در قلب روستایی پله کانی...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

اینجا ماسوله است.دهی پله کانی در قلب جنگلهای رودخان...اینجا زادگاه میرزا کوچک خان جنگلی است.اینجا زادگاه عرق ایرانی است.اینجا قلب مبارزات است با دستهایی خالی و قلبی سرشار از غیرت مردانه...

مردمش چه با صفا و چه بی ریایند.پشت بامهایشان را در زیر قدمهایت میگسترند تا بیایی و لحظات را در کنار آنها قسمت کنی.و تو افسون شده این ده افسانه ای پای بر سقف خانه ها مینهی و از دل زندگی ساده شان به سادگی عبور میکنی...ده را که بگیری و بالا بیایی مدام بوی برنج دودی و بادمجان کبابی مشامت را پر میکند.از سر هر پنجره گلدانی گل شمعدانی دیده میشود که جزیی از اسطوره زندگی این مردمان سبز است.زنانی ساده دل و ساده پوش در حیاط خانه ها نشسته اند و با لبخندی از سر مهمان نوازی در حال بافتن عروسکهای رنگین تو را دعوت به نشستن میکنند.

از کناره راه مسجد که عبور کنی با قبرستان ده روبرو میشوی.سنگ قبرهایی قدمت دار و خاکستری و کوچک که نا مرتب در کوچه پس کوچه ها دیده میشوند و تو در میمانی که زندگان و مردگان چه صمیمی در کنار هم آرمیده اند.اگر گذارت به آن طرفها افتاد فراموش نکنی فاتحه ای بخوانی و سپس از روی پشت بام قبرستان رد شوی...و یادت باشد که سنگ نبشته ها را نیز بخوانی که نامهایی زیبا بر روی آنها حک شده است...گلابتون خاتون...مرمر....آقا سید کوچک...

مبادا ماسوله بروی و به بازارش سر نزنی!نمودی از سنتهای دیرینه این سرزمین در دکانهای کوچک و ساده و تمیز ماسوله گرد آمده است.اینجا همه چیز پیدا میشود.از جورابهای پشمین دست باف زنها تا لیفهای دست بافشان ..عروسکهای رنگین پشمی..شیرینیهای محلی... کفشهای سنتی (که متاسفانه اسمش یادم رفته اگه میدونید خبرم کنید)...صنعت ساخت وسایل کوچک فلزی مانند چاقو. زنگوله های فلزی.زیور آلات زنانه...و از همه مهمتر کتاب فروشی بسیار جالب ده ماسوله را از دست ندهی...در عمق بازار لابلای دکانها و قهوه خانه ها یک کتاب فروشی کوچک قرار دارد که کتابهای کهنه بسیار نفیس و نایابی در آن پیدا میشود.سالها پیش وقتی هنوز نشر بسیاری از کتابها آزاد نشده بود من نسخه قدیمی از کتاب سمفونی مردگان را از آنجا خریدم.در این مغازه کوچک همچنین آهنگهای بسیار قدیمی ایرانی به صورت کاست و سی دی نیز وجود دارد.بنابراین علاقه مندان غذای روح از این مغازه گرسنه برنمیگردند!در این سفر اخیر من کتاب ۳ جلدی دریای گوهر انتشارات امیرکبیر را پیدا کردم که سالها یش تنها یکی از این جلدها به دستم رسیده بود...

ماسوله را با همه پله هایش به جا میگذاریم تا اگر عمری بود یک بار دیگر به سراغش برگردیم... به یاری خدا!


 
قلعه رودخان
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

این یک گزارش تصویری است...

۲۰ کیلومتر که از جنوب شرقی فومن دور میشوی به بنایی میرسی که قدمتی بالغ بر ۲۰۰۰سال دارد.این قلعه یکی از مهمترین دژهای باستانی و توسط اسحاق بن یعقوب در دوره سلجوقیان بازسازی و مرمت گشته است.مصالح بکار رفته در این قلعه سنگ و چوب و ملات است و مساحت داخلی آن بالغ بر ۵ هکتار میباشد...شرق قلعه به نام شاه نشین و غرب آن به آسایشگاه افسران شناخته شده است.اختلاف سطح بین بالاترین نقطه تا پایین ترین نقطه آن چیزی حدود ۱۱۰ متر است که مانند یک ساختمان ۳۰ طبقه میباشد.

حدود ۱ ساعت و نیم پیاده روی بر روی یک سربالایی و پله کانهایی سنگی نیاز است تا شما را به در ورودی قلعه برساند.کل راه از لابلای جنگلی انبوه و مه گرفته میگذرد.اختلاف فشار به حدی محسوس است که تنفس را کمی مشکل میکند.بارانی انژکتوری در تمام طول مسیر میبارد.بدنها خیس و سنگین میشود.رطوبت هوا - نم لباسها- -بدنهای عرق کرده - اکسیژن زیاد - باران -لغزنده شدن سنگها و گل آلود شدن خاک مزید بر علت است.

با اولین نگاه در اینجا نفسها در سینه حبس میشود.قلعه ای عظیم و سر به فلک کشیده مخفی در تن سفید مه مرموز در قطرات باران تو را به یاد کارتونهای والت دیسنی و قلعه شاه و پریان میندازد.اینجا شاه نشین قلعه است.برای رسیدن به نوک آن باید از پله کانی پیچ در پیچ گذشت. در بالای آن کل شهر فومن زیر پای شما به شرط نبودن مه قابل رویت است.

باران شدت میگیرد و قطراتش بر سرو صورتمان میپاچد.دیگر یکسره خیس آبیم.بچه ها لباسهایشان را فشار میدهند و آب آن را میگیرند.دیگر بی فایده است آب که از سر گذشت...بچه ها اما باز هم فکر بکری کرده اند و فلاکس آب جوش را با تیبگ و نسکافه و کیک با خود آورده اند. عجب میچسبد لیوانی نوشیدنی داغ زیر این شرشر باران...

(برای دانستن عمق فاجعه کافیست به لباسهای بچه ها دقت شود!)

 

اینجا تمامی درها و دالانها را با ارتفاعی اندک ساخته اند تا افسران برای به خدمت رسیدن نزد شاه با سرهایی خم کرده وارد شوند یک دلیل دیگر آن نیز برای حفاظت از حمله ناگهانی دشمن است.

اینجا مرا یاد کتابی به نام دژ هوش ربا میندازد.یک کتاب بسیار قدیمی که سالهای پیش خوانده بودم.داستان دژی که هر کس وارد آنجا میشد انگشت به دهان و حیران و سرگشته آواره شهر و بیابان میشد....دل کندن از این دژ باستانی آسان نیست اما تا شب نشده باید راه رفته را برگشت.قلعه را با تمام افسانه هایشان به جا میگذاریم تا آسوده بخوابد...


 
لونک-چمخاله
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

از سیاهکل که میپیچی به سمت جنگلها تازه میفهمی که چرا اسم این محل رو گذاشتند سیاهکل! انبوهی از درختان کهن و سر به فلک کشیده فضای تاریکی در اطرافت ایجاد میکند. یک فضای سنگین و مرطوب.اینجا محل مناسبی برای پیاده روی است.آبشار زیبایی در دل جنگل گردشگران بسیاری را به این محل جذب کرده است.اینجا جنگل لونک است.اقلیمی خاص با تنوع گیاهی گوناگون که همچو فرشی سبز زیر پایت را مفروش کرده است.

سر راه برگشت اگر دلت خواست میتوانی به سراغ دریا بروی.در گیلان برخلاف مازندران دسترسی به دریا خیلی راحت نیست اما سواحلی زیباتر و بکرتر دارد.به نظر من گیلان هنوز زیر چکمه ما شهری ها داغون! نشده است.هنوز اصالت تاریخی و طبیعی خود را حفظ کرده است. هنوز در گوشه گوشه اش خانه های روستایی با شیروانیهای سفالین دلت را میبرد.برخلاف مازندران که تا چشم کار میکند هنر معماری در ساختن ویلاهای شیک در تعارض با هنر بکر طبیعت است.

اینجا ساحل چمخاله است.ساحلی پهناور و شنی.بعد از اینکه سطح آب دریای خزر بالا آمد دیگر کمتر محلی پیدا میشود که ساحل شنی وسیعی داشته باشد.یادم میاید کودک که بودیم در کنار دریای شمال عشقمان بود یافتن صدفهای رنگارنگ و با بیلچه و سطلهای پلاستیکیمان قلعه شنی ساختن...اما متاسفانه این روزها ساحلی به آن معنا وجود ندارد...اما چمخاله هنوز نوستالوژی کودکیمان را زنده میکند...(به تنهایی این مرد ماهیگیر نگاه کنید شما را یاد چه میندازد؟)


 
فومن-سیاهکل
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

* شهرستان‌ فومن‌ تا تهران ۳۷۱ کیلومتر فاصله‌ دارد. آب‌ و هوای‌ آن‌ معتدل‌ و مرطوب‌ است‌. نواحی‌ کوهستانی‌ جنوب‌ غربی‌ آن‌، آب‌ و هوایی‌ مناسب‌ دارد. رودخانه‌های‌ متعددی‌ از سلسله‌ جبال‌ جنوبی‌ آن ‌سرچشمه‌ گرفته‌ و به‌ مرداب‌انزلی‌ منتهی‌ می‌شوند.
فومن‌ در سال‌های‌ نفوذ اسلام‌ و قدت‌ یافتن‌ حکمرانان‌ محلی‌ به‌ عنوان‌ مرکز بخش‌ غربی‌ گیلان‌، شناخته ‌می‌شد. فرمانروایی‌ امیران‌ این‌ منطقه‌ عمدتاً به‌ خانواده‌ «آل‌ اسحاق‌» نسبت‌ داده‌ می‌شود که‌ خود را از اخلاف ‌اشکانیان‌ می‌دانستند. اولجایتو، امیر دباج‌ (حکمران‌ محلی‌ گیلان‌) را به‌ اطاعت‌ خود فرا خواند و سرانجام‌ این‌ناحیه‌ به‌ تصرف‌ مغولان‌ در آمد. در سال‌ ۷۶۶ ه.ق‌ سادات‌ آل‌ کیا از مازندران‌ به‌ گیلان‌ مهاجرت‌ کردند. نبردی ‌میان‌ آل‌ کیا و آل‌ اسحاق‌ درگرفت‌ و سرانجام‌ امیر دباج‌ که‌ از آل‌ اسحاق‌ بود در سال‌ ۷۹۱ ه.ق‌ در بیرون‌ رشت‌ به قتل‌ رسید. در سال‌های‌ ۹۰۷ تا ۹۲۱ ه.ق‌ در زمان‌ شاه‌ اسماعیل‌ صفوی‌، «امیر حسام‌ الدین‌» فرزند «امیر دباج‌» براین‌ منطقه‌ حکمرانی‌ می‌کرد. در زمان‌ حکومت‌ صفویه‌، آخرین‌ فرمانروای‌ فومن‌ از دودمان‌ آل‌ اسحاق‌ از سپاه ‌قزلباش‌ شکست‌ خورد و سراسر گیلان‌ ضمیمه‌ حکومت‌ صفویه‌ گردید. فومن‌ در دوره‌ معاصر شاهد قیام‌های‌ دوران‌ پیش‌ از مشروطیت‌ و سال‌ها بعد از آن‌ بوده‌ است‌. در زمان‌ قیام‌ جنگلی‌ها، فومن‌ پناهگاه‌ مهّم‌ جنگلیان‌ بود.در حال‌ حاضر، فومن‌ یکی‌ از شهرهای‌ زیبای‌ استان‌ گیلان‌ است‌ که‌ فضاهای‌ جالب‌ توجه‌ جهانگردی‌ دارد.

سه شنبه-۱۵/۳/۸۶-ماسوله به فومن

صبح به سمت فومن راه افتادیم.این جاده ماسوله به فومن محشره.یک راه کوهستانی پیچ در پیچ ک وقتی هوا ابریه مثل یک رویای مه گرفته که با رنگ سبز رنگ آمیزی شده میمونه.اطراف جاده پر از آلاچیقهای چوبی و رستورانهای سنتی و ساده است.هوا بوی دود میدهد و آسمان دود گرفته است.جا به جا چادر های مردم ساده و بی آلایش و خاکی هویداست.از هر آلاچیق بوی کباب میاید و پایت را به ماندن تشویق میکند.بارانی میبارد که خیست نمیکند و میکند.یک نم نم شاعرانه که انگار با پوست تنت عشق بازی میکند.عجیب هوای عاشق شدن دارد این جنگلهای سبز لاکردار...

اینجا چی میچسبه؟رفتن و رفتن و با صدای ابی در جاده ها گذشتن یا نه انگار با صدای آواز ابی در جاده ها برای همیشه ثبت شدن.اینجا زندگی با تو بازی میکند و تو نمیدانی که برنده هستی یا بازنده اینجا خود گم شدن است.اینجا مامن لیلی است و آغوش مجنون.

به شهر فومن رسیده ایم.شهر مجسمه ها.در سالهایی دور این شهر حکمران زنی داشت که به هنر مجسمه سازی علاقه زیادی داشت.به همین سبب این هنر را گسترش داد تا جاییکه در گوشه و کنار این شهر زیبا مجسمه های دلفریبی چهره شهر را دو چندان زیبا کرده است. مجسمه ای که در عکس مشاهده میکنید ؛آناهیتا در حال ارابه رانی ؛ است.در اوایل انقلاب سر مجسمه را به علت اینکه گیسوانش مشخص بود شکستند اما دوباره ترمیم شد و یک نیم تاج بر سرش قرار دادند.این مجسمه سمبل فومن است.پارک معروفی به نام ؛پارک میوه؛ دارد که در آن نیمکتهایی به شکل میوه های گوناگون ساخته شده است.همچنین در جای جای شهر مجسمه های زنان گیلانی با لباسهای سنتی دیده میشود.سوقاتی مهم شهر کلوچه های خاص آن است.

بسیار از جنگلهای سیاهکل شنیده ایم.جنگلهایی انبوه و زیبا  و دلفریب به همین دلیل گروه تصمیم به رفتن به سیاه کل گرفته است.اینجا استخری بزرگ در مرکز شهر سیاهکل است که بچه ها در آنجا کمی استراحت کرده و نماز ظهر را خوانده و به سوی جنگل لونک که یکی از جنگلهای سیاهکل است حرکت میکنند.

نگاه کنید به تلولو سایه های خانه های روستایی بر سطح صیقلی آب...اینجا آب آیینه است و آیینه خجل از وقار آب...


 
خانه ما در ماسوله!
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

سه شنبه-۱۵/۳/۸۶-ماسوله

دیشب خسته و کوفته به ماسوله رسیدیم ساعت ۱ نصفه شب اما اینجا کاملا زنده و شلوغ بود.مسافرهای زیادی اومده بودند.کلی ماشین تو یه ذره راه ماسوله جردن بازی میکردند.علی از قبل یک خونه رو اجاره کرده بود که ۹ نفری بریم توش.در واقع یک اطاق با یک آشپزخونه کوچولو و یک دستشویی و حمام.بچه ها رخت خوابها را پهن کردند و رفتند توش که مثلا بخوابند! کله سحر علی پاشده بود و با صدای بلند نماز میخوند تازه فهمیدیم پویان طفلکی چی میکشیده. مریم هم که طبق معمول اصلا نخوابید و صبح زود رفت پیاده روی.حالا تصور کنید ۹ نفر بخوان به ترتیب برن حمام و دستشویی نفر آخر ساعت چند بهش نوبت میرسه.از همه بدتر این بود که داخل حمام یک زنگ تعبیه شده بود که تا صبح هرکی میرفت دستشویی اشتباهی به جای کلید برق یک بار اونو میزد و ما تا میومدیم چشمامون گرم خواب شه با صدای زنگ از خواب میپریدیم...عالمی داشتیم ها!

صبح  با صدای خروس و قد قد مرغا از خواب بیدار شدن چه حالی داره مخصوصا وقتی یک گربه کوچولو هم کنار در اطاق خودشو لوس کنه واسه یه لقمه غذا... خدا وکیلی خونه قشنگیه مخصوصا نمای بیرونش خیلی بامزه است. و خدا رو شکر خیلی هم بالا نیست چون بردن چمدانها از ماسوله پله کانی کار طاقت فرسایی است.صاحب خانه بالای سر ماست نه اینکه خونه ۲ طبقه باشه بلکه در واقع حیاطش پشت بام خانه ماست نمیدونم با سرو صداهای دیشب ما تونست بخوابه یا نه.

*روستای‌ ماسوله‌ در جنوب‌ غربی‌ شهرستان‌ فومن و در ۶۳ کیلومتری‌ رشت واقع‌ شده‌ و آب‌ وهوای‌ معتدل‌ دارد. معماری‌ بومی‌، چشمه‌ سارها، آبشارها و رودخانه‌ «رودخان‌» و جنگل‌ سرسبز مطلوبیت‌جهانگردی‌ جذابی‌ به‌ آن‌ بخشیده‌ است‌. معماری‌ ماسوله‌ یکپارچه‌ و خانه‌های‌ آن‌ دو طبقه‌اند. این‌ خانه‌ها شامل‌دالان‌ ورودی‌، انبار و سیاهچال‌ است‌ و با یک‌ رشته‌ پلکان‌ به‌ هم‌ متصل‌ می‌شوند. پشت‌ بام‌ یک‌ خانه‌، حیاط‌خانه‌ بعدی‌ است‌. بقاع‌ بسیار قدیمی‌ عون‌ بن‌ علی‌ (ع‌) و عون‌ بن‌ محمّد در ماسوله‌ قرار گرفته‌اند که‌ واجد ارزش‌های‌ زیارتگاهی‌ هستند.

صبح کله سحر مریم رفت واسمون نون بربری تازه خرید و تخم مرغ محلی.خودش هم زحمت درست کردن یک املت توپ! رو کشید.جای همگی خالی خوردن یک صبحانه مفصل در هوای پاک و دلچسب ماسوله چه حالی داره...

اینجا اطاق ماست و اون کمدی که مشاهده میکنید در واقع اطاق پرو بچه هاست.از آن جاییکه برای عوض کردن لباس هیچ جایی وجود نداشت بچه ها موقع تعویض لباس به درون اون کمد میرفتند و یک لباس به در آویزون میکردند تا بقیه بفهمند اطاق پرو اشغال است...


 
تهران-زنجان-خلخال-ماسوله
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به گیلان(فومن-ماسوله-قلعه رودخان-چمخاله)

سلام-دوشنبه ۱۴/۳/۸۶ صبح ساعت ۶ راه افتادیم به سمت ماسوله.من - محمد امین-علی-فاطمه -کیوان-حمید-هانیه-مریم-زهرا ۹ نفر بالاخره بعد از کلی اومدن و نیومدن دور هم جمع شدیم و با دو تا ماشین راه افتادیم.وقتی به ورودیه چالوس در اتوبان کرج رسیدیم ناگهان ازدحام شدید ماشینها را دیدیم.گفتند که در چالوس کوه ریزش کرده جاده بسته شده است.بنابراین تمام ماشینها به این سمت یعنی جاده رشت سرازیر بودند.حدود ۲ ساعت در ترافیک بودیم واقعا گره شدیدی بود خیلی از مردم از رفتن منصرف شدند و برگشتند.تصمیم گرفتیم کنار یک ده خرابه زیبا در سایه درختان و نزدیک یک قبرستان قدیمی! بشینیم و صبحانه بخوریم بلکه ترافیک روان تر شود تا ما به راهمان ادامه دهیم.

جایی بود بعد از قزوین ٬ مکانی به رنگ گل جا به جا خرابه های خانه های قدیمی بود.سبزه های تازه زیر پایمان گسترده بود .مارمولکها در سکوت بر روی سنگ قبرهای قبرستان قدیمی میخزیدند.بچه ها سفره صبحانه را آماده کردند.مثل همیشه همه چیز بود و خیلی چسبید.کمی که نشستیم و گفتیم و خندیدیم راه افتادیم .اما ترافیک لحظه به لحظه بدتر میشد تا جاییکه پس از شور و مشورت گروه تصمیم به تغییر مسیر گرفت.قرار شد برگشته از راه زنجان - خلخال و اسالم به سمت رشت برویم.راه بسیار طولانی میشد اما چاره دیگری نداشتیم.پس راه افتادیم.

گروه رو معرفی میکنم.از سمت راست سمیرا(خودم)-حمید-مریم-هانیه-فاطمه-علی-کیوان و محمد امین....اینجا پل دختر است.یکی از پلهای بسار قدیمی در نزدیکی زنجان.اگر به عکس دقت کنید متوجه میشوید که پل از وسط به دونیمه تقسیم شده ٬اما هنوز به شکل زیبایی استواری خودش را حفظ کرده است.علی با اصرار عکس تکی با *دختر!* گرفت!

*سر راه از کنار رود زیبای قزل اوزن عبور کردیم.این‌ رودخانه‌ یکی‌ از شاخه‌های‌ اصلی سفیدرود‌ است‌ که‌ از کوه‌های‌ چشمه‌ و نواحی‌ مرتفع‌ هزارکانیان‌ و چشمه‌ ساران‌ بخش‌ دیوان دره‌ سرچشمه‌ می‌گیرد و وارد استان زنجان می‌شود و در محلی‌ به‌ نام‌ منجیل ‌بعد از پیوستن‌ به‌ رودخانه‌ شاهرود، سفیدرود را تشکیل‌ داده‌ و به دریای خزر می‌‌ریزد. رودهای‌ قمچقای‌ واوزون‌ دره‌ از شهرستان‌ بیجار و رودهای‌ تروال‌ (تلوار) و شور از شهرستان‌ قروه از شعبات‌ مهم‌ رودخانه‌ قزل ‌اوزون‌ دراستان کردستان‌ هستند. دره‌ها و سواحل‌ این‌ رودخانه‌ جذاب‌ و دیدنی‌ است‌ و انواع‌ ماهی‌های‌ آن ‌معروف‌ است‌.

 

تنوع آب وهوا آنقدر چشم گیر است که نفس را بند میاورد.در عرض نیم ساعت ابتدا هوا آفتابی شد.سپس از لابلای ابرهای سیاه باران نمنمی شروع شد.هوا سیاه شد و تگرگ همه جا را گرفت.نوری از خورشید از لای ابرها بیرون زد و در هنگامه باران و آفتاب و مه ٬ رنگین کمان زیبایی خود را بر روی دشت و کوه پهن کرد.تبارک الله احسن الخالقین...

حدود عصر بود که جایی خوش آب و هوا در نزدیکی میانه در کنار شالیزارهای برنج نشستیم و سفره نهار را پهن کردیم.از تهران با خودمان کالباس آورده بودیم با نون و خیارشور و چیپس یک نهار ساده و خوشمزه درست کردیم.جای شما خالی چه چسبید در این هوای زیبای بهاری.بچه ها کمی استراحت کردند و سپس راه افتادیم سمت خلخال...

راه بین میانه تا خلخال جاده زیبای است.یک راه کوهستانی و پیچ در پیچ که در ابتدا شما از کوهی بالا میروید پس از گرفتن یک ارتفاع دوباره به پایین سرازیر میشوید.راه آسفالته و کاملا مناسب است.دشتهایی سبز تا بینهایت گسترده شده است.آسمان هر لحظه به شکلی جدید در میاید.باران نم نمی هوا را پرطراوت میکند.گلهای وحشی دامنه ها را رنگی کرده و سرمستتان میکند.خلاصه اینجا بهشت است.

بسیار مشتاق بودیم که جاده خلخال به اسالم را در روز ببینیم.شنیده ایم که این جاده یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی ایران است اما متاسفانه به شب برخورد کردیم.جاده سراسر پوشیده از مه غلیظی بود هیچ جایی دیده نمیشد اصلا هیچ تصوری از دور و برمان نداشتیم.اوضاع خطرناکی بود بچه ها ماشین را متوقف کرده و لحظاتی دست و پا گم کرده نمیدانستند بروند یا بایستند.اصلا کجا بودیم معلوم نبود مانند افسانه های قدیمی در شهری مه آلود بودیم در شهری ناشناخته...توکل بر خدا راه افتادیم با سرعتی آرام و حرکتی کاملا متمرکز بر جاده.خط وسط جاده گاهی دیده میشد و تنها راهنمایمان بود.بعد از ساعتی رفتن مه آرام گرفت و ناگهان گیلان زیبا شروع شد.باور نکردنی بود در جنگل انبوهی که درختان بالای سر ما چتر باز کرده بودند در دل تاریکی راه میرفتیم.بین خلخال و اسالم بودیم.

بالاخره به شهر فومن رسیدیم.ساعت ۱۱ شب بود و فومن زنده زنده.خیابانها روشن و پارک معروف مجسمه ها پر از مسافر بود.شهر جنب و جوش شادی داشت انگار زنده مان کرد.کیوان سرخوشانه سرش را از شیشه ماشین بیرون برد و در اوج ناباوری ما یک فریاد از ته دل کشید.هورا ما باز هم از خطر جان سالم به در بردیم و بعد از ۱۸ ساعت به ماسوله رسیدیم

خدایا شکرت...


 
قایق سواری
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران

 از آن جاییکه برهان معمولا حواس پرتی دارد قایق خود را از تهران آورد اما یادش رفت تلمبه باد کردنش رو بیاره!!!!راه افتادیم به سمت اولین آپاراتی.معمولا ما وقتی عقلهامون رو روی هم بریزیم یک نخود از توش در میاد بیرون ٬ واسه  همین به جای اینکه نزدیکترین آپاراتی به نارنجستان رو انتخاب کنیم قایقمون رو در بابلسر باد کردیم.مانند همینه ها ما بودیم و یک قایق دکل که نمیدانستیم چگونه آن را به ویلا ببریم.باز هم بعد از کلی تفکر مثبت با طناب اون رو روی سقف ماشین بستیم اما بعد از بستن متوجه شدیم که همه در ها را طناب پیچ کرده ایم و کسی دیگر نمیتواند سوار شود.!!!!خلاصه یکی از درها را آزاد کرده و هر ۴ نفر از همان در عقب سوار شدیم و راه افتادیم.غافل از اینکه پلیس جلوی خزرشهر منتظر ما نشسته تا جریمه مان کند!

یه راه باریک کنار نارنجستان پیدا کردیم تا قایق رو به آب بزنیم.بچه ها شروع به آماده کردن قایق و پاروها کردند.از آنجاییکه این اولین بار بود داشتیم از قایق استفاده میکردیم کمی زمان برد تا گیرو پیچش باز بشه.پاچه ها را زدم بالا و دنبال پسرا زدم به آب.عمرا اگه من از اونا عقب بمونم....! 

وسط دریا جاییکه آب تمیز و شفاف بود و عمق دریا هم ۱۰ الی ۲۰ متری میشد پسرا زدن به آب.من نشستم تو قایق و اونا شروع به شنا و شیطنت کردند.یه فکر شیطانی به سرم زد.اگه الان اونا رو بزارم برم باید تا خود ساحل شنا کنند.حالی میده ها....

اما به جای افکار شیطانی تصمیم گرفتم باز هم از اونا عقب نیفتم واسه همین در اوج ناباوری با مانتو و روسری پریدم تو آب.مملی کم مونده بود سکته کنه....اما جاتون خالی کیفی داشت ها...  چرا همش باید مردا لذت ببرن ما زنا هم میتونیم اگر بخوایم.پس بزن قدش پیش به سوی عشق و صفا هورا......


 
رفت و آمد...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

صدای فریادی شنیدم و انگار همان صدا صدای مرگ بود...

عصر بود و من خسته از کار به خونه برمیگشتم..به زور خودمو به بیرون از مخابرات کشیدم.سرم درد میکرد.روزها بود که سرم درد میکرد.یکدفعه صدای فریادی شنیدم و انگار همان صدا صدای مرگ بود.پشت بندش ترمز شدید یک ماشین٬ جیغ یک زن ٬ فریاد ایست یک سرباز . سرم رو بالا گرفتم .جوجه سربازی پسری رو زیر مشت و لگد گرفته بود.فریاد دردآلود پسرک توی سرم ضربه میزد.مردم جمع شدند.از هر گوشه چهارراه صدای دادو قالی بلند بود.هجوم سراسیمه مردم و دیدن تن کتک خورده آن پسر.سرم نبض داشت و دستهای پسرک در دستبند آزارم میداد و سرباز همچنان با پوتین به قوزک پای پسرک میزد و پسرک فریاد میکشید...

داد کشیدم:بی انصاف بسه...تو که به دستاش دست بند زدی.دیگه نمیتونه فرار کنه.داری لهش میکنی!...سرباز براق شد طرفم و داد کشید:به توچه مرتیکه.......

و گلاویز شدیم.و دیگه نفهمیدم چی شد که صدای شلیک یک گلوله بود و سوزش درد درون قلبم.و چشمهای هراسانی که به من نگاه میکرد و فریاد کمک خواهی مردم و دستهای سرخ پسرک که با هیجان مرا تکان میداد و سرباز وحشت کرده که در هجوم مردم گرفتار بود...اما من هیچ چیزی نمیدیم جز چشمهای مریم که امروز صبح با من خداحافظی کرده بود...چشمهای مریم با من ماند تا لحظه ای که پارچه سفید را روی من کشیدند و دیگر مریم نبود...

............

کسی جیغ کشید : مریم...و در ارتعاش صدا ٬ مرگ با من حرف زد....

کمرم درد میکرد.نهار رو بار گذاشته بودم.جهان گفته بود خورشت بادمجون هوس کرده و آخ جونی گفته و از در بیرون رفته بود.از خونه خانم توسی میومدم رفته بودم ماساژش بدم.دستی به داخل کیفم کردم و خوشحال از پول بدست آمده به فکر خریدن حوله برای جهان بودم.بعد از چند سال بالاخره پولی واسه کادوی تولد فراهم کرده بودم.حوله جهان پوسیده بود و هوس اون حوله آبی رنگ پشت ویترین مغازه قلقلکم میداد.کمرم درد میکرد اما وقتی دستم را روی شکمم کشیدم حظ کردم.گاهی درد هم حظ داردها....به امشب فکر میکردم و به لبخند جهان و به تولد او.دستام خالی بود اما دلم پرپر بود.به کنار دیوار دست کشیدم و راهم ر ادامه دادم.صدای آژیر آمبولانس بود یا پلیس نمیدونم...از سر کنجکاوی سرم رو بالا کردم سر چهارراه مخابرات شلوغ بود.دوست نداشتم توی شلوغی بروم اما کنار کارواش که رسیدم٬ کسی جیغ کشید : مریم...و در ارتعاش صدا ٬ مرگ با من حرف زد.... چرا همه برگشتند به سمت من؟ تن سپیدی زیر پارچه بود و دستی خون آلود بیرون از پارچه روی آسفالت داغ افتاده بود.حلقه جهان در این انگشتها چه میکرد؟ هرم داغی از خون از مغزم به پایین لغزید و من بر روی زمین افتادم...

..............

یکهو نفسم بند اومد.گفتم مردم اما زنده موندم...

امروز صبح با کش و قوس بیدار شدم.به صدای ضربان دل مریم گوش کردم و فهمیدم او هست و آرام گرفتم .بعد مریم با من حرف زد و من خندیدم و دست و پایم را تکان دادم.جهان شکم مریم را بوسید و  بوسه ای برایم فرستاد که طعم خداحافظی میداد و رفت...مریم خورشت بادمجان میپخت و برای من شعر میخواند و من از تاروپود بدن مریم تغذیه میکردم.در لابلای خون تنش غوطه میخوردم و با مریم زندگی میکردم...مریم رفت سر کار .من رفتم سر کار...مریم دستی به کمر کشید و خستگی در کردو بعد دست مهربانش را بر روی من کشید و من به چرت زدن افتادم....در خواب و بیداری بود که یکهو نفسم بند اومد.گفتم مردم اما زنده موندم و با مریم به خاک نشستم...

شب به خواب مریم آمدم.در خواب به دنبالم دوید و فریاد زد:جهان چرا رفتی؟....و من فریاد زدم : من نرفتم تازه دارم میام....انگار جهان بود که حرف میزد....

*این داستان واقعی است


 
۹ کله پوک خوش شانس!(دریاچه گهر)
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به الیگودرز-درود-دریاچه گهر

روز دوم - در یاچه گهر

سلام پویان....زنده ام یا خواب میبینم؟ما موفق شدیم.هورا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد از ۶ ساعت کوه نوردی ما به در یاچه گهر رسیده ایم.اینجا بهشت است.یک بهشت گمشده پشت کوههای سر به فلک کشیده زاگرس.دریاچه پشت کوه ها قایم شده است.عجب نازی دارد این عروس سبز پوش.ما را تا مرز جنون برای وصالش کشانید.

همه جا پوشیده از علف وگلهای وحشی است.اسبهایی تک و توک در حال چرا هستند.گوشه ای پوشیده از نیزار است.گله به گله چادرهای کوهنوردان دیده میشود.همه مجهز به اینجا آمده اند به جز ما ۹ نفر که مانند داستان همینه ها! عمل کرده ایم.نه چادری نه لباس گرمی و نه هیچ چیزی جز نهارمان...انقدر خسته و داغونیم که به هیچ چیز فکر نمیکنیم.مانند جسد میفتیم و نایی برای حرکت کردن نداریم.

قرعه طبق معمول برای تهیه نهار به اسم سعید مظلوم! افتاده است.در شرایطی که هیچ کدام نای برخواستن نداریم سرآشپز محبوب خوش دستمان به سراغ محموله نهار رفته و سرگرم تهیه جوجه کباب است.

ساعت ۶بعد از ظهر است و ما تازه نهارمان را تمام کرده ایم.حالا با شکمهای سیر بهتر میتوانیم از زیباییها لذت ببریم.این قسمت تازه دریاچه کوچک است.میگویند پشت ان دریاچه بزرگ قرار دارد.قربانتان بروم...همین کوچکه هم از سر ما زیادی است.سکوت در این دریاچه غوغا میکند.صدای قورباغه ها به همراه آواز پرندگان همه جا را فرا گرفته است.

یک قایق تنها و به گل نشسته بر روی سطح صاف و صیقلی دریاچه سوژه قشنگی است برای عکاسی.اول محمد امین مینشیند و یک عکس زیبای تک نفره میگیرد.هوس به دل همه میفتند. پاها را به آب زده و به درون قایق میپریم.قایق سنگینی کرده و کم مانده همه مان غرق شویم. ما دیوانگی را به حد تمام رسانده ایم.خدا ما را شفا دهد!

هوا رو به تاریکی میرود.باید یا علی گفته بلند شده و در دل تاریکی ۶ ساعت راه رفته و برگردیم! تا به حال دیوانه هایی مثل ما را دیده بودید؟ تنها فکر به برگشتن اشک همه را در میاورد.اینجا همه چادر زده اند و حداقل یک روز میمانند اما ....چاره ای نیست پسرک ما را راه میندازد.۶ ساعت بالا آمدیم ۲ ساعت استراحت کردیم و ۶ ساعت پایین میرویم.مسخره است نه؟ اما خدا ما را خیلی دوست دارد.ناگهان یک بسیجی جلوی ما را میگیرد.یک آقای میان سال که مسوول حفاظت و امنیت آنجاست.از ما میپرسد که چه میکنیم؟آیا دیوانه شده ایم که در شب این راه را میخواهیم برگردیم؟پسرها سینه جلو میدهند و میگویند مشکلی نیست راهنما داریم.آن آقا رو به پسرک محلی میکند و میگوید:تو به این بچه ها تضمیم میدهی؟تو غلط میکنی؟؟؟؟؟؟

سپس رو به ما میکند و میگوید:میدونید چه خطرهایی سر راه شماست؟اول از همه حیوانات درنده ای مانند خرس-گرگ-گراز...اگر شانس بیارید و حیوانات تکه پارتان نکنند بدتر از حیوانات سر راهتان است.اینجا پر از اشرار است که منتظرند شبانه به کوه نوردها حمله کنند و غارتشان کنند.تازه شانس بیاورید که فقط غارتتان کنند ممکن است با کلا بکشنتان و یا به زنهایتان......دیگر باور کردنی نیست .از ترس میخکوب شده ایم و با دهانهای باز نگاه میکنیم. چند کوه نورد خبره نیز به سراغمان آمده و  همان حرفها را تکرار میکنند.پسرها خشکشان زده است.کوهنوردان میگویند شما با خانمهایتان چه جسارتی دارید که میخواهید برگردید؟؟؟؟؟؟

به ما یک پتو و تعدادی لباس گرم میدهند.خدا خیرشان دهد سربازها نیز یک اطاق خالی به مامیدهندتا شب را در آن سر کنیم.کوهنوردان ما را به شام خود دعوت میکنند.از دریاچه ماهی قزل آلا گرفته اند...ما هنوز در این بهت هستیم که خداوند چگونه در لحظه آخر جانمان را نجات داد.هر ۹ نفر باید شب را در این اطاق به صبح رسانیم.خانمها یک سمت و آقایوون بالای سر ما دراز میکشند.پتو را به ما خانمها میدهند تا ۴ نفری از آن استفاده کنیم.پسرها لباسها را تنشان میکنند.سرما بیداد میکند تا مغز استخوان یخ زده ایم.جا نداریم حتی پاهایمان را دراز کنیم.در هم پیچیده ایم تا از گرمای تن یکدیگر گرم شویم.تازه میفهمم یخ زدن از سرما یعنی چه!امروز یک بار از روی خر پرت شدم زمین.یک بار در رودخانه افتادم و بار آخر خواب آلوده از روی سکو افتادم!!!زخم و زیلی با پایی کبود و تنی خیس گیدگید! از سرما میلرزم.چرا این شب تمام نمیشود؟