نقش روی آب
ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی فیلم

به هم که رسیدیم یکیمون این ور جاده ایستاده بود و دیگری آن ور جاده.و مدام ماشینها و آدمها از بینمان رد میشدند.تابلوی عبور عابر پیاده هم بود اما هریک از ما منتظر بود دیگری تن به خطر داده و از این گذرگاه رد شود.روزها و روزها گذشت و علف زیر پایمان سبز شد.آدمها میامدند و تند وتند رد میشدند به ما تنه میزدند.گاهی جیبمان را هم میزدند! اما من و تو باز هم ایستاده بودیم و منتظر دیگری بودیم.بهار رفت و تابستان آمد.گرما طاقتمان را بریده بود.زیر لب به هم بدوبیراه میگفتیم.از سرورویمان عرق میریخت اما باز از جای خود تکان نمیخوردیم.پاییز هم امد.باران میبارید و ماشینهایی که رد میشدند به سروروی ما گل می پاشیدند.مردم چتر به دست از عرض خیابان می گذشتند اما من و تو همچنان مبهوت زیر باران ایستاده بودیم به امیدی که دیگری این فاصله را بردارد.نه چتری داشتیم و نه همدمی که ما را در زیر چتر خود امان دهد. پاییز هم رفت و زمستان آمد.حالا دیگر جاده داشت خراب میشد.همه جا پستی و بلندی داشت و رهگذران کمتری از کنار ما رد میشدند انگار دوره این گذرگاه داشت به اتمام میرسید.تا اینکه سرانجام آن روز رسید.روزی که هردو خسته از این فاصله خسته از این تنهایی و خسته از این بلاتکلیفی تصمیم گرفتیم قید رد شدن از این جاده را بزنیم و راه رفته مان را برگردیم. اما وقتی چمدان به دست آماده رفتن شدیم برای آخرین بار که به عرض جاده نگاه کردیم دیدیم این جاده بدجوری ما را به خود وابسته کرده است.دیگر دل کندن از این جاده محال بود یا اینکه این بهانه مان بود برای ماندن. جاده در واقع یک سرش به دل من راه یافته بود و سر دیگرش به دل تو...پس هردو قدم در جاده گذاشتیم و در میانه راه به هم رسیدیم.همان جا خانه ای ساختیم و در دل عبور و مرور زندگی٬زندگی کردیم...

فیلم *نقش روی آب* رو حتما ببینید.تازه پیشنهاد میدم که تنهایی دراز بکشید جلوی تلویزیون در سکوت نیمه شب همه چراغها رو هم خاموش کنید.آخه این فیلم عجیب حس آرامی را بهتان منتقل میکند.اگرتازه ازدواج کرده اید که فبها المراد....این فیلم جون میده واستون.داستان یک زوج جوان است که برای مرد٬ ازواج با عشقی شدید توام بود و برعکس زن احساسی به مرد نداشت.فاصله بین آنها از نظر زن بسیار زیاد بود.عقایدشان٬ دیدگاهشان به زندگی٬ علایق و سلایقشان همه متفاوت بود.اما گذشت زمان ثابت کرد که عشق میاید تنها باید با چشمهای بازباز عاقلانه زندگی کرد و مهرورزانه گذشت کرد.همین...و ارزش این عشقی که پس از ازدواج ایجاد میشود هزاران بار برتر از عشق کورکورانه ای است که قبل از ازدواج آغاز گردیده است.

این فیلم محصول سال ۲۰۰۶ است . * نوآمی واتس و ادوارد نورتن* بازیگران نقش اصلی آن هستند.


 
هنوز باغچه زنده است
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

پیرزن یک بار دیگه از روی بالکن خانه اش خم شد توی حیاط و دید خبری نیست که نیست.آفتاب بدجوری یله کرده بود روی درختهای باغچه و گلها از شدت تشنگی له له میزدند.پیرزن چادرش را جابه جا کرد و نگاهی به اطاق انداخت.تنها دختر بیوه اش در خانه بود که توی این ظهر تابستان لم داده بود زیر باد کولر و چرت میزد.یواش خودشو بالای سرش رسوند و خوب نگاش کرد ببینه خوابه یا بیدار.دلش مثل یک گنجشک تو سینه میزد.دستهای عرق کردشو مالید به چادرش و راه افتاد و رفت...

قطره های آب سرحالش کرده بود.انگشت شستش از فشار آب قرمز بود.ظهر بود و نفس داغی رو تن باغچه اما چاره ای نبود جز اینکه از این فرصت استفاده کنه و باغچه رو آب بده.با انگشتاش شمرد و دید حول و حوش ۸ روزه که از پیرمرد خبری نیست.دل نگران باغچه و.....پیرمرد بود.روزها بود که صدای خس خس سینه پیرمرد شنیده نمیشد.روزهایی که پیرزن در بالکن خانه برای مرغ عشقهایش دانه میریخت و پیرمرد هم برای تنها قناریش٬ سوت بلبلی میزد و پیرزن هم زیر لبی میخندید.روزهایی که پیرمرد سیگار دود میکرد و پیرزن غرغر میکرد.اما حالا ۸ روز بود که سکوت در باغچه خانه اش افتاده بود...

 کله سحر از بوی سیگار بیدار شد.خواست که غرغر کند اما به جایش لبخندی روی لبهایش نشست.دست به کمر گرفت.چادر سر کرد و به بالکن رفت.به هوای چیدن گل یاس خم شد توی حیاط.کسی سرفه کرد و پیرزن خندید.در دستهای لرزان پیرمرد یک قناری مرده بود.پیرزن یادش  رفته بود که به غیر از باغچه پرنده ای هم تشنه لب است.اشکش روی گلدان گل یاس چکید.بی اختیار دستش به سوی قفس مرغ عشقهایش رفت یکی از آنها را از توی قفس درآورد و راه افتاد.اما نرسیده به پله کان صدای خشکی گفت:مادر! کجا؟..... 

پیرزن خمیده خمیده برگشت به اطاق.چشمهای سرد دختر بیوه اش بدرقه اش کرد.در قفس را گشود و هر دو پرنده را پر داد به آسمون.از صدای بالهای پرنده ها پیرمرد سر بالا گرفت و نگاهش به پیرزن افتاد.به پرنده مرده اش اشاره ای کرد و گفت:فدای سرتان....باغچه هنوز زنده است!


 
ایستگاه شهر ما
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

چقدر دنیا کوچک است....و دروغ انقدر بزرگ...انقدر که درجیبهای هیچ شیادی جا نمیگیرد... و گندش یک روز درخواهد آمد...حتی اگر آنرا لای پر معصومیت هم بپیچی دست آخر میبینی بید پرها را خورده است...باورت میشود بعد از این همه سال یک نفر پیدا شود که هم تو را بشناسد و هم تمامی گنداب های زندگیت را...و آن یک نفر تنها با بیان جمله ای تو را از برابرم محو سازد..؟ مانند دستمال مستعملی که آنقدر این دست و آن دست شده است که دیگر در سطل بازیافتهای شهرداری هم جایی ندارد؟...چقدر گذشت زمان سریع است برای در آمدن ماه از پشت ابر!... و حقیقت سوار یک قطار قدیمی است.ایستگاه به ایستگاه می ایستد تا تنی بیاساید شاید این قطار قدیمی دیر به شهر ما برسد اما بالاخره در ایستگاه ما نیز توقف میکند...

ببین پیشنهادی دارم! حالا که خاطرات گذشته مان تلی از آوار شد و ریخت.من بنایی جدید بر این خرابه میسازم.نگران دخل و خرجش هم مباش با من....تو نیز بهتر است پی قطعه زمین تازه ای باشی جایی که هنوز علفهای سبز بر تنش هستند.جایی که هنوز پای هیچ معمار خاطره سازی بر رویش گذاشته نشده است.اما دوستانه بگویمت...از ما که گذشت زمین بکر دیگری را افت زده نکن.اگر نمیخواهی به دنبال آبادانی باشی پس خلاصت کنم از کار خاطره سازی بیرون بیا و به دنبال کاری نان و آب دار بگرد که در سرزمین ما برای بودن در کار گل٬ دل لازم است!


 
پاسخی به نوشته قبلی:(سخنی با آقایان)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸  کلمات کلیدی: متفرقه

*در پاسخ به صحبت یکی از اقایان که برایم محبت کرده و کامنت گذاشته بودند...

سلام آقای مدافع حقوق مردان.....چرا فکر میکنید که اگر زنی همسر خوبی دارد نمیتواند از حقوق بقیه زنان حرف بزند..؟چرا فکر میکنید اگر این زن دارد برای حق از دست رفته مادر ستم کشیده اش فریاد میزند یعنی یک مرفه بیدرد است؟چرا فکر میکنید که این زن چون از ستم وارد شده بر زنان حرف میزند یعنی اینکه آمی و درس نخوانده است و عرضه ادامه تحصیل نداشته است؟چرا فکر میکنید اگر به قول شما از ۲۳ نوشته اش ۱۵ موردش در مورد سفر است یعنی این زن ازشدت رفاه حالی به حالی شده است و نمیفهمد چه میگوید و خوشی زیر دلش را زده است؟چرا فکر میکنید این زن یک موجود نمکنشناس است؟آیا شما میدانید که این زن در زندگیش چه گذشتهایی کرده و میکند؟آیا این زن مستقیم همه عیبهای گفته شده را به شوهرش نسبت داده است که شما اینگونه برآشفته اید و میخواهید از آن مرد حمایت کنید؟ آیا تمامی ستمهای وارد شده بر زنان این مملکت همین خیانت!  است که شما اینگونه خشمگین شده اید؟آیا این زن از زندگی و مشکلات خودش نالیده است یا اینکه  صدای زنان ستم دیده دور و برش است که شما مدام رفاه زدگی او را مثال میزنید؟آیا زندگی زناشویی و فهمیدن احساسات یک زن یعنی ؛برای او کفش و لباس و ماشین خریدن و او را به قول شما به سفر بردن! چرا فکر میکنید این زن زحمات مرد و تلاشش را برای امرار معاش ناچیز شمرده است؟ کجای نوشته های این زن به عموم مردان  توهین شده است؟ فکر نمیکنید این زن دارد از ظلم جامعه اش به هم نوعانش سخن میگوید؟ فکر نمیکنید این زن دارد از سیستم غلط سیاستهای حقوقی زنان جامعه اش گله میکند؟فکر نمیکنید این زن در کمال ادب با آقایان یک دردودل کرده است؟فکر نمیکنید ظرفیتتان خیلی پایین است؟؟؟؟؟؟

و از همه مهمتر دوست من!!!!آیا این زن توهین آمیز صحبت کرده است که شما جوابش را توهین آمیز داده اید؟

دوست من...پیشنهاد میدهم متن قبلی مرا یک بار دیگر با دقت بخوانید تا همه چیز دستگیرتان شود.دوما اگر واقعا میخواهید با هم بحثی معقول و در کمال ادب!!!!!!!!!!!!! داشته باشیم لطفا ایمیل خود را ذکر کنید تا بیشتر و بیشتر در خدمتتان باشم...با تشکر!


 
سخنی با آقایان
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧  کلمات کلیدی: متفرقه

هفته زن هم به پایان رسید و بده بستانهای همیشگی تمام شد و باز هم تکرار همیشگی مظلومیت زن است آنچه که ماند...سالهاست که یاد گرفته ایم که پیش خود بگوییم: بد نیست برای دل خوش کنکش هم شده روزی را به او اختصاص دهیم و در آن روز با به به و چه چه هایمان دلش را بدست بیاوریم تا او هم باور کند که قدرش را میدانیم...رسانه های جمعی از بامداد تا شامگاه آن روز را به تجلیل از مقام شاخصش!!!!!!! اختصاص میدهند و شعارهای تکراری هر سال را در زرورقهای قشنگ و رنگارنگی می پیچند و فریبکارانه تحویلش میدهند.انگار کودکی را با آبنباتی جذاب گول بزنیم...تا باور کند که باورش داریم و هنگامی که کودک سرگرم مکیدن آبنبات شد باز در سرش بکوبیم و از جمع بزرگترها برانیمش...

خانمها و آقایان محترم!ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...هنوز وقتی مرد روشن فکر جوان تحصیل کرده امروزی در اوراق پوسیده افکار پدر موج میزند و زن را برای گرم کردن آشیانه اش میداند (آشیانه ای که محدود به آشپزخانه و اطاق خواب میشود)...هنوز وقتی بزرگترین وظیفه یک زن را گرم نگاه داشتن کانون خانواده میدانیم و فکر نمیکنیم که این زن شاید نیازی به جایی بزرگتر از خانواده داشته باشد...جایی که باورش کنند که او هم یک موجود است که تنها خلاصه نمیشود در کلمه ای به نام مادر و یا همسر....زن ٬زن است انسانی با تمامی ابعاد آفرینش نه چیزی بالاتر از مرد و نه چیزی پایین تر از مرد...زن نیاز به بال پرواز دارد و زن امروز بالهایش شکسته است...

من یک فمنیست نیستم فقط یک زنم و دنبال برابری حقوق و از این حرفها هم نمیگردم من میگویم حق من را از من نگیرید...حق زیستنم را با عشق...حق لذت بردن از انسان بودنم را ....حق آب و گلم را از آفرینش ٬ از من نگیرید....من همانم که خدا مرا آفرید مرا از زیستن محروم نکنید...

من همانم که مظلومیت مادرانمان را میبینم و فریاد میزنم...مظلومیت خواهرانم را میبینم و داد میزنم...راه دوری نمیروم همین کنار گوشم وقتی یک زن بعد از مرگ همسر با دستهای خالی به خانه پدر برمیگردد تنها به این دلیل که ارث از زمین بایر درخت کاشته نشده به او نمیرسد!... زنی که بچه در رحمش را به خاطر اینکه شوهر و فرزندان شوهرش ارث خور اضافه نمی خواهند به زور بیرون میکشند...زنی که در را باز میکند و در رختخواب مقدسش زنی دیگر را میبیند که او هم  فریب عشق خورده است...زنی که بعد از ۲۰ سال زندگی تنها به خاطر از دست دادن برورو!!! به اجبار برگه طلاق را امضا میکند...زنی که چون میخواهد کار کند و هویت داشته باشد مطرود میشود...زنی که در حسرت دیده شدن احساساتش توسط شوهر خود را لابلای شعرها و داستانها پنهان میکند...

آقایان عزیز! ما نیازی به شاخه گل نداریم.نیازی به جشنهای باشکوه روز زن نداریم.نیازی به گفتن اینکه بهشت زیر پاهایمان است! نداریم...تنها خواهشی کوچک داریم...ما را بهتر ببینید... متشکریم!


 
فرشته کوچولو سر خورد اومد پایین
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

فرشته کوچولو هی حرص میخورد.هی جوش میخورد....جرو بحثی اون بالاها در گرفته بود بیا ببین...یه طرف ماجرا خدا بود و فرشته هاش...یه طرف دیگه فرشته کوچولوی قصه ما بود و عصبانیتاش...خدا میگفت:کوچولوی من... نازنازی من...کجا میخوای بری بهتر از اینجا پیش من... فرشته ها دم گرفته بودند که : خواهرکمون....وصله جونمون...قربون اون چشای آبیت با موهای آفتابیت...کجا میری بهتر از ور دل ما ... جنب دل عاشق ما....کجا میری قشنگ تر از ۷ آسمون... نرمتر از لای پر بالهامون...کجا میری که صب تا شوم...نشی ویلون و سیلون...کجا پیدا میکنی... بهتر از شهر بهشت...کوچه آرامش...نمره آس قشنگ آسمون...زیر پای خدای مهربون...آخه خواهرکمون!...یکی یکدونه دلمون!...نمیگی اون پایینا گرگ داره ....منتظره بره های سفید مثل توییه...نمیگی یه وقت (خدا نیاره اون روزه!) بشی گم توی اون دنیای دور...نمیگی یه وقت ((زبونمون لال بشه از گفتن اون!)) نشونیمونو گم کنی...ندونی بهشت کجاست سر به جهنم بذاری...آخه یکدونمون! ...مو فرفری ...فکر ما نیستی فکر خدا باش ....دلش برات تنگ میشه ها...

اما...فرشته کوچولوی قصه ما...پاشو کرده بود تو یه کفش که باید برم...سر به بیابون بذارم ببینم اون طرفا چه خبره...پس خدا...خدای پاک و مهربون ...دستشو کشید رو موهای فرفری...گفت دست من همراهت...کلام حق یارت...ما رو از یاد نبری کوچول موچول...دخترکم...هر وقت دلت گرفت بیا پیش خودم...

فرشته کوچولوی قصه ما....به رسم امانت....بالهاشو گذاشت پیش خدا....یه بوس فرستاد واسه فرشته ها...یه بوسم جا داد کنج لب خدا...خدا هم یه کوله بار... پر عشق و صفا... داد به دستای کوچیک دخترک....

.....

چشما شو که وا کرد...ترسید ...لرزید ....با خودش گفت...اینجا کجاست...دنیای وانفسا که میگن همین جاست؟.....یهو دلش گرفت و چشاش ابری شد...یه پروانه تو دل کوچیکش بال بال زدو....کوچولو با صدای هقهقی از غصه خالی شد...

....

یهو یه دست مهربون...انگاری از عالم غیب...کوچولو رو کرد بغل...بدنی نرمتر از نرمی بال شاپرک...بدن کوچیکشو ...گرفت تو آغوش خودش...کم کمک بوسه گرفت از اون لبای خوشگلش ...کوچولو غنچه لبهاشو گشود...مزه مزه کرد  و از اون گل یاس...شبنم صبح و مکید...چشاشو تو نی نی چشای مهربون مادرش گشود ....خندید و فریاد کشید:آی خدا... خدای خوب قصه ها...بالهام مال تو ...انگاری ما اینجا موندگار شدیم! ....


*با تشکر از یاسمینا به خاطر ایفای نقش اول!

*روز مادر نزدیکه یادتون نره ها....


 
خواب حلال مشکلات...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢  کلمات کلیدی: متفرقه

گروهى از دانشمندان هلندى توصیه مى کنند هنگامى که زمان اتخاذ تصمیم هاى مهم در زندگیتان فرا مى رسد، خود را بیهوده به رنج و مشقت نیندازید، بلکه با اندیشه ی آن به خواب بروید و اجازه بدهید، بخش ناخودآگاه ذهنتان به هنگام خواب، با آسودگى کامل و با تمام توان وارد عمل شود و بهترین گزینه را انتخاب کند.

به گزارش نشریه «ساینس»، نتایج حاصل از تحقیقات اخیر روانشناسان دانشگاه آمستردام نشان مى دهد فرآیند تصمیم گیرى در موارد مهمى همچون خرید یک خانه، بسیار پیچیده است و براى انجام هر چه دقیق تر این فرآیند در مغز، بهتر است ناخودآگاه خویش را با گزینه هاى پیش رو تنها بگذارید تا به دور از حاشیه‌هاى جانبى و اغلب تشویش آور، بهترین انتخاب را نمایان سازد.

منبع: فصلنامه علم و موفقیت

یه چیز جالب براتون بگم.من این روش رو بدون اینکه راجع به آن اطلاعی داشته باشم از قدیم ندیما استفاده میکردم و نتایج اعجاب برانگیزی هم دیده ام.بار ها پیش میومد که مساله ای به شدت مرا آزار میداد به صورتیکه اگر بیدار میماندم از شدت فشار داغون میشدم.بنابراین به رخت خواب میرفتم و می خوابیدم به همین راحتی...چند سال پیش من دچار مشکلی شدم که در آن دوران سنی دیوانه کننده بود و هیچ راه حلی برای آن پیدا نمیشد تا جاییکه آنقدر این مساله مرا آزار میداد که تا مرز جنون منو کشوند.یه روز که اوج پریشونیم بود رفتم تو رختخواب و حدود ۲۴ ساعت!!!!! خوابیدم...پدربزرگم هرازگاهی میومد بالای سرم تا مطمین شه من هنوز زنده ام...بعد از خوابیدن یک روز کامل اون مساله حاد برام بی تفاوت شد تا جاییکه تونستم باهاش کنار بیام.در واقع من فاجعه رو پشت سر گذاشتم... شما هم امتحان کنید...


 
رییس
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

تازه از دیدن فیلم جدید آقای مسعود کیمیایی (رییس) اومدم خونه...راستش تو یک شوک اساسیم...نمیدونم من از سلیقه روز به دور شدم یا آقای کیمیایی تغییر کرده اند...در مورد این فیلم زیاد شنیده بودم اما دیدنش حکایت دیگری بود.من تخصص خاصی در مورد نقد فیلم ندارم و قصدم نیز جسارتی به این فیلم ساز بزرگمان نیست اما سوالی از آقای کیمیایی دارم:واقعا این فیلم چه چیزی برای گفتن داشت؟...من اگر تخصص سینمایی ندارم اما به جرات خودم را یک سینما دوست حرفه ای میدانم بنابراین به خودم حق میدهم که از آقای کیمیایی گله داشته باشم.من هیچ وقت تعصبی روی کارگردانان صاحب نام و یا بالعکس کارگردانان جوان ندارم اما این فیلم برایم فقط یک تاسف بزرگ به ارمغان داشت و یک سوال:آیا دوره آقای کیمیایی به پایان رسیده است؟

فیلم سراسر نوستالوژی فیلمساز را به گذشته نشان میدهد اما معلوم نیست که جرا سوژه اعتیاد را با مسایلی از این دست به هم بافته است.در صحنه های بیننده را به یاد فیل پدر خوانده میندازد اما تنها ژستهای فیلم پدرخوانده...ادا و اصولهایی از جمله موسیقی کلاسیک٬ کت و شلوارهای اتو کشیده و کلاههای شاپو٬ اسلحه و بی محابا تیراندازی کردن٬ و ترکیب زندگی اشرافی با پول کثیف...و بعد آمیزه ای با فیلم فارسیهای قدیمی٬ از جمله رفاقت و عشق لوطی وار داشتن و یک تنه از پس ۱۰ نفر برآمدن....

فیلم با ترکیبی از هنرپیشه های بزرگ سینمای ایران پر شده است.کسانی چون فرامرز قریبیان٬ خسرو شکیبایی٬داریوش ارجمند٬امین تارخ٬لعیا زنگنه...و هنرپیشه های جوانی چون پولاد کیمیایی و مهناز افشار...بازیها خوب است اما انقدر فیلم نامه ضعیف و پیش و پا افتاده است که حتی بازیها نیز به چشم نمیاید.فیلم معجونی از حوادث غلوآمیز است.

فکر نمی کنم برای نشان دادن شخصیت یک رییس باند خلافکاران مواد مخدر نیازی به نمایش مصنوعی یک مهمانی در خانه اش باشد.مهمانی که در آن هر لحظه کارگردان یک شیفت موسیقی جدید را به نمایش میگذارد.از موسیقی عربی تا اپرای فرانسوی از ویولون ایرانی تا دی جی های اکس پارتی...ملقمه ای که تنها دهان تماشاچی را باز نگه میدارد...و ذهن تماشاچی که مدام از این شاخه به آن شاخه میپرد و این سوال که در اینجا خانه ای در یک شهر است یا باغ وحش!!!!زیرا از گرگ و سگ و تمساح تا موش خرما و کبری و مار پیتون در آن یافت میشود؟؟؟؟!!!

نمیدانم کتاب جسدهای شیشه ای نوشته آقای کیمیایی را خوانده اید یا نه؟کتاب بدی نیست حتی میشود گفت جذاب است خصوصا برای نسل جوان زیرا نویسنده تو را با خود میکشاند به دنیای گذشته طهران!از لاله زار گرفته تا کافه نادری و کوچه باغهای شمیران...

مساله این است که آقای کیمیایی در این کتاب باقی مانده است.تمام فیلمهایش چکیده ای از این کتاب هستند.نوستالوژی روزهای قدیم لاله زار و مرام فردین...این احساس زیباست و قابل احترام.چه کسی است که از به یاد‌ آوردن روزگاران گذشته حال نکند اما بیان آن مهم است...

کارگردان بزرگ فیم گوزنها!! لطفا کمی در فیلمهایتان تغییرات دهید...ما هنوز هم تشنه کارهایتان هستیم...با تشکر...نسل سوم!


 
خوش آمدی اما چقدر دیر...
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، دل نوشته

تازه کتاب سالمرگی رو تموم کردم.جمله آخرش این بود: خوش آمدی اما چقدر دیر....به نظرم اگه این جمله رو به عنوان اسم کتاب انتخاب میکرد زیباتر بود....کتاب رو آقای اصغر الهی نوشته و  نشر چشمه اون رو چاپ کرده است.

داستان از زبان ادمهای گوناگون بیان میشود که اعضای یک خوانواده اند در ۳نسل مختلف ...که حوادثی آنها را به هم متصل میکند.داستان به صورت ذهن سیال است وخاطرات گره خورده زن و مردی در داغ فرزند را حکایت میکند.اما زنجیره های گوناگونی از حوادث در حین بیان این درد گفته میشود که هر یک در جای خود بسیار زیباست.داستانهایی از زمانهای دور تا به امروز .دردهایی مشترک در نسلهای مختلف..داستان شکست انسانها و در هم ریختنشان...

این کتاب را از دست ندهید واگر خوانده اید دوست دارم نظرتان را در موردش بیان کنید...

خوش آمدی اما چقدر دیر آمدی...آنقدر دیر که غذایی را که برای شام شبت تدارک دیده بودم سوخت.ریختمش جلوی گربه های گرسنه حیاط گربه ها خوردند و سیر شدند و رفتند . موشها فرصت جولان یافتند زاد و ولد کردند و زیاد شدند.به خود که آمدم دیدم شب و روز با دندانهای تیز شان تاروپود سفره زندگی مشترکمان را پاره کرده اند.نان در آب زدم و به تنهایی در کنار سفره نشستم.وصله زدم به امیدیکه بیایی اما دیر آمدی...به ناچار شام شبی برای کسی پختم که دیر نکند....