در آن عموما انار و بادام کاشته میشود.اطراف این مزارع سیمهای خاردار کشیده شده است تا شتران بازیگوش به سراغ محصولات کشاورزان نروند.شترها در بیشتر وقت سال در بیابان به امان خدا رها هستند.آنها از خارهای درختان میخورند و از آب چشمه ای که خداوند مهربون در دل این کویر از زیر زمین درآورده استفاده میکنند. آنجا همان نیزار است که ما قراره به دیدنش برویم.

شترها ی ما از قرار کمی لجوج هستند.خصوصا آن شتر وسطی که من روی آن نشسته ام هم از بقیه لجوج تر و هم درازتر! هست.اتفاقا مادری کمال و تمام هم هست!دو فرزند کوچک تر دارد به نامهای شمور و شبنم که پشت سر ما مدام در حال شیطنت و جست وخیزند و اگر لحظه ای از دید مادر بیرون روند او را به شدت منقلب میکنند که از بخت بد من یکی از همین حالات روحی ٬ موقعی بود که من باید از شتر پیاده میشدم.کلا این حیوان نشستن و برخواستنش استیل مشکلی دارد.باید به سختی روی زانوهایش خم شود که در همین حین بود که مرا با سر به روی شنها پرتاب کرد!!!

محمد امین و علی رضا و علی هریک با چوبدستی خود مشغول شمور و شبنمند!

به نیزار میرسیم.جایی که از دل کویر چشمه آبی بیرون میزند که در زیر تل طلایی آفتاب نیهای بلند را به عمل اورده است.برای اینکه به تپه های رمل برسیم باید از بین نیزار عبور کنیم.بعد دیگر تا چشم کار میکند رملهای سرگردان بیابان است.

شنهای روان این منطقه که محلی ها باترکیب زیبای فارسی (ماسه بادی) رمل از آن نام میبرند٬ همه چیز این دریای شنی است که برخلاف دریای مرسوم کمترموجودی زنده یا مرده در آن یافت می شود، این ماسه بادیها تادیوار به دیوارچینه های روستا و زمینهای کشاورزی آن پیش آمده اند و درعین لطافت بسیارچونان آب روان،گویی به انتظارنشسته اندتاروستا را هم درنوردند اما مردمان کویر دردل این دریای شن، با توسل به کاریز (قنات) این ابتکار خاص ایرانیان، جزیره ای ساخته اند، بستر نعمت: خرما، انار، صیفی و... شاید هم همین نخلهای استوارند که این سرسبزی را میان این همه بی آبی و داغی به ارمغان آورده اند.

اینجا بالای یک تپه شنی است.جایی که برای لحظه ای کفشهایمان را در آورده و سعی میکنیم پاهایمان را بر روی شن داغ قرار دهیم اما تنها چند دقیقه کافیست تا به مرز جزقاله شدن برسیم.جالب اینجا است که محمود در تمام مسیر با پاهای بدون کفش و جوراب قدم برمیداشت. لباسی که در این جهنم گرمای ظل ظهر بر تن کرده یک پولیور پشمی است.برای آنها این هوا یعنی زمستان خنک!!او میگوید در تابستان اگر تخم مرغ را بروی این رملها قرار دهیم پخته میشود.همچنین در آن گرما مار و عقرب از دل زمین بیرون میاید و حرکت روی رمل با خطر همراه است.اما مردی در ده مصر وجود دارد که اشخاصی گزیده شده سریع به او مراجعه میکنند و او مقداری از آب دهانش را بر روی زخم آنها گذاشته و سریعا سم حیوان از بین میرود.ما که نفهمیدیم چرا و چگونه!؟

بر خلاف تصور اگر دستتان را درون رملها فرو کنید با خنکی اعجاب برانگیزی روبرو میشوید.انگار خورشید در نبرد با دانه های کوچک شن در عمق زمین شکست خورده است.

از بالای این تپه با ۳ شماره به پایین سرسره بازی میکنیم.آی کیفی میدهد!

.