دهکده ادویه ها
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/2 - Spice Tour in Zanzibar

هروقت صحبت از ادویه است آدم یاد هند میفته.همیشه فکر میکردم تمام این ادویه ها از هند وارد کشورهای مختلف میشه حالا فهمیدم آفریقا و خصوصا زنگبار یکی از پایه های صادرات ادویه به جهان است.در زنگبار یکی از گشتهای انتخابی میتونه یک نصف روز سفر به یکی از مزارع ادویه باشه.با نفری حدود 30 دلار راه افتادیم به سمت دهکده Buda جاییکه قرار شد از نزدیک با گیاهان و درختان ادویه ای آشنا بشیم.

همیشه گیاهان مناطق حاره جالب توجه هستند.میوه های آنها گیاهان آنها برای مایی در آن سوی کره زمین بسیار ناشناخته هستند.همیشه سر میزهای صبحانه اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب میکنه تنوع میوه های هر کشوره.از اونجاییکه من تجربه سفر به آفریقای جنوبی رو قبلا داشتم و با انواع میوه های استوایی آنجا آشنا بودم وقتی تو شرق آفریقا اون تنوع رو ندیدم یه کمی حالم گرفته شد.عمده میوه های استوایی که در این 3 کشور به وفور دیده میشن نارگیل،آناناس،موز،هندوانه و میوه ای به نام Passion است که بین همه اونها من عاشق دلخسته این یکی بودم و سر هر وعده غذایی نوشیدنی دلخواهم کوکتل میوه های استوایی یا صرفا لیوانی آب  Passion بود....

اما موزهای این کشورها....فقط حواستان باشد که اگر روزی از روزها مثل ما هوس کردید یک خوشه موز بخرید و بخورید دقت کنید که دارید چه نوع موزی میخرید تا مثل ما "بور" نشید! اینجا 2 نوع موز وجود داره یک نوه مخصوص پختنه و نوع دیگه خام مصرف میشه.اگه اشتباهی موزهای پختنی رو بخرید چیزی شبیه یک تکه چوب بیمزه را مجبورید بخورید.یک ماده بیمزه و بی طعم و بو شبیه کاه!!!!

و اما مزارع ادویه جات در اطراف شهر زنگبار.راستش من عاشق ادویه هستم. تا قبل از این تور هم اصلا نمیدونستم که دارچین پوست تنه یک درخته،زنجبیل ریشه یک گیاهه. میخک تخم یک میوه است و زردچوبه....

باورتان میشود این میوه گیاه زردچوبه است؟خلاصه اینکه در این گردش 3 ساعته زیر ظل آفتاب شرجی زنگبار و لابلای پشه های ریز و درشتی که پدرمان را درمیاوردند به همراهی یک راهنمای محلی سیاه پوست ته و توی هرچه ادویه است درآوریم. Spice Tour تجربه جالبی است که در کمتر جایی میشود آن را داشت پس از دست ندهیدش شما در این 3 ساعت با تک تک ادویه های آشنا و ناآشنا از نزدیک آشنا میشوید.خواص آنها را خواهید شناخت و با بو کردن آنها حس خوبی را با خود به موطنتان خواهید آورد.

در این گشت و گزارها علاوه بر ادویه ها با درختان بومی و گیاهان استوایی منطقه نیز از نزدیک آشنا شدیم.با باورها و قصه هایی که پشت سر آنها بود.مثلا وقتی زنی در قبایل آفریقایی مدام بچه دار میشود او را به این درخت تشبیه میکنند. درختی که یک عالمه میوه ریزه پیزه به تنه اش آویزان است!

و میوه این درخت که وقتی آن را برش عرضی میدهیم ستاره ای بسیار زیبا از آن پدید میاید...

و این یکی که دیگر مختص خانمهاست.وقتی دانه های سرخ این میوه را له میکنیم رنگ تند نارنجی بدست میاید که زنان بومی از آن برای آرایش لب و گونه و ناخن خود استفاده میکنند.وقتی مقداری از آن را روی ناخن شست خودم مالیدم تا شب رنگش از بین نرفت با هرچه آب و صابون حتی....یاد ماتیکهای مکه ای مادربزرگم افتاده بودم!!!

این یکی درخت چیز شگفت انگیزی است.وقتی روی تنه آن را خراش میدهند شیره ای بدست میاید که وقتی آن را روی پوست میمالید شبیه چسب میشود. وقتی بخشی از بدن زخم شده و خونریزی میکند شیره این درخت شبیه چسب زخم عمل میکند.من یک زخم از تهران روی دستم داشتم که خیلی اذیتم میکرد.وقتی آن را روی زخم مالیدم به طرفه العینی!!!! زخم شفا پیدا کرد.باورتان میشود؟؟؟

این مردم بومی از دل همین طبیعتی که در آن زندگی میکنند دوای هر درد و مرضی را پیدا میکنند.وقتی از خواص دونه دونه این گیاهان برایمان میگفتند به این نتیجه میرسیدیم که طبیعت داروخانه کامل همه امراض است!

در آخر یکی از بچه های روستا بالای درخت نحل بلندی رفت تا برایمان نارگیل بچیند...

کاری دشوار و ترسناک وقتی به بلندی این نخل استوایی نگاه میکردیم.پسرک بی پاپوش تنها با کنفی که به دور مچ پای خود بسته بود به سرعت برق  و باد خود را بالای نخل بلند رساند.انقدر بالا و انقدر دور که دیگر خودش را نمیدیدیم.و از آن بالا نارگیلها را به پایین مینداخت.

نارگیلی پر از آب شیرین و ما دوتایی یک نارگیل پرآب را نوشیدیم و تا شب انگار فیل خورده بودیم از بس که اب نارگیل سنگین و قوی است.یک جورهایی شبیه دوپین کردن میماند...

 

و آخر سر سورپرایز شدیم وقتی دیدیم بچه های روستا با برگهای درختان برای ما تاج و کلاه و کیف و کروات درست کرده اند....یادتان باشد آخر این جور تورها حتما از مردم محلی خرید کنید.هرچه که توانستید بخرید.چک و چونه هم تورو خدا نزنید.این مردم انقدر فقیر و زحمت کش هستند که روزی آنها با همین توریستهایی که به دهکده هایشان میاید تامین میشود..شما با خرید کردن از آنها چرخه گردشگری سالمی را به حرکت درمیاورید و آنها را تشویق به ادامه جذب گردشگر میکنید...


 
در کوچه های زنگبار
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1 - محله گردی در زنگبار

از جزیره که بیرون میاییم دیگر خشک شده ایم.سرحال و قبراق راهی یکی از رستورانهای حاشیه بندر شهر زنگباریم تا نهار بخوریم.و چه چیزی بهتر از وعده غذایی دریایی خواهد بود در رستوران Archipelago.اگر از غذاها سوال کنید باید بگم خیلی روزی طعم لذیذ غذاهای شرق آفریقا حساب نکنید.غذاهای دریایی رو شدیدا توصیه میکنم که بهتر از گوشت و مرغ طبخ میشن.خصوصا در جایی مثل زنگبار که شهری ساحلی است دل به دریا بزنید و طعم انواع غذاهایشان را امتحان کنید پشیمان نخواهید شد.قیمت غذا نه خیلی گران است نه خیلی ارزان.شبیه غذاهایی که در رستورانهای نسبتا خوب ایران بخورید برایتان آب میخورد.مثلا ما یه پرس فیله ماهی سفید به قیمت 17000 شیلینگ و یک پرس فیله ماهی تن به قیمت 15000 شیلینگ و کاسه ای سالاد tropical به قیمت 5000 شیلینگ خوردیم.هم حسابی سیر شدیم و هم از طعم غذاهای دریایی با سالاد استواییمان لذت بردیم...

قدیمی ترین بخش شهر زنگبار را Stone Town مینامند.محله هایی چندین قرنه با کوچه هایی بسیار باریک و خانه هایی از دورانهای استعمار که هریک ردی و نشانی از معماری کشوری دارند.لابلای این کوچه پس کوچه ها میشود با فرهنگ مردم زنگبار از نزدیک آشنا شد.

"زنگ" وازه ای فارسی به معنی تیره رنگ است و "بار" معنی ساحل کناره و کرانه میدهد و زنگبار یعنی ساحل سیاهان.برایتان جالب نیست که نامی چنین دور چنین فارسی است؟جالب تر این است که در این کوچه پس کوچه ها افرادی زندگی میکنند که نام خانوادگی آنها "شیرازی" است و ما با آنها آشنا شدیم.عکس گرفتیم حرف زدیم و هیچ کدام هم شبیه ایرانیها نبودند.قیافه هایی کاملا سیاه پوست و درشت اندام... شاید آنچه آنها را به فرهنگ ایران زمین هنوز پیوند میدهد کلمه هایی فارسی است که بی آنکه خود بدانند داخل زبان رسمیشان شده است.

در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام "علی بن سلطان حسین"  با هفت پسر خود و 700 تن از یارانش راهی راهی آبهای دور شده و در زنگبار ساکن میشود. زنگباری که از دوران هخامنشی تا ساسانی و سپس بعد از اسلام همواره با ایران زمین در مراودات تجاری بوده.این گروه ثروتمند و مهاجر بعدها به طایفه "شیرازیها" معروف شده و یکی از قدرت مند ترین احزاب سیاسی اجتماعی زنگبار را تا امروز تشکیل میدهد.در طی تمام این قرنها ازدواجهای متعدد با سیاهان زنگی از نسل آنها فرزندانی کاملا سیاه پوست به جا گذاشته که دیگر در قیافه آنها ردی از ایرانیان موجود نیست.همین شیرایها هستند که نام این سرزمین را "زنگی بار" میگذارند.میگویند علی ابن سلطان حسین از مادری سیاه پوست بوده و پدری ایرانی و چون مورد تمسخر برادرانش بوده با 7 کشتی و دوستان و پسران به سوی زنگبار مهاجرت کرده و در اینجا ساکن میشود.

زبان رسمی مردم تانزانیا انگلیسی است که از دوران استعمار تنگلیس باقی مانده اما زبان اصلی و بومی این مردم و مردمان دیگر نقاط شرق آفریقا "سواحیلی" نامیده میشود.زبانی که خود بومیان زنگبار آن را "شیرازی" مینامند و حدود 20 درصد این زبان کاملا پارسی است.وقتی در کوچه پس کوچه ها قدم میزنیم و به آواهای شنیده شده گوش میدهیم ناگاه کلامی فارسی در میان جملات توجهمان را جلب میکند.کلماتی چون:کاروانسرا و مهراب... 

ورود شیرازی‌ها به جزایر شرق آفریقا و تشکیل "امپراطوری زنج" یکی از سازمان‌ یافته ‌ترین مهاجرت بیگانگان درسواحل شرق آفریقا و زنگبار است که در بافت فرهنگی و اجتماعی مردم این مناطق دگرگونی‌های عمیقی پدید آورد و منجر به پیدایش "زبان سواحیلی" و نژاد موسوم به "افروشیرازی" گردید.شیرازیهای زنگ بار بعدها در قرن 19 به همراه بلوچهای عمانی نقش مهمی در شکل گیری مدنیت و بازرگانی در زنگبار ایفا میکنند.

راهی کوچه ها میشویم و رد خانه ها و معماری آنها را میگیریم تا تاریخ استعمار را با مرور آنها مرور کنیم.بعد از اینکه شیرازیهای ایرانی در قرن 8 ساکن زنگبار میشوند تا قرن 15 کم کم این شهر به مرکز قدرتمند تجارت طلا،چوب و برده بدل میشود.قرن 16 اینجا مستعمره پرتغال میگردد تا اینکه در میانه های قرن 16 عربهای سلطان نشین عمان بر پرتغالیها پیروز شده و خود حاکمان این مستعمره نشین میگردند.در میانه قرن 19 بریتانیای کلک ! به بهانه آزادی زنگبار از استعمار اعراب خود جانشین آنها شده و این جزیره را زیر سلطه خود درمیاورد.سرانجام در سال 1964 بالاخره زنگبار استقلال واقعی خود را به دست آورده و جمهوری خودمختار کشور تانزانیا میگردد...

و اما Ston Town یا شهر سنگی زنگبار که در واقع محله ای در قلب شهر زنگبار و در غرب آن قرار دارد.شهر سنگی مقصد اول همه توریستهاست اینجا مردمی از ملل مختلف را میبینیم که لباسهای نخی و گل و گشاد راحتی آفریقایی بر تن کرده و لابلای کوچه پس کوچه ها کولی وار میگردند و با سیاهان آفریقایی زنگی در هم میامیزند. نکته اینجاست که اینجا بسیار بومی است.وقتی هوا تاریک میشود به هیچ وجه نباید در این کوچه های برایک قدم زد.بهتر است با گروه حرکت کنیم و به تنهایی لابلای خانه های قدیمی چرخ نزنیم.راستش را بگویم میزان جیب بری در این محله های قدیمی بسیار بالاست و خطر بالای سر توریستها در گردش است.در کوچه هایی که همه سیاه پوستند و فقیر راه رفتن سفیدپوستی با دوربین و لباسهایی کمی درست و حسابی حکم لقمه خوش مزه ای است برای دزدی....

کوچه های باریک زنگبار مکان مناسبی است برای گشتن لابلای دکانها و مغازه های قدیمی و غرق شدن در دنیای رنگارنگ کالاهای سنتی آفریقایی از پوشاک هزار رنگ و هزار نقش آ«ها گرفته تا بوی چوب و کنده  درختان و صورتکهای عجیب و غریب توتمهای قبایل آفریقایی.اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود به شرط صبر و حوصله و ساعتها راه رفتن در کوچه هایی که گاه عرضشان به زور کفاف عبور یک آدم را میدهند...

اگر حوصله کنی میتوانی با آنها با مردم سرزمین سیاهان زنگی در دوستی را بگشایی. وقتی میگویی ایرانی هستی با خوشرویی با تو حرف میزنند.از شیرازیهایشان که سوال میکنی تو را به آنها معرفی میکنند.تشویقت میکنند که با آنها یک دست بازی "سنگو تخته" کنی.بازی شبیه تخته نرد خودمان که هرچه توضیحش میدهند چیزی سرمان نمیشود.از تو میخواهند به خانه هایشان پا گذاری از دستشان میوه ای از سر محبت بگیری با بچه هایشان عکسهای یادگاری بیندازی و بعد هم از "احمدی نژاد" برایشان حرف بزنی!!!! که خیلی خوبتر از خودمان او را میشناسند...

در هم صحبتی با همین مردم است چند کلمه سواحیلی هم یاد میگیریم.یاید میگیریم که "جامبو" یعنی سلام،"مامبو" یعنی چطوری و از همه مهمتر "هاکونا ماتاتا" که یعنی :بی خیال بابا...مهم نیست...

و همین آخرین اصطلاح شعار ما میشود در تمام گشت و گزارهای این دو هفته سفر آفریقایی

در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی چشممان را خانه ای میگیرد که به نام "فردی مرکوری" است.میشناسیدش؟ در وین بودم که او را و موسیقی اش را شناختم.اول فکر میکردم هنرمندی انگلیسی است بعدها فهمیدم ایرانی است و امروز فهمیدم زنگباری است!!!!

"فرخ بلسارا" در سال 1954 از پدری ایرانی و مادری هندی در شهر زنگبار زاده شد.در همین خانه ای که حالا مقابلش ایستاده ام و به تصاویر این بت موسیقیایی گروه کوئین خیره شده ام...بعدها به انگلیس رفت.گروه کویین را تشکیل داد و با صدایی 4 دانگه یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین هنرمندان قرن 20 دنیا شد.سال 1991 اما براثر بیماری ایدز درگذشت.زنگبار افتخار میکند که زادگاه بزرگترین هنرمند راک جهان، اینجا در قلب همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنگی است...

اما زنگبار یک بخش تاریک و بسیار غم انگیز هم در تاریخ خود دارد و آن برمیگردد به سالهای بردگی.میدانید تمام این برده هایی که در طی چند قرن از اقصی نقاط آفریقا به دنیا صادر میشدند همه در اینجا در همین مکان جمع میگردیدند؟زنگبار مرکز داد و ستد تمام برده های سیاه پوست بود.از همان دورانی که دست اروپاییان به شرق آفریقا رسید تجارت برده هم آغاز شد.برده هایی که توسط گاه هم وطنان خود از خانه و زندگی دزدیده شده به بندر زنگبار آورده و در این نقطه از شهر یعنی در بازار برده ها مورد داد و ستد برده داران سفید قرار میگرفتند.سپس برای همیشه زنجیر به دست و پایشان وصل و از اینجا به دورترین نقاط دنیا فرستاده میشدند و شاید دیگر هیچ وقت نمیتوانستند خانه و کاشانه و خانواده خود را دوباره پیدا کنند...

بعد از استعمار بریتانیا و در سال 1857 قانون بردگی لغو شد.میسیونرهای مسیحی به اینجا آمدند ،مسیحیت را اشاعه دادند و در محل قبلی بازار بردگان کلیسای جامع شهر را ساختند. کلیسای Anglivan امروز درست بر جایی ایستاده است که روزگاری بردگانی از شرق و مرکز آفریقا از زن و مرد و کودک در آنجا خرید و فروش میشدند. محراب کلیسا در تاریک ترین و تلخ ترین قسمت این بازار بنا شده است.در پای چوبی که بردگان را بر آن به چوب میبستند تا طاقت هربرده را تخمین زده و این طور بر قیمت آن بیفزایند.امروز هنوز ته تنه آن درخت پشت محراب کلیسا دیدنی است. دل آدم سخت میگیرد از جنس آدمی که بر آدم رحم نمیکند!

بخشی از آن بازار بردگان هنوز به رسم حفظ تاریخ سیاه بردگی وجود دارد.خوابگاه برده های سیاه در دو اطاق جداگانه یک بخش مربوط به زنان و کودکان و بخشی دیگر مردان... در اطاقی چنین تنگ و نفس گیر با سقفی کوتاه حدود 50 الی 70 برده هر دو الی 7 روز چپییده در کنار هم در غل و زنجیر نگه داشته میشدند تا موقه چوب زدنشان فرا رسد.اطاقی با سکویی برای نشستن و جویی برای دفع ادرار و مدفوع. برده ها مجبور بودند بر کف اطاق اجابت مزاج کنندو این فضولات تا نیمه شب باقی میماند هنگامی که دریا مد شده آب بالا میامد از جوی سنگی میانه اطاق رد میشود و فضولات را از اطاق خفه و تنگ بی هوا خالی میکرد..طاقت فرساست حتی حالا که هیچ کس جز ما در آن نیست بتوان برای بیشتر از چند دقیقه در این اطاق نمور و تاریک نفس کشید...تنها خدای مهربان شاهدی است که چند صد انسان بیگناه در این اطاق تلف شده اند و چه زجه های انسانی از این اطاق به گوش هیچ انسانی نرسیده است... بسیار دلمان میگیرد بسیار از جنس آدم متنفر میشویم.از این همه ظلم به کی میتوانستند پناه ببرند آن انسانهای بیگناه....

در حیاط کلیسا و کمی آن سوتر خوابگاه های مخوف،یادبود نمادینی از آن روزگار به چشم میخورد.چند مجسمه سنگی که بر گردنهایشان غل و زنجیرهای واقعی آن دوران آویخته است.بردگانی با قیافه های گوناگون که نماد مردمان آفریقا از نژادهای مختلف کشورهای مختلفند که رد دوران تلخ و شرم آور بردگی اسیر دست ادمهای انسان نما بودند.مجسمه ها توسط هنرمندی سوییسی Clara Sornas در سال 1997 -98 ساخته شده است.

دیگر غروب نزدیک شده است و ما کم کم از شهر سنگی خارج میشویم. به خیابان اصلی که میرسیم یک بازار مکاره میبینیم.بازاری شلوغ و پلوغ پر از مردمان بومی شهر که به خرید مواد غذایی خود مشغولند.گوشه ای بازار ماهی فروشان است و گوشه ای دیگر گوشت فروشان قصاب.یک سو میوه فروشها بساط پهن کرده اند و سویی دیگر بازار ادویه داغ است...

با همه احترامی که برای غذاهای دریایی قائلم تحمل بازار ماهی فروشها از عهده ما بیرون است....

نکته:مردم بومی دوست ندارند همین طور بی هوا از آنها عکس بیندازید.باید اول اجازه گرفته و در صورت تمایل آنها عکاسی کنید وگرنه برفرم عصبانی شده و به شما پرخاش خواهند کرد.احترام مردمان بومی را باید نگه داشت.احترام فضای خصوصی زندگی و حضورشان...


 
جزیره اسرارآمیز!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1- Prison Island

رنگ،رنگ،رنگ...چه غوغایی دارد ترکیب شگفت آبی و سبز و زرد و نارنجی بر تن عضلانی مردمانی سیاه پوست و سخت کوش.اولین روز آغاز میشود.ما در زنگباریم و میان زیباییهای رنگارنگ آفریقا گرفتار.اگر خداوند پوستی سیاه به این مردم هدیه کرده در عوض دنیایی از رنگ و جلا و زیبایی را در میان طبیعت بکر و دست نیافتنی آنها نیز آفریده است و این مردم که چقدر همزاد رنگهایند.رنگهایی بدیع که هریک گوشه ای نقاشی دستهای هنرمندانه خدایند....رنگ رنگ رنگ سلام آفریقا.صبح بخیر و سال نو مبارک

صبح زود راه میفتیم به سمت بندر.در زنگبار هستیم شهر آبی دریاها.شهر ساحل سفید شنی اقیانوس هند.شهر زنگیهای سیاه قصه های دور و دراز.شهر برده داران بی ایمان.در زنگبار هستیم مجمع الجزایری در گوشه شرقی کشور وسیع تانزانیا. مجمع الجزایر تانزانیا شامل دو جزیره اصلی استUnguja و Pempaکه  هردو توریستی ترین بخشهای تانزانیا محسوب میشوند و ما در Unguja قرار داریم جایی که قلب آن زنگبار نامیده میشود و بهترین سواحل و اقامتگاه های ساحلی را داراست با فرهنگی غنی از تاریخ تانزانیا که با فرهنگ Persian گره خورده است.خود زنگبار اما شامل جزایر کوچک و بزرگ دیگری است که گاه در یک جزیره تنها یک هتل یا یک رستوران وجود دارد.قصد ما از گشت امروز دیدن یکی از همین جزایر کوچک به نام Prison Island است.

دنیای مرجانهای سنگی، ستاره های دریایی،تیغهای گلی،،خیارهای دریایی،گروه ماهیهای رقصان،انواع آبزیان بی نظیر و همه  و همه چند متر زیر پای شما.مراقب باشید که به هیچ عنوان پا بر مرجانها یا تیغها نگذارید.فقط شناور بمانید.هر حرکتی روی مرجانها و تیغها آسیبهای جبران ناپذیری هم به طبیعت میزند هم به بدن شما...ریلکس باشید.نفس بکشید.هول نکنید و برای ساعتی در دنیای زیر آب به صدای پای آب و باله ماهیها گوش کنید...تجربه بی نظیری خواهید داشت...

قیمت ورزش Snorkling برای یک نصف روز با نهار حدود 30 الی 50 دلار میشود....مبادا خسیس بازی دربیاورید ها...اگر حجاب هم دارید مهم نیست با لباس در آب بپرید.کسی به شما کاری نخواهد داشت.

همان طور که دنیای زیر آب شگفت و زیباست سواحل سفید و تمیز و شفاف شنهای کناره اقیانوس هند نیز بکر و هیجان انگیز است خصوصا وقتی ببینید لای این شنهای سفید صدها خرچنگ ریز و درشت خودرا طوری استتار کرده اند که به سختی تمییز داده میشوند.بی خیال نترسید.شما در قلب آفریقا و در طبیعت محضید.لذتش را ببرید و با حیات وحش تا میتوانید عشق بازی کنید!

نکته جالب تمیزی سواحل آفریقاست.کشورهایی چنان فقیر با سطح بی سوادی بالا و فرهنگهای قبیله ای بسیار بهتر از ما با پیشینه امپراطوری 2500 ساله مان به طبیعت خود بها میدهند.طبیعت را از خود دانسته و در نظافت آن نهایت کوشش را میکنند. در هیچ ساحلی از آفریقا نه زباله ای بود و نه دست ویرانگری از بشر...خصوصا کشور تانزانیا بسیار بهتر حتی از اوگاندا به مسایل محیط زیست خود بها میدهد که میتواند درسی برای ما تازه کارها باشد...

اینجا را Prison Island مینامند.جزیره زندان....سال 1860 میلادی دولت وقت زنگبار این جزیره را از یک مالک عرب میخرد و آن را تبدیل میکند به زندانی برای برده های فراری و یاغی.بعدها در سال 1893 تب زرد آفریقا را در برمیگیرد و کشته های زیادی بر جا میگذارد.جزیره به مکانی برای قرنطینه برده های مریض میشود.صدها برده در اینجا جان میدهند تا امروز که دیگر جزیره به مکانی برای تفریح گردشگران تبدیل شده است.

ساختمانهای قدیمی جزیره که نزدیک صدو اندی سال قدمت دارند و از سنگهای مرجانی کف اقیانوس ساخته شده اند ،مرمت شده و به عنوان رستوران،کافه و اقامت گاه در اختیار گردشگران جزیره قرار میگیرد.

توریستهایی که بعد از شنا و غواصی سر از رستوران و کافه این جزیره در میاورند تا در سواحل نرم و نازکش حمام آفتاب بگیرند و لمی دهند و حالی کنند و این چنین زندان تبعیدیان به بهشت توریستها بدل میگردد.

جزیره به قدری فضایی آرام و دلنشین دارد و سکوت در بند بند آن جاری است که حتی کبوترهایش از سر اطمینان بر روی شنهای خنک ساحلش تخم میگذارند و لای رقص برگهای شاخه ها در تن باد سرخوشانه زندگی میکنند

اما این جزیره را به نام جزیره لاک پشتها هم مینامند.در گوشه ای از جزیره تعداد زیادی لاک پشت غول پیکر زندگی میکنند.نگهداری شده و پرورش میابند.گردشگران این فرصت را دارند که لابلای این حیوانات آرام قدم زنند.غذا خوردن آنها را از نزدیک ببینند.لمسشان کنند و خود به آنها غذا دهند.تخم ریزی و نوزادانشان را نظاره کنند و از بودن با آ«ها لذت ببرند.

 در سال 1919 دولت سیشل به عنوان هدیه 4 لاک پشت غول پیکر به این جزیره میفرستد.لاک پشتها به سرعت زاد و ولد کرده و تعداد آنها تا سال 1955 به 200 عدد میرسد.اما متاسفانه مردم کم کم شروع به دزدیدن و فروختن لاک و گوشت آنها میکنند. همین باعث میشود که تا سال 1996تعداد آنها به 7 عدد کاهش یابد.دوباره 80 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشود که به سرعت 40 تای آنها ناپدید میگردند!!!

دولت دیگر دست به کار میشود تا با همکاری سازمان جهانی حمایت از حیوانات به نجات آنها برخیزد.نام این گونه لاک پشت به لیست قرمز حیوانات در معرض انقراض وارد میشود.سال 2000 دوباره 17 لاک پشت بالغ،50 لاک پشت نیمه بالغ و 90 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشوند و از آن به بعد  تا امروز در بهترین شرایط از آنها حفاظت و نگهداری میگردد.

 امروز این لاک پشتها یکی از جاذبه های بینظیر گردشگری زنگبار محسوب شده و در گردش مالی توریسم نقش به سزایی ایفا میکنند در عین اینکه نسل آنها نیز از خطر انقراض کم کم دارد به دور میشود....

(امیدوارم این اتفاق خوش یمن برای لاک پشتهای جزیره قشم هم بیفتد)


 
جامبو-مامبو آفریقا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

92/12/29 - زنگبار

جامبو آفریکا! ما رسیدیم.بعد از پروازی حدودا 6 ساعته با هواپیمایی قطر به دارالسلام پایتخت غیر سیاسی تانزانیا رسیدیم.دارالسلام شهر شلوغ بی درو پیکری است این را از همان ابتدای ورود به فرودگاه نسبتا خلوت ساده و کمی کثیفش فهمیدیم. ویزا نداشتیم و گرفتن ویزا از طریق ایران کار عاقلانه ای نیست چون کلی مدرک چرت و پرت لازم داره که هنگام گرفتن ویزا از خود مرز هیچ کدام آنها لازم نیست. فرودگاه  دارالسلام جایی است که هواپیماهای بین المللی و پروازهای خارجی در آن فرود میایند.گرچه مقصد ما اقامت در این شهر نیست اما چاره ای دیگری هم وجود ندارد. وقتی وارد فرودگاه شدیم در صف گرفتن ویزا قرار گرفتیم.نفری 50 دلار هزینه ویزای هرنفر محسوب میشود.

تمام کشورهای شرق آفریقا تقریبا قوانین یکسانی برای گرفتن ویزا دارند.در بدو ورود به هر کشور و هنگام خروج از آنها باید فرمهای عریض و طویلی را پر کنیم.فرمهای اعصاب خردکنی که نشان دهنده سیستم بروکراسی بی منطق این کشورهاست. چاره ای نیست فرم را پر کرده و برای گرفتن ویزا اقدام میکنیم.اگر شهروند یکی از کشورهای شرق آفریقا باشید میتوانید بدون ویزا به بقیه آنها سفر کنید.یا اگر ویزای یک کشور را بگیرید به بقیه کشورها بدون ویزا وارد شوید. نکته ای که نباید اصلا فراموشتان بشود این است که از قبل باید یا یک برگه رزرواسیون هتل داشته باشید یا آدرس خویشاوندی که قرار است در خانه او اقامت کنید.وگرنه به هیچ عنوان اجازه ورود صادر نمیشود...

از فرودگاه که بیرون میاییم ساعت حدود 8صبح است و ما در ترافیک بسیار سنگین شهر دارالسلام گیر افتاده ایم.هوا گرم و شرجی و خیابانها پراز آدم و ماشین و پلیس است.با نگاهی گذرا به شهر میشود فقر و عقب ماندگی را حس کرد.خانه هایی شبیه کلبه های روستایی،راه هایی آسفالت نشده و خراب،مردمانی با سرووضعی بسیار ساده و محلی در یکی از بزرگترین شهرهای تانزانیا...

گرسنه هستیم.راهنمای محلی ما را به سوی بزرگترین مرکز خرید شهر دارالسلام میبرد.برای ورود به مرکز خرید باید از دستگاه های امنیتی xray رد شویم.نمیدانم چرا اما انگار بوی ناامنی به مشام میرسد.مرکز خرید بزرگ شهر بزرگ دارالسلام چیزی در حد پاساژهای بسیار محقر شهرهای کوچک ایران است.وارد آن شده و سراغ یک کافه کوچک میرویم.راستش همین ابتدا کمی ترسیده و در ذوقم خورده است وقتی با فنجانهای آغشته به لرت چای و بشقابهای لب پریده رو برو میشوم.اما چاره ای نیست قرار است دو هفته در این کشورها خوش بگذرانم.پس بی خیال مریضی و نظافت و بیماری سفارش دو فنجان چای دبش آفریقایی با دوناتهای گرد و کرم دار میدهیم. و بر خلاف انتظارمان چایی بسیار خوش طعم و دوناتی بسیار خوش مزه را میخوریم. گرچه چای آنها ربطی به چای ما ندارد و با شیر مخلوط شده است.

واحد پولی تانزانیا ،شیلینگ ، نامیده میشود.شبیه واحد پولی قدیم انگلیس علت آن هم برمیگردد به دوران استعمار.هر دلار معادل 1620 شیلینگ تانزانیا است. قیمتها خوشبختانه خیلی بالا و نفس گیر نیست.به طور مثال یک دونات حدود 300 شیلینگ و هرفنجان چای حدود 800 شیلینگ برایمان آب میخورد.

راهی بندر میشویم.باید سوار فری های تندرو شده و خود را به زنگبار برسانیم.جایی که قرار است 3 شب در آنجا بمانیم.فریهای تندروی دارالسلام به زنگبار هر 2 ساعت یک بار مسافران را جابه جا میکنند.باید حدود 34 دلار برای هر مسیر رفت بپردازیم تا با باروبندیلهایمان سوار این فریهای تندرو شویم.فریهای کندرو ارزان تر اما کثیف ترند.

زنگبار یک مجمع الجزایر بزرگ و به نوعی دارای جمهوری خودمختار است که تحت کشور تانزانیا قرار دارد.این مجمع الجزایر از تعداد زیادی جزایر بزرگ و کوچک تشکیل شده که معروفترین آنها را خود زنگبار مینامند. زنگبار یا zanzibar یک کلمه کاملا پارسی است. زنگ به معنی سیاه،کبود و بار به معنی ساحل و در ترکیب معنی ساحل سیاه پوستان را میدهد.بعدا برایتان میگویم که چرا این کلمه ریشه پارسی دارد.زنگبار بعدها در گویش عربی زنجیبار و در گویش لاتین زنزیبار نامیده شد...

اینجا اقیانوس هند است که جزایر زنگبار را احاطه کرده است.با آبهایی نیلگون و مرجانی و سواحلی شیشه ای و طلایی.دور تا نزدیک انواع کشتیها و قایقهای تجاری و ماهیگیری روی آبهای آبی آرام هند در حرکتند و ما که مسیری یک ساعت و نیمه را فرصت داریم تا آبی آسمان و دریا را در نگاه هایمان ببلعیم.

ما در کابین شیشه ای کشتی نشسته ایم.زیر باد خنک و روی صندلیهای تمیز.بعد از حدود ساعتی حرکت محمد امین تصمیم میگیرد که سری به قسمتهای دیگر کشتی بزند.وقتی برمیگردد عصبانی است.به من میگوید که بلند شوم و با او روی عرشه بروم.روی عرشه زیر آفتاب شرجی زنگبار و هوای داغ و نفسگیر أن سیاه پوستان زیادی نشسته اند.باورش کمی سخت است اما جایگاه آنها با جایگاه ما سفیدها فرق دارد. البته ربطی به رنگ ندارد ربطی به پول دارد اما واقعیت این است که در کابینهای خنک فقط سفیدهای پولدار نشسته اند و روی عرشه داغ سیاه هایی تنگدست...

به فکر فرو میروم که آیا نظام آپارتاید حقیقتا برداشته شده است!؟

کم کم ساحل زیبای زنگبار به چشم میاید.ما بسیار خسته هستیم.تقریبا 24 ساعت است که نخوابیده ایم و مشتاق به اینکه زودتر به هتل برسیم و استراحت کنیم.

در بندر از کشتی پیاده میشویم و با ونهایی که به دنبال ما آمده اند راهی هتل محل اقامت خود که در کنار دریای هند و در حاشیه شهر بندری زنگبار قرار گرفته میشویم.

بسیار زیباست.به هرطرف که نگاه میکنیم سبزی میبینیم و درختان استوایی تودرتو با کلبه های چوبی و پوشالی و زنان و مردان سیاه پوستی که لباسهای محلی به تن کرده و سرگرم زندگیند.برای چشمهای ما هر تصویری نشانی غریب دارد و اشتیاقی وافر در بلعیدن آن برای ما برمینگیزد.

کم کم همان نخلهایی که در تصاویر زنگبار بارها دیده بودم مقابلم قد علم میکنند.محمد امین اشتیاق زیادی دارد.میگوید از دوران کودکی و هنگام خواندن داستانهای ژول ورن آرزوی دیدار زنگبار را داشته است و حالا بعد از 2 سال تلاش به آرزویش رسیده.

هتل ما یک اقامتگاه 5 ستاره ساحلی است.Sea Clif Resort در حاشیه اقیانوس هند انگار دنیایی جدا افتاده از تمام آن تصاویری است که تا این لحظه از کشور تانزانیا دیده ایم.شنهای سفید در کنار گلهای ارغوانی رنگ کاغذی و بوته های سبز استوایی و درختان سبز میوه و موزهای آویزان با گلهای صورتی و البته نخلهای سرخم کرده بر روی ساحل شنهای سفید...

وارد اطاق که میشویم همه خستگی تنمان یکهو پرمیکشد و بیرون میرود وقتی مقابل خود دریای آرام را میبینیم و سبزی چمنهای محوطه هتل ساحلی را....شوق کشف و شهود ما را از جا بلند میکند

و البته باید بپذیریم که قرار است 4 روز زندگی مسالمت آمیزی را در کنار صدها مارمولک ریز و درشت اطرافمان بگذرانیم...

و چه چیزی بیشتر از این خواهد چسبید که لباس عوض کنیم و در آبهای اقیانوس زیبای هند شیرجه بزنیم در حالیکه آفتاب تانزانیا آرام آرام خط استوایی نگاهمان را سرخابی رنگ و آسمان را خونین خواهد ساخت ...

تا بعد...


 
شرق آفریقا،آرزویی دست یافتنی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

دو سال پیش بود که به دنبال سفری به آفریقا بودیم.آفریقایی خالص و بکر که مهیا نشد. حسرتش بر دل ماند تا امسال و عید و سفری 13 روزه با گروهی 25 نفره به قلب جنگلهای حیات وحش شرق آفریقا.سفری به دشتهای بکر و وسیع تانزانیا،قبایل ماسایی،سیاهان زنگی،شیرهای بیشه های دور،سرچشمه های رود نیل،اوگاندا،کنیا و همه خروش خالص و اصیل آبهای دریای اقیانوس هند در سرزمینهای غریب و دور از دسترس آفریقا....سفری به غایت شگفت و تکرار نشدنی....

این بار با آژانس مسافرتی اسپلیت البرز همراه شدیم.از 29 اسفند تا 13 فروردین به دیدار 3 کشور شرقی آفریقا و دیدار از 5 شهر مهم و توریستی آنها.آغاز سفر از تانزانیا بود و زنگبار سپس آروشا و پارکهای حیات وحش و پرواز به کنیا و دیدار نایروبی پرخطر و سرآخر اوگاندای سبز و وسیع و بی همتا با دیدار از انتبه،کاپالا و جینجا....

کشورهای مقصد کشورهای خطرناکی بودند از لحاظ بهداشت و سلامت.قبل از ورود به آنها باید یک سری تمهیدات طبی را رعایت میکردیم.یکی از آنها واکسن تب زرد بود. بیماری مهلکی در میانه جنگلهای رطوبی آفریقا.گرچه این بیماری تا حدود زیادی ریشه کن شده اما شرط ورود به این مناطق داشتن کارت زرد واکسینه شدن در برابر بیماری تب زرد است.پس روزی از روزهای آخر اسفند با مراجعه به انستیتو پاستور ایران واکسن تب زرد را زدیم.آنجا فهمیدیم که این کشورهای گرید 1 در زمینه بیماری مالاریا را هم دارا هستند و ما باید از 3 هفته قبل از سفر شروع به مصرف قرص "مفلاکین" کنیم. متاسفانه بعد از خوردن اولین سری این قرص که به سختی از تنها مرکز بهداشت غرب آنها را تهیه کرده بودیم متوجه عوارض بد و شدید آن شدیم.با مشورت با دکتری داروساز بهتر دیدیم که مصرف قرص را متوقف کنیم و در سفر از لوسیونهای ضد پشه استفاده کنیم. کم کم از اینکه مقاصدی چنین پرخطر را برگزیده بودیم پشیمان میشدم و نگران...

خلاصه از داروخانه های ایران 2 کرم ضد پشه و لوسیون بعد از نیش پشه را تهیه کردیم و دل به دریا زده قرصهای مالاریا را متوقف کردیم تا با توکل برخدا ببینیم که چه پیش خواهد آمد...

در یک ماه آخر سال هم کتاب آفریقای لونلی پلنت را خریدیم و با مطالعه آن و سایت trip advisor به علاوه نرم افزارهای سفر به این 3 کشور که از app store دانلود میکردیم کم کم خود را برای سفر بسیار ماجراجویانه و پرهیجان آفریقا آماده میساختیم ....

سفر در روز 29 اسفند با پرواز قطری به مقصد دوحه و از آنجا به مقصد دارالسلام در شهر تانزانیا آغاز گشت....

دنبالم بیایید که میخواهم هم سفرتان کنم به ماجرایی ترین سفر زندگیم به قلب شرق آفریقا...

راستی یادم رفت بگویم:سال نو بر تک تک شما همراهان همیشگی "بیا تابرویم" مبارک... سالی پر از سلامتی،دل خوش و شادی آرزومندم...


 
سریزد،دروازه تاریخ
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-سریزد،دروازه هزاران ساله تاریخ

دروازه "فرافر" مینامندش،دیوار ترک خورده آجری که در پهنای دشت کویر هزار سال است که در سکوت به تنهایی بار تاریخ پرشکوه سرزمینش را حفظ کرده است تا ترک و تازی و مغول نتوانند فتحش کنند. فرافر مینامندش این مطلع دیوان باشکوه تاریخ ایساتیس.که روزگاری دروازه عبور مردمانی بوده از سلاله من و تو به سوی تاریخ.

فرافر شهری بوده پررونق که تا قبل از اسلام دروازه اش گامهای دوست را درود میداده به سوی ایساتیس و دشمنان را بدرود میگفته خارج از حریم مهر خاوری.روح پارسی در خاکهایی از جسم و تن پیشینیان ما آجر به آجر و خشت به خشت روی هم رفته تا دروازه ای چنین باشکوه را بر سر در شهری ناپیدا و گم در تاریخ به نام فرافر رقم زند و فرافر از هخامنشیان تا قاجار در گرذش روزگار چرخیده و امروز سریزد نامیده شده است.

و خدا میداند که در این سرزمین مهر خاوری چه مهریارانی سر بر گوش این دروازه نجوا کرده اند و چه مهربانانی جان برای حفظ این دروازه گذاشته اند تا فرافر بعد از قرنها چنین  ترک خورده و رنجور اما با سری برافراشته مقدم ما را گرامی بدارد تا از یاد نبریم تاریخ پرشکوه فرافر؛دروازه ایساتیس ؛ را...

برگ اول دیوان پرشکوه سرزمین یزد همینجاست.سریزد روستایی است در 28 کیلومتری جنوب غربی شهر یزد و در محور یزد-کرمان که روزگاری از رونق و شکوهی بیهمتا برخوردار بوده.میگویند سریزد ابتدای شهر یزد بوده و تاریخ یزد از این نقطه آغاز میشود.در پیش از اسلام اما ،فرافر مینامیدندش.وقتی اعراب به اینجا حمله میکنند مردم فرافر حاضر به قبول اسلام نشده و بر دین خود پافشاری میورزند.زد و خوردهایی بین مردم فرافر و اعراب سرانجام مردم را از پا میندازد.فرافر زیر لگد سم اسبان ناپدید میشود تا پس از دو قرن سکوت کم کم با صدایی دیگر و این بار به نام سریزد سربلند کند.در دوران سلجوقیان و ایلخانیان و صفویان اوج رونق خود را میگذراند تا اینکه کم کم زیر سایه نام یزد از یادها میرود...حالا ما از دروازه فرافر گذشته ایم و پا به سریزد گذارده ایم...

سریزد تماما آثار باستانی است.وقتی در کوچه های خلوت آن قدم برمیدازی و به هرسو که نگاه میکنی سر هر کوی و برزنی آثاری قدیمی از قرنها قبل توجهت را به خود جلب میکند.سریزد شبیه  یک نمونه کوچک اما کامل از الگوی تمام شهرهای کویری ایران است.تمام عناصری که شالوده زندگی کویری را تشکیل میدهند در گوشه و کنار سریزد وجود دارد.گنبدهای آجری ،یخچالهای طبیعی کویر ،آب انبارهای عمیق و پاشیر و سرشیر و بادگیرهای مدور بر سر خانه های چندین صدساله. 

و از دوران باشکوه ساسانیان همین چاپارخانه را بس که نشان میدهد روزگاری اینجا محل عبور و گذر کاروانیان بسیار و تاخت اسبان چاپارها بوده است.روزگاری که اینجا از سر راه جاده ری میگذشته و هزار هزار کاروان با بار اشرفی و حریر و ترمه و قالی از آن میگذشتند...

چاپارخانه خشتی هنوز با برجکهای نگاهبانیش سرپا ایستاده گرچه داخل آن به طویله احشام تبدیل شده است!!!

صدای اذان ظهر میاید از جایی نزدیک.مسجد جامع روستاست که قدمتش به گذشته هایی دور برمیگردد اما در هر دوره ای مرمت شده و امروز کاملا مورد استفاده اهالی روستا قرار میگیرد.

بر بدنه کاهگلی دیوار آن کتیبه ای از دوران قاجار به چشم میخورد که مرمت مسجد را به زمان "پادشاه فلک بارگاه،ناصرالدین شاه قاجار" نسبت میدهد.

اما چرا این روستا که انقدر خوب ابنیه آن مرمت شده اند بی رونق و ساکت است.انگار هیچ کس در هوای روستا نفس نمیزند.آن سوی مسجد نگاهمان به کاروانسرای "رباط نو" میفتد.در میزنیم شاید داخل کاروانسرا زندگی حضور داشته باشد.کسی در را میگشاید و مردی با لبخندی بر لب و آغوشی پر از حس میزبانی ما را به درون دعوت میکند.شنیده بودیم که روستای سریزد را روستای دوستی نیز مینامند از بس مردمانی دارد از جنس نازنین رفاقت مردمانی مهربان که در گذر تاریخ سرزمینشان مهر اصالت  خورده اند و شیر پاک!

 داخل کاروانسرا بسیار تمیز و آراسته اما سرد است.خوب مرمت شده و اطاقهایش را به مسافران کرایه میدهند.داخل اطاقها هم نهایت پاکیزگی و آراستگی را دارد.آنچه که در این فصل سال ما را برای یک شب ماندن تشویق میکند کرسیهای گرم و نرمی است که داخل هر اطاق با لحافی سنگین،رنگ خواب میدهد. 

اما وقت نداریم باید بگذاریم و بگذریم.قافله شتران زنگوله دار ما را تشویق به رفتن میکنند.ساربان محمل پایین گذاشته و شترهایش را در اختیار کاروان ما میگذارد. هریک سوار شتری شده و افتان و خیزان پا بر سرزمین تفته سریزد گذاشته و به سوی قلعه قدیمی آن سرازیر میشویم.

قلعه سریزد یکی از زیباترین آثار قدیمی شهر است.خیلی خوب مرمت شده و توسط یکی از اهالی روستا به گردشگران معرفی میگردد.این قلعه یکی از عظیم ترین قلاع کویر مرکزی ایران است که در دوران ساسانی ساخته شد تا عنوان تدافعی شهر فرافر را برعهده گیرد.بعدها در دوران صفویه در 3 طبقه مرمت گردید.

دورتادور آن خندقی عمیق دروازه هایی باشکوه،حصارهایی تودرتو  و برجهای نگاهبانی قرار گفته اند که با تیرکش و جان پناه به خوبی موید تدافعی بودن قلعه هستند.

در حصار اول اطاقهای انبار غله قرار گرفته است.غله ای که در روزگار آرامش روستاییان در کوزه های شکم گنده گلین جمع میکردند تا هنگام یورش دشمن و پناه بردن به قلعه شکم خود و زن و فرزندانشان را سیر کند.علاوه بر انبار غله،اطاقهایی جهت اسکان موقت پناهندگان و حتی اصطبلی برای احشام نیز وجود دارد.

اما مهمترین وجه قلعه سریزد طاقچه های بیشمار آن در دل اطاقهایی مخفی و دوراز دسترس است که بانک اموال ،جواهرات و اشیای گرانبهای مردم قدیمی بوده.به جرات میشود گفت که اولین بانک ذخیره اموال در کل ایران و جهان در این قلعه و در دوران ساسانی ایجاد شده است و همین موضوع قلعه را از سایر قلاع متمایز میکند

حتما به گوش دشمن هم رسیده بوده که قلعه گنجی درون سینه دارد.به همین دلیل و برای حفاظت بیشتر، در قلعه دو تایی بوده تا اگر دشمن میتوانست از در اول بگذرد در در دوم گیر بیفتد .جاییکه نگاهبانان قلعه،از بالای سر دشمن آب داغ و قیر مذاب و آتش بر سرورویشان میریخته اند.خود دروازه ورودی هم روی خندق پلی متحرک داشته که فقط برای عبور و مرور خودیها پایین میامده و در بقیه مواقع و خصوصا شبها پل به سمت بالا با قرقره ها و طنابهایی بسته میشده تا هرگونه راه برای عبور از خندق و ورود به قلعه گرفته شود....

متاسفانه با وجود ده ها جاذبه طبیعی و فرهنگی اندک شماری از گردشگران از وجود سریزد مطلعند.سریزد زیر سایه سنگین یزد رو به فراموشی رفته است.شاید آرشی لازم است تا جانش را در چله گذارد و برای زنده ماندن این مرز و بوم کاری کند!

*برخی اطلاعات از سایت "کویرها و بیابانهای ایران" گرفته شده است.


 
آرامش در دل کویر
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-زین الدین

 میخواهم همسفرتان کنم در یکی از هزار و یک شبهای شهرزاد به دالانهای قصه های تودرتوی پارسی تا شبی را مهمان کاروانسرای شاه عباسی شویم و لابلای دود قلیانها و بخار تن چهارپایان و صدای فریاد غلام بچه ها شب را  زیر آسمان قیرگون مرواریدی کویر صبح کنیم و صبح به خود بگوییم :آنچه دیدیم خواب بود یا بیداری؟

شب به انتها نزدیک بود و ما خسته و گرسنه و خواب آلود راهی جایی برای ماندن بودیم.کسی گفته بود کاروانسرای زین الدین را انتخاب کنید که نزدیک مهریز شبی را به صبح برسانید.کاروانسرایی که به محل اقامتی تغییر کاربری داده بود. چیز زیادی از او نمیدانستیم.تنها میدانستیم که 60 کیلومتر آن ور تر شهر یزد و در راه جاده کرمان برحاشیه کویر خفته است.زیر آسمان تیره کویر در آن وقت سال و در هوای بسیار گزنده دی ماه پیدا کردنش کار راحتی نبود.وقتی پیدایش کردیم هم با در بسته روبرو بودیم. کسی دررانگشود.وهم برمان داشت که نکندسرکاریم!

بعد از دقایقی زیر نگاه ترسناک سگ نگهبان و صدای واقهای وحشتناک او صدای کشیده شدن گیوه های کسی به گوش رسید.در قژی کرد و گشوده شد و ما از دروازه زمان رد شدیم و پا به دوران شاه عباسی گذاردیم....

اینجا کاروانسرای زین الدین است.تنها کاروانسرای مدور ایران که از عهد شاه عباس و یکی از همان 999 کاروانسرای ساخته شده به دستور اوست که این طور زنده و تپنده در قلب کویر جاری است.وقتی پا به حیاط سنگ فرش آن میگذاری باورت نمیشود که در قرن 14 هستی فکر میکنی پرت شده ای به قرن 9 یا 10 و همان دوران سازندگی شاه عباس.

اینجا کاروانسرای زین الدین،یکی از 101 هتل برتر جهان و یکی از 5 سایت دیدنی گردشگری فرهنگی ایران به انتخاب کتاب لونلی پلنت است.

مردی زابلی با لحجه ای شرقی و چشمانی بادامی با صورت آفتاب سوخته و مهربان ما را به درون راهنمایی کرد.هیچ کس جز ما و چند مرد زابلی که کارکنان زین الدین بودند در این شب مهمان کاروانسرا نبود.راه افتادیم زیر نور فانوسهایی که از تن کوزه های گلی به بیرون تراوش میکردند در میان خیمه های ترمه و گلاب تون رفتن و سرک کشیدن. باورش سخت بود که این دالانهای تودرتو که مارا یاد حرمسرای شاه عباس مینداخت اطاقهای کاروانسرا باشد.مرد زابلی وقتی تعجب مارا دید گفت خارجیها میمیرند برای اینکه شبی را لای این ترمه و ترنگ قلم کاری شده سپری کنند.حالا اما کاروانسرا تماما مال ما بود و هرجایی و هراطاقیی و هرگوشه ای که میخواستیم میتوانستیم شب کویری خود را در آن سپری کنیم.

انقدر سکوت در فضا جاری بود و نور انقدر اثیری از منبعی ناپیدا بر دیوارها توک میزد که به رویایی در بیداری شباهت داشت.دلمان میخواست تا صبح بیدار بمانیم و در تخیل خود سفر کنیم به قرنهای پیش کاروانسرا.شبهایی که کاروانسرا میزبان بازرگانان در راه مانده بود.صدای قلقل قلیان میامد و دود تنباکوی سوخته چپقها.بخار تن چهارپایان با کاه و یونجه در هوا میامیخت و صدای سم آنها بر کف کاروانسرا طنین مینداخت. گردش غلام بچه ها بود و صدای سکه کیسه های تجار.زین الدین هنوز بعد از قرنها زنده نفس میکشید و نفس میداد به ما...

وقتی جاگیر شدیم.یکی از آن مردان زابلی دعوتمان کرد به صرف شام در سفره خانه. این یکی دیگر بیشتر از فکر مابود وقتی پا به آنجا گذاشتیم و میزی از این سر به آن سر چیده شده دیدیم با آش و کشک و دوغ و انواع چلو و پلو و مرغ بریانی...ما خواب هستیم یا بیدار؟اینها را چه کسی سفارش داده است.؟مرد زابلی خندید و گفت:آقای امامی صاحب کاروانسرا از تهران دستور داده امشب برای مهمانان تهرانی سفره ای آنچنانی بیندازیم...(ما را میگفت؟) قربان محبت آقای امامی که خودش هرجایی که هست الهی سفره اش همیشه سبز باشد !

پشت میزی نشستیم و یکی از لذیذ ترین شامهای عمرمان را خوردیم.زیر نور چراغهای زنبوری،در کنار سماور زغالی و کاسه های آبدوخیار ناصرالدین شاهی و دوستان زابلی که میزبانان مهربان ما بودند در این شب کویری...

بعد از شام به یکی از اطاقهای کناری سفره خانه رفتیم.هوا سرمای گزنده ای داشت و ما روی قالیهای ایرانی بر پشتیهای ترمه لم داده بودیم و درکنار دیوارهای آجری و زیر نور سرخ فانوسهای گلی چسبیده به گرمای علائ الدین ! چای خوش عطر بهار نارنج مینوشیدیم و گپ میزدیم.

بعید نبود که به فوتی و سوتی خود علائ الدین چراغ جادو از سوراخی بیرون خزد و غافلگیرمان کند.شبیه سندباد بودیم که در سفرهایش شبی کویری سراغ کاخی شرقی و غریب میرفت.

کاروانسرای زین الدین تا سال 1380 بیقوله ای بود که احشام در آن سکنی کرده بودند.تنها کاروانسرای مدور ایران که در گذر روزگار رو به فراموشی میرفت و بر باد از یاد...تا اینکه برادران امامی تصمیم به احیای آن گرفتند.3 سال کار مرمت این اثر تاریخی به طول انجامید .مرمتی که جایزه بهترین مرمت تاریخی جهان را در سال 2006 از آن خود ساخت.بی شک باید دست مریزاد گفت به افرادی که چنین از مال خود سرمایه کردند تا یکی از سرمایه های این مرز و بوم را حفظ کنند.

به قدری مرمت این کاروانسرا به اصل خود نزدیک است که شما را کاملا به درون تاریخ میکشاند.انقدر که میندیشید پا از زمان بیرون گذاشته اید و به گذشته های صفوی داخل شده اید.در احیای این بنا از هیچ سرمایه گذاری فروگذار نشده است.چه فرشهای قدیمی و نفیسی که برادران امامی خود از گوشه و کنار این سرزمین گرد آورده و زیر پای انداخته اند.چه ظروف قدیمی که از خانه ها و کاشانه های ده کوره هایی دور در سفره خانه جمع کرده اند.چه گلیم و گبه و نمکدانی که به زیبایی زینت دیوارها گشته اند... همه چیز کاروانسرای زین الدین بجا و هنرمندانه جمع شده است تا روح زیبای فرهنگ این مرز و بوم را در کالبدی آجری زنده کند...

دل کندن از اینجا آسان نیست.دوست داریم از تمام زوایا و گوشه و کنارش عکسی بگیریم و دلخوش کنیم که ما هم شبی را در این گذر تاریخی صبح کرده ایم. دوستان زابلی همان کارگران زحمت کشی هستند که هنگام مرمت بنا در کنار آقای امامی حضور داشتند و ایشان به پاس زحمت آنها اجازه داده که به عنوان کارمندان کاروانسرا در اینجا ادامه کار دهند.آنها وقتی شوق مارا میبینند با شوق برایمان میگویند که در ابتدا قرار بود فقط خارجیها به اینجا بیایند اما بعدا آقای امامی اجازه داد که گردشگران ایرانی هم شبی را در کاروانسرا بگذرانند.میگویند توریستهای خارجی خواب به چشمشان نمیاید از شوق یک شب ماندن زیر سقف آجری زین الدین....

خوابم نمیبرد.انقدر دلم شوق پرواز دارد که شبانه آرام از رختخواب بیرون میایم.پله ها را بالا گرفته و به پشت بام میرسم.هیچ کس اینجا نیست.کمی ترس برم میدارد.روبرویم آسمان کویر است کوه های برف گرفته و ستاره های سوسوزن و جاده که تا بی انتهایی دور میرود و مرا به سفر پیوند میزند.روی پشت بام و در هوای سرد کویر به دیوار تکیه میدهم و به آدمهایی میندیشم که در طی قرنها شبها چون من در اینجا کز کرده و هریک به سرنوشتی بودند و گذشتند......نمیدانم چقدر زمان میگذرد با صدای دوستانم از جا میپرم.انگار یکی از آنها بیدار شده و جای من را خالی دیده خواب بقیه را آشفته و همگی ترسان و لرزان به دنبال من دربدر دیوارهای ساکت و خالی زین الدین شده اند....

طفلک بچه ها وقتی مرا آن بالا کشف کردند دلشان میخواست سرم را از تن جدا کنند...

صبح خروسخوان شده است.همگی دلمان نمیاید از زیر لحاف گرم و چسبیده به بخاریهای نفتی بیرون بیاییم اما وقتی  پا به حیاط سردگذاشته و آبی یخ و خنک به صورت میزنیم یک بار دیگر زنده میشویم و تازه میبینیم آنچه دیشب در تاریکی و رویا دیده بودیم در نور زنده خورشید یه چه رنگ و حالی است...

صبحانه خورده و از دوستان زابلی خداحافظی میکنیم.دل کندن ازآنها و از این خانه آجری آسان نیست.خانه ای که دل ما را در خود پیوند میزند.دل ما به تک تک آجرهای آن انقدر محکم پیوند میخورد که شاید در بهاری دیگر از تن آنها یا از تن ما جوانه ای بیرون زند. جوانه ای از جنس قصه های شرقی شهرزاد ....روی دفتر بزرگ یادگاری کاروانسرا خطی به یادگار گذاشته و نامهایمان را جاودانه میکنیم.شاید روزی دیگر و شبی دیگر و خوابی رویایی باز در هوای کاروانسرا...

لینک مستقیم کاروانسرای زین الدین


 
روزهای آخر اسفند
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

نمیدانم شما هم مثل من به OldSongs نوستالژی دارید یانه؟

بچه که بودم در آن روزگار خوش زندگی وقتی پدر و مادر هنوز در کنار هم زندگی را سپری میکردند همیشه عادت به شنیدن "ترانه های قدیمی" پدر داشتم.پدر عاشق موسیقی بود خصوصا پینک فلوید،سیناترا،پریسلی و بهتر از همه دمیس روسوس....

پدر یک مجموعه شگفت و با ارزش  از کاستهای Old Song داشت که یک طرف آنها را با خط خوش نوشته بود:سیمین و در طرف دیگر ...محسن...

و یک ضبط استریوی طوسی رنگ از آن قدیمی ها که برای من حکم یک جعبه جادویی را داشت با کلی دگمه و چراغ و دنگ و فنگ...

درخانه ما همیشه صدای ترانه های قدیمی جاری بود.همیشه های پدر و مادر!

سالها گذشت زندگی مشترک ویران شد پدر همچنان عاشق باقی ماند.بعدها هروقت آهنگی از آن ترانه های قدیمی را هرجا که باشم میشنوم بی اختیاربرمیگردم به سالهای کودکی و تمام احساس عاشقانه پدر به موسیقی و سیمین!!!

چند شب پیش بلیطی برای دیدن کنسرت-تاتری از محمد رحمانیان خریدم.شبانه به سوی تالار وحدت رفتم.نمیدانستم موضوع از چه قرار است وقتی نمایش -کنسرت آغاز شد تمام 2 ساعت و نیم را در صندلی فرو رفته ،با چشمهایم میدیدم و با گوشهایم میشنیدم و قلبم...قلبم که تمام این دو ساعت و نیم هی چنگ میخورد و از خود بی خودم میکرد.قلبم انگار طاقت اینهمه خاطره بازی را نداشت

 

"روزهای آخر اسفند" نام نمایش جدید محمد رحمانیان است که اسفندماه امسال روی صحنه تالار وحدت رفته است.قصه حول زندگی 5 جوان عشق موسیقی است و براساس واقعیت جاری زندگی مستند گروه موسیقی "سگهای زرد" اتفاق میفتد. نمیدانم ماجرای آنها را به خاطر دارید یا نه....نمیخواهم ماجرا را اینجا لو بدهم...

رحمانیان قصه تاتر خود را برگرفته از سرگذشت تلخ آنها روایت میکند اما آنچه که این نمایش را بیش از بیش برجسته مینماید درگیری موسیقی با قصه متن است...

همه جا و در هر سکانس شما شانس این را دارید که به صدای زیبای غزل شاکری و اشکان خطیبی در پس زمینه ویدیو آرتهایی باشکوه گوش بدهید که در کنار ارکستری قوی آهنگهای نوستالژیک قدیمی انگلیسی را اجرا میکنند.

اگر اهل شنیدن Old Song هستید و با شنیدن آوازهایی از لئوناردو کوهن، سیناترا، بریسلی و بقیه به دنیای خاطره هایتان فرو میروید پیشنهاد میکنم حتما و حتما سعی کندی تا فرصت باقی است به دیدن این نمایش بروید.

خدا میداند که دوباره چه زمانی فرصت پیدا کنید که تمام این موسیقیهای خاطره برانگیز را روی صحنه تالار وحدت و به تک خوانی زنی بسیار خوش صدا بشنوید!!!


 
مهرپادین
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

یادتان هست که ما در مهریزیم و اطراف یزد سرسپرده بیابانهای پر قصه.از باغ پهلوان پور که به در میاییم کسی میگوید قبل از رفتن به مهرپادین سری هم به "کوه ریگ" بزنید در همان حوالی شهر مهریز که یکی از عجایب طبیعی شهر است.تا نبینید شاید باور نکنید.کوه ریگ تپه ای در حوالی مهریز است.جایی در خود شهر که انگار در انتهای آن قرار گرفته است.پرسان پرسان وقتی به آنجا میرسیم به ظاهر چیز قابل توجهی نمیبینیم اما شما به من اعتماد کنید و از ماشین پیاده شوید.شگفتی زیبایی در انتظار شماست.

وقتی پا روی تپه شنی میگذارم تا مچ در رملهای روان فرو میروم.دست در خاک که میکنم سرمای ماسه های بیابانی مورمورم میکند.اینجا تپه ای شبیه تپه های مرنجاب و کویر مصر است و باورش سخت مینماید در دامنه تپه ای بیابانی در حاشیه شهر مهریز ناگهان فضا اینگونه تغییر کند.شبیه دست سازی بشری است این تپه شنی که شاید آن را  برای تفریح بچه ها ساخته باشند.اما این پدیده دست ساز نیست.بر اثر وزش باد و حرکت ماسه های دشت کویر به این سو و در پناه آغوش قرار گرفتن دانه های شن به مرور زمان و طی صدها سال این چنین تپه زیبایی پدید آمده است که جزو 12 میراث طبیعی منطقه به حساب میاید...

اما خود مهریز "که عجب نام زیبایی" دارد که با مهر درآمیخته است که با افسانه های هزاره های پیشین تاریخ به خود یافته است که از نسل "مهرنگار"؛شاهزاده ساسانی است.

مهرنگار دختر انوشیروان پادشاه ساسانی و از مادری ترک و خاقانی بود.پدر سرزمین یزد را  به دختربخشید.وقتی میگویم یزد ذهنت را بر باد سوار کن و به مهریز بیا...همینجا مهرنگار دستور داد قناتهایی برای آبادانی قریه اش بسازند.قریه آباد و سرزمین به نام مهرنگار ، مهریگرد و در تلفظ عربی بعدها مهریجرد نامیده شد.مهریجرد هم چرخید و چرخید و شد مهریز که امروز داریم پا به پای همدیگر برخاک تفته تاریخی آن قدم میزنیم.

وقتی به کنار در قلعه میرسیم هیچ کس نیست که حرفی از گذشته باشکوه قلعه بزند.دستی از سر مهر بر مهرپادین کشد و با نفس حقش زنده اس کند. خود سرازیر میشویم از در قلعه میگذریم و با اجازه مهرنگار پا به دیوارهای کاهگلی قلعه قدیمی مهرپادین میگذاریم.

سکوت خاصی دردالانهای قلعه حکم فرماست.کمی ترس برمان میدارد شاید چون که تاریکی هم در راه است و تاریکی دنیای قصه های سربه مهر.کمی که خرافی باشی میتوانی یک هو سایه هایی را هم ببینی که رد شولای سیاه آنها ناگهان از سر پیچی چنان میپیچد که قلبت را پیچ میدهد!!! مهرپادین روزگاری محل پناه مردمان یزد و اطراف بوده.روزگاری که شاید سم اسبان اعراب و تن سیاه پوش مغولان و صدای شمشیر بیگانگان خواب مهرپادین را می آشفته است.

در رابطه با قدمت قلعه اما قصه ها بسیار است. برخی از ساکنان مهریز مدعیند که قدمت قلعه به دوران حمله مغولان باز میگردد.روایت میکنند که پس از حمله ویرانگر مغول به مهریز و کشته شدن تمام ساکنین این سرزمین تنها یک کودک زنده میماند.یکی از سربازان مغول دل به رحم میاورد و کودک را به یکی از اهالی "سریزد" میسپارد.کودک بزرگ و مردی نامور میشود.پس از طی سالها به قریه خاک و خون نشسته خود بازگشته و دستور به ساخت برج و بارویی بلند میدهد تا دیگر قصه تلخ مردمانش تکرار نشود.اینگونه مهرپادین در طی قرنها و قرنها همواره جان پناه مردمانی میگردد که از خوف غاصب به دیوارهای عظیم و بلند آن پناه میاورند.دیوارهایی که مامن مردمان مهریز میگردد.

دورتادور قلعه را خندقی عمیق و دیوارهایی بلند احاطه کرده است.برج و باروهایی که هنوز به صورت چینه های خشت و گل دیده میشوند.تیرکش و و کنگره و جان پناه دارند تا ما را با واقعیت آن دوران ملموس تر سازند.روزگاری که روی این باروها آتش میفروختند تا با دود حاصل از آن به دیگر قلاع خبر هولناک جنگ و ویرانی دهند.

درون قلعه فضاهای مسکونی از بخش شاه نشین جداست.قسمتی هم انبار آذوقه مردم بوده که در روزگار آرامش آن را پر میکردند تا در روزگار محاصره گرسنه نمانند.طبقات پایین تر احشام را نگه میداشتند.جالب است که هنوز بوی گرم تن چهارپا به مشام میرسد!

حواسمان را جمع نکنیم به راحتی درون دهانه چاه های عمیقی که مردم آن روزگار حفر کرده اند فرو میرویم.هوا که تاریک میشود ترس و هیجان بیشتری ما را دربرمیگیرد.اگر یکی از ما از دیگری عقب بیفتد راه گم خواهد کرد.همدیگر را بلند بلند به نام صدا میزنیم تا به از ما بهتران بگوییم تنها نیستیم و شرمنده که تا این وقت شب خلوت شبانه آنها را به هم زده ایم.

همین یکی را کم داشتیم که جغدی بر سر شاخه ای از درختی نامعلوم یا لب دیواری ویران نغمه سردهد.تا قبض روح شدن فاصله چندانی نداریم!!!


 
باغ ایرانی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

از کاشان و نوش آباد که میگذریم کم کمک سر از مهریز درمیاوریم.شهر انار و انارستانهای دلفریب.از مهریز برایتان خواهم گفت اما در ابتدا میخواهم شما را با خود به دیدن باغی ایرانی در قلب شهر مهریز ببرم.باغ پهلوان زاده قاجاری که در محله مزویرآباد قرار دارد و در این زمستان یخ زده انگار به خوابی طولانی فرورفته است....

باغ را به سختی پیدا میکنیم .چند دور که دور خود و دور مهریز میچرخیم و ازاین و آن میپرسیم بالاخره اتفاقی با دیدن دیوارهای کاهگلی دور درختانی سر به فلک کشیده و قدیمی حدس میزنیم که به باغ رسیده ایم.در باغ بسته است.نگهبان میگوید باغ تعطیل است اصرار میکنیم و مهمانش میشویم.پشت در باغ ماشینها را پارک کرده و از در چوبی و دیوارهای کاهگلی پا به درون باغ ایرانی میگذاریم.باغی که نفس را در سینه مان بند میاورد...

فکر کن که در منطقه ای کویری هستی و تا حالا آنچه دیده ای کویر و رمل و ماسه بوده و حالا انگار دروازه های سرزمینی اسطوره ای بر تو گشوده میشود و تو خود را ناگهان در حصار چنارهای سر به فلک کشیده و انارستانهای رسیده و قار قار کلاغها و زمینی پوشیده از خزان برگها خواهی یافت.برای دقایقی فکر میکنی پا بر جادوی "بانوی دی" میگذاری و هرآن میندیشی در شوخ طبعی پری افسون گر قصه ها سرریزی و در مهریز  داری خواب یک باغ را میبینی....

باغ پهلوان پور را در دوره قاجار ساخته اند اما تو را یاد معماری زندیه میندازد و همه عناصر فریبنده یک باغ ایرانی را در خود دارد.چهارچوب درونگرای معماری محصور در دیوارهای بلند،جوی آبی در میان با خروش آب و سروش زندگی،تلاقی چهارجوی و کوشکی زمستانی،اصطبل و استخر و درختان سربه فلک ساییده سایه سار و البته انار انار ترک خورده و گنجشکهای فرصت جوی روی آنها.....

در این باغ جز ما هیچ کس نیست.انگار همه این فضای زمستانی و یخ زده با خش خش برگها و صدای پای آب همه و همه در این یک ساعت مال ماست.مال خود_خودمان تا راه برویم و شعر ببافیم و در این هوای افسون گر شیدایی با باغ عشق بازی کنیم... وقتی سر در دالانهای کوشکی آن فرو میکنیم تصاویری جادویی ما را مفتون میکنند. بازی ابر است و درخت و آسمان خاکستری در تن خزان زده درختان لخت و عور و اعوجاج آب و برگهای خشک....

از کوشک به در میاییم و پا در آن سو میگذاریم.کوشکی که روزگاری خانه زمستانی خاندان پهلوان پور بوده شاید یکی از خاندانهای بزرگ مهریزی  که امروز ثبت آثار ملی است و اما اینگونه در سکوت دارد خزان زده میشود.

داشتم فکر میکردم به روزگار پر جلال و جبروت باغ که آمد و رفتی داشته حتما وقتی ده ها خدم و خشم از سرایداری و مطبخ به سوی شربتخانه و مهمان خانه و سرای ولی نعمتان هر روز سرازیر بودند و بچه هایی که پشت تنه های کهن قایم باشک بازی میکردند و زنانی که دلفریب در گوشواره های خانه سوزن میزدند و میخندیدند و دخترکانی که در باغ دست به سوی انارهای رسیده دراز میکردند

و البت! که باغ شاهانه صاحبانش را ماوا داده است صاحبانی که شاید هنوز در گوشه و کنار باغ سکنی گزیده باشند!!!

باغ پرآب است به برکت وجود قنات حسن آباد که از وسط کوشک عبور میکند و خود را زیر یزدی کاریهای سقف و حوض سنگی اعوجاج داده و باغ را غسل میدهد.صدای خروشش ،سروش زندگی است وقتی پای درختان چنار و سرو و انار را در شانزده "حق آبه" بوسیده و خاک را سیراب میکند.

دل کندن از باغ پهلوان پور کار ساده ای نیست.باغی که دل میبرد وقتی در سودایش عاشق شوی و تن در جان درختانش سپاری.وقتی در هوایش نفس زنی و نگاه بر آسمان مه آلودش سپاری.وقتی دندان گیر طعم انارهایی شوی که دانه های دلشان پیداست! باور کن


 
← صفحه بعد