آمد!
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

جارچی فریاد کشید:آمد.درهای خانه ها باز شدند.پرنده ها به اوج رفتند و خواندند. قناری نوک بر نوک جفتش گذاشت.پرستو مست عشقبازی شد.درختان سری بالا دادند و شاخ و برگ تکاندند.نسیم دور درختان رقصید.شکوفه ای شیطنت کرد و بیرون جهید. گل سرخ بیتاب شد و خندید گیسو پریشان کرد و گلبرگی برای قاصدک فرستاد.قاصدک به سراغ خدا رفت و سلام رساند. ابرها شروع به اختلاط کردند سرو صدا بالا گرفت یکی داد کشید دیگری سرفه کرد و صدا صاف کرد یکی دیگر زد زیر آواز و باران شروع به نواختن کرد.موسیقی اوج گرفت.باران روی پنجره ها ضرب زد پنجره ها برای دیدنش سرودست شکستند.شاخه ها با هرصدای تق و تق سماع کردند.جوی آب لبریز شد و سنگها به قل خوردن افتادند و از سرو کول هم بالا رفتند و سرشوخی با جوی برداشتند.خاک خمیازه ای کشید و بیدار شد. بچه سنگها قلقلکش دادند و جیغ کشان فرار کردند.خاک خط و نشانی کشید و دنبالشان راه افتاد.زمین پیربا عشق به فرزندانش نگریست.مادرانه دستی به سرورویشان کشید .کمر صاف کرد و قلنج خستگی اش را شکست.  کوه از دور برای همه دست تکان داد و خورشیدکش را بیرون کشید.زمین و زمان نو شد.و بهار چارقد گلگلیش را زمین انداخت جرخید و شلیته اش بر دشت گل پاشید.طنازی کرد و عاشق کشی...و آمد!

...

(پیشاپیش فرارسیدن بهار و نو شدن طبیعت را تبریک میگویم.)


 
چهرشنبه سوری
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

چهارشنبه سوری هم گذشت و ما آتیش سوزوندیم.جای همتون خالی ۳۹ تامهمون داشتم.خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!بگو زلزله بگو آتش فشان فوجی .اما خدا وکیلی یکی از بهترین چهارشنبه سوریهای عمرم بود.اصلا من عاشق سنتهام.قشنگن و دلچسب به شرطیکه از جاده عفاف!!!! خارج نشن.شوخی کردم اما معتقدم امسال مردم خیلی قشنگتر و با فرهنگ تر مراسم رو به پا کردن.خبری از اون سروصداهای وحشتناک و خطرناک نبود.حداقل ما که بچه های خوبی بودیم.رفتیم تو لواسون یه زمین خاکی دنج پیدا کردیم و تا تونستیم زدیم و رقصیدیم و آتیش بازی کردیم و از رو آتیش پریدیم و آتیش سوزوندیم .کلی جوون خوش ذوق که عاشق فرهنگ و کشورشون بودند و به تمام معنی شادی کردند.جاتون خالی یه آش رشته ای پخته بودم که یه وجب روش روغن بود تو اون سرمای لواسون زیر آسمون شب دور آتیش پیاله پیاله مهمونامو به آش رشته مهمون کردم.بعدشم اومدیم خونه و بساط کباب و جوجه کباب رو تو حیاط راه انداختیم. وقتی بچه ها مثل قحطی زده ها دیوارای خونمون رو هم گاز زدن نشستیم دور هم و یه چایی داغ زدیم تو رگ و عاشقونه زدیم زیر آواز....

یادش به خیر بچه که بودیم عشقمون بود و یک سه شنبه شب آخر سال که از شانسمون هرسال بارون میگرفت و آخرای کار آتیشمون رو بی شعله میکرد.همسایه ها تو کوچه بته میسوزوندن و یه رادیو ضبط کوچیک ژاپنی میاوردن تو کوچه و همه از پیر و جوون دست همو میگرفتن و دور آتیش میرقصیدن و باصدای هایده که میگفت : که امشب شب عشقه ؛ مستیشونو دوا میکردن.بعد تازه نوبت قاشق زنی میرسید که چادر کهنه مادربزرگ رو سرمون میکردیم و راه میفتادیم در خونه ها قاشق زنی.صدای هره و کرمون که از زیر چادر بلند میشد همسایه ها یواشکی چادرمون رو میکشیدن و کاسه هامونو پر از آجیل مشگل گشا و سکه های یک تومنی و دو تومنی میکردن. بعد تازه نوبت فال گوش میرسید.که یه آرزو میکردیم و میرفتیم سر اولین چهارراه وای میستادیم و تو تاپ تاپ دلمون اولین حرفی که از اولین عابر میشنیدیم جواب خواستمونو از خدا میگرفتیم.یادش به خیر که گاهی چه جمله های خنده داری میشنیدیم.بعد دیگه سلانه سلانه میرفتیم خونه حالا نوبت مادربزرگا بود که با آش رشته یا با رشته پلو رشته عمرمونو توی سال جدید محکم و بلند کنند.یادش به خیر ...آخر شب هم قبل از خواب یه تیکه دستمال دور یک قاشق چوبی آب نخورده میپیچیدییم و یه آرزو میکردیم.صبح که از خواب پا میشدیم اگه دستماله باز شده بود حتما تو سال جدید به مراد دلمون میرسیدیم....

تورو به خدا بیاین سنتهامونو زنده نگه داریم به پاس همه مهربونیهای مادربزرگا و پدربزرگا...


 
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، ایرانگردی

 

سلام...شنبه با دوستانم گردشی داشتیم حوالی گرمسار.تصمیم به کویرنوردی داشتیم.البته دفعه اولمون نبود ما قبلا دشت کویر رو رفته بودیم.و میتونم بگم به جرات که یکی از زیباترین سایتهایی که تا به حال دیده ام همین کویر زیبای ایرانه.عادت کردیم که کرور کرور پول برای دبی خرج کنیم اما حاضر نیستیم یک بار بار سفرمون رو ببندیم و کویر ایران رو لمس کنیم.انقدر تنوع گیاهی و اقلیمی در یک روز خواهیم دید انقدر زیباییهای طبیعی خواهیم دید و انقدر جذب آسمان زیبای کویر در شب خواهیم شد و در روز رنگهای متفاوتی از جذابیت بر تن آسمان خواهیم دید که دیگر تور صحرای دوبی جذابیتی نخواهد داشت...بگذریم این بار سفر ما یک روزه بود و تنها محدود به دیدن کاروانسرای بهرام شد که میگویند از زمان بهرام گور باقی مانده است.این کاروانسرا نیز مانند بقیه سایتهای ایران در اوج مهجوریست.وقتی واردش شدیم انگار بهرام گوشه ای کز کرده بود میگفتند پشت ان نیز حرمسرای او بوده است.تنها تصور قال و قیل این مکان در روزگاران گذشته و تصور بودن بهرام گور در اینجا به شدت آدم را منقلب میکرد.پشت بام آن مشتمل بر گنبدهای گرد آجری است که میتوان از آنها بالا رفت و یکی از زیباترین مناظر را دید.آن بالا گویی اسمان با تو حرف میزند.انگار دشت مادرانه تو را در آغوش میگیرد.دلت میخواهد پرواز کنی به گذشته های زیبای سرزمینت.وقتی باران زیبای کویری نیز شروع به خودنمایی میکند دیگر عیش و نوشت تکمیل است.بارانی که خیست میکند و نمیکند و تو میمانی با این شوخ طبعی ابرهای کویر و زمینی که اسطوره پایمردی است تو را دعوت به نشستن میکند .شوره زارهایی که تن خسته ات را مرهمی است برای آسودن...

اینجا محل زیستن یوزپلنگ ایرانی است.محوطه ای محافظت شده که اجازه ورود به هرکسی  داده نمیشود و باید مجوزهای مختلفی از اداره حفاظت از محیط زیست گرفت تا بتوان پا به زادگاه یوز ایرانی گذاشت.تا چشم کار میکند افق کویر سایه گسترده است...ویوز ایرانی جایی غنوده و تو را مینگرد با آن بدن کشیده و زیبا و چشمهای زیرک و هوشیار در مبارزه ای با زنده بودن و پایداری در برابر منقرض شدن.اینجا چند قلاده یوز بیشتر نمانده است.اینجا قلمرو فرمانروایی اوست.و چقدر مهمان نوازانه از ما پذیرایی میکند.میگویند مهمان حبیب خداست و این یوز ایرانی بیشتر از ما آدمها....آدم است...

....و در آخر ....در این محوطه محافظت شده از این یوز!.....این یوزپلنگ در حال انقراض....مانور نظامی برگذار بود! باورتان میشود؟


 
هفت سینی سر خاک!
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام بابایی... امروز سر مزارت اسفند را به اخر نشستیم آمدیم و گفتیم در هر جا که باشی در قلب مایی و ما هنوز عیدانه ها را با تو جشن میگیریم.سرور - سیمین - سهیلا - سمیرا آمدند و دور مزارت نشستند شقایق کوچکمان سنبل آورد تا دمی سعادت با تو بودن را جشن بگیریم و بگوییم سرافرازیم که از تو و از عشقت زندگی را آموخته ایم. هفت سینمان کامل بود با تو ای برکت سفره هرساله مان.بودن باتو شراب کهنه عمراست که ما را تا دیدار بعدی مست زنده بودن میکند.بودن باتو شراب کهنه عمراست که ما را تا دیدار بعدی مست زنده بودن میکند. 

وقتی داشتیم میرفتیم اتفاق جالبی افتاد.سهیلا گفت شما برین من سلانه سلانه میام.من گفتم نه شما برین من میرم دستشویی میام.سهیلا به من نگاه کرد و من به او وهردو زدیم زیر خنده .میدونی چرا؟چون هردومون میخواستیم بقیه رو دک کنیم تا باهات خلوت کنیم...خلاصه قرار شد من برم اونطرف ۵ دقیقه به سهیلا وقت بدم بعد اون بره اونطرف و ۵ دقیقه به من وقت بده

...

دستهایم را روی سنگ مزارت میکشم.بیا کمی جلوتر ..آهان حالا صورتت رو بذار رو دستام.دستهاتو گره بزن تو مشتم.خوبه خوبه....یادته همه میگفتن ما عاشق و معشوقیم...خوب هستیم مگه نه؟ تو که فراموشم نمیکنی؟تو تویی که من عشق رو با تو یاد گرفتم.میگفتی سمیرا تحمل اشکهاتو ندارم.بابا! اگه گاهی گریه میکنم  تو روتو برگردون.منم تحمل غصه ات رو ندارم....یه وقت غصه تنهایی منو نخوریا! من خوبم و تنها ملالم ندیدن توست که اونم لنگون لنگون تحمل میکنم . بابا! سپید موی عاشقم! آخر زمستان است و همه جا بوی عید میدهد و همه جا بوی عیدهای با تو.اسفند دارد نفسهای آخرش را میکشد امروزاین خانواده کوچکت با هم به سرمزارت آمدیم میدانم که میدانی.ناقلای من ...من حتی وقتی زیر پایت نشسته بودم میتوانستم حست کنم که خوشحالی و داری به این جمع عاشق ۵ نفره ات مینگری.بابایی من...نمیتونی زیرش بزنی من حتی بوی تنت رو هم سر مزارت حس میکردم و لبخند میزدم تا ببینی سمیرای کوچکت را نمیتوانی گول بزنی.میدانی گاهی اوقات شبها وقتی آرام دراز کشیده ام و تنها رهایی مرا در برگرفته و همان لحظه که محمد دستهایش را آرام بر دستهایم میکشد عجیب حس دستهای تو را دارد حتی لمس نوک انگشتهایش مرا به درون تو میبرد.میدانم در آن لحظات تو آمده ای و در وجود محمد رخنه کرده ای تا عزیز کوچکت را لمس کنی.و من چقدر حتی صدایت را نیز میشنوم.

بابا! من باز جر زدم و بیشتر با تو حرف زدم و باز هم حرص سهیلا را درآوردم.س خداحافظ تا سال بعد.مواظب خودت باش.لحظه سال تحویل تنها نمون... 


 
صفحه کلید
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

ببین میگم دوست دارم...یک بار دیگه ایمیلشو خوند و نفهمید چی میخونه.مسنجرش که بالا اومد قلبش انگار بالا اومد. یه نگاه کرد دید چراغش خاموشه.تکیه داد به صندلی و آه کشید.یک دفعه صدای بازشدن در پیجید تو اطاق.اومد و چراغش روشن شد.قلبش پاییین ریخت .دستاش عرق کرد صورتش داغ شد و خودش لرزید.سالها بود که این مجموعه پیچیده حالات به سراغش نیومده بود.دستاش روی صفحه کلید میلرزید و شروع کرد:سلام..و جواب گرفت .پرسید:کجا بودی؟ ....و جواب گرفت.پرسید میدونی چه حالی دارم؟... و جواب گرفت.احساس تهوع و سرگیجه داشت.یادش نمیومد دفعه آخر کی بود و کجا که اینطور دلش از سینه بیرون میزد.اما مهم فقط حس گس این لحظه بود که انگار خنده و گریه رو با هم داشت.

شنید:چته؟...و جواب داد.شنید:برات چیکار کنم؟...و جواب داد.شنید:دوست دارم....و....جوابی نداد .چیزی زیر پوستش لغزید و بالا اومد و احاطه اش کرد.چیزی مثل هاله وجود ٫گرم و پر انرژی بود.

نگاه به دستاش کرد که چین و چروک داشت.انگار روی صفحه کلید دلقکی میکرد.ناخنها کوتاه و شکسته بود انگار روی صفحه کلید خودفروشی میکرد.سرش را روی صفحه کلید گذاشت و از ته دل جوانی رفته اش را گریست

...

کسی فریاد زد:مامان...لباسم که اتو نشده مگه نمیدونستی امروز قرار دارم...هیچی حالیت نمیشه.

دیگری صدا کرد:مامان کفشام کجاست؟

و صدای مردانه ای او را به نام خواند:...بوی برنج ته گرفته میاد.کجایی پس؟

بلند شد.از درون شیشه به انعکاس پیکر خود نگریست و ...به آشپزخانه رفت!


 
قصه من و تو و جوراب!
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

جوراب سفید و جوراب قهوه ای یواشکی به هم نگاه میکردند.آنها تازه داشتند حس جدید با هم بودن را تجربه میکردند.جوراب قهوه ای مغرور از به دست آوردن این جفت پای ظریف بود و جوراب سفید دلبرانه طنازی میکرد.و هردو شرمگین و شاد این حس بهارگونه عشقشان را با جمع تقسیم میکردند.

جوراب طوسی سخت و عاشقانه به جوراب زرد چسبیده بود.یک حس تابستانه بین آنها بود.جوراب زرد میخندید.این رامیشد از گرمی وجودش حس کردو جوراب طوسی همین را میخواست و سرخوش از داشتن یک جفت جوراب زرد عاشقانه بود.پاهایی متعلق به او به زندگیش .پاهایی همانقدر جوان و پویا و جسور از عاشقی.بین انگشتهای این دو جوراب زندگی جوانه میزد.

جوراب قرمز میدانست همیشه جوراب خاکستری در کنارش میماند.به پناهش اعتماد مردانه داشت.آخر سالها بود که جوراب خاکستری جا خالی نکرده بود مرد و مردانه...تا جوراب قرمز تن خسته اش را شبها بر انگشتهای های مردانه جوراب خاکستری گذارد و تنی بیاساید.وجوراب خاکستری هم میدانست که در شبهای زمستانی پاهایی گرم به استقبالش خواهد آمد. آخر این دو جوراب کهنه کار جمع بودند. 

جوراب سرمه ای میندیشید به پاهایی که جایی دیگر بود اما حسشان زیر جوراب سرمه ای میتپید.جوراب سرمه ای کمی سردش بود اما میشد این سرما را تنها با یک یاد ذوب کرد.و او ذوب میکرد....

دو جوراب دیگر مقابل هم غمگنانه به هم نگاه میکردند.آنها سالها با هم بودند.از روزی که پاهای کوچکی را حمل میکردند تا به امروز که ستون ایستایی دو رفیق بودند.اما این دو جوراب باور نداشتند که دیگر همدیگر را نخواهند دید.هر دو جوراب بغض کرده بودند اما حس مردانه شان مانع از ابراز احساسشان میشد.این را میشد از نگاهشان فهمید.اما هردو خوب میدانستند که رفتن پایان همه چیز نیست.رد پاهایشان تا ابد بر دل هم باقی خواهد ماند...

*اگه گفتی کدوم جوراب منم؟!


 
دن کامیلو و پسر ناخلف
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

امان از جذابیت این ادبیات لعنتی.امان از جذابیت این کشور تاریخ و زیبایی.امان از این سیب دونیم شده کشورمان .امان از ایتالیا با همه جذابیتهای خاص خودش...یادم باشد یک بار بنشینم و مفصل برایتان از این کشور بگویم که چها دیدم و چها کردم...

بگذریم! مدتیست که دیوانه ادبیاتش شده ام.کتاب از پس کتاب، شعر از پس شعر و موسیقی از پس موسیقی.و دیوانه وار عاشق شدن...اصلا چه جاذبه ای در تاروپود این کشور نهفته که آدم را یک مست خانه خراب میکند.یاد شبهای رم ، فلورانس و ونیز رویایی به خیر.

القصه...میخوام یه کتاب جالب دیگه از نویسنده ای به نام *جوانی گوارسکی* بهتون معرفی کنم که با ترجمه خانم مرجان رضایی وارد بازار شده و نشر مرکز زحمت انتشار آنرا کشیده است.

*دن کامیلو و پسر ناخلف* عنوان مجموعه داستانی است که در دره ای از *رود پو* اتفاق میفتد.یک دهکده به نام *دنیای کوچک* و کلی داستان جالب با رگه هایی از طنز که در آن اتفاق میفتد.دن کامیلو کشیش این دهکده به همراه پپونه بخشدار منطقه و مسیح عناصر سه گانه این کتاب را تشکیل میدهند.داستان در زمان پس از جنگ جهانی دوم تعریف میشود جایی و زمانی که تقابل کلیسا و ایدئولوژیک چپ به اوج خود رسیده است.کشیش سمبل مذهب و زدوخورد همیشگیش با بخشدار که سمبل حزب کارگری وکمونیستی است ، با لحنی شاد و سرزنده به همراه طنزی سبک و زیبا و به همراه مسیحی بالای یک صلیب که ناظر همه چیز در دهکده است قصه هایی مفرح و زیبا را برای ما خلق کرده اند...مطمئن هستم لذت میبرید...

 


 
محمدم!
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩  کلمات کلیدی: متفرقه ، مذهبی

سلام...من آدم سیاسی نیستم.اگر هم تا حدودی علاقه مند به پیگیری باشم قصد ندارم در این وبلاگ چیزی از سیاست بنویسم.اما دیشب وقتی روی یکی از سایتها نمونه سوالهای جنجال آفرین آموزش و پرورش را دیدم تا حد انفجار سیاسی شدم! آن سوالهای موهن آنقدر تکان دهنده بود که حتی شایسته نمیبینم انها را اینجاعنوان کنم .دلم میخواهد فریاد بزنم: آهای مردم مسلمان شما که از کشیدن چند کاریکاتور در روزنامه های کشوری مسیحی اروپایی آنقدر متعصب شدید که حتی نام نان شیرینی! خود را هم تغییر دادید الان کجایید تا ببینید در کشور مثلا مسلمان ایران همین کنار گوشتان جملات نفرت انگیز و چندش آوری راجع به پیامبرتان ذکر میشود آن هم در قالب سوالهای درسی! و آن وقت هیچ کس راهپیمایی نمیکند.همه سکوت کرده اند شاید میخواهند عمل قبیحشان را توجیح کنند.

دلم هوایت را کرده محمد امینم-میدانم همین جایی-در کنار من و مرا مینگری و من میخواهم سرم را بر آن عبای رسالتت گذارم و های های گریه کنم تنها به امید اینکه مرا ببخشی! مرا که تسلیم خدای توام اما امروز اینجا مینشینم و تنها نظاره گرم بر بی احترامی به تو محبوبم-محمدم چشمهایت نگران امتت است میدانم اما روی برنگردان که ما گدای رحمت تو هستیم-در این آشفته بازار دلتنگی-در این سرای حیوانیت و دریدن جز تو محبوبم پناهی نداریم-مباد روزی که تو از ما به خدایت شکایت بری که دیگر آن روز نه تنها باریتعالی که حتی شیطان نیز ما را طرد خواهد کرد. محمدم مارا ببخش...


 
میابمت!
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام ناتمام من با تو تمام میشود 

 شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود.

تمام من به نام تو شعر دوباره میشود

بند سکوت کهنه ام چهار پاره میشود

تمام نه تمام نه که جام ناتمام لب ریخته ام

تمام نه تمام نه که ناتمامی از تو آویخته ام

در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام

تمام خون من شبی پر از ستاره میشود

از تو بر این ترانه ها نور ستاره میچکد

بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد

...بعضی ها معتقدند که ما آدمها  هریک همزادی در این جهان داریم.تکه ای از ما که با او تمام میشویم.بعضی ها میگویند همزاد تکه ای از وجود ما ٫ خویشتن ماست که نمونه بیرونی ندارد باید در درونمان به دنبالش باشیم.هرچه که هست باشد اما یک چیز مسلم است ما نیمه تمامیم و به ناگاه در لحظه ای شگرف کامل میشویم و این لحظه برای هر کسی متفاوت است.همسر ،فرزند ، مادر، دوست، معشوق و یا یک نیمه گمشده.هر یک میتواند ما را به آن حس تمامیت برساند.خوشبخت کسی است که در همین جهان با همزادش یکی شود.پس بگرد.جستجو کن و بیاب تکه گم شده ات را.شل سیلوراستاین میگوید:قطعه گم شده تنها نشسته بوددر انتظار کسی که از راه برسد و اورا با خود ببرد...

و اینگونه راه به جایی نتوان برد.باید بلند شد قل خورد و رفت.مطمئن باش انقدر به این دروآن در خواهی خورد تا صیقل بیابی سرانجام روزی بدون اینکه بفهمی درون تکه ای دیگر پیوند خواهی خورد و تمام میشوی...به همین سادگی.

*حرف آخر...هرچه گفتم بهانه ای بود برای نوشتن آن غزل...جدی نگیرید!


 
ایستایی
ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

شکسپیر:عشق مانند یک جنگ است.آسان شروع میشود.ناگهان پایان میگیرد و به سختی خاطراتش فراموش میشود.

...ماشین ترمز کوتاهی کرد و دخترک سرما زده سوار شد.مرد خندید و سعی کرد در دستهایش سرمای دخترک را ذوب کند.انگار می خواست تلخی لحظه را بشکند اما نگاه تلخ تر دخترک او را وادار به سکوت کرد.مرد به عروس خیالیش نگریست  که فردا شب عروسک مرد دیگری خواهد بود.هجوم ناگهانی تمامی خاطرات با هم بودنشان دلش را به درد آورد.تازه دانست که دارد خودش و زنده بودنش تمام میشود.دلش میخواست زمان  بایستد تا دخترک برای همیشه در همین جا ثبت شود به نام خودش و به نام هستیش.اما خواستن یک چیز بود و شدن چیزی دیگرو او خوب میدانست. این را از همان اولین نگاه به دخترک میدانست که این لحظه خواهد آمد دیر یا زود و دریغ که چقدر زود دیر شد…

 

    ... ماشین ترمز کوتاهی کرد وپشت چراغ قرمز ایستاد.پسرک دست فروش به شیشه سمت دخترک کوبید و در نگاه خسته دخترک گلهای نرگس غوطه ور شدند.مرد شیشه را پایین کشید و گلهای نرگس بر روی پاهای دخترک قرار گرفتند.بوی نرگس مثل یک شعر در ماشین خوانده شد به روی لبهای دخترک نشست به قلب مرد فرو رفت و جاودانه شد.

 

  ... ماشین ترمز کوتاهی کرد و ایستاد.دخترک دلش به خداحافظی نبود.اما چاره ای هم نبود باید تمام میشد حتی اگر به قیمت یک عمر تنها زیستن بود.دخترک نیز میدانست از روز اول که این داستان روزی به کوچه ای بن بست ختم میشود و از آن روز میترسید.اشکهایش که سرازیر شد خود را در آن آغوش امن رها کرد و مثل همیشه خود را کودکی تصور کرد که در پناه آرمیده است.برای آخرین بار بوی تن مرد را به کام گرفت و اشکهایش را بر روی گونه زبر مرد به جای گذاشت .پیاده شد و به سوی خانه رفت در حالیکه شب از صدای هق هقش بیدار شده بود...

 

    ... ماشین ترمز کوتاهی کرد و ایستاد.مرد به خستگی از ماشین پیاده شد.دسته گل نرگس دخترک را دید که بر جای مانده بود.گل را برداشت و به سمت خانه به راه افتاد.در باز شد.پدر در آغوش کوچک پسرک معصومش فرو رفت .گل نرگس به صورت پسرک خندید…و جاودانه شد...

 


 
عزیزی در آنسوی کوه ها
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...وقتی یک شب در اوج دلتنگی میایی اینجا.بی امیدی از زندگی و با یک دنیا غم.اون وقت میبینی چراغ یک دوست روشنه.کسی که اون سر دنیاست.سالها پیش قسمتی از شبهای جوونیتو با حرفاش سر کردی.باهاش حرف زدی.تمرین دوستی کردی براش شعر خوندی و تا به حال حتی یک بار هم ندیدیش.صداشو نشنیدی.حتی همزبون نیستید هم فرهنگ نیستید اما بدجوری هم دل هستید.میدونی مثل یه فنجون قهوه تلخ و شیرین توی عمق شب بدجوری دیدن پیغامش تو مسنجر یاهو بهت میچسبه.بعد وقتی میبینی نه تنها فراموشت نکرده بلکه بهتر از تو داره خاطرات شبهای با هم بودنتونو بعد از ۸ سال مرور میکنه .یه آدم از اون سر دنیا میگه که هنوز دوستت داره.چه چسبی داره این جمله بعد از سالها بیخبری و تو یک شب غصه مثل آرام بخشی رهات میکنه تا مرز فراموشی اندوه.

به ساعت که نگاه میکنی میبینی ساعتهاست که داری باهاش حرف میزنی بدون اینکه گذر لحظه رو حس کرده باشی.چه کلماتی که دست و پاشکسته با زبانی بیگانه بینتان ردوبدل شد نزدیکتر از خود همدلی.انگار برای گفتن دلت به زبان احتیاج نداری.احتیاج به دلی داشتی که کلماتت را ببلعد و تورا بدون دیدن ببیند.بدون شنیدن بشنود. و تو سبک میشی.

اون وقت خدا به یادت میاد که حکمتش عین زندگیست و زندگی عین حکمتش.که ۸ سال پیش در شبی برای تو از آن سوی کوهها کسی را فرستاد تا امشب غمخوارت باشد.تا تورا سبک کند و پر پروازت دهد تا مستی آرامش بعد از طوفان...

 


 
بازی آخر بانو
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

همصدای شب من٬  زندگی بودن نیست٬ در رگ سبز حیات جای گندیدن نیست٬

         زندگی چون نهری است٬ که تمامش شکن است ٬ زندگانی شدن است...

داستان از زندگی گل بانو شروع میشود و به زندگی استادمحمدجانی ختم میگردد.روایتی از دخترکی معصوم و روستایی که در نهایت فقر عاشق کتاب و سیاست و سعید است...و خود که عقد بسته  پسرعمو در آسمانهاست!

سعید پسرکی شهری و عاشق پیشه که تب داغ انقلاب وجودش را گرفته و در آشفته بازاردهه ۵۰ ؛تن به فراموشی رفاه خانواده سپرده و سرسپرده کویر و دخترکی از جنس کویر گشته است.

ابراهیم رهامی که به دنبال یافتن نداشته ای از جنس کودک؛ زندگی نقد زناشویی را به نسیه ای میفروشد غافل از نداشته ای دیگر که در این کشاکش سر باز میکند.چیزی به نام عشق.

و این گونه هرم داستانی *بازی آخر بانو* شکل میگیرد که نویسنده آن خانم بلقیس سلیمانی و ناشر آن ققنوس است.که به تازگی برنده جایزه ای نیز گشته است

اگر دلت یه قصه خوب میخواد که تورو تا دیروقت بیدار نگهداره٬ یه قصه سرراست و شیرین حتما سری به این کتاب بزن...