نه گلستان در آتش!!!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - راهی خراسان شمالی

امروز ،دیروز روزی است که مردم ساعتها و ساعتها در ترافیک جاده های شمال ماندند.یک روز قبل از عید فطر که ما راهی سفری 5 روزه به استان خراسان شدیم و در تمام این 5 روز نه خبری از ترافیک دیدیم و نه شلوغی جاده هایی پیچ در پیچ.تنها ما مسافران جاده های راه خراسان کهن بودیم و جز ما گویی هیچ کس جاده ها را درنمینوردید و در عجب بودیم و ماندیم که چرا هر تعطیلی چند روزه همشهریان مارا میکشاند در جاده های شمال و چه حالی دارد آخر برای سفری 4 روزه، 11 ساعت رفت و 11 ساعت برگشت گیر کردن در ترافیکی نفس گیر و چرا جاده های دیگر سرزمین زیبایمان تنها و محجور میمانند در روزهای خوش تعطیلات.؟..

بگذریم.صبح نه چندان زود 3 تن از دوستانمان آمدند لواسان خانه ما. صبحانه خوردیم و خوش خوشک با یک ماشین راه افتادیم سمت سفر به سوی جاده های خراسان شمالی. قصدمان اقامت در شهر بجنورد بود و گردشی 5 روزه در این مسیر و البته هدف اصلی نوردیدن جاده های خراسان شمالی ....

همسفران:علیرضا،بهاره،پانته آ، محمد امین و خودم سمیرا...

هوا بس ناجوانمردانه گرم است مصداق این روزهای تهران و همه ما را دست گرفته اند که این گرما را چه به خراسان.و ماکه میدانستیم زهی خیال باطل ! که خراسان شمالی برخلاف تصور عام استانی ییلاقی است و البت خوش آب و هوا با باغستانهایی پر نعمت...اما گفته های دیگران کمی دلمان را خالی میکرد و به خاطر همین علیرضای با فکر و همیشه آماده کلی شربت خاکشیر و آبلیموی تازه و البته انواع داروهای گرمازدگی را به همراه آورد.

راهی که در مسیر پیش رو داشتیم از تهران شروع میشد به سمت جاده فیروز کوه ، ساری، گرگان،تونل گلستان، رباط قره بیل،آشخانه و سرانجام بجنورد.راهی تقریبا کوهستانی و برای چشمهای مشتاق ما کاملا جدید و تازه.هوا تابستانی است دیگر چه میشود کرد هم باید گرما را پذیرفت و هم سبزی جاده های شمال را که هرچه به سمت استان گلستان بیشتر پیش میرویم سبزی دشتها جای خود را به گندمزارهای طلایی و مزارع سویا میدهند...

نهار را در ساری و رستوران اکبرجوجه خوردیم.یکی از بزرگترین رستورانهای فرامحلی که دیگر تقریبا با غذای سنتی خود آشنای همه مسافران است و البته شعبه "کلبادی" که در کمربندی شهر ساری قرار دارد و یکی از بزرگترین شعب رستورانهای زنجیره ای "اکبرجوجه" است.بعد از نهار و سر راه  رسیدیم به شهر دلند استان گلستان.شما هم با شنیدن نام دلند یاد رب گوجه فرنگی میفتید؟؟؟

اینجا امامزاده قاسم شهر دلند است.شهری در سرراه ما به تونل گلستان و نزدیکیهای "گالی کش" .تصمیم گرفتیم نیم ساعتی را در اینجا بگذرانیم که هم آبی به سرو صورت زده و استراحتی کنیم و هم نمازمان را بخوانیم.محوطه امامزاده متصل شده است به باغهایی رو به کوه های جنگل گلستان که درختان پربرو بارشان سایه خوبی بر حیاط امامزاده انداخته اند و فضایی خوش و خنک برای مسافران میان راه ساخته اند تا فرشی بیندازند و چایی بنوشند و در هوای لطیف گلستان حال و هوایی صفا دهند..

از در امامزاده که بیرون میاییم دو پسربچه کوچک نشسته کنار در،سرگرم فروش انجیرهای محلی هستند.انجیرهای درشتی که قند در دهان آب میکنند و محصول خانه های روستایی پسرکهایند.از بچه ها میپرسیم که اینجا چه میکنند.مردانه پاسخ میدهند که دارند کار میکنند! انجیرهای حیاطشان را میچینند و برای فروش به اینجا میاورند..انجیر میخریم و با آب خنکی که از همین نزدیکیها میگذرد آنها را میشوییم و لب و دهانمان را شکر شکن میکنیم!

 کم کم هوا خنک و خنک تر میشود بسیار خنک تر از هوای 40 درجه تهران و دم پر دود و غبار این شهر.گندمزاها تا جنگل ادامه میابند و گله های گوسفند از شیب دشتها رو به پایین سرازیرند.چوپانها و سگهای گله کنار جاده "هی" "هی" میزنند و گله ها جست و خیزکنان از کنار ما میگذرند.

گلستان شروع میشود.گلستان همیشه سبز با جنگلهایی که این روزها دارد میسوزد و دل ما را بیشتر میسوزاند که چه دستی و به چه دشمنی و کین آتش در گلستان میفکند.هر برگی که بسوزد برگی از زندگی بشر دود میشود و به هوا میرود.دلم میخواهد به آتش نیندیشم و به یاد آن روز بیفتم و سبزی و خرمی دشتها و دمنها... و ابرهایی که سرخوشانه بالای سر گلستان سایه مینداختند و کوه هایی که رو به نم نم باران وضو میساختند ...آن روز نه آتشی بود و نه کینی....

کنار جاده زنی تنور به پا کرده است.زنی روستایی که با دستهایی زحمت کش از گندمهای همین گندمزارهای گلستان ،آرد به عمل آورده و خمیر زده و نان تفته میکند. نانی که بوی خوش آن انگار تا هفت آسمان گلستان بالا میرود و دل مسافر جاده ها را بی تاب خوردن میکند.

نیم رخ زحمت کش او را بسیار دوست دارم در پس زمینه سبز زندگی ..الهی آتش خانمان سوز گلستان به حرمت نفس مردمانی زحمت کش و زندگی ساز برای گلستان، گلستان گردد...

دور هم جمع شده و زیر نم نم باران که تازه راه افتاده ، سرگرم خوردن نان تازه گلستان میشویم...

کم کم تاریکی درختان سربهم آورده جنگلهای سبز مسیر ، نوید از نزدیکی به تونل گلستان میدهد.این تونل استان گلستان را به استان خراسان شمالی پیوند میدهد و زایران زیادی سر راه مشهد مقدس را از خود عبور میدهد.تونل گلستان در محدوده پارک ملی گلستان قرار دارد و به جرات یکی از زیباترین مسیرهای گردشگری است. جاده ای که در فصلهایی خاص پذیرای حیوانات عبوری جنگل میشود.گوزن و آهو و گراز ...

تونل را رد میکنیم.خراسان شمالی به ما سلام میدهد و ما یاالله گویان پا بر خاکش میگذاریم.این جاده ها دیگر برای ما کاملا تازه است و تاکنون در این مسیر نبوده ایم.میخواهیم به دیدن کاروانسرای "قره بیل" در روستای "قره بیل" برویم. تابلوها راهنمایی درستی نمیکنند و با وجود نقشه روستا را رد میکنیم.سر یک نانوایی می ایستیم و از چند روستایی نشانی میگیریم.میفهمیم چند متری گذشته ایم و باید مسیر را برگردیم.گازش را میگیریم تا به سرعت به قره بیل برسیم.

اینجا را رباط قره بیل مینامند واقع در روستای قره بیل.یکی از روستاهای استان خراسان شمالی که در کنار جاده مشهد با فاصله 110 کیلومتری از غرب بجنورد و 20 کیلومتری شرق تونل گلستان قرار دارد.

روستا قدیمی و سوت و کور است و در این باد نیمه گرم تابستانی خاک بر سرو روی ما بلند میکند.هیچ کس اطراف رباط قدیمی نیست تنها جاده مشهد است که از دور رنگی از عبور و حرکت به تاریخ خفته رباط میبخشد.اینجا روزگاری سر راه جرجان بوده رو به کوه های "خمبی" و در حاشیه شاهراه تاریخی و قدیمی خراسان بزرگ.

و اما خود کاروانسرا که شاید برگردد به قرون 4 و 5 هجری و دوران شکوه شاهراه خراسان.بنایی چهارگوش است و سنگی در دوطبقه و اصطبلی ویران که روزگاری محل بست و رفت چهارپایان مسافران عبوری راه بوده است و حالا از پس مانده های زیر پا شاید آغل گوسفندان روستاییان شده باشد!

در اطراف حیاط حجره های تو در توی مسافران را میبینیم که سنگ ریخته و آوار شده هنوز کاربندیهای زیبای گچی خود را در اصالت تاریخی خود محفوظ ساخته اند.سقفها گنبدی است و نیمه ویران که بر سر طاقچه ها، آسمان را هلالی قاب گرفته اند.دورتادور کاروانسرا را دیوارهای سنگی با برجکهای نگهبانی محافظت کرده .شواهد نشان میدهد که خوشبینانه اگر فکر کنیم گویی کاروانسرا در حال تعمیر است.کیسه های سیمان و گچ رها شده در حیاط ما را امیدوار میکند در این وانفسای حفاظت از میراث!

آهای بچه ها از آسمان بیایید پایین میخواهیم به سراغ اسپاخوی پررمز و راز برویم.مبادا باران ابرها کلکی سوار کنند و در راه وامانده مان کنند؟!


 
آخرین نگاه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12  - کروز بر رودخانه نیل

دیگر آخرین روز سفر پرماجرای شرق آفریقا فرا رسیده است و ما ثانیه های آخر راطی میکنیم تا بار دیگر به خانه و کاشانه مان برگردیم.آخرین لحظه را میخواهیم بر نیل جاری باشیم.سوار بر یکی از کشتیهای تفریحی این رودخانه که در جینجا جاری است ساعتی رفتن و در افق محو گشتن و در دل غروب بی نظیر اوگاندا خاطره هایی ثبت کردن.

حوالی عصر به یکی از اسکله های جینجا میرویم.آنجا به همراه همسفران این 14 روز گشت و گزار، سوار کشتی Source Of the Nile میشویم.کشتی سرچشمه رود نیل...

هوا حال خوبی دارد.یک کرختی و نرمی در هوا جاریست و تن را در این لحظات واپسین در رخوتی ابدی فرو میبرد.دلم تنگ میشود وقتی فکر میکنم شرق آفریقا را با اینهمه لحظه های ناب میگذارم و میروم.نمیدانم آیا روزی دیگر خدا خواهد خواست تا دوباره پا بر این سرزمینهای بکر جادویی بگذارم یا خیر... دل کندن نمیدانم چرا انقدر سخت شده است.انقدر سخت که هیچ نمیگویم و تمام مدت تکیه بر نرده های عرشه کشتی ترجیح میدهم در غروب نیل افسانه ای غوطه ور شوم...

تا چشم کار میکند درختان سرسبز اوگاندا است که دو طرف رود نیل را انگار حاشیه دوزی کرده اند.لابلای آنها کلبه های روستاییان دیده میشود و گاهی زنی و مردی سیاه که سبرهای ماهیگری بر دوش و قلاب و تور بر کف راهی خانه اند تا خستگیهایشان را از دوش بر دارند...

برای پرنده نگرها حاشیه رود نیل در این بخش سرچشمه غوغا میکند در این ساعت و اندی که روی نیل جاری هستیم قریب به ده ها نوع پرنده مختلف را میبینیم که لابلای شاخ و برگهای درختان شناور بر نیل آرام و آهسته در سکوت به خود فرو رفته اند.

و اما اینجا جاییست که آب قل قل میکند و از دل زمین بیرون میریزد.اینجا درست نقطه آغازین سرچشمه های رود نیل است و شگفت خدایا که من از آن سوی کره زمین درست جایی ایستاده ام که حبابهای آبی از دل خاک بیرون میجهد که در تاریخ هزاران قصه میسازد.آبی که روزی موسی را بر گهواره به سلامت عبور میدهد و روزی دیگر شکافته میشود تا پیامبرش را بگذراند.برای من نیل همیشه قداستی عجیب داشته و دارد و در قصه های کودکیم با افسانه های ماندگاری عجین شده است حالا دیدن نیل و درست سرچشمه آن برای من لحظه ناب خاطره سازی است...

و درست همینجا تندیسی از گاندی را میبینم که در میانه نیل قرار دارد و شگفت زده میشوم وقتی میفهمم اینجا جایی است که بنا به وصیت گاندی خاکستر او را پس از سوزاندن در آب ریختند.گاندی نمیدانم به چه دلیل خواست که در نیل ابدی شود در همینجا درست در سرچشمه های مقدس رودی معنوی...

به احترام گاندی است شاید که پرنده ها در اینجا این طور به سکوت نشسته اند و به مراقبه اکنون مشغولند.

اینجا نیل سرشار از رحمت خداوند است.نیل از ماهی لبریز است و ماهی خوراک و منبع درآمد روستاییان این منطقه.جا به جا تورهای عظیمی را میبینیم که بر روی آب شناورند و به صید ماهی درگیر.اینجا به شدت تحت نظارت دولت است و کسی نمیتواند به صورت خصوصی به ماهیگیری بپردازد.اگر قایقی را ببینند که شخصی بی مجوز سرگرم صید است علاوه بر اعمال جریمه های سنگین مالی او را به چند ماه تا یک سال حبس نیز محکوم میکنند.قانونی سفت و سخت که باعث شده زندگی این آبزیان در خطر انقراض قرار نگیرد.

در حاشیه نیل دهکده هایی قرار گرفته است.خانه ها و کلبه هایی روستایی که در کنار ساحل رود قرار دارند و با قایقهای کوچک و تورهایی بزرگ نمایی از دهکده ماهیگران جینجا را نشان میدهند. 

در کنار آبی آرام نیل،تن اخرایی این کلبه های روستایی و رنگ به رنگ قایقهای ماهیگیری تصویر کارت پستالی را دراین واپسین لحظه های سفر در قاب دوربینهای ما ثبت میکند.

غروب دارد فرا میرسد و نمیدانم به کدامین دلیلی جز آتش زدن به دل مسافر دلتنگ، اینگونه آسمان رنگ آتش به خود میگیرد و خود را در دل نیل صدپاره میکند وقتی تیر نگاه رنگین کمانی چنین فریبا درست بر قلبش مینشیند.

تبارک الله....عجب غروبی دارد این کشور استوایی و عجب طنازی میکند خورشید هنگام فرو رفتن در آغوش نیل  و عجب نازی میخرد این رود اساطیری که هزاره هاست از دل تاریخ گذشته و هزاران قصه و سرگذشت را در خود ثبت کرده است.

همان غروب شگفتی که مختص به کشورهای روی خط استوا است. اینجا در کنار سرچشمه های رود نیل و جینجای اوگاندا دیده میشود  بسیار حتی زیباتر از انتپه و بسیار دل خون تر از ویکتوریا و عجیب تر از هر عجیبی منظره 360 درجه ای است که گیجت میکند خورشید کدام سو اینگونه دارد میسوزد که آسمان را اینگونه اتش زده است... آسمان دورتادور ما خونین و سرخ است و نمیتوان تشخیص داد که غروب کدام سو است تنها انگار اینجا غروب که میشود تمام تن آسمان یکپارچه میگدازد تا طلوعی دیگر و رویت دیگر یار دوباره...

ماهیگیر پیر رهسپار خانه شده است.تورها برچیده میشود.پارو آرام و آهسته به آب میخورد و صدایی شبیه لالایی از دهان مرد پیر شنیده میگردد نمیدانم چه میگوید آوایی است شبیه مرثیه ای برای آفتاب...

در حاشیه رود نیل چراغ رستورانهای کوچک و محلی کم کم روشن میگردد سوسو میزنند و دود از دودکشهای آنها بالا میرود.بوی خوش ماهی کباب شده فضای اطراف کشتی را در مینورد .

و ماهی تیلاپیا که ماهی رود نیل است و محلی این سرزمین که شام آخر ما را میسازد در کنار رودنیل...

خداحافظ طبیعت بینظیر و فرهنگ غنی آفریقا. ما رفتیم.تو بمان بمان تا ابد!


 
هیجان در آبهای سفید
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12 - Rafting

تا به حال تجربه رفتینگ در آبهای خروشان را داشته اید؟ من نداشتم تا قبل از جینجا و سفر به نیل سفید.راستش را بگویم من اصلا طبیعت گرد حرفه ای نیستم ورزشکار آنچنانی هم نیستم تجربه سفرهای من را که دیده اید بنابراین تا آن  روز به خصوص اصلا نمیدانستم رفتینگ یعنی چه و چقدر مناسب تواناییهای من است فقط به یاد داشتم که مرحوم عباس جعفری دررفتینگ آبهای خروشان  نپال بود که برای همیشه ناپدید شد.بنابراین به من حق بدهید که وقتی دانستم تور آپشنالی وجود دارد که قرار است رفتینگی باشد بر رپیدهای پرخروش رود نیل از ترس رو به غش رفتم وقتی اصرار محمد امین را برای شرکت دراین برنامه دیدم!!!!

سرچشمه رود نیل همانطور که گفته بودم اینجا در شهر جینجا است.بنابراین به خاطر حضور گردشگران بیشمار تفریحات آبی پرهیجانی در این شهر و اطراف رود وجود داردومنجمله اینها پرش از ارتفاعی بسیار ترسناک بر روی رود نیل یعنی همان بانگی جامپینگ معروف.حرفش را هم نزنید که من از فکر کردن به تجربه این کار هم دلهره میگیرم چه بسا انجام آن..نکته در اینجاست که در کل گروه بیست و چندنفره ما فقط یکنفر داوطلب این کار شد.مهسا دختر جوانی که تنها سفر میکرد و در این سفر چند روزه دوست من شد و بسیار از او آموختم و بسیار تجربه کسب کردم و بسیار تحسینش نمودم....مهسا پرید و دهان همه ما هاج و واج باز ماند بر اینهمه شجاعت...

 و اما رفتینگ یا همان قایقرانی روی آبهای رودهای خروشان تجربه دیگری بود که این بار من در آن شرکت کردم من و محمد امین به علاوه تعداد انگشت شماری از همسفران و البته آقای عقدایی همیشه در صحنه و پر شور و شر که راهنمای تور ما هم بود...

قیمت این تور نسبتا گران بود نفری 50 دلار و باید یک نصفه روز را به آن اختصاص میدادیم. بقیه همسفران ترجیح دادند این ساعات باقیمانده سفر را به گردش در خود شهر جینجا بگذرانند.صبح زود اتوبوسی رو باز دنبال ما آمد و به همراه چند توریست اروپایی راهیمان کرد به کنار مدخل ورودی سوار شدن بر قایقهای رفتینگ...

در طول مسیر میگفتیم و میخندیدیم.مسافران دیگر همه تجریه رفتینگ در آبهای آنتالیا را داشتند و بی تجربه های گروه من و محمد امین بودیم.بقیه خیال ما را راحت کردند که اصلا ترس ندارد بیشتر تفریح است و شوخی و داشتن لحظات خوش.!!!! (گرچه ته دل من چیز دیگری گواهی میداد)

کلاه های کاسکت را سرمان کردیم.جلیقه های نجات را هم پوشیدیم و نیم ساعت به دستورالعمل کار گوش سپریدیم.مرد سیاه پوستی شروع به آموزش کرد البته آموزشهای تئوری و بیشتر توضیح میداد که رفتینگ چیست و رپید و گرید به چه معناست بعد از ما امضا گرفتند که خونمان گردن خودمان است و اینجا جای شوخی برداشتن نیست...دور از جان شما مثل سگ داشتم پشیمان میشدم!

قایقهای رفتینگ معمولا ظرفیت 7 سرنشین را دارند.12نفر در دو قایق 6 نفره نشستیم به علاوه اینکه هر قایق یک راهنما هم به همراه دارد.هرکسی باید روی لبه های قایق بنشیند و پارو را طوری به دست بگیرد که از ریر سینه به بالا حرکت کند و گرنه محکم توی سر نفر پشت سری خواهد زد و البته که پاروها بسیار سنگیند.

از اینجا به بعد تمام وسایل و دوربینها را به جا گذاشتیم و بدون کفش راه افتادیم روی سنگلاخها. ابتدا قایق را روی پشت خود گرفته و راهی ناهموار را به پایین رفتیم تا بتوانیم قایق را به آب بیندازیم.عکسهایی که از این به بعد میبیند متعلق به دوربین من نیست بلکه عکسهایی از رفتینگ نیل در جینجا است که عینا شبیه تجربه خودمان است و از اینترنت گرفته ام تا شما را در لحظه به لحظه رفتینگ قرار دهم...

ده دقیقه اول مسیری هموار است که ما تنها پارو میزنیم.در این میان درسهای عملی را هم میگیریم و بعد همه کم کم دچار دلهره ای عظیم میشویم و تازه میفهمیم اصلا پروژه شوخی بردار نیست.راهنما توضیح میدهد که به آبشارهای تند و تیز و خروش رودها که قایق باید آنها را پشت سر بگذارد RApid میگویند و هر رپیدی در جهان طبق استاندارهای خاص درجه بندی شده است از درجه 1 تا 6 و اینجا ما در طول مسیری 2 ساعته باید 5 رپید را پشت سر بگذاریم که 3 تا گرید 5 دارند و 2 تا گرید 3 و تازه فهمیدیم که رپیدهای آنتالیا گریدهای 1 و 2 دارند!!!!

میتوانید قیافه من را الان مجسم کنید؟؟؟؟؟؟

اعترافی بس هولناک برایتان دارم...من به آب فوبیا دارم و مواقعی پیش آمده که در حین شنا ناگهان دچار دلهره شدید شده و کلا شنا از یادم میرود و اصلا هم معلومم نمیکند که چه زمانی یکهو من دچار دلهره و اضطراب میشویم اما حالا با شنیدن صدای رپید خروشان با گرید 5 دچار آنچنان ترس و وحشتی شدم که داشتم به گریه میفتادم و فقط دعا دعا میکردم که قایق چپه نشود  چون راهنما توضیح داد که احتمال دارد قایق چپه شود و اگر چپه شد ما باید چطور خودمان را از زیر قایق و فشار آبهای خروشان بالا بکشیم...!!! عجب غلطی کرده بودم ها....محمد امین البته شناگر بسیار ماهری است و من اصلا مثل او نیستم و فقط قورباغه بلدم و کمی کرال و حالا اگر اون زیر گیر بیفتم چطور باید با حجم آب مبارزه کنم و خودم را بالا بکشم!!

نتیجه این شد که تمام مدت به راهنما التماس میکردم هرکاری میکند بکند فقط مانع چپه شدن قایق شود!

راهنما یکی یکی دستورها را توضیح داد ما باید شش دانگ حواسمان را جمع میکردیم. با فرمانهای او پارو به جلو و به عقب میزدیم و در لحظه فریاد او باید داخل قایق مینشستیم و پارو ها را به درون میکشیدیم و دستانمان را روی سر میگذاشتیم....

وحشتناک بود آقا وحشتناک...صدای خروش آب دیوانه ام کرده بود و قایق بی امان دور میزد و به سمت آبشاری با ارتفاع چند متر پیش میرفت و قرار بود ما از روی رپید با سرعت به پایین برویم.فقط همین را بگویم که تمام مدت از خدا کمک خواستم قایق چپه نشود و البته که نشد و البته که هیجان فرود از رپید بی همتا بود و البته که آدرنالین خون دیگر از رگهای سرم بیرون میزد و البته که وقتی رپید را به پایین رسیدیم گویی اورست را فتح کرده بودیم و از شدت هیجان در قایق میرقصیدیم!!!

رپید دوم و سوم را هم با هیجان پشت سر گذاشتیم کم کم دستمان آمده بود که باید چه کنیم و وقتی سر میخوردیم روی آبهای برفی رود نیل به پایین و وقتی آبها با فشار و خروش به سرو کله ما میکوبید دیوانه هیجان زندگی میشدیم اما قایق همسفر هایمان مثل ما خوش شانس نبود و سر رپید سوم یا چهارم بود که چپه شد و ما دیدیم چطور هریک به سویی پرت شدند و زیر آبها فرو رفتند و قایقهای نجات که دنبال ما بودند چطور تن خسته و داغون آنها را مثل ماهی از آب گرفتند و البته که کسی چیزیش نشد جز یکی از خانمها که به علتی نامعلوم گونه اش آسیب دید و از ترس رو به اغما رفت به طوریکه بقیه راه را در قایق نجات طی کرد....

بله دوست عزیز!!! رفتینگ نیل اصلا شوخی بردار نبود بلکه عملی کاملا حرفه ای و ورزشی سنگین محسوب میشد که ما آماتورهای بی تجربه داشتیم آن را تجربه میکردیم....

و از 5 رپید بالاخره سرسلامت بیرون آمدیم و رپید ششم با گرید 6 را دور زدیم چون در حد آماتورها نبود و موفق شدیم کار را به انتها برسانیم در حالیکه از شوق میلرزیدیم و صدای فریادمان از شادی در موج موج آبهای نیل میپیچید و  از شدت هیجان و شادی نبرد با امواج خروشان در آخر خود را پرت کردیم در آبهای نیلگون نیل و یک دل سیر در قسمتهای آرام رودخانه شنا کردیم.سبک ترین شنای عمرم در تمیزترین و خوش بو ترین آبهای جهان، نیل اسطوره ای هزاره ها تاریخ و افسانه و راز!

اگر میخواهید از رفتینگ در آبهای نیل بیشتر بدانید به این سایت رجوع کنید!


 
اختتامیه
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی: متفرقه
جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو به کار خود پایان داد مراسم اختتامیه سومین جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو؛ شب گذشته(17 مرداد) در موزه‌ی امام علی(ع) برگزار شد. به گزارش روابط عمومی سومین جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو، رضا دبیری‌نژاد(دبیر این جشنواره) با اشاره به اهمیت سفر گفت: سفرنگاری فرصتی برای توسعه‌ی گردشگری است زیرا تا موضوعی ثبت نشود به بحثی ملموس تبدیل نمی‌شود و این بیان است که سفر را به واقعیتی ادراکی، بیانی و ارتباطی تبدیل می‌کند و آن را واجد ارزش‌های فرهنگی و علمی می‌سازد. با چنین فرآیندی سفر به مرتبه‌ای بالاتر ارتقا می‌یابد. وی در ادامه؛ گزارش کوتاهی از روند جشنواره ارایه داد و گفت: در سومین جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو آثار در بخش‌های مکتوب، عکس، فیلم، وبلاگ و صوت پذیرفته شد و بعداز انتشار فراخوان در اسفند 92 بیش از 800 اثر به جشنواره رسید. دبیری‌نژاد همچنین گفت: بخش ویژه سفرهای نوروزی و کودک و نوجوان جداگانه داوری شد که در بخش نوروزی 50 اثر و در بخش کودک 170 اثر حضور داشتند. در ادامه‌ی برنامه با حضور داوران بخش‌های وبلاگ، نوشتاری، فیلم و عکس برگزیدگان هر بخش با اهدای جوایز و لوح یادبود و تندیس معرفی شدند. در بخش نوشتاری از نادر عبداللهی، مریم قره‌سو و پویان تطهیری مقدم تقدیر و محمدرضا توکلی صابری به عنوان نفر برتر تجلیل شد. در بخش فیلم، فیلم‌های آنا به کارگردانی عسل غریب و زمزمه زنده‌رود به کارگردانی جمال اسکویی تقدیر شدند و فیلم‌های جهانگردی با عصای سفید به کارگردانی محمدرضا بهری و سفرنامه قونیه به کارگردانی رضا مجلسی به عنوان آثار برتر معرفی شدند. در بخش عکس؛ محمد گلچین کوهی، مهران کریمان و علی فرشادمهر تقدیر شدند و زهرا شاه‌سیاه به عنوان نفر برتر معرفی شد. در بخش بلاگرها از وبلاگ سفرنویس شهرام شهریار برای ایجاد ساختار علمی و فنی برای مستندنگاری میراث طبیعی و فرهنگی تقدیر شد و فرشته ثابتیان نویسنده وبلاگ چمدانک، نادر بختیاری‌نیا نویسنده وبلاگ فرسنگ و مینا کامران نویسنده وبلاگ دوچرخه‌ها به عنوان رتبه‌های برتر معرفی شدند. در بخش بزرگداشت‌ها نیز از نصرالله کسرائیان(عکاس پیشکسوت و قوم‌نگار) تقدیر شد. نقش‌بندی(استاد رشته عکاسی) در بیان جایگاه کسرائیان گفت: کسرائیان حق بزرگی بر گردن عکاسی ایران دارد و یکی از تاثیرگذارترین عکاسان معاصر است. او یک قوم‌نگار واقعی‌ست که توانسته ایران را با هزاران عکس در بیش از 30 مجموعه به جهان به گونه‌ای زیبا معرفی کند. نقش‌بندی افزود: کسرائیان در عکس‌هایش برای اولین بار حتی سختی‌های زندگی را زیبا نشان داده و به عکاسان دیگر نشان داد که می‌توان ایران را زیبا معرفی کرد.
 
سومین جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٧  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام خوشحال میشوم فردا در اختتامیه سومین جشنواره سفرنگاری ناصرخسرو ببینمتان....

4 تا 8 بعدازظهر- موزه امام علی(ع)


 
سیاره میمونها!
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/11 - جینجا

یک صبح زود بارانی که جاده ها تن پوشی از گل سرخ به تن کرده اند راهی Jinja میشویم.شهری در جنوب شرق اوگاندا و دومین شهر مهم ،بزرگ و تجاری این کشور که در ساحل دریاچه ویکتوریا آرام گرفته است.

جاده های اوگاندا سرسبز و دیدنی هستند و تجربه خوبی خواهد بود اگر فاصله بین شهری چند مقصد را با اتوبوس شبیه ما سفر کنید تا فرصت مناسبی پیدا کرده و از نزدیک زندگی روستایی مردم اوگاندا را لمس کنید.این کشور فقیر است بسیار فقیر اما غنی از زمینهای سبز کشاورزی .تقریبا در تمام این فواصل روستایی میتوانید چشم انداز مزارع سرسبز چای و قهوه را ببینید که محصول عمده صادرات این کشور را تشکیل میدهند.گویی به تازگی نفت هم در این کشور پیدا شده اما هنوز سرمایه مناسب برای استخراج آن پیدا نشده است.

بهترین تجربه این سفر چند ساعته زمینی برخورد با کودکان مهربان و شاد این کشور است که سر هر روستا و مزرعه و خیابانی با شما دست تکان میدهند و برایتان ابراز احساس میکنند.عکاسی از صحنه های  چنین بکر برای ما جالب توجه است فقط به خاطر داشته باشید که در این عکاسیها نباید به حریم خصوصی مردم تجاوز کرد.گاهی دوست ندارند در شاتر دوربین شما ثبت شوند باید به خواسته آنها احترام گذاشت و در اعتماد و اطمینان را نبست...

اگر تا قبل از این سفر کسی دررابطه با رود نیل از من سوال میکرد بدون شک پاسخم حول و حوش کشور مصر میچرخید و فراعنه و قصه موسی پیامبر...به ذهن من خطور نمیکرد که سرچشمه رود نیل جایی در شرق آفریقا و در کشور اوگاندا است و البته در اوگاندا جایی به نام جینجا...میتوان به جرات گفت که جینجا را همه گردشگران جهان اول به خاطر سرچشمه هایش میشناسند و بعد جاذبه های دیگر ...تا قبل از سال 1906 میلادی جینجا تنها یک دهکده ماهیگیری کوچک بود دور بسیار دور از تمدنهای شهری...عده ای از جهانگردان بریتانیایی به دنبال سرچشمه های رود نیل به سوی سرزمینهای دورتر اوگاندا در حرکت بودند که به این شهر ساحلی در کنار دریاچه ویکتوریا رسیدند.جایی که رود نیل ؛بلندترین رود جهان؛مسیر خود را از سرزمینهای آفریقایی به سوی مصر میگشود.جینجا پیدا شد جینجا رونق گرفت جینجا پاتوق جهانگردان شد...

به حومه شهر میرسیم جایی که قرار است 3 شب از آخرین شبهای اقامت آفریقاییمان را در لوج Nile Resort بگذرانیم.برای من این لوج (خانه محلی) یکی از فراموش نشدنی ترین مکانهای اقامتی میشود.جایی درست مقابل چشم انداز وسیع رود نیل، فضایی آرام که سه شب آخر سفر را برایم آسوده ترین شبها میسازد وقتی غروب به غروب با قورقور قورباغه ها به خواب میروم در حالیکه جیرجیرکها برایم لالایی میگویند و طلوع به طلوع با صدای سیرسیرها از خواب بلند میشوم در حالیکه گنجشگها مرا به ضیافت روزانه خود دعوت میکنند.

وارد اطاقهای ساده و صمیمی لوج میشویم.اطاقهایی سازگار با طبیعت که تا حد امکان گردشگر را در فضای محیط ماوا دهد.اطاقهایی که بوی چوب میدهند و علف سوخته و تا حد امکان ساده و صمیمی البته به شرطیکه مشکلی برای همزیستی با جانوران ساکن در اطاق نداشته باشید...

جینجا و البته لوج ما پر است از انواع موجوات خزنده و حشرات.مارمولک تقریبا از در و دیوار و سقف اطاق بالا میرود.چاره ای نیست جز زندگی مسالمت آمیز.پس طی گفتگویی چند دقیقه ای و خواهش و التماس از موجودات که در این چند شب کاری به کار ما نداشته باشند دورتادور تخت را با پشه بند چفت و بست میدهیم و در حالیکه تمام تن را با پمادهای ضد حشره آغشته کرده و داخل گوش را با پنبه میپوشانیم تا احیانا هزارپاهای کف چوبی اطاق سراز آنها در نیاورند به خوابی بعداز ظهری فرو میرویم تا خستگی چند ساعت سفر را از تن درآوریم...

و فکر میکنید چه کسی ما را بعد از 2 ساعت استراحت از خواب بیدار میکند؟ صدایی شبیه کوبیده شدن دست بر شیشه ها ما را میپراند و با چنین صحنه شگفتی روبرو میشویم که میمونهای بازیگوش رود نیل از سر کنجکاوی و فضولی دارند داخل اطاق را دید میزنند و این حیوانات باهوش برای اینکه بهتر بتوانند داخل اطاق را ببیند حتی دستهایشان را حایل نور خورشید کرده تا سایه درست کنند و فضولی را به نحو احسنت تکمیل سازند...

در را که باز میکنیم میبنیم در محاصره میمونهاییم.گویی اینجا سیاره میمونها است. از در و دیوار تمام اطاقها و ایوانها و چمن مشرف به نیل میمون بالا میرود.روی درختها تاب میخورند و جیغ میکشند و اصلا هم ترسی از ما ندارند.کافیست کمی لای در یا پنجره اطاقتان باز بماند تا سر از رختخواب در آورند و حتی سرکی به یخچال اطاقتان هم بکشند...

وقتی با بسته ای بیسکویت بیرون میروم حیوانها بو کشیده و جریان را میفهمند انگار شرطی شده باشند به صدای بازکردن کیسه بیسکویت چون به چشم بر هم زدنی دورم را میگیرند و منتظر که از دستم دانه دانه بیسکویت بگیرند و انقدر هم مودب و آرام دستهایشان را بالا میاورند و به آرامی با انگشت از میان انگشتانم خوراکی را میگیرند که هیچ آسیبی به من نمیرسانند...لمس دستهای کوچک آنها و سرانگشتان بامزه شان جزو خاطره های فراموش نشدنی این سفرم میشود...

 و کودکانشان که هنوز شاید دندان درنیاورده اند آویزان سینه های مادرها دارند شیر مینوشند و زیر چشمی ما را میپایند...

غروب شده اند و میمون پیر گویی در حال مراقبه روبه سوی نیل تاریخی در سکوت به خود فرورفته است


 
جادوی سبز اوگاندا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/10 - انتپه

اینجا نیمکره شمالی است 23 کیلومتر که به سمت جنوب برویم وارد نیمکره جنوبی میشویم.و انتپه جایی در حوالی خط استوا است جاییکه زمین دو نیم میشود و ما در کنار دریاچه ویکتوریا روی این خط قرار داریم.انتپه قبل از کامپالا پایتخت اوگاندا بود.شهری بسیار سبز و استوایی در کنار دریاچه ویکتوریا با جزایر کوچک و بزرگ و البته مردمی بینهایت آرام.مردمی که ساعتها کنارشان راه بروی کلمه ای حرف از دهانشان نخواهی شنید.انتپه شهر کوچکی است که کل آن را میتوان با یک ساعت رانندگی زیر پا گذاشت اما به خاطر طبیعت سبز و غروب فریبا و باغهای استوایی یکی از گردش پذیرترین شهرهای اوگاندا است.

یکی از جاذبه های این شهر باغ گیاهشناسی مشهور آن است.باغی که سال 1898 توسط یک انگلیسی ثروتمند تاسیس شد و تا امروز همیشه به بهترین شکل نگهداری میشود نه مثل باغ گیاهشناسی تهران که پس از چند سال خون دل خوردن اتوبان همت از کنارش عبور میکند.نه اینجا در همه این صد و اندی سال هموازه نگهداری از این باغ و گیاهان استوایی آن که از کشورهای مختلف آفریقا گردآوری شده در دستور کار مسئولان قرار گرفته است.

وارد باغ که میشوید صداهای حیات وحش احاطه تان میکند.بالای سرتان طوطیهای هزاررنگ اوج میگیرند و جیغ میکشند.میناهای سیاه با نوکهای زرد روی چمنهای سبز راه میروند و دانه بر میچینند.زیر سایه های درختان طاووسهای رنگارنگ لم داده اند و توکاهای خوش نقش در کنار شما قدم میزنند. اینجا خود حیات وحش اوگاندا است.

راهنمای محلی با ما راه میفتد و دونه دونه به معرفی درختان و گلها و میوه ها میپردازد. میوه هایی که خاصیت جادویی دارویی دارند و درختانی که در صنایع مختلف از آنها استفاده میشود.مثل این درخت سربه فلک کشیده که گیجتان میکند وقتی نگاه به بالاترین نقطه آن میدوزید.این درخت کائوچو است.همان درختی که تا قبل از پیدایش پلاستیک نقش مهمی در ساخت عایقهای شکل پذیر داشت.

پوست آن را که خراش میدهیم شیره سفید رنگ کائوچو بیرون میزند. ماده بسیار ارزشمند و گران قیمتی که این روزها یکی از صادرات مهم کشور اوگاندا محسوب میشود.

زیر یکی از درختان توجهم به میوه ای جلب میشود که ماده ای مانند پشم از آن بیرون زده است.راهنما میوه را برایم میگشاید و الیاف کتان را نشانم میدهد. تاکنون فکر میکردم کتان پشم نوعی حیوان است!!!!!! بعضی از همراهان دانه های گیاهان را جمع میکنند تا با خود به ایران بیاورند.میدانید که این کار صحیحی نیست.با ورود هر دانه گیاهی به یک کشور ممکن است بذری خطرناک یا آفتی خانمان سوز به خاک آن کشور وارد شود.مثل آفتی که از آمریکا به مزارع برنج ایران منتقل شده و آسیب جدی به آنها وارد کرده است.پس لطفا بی خیال جمع آوری دانه ها و گیاهان شوید و صرفا از آنها لذت ببرید.

شما فکر میکنید اگر این میوه سفت که از توپ بسکتبال سنگین تر است روی سرتان بیفتد چه میشود؟دروغ چرا با یک قدم فاصله نزدیک بود روی سرمان بیفتد! راهنما میخندد و آن را سبک سنگین میکتد و ما که رنگمان پریده با چشمهای از حدقه درآمده به این توپ میوه ای مینگریم و  گوش میدهیم به شوخیهای راهنما که گویی سرش براثر ضربات این میوه دیگر ضد ضربه شده است.

این میوه "ایندیکا" نامیده میشود و میوه خاص استوایی است.وقتی داخل آن را باز کنیم از ژله آن که شبیه مایع چسبنده سفید رنگ است برای شستشوی سر مثل شامپو استفاده میشود!

به کنار دریاچه ویکتوریا میرسیم.دریاچه ای که میراث طبیعی این سرزمین است و بین سه کشور اوگاندا،تانزانیا و کنیا تقسیم شده است.یک چهارم این دریاچه وسیع که سرچشمه های رود نیل را در خود جای داده در کشور اوگاندا واقع شده و با مجمع الجزایر کوچک و بزرگ میان خود موقعیت ماهیگیری خوبی را برای این کشور فراهم ساخته است.

 

"ترومپت آسمان آبی رونده"...عجب لطافتی دارد نام این گل و عجب نازی میفروشد زیبایی آن و البته کمی بعد میفهمیم آفتی است که بلای جان درختان استوایی میشود. زیبارویی که میپیچد و از تنه درخت بالا میرود و در تنگنای آغوش مست کننده خود، درخت را خفه میکند. زیبایی ویرانگر!!!

اولین قسمت فیلم تارزان در دهه 60  درست لابلای همین درختها و همین لوکیشنی که الان مقابل ما قرار گرفته استساخته شد.سعی میکنیم یکی از این شاخه های آویزان را گرفته با صدای جیغ و فریاد "عقاب ماهیگیر آفریقا" یکی شده و خود را از یک سو یه سویی دیگر بیندازیم.نتیجه اما خوشایند نیست:

کف جنگل پهن میشویم!

یادتان میاید در تانزانیا هم به سازه های بزرگ و عجیب این چنینی برخورد کرده بودیم؟ بله درست حدس زدید اینها خانه های موریانه ها است.خانه هایی از جنس خاک رس سرخ رنگ که چون کاخی بزرگ در ابعادی عجیب حتی بزرگتر از قد و هیکل انسانی بالغ لابلای درختان استوایی ساخته شده اند.

راهنما به یکی از خانه ها لگدی میزند و خانه فرو میریزدوجیغ و فریاد ما بلند میشود که چرا خانه ای چنین زیبا را که احیانا سالها طول کشیده ساخته شده اینچنین نابود میکند.راهنما میگوید تنها در عرض چند ساعت خانه دوباره توسط موریانه های سرباز ترمیم میشود.داخل خانه اما حکایتی باورنکردنی از معماری منظم و ساختار یافته است. اینجا مرا یاد ارگ بم میندازد.همه چیز حساب شده و مهیا است . اطاقهای نگهداری از نوزادان ،انبارهای غله،خوابگاه سربازها و البته ارگ شاهی ملکه...

راهنما یکی از موریانه های سرباز کله قرمز را به ما نشان میدهد که چگونه با دندانهای خود لبه پیراهن راهنما را میدوزد.راهنما میگوید وقتی زخمی روی بدن کسی باز میشود یکی از این موریانه ها نقش بخیه زدن را ایفا میکنند.البته اینها هم چون زنبورها پس از بخیه زدن پوست بدن فرد از دنیا میروند.

 خانه هایی که روی آنها خزه سبز رنگ بسته شده نشان از متروکه بودن دارد. به دلایلی که فقط خود موریانه ها میدانند پس از هر چند سالی جمعیت یک خانه به یک خانه نوساز دیگر مهاجرت میکنند و خانه قدیمی را به حال خود رها میسازند.خانه به مرور زمان کلنگی شده و دورتادور آن را خزه های سبز میپوشانند.

بیشتر فضای باغ با سایه چتر این برگها پوشیده شده.برگهایی از درخت Umbrella  که بومی این مناطقند و در کشورهای استوایی فراوان یافت میشوند.

 لابلای درختها تارهای بهم پیچیده عنکبوتهای آفریقایی دیده میشود.تارهایی که انقدر ظریف بهم بافته شده انگار یه بانوی هنرمند عنکبوتی نشسته بر صندلی گهواره ای دارد با میلهای بافتنی آنها را به هم میبافد و در همان حال هم زیر لب زمزمه میکند. یک مادربزرگ عنکبوتی!!

داخل هر تور بافته شده یک ماده سرخ رنگ با 5 نر مشکی زندگی میکند.ماده ها بزرگتر و قوی ترند و اگر عصبانی بشوند وای به حال آن 5 شوهر بخت برگشته... راهنما با یک گلوله طعمه الکی یکی از عنکبوتها را فریب میدهد تا به سمت ما بیاید.آقای عنکبوت وقتی میفهمد سرکار رفته  شاکی شده طعمه الکی را به بیرون پرت کرده میکند. این عنکبوتها نه سمی هستند و نه گاز میگیرند.راهنما پیشنهاد میدهد یکی از آنها را توی دست بگیرم. اما راستش هرکاری میکنم نمیتوانم تحمل کنم پس بی خیالش میشم. 

از باغ گیاهشناسی که بیرون میاییم به چشم بر هم زدنی بارانی میگیرد خاص مناطق استوایی.جوی آب روان میگردد.درختها انگار شسشتو میابند.خاک سرخ رنگ انتپه تبدیل به گل چسبناکی میشود که پاهای ما را در تله میندازد .ما راهی دیدار از پارک خزندگان شهریم و تنها خدا میداند که در این گیرو دار بارانی چنین سیل آسا خزندگان را چه به دیدار!

داخل پارک خزندگان قفسه های شیشه ای با سقفهای باز قرار دارد که آب باران از سوراخهای سقف سرازیر شده به سمت مارهای داخل قفسها.طفلکیها خیس و خیلیس زیر برگها مخفی شده اند و ما بدتر ازآنها درحالیکه آب از سرو رویمان میچکد در تلاشیم تا لابلای برگها آنها را تماشا کنیم.احتمالا پیش خود میگویند اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند !!!

از یک قفس به قفسی دیگر موش آب کشیده میشویم.گل و لای لیزمان میدهد و با سر به میان جوب آب سرخ رنگ دراز به دراز میگردیم.اما مگر بی خیال میشویم. نخیر تا دانه دانه خزندگان را رصد نکنیم دست از سر پارک خزندگان انتپه برنخواهیم داشت.راستش را بگویم حیوانات هم کلافه حضور ما شده اند.

زیر آن تخته سنگ را اگر خوب نگاه کنید چشمتان به یک جوجه خیس و ضعیف و نحیف میخورد که قرار است طعمه این آقا شود.این قسمت پارک تراژدی ناراحت کننده ای است. داخل تمام قفسها چشممان به جوجه های بسیار ضعیفی میخورد که از سرما و خیسی باران میلرزند و منتظرند که طعمه خزندگان شوند.ناراحت کننده است...

و سرآخر من و این آقای آفتاب پرست شیطان که از سرو کول ما بال میرود!!!


 
مروارید آفریقا،اوگاندا
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/9 - ادامه سفرنامه شرق آفریقا

 انتهای سفر کشوری است که به مروارید آفریقا شهره است.میگویند سرچشمه رود نیل در آن جاری است.آسمانش هر طلوع و هر غروب خونین میشود و درست روی خط استوا ایستاده .کشور مردمانی با 39زبان مختلف قبیله ای که برای درک یکدیگر به زبان بیگانه انگلیسی ارتباط برقرار میکنند.کشوری سبز با جنگلهلی استوایی بر کناره دریاچه ویکتوریا و کوه هایی که قرنها ماوای شانپانزاه های در معرض انقراضند.اینجا را اوگاندا مینامند کشور دیکتاتوری "ایدی امین"...

 از کنیا پس از 3 شب اقامت در نایروبی با خط هواپیمایی کنیا ایرویز به سوی اوگاندا پرواز کردیم. طبق معمول هر 3 کشور آفریقایی برای ورود باید در فرودگاه فرمهای عریض و طویل گرفتن ویزا را پر میکردیم.اما اینجا گرفتاری ما این بود که تا محل اقامتی خود و معرفی برای اقامت نداشتید اجازه ورود داده نمیشد.آژانس اسپلیت راهنمایی کرد که نام آژانس محلی اینجا را به عنوان معرف ذکر کنیم بالاخره از 7 خان رستم رد شدیم و وارد خاک اوگاندا گشتیم.اقامت 5 روزه ما شامل دیدار از شهرهای کامپالا،انتبه و جینجا است.

کامپالا پایتخت کشور اوگاندا است با 1600000 نفر جمعیت که بر روی 7 تپه ساخته شده .شهری نسبتا پیشرفته اما بسیار پایین تر از نایروبی و حتی شهرهای کشور تانزانیا.در کوچه پس کوچه های کشور اوگاندا فقر به طرز دلخراشی قابل مشاهده است.اما برخلاف کشور کنیا ضریب امنیتی اینجا بسیار بالاست. مردمانی خونگرم و مهمان نواز شما رابه گرمی پذیرا هستند و همه جا با صورتهای شاد و لبهای خندان مردمان روبرو میشوید.نه مثل مردم کنیا که انگار ارث پدرشان را از شما طلبکارند.فقط به یاد داشته باشید که اوگاندا کشور فقیر با امکانات ابتدایی است هتل 5 ستاره آن حتی به اندازه یک هتل 3 ستاره ایران قابل قبول نیست. متاسفانه فقر و عدم آموزش مناسب این مردم نازنین را از بسیاری وجوه دنیای مدرن دور کرده است.

به محض ورود سبزی و طراوت شهر انتبه که محل سکونت ما و در فاصله دو ساعتی شهر کامپالا است توجه ما را جلب میکند.هتل امپریال 4 ستاره کنار دریاچه زیبای ویکتوریا قرار گرفته است.

از در که بیرون میاییم تصویر شامپانزه های معروف اوگاندا همه جا دیده میشود این حیوانات در معرض خطر انقراض سمبل طبیعی این کشورند.متاسفانه برای دیدن آنها باید کوه پیماییهای سختی انجام داد که برای گردشگر عادی شاید به راحتی امکان نداشته باشد.علاوه بر اینکه هزینه تورهای دیدن شامپانزه ها نیز بسیار بالاست و شانس دیدن اینها نیز یک animal gaming دیگر است...

اولین گشت شهری ما دیدن شهر کامپالا و مقابر سلاطین آن است.اینجا را Bujjabukala مینامند.مکانی تقریبا صدو اندی ساله که قصرهای 4 پادشاه آخر کشور و مقابر آنها در آن قرار گرفته است.قرار است در گشتی دو ساعته از این قصرها و مقابر دیدن کنیم. برای ورود باید آقایان کلاه از سر برداشته و خانمهایی که دامن یا شلوارک کوتاه به پا دارند دامنهای بلندی به پا کنند .این احترامی است که به روح شاه متوفی میگذارند. اوگانداییها اعتقاد دارند شاه فره ای خدایی دارد و هیچ گاه نمیمیرد بلکه تنها ناپدید میشود!!!

آنچه که میبینیم یک قصر است! تعجب زده میشویم وقتی میفهمیم این همان مکان زندگی پادشاههان اوگاندا است.مقایسه بی ربطی است اگر بگویم با کاخهای شاهان باستانی ایران مقایسه اش کنید.این کلبه های چوبی که سقف آنها با پوشالهای درختان پوشیده شده روزگاری محل زندگی پادشاهان قدرتمند کشور بوده که بعد از مرگ آنها نیز به مقبره آنها و خاندانشان تبدیل میشود....

اوگاندا تاریخ پادشاهی 800 ساله ای دارد با 36 پادشاه از سلسله "بوگاندا".وقتی صحبت از اوگاندا میکنین تا قبل از قرن 19 تنها اتحاد چندین قبایل  مطرح است و نه ملتی واحد. این چندین قبایل در کنار همدیگر اوگاندای امروز را تشکیل میادند.برخلاف تانزانیا و کنیا به خاطر دوری این کشور از دست استعمارگران پای آنها تا قرن 19 به این کشور باز نشده بود. آن زمان چند جستجوگر که به دنبال سرچشمه رود نیل از قاهره راه افتاده بودند به قلب آفریقا،سرانجام به ویکتوریا رسیدند و اوگاندای امروز را کشف کردند.

4 سه کاباکای آخر(کاباکا یعنی شاه و سه کاباکا یعنی شاه فقید)

تا سال 1894 این کشور جایی دور افتاده و ناشناخته برای اروپاییان بود.وقتی کاشفان سرچشمه رود نیل بعد از 5000 کیلومتر جستجو به اینجا رسیدند به دنبال آنها میسیونرهای اروپایی هم پایشان به این سرزمین باز شد.خواندن  نوشتن و سپس آیین مسیحیت با آمدن آنها به این سرزمین وارد گشت.

سال 1894 است و پادشاهی اولین این 4 نفر. کم کم بریتانیا اروپاییان دیگر را بیرون میراند و اوگاندا را تحت الحمایه خود کرده پادشاهی این شاه را در جهان به رسمیت معرفی میکند و اینگونه کشور اوگاندای امروزی در جهان شکل میگیرد.پادشاه وقتی نفوذ بریتانیارا  زیاد میبیند شروع به بیرون راندن آنها میکند اما شکست خورده به سیشل تبعید شده و پسر یک سال و نیمه او جانشین پدر میگردد. انگلیسیها او را در 17 سالگی به کالجی در آکسفورد میبرند تا هرچه بیشتر به انگلیس پابندش کنند.پسر بعد از تحصیل به کشور باز میگردد و رسما تاج و تخت را در دست گرفته و دومین شاه از 4 شاه آخر میشود.بعدها در جوانی براثر دیابت فوت کرده و سومین فرد شاه اوگاندا میگردد.

خلاصه اش کنم بالاخره در زمان شاهی آخرین پادشاه و نخست وزیری "اوبوته" مجلس پادشاهی را منحل و شاه را به ریاست جمهوری میرساند البته با رای مردم.

حالا شما فکر کنید دم در ورودی این قصرها آخرین گارد شاهی که هنوز زنده و سرپا است شما را زیر چشمی نگاه کرده و اجازه عبور میدهد.دیدن این پیرمرد سالخورده که تمام این سالها وفادارانه به سلسله شاهی اوگاندا خدمت میکند قابل تامل است و چه زیباست احترامی که به او قائلند.

جلوتر که میرویم پشت همه آن کلبه های چوبی مقبره خاندان سلطنتی قرار گرفته است.مقبره های مسلمانان و مسیحیانی که زمانی شاهزاده ها  و وابستگان پادشاه بوده اند.

جالب است که روی یکی از مقابر گل تازه ای دیده میشود.انگار بعد از سالها هنوز دستی روی این قبر به یاد گذشته گلی میگذارد.کسی میاید کسی میرود مرده فراموش نمیشود...جالب است که با وجود فروپاشی سلسله شاهی کسی به قبور تعرض نمیکند

و از آن جالب تر این است که بازماندگان خاندان پادشاهی در کلبه های نوسازی اطراف این محل سلطنتی به زندگی ادامه میدهند.اینها همین زنان و کودکان فقیر و ساده پوش نسل همان شاهزادگانی هستند که از آخرین پادشاه اوگاندا به جا مانده اند. و دارند اینگونه در سادگی به زندگی ادامه میدهند و البته که کسی با آنها کاری ندارد.

از درون یکی از کلبه ها صدای سازهای کوبه ای به گوش میرسد.امروز یکشنبه است و راهنمای محلی برایمان میگوید که آنها خانواده ای هستند که دارند یکشنبه خود را به شادی سپری میکنند.

داخل کلبه سیاهان زیادی جمع شده اند.یکی از طوایف شاهزادگان که ما را با خوشرویی به درون دعوت میکنند.برایمان ساز میزنند بر طبل میکویند فریاد میکشند و میرقصند.دست ما را میگیرند به میان خود میبرند تا ما را هم در پایکوبی خود شرکت دهند و انقدر ساده و صمیمی و بی ریا هستند که همه مسافران کفش درآمده پابرهنه بر حصیر ساده خانه آنها گذاشته دست در دست سیاه و زحمت کشان آنها نهاده با آنها میچدخند و میرقصند...

چقدر مردمان آفریقایی در اوج فقر و سادگی آرامند و خوشحال و چه تفاوت عظیمی دارند با ملت نفت و گاز که با اینهمه ثروت پنجمین مردمان غمگین جهانند!!!

 کودک سیاه،کودک زیبای اوگاندایی

در یکی از کلبه ها سرگرم فروش بومهای نقاشی خود هستند.این بومها صنایع دستی 600 ساله اوگاندا است.بومهایی قهوه ای که از پوست کوبیده درخت کتان تهیه شده و با رنگهای تند نقوش سنتی و آداب فرهنگی آیینی اوگاندا بر آنها نقش بسته شده است.

بومها قیمت زیادی ندارند از 20000 تومان به بالا.نمیدانم چرا برای خریدن از چنین مردم فقیری باید چانه زد!؟ آنها که درامدشان از همین صنایع دستی است و چه کسی بیشتر از ما گردشگران میتواند حامی آنها و مشوق آنها باشد!...

راه میفتیم به سمت ادامه مسیر و گشت و گزار در کوچه های شهر کامپالا. شهری که بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اوگاندا و البته مدرن ترین آنها است که برای ما شهری درجه چندمی محسوب میشود.اما اینجا میشود امنیت را بیشتر حس کرد. میشود با خیال راحت سر و دست را از ماشین بیرون برد و با مردم خوش و بش نمود. نگاهی مشکوک و عصیانگر گردشگر ثروتمند را تهدید نمیکند و دستی به قصد جیب بری به سوی گردشگر متعرض نمیشود... اینجا حال خوبی دارد..

از دور مناره مسجد جامع شهر و دومین مسجد بزرگ قاره آفریقا دیده میشود.

حالا زمان آن رسیده از "ایدی امین " برایتان بگویم.سال 1971 او که فرمانده ارتش "اوبوته" بود یک کودتای نظامی راه انداخت اوبوته را سرنگون و خود را حاکم تام الاختیار اوگاندا نامید تا سرانجام در سال 1978 توسط نیروهای تانزانیا سرنگون شد.در این سالها او یکی از خونبارتین دیکتاتوریهای قرن را به نمایش گذاشت.حکومتی با مرگ هزاران فرد مخالف . اولین کسیکه در جهان حکومت او را به رسمیت شناخت هم دیکتاتور دیگر قاره یعنی قزافی بود که در تمام این سالها رابطه خوبی را با ایدی امین حفظ کرد... ایدی امین پس از شکست به عربستان گریخت و تا آخر عمر در جده زندگی کرد.در سالهای حکومت همواره خود را با القاب مسخره ای چون :"عالیجناب، رئیس‌جمهور ابدی، فیلد مارشال حاجی دکتر، «خداوندگار همه جانداران روی زمین و ماهیان دریاها و فاتح قلمرو امپراتوری بریتانیا در آفریقا و خاصتاً در اوگاندا» را مینامید.حالا اما نام او در سرتاسر اوگاندا تنها با نفرت و کینه ادا میشود...

و اما مسجد جامع شهر که ساخت آن در زمان ایدی امین آغاز شده بود با شکست او متوقف گشت تا سرانجام در سال 2010 بودجه ادامه ساخت آن از جیب مبارک! قزافی تامین گشت به همین دلیل امروز مردم شهر دوست ندارند از قزافی به نام دیکتاتور یاد شود(حواستان باشد وگرنه رو ترش میکنند)

شکم گرسنه سیاست و سیاست بازی سرش نمیشود.وقت نهار رسیده و ما راهی یکی از مراکز خرید شهر میشویم تا از فودکورت مجموعه استفاده کنیم.آنجا متوجه میشویم که یک رستوران ایرانی هم وجود دارد.کیلومترها دور از وطن جایی در قلب آفریقا و البته کشوری چنین مهجور و ناشناخته دیدن یک مرد ایرانی که سالهاست اینجا رستوران ایرانی راه انداخته و زندگی میکند تعجب ما را بر مینگیزد...

بعد از روزها خوردن غذاهای نه خیلی خوش آیند خوردن پرسی زرشک پلو با مرغ وطنی با ماست چکیده انگار مائده ای است از آسمان... بد نیست بگویم واحد پولی اوگاندا نیز شیلینگ نامیده میشود اما با شیلینگ تانزانیا و کنیا متفاوت است و حدودا هر دلار 1760 شیلینگ اوگاندایی است.این کشور نسبت به کنیا و تانزانیا ارزان تر بوده و قیمت غذایی چنین حدود نفری 10000 تومان آب میخورد.

دیگر غروب نزدیک شده که ما به شهر انتپه در فاصله دو ساعته شهر کامپالا میرسیم. قرار است شب با بقیه مسافران سوار قایقی تفریحی شده و به تماشای غروب شهر بنشینیم.

اوگاندا کشوری استوایی است و شهر انتپه کنار دریاچه ویکتوریا درست در میانه خط استوا قرار گرفته است.ویژگی ایجاد شده برابری طول روز و شب در تمام ایام سال است.6 صبح خورشید طلوع و 6 عصر غروب میکند.همیشه و همه وقت...

اما غروب دل انگیز این شهر آشفته مان میکند وقتی کم کم تمام آسمان دورو بر ما سرخ و خونی میگردد.هرجای دنیا که غروب را تماشا کرده ام همیشه درست همان نقطه ای که خورشید وجود دارد آسمان قرمز میشود اما در انتپه قضیه فرق میکند. نمیفهمم چرا به وسعت 360 درجه دورتادور من و تمام آب نیلگون ویکتوریا کم کم رنگ عوض کرده و از آبی به نارنجی و سرخ متمایل میگردند.انگار خورشید ناگهان در آسمان تکثیر میشود.انقدر تکثیر که به وسعت تمام آسمان دوروبر ما نور میپاشد و آسمان را میگدازد...

این غروب شگفت انگیز ویژگی منحصر به فرد کشور اوگاندا و یکی از مهمترین جاذبه های دیدنی این کشور محسوب میشود.غروبی که شاید تجربه آن را دیگر در کمتر نقطه ای از جهان اینگونه زیبا و فریبا بشود دید.

اوگاندا زیبایی زیاد دارد همراه من بمانید تا بعد...


 
من و بابا و فوتبال
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: خاطره ها

میگویم اگر صد سال نوری هم بگذرد،باز هم هر شبی که تا نیمه هایش دلم در تاپ تاپ گل و توپ و دروازه میچرخد،باز یاد تو خواهم افتاد.یاد اون قدیمها و کودکیها و تو...

شب به نیمه رسیده و مادر بزرگ غر میزند که چرا نمیخوابیم.من و تو جلوی تلویزیون قدیمی داریم با هم کل کل میکنیم.تو طرفدار آرژانتینی و من طرفدار آلمان.بذار ببینم چه سالی بود....فکر کنم 69، جام جهانی ،آخرهای شب و من و تو مثل همیشه طرفدار دو تیم متفاوت...

جیغهای من که تو را عصبی میکرد و من را هیجانی تر و تو در نیمه های بازی که تیمت عقب میفتاد با جیغهای من کفری میشدی و یکهو تلویزیون رو خاموش میکردی و بعد قهر من بود و بغض و بعد دل رئوف تو بود و مهربانی....

تلویزیون روشن میشد فوتبال ادامه پیدا میکرد و ....ما زیر یک لحاف سر بر شانه هم فوتبال تماشا میکردیم...

بابا بزرگ... هنوز با هر فوتبالی و هر جام جهانی دلم برای آن اخم و تخمهاو کل کل های تو  ، جیغ و فریادها و البته غرغرهای مادربزرگ تنگ میشود و بیشتر از همه  دلتنگ آن شانه پدرانه ات.دیگر هیچ فوتبالی در هیچ جام جهانی به اندازه آن سالهای دور کودکی و پدر بزرگ و مادربزرگ با آن خانه کوچک و گرم به دلم نخواهد چسبید و البته آن تلویزیون درب داغون قدیمی...


 
زن نامرئی دیکنز محبوب من
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر که میکنم "دیکنز" محبوبم که تمام نوجوانی من را با کلمات جادوییش ،رویایی ساخت 13 سال با "نلی ترنان" عاشقانه و مخفیانه زندگی کرد ، تنم مورمور میشود....

هروقت به یاد دیکنز میفتم چهره جدی استخوانی با ریشهای تنک و چشمهایی متفکر به ذهنم میاید و تا بعدازظهر امروز رئال ترین نویسنده محبوبم بود.مردی که تمام نوشته هایش انگار از کوچه پس کوچه های لندن بیرون میاید و منی که برای سالها و سالها بیمار نوشته هایش بودم(هنوز هم هستم ...هنوز هم برای تک تک جمله هایش زندگی میدهم )

درست کلاس اول بودم.مادرم حسابدار فروشگاه قدس بود... همان قدس زنجیره ای آن زمانها. روزی بعد از اتمام کار که در فروشگاه راه میرفتیم تا مادر خریدهای روزانه اش را انجام دهد از جلوی قفسه رنگ و رو رفته کتابها که رد شدیم مادر برایم یک کتاب قطور خرید.با سواد نصفه نیمه خواندم:الیور تویست....

راستش را بگویم اصلا کتاب مناسب بچه 7 ساله با آن سواد بخور و نمیر نبود.... اما مادر مصرانه میگفت که بچه باید یاد بگیرد از همان اول کتابهای جدی بخواند...

و ما خواندیم.البته نه از آن اول دو یا سه سال بعد.وقتی جین ایر را تمام کردیم و 7 بار مرور کردیم نوبت الیور رسید...(حالا زیاد هم چیزی دستگیرمان نشد. البته اول پدربزرگ خواند بعد مای تازه سواد دار شده)

چند سال بعد فکر کنم راهنمایی بودم که پدرم از دست فروشی کنار خیابانی یک کتاب گنده با کاغذهای کاهی خرید برای من به نام "دیوید کاپرفیلد".کتاب را ورق میزدم شالوده اش از هم میپاشید خصوصا اینکه چندین بار خواندمش بی وقفه از سرنو تا آخر. دیگر دیکنز عشق من بود.عشق سالهای نوجوانی.دیکنز را مثل خوره ها میخواندم. میخوردم.در خیالم با دیکنز با قلمش با اندیشه اش زندگی میکردم...بعدها دوریت کوچک و قصه دو شهر هم اضافه شد و من همچنان دیکنز محبوبم را میپرستیدم و او را واقعی ترین آدم زندگیم میدانستم.

اصلا در ذهنم نمیگنجید دیکنز و عشق و عاشقی آن هم از نوع ممنوعه اش!!!

بزرگتر بودم که کتاب آرزوهای بزرگ را خواندم.گرچه هنوز هم وقتی نام آرزوهای بزرگ به گوشم میرسد بی اختیار تصویر آن انیمیشن زمان بچگی به سراغم میاید تا پیت و  استلای واقعی لای کتاب...فیلمش را هم دیدم که چنگی البته به دلم نزد و من و دیکنز و قصه های مشترکمان لای کتاب ادامه یافت تا امروز.

امروز فهیمدم دیکنز محبوب و جدی من....عاشق بود عاشق زنی بسیار کوچکتر از خود که جای دخترش میتوانست باشد.زنی هنرپیشه که 13 سال پایانی زندگی دیکنز مخفیانه در کنار او زندگی میکرد.زنی که دیکنز رئال من ، همسرش را به خاطر عشق به او طلاق داد آن هم در قرن 18 و در لندن آن زمان.

همه اینها را در فیلم زیبای "زن نامرئی" به کارگردانی Ralph Fiennes و البته بازیگری خودش در نقش چارلز دیکنز میتوانید ببینید و دریابید.فیلم فکر کنم محصول BBC است و کاندید چندین جایزه معتبر .خیلی خوب شما را به حال و هوای لندن تاتریک قرن 19 میکشاند و زوایای جالبی از زندگی دیکنز را نشان میدهد.اگر شما هم دوست دارید ببینید که نویسنده محبوبتان در چه لحظات و حال و هوایی "سرود کریسمس" و بقیه رمانهایش را نوشته سری به فیلم "Invisible woman " بزنید.

*اگر دیدید خدای نکرده سرعت آهسته فیلم شما را به سراشیبی کسالت انداخت خود را به دست جریان آرام و تاثیرگزار موسیقی متن بسپارید تا به همراه آن به دوران  ویکتورین قرن 19 سفر کنید...

 


 
← صفحه بعد