روستای مصر
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

چهارشنبه-۱۶/۸/۸۶-روستای مصر

اینجا خانه محمود در دل روستای زیبای مصر است.همان جایی که ما شب درآن اقامت گزیدیم و صبحدم در پی دیدنش شتابان برخواستیم.خانه های کویر عموما معماری زیر پوستی دارند! یعنی شما از بیرون چیزی جز یک چهاردیواری خشتی و گلی نمیبینید اما وقتی وارد خانه میشوید در ابتدا به یک هشتی کوچک می رسید.سپس در کناره ها اطاقها شروع میشوند و دور تا دور حیاط کوچکی قرار میگیرند.در وسط حیاط عموما یک باغچه کوچک مربع شکل قرار دارد که در کنار آن شیر آب کوچکی برای شستشو می باشد.درون این باغچه های کویری به سلیقه صاحب خانه از تک درخت نخل گرفته تا سبزیجات خوردنی کاشته شده است.اینجا آب یعنی مفهوم زندگی و درخت یعنی خود زندگی.

اینجا مانند یک کلاه فرنگی میماند که شاید در آنجا مینشینند و بساط شام را برپا میدارند.یک سکوی بزرگ که با گلیمهای رنگین دست بافشان پوشیده شده است.جالب اینجاست که این گلیمها شما را به یاد صنایع دستی lkea که در مغازه های تهران فراوان و گران است میندازد. نازنین و علی رضا به همراه محمد امین سرگرم تهیه صبحانه هستند.محمود برایمان نان محلی میاورد.

این روستا در 40 کیلومتری شرق جندق و 50 کیلومتری شمال خور از توابع استان اصفهان قراردارد.روستای مصر با دو روستای بسیار کوچک دیگر به نامهای امیرآباد و فرحزاد دریک خط شمالی– جنوبی به طول حدود 6 کیلومتر واقع شده اند تعداد خانوارهای ساکن در فرحزاد کمتراز انگشتان یک دست است و امیرآباد نیز فقط محلی است برای کشاورزی اهالی مصر. آنجاست که آدمی پی به سخت کوشی مردمان کویرمی برد درامیرآباد بوی باغ ایرانی حس میشود گویی به شمال کشور آمده ای هوایی مطبوع و دلپذیر، خرمن های گندم و جو و در بهار بوی گل سنجد است که توجه آدمی را جلب می کند.

آب کشاورزی و شرب روستا از طریق یک قنات که سرمنشا آن تا روستا نزدیک 25 کیلومتر فاصله دارد، تامین می شود که آب نسبتا شیرین و گوارایی است.
خانه های روستا، مسجد و دبستان آن هم دوطرف خیابان اصلی که آب قنات ازمیانشان می گذرد، قرارگرفته اند.
ورودی روستا دواتاق کوچک مقابل هم قرارگرفته اند که داخل یکی ژنراتور بزرگی است که برق مصر و روستای هم جوار آنرا (فرحزاد) تامین می کند و دیگری تنها مغازه ی روستاست که مجهزبه خط تلفن ثابتی است که ارتباطات مخابراتی ساکنان یا احیانا مسافران را برقرار می کند (ارتباط با تلفن همراه میسرنیست).

برق روستا هم قبلا به دلیل عدم قرارگرفتن درشبکه ی سراسری از 5 صبح تا 10:30 شب متصل بوده وراس ساعت 10:30برق و صدای موتور برق قطع می شده و هم اکنون درتمام طول 24 ساعت برق روستا وصل است.شمار اهالی روستا را 170 نفر تخمین می زنند که البته در گذشته این رقم بیشتربوده، اما سیل بزرگی که چند سال پیش رخ داد و سبب ویرانی نیمی از دهکده را فراهم آورد، سبب شده تاروند مهاجر فرستی روستا با شتاب قابل تامل افزایش یابد.

*برای اطلاعات بیشتر به سایت روستای مصر مراجعه کنید.




 
پیش به سوی دشت کویر
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

سه شنبه ۱۵/۸/۸۶-

این بار کوله بار رو بستیم و راه افتادیم به سمت دشت کویر.مقصد ده مصره.نمی دونم راجع بهش چیزی شنیدی یا نه.دونسته های ما هم محدود میشه به فیلم خیلی دور خیلی نزدیک ساخته میرکریمی.یادتونه توی اون فیلم پسر دکتر راه افتاد برای دیدن ستاره ها در شب کویر به یک روستای دورافتاده؟اونجا همین ده مصر در شهرستان جندق و در استان اصفهانه.جایی که دیگه هیچ زاد و بومی وجود نداره و از آن به بعد دشت کویر شروع میشه.در واقع مرز آبادی و بیابان است.

صبح زود از تهران راه افتادیم به سمت استان اصفهان.بعد از گذشتن از اردستان به شهر نایین میرسیم.در آنجا اطراق کرده و نهار میخوریم و برای اینکه به شب برخورد نکنیم هرچه سریعتر دوباره راه میفتیم.از نایین باید به سمت خور و بیابانک برویم.هوا هم کم کم در حال تاریک شدن است.جاده بینظیره از زیبایی.آسمون خوشبختانه صافه و ما بی صبرانه در انتظار تاریک شدن هواییم تا آسمون زیبای کویر را ببینیم.از بیابانک به سمت جندق میپیچیم و بالاخره به تابلوی مصر میرسیم.سمت چپ جاده فرعی وجود دارد که به یمن آسمان زیبایش ۲ سالی است که آسفالت شده و توریستهای زیادی را به سمت خود میکشد.

ما برای این سفر حسابی باروبنه بسته ایم به صورتیکه در ماشین ما جای نفس کشیدن باقی نمانده است.چادر سفری و کیسه خواب ٬انواع غذا و آب معدنی٬زیرانداز و لباس گرم٬دارو و وسایل پانسمان٬حتی ماسک برای اینکه اگر در کویر به طوفان شن برخورد کردیم بتوانیم نفس بکشیم.با کویر شوخی نمیشود کرد.یادم میاید من و محمدامین در اولین سفر مشترکمان به یزد٬با طوفان شن در اردکان برخورد کردیم.تجربه سنگین و وحشتناکیه.شدت باد به حدی بود که حتی ماشین را منحرف میکرد.تازه پلیس راه جاده را تا چند ساعت هم بست.اینها را گفتم که اگر هوس سفر کویری به سرتان زد تجهیزات کامل با خود داشته باشید.

آفتاب غروب میکند و ما تنها ساکنان جاده گمشده در سیاهی مصر هستیم.باور نمیکنید آسمان چگونه است!دیوانه تان میکند این شگفتی پهناور در این پهنای کویر.محمد برای دقیقه ای چراغها را خاموش میکند.جاده ظلمت محض است.کوچکترین نوری وجود ندارد و آسمان یکپارچه ستاره باران است.این تازه اول راه است و ما مانند دیوانه ها سرمان را از پنجره بیرون کرده و رو به آسمون مبهوت فقط سکوت میکنیم.

بعد از حدود ۴۵ دقیقه به ده خاموش مصر میرسیم.سراغ علی آقای ساربان را میگیریم.او کسی است که در اینجا خانه های مردم را به توریستها کرایه میدهد.اینجا در هر خانه به روی شما باز است که بروید و در اطاقهای تمیز و ساده این ساده دلان اقامت کنید و یا چادرتان را بر روی پشت بام کاهگلی خانه برپا کرده و ساعتها نظاره گر آسمان شگرف شوید.

محمود پسر ۱۷ ساله ایست که پدر و مادرش را از دست داده و خانه اش را کرایه میدهد.پسرک سیه چرده و نازک دلی که تنهاست و در این شب کویری اطاقهای خانه اش را صمیمانه به ما میدهد.مادرش ۳ ماه پیش از این دنیا رفته و هنوز پارچه سیاهی بر در خانه باد میخورد.بچه ها میگویند این تشکچه بالای اطاق مال مادر مرحوم شده است!!! می خواهیم شب را در این خانه سر کنیم.در همین اطاق کوچک ۸ کیسه خواب را پهن کرده و در کنار هم میخوابیم.اطاق کناری نیز بار و بندیلهایمان را قرار داده ایم.امشب خسته تر از آنیم که به کشف این ده غریب بپردازیم.تا صبح بدمد و ما تازه تر از همیشه ببینیم کجاییم.


 
بایزید بسطامی
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

جمعه شب-۴/۸/۸۶-بسطام-مقبره بایزید بسطامی

 شاهرود تا تهران ۴۰۰ کیلومتر فاصله‌ دارد. در قسمت‌ شمالی‌ آن‌ سلسله‌ جبال‌ البرز و در قسمت‌ جنوبی ‌آن‌ کویر نمک‌ قرار گرفته‌ است‌. رود تاش‌ از این‌ شهر می‌گذرد و به‌ کویر منتهی‌ می‌شود. آب‌ و هوای‌ آن‌ در نواحی‌کوهستانی‌ سرد و در سایر مناطق‌ نسبتاً معتدل‌ است‌. شهرستان‌ شاهرود قدمت‌ چندانی‌ ندارد و تا زمان‌ فتحعلی‌شاه‌ قاجار، دهی‌ بصورت‌ دو قلعه‌ قدیمی‌ و یک‌ مزرعه‌ کوچک‌ بنام‌ شبدری‌ بود. ولی‌ بخش‌های‌ تابعه‌ آن‌ از جمله‌نواحی‌ قدیمی‌ بیارجند، میامی‌ و بسطام‌ قدمت‌ طولانی‌تری‌ دارند. بسطام‌ که‌ در ۶ کیلومتری‌ شمال‌ شاهرود قراردارد، به‌ روایتی‌ در زمان‌ خسرو پرویز بنا شده‌ و به‌ قولی‌ از آثار شاپور دوم‌ ساسانی‌ است‌ (۳۷۹-۳۱۰ م‌). ناصرخسرو قبادیانی‌ در سال‌ ۴۳۸ ه.ق‌ از بسطام‌ بعنوان‌ مرکز ایالت‌ قومس‌ نام‌ برده‌ است‌. بسطام‌ پس‌ از حمله‌ مغول ‌رو به‌ انحطاط‌ گذاشت‌ و شهر شاهرود امروزی‌ که‌ بر سر شاهراه‌ غربی‌ به‌ شرق‌ ایران‌ واقع‌ شده‌، آرام‌ آرام‌ جای‌ آنرا گرفت‌.

اینجا بسطام است.مقبره بایزید بسطامی .بایزید فرزند سروشان ملقب به سلطان العارفین در ۱۳۱ هجری در شهر بسطام از ایالت کومش (قومس) و در محله موبدان زرتشتیان در خانواده ای مسلمان و پارسا چشم به جهان گشود.البته پدر او از پیروان آیین مهر بوده است.در میان صوفیان او تنها کسی بود که به شاعری و نویسندگی پرداخت.او عارفی بود که برای نخستین بار فلسفه ایران باستان (فلسفه اشراق) را بازگو کرده است.سال وفات او ۲۶۴ هجری است.آرامگاه او همان طور که در عکس مشاهده میشود بسیار ساده و همان طور دست نخورده باقی مانده است که در حیاط خانه و مسجدش واقع شده است.بر روی سنگ قبرش تخته سنگ مرمری قرار دارد که مناجات حضرت علی به خط کوفی بر روی آن حک شده است.

اینجا چله خانه بایزید است.جایی که او ۴۰ روز مینشسته و عبادت صوفیانه میکرده است.در این خانه قفل است اما اگر از متولی آنجا بخواهید در را باز کرده و شما را به آنجا راه میدهد.کبوترهای مقبره بر بالای در چله خانه نشسته اند و در سکوت شب به زایرین نگاه میکنند.

اینجا محراب مسجد کناری مقبره است.در این مقبره امامزاده علی دفن شده است.کسی که بایزید پیکره او را به این محل منتقل کرده و در جوار منزلش دفن کرده است.

در این عکس همه بچه ها جمع شده و عکسی به یادگار گرفته اند.جو٬ بچه ها را گرفته و خانها از آقایان جدا ایستاده اند. حدس میزنید من کدوم یکی از این خاله قزیها! هستم؟


 
جنگل ابر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

جمعه صبح-۴/۸/۸۶-

امروز صبح از مهمانسرای جهانگردی شهر شاهرود راه افتادیم تا به منطقه ناشناخته ای به نام جنگل ابر برویم.از گوشه و کنار شنیده بودیم که در شمال شهر شاهرود دهی به نام ده ابر و متقابلا جنگلی نیز به همین نام قرار دارد که در بیشتر فصول سال آسمان آن کاملا مه گرفته و ابری است.شاهدان میگویند که تا چند قدم بیشتر دیده نمیشود و ده کاملا در انبوه مه و ابر فرو رفته است.

همان طور که میدانید شهر شاهرود در استان سمنان واقع شده است که یک استان کاملا کویری است اما نکته جالب این شهر این است که در مرز کویر و جنگل قرار دارد.از سمت شمال به رشته کوههای البرز میرسد و شامل دامنه های سرسبز آن میگردد.اگر به آن سمت حرکت کنید پس از گذشتن از گردنه خوش ییلاق به آزاد شهر میرسید و وارد استان گلستان میشوید.

برای بچه ها باور اینکه از لابلای کویر ٬سبزی مشاهده شود سخت بود اما کم کم درختان سبز و پوشش گیاهی جدیدی دیده شد.هرچه جلوتر میرفتیم درختان بیشتر و آسمان نیز آبی تر میشد.دریغ از تکه ابری تا ما را دلخوش کند که اینجا همان جنگل ابر معروف است.

کم کم دره هایی سبز که نمودی از آب و هوای مرطوب بود زیر پهنای آبی آسمان هویدا شد. دره ها شبیه عکسهای آریزونای آمریکا بود که در این فصل هزار رنگ٬ تابلوی فریبنده ای از رنگهای پاییزی ایجاد کرده اند.

بالاخره چادر زده و زیر اندازها را پهن کردیم.آسمان انقدر صاف بود که اگر کسی در دوردست قلیانی میکشید ما دودش را میدیدیم.به قول بچه ها تا کنون آسمانی به این صافی و بدون حتی لکه ابری ندیده بودیم که اینجا در قلب جنگل ابر مشاهده کردیم!در تدارک تهیه نهار شدیم.ساندویچ جوجه بر روی آتش درست کردیم و با سس تاتار!!! زدیم به رگ.

در این جایی که ما مستقر شده بودیم انواع و اقسام گیاهان ناب دیده میشد. همان طور که در عکس مشاهده میکنید این گونه عجیب گیاهی نوعی میوه قرمز رنگ بود که ما تا کنون نظیر آنرا ندیده بودیم.البته جرات نکردیم آنرا بچشیم.

همه جا درختان بلوط سر به فلک کشیده بودند.بچه ها جبغ و داد کنان و سرخوشانه از روی زمین صدها بلوط جمع کردند.به سرو روی هم آنها را میکوبیدند و در عین حال شخصیتهای زمان کودکیمان یعنی بنر و عمو جغد شاخدار را صدا میکردند.لابلای درختان بلوط سنجابها از سروکول هم بالا میرفتند.

 

سعید فضای بکری را کشف کرد که مفروش از برگهای پاییزی بود زمینی پهن که وقتی در سکوت گام برمیداشتیم صدای خش خشی ما را همراهی میکرد.اینجا جایی بود که برای سوژه عکاسی کولاک میکرد.ده ها عکس گرفتیم و سیر نشدیم.

پاییز بر تن این جنگل به طرز زیبایی نشسته است.اینجا در تصرف ماست.زمینی بکر و پهناور و مفروش با برگهای پاییزی که نور خورشید در حال غروب هزاران موج در حال رقص بر روی برگها ایجاد کرده است.از لابلای درختان عریان رمقهای واپسین آفتاب رد میشوند و انعکاسی در غبار جنگل ایجاد میکنند.صدای پرنده ای شب خوان فضا را میشکافد و بوی نم باران شب قبل آرام آرام بر پوستت بوسه میزند.خاک زیر پایت خیس و نرم است.غفلت کنی تو را به زمین میزند.

 

خورشید خمیازه ای میکشد و به سوی خانه اش سرازیر میشود.باز ماییم و جماعت خسته مسافران در راه خانه.جاده پیچ در پیچ را طی کرده و با جنگل بدون ابر! خداحافظی میکنیم.


 
خرقان
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

پنجشنبه شب-۳/۸/۸۶-

هرکه در این سرا در آید نانش دهید٬نانش دهید واز ایمانش مپرسید٬چه آن کسی که در بارگه باریتعالی به جانی ارزد٬ البته در خانه بوحسن به نانی ارزد...

از شاهرود که بگذری و به سمت بسطام بروی کمی بالاتر سمت چپ جاده خاکی وجود دارد که تو را به یکی از مکانهای مقدس رهنمون میشود.آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی در ده آرام خرقان.

وارد که میشوی فضا آرام و جوی معنوی حکم فرماست.در بدو و در حیاط خانه بوالحسن مجسمه بزرگی از آن قرار دارد که دو شیر در زیر قدومش آرام گرفته اند.شیخ از معاصران ابوالحسن ابوالخیر بوده است و از شاگردان و پیروان امام جعفر صادق(ع).او بر معارف اسلامی و حتی فلسفه ایران باستان اشراف کامل داشته است. از بزرگترین مشایخ پرهیزگار و یکی از نامدارترین اقطاب صوفیان است.تولدش به سال ۳۵۲ هجری و وفاتش ده محرم ۴۲۵ روی داد. خانقاهش که در ده خرقان واقع بود که بعد ها نیر مرقد مبارکش شد مجمع شیوخ کبیر و دانشمندان بزرگواری چون شیخ ابوالحسن ابوالخیر و ابوعلی سینا بود.از او ابیاتی به تازی و فارسی به جا مانده است اما بزرگترین اثر او رساله نورالعلوم است که توسط یکی از شاگردانش بعد از او گرداوری شده است.نسخه اصلی این کتاب در موزه بریتانیا موجود بوده و نسخه کپی شده آن نیز توسط دکتر عبدالرفیع حقیقت چاپ و منتشر شده است.

اینجا محراب نماز شیخ بوده که روی آن را با دیواره شیشه ای پوشانده اند تا از گزند آسیب محفوظ بماند.خرقان توسط گردنه خوش ییلاق به استان گلستان متصل میشود و سنی های ترکمنی عموما برای زیارت او رنج سفر را گردن گرفته و هر پنجشنبه شب به دیدار او میشتابند. درون آرامگاه جا به جا سخنان شیخ را نوشته و به دیوار آویخته اند:

الهی!خلق٬ شکر نعمتهای تو کنند٬من شکر بودن تو کنم.نعمت٬بودن توست...

گروهی گویند خدا و نان٬بعضی گویند نان و خدا.من میگویم خدا بی نان٬خدا بی آب٬خدا بی همه چیز...

اینجا قبر متبرک شیخ است.گویند اگر بار اول وارد شوی او تو را دست خالی رد نمیکند.بچه ها آرام گرفته اند و به صدای خوش آوای قرآن جوانی که نشسته گوش میدهند.اینجا تو آزادی تا در کمال آرامش به خدا نزدیک شوی.هیچ کس نیست که تو را منعت کند و یا تذکرت دهد و به عبارتی امر به معروف و نهی از منکرت کند.اینجا پاتوق جوانان اهل دل شاهرود است.عموما دانشجویان و توریستهای عاشق بوالحسن پنجشنبه ها در این محل جمع شده و به نیایش میپردازند.یکی تار میزند دیگری زیر آواز میزند!یکی دف به دست مستیش را بیرون میریزد و دیگری با صدای خوش قرآن میخواند.یکی گریه میکند و دیگری در سکوت٬ میندیشد.

وقتی بیرون آمدیم دیدیم کسی تمام کفشها را جفت کرده و به ترتیب پشت در چیده است!

بچه ها از آرامگاه بیرون آمدند.شب بود و دیروقت و شکمهایی گرسنه.به بسطام رفتیم و در فضای بازی دور از شهر آتشی بر پا کرده به دورش حلقه زدیم.جای شما خالی علی میرخان برایمان بر روی آتش دیگ سوپی فراهم کرد.دیگران سوسیسهایی به سیخ کشیدندو بر روی زغالهای گداخته کباب کردند.آسمان مهتاب بود.ماه بالای سرما جا خوش کرده بود و دور و برما را روشن میکرد.احسان به زیر آواز زد.ارغوان و نازنین حافظ خواندند.من به یاد قدیم کوچه فریدون مشیری را در این شب مهتابی دوره کردم.آن سو تر قبرستانی بود که نور چراغ مسجدش فضا را به رنگ سبزی درآورده بود.به یاد همه رفتگانش فاتحه ای خواندیم و آن شب را در کنار مردگان زندگی کردیم.


 
چشمه علی
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

اینجا چشمه علی است.باغی در ۳۵ کیلومتری  دامغان که چشمه ای از آن میجوشد و دریاچه کوچک  زیبایی تشکیل داده است.درون دریاچه ماهیهای ریز و درشت وجود دارند که با هر حرکت دستی و هر تکه نانی بر روی سطح سبز آب جست و خیز میکنند.درختان سرو با حرکت آرام باد آوای سحرانگیزی ایجاد کرده و برگهایشان را به رقص در میاورند.زمین هزار رنگ است.راه که میروی برگهای پاییزی با گامهایت هم آغوشی میکنند و تو خنده سرخوشانه آنها را به زیر قدمها میشنوی.سکوت کاملا بر تن این باغ نشسته و تنها ماییم که دمی خیال پاییزی این باغ را اشفته میکنیم.

 

این مجموعه تاریخی در شمال شهر دامغان و در دامنه رشته کوه های البرز واقع شده است که به لحاظ خوش آب و هوایی همواره مورد توجه سلاطین و فرمانروایان ایرانی بوده است.از ویژگیهای این اثر ٬وجود دو کاخ با دو سبک معماری مختلف در اضلاع شمالی و جنوبی باغ است. تصویر بالا٬ بنای خشتی است که  قراولخانه دوران  صفویه بوده است و آغا محمد خان قاجار نیز از آن استفاده میکرده است.

تصویر دیگر٬بنای مستحکم و زیبای است که در دوران قاجار بنا گشته است.این بنا در وسط چشمه واقع شده و پلی برای عبور به چشم نمیخورد.کل نمای آن از سنگ سفید است.که در زمانهای گذشته جشنها و مراسم خاص شاهان قاجار و به خصوص مهمانیهای فتحعلی شاه در آن برگزار میگردیده و حکم ییلاق نشین آنها را داشته است.

چشمه ای که از بالا میجوشد جوییبارهای کم عمق اما بسیار زیبایی تشکیل میدهد.آب بسیار شفاف و به علت تداخل نور با جلبکهای ته آن به رنگ سبز دلنشینی در آمده که سایه درختان افتاده برآن نیز صد چندان زیباترش کرده است.آبی بسیار سرد که انگشتانتان را برای لحظاتی کاملا کرخت میکند.

بچه ها آتشی فراهم میکنند.این بار نوبت سرآشپز دیگر گروه ٬علی میرخانی است که تدارک غذا را ببیند.نهار چه باورتان بشود چه نه ما کردن بلوی مرغ با سس مخصوص داریم!!!که روی زغال توسط علی رضا و علی فراهم میشود.محمد امین طبق معمول موبایل به دست در حال خرید و فروش است.دخترها سفره را پهن کرده و مخلفات را آماده میکنند.ونهار جای همگی خالی!


 
اطراف دامغان
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

پنجشنبه ادامه مسیر به سمت چشمه علی

سلام.همان طور که در نقشه مشاهده میکنید مسیر ما از تهران شروع شده و پس از گذشتن از سمنان به دامغان رسیده است.قصد داریم اگر خدا خواست به سوی شاهرود و بسطام برویم.در میان راه بودیم که از چشمه ای به نام چشمه علی خبر دار شدیم.دل به دریا زده و بعد از دیدار از مسجد تاریخانه به سوی این چشمه که میگویند در ۳۵ کیلومتری اطراف دامغان است حرکت میکنیم.در ابتدا چون این قسمت جزوی از برنامه نبود با تردید روبرو شدیم اما خدا را شکر که بچه ها به توافق رسیدند.از چشمه علی بعدا میگویم و مینویسم اما آنچه باعث شد در یک پست جداگانه این مطلب را قرار دهم دیدن زیباییهای فوق العاده جاده به خصوص در این فصل رنگارنگ است.

 اینجا بیابانهای اطراف دامغان است.هوا نیمه ابری است و جاده هموار و صاف تا بیکران ادامه دارد.کوهها هریک به رنگیند.خاکی بسیار غنی از مواد مختلف باعث شده تا دست طبیعت کوه ها را رنگ آمیزی کند.سایه ابرهای در حال حرکت موجی لطیف بر چهره کویر ایجاد کرده است.تا چشم کار میکند کویر است و چیزی مبنی بر وجود یک چشمه هویدا نیست.

بچه ها پیاده شده اند تا خستگی در کرده و عکسی از این افق زیبا به یادگار بگیرند.شیطنتها گل کرده است.اصرار داریم یک عکس ماجراجویانه در وسط جاده بگیریم.کار کمی خطری است اما به زیبایی عکش میرزد.از شانس ما تا پا به وسط جاده میگذاریم اینجا اتوبان! میشود.هرلحظه یک ماشین از اینجا عبور کرده و با چشمانی وحشت زده فرار دسته جمعی بچه ها را به نظاره مینشینند.

امان از این پاییز رنگ به رنگ که آدم را بدجوری عاشق میکند.اینجا ما همگی عاشقیم در این میانه هزاررنگ برگها عاشقانه عاشقیم.عاشق خود زندگی و جوانی...

یاد شعر کودکیم که در مهدکودک میخواندم و دکلمه میکردم و با دستهای کوچکم نمایش میدادم افتاده ام:

پاییزه پاییزه-برگ گل میریزه-هوا شده کمی سرد-روی زمین پر از برگ-ابر سیاه و سفید-

رو آسمون رو پوشید-دسته دسته کلاغها-میرن به سوی باغا-همه میگن یک صدا-

قاروقاروقاروقار


 
مسجد تاریخانه-دامغان
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

پنج شنبه-

سلام-به دامغان رسیده ایم.شهری در استان سمنان که در فاصله ۳۳۵ کیلومتری تهران واقع شده و از شمال توسط کوههای البرز مرکزی و از بقیه نقاط توسط کویر در برگرفته شده است.بنای این شهر به زمان هوشنگ نبیره کیومرث برمیگردد.این شهر از شهرهای قدیمی ایران بوده و به روایتی محل اولیه شهر صد دروازه میباشد.در زمانی که سمنان به نام قومس مشهور بود دامغان نیز مرکز این ولایت محسوب میشد.در بدو ورود به شهر با فروشندگان پسته روبرو میشوید.این محصول رونق این شهر است که درختانش در باغهای زیبای کویری دیده میشود.

به شهر دامغان وارد شده و سراغ مسجد تاریخانه را میگیریم.کهن ترین بنای مذهبی اسلام که هنوز شالوده ساسانی خود را حفظ کرده است ٬مسجد تاریخانه(خانه خدا) دامغان است.ابن بنا در قرن دوم هجری بعد از مسجد فهرج یزد ساخته شده و معماری آن به سبک عربی اسلامی و ترکیبی با معماری ساسانی است.

در کنار این مسجد قدیمی یک مسجد نوساز هم میباشد که برج قدیمی شهر را در برمیگیرد. این بنا٬ منار سلجوقی نام دارد که در سال ۴۱۷ هجری قمری ساخته شده است و متاسفانه در اوج بی سلیقگی بر بالای آن دو عدد پرژکتور! نصب کرده اند که به شدت از هویت تاریخی آن می کاهد.

این دری است که مسجد قدیمی را از مسجد جدید جدا میکند.مناره سلجوقی نیز در عکس قابل مشاهده است.

 

طرح اصلی بنا به سبک حیاط اندرونی است که صحن بزرگ چهار گوشه ای را در بر میگیرد و در گرداگرد آن نیز رواقهایی با طاقهای ضربی آجری روی پایه های گرد و قطور وجود دارند

یکی از این طاقنما ها که عمیق تر و عریض تر از بقیه است جای مقصوره بوده است.در دیوار عقب این مقصوره محراب را ساخته اند که جهت قبله را تعیین کرده و در کنار آن نیز منبر موعظه وجود دارد.در کل این بنا از آجر و خشت و چوب ساخته شده است.

بچه ها با دیدن این مسجد به هیجان آمده اند.تنها تصور اینکه چه کسانی در این مسجد نماز گزارده اند انسان را به تواضع وا میدارد.کسانی همچون شیخ حسن جوری - بایزید بسطامی و شیخ ابولحسن خرقانی....سریال سربداران یادتان هست که تاریخ سمنان(قومس) در آن به شکلی زیبا بیان شده بود؟کلا این استان بسیار در تصوف و عرفان ید طولایی دارد.


 
پیش به سوی با هم بودن
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

پنجشنبه-۳/۸/۸۶

سلام.ما یک بار دیگر دور هم جمع شدیم و خدا رو شکر که باز هم فرصتی برایمان پیش آمد تا باهم بودنمان را دوباره تجربه کنیم.این بار ۱۴ نفریم که با ۳ ماشین قصد داریم به سوی شاهرود حرکت کنیم و در این میان هرچه پیش آید خوش آید.یکی از بچه ها کارت بنزینی را به اشتراک  گذاشته و به این ترتیب بقیه از اون کارت قراره استفاده کنند.البته این رو هم مستحضرید که در واقع لیتری ۳۰۰تومن بچه ها بنزین رو از او میخرن.یا به عبارت دیگه بنزین دنگی بین همه تقسیم شده و در آخر به صاحب کارت پولش پرداحته میشه!این طوری نه سیخ میسوزه نه کباب!

باید از جاده مشهد حرکت کنیم برای همین بچه ها سر پل لشگرک با هم قرار میذارن.از بخت بد ما اینجا دقیقا سر راه منزل ما در لواسانه.کوچکترین اشتباه میتونه خسارت زیادی به من و محمد امین وارد کنه!!!تجربه ثابت کرده که دوستان در یک عملیات محیرالوقوع ناگهان تصمیم خود را عوض میکنند و به خانه ما سرازیر میشوند.به چهره ها دقت کنید.بوی شرارت میدهند!

 

راه افتاده ایم به سمت جاده مشهد.اینجا پاکدشت است.نمیدونم چرا هروقت از اینجا رد میشیم یاد بیجه! و اون بچه های طفل معصوم  میفتیم.انگار اون حوادث تلخ نمیخواد هیچ وقت از چهره این شهر پاک بشه.اما خدا وکیلی امروز موقع طلوع آسمونش خیلی قشنگه.یه نگاه بهش بندازید انگار خورشید داره با پرتوهاش به جنگ هرچی پلیدی و سیاهی میره.و الحق که خوب از پسش برمیاد.

تو جاده ایم و ساعت حول و حوشه ۸ صبحه.از ۶ صبح تا به الان تنها کار مفیدی که کردیم دم به دقیقه توالت رفتن بوده.جایی نیست که ما آبادش نکرده باشیم.بالاخره تصمیم به خوردن صبحانه میگیریم.ما در تمام سفرها همه اقلام خوراکی رو با خود میاوریم این طوری کمتر خرجمان میشود.البته از حق نگذریم که به شکمهایمان اصلا و ابدا بد نمیگذرد.ظروفی هم که به کار میبریم همگی یک بار مصرفند تا راحت تر جمع شده و دور انداخته شوند.کمی قضیه حفظ محیط زیست قلقلک میدهد اما چاره دیگری نیست.خدا وکیلی بچه ها کوچکترین زباله ای در محیط رها نمیکنند.خلاصه اینجا سفره یک بار مصرفمان! را پهن کرده و مشغول خوردن صبحانه میشویم. ۳ فلاکس آب جوش آورده ایم.احسان و سینا نان و مخلفات صبحانه را خریده اند.پنیر٬مربا٬کره٬شکلات صبحانه٬شیرکاکایو٬آب پرتغال....به نظر شما به شکم ما بد میگذره؟!

 

خوبیه این جاده مشهد اینه که به خاطر زوار همیشه همه چیزش روبه راهه.دستشویی و نمازخونه های سر راهی همه تمیز هستند و امکانات رفاهی کامله.جاده کاملا کفیه و آدم هوس میکنه پاشو رو گاز بذاره و دیگه برنداره!!!اما سر هر گردنه ای پلیس کمین کرده غافل بشید جریمه ۲۰۰۰۰ تومنی رو شاخشه.علی رو فرستادیم جلو تا پیش مرگمون بشه.انصافا هم خوب از چنگ پلیسها ردمون میکنه.تو ماشین او همه دارن ۴ چشمی جاده رو میپان.وقتی یک دوربین سرعت رو با موفقیت پشت سر میذاره یه علامت پیروزی!!!واسه همه میده و شاد و شنگول ادامه میده.

یک نگاه به ماشین علی قندی و نگاه دیگری به ماشین علی میرخانی که همه در آن خوابند ! بیندازید لطفا! تفاوت از زمین تا آسمان است.در ماشین علی قندی شما سالم وارد میشوید و یک ارازل و اوباش خارج میشوید.هرگونه عملیات ژانگولری که بخواهید در ماشین او رخ میدهد.خلاصه در ماشین علی قندی از زغال خوب تا رفیق بد! همه چیز محیاست!

ماشین رونیز(بابا هوشنگ) هم لژ خانوادگی این سفر است.در اینجا ما فرمان فتحلیان گوش میدهیم و در ماشین دیگر بچه ها عباس قادری گوش میدهند!

*با ما باشید تا بقیه ماجرای این سفر


 
زیرزمین
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

سلام.

فیلم زیر زمین اثر امیر کاستاریکا رو دیده اید؟اگه نه! زود دست بکار شید و هرجور شده گیرش بیارین و ببینینش.این فیلم در سال ۱۹۹۵ ساخته شده و داستان آن در یوگسلاوی سابق میگذره و تاریخ این کشور رو از زمان جنگ جهانی دوم تا بهم پاشی اون نشون میده.فیلم تونسته ۴ جایزه رو درو کنه که مهمترینشون نخل طلای جشنواره کن بوده.پایه و اساس فیلم روی موضوع جنگ٬ پارتیزان٬عشق و نفرته و با ایجاد سکانسهایی به ظاهر کمدی و مسخره اوج بلاهت جنگ و متصدیان اون رو میرسونه. 

فیلم حول ۳ نفر میگرده و داستان اون در بلگراد اتفاق میفته.مارکو و بلکی به ظاهر دوستای قدیمی و دو آتیشه ای هستند.هردو خوش گذرون و اهل جنگ و جدال و هرزگی.بلکی بعد از مرگ همسرش عاشق بازیگر تاتری به نام ناتالیا میشه.مارکو هم عاشق ناتالیا میشه بدون اینکه بلکی بویی ببره.همزمان شعله های جنگ جهانی همه جا رو گرفته و حکومت فاشیست آلمان حکم دشمن خونی اونا رو داره که اومده و سرزمینشون رو اشغال کرده. تو این آشفته بازار یک افسر جوان آلمانی به نام فرانزی نیز میخواد با ناتالیا ازدواج کنه...پس یک زن در حلقه ۳ مرد قرار داره و همگی زیر آتش جنگ و دشمنی نژادی هستند.تو این گیرودار بلکی. ناتالیا رو از صحنه تاتر میدزده و به سوی فرانزی شلیک میکنه.آلمانها در تعقیب بلکی میرن و اونو دستگیر میکنن.مارکو به کمک دوستش اومده و نجاتش میده و تو یک زیرزمین به همراه گروهی از مرد و زن و کودک پارتیزان مخفیش میکنه تا آبها از آسیاب بیفته...

۲۰ سال میگذره و جنگ تموم میشه و یوگسلاوی از بین رفته و  تقسیم به کشورهای دیگری میشه اما بلکی و همراهانش همچنان در زیزمین سرگرم ساختن اسلحه برای پارتیزانها هستند و هیچ چیزی از دنیای بیرون نمیدونند.منتظر روزی که مارکو خبر آزادی کشور رو بده و یا اجازه بده اونها از زیر زمین خارج شن.۲۰ سال بیخبری محض و زندگی در یک دنیای مجازی.مارکو و ناتالیا در این ۲۰ سال با فروش اسلحه ها پول هنگفتی به جیب زده و با هم ازدواج کرده و سرگرم عیش و نوش و فرصت طلبیند.آنها در دنیای بیرون مجسمه بلکی رو ساختن و ازش به عنوان یک شهید استفاده مادی و معنوی میکنند....

دیگه بقیشو نمیگم تا همین جا برای اینکه کنجکاویت تحریک بشه کافیه.برو و فیلم رو گیر بیار و سکانس زیبای نهایی آن را ببین.

اما اونچه که در طول فیلم ذهن آدمو مشغول میکنه همین زندگی در یک دنیای مجازیست.امیر کاستاریکا خیلی قبل تر از فیلم ماتریکس به این موضوع فکر کرده بود.تنها با صحنه هایی ملموس تر و انسانی تر اون رو به تصویر کشیده و آدمو به این فکر میندازه که نکنه ما هم داریم تو یک زیرزمین زندگی میکنیم و خدا داره با دوربین مخفی ما رو میپاد.همون کاری که مارکو و ناتالیا در طول فیلم انجام میدادند....کسی چه میدونه؟! اگه فیلم رو دیدی دوست دارم نظرتو بدونم.یا اینکه نظرت راجع به زندگی ما توی یک دنیای مجازی چیه؟

امیر کاستاریکا