بادبادک باز
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، معرفی فیلم

 

امیر:دارم قصه مردی فقیری رو مینویسم که زنشو کشت.
حسن:چرا امیرآقا؟
امیر:آخه اون مرد وقتی گریه میکرد از چشماش مروارید می ریخت.زنشو کشت تا اشک بریزه و مروارید جمع کنه و پولدار بشه.
حسن:خوب چرا پیاز پوست نکند امیر آقا؟


 اینها قسمتی از دیالوگهای فیلم بادبادک باز به کارگردانی ¤مارک فوستر¤ هست.اولین بار که با این قصه آشنا شدم وقتی بود که کتاب بادبادک باز اثر ¤خالد حسینی رو خوندم و خدا میدونه که تا مدتها ذهن من مشغول سادگی ٬صفا و منش شرقی رمان بود.من با جمله جمله  کتاب حال میکردم و با تب و تاب قصه را برای محمد امین دنبال میکردم.شبهای زیادی کار من این شده بود که قبل از خواب حس لطیف آن را و جمله های صادقانه اش را برای محمد امین تعریف کنم و او که با کارگران افغانی زیاد سروکله میزد مشتاق شنیدن آنها بود.مشتاق آشنایی با فرهنگ آنها و منش زندگیشان...


هفته پیش به شکرانه کپی آزاد! نسخه خوبی از فیلم به دستم رسید.برای منی که با نسخه های سینمایی رمانهای محبوبم میانه خوبی ندارم این فیلم دلچسب بود.
داستان مربوط به خانواده ای افغانی است.و دوستی دو پسر بچه از نژاد پشتو و هزاره.که یکی پسر نوکر خانواده است و دیگری آقا زاده.داستان حول دوستی٬مهربانی٬ترس٬خیانت٬جنگ و آوارگی است.خالد حسینی در این کتاب بسیار زیبا ما را به افغانستان زمان صلح میبرد.آسایش و امنیت در فرهنگی شرفی و کهن از آن کشور را نمایش میدهد.و سپس جنگ درمیگیرد و همه آن زیباییها به شبی نابود میشود.داستان اختلاف نژادی و اسلام گرایی افراطی مردم را آواره و دربدر میکند.....و عذاب وجدان خیانت به یک دوست که در تمام طول فیلم قهرمان قصه را رها نمیکند تا سرانجام...


فیلم لحظه های نفس گیر بسیار دارد.آنجایی که امیر تلاش میکند تا حسن را به خشم آورد تا خود را آرام کند اما حسن با کوبیدن انار بر پیشانی خود ثابت میکند که حس وفاداریش به دوست به هیچ صورتی خدشه دار نمیشود.


 یکی از نقاط جالب فیلم حضور دو هنرپیشه ایرانی است که یکی از آنها کسی نیست جز همایون ارشادی در نقش پدر امیر که یکی از بازیهای زیبای خود را در اینجا ارایه میدهد.غالب دیالوگها به زبان فارسی دری و لهجه افعانی است.بنابراین برای ما ایرانیها نیازی به ترجمه نیست.در داستان شما میبینبد که نویسنده نزدیکی فرهنگهای ایرانی و افغانی را بارها بازگو میکند.او از ایران قبل از ۱۹۷۸ چهره ای متمدن٬با فرهنگ و پیشرفته معرفی میکند که درآن زمان کعبه آمال بسیاری کشورهای همسایه بوده است.

خالد حسینی فکر نمیکرد که این رمان در جهان اینگونه صدا کند.وقتی برای اولین بار کتاب چاپ شد و تنها یک نفر برای گرفتن امضا سراغش آمد٬پروژه ای شکست خورده به حساب میامد٬اما حسینی بارها گفت که هدفش تنها شناساندن واقعیت فرهنگ کشورش به جهانیان بوده است و چه خوب از پس آن برآمد.شما بعد از خواندن کتاب و یا دیدن فیلم امکان ندارد همان دید سابق را به مردم افغان داشته باشید.


حسینی در کودکی اش بادبادک بازی می کرد. او در گفتگوی خود به تشریح دیگر بخش های بادبادک باز پرداخت که بر اساس زندگی خودش نوشته شده است. مانند امیر، حسینی در محله خوبی در کابل زندگی می کرد. او با اشاره به برخوردهای داستانی میان امیر و حسن گفت، "در شمال ملک پدری ام، واقعا یک تپه، یک قبرستان، و یک درخت انار وجود داشت." حسینی گفت برخی کشمکش های درون این داستان حاصل احساس "شرم" او هنگامی که در بزرگسالی دریافت پیش خدمت های خانواده اش از اقوام دیگر بودند است.

شخصیت حسن الهام گرفته شده از پیش خدمت هایی است که حسینی در کودکی می شناخت. این نویسنده علاقه خاصی به آشپز هزاره ای داشت که او را به سینما می برد.
در دوران کودکی، حسینی خواندن را به این مرد آموخت. این پسر شاگرد خود را مجبور می کرد تا الفبا را حفظ کند، به او تکلیف می داد، مشق های او را تصحیح می کرد و او را مورد نکوهش هم قرار می داد. آشپز در روزی که خانه حسینی را ترک گفت می توانست روزنامه بخواند. بعدها، در نامه ای به این خانواده، آشپز به آموزگار جوانش نوشته بود، "من هر کاری برایت انجام می دهم، هزار بار،" که این عبارت درخشش گاه کتاب حسینی است.

با فرستاده شدن پدر به یک پست دیپلماتیک، خانواده حسینی در 1976 به پاریس نقل مکان کرد. پس از کودتای کمونیستی 1978، آنها خبر شایعات قتل، شکنجه و ربوده شدن آنهایی که در راس قدرت بودند را شنیدند. حسینی می گوید که زندگی در آن دوره را مانند یک رمان جان لا کار (5) به یاد می آورد: "پدر می گفت، "دم در صبر کن، می روم ماشین را روشن کنم." و اگر منفجر نمی شد، می گفت، "خب،" و ما سوار می شدیم." این خانواده با دریافت پناهندگی سیاسی از دولت ایالات متحده در 1980 به کالیفرنیا نقل مکان کرد. در کتاب بادبادک باز، امیر به روش عادی تری افغانستان را ترک می کند -- به عنوان یک آواره که با کامیون به صورت مخفی وارد پاکستان می شود. اما امیر هم در نهایت سر از کالیفرنیا در می آورد.


 
داستان هرساله عشق!
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: متفرقه

 

داستان این ولنتاین آخر یا مرا میکشد و با دیوانه.امسال هم مثل هر سال بازار هدیه دادن و هدیه گرفتن در این روز داغ داغ بود.سر هر کوی و برزنی که میرفتی قلبهای سرخ و آدمکهای پارچه ای دیده میشد.در آن شب خاص بازار ایران تکانی میخورد اساسی.مغازه دارها دلی از عزا درآوردند بیا و ببین.هرچه جنس ته مونده نه دیگ داشتند به خورد مردم دادند.بنده برای خرید جنسی درآن شب بیرون بودم.ساعت ۶ بعدازظهر انگار کسی با جارو و خاک انداز مغازه ها را رفته بود.در یکی از پاساژها آقایی با محاسنی سفید و پرپشت! در مغازه ای با گرداندن تسبیحی در دست سفارش خرید میداد و مدام تاکید داشت که برای همسر محترمه در حال خرید است و وقتی قیافه متعجب ما را میدید لبخند کجی میزد و توضیح میداد که برای عید والانتاینه!!!!!!(و البته ایشان جای پدر ما سن داشتند)
دختری دبیرستانی در مغازه ساعت فروشی بر سر خریدن ساعت سوآچی با فروشنده چک و چانه میزد با ۱۰۰۰۰۰ تومان پولی که در جیب داشت نگران کم آمدن پولش بود! و خدا میداند که این هدیه را برای کدام آدم!!! خوشبختی میخرید.یادم میاید بنده تا سن ۱۷ سالگی نمیدانستم این ولنتاین خوردنی است یا پوشیدنی.اما آن شب ریز و درشت بچه بود که از سر و کول مغازه ها بالا میرفتند.پسر بچه ای گریه کنان از مادرش میخواست که آن تفنگ پلاستیکی را برای هم کلاسیش بخرد!
بر سر ما چه آمده است خدا داند.روزگاری که عشقش را سالی یک روز لای زرورقهای رنگین میپیچند و با هزار ادا و اطوار بر سر کوچه و بازار به چوب حراج میزنند٬خدا به داد فزرندان ما برسد.روزگاری شده است که فرهنگ من ایرانی بیرنگ شده و فرهنگ آن طرف آب با رنگهای تند و فریبنده ما را به بازی گرفته است.آنقدر مست این رنگها شده ایم که دامن بالا زده و در هیاهوی هیچ غربزدگی با هر بشکن و دیشدان دیشدانی دور خود میچرخیم و ادعای امروزی بودنمان را در بوق و کرنا به گوش عالم و آدم مبرسانیم.
نمیخواهم از فلسفه ولنتاین بگوبم و یا از معنی سترگ سپندارمزدگان.نمیگوییم پاس داشتن دوستی و عشق مسخره است که خود طرفدار پرو پا قرص عشق و مهرم وچه چیز زیباتر از بیان احساس زیبای دوست داشتن به آنکه دوستش داریم.اما شما را به نام هرچه عشق قسم...نگویید مرغ همسایه غاز است!


۲۹ بهمن روز سپندار مزدگان-روز پاسداشت مهر و دوستی را فراموش نکنیم.


 
این یک زن است
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

پرده اول:
من نمیتونم غذای مونده شب قبل رو بخورم.غذا تو یخچال که میمونه یه طعم تهوع آوری میگیره...یعنی چی نمیتونی مرخصی بگیری.من دلم میخواد برم مسافرت.از قبل روش برنامه ربزی کرده بودم.اینکه نشد زندگی.هی بری تو اون شرکت لعنتی جون بکنی و داغون بشی و قیافه خستتو واسم بیاری...بابا به کی بگم ما به حقوق تو احتیاجی ن..دا....ریم....من دلم میخواد وقتی میرسم خونه چراغ خونم روشن باشه.زنم تروتمیز ٬خونه مرتب٬نه اینکه تازه با من برسی و بری تو آشپزخونه و تا آخر شب قیافتو نبینم...این که نشد زندگی...خانوم من ٬استفا واسه یه همچین روزیه دیگه...


پرده منهای اول:
ببین عزیز من...همین مستقل بودنته که منو شیفته خودت کرده.متنفرم از زنایی که تمام وقتشونو تو آشپزخونه و لای ظرف و ظروفو یخچال و گاز میگذرونند.زن باید تو اجتماع باشه.باید واسه خودش کسی باشه.استقلال داشته باشه تا مفهوم پول رو بفهمه.میدونی اینکه میبینم همیشه روی پای خودتی و دستت رو حتی جلوی خانوادت دراز نمیکنی منو جذب میکنه.اصلا من عاشق این غرورتم.میدونی با چه افتخاری جلوی دوست و آشنا میگم که تو واسه خودت کسی هستی و تونستی تو همچین شرکتی کار پیدا کنی...بهت افتخار میکنم...


پرده دوم:

ببین یه مدته که خیلی عوض شدی ها...انگاری یه جورایی پولکی شدی.یعنی چی چسبیدی که باید یه دنگ از این زمین جدیدرو به نامت کنم؟مگه مال من مال تو داره. به اسم من باشه انگار مال تو هستش دیگه.در ثانی تو فکرم بود که چیزکی به نامت کنم.اما اون دفعه که لجمو درآوردی نظرم عوض شد.من شاید بخوام خیلی چیزا بخرم نمیشه که هی تو بخوای توش شریک شی.من دارم جون میکنم پول در میارم. خوب مرد خونه هم هستم.سایه سر خونوادمم دیگه.تو باید این فکرای خراب رو از سرت بیرون کنی.من و تو نداره.همه چی به اسم من باشه تو هم داری استفادشو میبری دیگه.من که نمیخوام طلاقت بدم یا سرت هوو بیارم که انقدر نگرانی.کافیه به من اعتماد کنی...

پرده منهای دوم:

میدونی میخوام بعد از ازدواج چیکار کنم؟میخواستم سورپریزت کنم اما خوب نمیتونم تو دلم نگه دارم بهت میگم.میخوام تو رو تو 10% شرکت سهیم کنم....نظرت چیه؟فکرشو بکن.تو که الان تو این شرکت داری کار میکنی و شکر خدا حقوق خوبی هم میگیری.من هم که الحمدلله به حقوق تو نیاز ندارم. میتونیم همه  حقوقاتو تو بانک مسکن پس انداز کنیم.فکرشو بکن چه پولی میشه.بعد به اسم خودت یه خونه بخری و به آرزویی که همه این سالها داشتی برسی....میدونستم خیلی خوشحال میشی....

پرده هزارم:

زن روی کاناپه نشسته و به دیوار روبرویش نگاه میکند.در مجاصره خاطره هایش احساس خفگی میکند.به سالهای رفته میندیشد و دستهای خالی.دستهایی که لابلای ترک های ریز آن داستان جوانیش هنوز خوانده میشود.به یکی دو دانه موی سفیدی که روز به روز به تعدادشان افزوده میشود....

از آشپزخانه بوی غذای سوخته میاید و بچه در گهواره گریه میکند.زن از جا میجهد.


 
شب های چهارشنبه
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

باور کنید فمنیست نیستم و یک طرفه هم به قاضی نرفته ام.اما امان از این نویسنده های زن که چقدر ظریف نکته هایی از زندگی رو به تصویر میکشند که تو نوشته های کمتر مردی دیده میشه.این هم شاید از خصلت ریز بینی زنانه شان حاصل میشه.اما بهر حال نکته های قابل تاملی رو میشه تو نوشته های بعضی نویسنده های زن دید.دیروز نشستم و کتاب ¤شب های چهارشنبه¤ اثر خانم آذردخت بهرامی رو خوردم!!!!!!!

داستانها تماما از زبان زنان گفته شده.زنانی آشفته در بازار مردانه روزگار.زنانی تنها و غالبا شکست خورده و تنیده در پوسته های زنانگیشان.زنانی که هریک به نوعی گرفتار زنانگی خودند.آنها یا دارند می حنگند ٬یا در سرازیری شکستند و یا زیر دست و پای مردانه له شده اند. البته عشق که جزء جدا نشده تعریف یک زن است در کلیه قصه ها به چشم میخورد.اما حتی عشق بیان شده نیز گزنده و تلخ به روایت درآمده است.

این کتاب که توسط نشر چشمه به چاپ رسیده مجموعه داستانهای کوتاهی است که عنوان کتاب از نام اولین داستان آن گرفته شده.شب های چهارشنبه داستان زنی است که در یک نامه دارد با رقیب احتمالی عشقی خود گفتگو میکند.احتمالی که در آخر داستان خود را رو میکند و شما تقریبا تا اواخرآن نمیفهمید که شاید اصلا رقیبی وجود ندارد.

شکل روایی این داستان و یکی دو تای دیگر من جمله ¤جمع کل¤ جدید و جذاب است و به هر حال چون قصه ها کوتاهند شاید شما را هم مانند من با خود تا انتها بکشد و رها نکند.

آذردخت بهرامی


 
تاوان
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

یادمه بچه که بودم یه شب که که نامزد خالم خونمون بود.مادر بزرگ و پدر بزرگ منو مثل همیشه فرستاده بودن تو اطاق خالم واسه اینکه خالم و نامزدش زیادی با هم تنها نباشن!!....یه نیم ساعتی که اون جا بودم نامزد خالم گفت که مامان ابنا دارن صدام میکنن.منم رفتم از اطاقشون بیرون و سراغ مامان برزگ.مامانی با تعجب گفت که منو صدا نکرده!وقتی برگشتم به سمت اطاق از لای در دیدم که نامزد خالم کمی صمیمی تر شده نسبت به خالم!!!.با همه بچگیم تا تهش رو خوندم و یادمه یهو داغ شدم....

این خاطره مربوط به خیلی سال پیشه اما هیچ وقت از ذهن من پاک نشده.اونچه که باعث شد این موضوع رو بیان کنم٬بهانشو فیلم تاوان که امشب دیدم بهم داد.

کارگردان فیلم جو رایته و این فیلم یکی از مدعیان امثال اسکاره.داستان حول و حوشه سال ۱۹۳۰ اتفاق میفته و عشق ناکام یک زن و مرد رو به تصویر میکشه.اما جذابیت بصری فیلم به اینه که داستان رمانتیک صرف پیش روی شما نیست.بلکه داستان در کشاکش جنگ جهانی دوم رخ میده.

داستان از اونجایی شکل میگیره که دختر نوجوانی ناخواسته شاهد ارتباط عاشقانه خواهرش با پسر جوانی میشود.دیدن این صحنه ارتباط ٬تاثیر ناخوشایندی روی او میگذارد تا جاییکه به دروغ پسر را متهم به اعمال خلاف کرده و او را راهی زندان میکند.بدین ترتیب رابطه دختر و پسر را بهم میپاشد.داستان جلو میرود و دختر کوچک بزرگ شده و دچار عذاب وجدان میگردد. حال باید تاوان دروغ خود را بدهد...

راستش اصلا از جریان فیلم خوشم نیامد.اینکه یک دختر ۱۱ ساله بعد از دیدن نزدیکی یک زن و مرد دچار حالت تنفر گردد به نظر من کاملا طبیعی است.حال اگر این دختر تحت تاثیر تنفر خود وادار به دروغگویی هم شود اصلا جای توبیخ ندارد.اولا او هنوز کودک است و در ثانی هنوز تجربه ای از عشق نداشته است.بنابراین آن کسی که باید توبیخ شود نه ان کودک بلکه آن زن و مردیند که مراعات حضور و پاکی روح آن کودک را نکرده اند.

کارگردان در تمام طول فیلم شما را درگیر عذاب وجدان آن دختر و تاوان سنگین دروغ گویی او میکند.دختر بعدها توسط خواهرش و آن پسر توهین و تحقیر میشود.هیچ کس جز او گناهکار شمرده نمیشود.تنها او تاوان پس میدهد اما چرا؟؟؟؟؟؟

من این طرز تفکر کارگردان را اصلا قبول ندارم.به نظر من کودکان خصوصا در سنین بلوغ انقدر نسبت به روابط زن و مرد حساس میشوند که با کوچکترین ضربه روح حساسشان تا آخر عمر آسیب دیده باقی میماند.یکی از دوستان من ناخواسته همچین تجربه ای را نسبت به پدر و مادرش پیدا کرده بود و همین موضوع سبب گشت که تا به امروز نسبت به این گونه روابط حس انزجار زیادی به او دست دهد.نمیدانم شاید فرهنگ ما ایرانیها با غربیها تفاوت دارد و یا من زیادی املم.اما به هر حال به حفظ یک سری ارزشها خصوصا در برابر کودکان تعصب زیادی دارم.

خوشحال میشوم نظر شما را بدانم.اگر هم این فیلم را دیده اید دوست دارم نقد و بررسیتان را برایم بازگو کنید...منتظرم!

***همه چی به کنار٬اگر موسیقی فیلم گیرتون اومد منو خبر کنید.شاهکار است.

 


 
دولت الکترونیک
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: متفرقه

دولت اکترونیکی را عشق است...

جای شما خالی٬ماجرایی داشتیم برای تمدید گذرنامه مان.امسال باید من و محمد امین برای تمدید گذرنامه مان اقدام میکردیم.برخلاف همیشه٬این بار به ما گفتند که دیگر نیازی به رفتن به اداره گذر نامه در خیابان پاتریس لومومبا نیست.از صدقه سر پیشرفت کشور٬کافیست به مراکز دولت الکترونیک که شکر خدا در تمام نقاط شهر عین قارچ سبز شده مراجعه کنیم.

یک روز صبح٬محمد امین شاد و شنگول به سراغ اولین بانک ملی رفت تا پوشه ؛الف؛ را خریداری کند.این پوشه همان طور که میدانید یک برگه مقوا ست که باید مشخصات خودتان را در آن درج کنید.اما بانک گفت که مدتی است ادارات پست این پوشه را میفروشد.محمد سراغ اداره پست رفت اما پوشه تمام شده بود.محمد نا امید نشد و به سراغ پست بعدی رفت اما پوشه تمام شده بود.و......یک روز تمام گذشت و محمد از این پستخانه به ان پستخانه میدوید تا بلکه این پوشه ناقابل را بدست آورد اما دریغ...حتی پستحانه مرکزی هم نداشت!...تا چند روز کار او سیاحت انواع پستخانه های تهران برای خریدن پوشه زرد نایاب بود تا سرانجام آن را یافت.پوشه ای که تا دو سه سال پیش ۲۵ تومان ناقابل قیمت داشت امروز به شکرانه دولت الکترونیکی ۲۵۰۰ تومان شده بود.

پنجشنبه صبح ساعت ۹ من و محمد امین شاد و خوشحال به سراغ یکی از مراکز دولت الکترونیکی رفتیم.به این امید که زود آمده ایم تا کارمان زودتر راه بیفتد.در ساختمان که باز شد جمعیت بال بال میزد.با فشار راه باز کردیم و به جلو رفتیم.تازه فهمیدیم که سر کاریم اساسی! اینجا مردم از ساعت ۵ صبح امده و نوبت گرفته بودند.باز هم ما دست از پا دراز تر به خانه برگشتیم.

شنبه :دییییییییینگ!!!!ساعت را روی ۴ صبح کوک کرده ایم.مجمد بیدار شده و مثل برق و باد به سمت مرکز دولت الکترونیک میتازد.۵ صبح نفر اول به آنجا میرسد.اسم خود را روی کاغذ مینویسد و پشت در مینشیند و کمین میکند تا نوبتش از دست نرود..کم کم دیگران سر میرسند.ساعت ۶:۳۰ به من زنگ میزند که خودم را به سرعت برق برسانم.ساعت ۷ به آنجا میرسم.مردم خسته و خواب آلود پشت در بسته صف بسته و چرت میزنند.آدم یاد صف شیر میفتد.اینجا یکی از مراکز دولت الکترونیکی است.هورا پیشزفت و تکنولوژی!!!!!!!!!

۸ صبح در باز مبشود.مرذم روی سر و کله هم میریزند و داخل میشوند.کارمندها یکی یکی داخل شده و بی توجه به مردم بدبخت سراغ دفتر دستکهایشان میروند....۸:۳۰ صبح بالاخره جناب افسر پلیس تشریف فرما میشوند....دولت الکترونیکی مکرمه شروع به کار میکند.!

*امروز روزنامه ها نوشتند:ایران یازدهمین دارنده تکنولوژی پرتاب ماهواره در جهان است.هورا...اما! سووال اینجاست.ایران رتبه چندم را توانسته است ٬در ارتقا سطح کیفی زندگی شهروندانش بدست آورد؟

دولت الکترونیک چیست ؟ 

 

 

دولت الکترونیک استفاده سهل و آسان از فناوری اطلاعات به منظور توزیع خدمات دولتی به صورت مستقیم به مشتری، به صورت 24 ساعته و 7 روز هفته می‌باشد.

 

دولت الکترونیک شیوه‌ای برای دولتها به منظور استفاده از فناوری جدید می‌باشد که به افراد تسهیلات لازم جهت دسترسی مناسب به اطلاعات و خدمات دولتی، اصلاح کیفیت خدمات وارائه فرصتهای گسترده‌تر برای مشارکت در فرایندها و نمادهای مردم سالار را اعطامیکند

 

 

دولت الکترونیک، یک دولت ارقامی دیجیتالی بدون دیوار و یک دولت بدون ساختمان و سازمانی مجازی است که خدمات دولتی را به صورت بلاواسطه به مشتریان ارائه می‌دهد و موجب مشارکت آنان در فعالیتهای سیاسی می‌گردد.

 

دولت الکترونیک یک شکل پاسخگویی از دولت می‌باشد که بهترین خدمات دولتی را به صورت بلاواسطه به شهروندان ارائه می‌دهد و آنها را در فعالیتهای اجتماعی شرکت می‌دهد بنابراین مردم دولتشان را بر سرانگشتان خویش خواهند داشت. دولت الکترونیک استفاده از فناوری به منظور تسهیل امور دولت از طریق ارائه خدمات و اطلاعات کارا و موثر به شهروندان و شرکتهای تجاری و تولیدی می‌باشد. دولت الکترونیک ترکیبی از فناوری اطلاعات شبکه تار عنکبوتی جهان‌گستر وب به منظور ارائه خدمات به طور مستقیم به عامه مردم است

 

 


 
برداشت آخر
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

اوههه.....مااااا.....بواااااا....دارم میگم خسته شدم.سرده اینجا....پرستار پتو رو رو پاهام بکش....

زن سرش رو چلو آورد و فهمید که دارم چی میگم.دسته ویلچر رو گرفت تو مشتش و منو هل داد به سمت درون اطاق.

چرا اینجا همه دارن منو یه جوری نگاه میکنند؟هر کی نگاهش به من میفته همون موقع شروع به نچ نچ میکنه و بعد یهو یادش میفته که سک و سالمه...بعد هم یه شکر خدای غرایی سر میده و حالا نوبت به فضولیش میرسه که چرا من این جور از پا  افتادم و اینا کین دور و برم.

پسره  رو پاهاش بند نیست.باباهه داره به آب و آتیش میزنه که این جلسه آخر دادگاه باشه.داره با دامادم اون گوشه سر نوشتن توافق نامه کلنجار میره.مبخواد تا میتونه از زیر هر مسوولیتی در بره.پسره تو نگاش نگرونی بال میزنه.هی میاد میره.هی میگه: آقا محسن چیزی نمی خوای؟... حالا فرضا بخوام با کدوم زبون حالیش کنم... 

و اما سمیرا...که سه سال آزگار توی دادگاه ها دوید.الان خسته وایستاده اون گوشه و دعوای بقیه رو نگاه میکنه.دلم براش خیلی سوخت.تو این سه سال از خیلی ها حرف خورد و بی احترامی دید و تو خودش ریخت.دیگه داره راحت میشه.اونم از خداشه این دادگاه لعنتی زودتر تموم شه و خلاصش کنه.

قاضی منو میخواد.یه نگا بهم میندازه و انگار داره راجع به مرده فتوا میده:آره بابا بگذرید بره.این پرونده زودتر تموم شه.آقا جون٬۹۰ که از ۱۰۰ بیشتر نیست.واسه مردش ۳۵۰۰۰۰۰۰ ملیون میگیری و خلاص..بدت نیاد خانوم! اما اگه بابات مرده بود خودت راحت تر بودی هم اون بنده خدا.....!!!!!!!!!!

چشمای سمیرا برق زد.میشناسم حالشو.الان میخواد خرخره قاضی رو بجوه.داره تو دل نعره میزنه.صدای کشیدن دندوناشو رو هم میشنوم.بابا جان خوب دخترمه....میخوام آرومش کنم بگم :بابا جان.اما تنها میگم...سااااا.....ریییییی

یکی میگه باید امضا کنم.سمیرا استمپ رو میاره طرف دستم.قاضی میگه:سواد نداره؟...سمیرا این بار از کوره در میره و میگه:سواد داره٬توانشو ازش گرفتن...

یکی منو هل داد جلو.سمیرا دستمو گرفت و ازم اجازه خواست.سر تکون دادم که یعنی آره.انگشتمو زدن تو استمپ و پای ورقه.کات...فیلم به پایان رسید...

سمیرا زیرش یه چیزی نوشت و امضا کرد.نگران به دستش نگاه کردم. آخیشششششش ... خطش مثل خودم شده.کشیده و نستعلیق.یادم میاد بچه که بود چقدر براش سرمشقای خط میذاشتم و او چه ذوقی داشت که براش با خطم تو دفتراش شعر بنویسم.گفتم خط...نوشتم اثر انگشت!

قاضی خوشحال پرونده را به بایگانی سپرد. پسر آهی از سر آسودگی کشید.پدر انگار باری از شونه هایش برداشته شد.پرستار زود در ذهنش شروع به حساب و کتاب برای افزایش حقوقش کرد.شوهر دستی به پشت زنش زد و خیالش آسوده شد.زن٬زن؟؟؟؟نه همان دخترم با چشمهایی غمگین به من نگاه کرد.پشت خسته اش را صاف کرد و من...کسی به من نگفت  که در برداشت آخر عاقبت من به کجا خواهد رسید؟

 

زندگی ادامه گرفت و من متوقف شدم.

آهای ای بادهای آواره٬دمی ریشه بگیرید تا من بوزم.

کلید زنجیر پاهای من کجاست؟

به زندگی بگویید کمی آهسته تر رود تا من نیز برسم.

دهان که گشودم ٬کلمه مرد.

و آوا نقش حروف را ایفا کرد.

آغوش گشودم...دستها مرا نطلبیدند.

تنها نگاه من هنوز مرا تثبیت میکند.

این شناسنامه من نیست.

این خود من نیست.

من من را از من گرفتند.

و به جایش  شبه منی گذاشتند که مرا عجیب میترساند.

نمیدانم من خواب میبینم و یا زندگیم خود را به خواب زده است.

هرچه هست کابوس غریبی است.

لطفا یا مرا بیدار کتید و یا زندگیم را خواب به خواب کنید.!


 
یک آغوش مجانی...
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای !!!! کسی هست امروز٬مرا به یک آغوش مجانی مهمان کند...

جیبهایم خالی است...کسی هست مرا ببرد به یک جای دنج؟...

و مرا آنقدر گرم درآغوش بفشارد تا ترسم آب شود؟....من از تنها بودن واهمه دارم...

آهای ! کسی هست امروز مرا بی منت ٬تنها به دمی درآغوش کشیدن مهمان کند؟...

من یخ زده ام....کسی هست بی ادعا مرا با خود ببرد به به یک مهمانی دو نفره؟...و دستهایم٬ آری دستهایم را در جیب دلش فرو کند ....

آهااااااااااااااااای.....آغوشش از تو!... دو فنجان اشک نیز از من!  ....و دمی با هم بودن مرا کافیست...

تو مرا مهمان آغوشت کن....باقیش با من!

*امروز کسی  مرا دلگیر ساخت و دلم گرفت.بعد دوستی برایم اتفاقی کلیپی فرستاد.وقتی دیدمش٬یهو اشکم ریخت و....حالم خوب شد.به همین سادگی...

اگه تو هم دلت گرفته یه سر اینجا بزن


 
مرد فیل نما
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

من یک حیوان نیستم.من یک بشرم.یک مرد هستم!

دیروز یک فیلم جدید گرفتم که حس کردم اسمشو یه جایی که یادم نمیومد کجا! شنیدم.جالب اینه که فیلم سیاه و سفید بود و من تصور میکردم با یه فیلم خیلی قدیمی روبرو هستم. اما وقتی فیلمو دیدم فهمیدم که کار محصول ۱۹۸۰ و به کارگزدانی دیوید لینچ هست که با تکنیک سیاه و سفید فیلم برداری شده است.

دیوید لینچ

دیوید لینچ

داستان فیلم مریوط به زندگی تلخ مردی به نام جان مریک هست که بر اثر حادثه ای که در دوران بارداری مادرش رخ داده به صورت عجیب و ناقص الخلقه ای به دنیا آمده است. صورت و بدن دفورمه او باعث شده که مورد سو استفاده مرد پلیدی که صاحب یک سیرک است قرار گیرد. از او به عنوان ابزاری برای جلب توجه مردم و وسیله پول درآوردن استفاده میشود.مانند یک حیوان با او برخورد میگردد و از کمترین امکانات یک انسان نیز محرومش کرده اند.تا اینکه اتفاقی دکتری جوان شرایط او را دیده و به رحم آمده و تصمیم میگیرد او را از این شرایط دهشت بار رهایی دهد.

جان هیچ چیز از محبت انسانی نمیداند زیرا در تمام زندگی سختش تنها تحقیر و شکنجه را لمس کزده است.همیشه با او چون حیوانی در بند برخورد شده است.حتی میل به گفتگوی با زبان انسانی هم از او رخت بر بسته.جان خود را در شنلی سیاه و ماسکی سفید مخفی میکند و از همه میگریزد و بیشتر از همه از آیینه...

دکتر تراویس تلاش میکند جان را به جامعه انسانی برگرداند.او را از دست آویزبودن رهایی داده و اجازه زندگی به او بدهد.او تلاش میکند تا به همگان یادآور سازد که جان یک حیوان نیست.او نیاز به ترحم ندارد.جان نیازمند پذیرفته شدن است.او دلقک سیرک نیست.حیوان نیست وچندش آور و هولناک نیست.او فقط مردی با چهره ای نا خوشایند اما با قلب و روحی بزرگ و زیباست...

جان تنها تصویر و خاطره ای که از کودکی دارد عکس زیبایی از مادرش است.تنها تسلای او دیدن روی زیبای مادری است که هیچ خاطره ای از او ندارد.اما در پس زندگی تیره او روحی سفید بال میزند.روحی بزرگ و بیگناه...

چند سکانس از فیلم به شدت تکان دهنده است.یکی صحنه دیدار جان و هنرپیشه زیبارویی است که به دیدنش آمده است.آنها شعری عاشقانه را با یکدیگر دکلمه میکنند.بخشی از آن تصویرگر بوسه بین یک زن و مرد است.جان حتی لب و دهان کاملی برای بوسیدن هم ندارد....

 

در سکانسی دیگر گروهی اوباش به قصد تفریح٬ شروع به آزار جان میکنند و زنان خیابانی را به زور درآغوش او میندازند.زنان از ترس جیغ کشیده و با نفرت خود را عقب میکشند و جان بهت زده و بی اراده مغلوب بازی ظالمانه آنهاست...

و سکانس نهایی که جان به ۲ تا از بزرگترین آرزوهایش میرسد.یکی دیدن اپرا و تاتر و دیگری خوابیدن به پشت و بر روی تخت مثل تمام انسانهای دیگر...زیرا او را عادت به این داده بودند که همانند حیوانات نشسته بخوابد.....او دراز میکشد و در آرامش به خواب میرود و خواب مادر خود را میبیند.....

نکته جالبی که فیلم برای من داشت این بود که در ابتدا با دیدن ظاهر جان احساس چندش بسیار زیادی به من دست داد...اما به مرور و با کالبدشکافی شخصیتی او توسط کارگردان نه تنها حس ترس و نفرتم از بین رفت بلکه احساس کردم میشود جان را دوست داشت.درآغوش گرفت و حتی او را بوسید!!! چه چیز تغییر کرد؟مسلما قیافه جان نبود.پس زیبایی و زشتی فراتر از ان چیزی است که چشم میبیند.معیار سنجش درون وجود ماست و ربطی به انعکاس تصویر در عدسی چشمانمان ندارد.اینجا بود که فهمیدم این خود وجودی ماست که تصویر زشت و یا زیبایی از ما به دیگران ارایه میدهد.روح ما میتواند جراح زیبایی ما شود....

*فیلم کاندید ۶ جایزه اسکار شده و جوایز زیاد دیگری را هم درو کرده است.

 


 
نیاز
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام پسر عمه...

به! سلام چه عجب دختر دایی...این ورا؟....هیج معلومه کجایی خبر مبر ازت نیست.

پی گرفتاری پسر عمه...درد و گرفتاری مامان بابا بیچارم کرده....

آی امون از درد و گرفتاری.دیروز رفتم ۳ ملیون دادم یه بنده خدایی رو از زندون درآوردم.

خدا از بزرگی کمتون نکنه!

آره بابا آخرت با همین چیزا ساخته میشه ذیگه..

خدا اجرتون بده...

چند شب پیش بود که یه بنده خدایی راجع به یه دختر سرطانی بهم گفت٬.والا گرفتار بودم اما گفتم برم با چشم ببینم شیادی نباشه...میدونی که نمیشه به همه اعتماد کرد...

خدا عوضتون بده...

ا ا ا رضا! اون تابلو رو چرا کج زدی پسر.این همه بهت گفتم.چلمنگ!تازه اون جا جاش نیست که بابا...اصلا دید نداره.بزن بالای میزم.آهان زیر همون چراغه...میدونی دختر دایی! از طرف بهزیستی برام تشویق نامه دادن.همون که رضا داره به دیوار روبرو میزنه.آخه من عضو اونجا شدم.ماهیانه کمک میکنم.نه اینکه فکر کنی خدای نکرده قصد خود نمایی دارما.نه جون دختر دایی.خوب کار خیره دیگه...

بله پسر دایی میفهمم!...خوب با اجازتون من دیگه برم....

نمیشینی یه چایی با هم برنیم تو رگ.میچسبه ها...نمک نداره دختر دایی....

دستتون درد نکنه با اجازه!

..............................

دختر دستهای یخ زدشو تو جیب فرو کرد و راه خیابونو در پیش گرفت.داشت فکر میکرد خرج عمل پدرشو از کجا گیر بیاره...

دست به سویت دراز کردم

سکه ای کف دستم گذاشتی

مچم را چرخواندم

سکه بر زمین افتاد

اخم کردی

گفتم:گرمای دستت را می خواستم...


 
انجمن شاعران مرده
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

انجمن شاعران مرده:فیلمی است به کارگردانی پیتر ویر(Peter Weir) و بازی شگفت آور رابین ویلیامز که در سال ۱۹۸۹ ساخته و برنده ی جایزه اسکار بهترین فیلم نامه شد.

فیلم مربوط به کالج معتبری در آمریکاست که با قوانینی سخت٬ نوجوانان را برای ورود به آینده آماده میکند.مدرسه تحت انضباطی خشک و خشن اداره میشود.جایی برای احساس نیست و همه چیز زیر سایه سنگین مقررات است.در ابتدای سال معلم ادبیات جدیدی جایگزین میشود که نقش او را رابین ویلیامز بازی میکند(جان کیتینگ).او فردی با ذوق شاعرانه و دیدی عارفانه به زندگی است.بچه ها کم کم عاشق شیوه تدریس او میشوند.جان کیتینگ ۴ چوب را میشکند و ذات پاک بچه ها را از آن بیرون میشکد.او یاد میدهد که چگونه باید به زندگی نگریست.چگونه باید تن به جریان لطیف احساسات داد و از همه مهمتر چگونه باید عاشقانه زندگی کرد...

فیلم نکات قابل تامل بسیار دارد.چرخش افسردگی و ملالت بچه ها به دگرگونی و هیجان٬ تغییر دید انها به زندگی٬پروبال دادن به احساس ناب یک انسان٬تجلیل از عشق و آموزش گذشت.... و از همه مهمتر نگاه لطیف به شعر و ادبیات و در واقع نوشیدن شهد شعر و سیراب کردن روح از آن.

بعد از دیدن فیلم خیلی به فکر فرو رفتم.یادم میاد زمانی که اول راهنمایی رفته بودم دبیر پرورشی به نام خانم نیکخو داشتیم که کلاسش به تمام معنی هیجان و نوآوری بود.من هنوز دفتر پرورشی خودم رو نگه داشتم ورق که میزنم یاد تمام آن جمعه شبهای دلنشین میفتم که با چه ذوق و شوقی برگهای اون را با کاغذ رنگی و پولک و نقاشی ٬از جمله های قشنگ و شعر پر میکردم.درواقع او اولین کسی بود که به من جرات داد تا مداد تو دستم بگیرم و جمله های دلم رو ثبت کنم.حتی اولین داستان من با پشتکار او در ماهنامه منطقه ۵ چاپ شد...

بعد از اون دوم دبیرستان بودم که دبیری ادبیاتی داشتم به نام خانم دالایی.دیگر هرچه از شعر خواندن و شعر گفتن بود از او دارم.زنگهای انشای او به تمام پر بود از لحظه های ناب!در آن سن و سال خواندن شعرهای مشیری و مصدق و سپهری سر کلاس و برای آن دخترهای نوجوان عاشق پیشه یعنی همه زندگی.و چه حال و هوای خوبی بود کلاسهای انشای او. و من لیلا که در تب و تاب رقابت با هم انشا مینوشتیم و داوطلبانه نفر اول سر کلاس میخواندیم. گاهی به صدایمان طنین رمانتیک میدادیم و گاهی ناخواسته قطره اشکی هم در چشمانمان میامد و دخترهای کلاس که عاشق تر میکردیمشان...

....امروز دختر خاله من کلاس دوم دبیرستان است و وقتی راجع به زنگهای انشا از او سوال میکنم لبهایش به نشانه تعجب آویزان میشود و میگوید:برو بابا! انشا کیلویی چنده!!!!!!