به خاطر افشان
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱  کلمات کلیدی: دل نوشته

4a92fz4szup20z56pa5f.jpg

 

سلام...دیروز که دست در دستت زیر باران زمستانی خیابان را گرفتم و رفتم بالا نفهمیدم زمان کی گذشت و من کجای زمانم.انگار یک بار دیگر داشتم توی حیاط مدرسه میدویدم.دنبالت میکردم و سرخوشانه میخندیدم بی نگرانی از امروز و فردا ومست آموختن حرفی دیگر از الفبا.و تو ای خاطره دیروزم و ای یار امروزم هنوز به خاطر دارم که در کنار وجود تو بود که آرام آرام آموختم عشق چگونه نوشته میشود.و با تکرار نام تو بود ؛افشان؛که هجای کلمات برایم آسان شد.

 

یادت می آید وقتی معلم حرف ؛ت؛ را یاد میداد من فریاد کشیدم :طلاق. و نگاه معلم که هنوز به خاطر می آورمش گفت:عزیزم طلاق با ت نیست.و تو ریزریز خندیدی و گفتی:طلاق چیست خانوم...کجاست خانم شمس آبادی عزیزمان معلم کلاس اولم که به من و تو  چیستی دوستی را آموخت و آموخت بنگارم دوستت دارم و این دوست  داشتن را با دیگری قسمت کنم و زندگی که به من یاد داد دنیا با همه بزرگیش میتواند در قالب دستهای من و تو درون یکدیگر خلاصه شود و میتواند با همه بزرگیش من و تو را خیلی ساده در یک بعدازظهر زمستانی بهم برساند...

 

دوست قشنگم . میخواهم اعترافی کوچک بکنم برایت.من...عاشق کفشهای صورتی تو بودم و شب و روز در حسرت داشتن آن کفشها.سالها بعد مادرم یک جفت کتانی صورتی برایم خرید که تا حدی شبیه آن کفشها بود و من سرانجام آرام گرفتم.

 

و امروز که تو یک خانم دندانپزشکی و من یک مهندس اما باز میتوانیم دستهایمان را در هم قلاب کنیم و دور از چشم دیگران خیابان ولی عصر را گز کنیم تا تجریش و از ته دل بخندیم و اگر تو دلت خواست میتوانیم گاهی یواشکی کفشهایمان را عوض کنیم...


 
زمین-زنان
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: متفرقه

oq12ypw50chv7uoigugm.jpg

اینک زمین را می ستاییم؛
       زمینی که ما را در بر گرفته است.
ای اََهوره مَزدا !
    زنان را می ستاییم.
           زنانی را که از آن ِتو به شمار آیند
                      و از بهترین راستی برخوردارند، می ستاییم.
اوستا - یسنا 38 - بند 1

روز پنجم هرماه و ماه دوازدهم هر سال «اسفند» یا «سپندارمذ» نام دارد. این واژه که در اوستایی «سْپِنْتَه آرمَئیتی»(Spenta-Ârmaiti) می باشد و نام چهارمین امشاسپند است، از دو بخش «سپنته»(Spenta) یا «سپند» به مانک پاک و مقدس و «آرمئیتی»(Ârmaiti) به مانک فروتنی و بردباری تشکیل شده است و مانک این دو با هم فروتنی ِپاک و مقدس است. این واژه در پهلوی «سپندارمت»(SpandÂrmat) و در فارسی «سپندارمذ» و «اسفندارمذ» و «اسفند» شده است.
امشاسپند سپندارمذ، نگهبان و ایزدبانوی زمین ِسرسبز و نشانی از باروری و زایش است. جشن «سپندارمذگان» یا «اسفندگان»، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده و این روز به نام «مرد گیران» یا «مژدگیران» یا «مزدگیران» (=هدیه گرفتن از مردان) نیز در ادبیات فارسی بکار رفته است.
یکی دیگر از نام های این جشن نیز، جشن «برزگران» یا «برزیگران» است که به مناسبت نقش مهم برزگران و کشاورزان در سبز کردن زمین و باروری زمین بوده است.

به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار می رفت. مردم به جهت گرامیداشت، به آنان هدیه داده و بخشش می کردند. زنان نه تنها از هدایا و دهش هایی برخوردار می شدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی می کردند و مردان باید که از آنان فرمان می بردند.

گردیزی در کتاب زین الاخبار نیز درباره ی واژه ی «مردگیران» اشاره کرده است که از این جهت این جشن را مردگیران می گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی گزیدند.
هنوز نیز در برخی از گوشه های ایران زمین مانند اصفهان، پهله، ری و دیگر شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می شود، در این روز بانوان لباس و کفش نو می پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده اند مورد تشویق قرار می گیرند و از مردهای خود پیش کش هایی دریافت می کنند. آن ها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می گیرند.

*برگرفته از سایت آریا بوم


 
درخت انجیر معابد
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

t4ft18ulkeshzw1h27sl.jpg

من از روییدن خار بر سر دیوار فهمیدم که ناکس کس نگردد از این بالانشینها....

سلام...مدتها بود تو حسرت خوندن کتابی بودم که منو میخ کنه سر جام.یعنی اونو پایین نذارم تا جاییکه دیگه حس کنم الانه که خل شم تا اینکه یه کتاب ایرانی به نام درخت انجیر معابد نوشته احمد محمود رو خوندم.قبلا خیلی وقت پیشا کتاب همسایه های احمد محمود رو خونده بودم الان چیز زیادی ازش یادم نمیاد انقدر میدونم که اون موقع هم محو خوندنش شده بودم.ببین از اون کتابایی نیست که واست افه روشنفکری بذاره یا توش چه میدونم پر از ایسم و ایدؤلوژی و غیره و ذالک باشه.سرراست قصه است از اون قصه هایی که وقتی میخونی انگار داری توش راه میری.سوار گردونه زمان میشیو میزنی به قلب ایران قدیم.  

داستان در جنوب اتفاق میفته و کل اون حول یک درخت انجیر معابده.داستان یک نسل آدمهای اصیل که از بد روزگار خراب آدمای نارفیق میشن.داستان یک خانواده اصالتمند که از اسب میفتند ولی از اصل نمیفتند!داستان از اونجایی رنگ و بو میگیرد که پدر خانواده میمیرد و سه فرزند و زن جوان و خواهر پیر باقی میمانند که باید گلیم خود را از آب بیرون بکشند که هریک به نوعی در اشرافیت گذشته شان آنقدر دست و پا میزنند تا نابود  شوند.

درخت انجیر معابد» در 1038 صفحه و شش فصل نگاشته شده است. این رمان مفصل , که پس از رمان سه جلدی « مدار صفر درجه» بلندترین رمان احمد محمود است, رمانی روانشناسانه است و دو دید روانشناسانه ی محوری در آن قابل تمیز است: روان شناسی فردی ـ روان شناسی اجتماعی, و از این زاویه ی نگرش , رمان « درخت انجیر معابد» دارای دو محور اصلی است: عصیان ـ خرافه , که در درازنای داستان در هم تنیده و به هم بافته شده اند و در پیوند تنگاتنگ با یکدیگر, کل منسجم و یکپارچه ای را تشکیل می دهند.


 
زینت زندگی...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

در خونش که باز شد نمیدونم چرا دلم ریخت.تو هجوم آغوشش که فرو رفتم احساس کردم به یک درخت پیر تکیه زدم که با هر باد فرو میریزه.اما هنوز زیبایی و اصالتشو حفظ کرده.نمیخوام به فرو ریختن فکر کنم برای من او همیشه سمبل بودنه..جادوانه ماندنه.اصلا شاهزاده قصه هاست.دستهاش هنوز بوی اقتدارمیده برای من او یک زنه همون زنی که در آرزوهام مصداق عینی داره و من در حسزت او بودنم...برای من او آخرین بازمانده است بازمانده طایفه ای قدیمی با ابروهای به هم پیوسته و گونه های برجسته که هر دو مشخصه به من هم رسیده و این تنها افتخار منه که فریاد بزنم از نسل برادر او هستم و از نسل او و از نسل آن سید ترک که در راسته سرچشمه دخترکان به امید دیدار پسرهایش صف میکشیدند و شرمی گونه هایشان با لطافت لبخندشان را زیر چارقد مخفی میکردند و میگفتند:آ سد مرتضا اومد.آ سد میر حسن اومد. آسد هاشم اومد...و هنوز که هنوزه در بازار بزرگ مغازه آهن فروشی میرحسن وجود داره اما....نوه به جای پدر بزرگ نشسته که حتی پدر هم به خاندانش پیوسته است...

وقتی به صورت چروکیده اش مینگرم نگاه پسرکانی که به دنبال دخترکی سیه چشم و ابرو به هم پیوسته با دو گونه برجسته تا مدرسه ایران کشیده میشد هنوز بال بال میزند.و من در حسرت روزهای رفته دستهایش را در دست میگیرم و با عمق وجود عطر وجودش را به کام میگیرم که شاید هر دیدار آخرین دیدار این غزال رمیده باشد و من بیتابانه تمامی لحظات با او بودن را در خاطرم ثبت مبکنم و به چشمهایی مینگرم که بازتاب نگاه پدربزرگ است.و با تمامی وجود فریاد میزنم:خدایا وجودش برکتی است برای خاندان ما...نعمتت را از ما مگیر.الهی آمین!


 
سلام بر عشق ایرانی!
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: متفرقه

امروز دهها پیغام تبریک ولنتاین گرفتم و ده ها بار افسوس خوردم که چرا هیچ کس مهرگان را به من تبریک نگفت.من متحجر نیستم مخالف غرب نیستم مخالف آزادی اندیشه ها و فرهنگها نیستم من عاشق عشقم اما..تمام حرف من این است که ما چرا به آنچه خود داریم مباهات نمی ورزیم.ولنتاین طبق باورهای قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است و طبق داستانهای مدرن روز کشته شدن کشیشی که برای عشق جان سپرد.قبول....!دعوا نداریم اما ما خود جشنی به نام مهرگان داریم که در آن روز ایرانیان عشق را ارج مینهادند به همدیگر گل بنفشه هدیه میکردند و به تمامی دوستان خود میگفتند که دوستشان دارندو  آیین مهرورزی را گسترش میدادند .دوستان من این جشن بسیار کهن تر از ولنتاین مسیحیان است و بسیار پربارتر زیرا مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.

چرا وقتی که ما خود فرهنگی به این پرباری و زیبایی داریم دنباله روی دیگران باشیم؟چرا نخواهیم این آیین زیبا را به جهان صادر کنیم؟

پس بیصبرانه در انتظار مهرماه سال آینده مینشینم.

«مـا خواهانیم که پشتیبان کشـور تـو باشیم

 

مـا نمی‌خـواهیـم از کشـور تـو جــدا شـویـم

 

نمـی‌خـواهـیـم از خـانـه خــود جــدا شـویـم

 

مبــاد جــز ایــن ای مـهــــر نیـــرومنــد!»

 

(اوستا، مهر یشت، بند 75)

 

 


 
چو ایران مباشد تن من مباد...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: متفرقه

v5ju9i3hrlma66x7p.jpg

 

سلام...ایرانیان اولین بودند در:

سیستم ایجاد فاضلاب-پروش حیوانات خانگی-کشف مس و ذوب فلز در سیلک کاشان-کشاورزی-کشف نخ و ریسیدن-ضرب سکه-ساخت عطر برای بدن-ساخت زورق یا کشتی به فرمان یک پادشاه زن ایرانی-ایجاد ارتش سواره نظام توسط سام با ۱۱۵ سرباز-ایجادحروف الفبا توسط مردمی در جنوب ایران-کشف زغال سنگ-ایجاد مقیاس سنجش- ساخت شاهراه به دستور کوروش کبیر در شهر کورپولیس یا خجند امروزی در شوروی سابق-ایجاد فلسفه احترام به ادیان توسط کوروش کبیر-ایجاد سیستم لشگری و کشوری و سپس بازنشستگی توسط کوروش کبیر-ایجاد طرح سوادآموزی رایگان-مخالفت با نژادپرستی و آزادسازی بردگان به دستور کوروش کبیر -ایجاد خدمت سربازی و پادگان نظامی به دستور کوروش کبیر -ایجاد وزارت آب راه و املاک و پست(چاپارخانه) به دستور کوروش کبیر -

و ایرانیان اولین هستند در:

اولین مردمان جهان که نخ به سکه می‌بستند و در داخل تلفن‌های عمومی می‌انداختند

اولین مردمانی که توانستند از کارتهای اعتباری تلفن‌های عمومی استفاده کنند بدون آنکه اعتبار آن کم شود

اولین مردمانی که نوشابه‌های تقلبی ساختند

اولین مردمانی که در اولین صادرات به کشورهای شمالی ایران به جای حنا، خاک رنگی فروختند

اولین مردمانی که کشف کردند دروغگویی و ریا و کلک‌بازی  برای موفقیت ضروری است

اولین مردمان دنیا که همزمان هم مایل هستند گرمشان شود و هم سردشان چون همزمان با بخاری، پنجره‌ها را هم باز می‌کنند!

اولین مردمانی که در گروه کم‌توسعه‌ترین کشورهای دنیا قرار دارند ولی ادعا و توقع برترین مردمان دنیا را دارند!

اولین مردمانی که فقط به گذشته بسیار بسیار دور خود افتخار می‌کنند ولی چیزی در 500 سال اخیر برای دنیا ندارند...

 

 


 
میشود با مهربانی آشتی کرد
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

8x9nap0ylp7fox1yo139.jpg

امروز در قاموس بلوغمان چیزی به نام گذشت مفهوم ندارد انگار بزرگ شدنمان را با تاروپود غرور میبافند.ما چه مان است؟که اینگونه دل میشکنیم و مباهات می ورزیم به غرور حفظ شده مان.ما چه هستیم که نام خود را انسان مینهیم و نمیفهمیم که میشود با زندگانی آشتی کرد.با دوستی عشق ورزی کرد.دلی را نشکست و قشنگی باهم بودن را لجن مال نکرد؟

اصلا دیگر دوستیها رنگ و بویی دیگر گرفته.تا هست و هست ذهن مملو از فرمولهای حسابگریمان فرمان میدهد که چه کسی!!! و تا ؛چه زمانی!!! به ما سود میرساند و سپس کات...به همین راحتی.

و فردا دگرباره کسی دیگر و تکرار بی هویت کلمه دوست با دیگری و فردا روز باز:قهر قهر تا روز قیامت...بی اندیشیدن به قداست نام دوست و بار خاطراتی که پشت این کلمه ۴حرفی دنیایی را میسازد تکرار نشدنی.

 میشود دوباره ساخت لحظاتی که زیر باران با دوست میتوان قدم زد دستهایش را در دستهایمان گرم کرد با بوسه اشکهایش را پاک کرد و به او ثابت کرد که من هستم...برای تو تا ابد و میمانم برای تو تا ابد به پاس تمام لحظات زیبای با هم بودنمان و تمامی نبض ثانیه هایی که در چشم بهمزدنی برایمان گذشت.

دوستم من! من اینجام برایت و میمانم تا آن زمانیکه دلت دوباره گرفت و خواستی دستهایی گرمت کند من زنده میمانم به خاطر تو دوست من...و فریاد میزنم :

آشتی آشتی با هم میریم تو کشتی


 
شکرآب-صدای جوانی
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، دل نوشته

ddwfb80v2vept4nvrr1y.jpg

 

سلام-

 

معرفی یه جای توپ!واسه عاشقای کوهستان....

 

جاده لشگرک رو میگیری میای بالا.گردنه قوچکو سر میخوری پایین.به دو راهیه لواسون فشم که رسیدی ....نه دیگه ایندفه نمیپیچی سمت خونه ما میری سمت فشم.میرسی به دوراهی آهار.میفتی توش.حالا برو  برو برو....یه جاده داره پیچ پیچی مثل دل عاشق . میری آخ که چه ها نمیبینی ...میرسی به ده نظرآهار.اونجا ماشینو یه جا جاش میدیو میزنی بیرون.لباس گرم کفش کوه که* تو برف دووم بیاره و سرتم نده* یادت نره.حالا میزنی به دل کوچه باغای با صفای پربرف اگه گم شدی هول نشو از یکی بپرس شکرآب از کدوم وره؟؟دهو که رد کردی تو یه راه باریک...

 

 میزنی به دل کوه؛ لای برفای سپید؛ نمنمک جاریه رودخونه پیر؛ زیر پات یخ زده جاده آسمون آبی روی سرت؛ گرمی آفتاب ظهر جمعه افتاده روی پوست تنت ؛ لای موسیقی آبشار تو گل و لای زمین ؛ رو تم خنده شادمانه موهای خیس ؛ توی بیقیدی یک گلوله برف؛ لحظه فریاد میزنه که:زنده ام؛ آسمون داد میکشه: که عاشقم؛  عشق بازی میکنه کوه با تمامی وجود؛  روی بستر نرم آسمون با تن ابرسپپید؛ عاشقا خبر خبر: نطفه بارون بسته شد...

 

gf26i7eca1dsoaw17hix.jpg


 
مثل آب برای شکلات
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فیلم "مثل آب برای شکلات" رو دیدید؟ این فیلم بر اساس رمانی تحت همین نام ساخته شده و روایتی از یک عشق ممنوعه است.(forbidden love) چقدر به این کلمه اعتقاد دارید؟

داستان از این قراره که عشق بین یک دختر و پسر توسط مادر اون دختر محکوم به فراموشی میشه صرفا به خاطر اینکه دختر باید تا آخر عمر از مادر خود نگهداری کند.پسر تصمیم به ازدواج با خواهر آن دختر گرفته تا به این طریق بتونه هرچه نزدیکتر به اون دختر باقی بمونه.باقیشو حتما میتونید حدس بزنید...اینجا اون عشق ممنوعه!!!شروع میشود.

آدمی که  عاشقه و نمیتونه حسشو بیان کنه مجبوره اونو از درون بسوزونه مخصوصا که اون حس یک تابوی اجتماعی هم باشه دیگه تاروپود وجود عاشق مشتعل میشه و اون دختر چکار باید بکنه؟ درسکانسهای بسیار زیبایی اشکهای دختر موقع تهیه کیک چکه چکه درون مایع شکلات میریزه و زمانی که کیک توسط مهمانان خورده میشه به شدت اونها رو ملتهب میکنه و با خودش میبره به دریای خاطرات عاشقانه گذشته شان و  عمق وجودشون رو به آتیش میکشه.

دریکی از صحنه های فیلم جمله قشنگی گفته میشه: "هر آدم  با یک جعبه کبریت درون خودش متولد میشه که خودمون نمیتونمیم اونو روشن کنیم  برای روشن شدن نیاز به اکسیژن و شمع است.اکسیژن میتونه نفس یک عاشق باشه و شمع هرچیزی شاید یک قطعه موسیقی یا یک شعر - یک کلمه و یا حتی تماس ساده دست...مهم اینه که اون کبریت باید یه روزی مشتعل بشه و روشنت کنه"

نمیدونم تا چه حد این تجربه رو داشتی اما نمیتونی منکرش بشی که گاهی تکه ای از یک آهنگ یا حتی یک نسیم از بوی یک عطر میتونه ناگهان ببرتت با خودش به یک دنیای دیگه ببرتت به لحظه های نابی از جوانی-زیبایی و ....عشق


 
سلامت روان
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۸  کلمات کلیدی: متفرقه

سازمان جهانی بهداشت پارامترهایی را برای توصیف یک *روان سالم* ارائه داده است به شرح زیر:

۱-درک صحیح از واقعیتها

۲-پذیرش خود-دیگران و طبیعت

۳-سادگی و طبیعی بودن رفتار

۴-متعهد و مسئول بودن در مورد وظایف و مسائل زندگی

۵-خودکفایی و عدم اتکا شدید به دیگران

۶-گرایش به خلوت کردن با خود

۷-لذت بردن دائمی از موضوسات ساده و پیچیده زندگی و تازه بودن مسائل زندگی

۸-رسیدن به نوعی تمرکز و جذبه درونی و نگریستن به فراسوی موضوعات مبتذل و حتی معمول زندگی

۹-داشتن علائق اجتماعی

۱۰-داشتن روابط بین فردی و اجتماعی

۱۱-داشتن آزادمنشی و عدالت خواهی و با انصاف بودن

۱۲-تشخیص هدف و وسیله

۱۳-دست یافتن به نوعی طنز فلسفی و از آن دیدگاه به جهان نگریستن یعنی در عین شوخی گرفتن مسائل زندگی آن را جدی گرفتن

۱۴-داشتن خلاقیت

فکر میکنی چند درصد سلامت روان داری؟؟؟؟

*برگرفته از کانون یوگا


 
اینجا و اکنون
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳  کلمات کلیدی: متفرقه

marzi

سلام-هفته پیش جزیره کیش در یک دوره مراقبه تحت عنوان اینجا و اکنون شرکت کرده بودم.قبلا هم این دوره رو در گاجره گذرونده بودم انقدر لذت بخش بود که خواستم این تجربه دوباره برام تکرار بشه اما استادم حرف قشنگی به من زد.اون گفت سمیرا بیا نه برای تجربه دوباره یک گذشته رفته بلکه برای حس کردن یک تجربه جدید. و من همین کارو کردم و دوباره و دوباره یاد گرفتم که زندگی همین لحظه در گذره نه ثانیه ای گذشته و نه ثانیه ای در آینده و تمامی مزه اون به چشیدنه طعم در حال بودنه ...اینجا و اکنون همون اکسیر جاودانگیست.تا به حال بهش فکر کردی؟ اگر این لحظه رو در یابی بهت قول میدم آینده به بهترین شکل ممکن خواهد اومد.اصلا آینده مگه چیزی غیر از این لحظه است همین لحظه همین حالا همین جا... امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی.

مولایمان علی میفرماید:آنچه گذشت گذشت و آنچه خواهد آمد کجاست؟پس برخیز و فرصت بین دو عدم را غنیمت بشمار.

مولانامیفرماید: لامکانی که در او نور خداست            ماضی و مستقبل و حال از کجاست

خیام میفرماید: روزی که گذشته است از او یاد مکن   فردا که نیامده است فریاد مکن

و در آخر به قول سهراب *زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است*...