بروکراسی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸  کلمات کلیدی: متفرقه

اوضاعی دارم این روزا گل و بلبل...بعد از اینکه ۳ ساله از تصادف پدرم گذشته بنده همچنان درگیر اداره تامین اجتماعی برای تعیین از کارافتادگی- اداره بیمه ایران برای خسارت شخص ثالث و دادسرا برای تعیین حکم هستم.تو این سه سال تجربیات رنگارنگی پیدا کردم.اما قضیه بوروکراسی امروز برایم جالب بود...

صبح اول وقت رفتم اداره تامین اجتماعی شعبه ایکس! بهم درهم حسابی بود بیا و ببین.روزای آخر ماه که میشه لیست بیمه توسط شرکتهاآورده میشه.صف کیلومتری تشکیل میشه و همه دیسکت بدست با یه لیست و چک بانکی تو صفند.صف سروته نداشت البته شکر خدا کار من به اون صف مربوط نبود من فقط میخواستم روی یکی از صندلیهای درون صف کذایی بنشینم.به ازای هر یک نفری که در صف بود باید جواب پس میدادم که چرا رفتم وسط صف...خانم و احترام و این حرفا هم کشک بریز دور!!!

بعد از ۱ ساعت علافی رفتم تو اطاق اقای سین!بعد از اینکه با بیحوصلگی پرونده رو ورق زدن گفتن ؛ناقصه!!!!؛ منو باش که فکر میکردم دیگه بعد از ۳ سال همه چیو تکمیل کردمو و دیگه میرم تو فاز گرفتن حقوقهای عقب افتاده پدر....حالا ناقصی چیه؟امان از این نام خانوادگی لنگ دراز ما!! که همه جا مصیبت درست میکنه.تو ۳ تا لیست بیمه هرکی یه تیکه از این نام طول و دراز رو مرقوم کرده بودندو اینها با هم همخوانی نمیکرد.فرمود که چون نرم افزار عوض شده از اینجا نمیشه تصحیح کرد باید بروید شعبه دیگر.منو پاس داد به شعبه ایگرگ!!! ۳ تا تاکسی عوض کردم و شرشر عرق ریختم تا رسیدم اونجا...ماشینم هم که البته به شکرانه زوج و فرد بودن یه سر دیگه شهر پارک شده بود.

ساعت ۱۲ رسیدم به شعبه مربوطه.تا ساعت ۱۲:۳۰ از این اطاق به آن اطاق عین توپ منو به هم پاس میدادن و هرکی میخواست این کار رو بندازه گردن یکی دیگه.بگیر ۴ طبقه ساختمون رو هی برو بالا هی بیا پایین هی از این اطاق هی به اون اطاق.آخرش پرتابم کردن سروقت خانم شین!!

خدا پدر این خانم شین رو بیامرزه.نشست پشت دستگاه و اسم و فامیل پدر را تایپ کرد.فایل یافت نشد.گفت:نیست برو ۲۰ روز دیگه بیا....خدا رو شکر ما یه نموره تو کامپیوتر واردیم.شروع کردم با قربون صدقه رفتن ایشون رو راضی کنم که به صورتهای دیگه عمل جستجو رو انجام بده.این خانم هم که شدیدا گشنه بود و وقت نهار نزدیک!!! اصل و ابدا توجهی نمیکرد.خلاصه گفت یا برو دوباره کد بایگانی رو از شعبه قبلی بگیر بیا یا ۲۰ روز بعد بیا....با کلی خواهش و تمنا راضی شد بره نهار بخوره برگرده دوباره با هم جستجوی پایگاه داده رو انجام بدیم...

ساعت ۱ تا ۱:۳۰ وقت نهار و نماز!!!و ارباب رجوع علاف در حال سماق مکیدن...چون همه اطاقها تعطیل شد.

۱:۴۰ خانم شین امدند.و بالاخره با هم اسم پدر را یافتیم.این به کنار حالا باید نام پدر از میان یک خروار پرونده سالهلی ۵۶ کشیده شود بیرون.این مسوولیت را نیز به من ارباب رجوع محول کردند.بعد از یافتن نام تازه پروسه گرفتن امضا آغاز شد.یک برگه نامه آوردم و در آخر طوماری ۹ صفحه ای تشکیل شد.۲۷ امضای مختلف از افراد مختلف در طبقات مختلف با حفظ سلسله مراتب چارت کاری!!!!

انقدر از این اطاق به آن اطاق شدم و امضاهای مختلف گرفتم که یادم نمیامد چه کسی را چند بار دیدم و از او امضا گرفتم.خلاصه طومار ۹ صفحه ای را به اداره ثبت دادم به امیدی که جواب از طریق شبکه به شعبه ایکس رسیده است.غافل از اینکه شبکه چه کوفتی است!!!! یک هفته دیگر جواب به دست آنها میرسد.اگر با کبوتر نامه بر میفرستادند سریعتر میرسید.خلاصه افتان و خیزان از اداره تامین اجتماعی سینه خیز از خستگی بیرون آمدم.

سیستمها مدام هنگ میکردند.از کار میفتادند تا آنجا که من دیدم سیستمهای کامپیوتری همگی تحت داس و مربوط به عهد شاه وزوزک بود.پس این همه مهندس نرم افزار در شرکت تامین که شرکت کامپیوتری بزرگ و متعلق به تامین اجتماعی است چه میکنند ؟؟؟خدا میداند...

نیروهای کار به نسبت جمعیت متقاضی به شدت کم است.محیط بسیار پراسترس و از لحاظ استانداردهای کاری بسیار سطح پایین است.میزها کثیف و شلوغ پر از خرت و پرتهای ادازی٬ کاغذهای مچاله و سروصدای ناشی از پرینترهای سوزنی...زونکنهای آشفته در هر گوشه و کنار و سروصدای عصبی کارمندان بی حوصله و مشتریان کلافه همه و همه اشفته بازاری به نام شعبه های تامین اجتماعی را رقم زده اند.

و از همه بدتر سیستم بروکراسی مسخره ادارات است.یکی به ما بگوید پس مکانیزه شدن سیستمها چه معنی دارد وقتی هنوز باید پرونده به دست با یک خروار کاغذ امضا شده و مهر خورده سرگردان این اطاق و آن اطاق شد؟...

دریغ از یک تابلوی اطلاع رسانی استاندارد بر سر در اطاقها...هر میز یک تابلوی کوچک محتوی نام و سمت کارمند مربوطه دارد که لابلای خرت و پرتهای روی میز مدفون گشته است.برای یافتن یک مسوول مدام باید از این اطاق به آن اطاق سرک کشید و از این و آن سووال کرد.و سر را لابلای کاغذهای روی میز فرو کرد.

دریغ و دریغ از پیشرفت امور اداری ایران!

 

مفهوم بروکراسی:

برگرفته شده از کتاب تئوری ها و فرایند مدیریت نوشته جی.ای.گل ترجمه سهراب خلیلی شورینی

 

 مقدمه :  کلمه "بروکراسی " ابتداء در قرن هیجدهم توسط اقتصادانان فرانسوی به نام "وینست دوگوزنی" مطرح شد. اما در سال 1910 جامعه شناس آلمانی ماکس وبر موضوع وبحث بروکراسی را عنوان و تشریح کرد.

واژه شناسی بروکراسی: بروکراسی از دو کلمه برو به معنی دفتر کارکنان سازمانهای دولتی و نیز میزتحریر اطلاق می شود. و کراسی که معنای یونانی دارد به مفهوم حکومت و اداره کردن است.

بوروکراسی بصورت یک نظام فوق العاده موفقیت آمیز جهت سازماندهی موسسات اداری و خدماتی ارائه شده است و وبر با توجه به شرایط اقتصادی سیاسی و بی نظمی های اداری قرن بیستم و ظهور و شروع جنگ بین الملل اول (1918- 1914) به مطالعه سا زمانهای دولتی در اروپاپرداخت ، وی به معرفی چهار چوبی برای اداره صحیح و اثر بخش سازمانها اقدام نمود. وی در این فکر بود که چگونه می توان به طراحی سازمانها پرداخت تا براساس ویژگیهای تعیین شده ، نقش مثبت و سازنده ای در جوامع داشته باشند.

مفهوم بروکراسی 


 
انار
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

دلم هوای انار کرده بود...

انار دانه کردم...

پرید در چشمم...

بهانه داد به دست چشمها برای باریدن...

دلم هوای تو کرد...

*عکس متعلق به اقای مهدی شریفی است.


 
سهم پدر از دنیا
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام پدر...۳ سال است که بر روی تخت اطاق افتاده ای  و تنها سقف را مینگری.۳ سال است که از زندگی تنها دراز کشیدن را میدانی و اندوه خاطراتت که چون فیلمی تراژدی هر روز از مقابل چشمهایت میگذرد.۳ سال برای من و امسال من و سالهایی لعنتی برای تو...پدر چقدر دوری از من و چقدر دوری از دنیا.تو تنها به اندازه یک تخت خواب از این دنیا سهم داشته ای؟؟؟پدر خاطراتم از تو زیاد نیست اما همان اندک خاطره کافیست برای دلتنگی!میدانم که چقدر تنهایی و چقدر بی پناه در گوشه از این دنیای بزرگ افتاده ای و ساعتهای لعنتی را کش میدهی به امید تمام شدن!!! میدانم پدر میدانم که چقدر دشوار است خوابیدن بر روی تخت خواب و حرکت نکردن و توان ایستادن نداشتن و کلامی بر لب نیاوردن...تنها اصواتی که به سختی از لابلای انها میشود نام سمیرا را شنید...میدانم پدرم میدانم اما چه کنم که این خواسته تقدیرت بود.همان تقدیری که عمری تو را تنها بازی داد.وقتی آن ظهر لعنتی خبر تصادفت را شنیدم وقتی ۳ ماه آزگار بر لبه مرگ و زندگی دست و پا زدنت را در کما به نظاره ایستادم.وقتی مثل یک گیاه از خواب بیدار شدی و تنها نگاهت پیغام زنده بودن میداد ...میدانم چه زجری میکشی پدر... نمیدانم با تو چه بگویم...تنها یادم میاید وقتی در کما بودی بارها تسبیح به دست پشت در اطاقت از خدا میخواستم زنده بمانی تا من هرچه نکرده ام را انجام دهم.خودخواهی بزرگی بود پدر...میدانم امروز تنهایی و بیکس و تنها روی تخت خواب دراز کشیده ای و ترکهای سقف را میشماری و شاید تنها دیدن من باشد که لحظه ای یادآورت میکند که هنوز زنده ای....

امروز بعد از ۳ سال در برزخ بدی گیر افتاده ام.پسری که به پدرم زد و اورا به این روز انداخت در یک قدمی زندان است و پدر در جهنمی دست و پا میزند...اگر از دیه اش بگذرم آینده پدر و مخارج بهبودیش  چه میشود تکلیف او و زندگیش به کجا خواهد کشید و اگر رضایت ندهم پسر به زندان میرود. یکی به من بگوید من چه کنم....؟من از خدا میترسم تکلیفم چیست؟من نمیخواهم به کسی ظلم کنم پس باید چه کنم؟

و آنچه مثل یک بختک امشب بر سرم هوار شد جمله ای بود که خانواده آن پسر به من  گفتند: تو میخواهی با پدرت سرمایه گذاری کنی تو داری او را میفروشی......


 
آهنگ عشق یا سمفونی پاستورال
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

آندره ژید در سال ۱۸۶۹ در پاریس متولد شد . در جوانی شعر می سرود و قطعات ادبی زیبایی می نوشت، بسیار خجول و سر به زیر بود و کمتر با کسی دوستی و مراوده داشت. اولین کتاب خویش را تحت عنوان دفترهای آندره والتر منتشر نمود، انتشار این کتاب سبب شد که بتواند در مجامع ادبی رفت و آمد نماید. در سال ۱۹۰۹ مجله «جدید» را منتشر نمود که ۳۰ سال در ردیف بزرگترین مجلات ادبی فرانسه به شمار می رفت .

از وی آثاری مانند «اودیپ»، «پرومته»، «سرگذشت تزه» که اقتباسی از اساطیر یونان است و همچنین کتاب های «یادداشت های  آندره ولتر»، «در تنگ»، «آهنگ روستایی» و «سکه سازان» که پدیده ی افکار خود اوست و همینطور کتاب «بازگشت از شوروی» که در اصل بازگشت ژید از تفکر کمونیستی وی بوده است به جا مانده است. وی در سال 1947 به دریافت جایزه ادبی نوبل  نائل گردید و در سال ۱۹۵۱ درگذشت.

دین و دل به یک دیدن٬ باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل ٬کی بود پشیمانی؟

کتاب آهنگ عشق که با نامهای آهنگ روستایی و سمفونی پاستورال نیز شناخته شده است یکی از دلنواز ترین آثار احساسی آندره ژید است.سبک نوشتاری کتاب تا حدودی حال و هوای رمانهای کلاسیک را دارد.داستان به شدت بیان گر خصایل لطیف انسانی است.داستان شکوفایی عشق و آهنگ زیبای آن و تاثیرش در روح آدمی.داستان از جایی شروع میشود که کشیش یک دهکده دخترکی کور و لال را به نیت خیرخواهی در پناه خود گرفته و او را از نکبت فقر و تنهایی و سیاهی نجات میدهد.دخترک را به درون خانواده اش برده و با شیوه ای نرم و زیبا آموزش به او را به عهده میگیرد.آموزشی که تنها از دل طبیعت و از دل آدمی نشات میگیرد.در حینی که کشیش چشمان بسته دخترک را به زیباییهای دنیا میگشاید و او را با محیط اطرافش مانوس میکند کم کم حس وابستگی شدیدی به دخترک پیدا میکند تا جاییکه دیگر دل کندن از آن دختر برایش محال میشود...

سمفونی پاستورال نام سمفونی شماره ۶ بتهوون است.او در این اثر به توصیف زیباییهای مناظر طبیعت و بیان احساسات و عواطف انسانی پرداخته و از پیدایش احساسات نشاط انگیز  در رویارویی با طبیعت همچون٬ صدای گنجشکها و زمزمه جویبار٬غرش رعد و طوفان ...همه را با زبان اعجاب برانگیز موسیقی به تصویر کشیده است.

این کتاب توسط آقای علی اصغر سعیدی ترجمه شده و نشر قطره آنرا به چاپ رسانده است.


 
پیشنهاد بی شرمانه...بازی کودکانه
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

فیلم پیشنهاد بیشرمانه رو دیدی یا نه؟بگذریم که موضوعش چی بود.من از اسمش خیلی خوشم میاد.گاهی اوقات تو زندگیم یه کارایی میکنم که شاید کمی عجیب غریب باشه اما به امتحان کردنش میرزه چون حالی که بعد از انجام اون بهتون دست میده ٬مهمه.اون وقت اون کارو به دوستام هم پیشنهاد میدم و اسمشو میذارم * پیشنهاد بی شرمانه *

دیشب یکی از دوستامون تلفن زد و گفت بیاین بریم پارک ارم!!!راستش اولش یه کم جا خوردیم اما بعدش من و محمد امین راه افتادیم سمت پارک ارم تو جاده کرج.حالا از کجا راه افتادیم؟ معلومه دیگه لواسون! تو این بی بنزینی و دغدغه تموم شدن سهمیه و بدبختی راه دور ٬گور بابای بنزین٬ به درک!!! راستیتش دیگه داریم دیوونه میشیم از بس نشستیم با ماشین حساب جمع و تفریق باک بنزینمون رو کردیم...

القصه٬ زدیم بیرون ساعت ۸:۳۰ شب رسیدیم اونجا.دیدیم ایول! بقیه گروه هم مثه ما زدن به در بیخیالی و اومدن.سرجمع شدیم ۱۷ نفر هورا....

دیدن قیافه هامون در اون لحظه واقعا دیدنی بود.مثل یک مشت بچه کوچیک بودیم که انگاری از طرف مهدکودک اومدن شهربازی...جیغ میزدیم...میخندیدیم...میدویدیم...برای سوار شدن به بازیها از سروکول هم بالا میرفتیم...تازه سوار که میشدیم اول جنگولک بازی! مون بود...اون بالا صدای قش قش خندمون شنیده میشد.بچه ها تو سرو کول هم میپریدن...دست میزدن...پا میکوبیدن...خلاصه هر آتیشی که بگی سوزوندیم...انقدر هوار کشیده بودیم که صداهامون در نمیومد...سوار قطار تونل وحشت شدیم...اون تو ترسهای مخفیمونو فریاد زدیم...بچه شدیم و لواشک و آلوچه خوردیم...خلاصه زندگی کردیم.

حالا میدونی غرض از گفتن این حرفا چیه؟؟اینکه واست یه پیشنهاد بی شرمانه دارم...یه وقتایی پوسته بزرگسالی خودتو دور بندازو بچه شو...مثه معصومیت یه بچه فریاد بزن٬ جیغ بکش ٬هیاهو کن. اصلا با صدای بلند بخند.بدون هیچ دلیلی فقط با صدای بلند قهقهه بزن.تو سروکول دوستت بزن موهاشو بکش پاشو لگد کن...خودتو بنداز تو بغلش لپاشو بکش...بعد دست کن ته جیبت یه آدامس در بیار و با دوستت نصفش کن...بچرخ٬ برقص...گور بابای هرچی مشکله...به درک واصلشون کن..بی خیال شو دوست من...شده واسه چند ساعت بزن بر طبل بیعاری !

میدونم خسته ای.میدونم دل زده ای.میدونم آنقدر مشکل دوروبرت هست که نا نداری با کسی حرف بزنی اما...بخدا همه مثل همیم...همه تا خرخره درگیر این زندگییم.اما میشه گاهی وقتا کودک درونمون رو بیدار کنیم و بذاریم نفسی تازه کنه.بذاریم بخنده و شادی کنه.وقت واسه جدی بودن زیاده اما  فرصتهای کمی هست واسه بچه شدن. از دستش ندیم این لحظات رو. نمیدونی چه حالی داره امتحان کن....

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد                  بزن بر طبل بیعاری که آن هم عالمی دارد


 
اعدام آری یا خیر؟
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام...الان مدتی است که همه جا صحبت از اعدام و اعدامی است.بر سر هر روزنامه ای عکس چند نفر آویزون از دار رو میشه دید.به دنبال این رخدادها اعتراضاتی نیز از طرف بعضی قشرها مشاهده میگردد.عده ای مخالفند و مدام داد و بیداد راه میندازند و از هر فرصتی برای به چالش کشیدن این اقدامات استفاده میکنند.آن هایی که معتقدند این نوع تنبیهات با منش و کردار انسانی سازگار نیست.اصولا این دسته افراد معتقد بر  ایننند که کشتن روش صحیح برخورد با مجرم نمی باشد و اعدام کاری قرون وسطایی است که از انسان متمدن امروز به دور است اما...

اینجا یک امای بزرگ وجود دارد که قابل بررسی است.من به هیچ عنوان قصد ندارم از دریچه سیاسی موضوع را تحلیل کنم .قصد من یک گپ دوستانه با این دوستان است.من فقط بحثم بر روی اعدام مجرمان واقعی است و کاری به اینکه چه کسان دیگری احیانا لابلای آنها هستند نداشته و ندارم.

یادم میاید سالها پیش برای اولین بار بحث اعدام قاچاقچیان مواد مخدر پیش آمد.درآن زمان نیز عده ای مخالف بودند و این را برخلاف حقوق بشر میدانستند.اما!!!! اینجا این سوال مطرح است که اگر از خانواده های قربانی مواد مخدر سوال شود حرف آنها چیست؟خانواده به هم پاشیده ای که نسل به نسل سوخته این افیون شده اند و تا سالها نمیتوانند کمر راست کنند چه میگویند؟خانواده ای که جوانان دسته گلشان در این راه پرپر میشوند و گرفتار سیاهی میگردند ناراضیند؟؟؟؟بچه هایی که به دنبال طلاق پدر و مادر آواره و دربدر میگردند حق اظهار نظر ندارند؟

خانواده هایی که دخترکان معصومشان وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته اند. زنان ستم دیده ای که خاطره دهشت بار تجاوز آنچنان بر روحشان سنگینی میکند که با یک جعبه قرص به زندگی خود خاتمه میدهند و یا تا آخر عمر با روحی عصیان زده با زندگی میجنگند.مردانی که در مقابل چشمانشان به ناموسشان تجاوز میشود.کودکان معصومی که طعمه شیطان صفتان بیرحم میگردند.

دختران معصومی که به دنبال یک کینه صورتشان قربانی اسید میشود و باید تا آخر عمر کنج عزلت گزینند و از چهاردیواری خانه پا بیرون نگذارند.

بله دوست من...به نظر تو چه کسی محق تر است که بگوید اعدام حق اینهاست یا نه؟؟؟ما که در خانه هایمان نشسته ایم و پز روشن فکری میدهیم و مدام از عدالت کوروش کبیر دم میزنیم یا آن داغ دیدگان بدبخت سیه روز که تا پایان عمر باید روح مصلوب خود را حمل کنند و داغ عزیزانشان را تا گور بر سینه هایشان تحمل کنند.؟؟؟؟کدامیک محق تریم؟


 
دستهایم برای تو
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

امروز دستهاشو تو دست گرفتم وبردمش آزمایشگاه.دستاش پیر و چروک خورده است.بهم تکیه  که میداد انگار تن من پشت و پناهش شده بود.با هر قدمی که برمیداشت سر تاپای وجودم را غرق دعا میکرد.کسی که ۲۴ سال از زندگیم رو در کنارش گذرانده بودم.کسی که کودکی و نوجوانی و جوانی مرا آفریده بود.به دستهایی که در دستم بود خیره میشدم و از خودم و از جوانیم خجالت میکشیدم.دستهایش سالها مرا پناه بود و آرامش...چگونه میشد ذره ای از زحماتش را جبران کرد.من نفسهایم را مدیون اویم مدیون او و آن پیرمرد سفیدموی قصه هایم....امروز اینجا ایستاده ام و بدن ناتوان از ایستادنش را تکیه گاهم همین و بس.اگر میتوانستم از سلامتیم به او میبخشیدم.از جوانی و از تواناییم .من بیشتر از اینها به تو مدیونم.مادر بزرگ...مادرم...

چقدر کوچولو شدی مادر بزرگ...آن وقتها یادم هست بزرگ شدنم را با معیار قدم که تا کجای قد توست میسنجیدم.تا کمرت که رسیدم فکر میکردم تو خیلی درازی!!!! بعدها فهمیدم که تو یک مامان کوچولو هستی...بعدها که من درازتر شدم و تو کوتاه تر ....

وقتی برای روز مادر برایت یک عصا خریدم.از دست خودم عصبانی بودم...چند هفته ای بود که مدام زمین میخوردی و من در آخر برایت عصا خریدم اما...عصبانیم از دست خودم که من! تو را عصا بدست کردم...بله مادر بزرگ ٬بعد از این همه سال زحمت که برای من کشیدی آخر و عاقبت این من بودم به دستهای پیرت عصا دادم.همه کاری که میتوانستم برایت بکنم همین بود تو به بزرگی خودت مرا ببخش !!!!

ببین مادر! تا روزی که زنده ام میتوانی به دستهایم اعتماد کنی دیگر نمیگذارم زمین بخوری به تو قول میدهم...

 

 


 
کابوس شب
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

تا صبح گریستم...صبح بالشم جوانه زده بود

 

--------به کدام گناه...من هرشب به دار آویخته میشوم.......به گدامین گناه.....روحم تاب میخورد بر سر چوبه دار.....و اعصابم چه سنگین است.....به کدامین گناه هرشب اعصاب مرا تازیانه میزنید به کدامین گناه...

 

دلم برای خودم میسوزد......و برای تمام بالشهای تنها......وبرای سپیده ای که از روی من خجل است......دلم برای باران میسوزد.......که فکر میکند تنها اوست که میبارد.......و نمی داند من به تنهایی آنقدر میبارم تا تمام رختخواب های دنیا جوانه بزنند.........

 

این شب نمی خواهد تمام شود؟ آهای کالبد خسته من...دست از سر این شب بردار...که در قاموس شب تاریکی یعنی زندگی........

 

آسمان سرخ و سیاه میشود....من روح سلاخی شده خود را از لباس شب بیرون میکشم....رختخوابم کپک زده است.....کسی بیاید مرا با خود تا انتهای شب ببرد..... به یک شرط!......   سپیده دمان مرا به دست خدا سپارید.....تنم می خواهد طواف کند.......

 

خروس می خواند....باید بلند شد....روحم را غسل میدهم ....نکبت شب فرو میریزد از تنم.........دو رکعت نماز پشت سر دل باید خواند......خدا نگاهم میکند.....نکند دارد مرا ادب میکند؟شاید! کسی چه میداند....

 

هی از خواب نرفته بیدار شو.....صبح آمده...چای میخوری یا قهوه؟.......من دوباره تکرار میشوم........

 

و تا امشب صبر میکنم.......شاید خدا مرا به بوسه ای ببخشد....توبه!

**عکس متعلق به آقای محمد شیرانی است.

 


 
حافظ از راه دور!
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٧  کلمات کلیدی: متفرقه ، دل نوشته

 

 

امروز برام یک sms جالبی رسید با این مضمون:تفال به حافظ از طریق تلفن ثابت و با صدای اساتید نامی ایران-شماره تماس ۹۰۹۲۳۰۵۰۰۰

راستیتش یه کم جا خوردم.من از زمانهای کودکیم انسی با کتاب شیخ داشته و دارم.در لحظه هایی خاص از زندگیم تنها باز کردن کتابش بارقه امید زندگیم بوده و هست.کاری به خرافه گرایی و روشنفکری ندارم.کار کار دل است.حافظ باید در دلت نشیند تا حال و حس خاصی به تو دست بدهد.اصلا خواندن اشعار شیخ صرفا برای تفال زدن نبوده و نیست.حافظ خوانی عشق می خواهد و به دنبال این عشق آن چنان شوری بر دلت نشیند که لاجرم از خود بی خودت کند.

پدربزرگ مرحومم اولین کسی بود که مرا با شیخ آشنا کرد.دیوان جیبی و قدیمی همیشه در کنار دستش بود هروقت که دلش هوایی میشد تفالی میزد و حالی میکرد.به یاد دارم کوچک و بزرگ فامیل که گاهی برای انجام کاری به خدمت پدربزرگ و در واقع به خدمت شیخ میرسیدند و او برایشان فال میگرفت و با صدای گرمش تفسیر اشعار میکرد و من که کودکانه و سرخوشانه در کنار دست پدربزرگ مینشستم و با غرور به داشتن چون اویی افتخار میکردم.

بیست سالم که شد روزی بر صفحه اول دیوان ٬خطی برایم به یادگار گذاشت و دیوان را به من بخشید...از آن روز به بعد این کتاب جزیی از زندگیم شد.روزهای پس از پدربزرگ من بودم و شیخ و یاد آن عزیز...

بگذریم پرت افتادم از موضوع.اما یک چیز در ذهنم ماند.پدربزرگ همیشه میگفت:اول وضو بگیر سپس چشمهایت را ببند و از ته دل با خواجه راز و نیاز کن و او را به جان شاخه نباتش قسم بده سپس با احترام دیوان را باز کن و غزل را باصدای بلند و شیوایی خاصی بخوان...پدربزرگ معتقد بود شیوه شعرخوانی حافظ بسیار پراهمیت است.معتقد بود که یا نباید خواند یا باید در کمال فصاحت گفتار٬حافظ خواند.با یک شیوه آوایی و آهنگین....

اینکه ما مردم را با حافظ بیشتر و بیشتر آشنا کنیم بسیار فرهنگ سازی خوبی است.اما خودتان قضاوت کنید.یک شماره تلفن گرفته کامپیوتر برای ما به صورت رندوم ٬عددی تعیین کرده و براساس عدد بدست آمده شعری تلاوت میشود....این چقدر به دل مینشیند؟؟؟؟؟این چقدر میتواند با تفالی که خودتان میزنید یکسان باشد؟ توابع ریاضی برای یافتن عددی رندوم کجا و احساس پاک یک انسان و انرژی پشت این احساس کجا که با لمس کاغذ توسط انگشتانی خاکی و با طپش یک دل برگه ای باز میشود و خواجه با تو حرف خواهد زد؟ امشب امتحان کن ببین چقدر به دلت مینشیند.اگر حال کردی فاتحه ای نیز برای عزیز از دست رفته من بفرست.....

به قول حافظ:

ای که برتربت ما میگزری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود


 
شاید روزی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

اولین ضربه دستش که روی سرش خورد پرتش کرد سمت دیوار.صورتش کوبیده شد توی دیوار. احساس کرد که موهاش تو مشتشه.چشمهاش از شدت شوک وارد شده داشت از حدقه بیرون میزد.بعد ضربات سنگین دستش بود که به بدنش برخورد کرد.اما در تمام لحظات درد حس نمیکرد یا شایدم دردی که توی قلبش بود طوری تمام پیکرش رو در برگرفته بود که اجازه نمیداد درد دیگری حس کنه.بعد چشمهای خشمگینی رو دید که توی صورتش درخشید و فریادی که قلبشو ترکوند و در آخر آب دهانی که با نفرت روی صورتش پاشیده شد و تمام!

 

چیزی شکست بی صدا انقدر بی صدا که شاید تنها خدا شنید.قلبش را میگویم.همان که تکه تکه شد و بی صدا مثل قطره های آب در فضای مه آلود گم شد.تکه های شکسته قلبش در چشم هایش رفت و چشم خانه تر شد.نه کار از تر شدن گذشته بود چشم خانه ترکید از بغض...

روحی در آن بالا خود را به در و دیوار میکوبید.خدا اخم کرده بود.روح با خشم خود را از آن بالا به زیر کشید و او را در آغوش گرفت.همان عزیز کرده ای که طاقت دیدن حتی قطره اشکی از او را نداشت. دستهایی ماورایی بر تنش مرهم کشید و هق هقش به آوایی شکسته در گلو تبدیل شد.

دستمال را بر سیاهی چشمهایش کشید.به چهره در هم شکسته خود در آیینه خیره شد.دستی بر تورم لبها کشید و لبخند کج و کوله ای به تصویرش زد.آرام شده بود.مانتو را تن کرد و روسری را بر سر کشید و آرام در را باز کرد. لحظه ای ایستاد.زندگی به سرعت از مقابل چشمهایش گریخت.پرده در پرده ستم بود و درد...چشمهایش سوخت و داغی بر گونه اش نشست.در این سو و آن سو دو موجود بی پناه بودند آویخته به دامنش...و دستهایی خالی و پشتی بی پناه...و رفتن یعنی رفتن و برنگشتن.این را از خود مطمین بود.میدانست پا از در بیرون گذارد دیگر هرگز برنمی گردد.زندگی در جریان بود و مانند همیشه زندگی از آن کسانی بود  که داشتند...همه چیز داشتند...و او که .....

برگشت با پشتی خمیده و سری افتاده برگشت و به دنبال خورده شکسته های دلش گشت.تکه تکه دلش را چسباند.اما یک تکه کم بود.یک تکه گم شده بود تا ابد پیدا نمیشد.یک تکه که فضالی خالی سیاه هولناکی در دلش ایجاد میکرد که هیچ چیزی دیگر پرش نمیکرد اما شاید روزگاری لبخند یک کودک.........شاید!  

 


 
دختر پرتقالی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

 

فکرشو بکن.یک نفر از لابلای مرگ با تو حرف میزند.یک نفر که دیگر جایی در دنیای ما آدمها ندارد بعد از سالها آمده است تا از لابلای گذشته ها با تو حرف بزند.یک آدم مرده روزگاری که هنوز نفس داشت سطرهایی را برای فرزند کوچکش مینگارد و آن را لابلای کالسکه قرمز رنگ کودک پنهان میکند تا سالهای سال بعد این نامه به دست فرزند برسد.و فرزند بعد از سالها پدر را میشناسد در قالب داستانی عاشقانه در جستجوی دختری افسانه ای ٬ دختری پرتقالی٬ پدر را و احساساتش را درک میکند اما به همراه شناختن عشق و مفهوم عاشقانه زیستن با سوالی بزرگ از سمت پدر روبرو میشود.سوالی فلسفی و عارفانه٬سوالی بنیادین.پدر از پسر میپرسد که اگر قبل از تولد از پسر میپرسید که راضی به پای گذاشتن به این جهان میباشد یا خیر! پاسخ پسر چیست.؟....

 

واقعا پاسخت چیست دوست من...تا به حال به این اندیشیده ای که اگر قبل از آمدنت نظرت را جویا میشدند پا به این جهان میگذاشتی....؟

پسر به این باور رسید که حتی اگر به او میگفتند به اندازه چشم برهم زدنی فرصت دارد تا در این دنیا بماند باز با آغوش باز میپذیرفت....

من با پسر موافقم چگونه میشود این فرصت طلایی را نادیده گرفت و چشم از این زندگی زیبا کشید. حتی اگر به قیمت یک حسرت برایمان بماند باز هم میخواهم هزاران بار به دنیا بیایم و بمیرم.انقدر بیایم و بروم تا خدا خودش با اردنگی روحم را حواله ابدیت کند.جاییکه که برای همیشه آرام گیرم.من عاشق زندگیم و عاشقانه می خواهم هزاران بار دیگر زندگی کنم.ساده بگویمت من خود زندگیم.

فروغ در جایی گفته است:چیستم من ...کیستم من... حاصل یک رفت و آمد... حاصل یک تک فشاری بر دو پایی...روزگاری پیکری بر پیکری پیچید و من...به دنیا آمدم .....

این کتاب توسط یوستاین گاردر نویسنده کتاب "دنیای صوفی" نوشته و توسط خانم مهوش خرمی پور ترجمه شده است.کتاب توسط نشر تندیش فراهم آمده و من در نمایشگاه امسال به پبشنهاد خود مدیر انتشارات آن را تهیه کردم. و امروز آن را به تو پیشنهاد میکنم که حتما بخونی...ممکنه جاهایی از کتاب احساس مسخزه ای از خواندن به تو دست بده اما مطمین باش جلوتر که بروی آنچنان درون دنیای پررمز و راز آفرینش فرو میروی که انگاری جزیی از مرگ و زندگی میشوی...

جملاتی از کتاب :

*میلیاردها سال پیش زمانی که همه چیز پدید آمده تو در جایی در آستانه این افسانه بوده ای و حق انتخاب داشتی می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی اما...نمی دانستی که چه وقت به دنیا میایی و چه مدتی میتوانی در آن بمانی اما میدانستی که پس از گذشت زمان ناچاری زمان و هرآنچه را که در آن است دوباره ترک کنی آیا میپذیرفتی که بیایی؟.....

*زندگی بخت آزمایی عظیمی است که در آن فقط شماره های برنده را میتوان دید...


 
دربه درم کردی!!!!
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢  کلمات کلیدی: متفرقه
دیوونم دیوونم کردی...آره در به درم کردی......

 

ساعت یک نیمه شب است.خسته از یک روز فعالیت به رختخواب رفتم تا به خواب برم اما دریغ ار دقیقه ای آرامش!هوا گرمه و من پنجره اطاق رو باز کردم اما همچنان یک نفر آواز را از ته حلق سر داده است و هرچه آواز درپیت سراغ دارم نصفه شبی در گوشم صدا میکند.در یکی از خانه های مجاور عروسی است و بزن و بکوبی است بیا و ببین...و میگرن من هم داره کم کم شیطنتش تو این سروصدا گل میکنه و ساز مخالفشو کوک میکنه.شهرام و جواد یساری و نانسی اجرم قروقاطی زدن زیر آواز و سر من هم در حال بنگ بنگ شدیدی است.یکی نیست بگوید آخر آقا جان شاد هستید خدا را شکر...عروسی است همیشه به شادی! یک شب فراموش نشدنی است قبول اما آخر بقیه مردم چه گناهی کرده اند که در این وقت شب باید به این سروصداهای نامیزون گوش بدن...کاشکی حداقل یک خط آواز درست و حسابی میشنیدیم ملقمه ای از داد و بیداد و ماشاال.. گفتن و سازی ناکوک و صدایی به شدت آزار دهنده...

نمیدونم ما ایرانیها کی یاد میگیریم که اگر شادیم دلیلی بر این نمیشود که دیگران را تا سرحد مرگ زجر بدهیم.آخر آقا جان...کمی آن بلندگویت را پایین بیاور.کمتر داد بکش و هیاهو کن...

راه میفتیم در خیابانها پشت سر مرکب عروس و داماد بوق میزنیم که بماند.بدتر از آن این است که راه بقیه رانندگان را هم بند میاوریم.حالا تصور کنید که یک نفر عجله دارد.مثلا مریض بدحالی در ماشین است چه باید بکند؟دست روی دست بگذارد و پشت ترافیک ایجاد شده به صداهای ناهنجار بوق گوش بدهد و لبخند بزند!!!

ایام ماه های متبرک بلندگوهایمان را تا آخر زیاد میکنیم و صاف در جهت گوش مردم بی نوا آنها را زاویه بندی کرده و تا نیمه های شب عربده کشی میکنیم که میخواهیم مثلا صواب ببریم!

شب که مهمانهایمان میخواهند خداحافظی کرده و بروند همه با هم میریزیم سر کوچه و نفری ده بار خداحافظی میکنیم .بعد یادمان میفتد که فلان حرف را هنوز نزده ایم دوباره روز از نو و روزی از نو...بعد اس ام اس هایمان را برای هم تعریف میکنیم و با صدای بلند قاه قاه میخندیم و خلاصه هرچه در چنته داریم رو میکنیم که مخل آسایش دیگران شویم که چه؟؟؟که اینکه خوب ما شادیم دیگر.........

نه آقا جان این رسمش نیست بیاید کمی منصف تر باشیم

 *عکس متعلق به آقای امیر صادقی است