ماجراجویی زمستانه
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92- روز دوم سفر

دیشب رسیدیم به هتل مروارید صدرا که ادعا میکنه اولین هتل ساحلی شرق مازندران است.هتل خیلی خیلی بزرگ با دکوراسیونی خیلی خیلی بی سلیقه که متعلق به شرکت کشتیرانی صدرا است و از درو دیوار هتل بی توجهی،عدم خلاقیت و کیفیت پایین سرویس دهی میبارد.نکته تاسف برانگیز اینجاست که هتل در زمینی 5هکتاره! با زمین بازی و استخر و باند هلی کوپتر و اسکله  تجاری و پنت هاوس و سوییت رویال و هزار و یک بند و بساط دیگر  اما دریغ از ذره ای هیجان برای جلب گردشگر بنا شده است .به قول یکی از دوستان شبیه بیمارستانی ساحلی است تا مجتمع اقامتی ساحلی...بگذریم! از هتل که بیرون میاییم اولین عظمت سر راه دیدن کارخانه بزرگ نکا است که با دودکشهای عریض و طویل و دودی خاکستری، بر پهنه آسمان دریای مازندران چه نقاشی زشتی میکشد!بی خیال کارخانه راهی ادامه سیر میشویم.

باغهای پرتغال من را یاد همه داستانهای و فیلمهایی میندازد که پرتغال در آنها دخالت دارد مثل دختر پرتغالی یوستین گردر و پرتغال کوکی استنلی کوبریک. اما باغهای پرتغالی فرح آباد واقعی تر و رویایی تر از همه پرتغالیهای دنیاست.تا چشم کارمیکند درختان سرسبزی است که بی هیچ حصار و بند و بستی با بارهای نارنجی رو به جاده بارانی شمال به مسافر چشمک میزنند.راه میفتیم داخل یکی از همین باغها تا در عطر فریبنده پرتغال شمال و رنگ خوش نارنجی آن عکسی بگیریم و صفایی کنیم....

زمین زیر پای ما از پرتغالهای فرو افتاده پر است و حلزونهایی که انگار آفت باغ شده اند. زیر هر برگی و روی هر تن هر گردی نارنجی یکی از این حلزونها جا خوش کرده و برای ما سوال شده که چرا آنها را از بین نبرده اند! قول میدهم دست به پرتغالهای بالای سر و زیر سر نزدیم و مثل مسافران غارتگر به باغ هجوم نبردیم بلکه شیک و مجلسی رفتیم سری زدیم به یکی از صدها مغازه عمده فروشی پرتغال که سرتاسر  جاده وجود دارند و تا میشد پرتغال خریدیم.تصمیم گرفته ایم تا خانه پرتغال درمانی کنیم...

به قول یکی از دوستان گویا اینجا  "اورنج کانتی" است!

خوب میخواهیم به سمت گلوگاه برویم و قصد داریم از قبرستان هزار ساله سفیدچاه دیدن کنیم.قبلا هم اگر به خاطر داشته باشید یک بار به دیدن این قبرستان رفته بودیم اما آن بار شب شده بود و ما در هول و هراسی شبانه وارد قبرستانی تاریخی شدیم.این بار اما قصد داریم زیر نور روز و بی هیچ دلهره یک بار دیگر سفیدچاه تاریخی را ببینیم...

درست است که زمستان است و زمستان یعتی لخت و عور شدن درختان اما جاده بهشهر جنگلهایش خزان زیبای هزار رنگ است و در هوایش نم باران موج میزند و سرما کمی گیج میزند در مه صبحگاهی جاده.راهی شرق مازندران هستیم.منتها الیه شرق مازندران و سر راه باید از بهشهر بگذریم.

مسیر کوهستانی است و گلوگاه جایی در پشت آن کوه های رو به دریا و جنگل "یانه سر" .هرچه بالاتر میرویم درختان بیشتر پیراهن در میاورند چون از رطوبت فاصله میگیریم و به سرمای گزنده استان سمنان و کوهستانهای گلستان نزدیک و نزدیک تر میگردیم.این مسیر جادویی فریبی دارد به نظر من که اگر صدها بار در صدها زمان مختلف آن را از نزدیک ببینم باز هم درگیر زیباییهای نهفته آن میشوم.می ایستم و از بالای آسمان ابری نظاره گر دریای آبی میگردم!

جاده بهشهر به سمت گلوگاه و بعد در امتداد، همه اقلیمهای ایران زمین را با هم داراست.در ابتدا دریا زیر پای ما در افق خاکستری نقش بسته است.جنگل در ما جاری است و کوه آغوش گشوده است.کوه را که رد میکنیم دشتهای وسیع استپ دیده میشود. جاده هی پیچ میخورد و جلو میرود.بعد همه جا خشک میگردد و پشت تپه های دوردست رملهای صحرا در باد هوهو میزنند.همه اینها یعنی تنها چند ساعت رانندگی از دریا به کویر...

خوب نمیخواهیم شمارا به کویر برسانیم.گلوگاه کجاست؟ 20 کیلومتر آن سوتر بهشهر...

*گلوگاه در جنوب شرقی دریای مازندران، شرق استان مازندران و شهرستان بهشهر و غرب استان گلستان واقع شده است. این شهر در حقیقت جانشین شهر تاریخی نامیه است که بعد از تمیشه در این منطقه بزرگترین شهر قرن اول هجری بوده است. در شمال غربی گلوگاه تپه تاریخی گراودین، در شرق خندق کلباد و در جنوب آن بقایای جاده شاه عباسی قرار گرفته است که از مسیر جنگلهای سرسبز، چشمه‌ها، آبشارها و آبهای معدنی قابل توجه و دیدنی به کوههای شرشری محدود می‌شود و از نظر تاریخی و باستان شناسی اهمیتی ویژه دارد.

*برگرفته از ویکی پدیا

اما قصد نداریم گلوگاه را ببینیم.گلوگاه را میگذاریم و میگذریم برای وقتی و عمری دیگر تا به روستای سفیدچاه برسیم.کم کم هوا سرمای گزنده ای به خود میگیرد.آسمان از سپید به خاکستری مایل شده و زمینهای برفی ما را از دریا دور و دورتر میکنند.

سفیدچاه نام روستایی است در جنوب گلوگاه و بعد از جنگلهای "یانه سر" و روستای "نیالا"، با قبرهای ایستاده سنگی به شما خوش آمد میگوید.امروز دیگر بیشتر گردشگران نام گورستان هزار ساله سفیدچاه را شنیده اند که خود مردم محلی آن را "گورستان سپید" مینامندو معتقدند خاک سفیدرنگ این گورستان؛ به خاطر وجود متبرک نوادگان امام موسی ابن جعفر(ع) ؛ مرده هایشان را از خطر پوسیده شدن حفظ میکند. به همین دلیلی کنار صدها سنگ سیاه برافراشته که از 1200 سال پیش تا امروز مدفن مرده های این منطقه بوده اند مقابر مردمان امروزی آبادیهای دور و نزدیک هم به چشم میخورد.گویی این گورستان تا ابد قرار است در دل دشتهای گلوگاه ادامه پیدا کند... 

سنگ قبرهای قدیمی هریک شناسنامه متوفی هستند.روی آنها نقوشی حک شده که شغل و جنسیت صاحب قبر را نشان میدهد.شانه و آیینه یعنی زن ، تفنگ و اسب یعنی مرد و نقوشی اساطیر چون مار دو سر،آتش ، ماه و ستاره  و حتی نقوشی انتزاعی که برای ما بی معنی است.بعضی باستان شناسان میگویند گورستان به دوره تیموریان باز میگردد اما محلیها اعتقادی ندارند و میگویند اینجا قبوری از گبریان قبل اسلام و مسلمانان اوایل اسلام وجود دارد و علامتهای روی سنگها نشان از دین زرتستی و جادوی شمنی میدهد.صحتش را اصلا نمیدانم حتی مطمئن نیستم که در ایران شمن وجود داشته با نه؟

بعد از خواندن فاتحه ای نثار رفتگان هزار ساله به سمت جنوب استان مازندران و کیاسر تغییر مسیر میدهیم تا به دیدن یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی استان مازندران برویم.برف گرفته است و هوا روی خوشی به ما نشان نمیدهد. از طرفی دیگر دوست ما باردار است و به قول قدیمیها ،"بار شیشه"  داریم.

جاده خراب و خراب تر میشود.گل و لای به لاستیکها میچسبد.محمد امین دو دستی فرمان را گرفته تا حتی الامکان کمتر منحرف گردیم.جایی لیز میخوریم و جایی دیگر به گلها گیر میکنیم.در چاله چوله جاده خاکی که زیر کولاک برف دارد رو به خاموشی میرود تصویر ادامه سفر زیاد روشن نیست.

شیشه را پایین که میدهیم سوز گزنده برف دشتهای لخت با صدای هوهوی غریب ترسناکی به درون ماشین میریزد اما دوست نازنین ما خوشحال تر و آرام تر از ما با بار شیشه اش بی هیچ نگرانی ما را تشویق به ادامه سفر میکند.در عمرم مادری چنین با روحیه آرام و بی تشویش ندیده ام.قابل تحسین است این مادر باردار و البته کودکش که در این سرما و جاده برفی پر دست انداز در کالبد مادر آرام غنوده است.

و اما "باداب سورت" که کلافه مان میکند دم غروبی و بی هیچ تابلوی دست رسی و جاده هموار و راه مناسب ...انقدر راه رفته را برگشتیم و دور خود چرخیدیم که اصلا نمیدانم کجاییم.دومین اثر طبیعی ثبت شده ایران بعد از کوه  دماوند، از بی توجهی مسئولان روبه نابودی است. با وجود انبوه گردشگران بازدیدکننده از باداب سورت، این منطقه عاری از هر گونه مانع جداکننده، حصار، نگهبان و حتی یک تابلوی اطلاعات یا راهنمایی یا هشداردهنده است و تنها بخت باید یارتان باشد که بتوانید آن را پیدا کنید.چشمه ای که تنها چهار پنج کشور دیگر نمونه آن را در جهان دارند و چه توریستی را برای دیدن آن جذب میکنند!

پیاده میشویم تا از نزدیک این چشمه های معدنی تراورتن را ببینیم.من قبلا در نور روز این چشمه ها را دیده بودم که به ده ها رنگ نارنجی و کبود و سرخ و زرد تبدیل میشوند اما باور کنید در این غروب یخ زده زمستانی وقتی هیچ کس جز ما در اینجا نیست و برف آرام آرام میبارد دیدن این شگفتی حال دیگری دارد.

*واژهٔ مازندرانی باداب در گویش‌های مختلف به صورت «بادو» یا «وا اُ» هم تلفظ می‌شود. وا (باد) به نوعی درد (مثلا رماتیسم) اشاره دارد که با استفاده از آبِ (اُ/ ئو) معدنی درمان می‌شود. همچنین باد می‌تواند اشاره‌ای به تفاوت آب‌های شور با آب‌های شیرین باشد که در گذشته از این تفاوت با نام «باد» یا «گاز» موجود در آب یاد می‌کرده‌اند که گهگاه به صورت قل‌قل کردن هم نمایان می‌شده است. سورت در زبان محلی منطقه به معنای صدای سوت هم می باشد. در لغتنامه دهخدا سورت شدت اثر ترجمه شده است که در واقع برای باداب سورت می توان گفت شدت اثر آب گاز دار.(برگرفته از ویکی پدیا)

اگر شما جای ما در این غروب سرد دی ماه تک و تنها در کوهستان غریب و در سکوت اینجا پای این سنگهای بی ادعا و زیر گلوله های برف ایستاه بودید چه حالی پیدا میکردید؟ دوست دارم چشمهایتان را ببندید و برایم بگویید.منتظر پیغامهایتان هستم!


 
جاده های برفی
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92 - فیروزکوه

فکر میکنم دی پارسال بود و روزهای سرد و برفی که یک سفر کوتاه دو سه روزه ترتیب دادیم به سمت ساری و حوالی تالاب میان کاله.صبح نه چندان زود راهی فیروزکوه شدیم با یک ماشین و 3 و نیم همسفر دیگر!!!! یک کوچولوی تو راهی هم همسفر ما بود با پدر و مادری بسیار آرام و خوشحال که در این برف و سرما همسفر شده بودند.از بس سفرمان خوش خوشک بود ظهر تازه سوادکوه بودیم.کنار رستوران چاپارخانه ایستادیم تا هم آبی به سر و رو بزنیم و هم چای خوش عطر لب سوز و لب دوزی بنوشیم. 

راستش را بگویم بدجور بوی کته و خوراک ماهیچه با کلم پلو و میرزا قاسمی و ماهی و ...پیچیده بود توی رستوران.ما که به هوای چای دور میز نشسته بودیم به خود که آمدیم زیر تلق تولوق کنده های توی شومینه و بخار شیشه ها و صدای نم نم باران سرگرم خوردن یکی از بهترین نهارهای عمرمان بودیم.باورمان نمیشد که این طور بین راهی و کاملا اتفاقی رستورانی انقدر خوب و با کیفیت پیدا کرده باشیم.نهار را که زدیم راه افتادیم سمت پل سفید. 

مسیر را کج کرده ایم نمیخواهیم مستقیم سر از قائم شهر و ساری در بیاوریم.کمی آن سوتر نرسیده به پل سفید  به سمت فریم تغییر مسیر میدهیم تا سر از جنگلهای پیچ در پیچ بکر و عاری از غیر در بیاوریم.تا چشم کار میکند درختان لخت و عور است و کوهستان برفی و دهکده هایی در دل دوردستها که کلبه های روستاییان با دود دودکش هایشان نقاط سوسوزن آنها هستند.

به 45 کیلومتری جنوب غربی ساری که میرسیم از دور و لابلای مه و غباری توری شکل چیزی از جنس دریاچه لابلای تنگه ای عجیب و غریب متوجه مان میکند که اینجا احتمالا همان دریاچه سلیمان تنگه ساری است که محلیها میگویند به دستور حضرت سلیمان کوه شکاف خورده و رودخانه ای ازآن بیرون زده است. حالا دقیقا داریم شیب را پایین میرویم تا برسیم به دریاچه سد که در این وقت سال پشه هم در هوایش بال نمیزند و در این سرمای به قول محمد امین گدا کش فقط ما 5 نفر و نصفی داریم در هوایش نفس نفس میزنیم.

عاشق آن خواهی شد قول میدهم به شرطیکه تو هم مثل ما در سکوت آن جاری باشی و در آسمان سفید و آبهایی آبی خاکستری تا در رویای دریاچه فرو بروی و بیندیشی که انگار حیوانی افسانه ای در دل تنگه و زیر این آبهای سرد منجمد مخفی است تا در غفلت تو سر از خواب زمستانیش بلند کند و شگفت زده ات سازد. شبیه همان افسانه های کودکی ما میماند آرامش بی مثال دریاچه ای که هیچ جنبنده ای بر آن اعوجاجی ایجاد نمیکند و حتی نفس بادهایش نیز یخ زده در لابلای درختان لخت و عور بی عبور مانده است...

شب که میشود تاریکی حکمفرماست و ما خسته ایم و دلمان فنجانی قهوه داغ میخواهد و ساری را رد کرده ایم که به هتل سالار دره میرسیم.سالار دره چه اقامتگاه ما باشد و چه مثل این بار تنها سرراهمان باشد دلمان برایش میتپد.پس راهی جاده خلوت و آرام آن میشویم و در آن تاریکی زمستانی سر از شیب دره اش در میاوریم و به یاد گذشته ها هی خاطره سازی و خاطره بازی میکنیم.سالار دره حداقل برای من پر است از کودکی و نوجوانی و جوانی شاد و سرخوش.چه آن وقتها که مادربزرگ همسفرم بود و از ترس خرسها شبهای تابستانی به زیر لحاف او میخزیدم و چه ایام سرخوش و پر شور و شر دانشجویی که با پسر عموها و دختر عمه ها شبها تا صبح زیر بوته های کیوی و درختان به نم نشسته آن آواز میخواندیم و هی جوانی میکردیم...

حالا با هسفرهای خوبمان در کافه هتل نشسته ایم و قبل از رفتن به سروقت آخر شب ، قهوه ای مینوشیم و روی تن بخار فنجان خمیازه میکشیم.

همسفرم بمانید تا روزهای بعد...


 
در کوچه های فهرج
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

 دی 92- آخرین بخش سفر - فهرج یزد

فکر کردم حالا که شاید یک مدتی نتوانم به سفر بروم بهتر این است که سفرنامه های نصفه و نیمه یا ننوشته ام را در این وبلاگ کامل کنم.پس برای شروع سراغ آخرین بخش سفرنامه کاشان-مهریز-سریزد و فهرج میروم.سفرنامه ای که بخش زیبای فهرج یزد آن ناتمام مانده بود.بسم الله....

کجا بودیم؟آهان یادم آمد سفری بود به با نازنین-علیرضا-سمیه-بهرام وعلی به سرزمینهای کویری اطراف یزد و آخرین روز و لحظات سفر رسیده بودیم به شهر کویری فهرج.میخواستیم مسجد قدیمیش را ببینیم که آرزوی سالهای سال ما بود و تنها شنیده بودیم مسجد فهرج یزد بعد از مسجد تاریخانه دومین  مسجد قدیمی ایران زمین است.

اینجا فهرج است.شهری که یک روز سرد زمستانی وقتی ابرهای ضخیم بارانی آسمان را پوشانده به آن وارد میشویم.هیچ کس انگار نیست.دورمارا سکوت گرفته گاهی پرهیب چادر زنی از کوچه ای باریک میگذرد و صدای کلاغها که بالای سرما پرواز میکنند.کوچه ها یخ زده اما پاکیزه اند و دیوارهایی کاهگلی و مرمت شده حس خوبی از گذشته ای باشکوه را زنده میکنند و در این میان گنبد آجری ساده و بی ریای این مسجد قدیمی نشانی از حضور خدا است.پا به مسجد فهرج میگذاریم.

آنچه در همان ابتدا ما را متوجه خود میکند سادگی هزار ساله این مسجد قدیمی است که به گفته متولی آن در نیمه اول قرن اول هجری ساخته شده و طبق باور برخی باستان شناسان از مسجد تاریخانه دامغان نیز قدیمی تر است.شاید وجه تمایز آن با تاریخانه این باشد که از ابتدا به منظور مسجد ساخته شد و نه روی آتشکده ای ساسانی. طاقهای ضربی آجری، ستونها و گچ بریهای بسیار اندک و کویری ما را به حال و هوای معماری ساسانی میکشاند.اینجا حال و هوای عجیبی از روحی اساطیری در فضای آن جاری است.خصوصا اینکه جز ما کسی در آن نیست و انگار مسجد پیر با دیوارهای هزار و چهارصد ساله اش ما را به اشراق میکشاند.حیف که زیلویی پهن نیست تا دو رکعت عاشقی کنیم در اینجا...

از در مسجد بیرون میاییم تا چرخی کوتاه در کوچه های کویری روستا بزنیم.فهرج یکی از دهستانهای یزد و در فاصله 30 کیلومتری شرق آن سرراه جاده بافق-یزد قرار دارد.قصه تاریخی آن اما برمیگردد به حمله سپاه اسلام به رهبری عمر و فرار یزدگرد سوم به سوی مرزهای شرقی ایران.

سپاه اسلام موقعی که در تعقیب یزدگرد سوم است به دو گروه تقسیم میشود تا هر کدام به طور جداگانه به دنبال پادشاه شکست خرده ایران بگردند. در این بین گروهی در بیابان‌های ایران گم شده و از روستای فهرج سر درمیاورند.آنها مردم فهرج را دعوت به پذیرش اسلام میکنند یا پرداخت خراج اما...

فهرج اما مردمانی زرتشتی دارد که به راحتی زیر بار تغییر دین اجدادی خود نمیروند.پس دو روز مهلت میخواهند به بهانه به شور نشستن.در این دوروز مردم فهرج با همبستگی یهودیان خویدک سپاهی تشکیل داده و به قلب سپاه مسلمانان  شبیخون میزنند.سپاه اسلام تارو مار میگردد و مردم زرتشتی فهرج بر دین خود استوار...

اما سرنوشت سرانجام یک قرن بعد آنها را به قبول اسلام دعوت کرده و مسجد تاریخی فهرج در این تاریخکده هزاران ساله ساخته میشود.

اینجا اصلا خود تاریخ است بسکه هویت دارد و اصالت.به هر سمت آن که نگاه میکنید معماری درون گرای کویری با رنگ قهوه ای و خاکستری، دیوارهای آجری و کاهگلی، دالانهای باریک و کوچه های قهر و آشتی، ساباط های پیوسته و پیرنشینهای سنگی ، آرامش حضور سادگی کویر را نشان میدهد.

توی یکی از کوچه ها، روی دیوار خواندیم:کوچه اخوان ثالث!!!! اخوان ثالث را تا جاییکه میشناسم اهل خراسان بوده و این تعجبم را برانگیخت.پرس و جویی کردم.یکی از پیرهای محل که دم دکان بقالی خود نشسته بود گفت:جوان!!!! پدر اخوان اهل فهرج بوده است.او از اینجا به خراسان رفته ازدواج میکند و شاعر زاده میشود.یادت نرود اخوان خونش کویری است...

شاعری چنان با ذوق و چنان سخت چون کویر بیراه نخواهد بود که از این کوچه های خاکی و صمیمی ریشه گرفته باشد.

بازار تعطیل است ظهر جمعه ای چه توقعی میتوان داشت؟دکانها کرکره های قدیمی را پایین داده اند و قفلهایی زنگ زده و گاه کلونهای قدیمی چفت درها شده اند.برای خودمان حال میکنیم.دور خود میچرخیم میخندیم سر به سر هم میگذاریم و در آرامش این ظهر جمعه زمستانی همه تنشها و خستگیها را بیرون میدهیم.

 

جالب اینجاست که خانه های مردم فهرج نیز همین ساختمانهای قدیم است.در خانه ای که فکر میکنیم حیاطی تاریخی باشد گشوده شده و پسرک شوخ و شنگی با دوچرخه بیرون میاید.کمی بعد مادر پسرک سوار بر ماشین در حال رانندگی از کوچه های باریک به حیاط میرود و ما حال میکنیم دست به فرمان بانوی فهرجی را که این طور آیینه مماس بر دیوار از لابلای دالانهای بازار عبور میکند.

یکی از خانه ها سقاخانه است.حیف که درش بسته است و هیچ کس ما را به درون راه نمیدهد.دلم میخواهد شمعی در سقاخانه روشن کنم حال خوشی دارم...

و اما حمام بسیار قدیمی فهرج که چندین قرن تاریخ دارد و درش باز است و البته خراب شده است شاید یه روزی کسی دستی به سرو گوشش بکشد.

یکی دیگر از بناهای قدیمی شهر مسجد علاقه وندی است ساختمانی آجری و چهارگوش با گنبدی کوتاه و آجری که نشانه ها حاکی از آن است که این مسجد هم به صدر اسلام تعلق دارد.به فکر فرو میبردم چطور مردمی که آنچنان در مقابل حمله اعراب ایستادگی کردند این چنین در اسلام استحاله یافنتد تا جاییکه امروز مقبره همان شهدای سپاه اسلام جایی مورد اکرام مردم قرار دارد.تاریخ بالا و بلندی زیاد به خود میبیند و قصه مسلمان شدن مردم ایران زمین بخش پر فراز و نشیب تاریخ این سرزمین است.

 حسینیه شهر نیز از جمله بناهای کهن فهرج محسوب میشود که ثبت میراث فرهنگی است.کلا انگار کل شهر ثبت میراث فرهنگی است از بس تاریخ دارد و بناهای قدیمی. جلوی در حسینیه چندین صدساله نخل چوبی نشان از مراسم عاشورای این روستا دارد.نخل نیز یکی از عناصر ثابت مراسم عاشورایی کویر است.مراسمی آیینی که یادگار از هزاره های پیشین قبل اسلام دارد.از آیین سیاووش و خون جوان ناکام،از تابوت گهواره ای و کفن نخلین و چه خوب است که مردمان سرزمین ما این طور در گذر تاریخ پوست میندازند و از سویی به سویی دیگر میچرخند و در کمال زیرکی آیین باستانی خود را در شمایلی جدید حفظ و ثبت میکنند.

و آخر قصه آخر سفر ما.در پناه خدا...


 
گاماسیاب ماهی ندارد
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

بچه بودیم که جنگ شروع شد.شاید وقتی به گذشته نگاه میکنیم به اندازه پدرها و مادرها ترس و تلخی به یاد نیاوریم.بیشتر دورهمی یادمان میاید رفتن سفر با بچه های فامیل و شبهای متمادی در خانه های اجاره ای ماندن و خوش گذراندن.ترس واقعی را پدرها و مادرها تجربه کردند و بیشتر از آن کسانیکه در شهرهای مرزی مستقیم درگیر مبارزه بودند و باز هم بیشتر آن دلاورانی که برای دفاع از ایران جانشان را در دست گرفتند.

"گاماسیاب ماهی ندارد" قصه سالهای جنگ است از روزهای ابتدای انقلاب و شور و هیاهوی احزاب تا آخر جنگ و پایان نبرد.قصه دو خانواده که هریک به نوعی درگیر روزهای سختند.یک خانواده رزمنده های میدان جنگ دارد،شهید دارد،اسیر دارد و خانواده دیگر که عضوی از آن به منافقین عراق پیوسته است و قصه این دوخانواده به موازات هم پیش میرود تا سرانجام در صفحات آخر کتاب به هم پیوند خورد.

قصه روال عادی قصه های جنگی نیست.تضاد ایدئولوژیک موجود در فضای آن دوران است.قصه فداییهای هر دو جناح و در این میان قضاوت را برعهده مخاطب میگذارد و هیچ حکمی در برائت صادر نمیکند.

وقتی جنگ به پایان رسید من 9 الی 10 ساله بودم کوچکتر از اینکه معنی مبارزات سیاسی فضای انقلابی آن دوران را بفهمم.این کتاب کمک میکند تا دریچه کوچکی به روی مخاطبان نسل من و بعد از من گشوده شود تا هم باکریها و همتها و صیادها را بهتر بشناسیم و هم جوانانی که جذب احزاب مخالف شدند و در لباس منافق مقابل مردم سرزمینشان قرار گرفتند...

"گاماسیاب ماهی ندارد" را آقای حامد اسماعیلیون نوشته و توسط نشر ثالث به چاپ رسیده است.


 
قلاع قدیمی، قصه گوی تاریخ
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/17 - جاجرم

مستوفی قزوینی 665 سال پیش در توصیف جاجرم چنین مینویسد:" از اقلیم چهارمست و شهری وسطست و در حوالی آن یک دو روزه راه زهرگیاه است و بدین سبب لشکر بیگانه بدانجا نمی تواند رسید و در آن شهر قلعه ای است و در پای آن دو درخت چنار گویند هرکه صباح چهارشنبه پوست آن را به دندان گیرد هرگز او را درد دندان نباشد و بدین سبب پوست آن درختان را به دندان برده اند و موضعی چند از توابع آنست و در شهر خانه های بتکلف باشد. محصول آن غله و میوه فراوان باشد"...

فکرش را بکنید سرگرم راه رفتن در کوچه های کویری شهر جاجرم باشید.لابلای خانه های مردم و در آن منطقه خشک و آفتاب ضل، باغی نهایت سبز با انارهای ترک خورده روی تپه ای توجهتان را جلب کند.عجیب نیست بین اینهمه خشکی سبزی چنان دلفریب در پس زمینه آسمان آبی؟اینجا باغی است در جوار همان قلعه ای که مستوفی از آن حرف میزند.همان قلعه هزار ساله...

در وسط جاجرم یک تل خاک عظیم به ارتفاع 21تا 24متر هست که بقایای ارگ شهر قدیمی محسوب می گردد و به آن "نارین قلعه" میگویند . روی این خاک بقایای دیوارها و برجهای قدیمی به چشم می خورد.گویی اینجا تا اواخر دوران قاجار استفاده میشده است.

حالا راه میفتیم تپه را گز کردن و بالا رفتن.راستش به نظر کار خیلی عاقلانه ای به نظر نمیرسد که لابلای این برج و باروها و دیوارهای قدیمی پرسه زدن.دیوارهایی که به فوتی بندند تا سرازیر شوند پایین و البته چاله هایی که دیگر به چاه بیشتر شباهت دارند و در دل زمین دهان باز کرده اند تا پای جستجوگر ناآشنایی را به کام کشند.

علیرضا میشود بی خیالش شوی و تا کار دستمان ندادی پایین بیایی؟!

کم کم از شهر خارج میشویم.شهری که خشت به خشتش به گذشته ای غنی پیوند خورده است.دوکیلومتر از شرق جاجرم که میگذریم بنای آجری با گنبد نیلی از دور به چشم میاید.نزدیک شده و از ماشین پیاده میشویم.اینجا قبرستان شهر جاجرم است که در قلب خود پیکر "مهزیار" را جای داده است.(چه نام قشنگی دارد مهزیار .دوست دارم این طور بخوانمش: مهز خاطر یار!!!!).

مقبره علی بن مهزیار؛ از یاران امام تقی (ع) ؛ شبیه چهارطاقیهای قدیمی است خصوصا اینکه هم از سمت شرق در ورودی دارد و هم غرب . انگار بنا از دو طرف باز و رو به آفتاب  است.کمی بیشتر که دقت میکنیم یاد آرامگاه تیموری شیروان میفتیم، تردید نیست که معماری به عصر مغول تعلق دارد .

و سرانجام،جلال الدین

در حد فاصل جاده جاجرم به گرمه هستیم که از دور روی تپه نسبتا مرتفعی بدنه سنگی قلعه نظامی جلال الدین را میبینیم.سر ظهر است و در گیرو دار اینکه برویم یا نه محمد امین ،علیرضا و پانته آ خسته هستند و ترجیح میدهند این صلات ظهری به جای تپه نوردی زیر باد کولر چرتی بزنند و شربت بیدمشک بخورند.من و بهاره وسوسه رفتنیم پس دوتایی راه میفتیم تپه خاکی را بالا رفتن.

حدود نیم ساعت طول میکشد که از شیب نسبتا تند تپه بالا رفته و به کنار در ورودی آن برسیم.دعا دعا میکنیم که در بسته نباشد وگرنه سوژه خنده تنبلهای پایین تپه میشویم اما در گشوده است و ما با خوشحالی پا به درون قلعه میگذاریم.

در همان نگاه اول متوجه آبادانی و مرمت بسیار بجا و حرفه ای قلعه میگردیم که گویی توسط یک شرکت خصوصی مهندسی انجام شده است.دورتادور پلان شش گوش قلعه برجهای مدور نگاهبانی قرار گرفته اند.آشکارا اینجا زمانی یک دژ نظامی بوده که هنوز خمره های ذخیره آب و آذوقه آن در دل دیوارها دیده میشود.

از دور پلاکهایی روی دیوارها توجهمان را جلب میکند روی آنها چیزهایی حک شده مثل این یکی که روی آن نوشته شده:ایران آباد،ایران ویران...به فکر فرو میبردمان...

کودک سرخوشی به سمتمان میدود و با هیجان میگوید:خانم ،خانم!  اون دگمه رو بزنید تا قلعه براتون قصه بگه...

تعجب میکنیم که این بچه چه میگوید.به سمت یکی از دیوارها میرویم و متوجه میشویم دورتادور ما نقاشیهایی روی دیوارها نصب شده است.

سراغ اولین پرده نقاشی میرویم.نقوشی که شبیه کارهای قهوه خانه ای است.دگمه روی دیوار را فشار میدهیم.پروژکتورهای روی پرده روشن میشود و قلعه شروع میکند قصه خود را بیان کردن.باورش سخت است اما این قلعه با این ابتکار زیباترین قلعه ای که تاکنون دیده ام به نظر میرسد.قلعه قرار است زندگی سلطان جلال الدین خوارزمشاه را برایمان بگوید و پرده به پرده با نور و موسیقی و صدا ما را با خود به درون تاریخ بکشاند تا جاییکه به خود میاییم میبینیم ساعتی است روی پله ای سنگی نشسته ایم و دست زیر چانه به مرور زندگی جلال الدین نشسته ایم.با صدای سم اسبها دلمان تپیده در امواج دریا غرق شدیم و در چکاچک شمشیرها جنگیده ایم و  سرآخر پا به حرم جلال الدین شاید ما هم یکی از سوگلیهای او شده ایم....

جلال الدین پسر محمدشاه خوارزم بود که پس از پدر به پادشاهی ایران زمین رسید تا دست مغولان را از تاراج این سرزمین کوتاه کند.رشادتهای جلال الدین بارها در اشعار شاعران مختلف به دلنواز ترین اشکال بیان شده .تراژدی جنگ او با چنگیز در کناره رود سند و غرق کردن زن و فرزند به دست خود برای جلوگیری از اسیر مغول شدن و نهایتا یکه و تنها با اسب از رود پرخروش سند گذشتن تاریخ پرشکوه زندگی جلا الدین است. جلال الدین بارها با مغول جنگید بارها سپاه فراهم کرد و در نقاط مختلفی از جمله همین قلعه دست به دفاع از ایران زمین گشود.اما نهایتا در شبی که مست باده نوشیدن بود توسط مغول مورد حمله قرار گرفت .جلال الدین توانست بگریزد از آن به بعد دیگر کسی ندانست که چه بر سر او امد.برخی گویند به قتل رسید برخی دگر گویند با چهره ای مبدل سالها کوشید تا دوباره سپاهی برای مقابله با مغول گرد آورد.هرچه که هست در این خطه تا سالها مردم نان کودکانشان را جلال الدین میگذاشتند تا جلال الدین قصه ما در قصه ها فرو رود و کسی نتواند رد او را بزند.

اینگونه جلال الدین خوارزمشاهی خود قصه ای بی انتها شد تا انتهای سفر به خراسان شمالی ما را نیز با قصه ها دربیامیزد و برای همیشه در ذهن و قلب ما به یادگار بماند.سفری که با قصه اسپاخو آغاز گشت و با افسانه جلال الدین پایان گرفت.


 
تعبدی در جاجرم
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

 

93/5/17 - جاجرم

روز آخر سفر فرارسیده است و ما به سنت همیشه راهی دیار خود؛تهران؛ هستیم. مسیر را از جاده پایین برگزیده ایم:بجنورد،جاجرم،میامی،شاهرود،دامغان،سمنان و نهایتا تهران. قصد اصلی از برگزیدن این مسیر دیدن شهر جاجرم است که آخرین مقصد گردشگری ما در سفر به خراسان شمالی محسوب میشود.

نزدیک به ظهر است که به جاجرم میرسیم.تن خورشید بالای سر ماست و برخلاف بجنورد اینجا گرم و کویری است و همین ساختار خشک آب و هوای جاجرم است که ما را یاد همه شهرهای کویری دیگر ایران خصوصا شهرهای استان یزد میندازد با همان کوچه های تودرتو و قدیمی،ساباطهای بهم پیوسته،دیوارهای کاهگلی،سکوت و سکون...

مسجد جامع جاجرم را اگر نشناسی محال است از معماری آن پی به هویتش بری. دیوارهایی چند ضلعی که بوی کاهگل خیس میدهند و دست را به طلب وسوسه میکنند.خنک و صمیمی است و از بیرون نه مناره ای دارد و نه گنبدی درست همان عبادتگاه کویری همه سرزمینهای خشک ایران زمین است...

دری قدی و آبی رنگ با کوبه ای بر تن در مسجد جامع شهر قدیمی است.دری که به در مسجد چه خوش نشسته است از بس حال و هوای زندگی دارد.آدم فکر میکند پشت این در خدا پای حوضی نشسته است و زیر سایه رقصان برگ چنار قلیان چاق میکند.آدم حس میکند اینجا همان خانه خداوند است که مهربانانه میزبان مسافر جاده ها است.اینجا آدم را یاد نفس کشیدن میندازد یاد زنده بوذن میندازد.

در  چوبی و قدیمی را باز میکنیم و وارد حیاطی کوچک و نقلی میشویم که فواره ای میان حوضش قرار گرفته است.از بیرون نمیشود فهمید که اینجا مسجد است از درون هم بسیار ساده و ابتدایی است.نه از مناره خبری است و نه از گلدسته های رفیع. صحنی یک ایوانی ،گنبدخانه و دو شبستان تمام معماری این مسجد قدیمی قرن چهارمی را تشکیل میدهد.به راحتی میشود دانست که این مسجد از زمره ابتدایی ترین مساجد ساخته شده اسلام است با طرحی که تاحدودی مارا یاد مسجد فهرج یزد میندازد.

آنکه به ما سلام میدهد کبوتری است که بالای چراغ مسجد لانه کرده است.لانه ای که در آن جوجه چند روزه کبوتر با بق بقویش مادر را میخواند.هیچ دستی از نامهربانی این کبوتر را نمیترساند و زنان متولی مسجد مهربانانه برایش دانه میریزند.کبوتر اینجا جایش امن تر از هرجای دیگری است و این میشود معنی درست خانه خدا

داخل مسجد مرمت شده و کمتر آثاری از روزگار گذشته اش باقی مانده است تنها چند گچبری ساده ، فیلپوشهای گوشه و البته محراب زیبایی که زیر شیشه حفاظت میشود.روی محراب را با کمال تعجب بنری تبلیغاتی چسبانده اند.از بانوی متولی چرایش را میپرسیم که او هم نمیداند و تنها میداند که باید این بنر را اینجا نصب کند.برایش توضیح میدهیم که ارزش این مسجد قدیمی به این محراب باشکوه است و حیف از چنین ظرافت گچ و سنگ و آجر که زیر پارچه زمخت بی قواره مخفی باشد. بانو همسرش را صدا میزند تا با کمک هم محراب را از پرده نشینی درآوریم و شگفت زده زیبایی و جمال گردیم.

روی بخشهایی از دیوار کتیبه های ساده ای مزین به نام اعظم و علی (ع) و آیاتی از کلام خدا به چشم میخورد.بخشهایی از کتیبه ریخته و بخشهای باقیمانده نیز حال خوشی ندارند.حیف از چنین بنای قدیمی که کمتر اسمی از آن برده میشود.وقتی نام مساجد صدر اسلام برده میشود همه ما یا یاد فهرج میفتیم و یا یاد دامغان اما به جرات میگویم که این مسجد؛مسجد جامع جاجرم؛ حتی زیباتر از مسجد قدیمی فهرج است به شرطیکه بنوازیمش با مهر و آشتی.

روی زمین مفروش است از بافته های ماشینی اما گوشه ای چشممان به قالی قدیمی و نفیس خراسانی میخورد.پرس و جو که میکنیم متوجه میشویم در انبار مسجد برای مفروش ساختن شبستانها، فرشهای نفیس و قدیمی وجود دارد اما تنها سالی چند بار از آنها استفاده مییشود.حیف است حیف که چنین قالیهای زیبایی جای خود را به ماشین بافته های بی هویت داده اند.

در کوچه پس کوچه های شهر و در بافت قدیمی سرگرم قدم زدن هستیم.به حمام قدیمی شهر میرسیم که از بیرون گنبدهای آجری آن دیده میشود که درست پای دامنه جنوبی تپه نارین قلعه قرار گرفته است.

ساختارش زیرزمینی است.باید پله های سنگی آن را پایین برویم و خود را در گود حمام بیابیم .حمام خنک و کف آن توسط نورگیرهای سقف سایه روشنای دلچسبی دارد. راهنمای محلی حمام مرد جوانی است که کتابی در دست گرفته و در سکوت و تنهایی سرگرم مطالعه است.دانشجوی کارشناسی ارشد است و وقتی لب به سخن میگشاید تا ما را از تاریخ شهرش آگاه کند پی به فرهیختگی او میبریم.مردی اهل مطالعه و دلسوز تاریخ و فرهنگ و هویت ایران زمین...

 حمام قدیمی به همت مردم والای شهر جاجرم امروز دیگر تبدیل به موزه مردم شناسی و تاریخ شهر شده است. در گرمخانه و خزینه و گود، به جای صدای دلاک و بوی تن شور و بخار آب داغ، غرفه هایی ساخته شده برای نگهداری اشیای قدیمی و گاه بسیار تاریخی خاندانهای جاجرمی.هرخانواده با وسعت قلب و گشادگی روح اشیای قدیمی و خانوادگی خود را به موزه هدیه کرده است تا جاییکه امروز این حمام قدیمی در این شهر دور کویری تبدیل به گنجینه ای از میراث معنوی و تاریخی قوم خراسان شمالی و خصوصا مردمان خطه جاجرم گشته است. 

و زیباترین این اشیا برای چشمهای مشتاق ما دیدن این شهر فرنگ قدیمی است که من را یاد سکانسهایی از فیلم هزاردستان میندازد.همیشه آرزو داشتم برای لحظه ای هم شده چشم در دالان جادویی شهر فرنگ بگذارم و خود را در روزهای گذشته رفته حس کنم و حالا در این حمام مرطوب کویری نشسته ام پای شهر فرنگ قدیمی و عبور عکسهای صدساله را میبینم و یک هو حال خوشی پیدا میکنم. حال خوش خزیدن در کوچه های 100 سال پیش شهر و دیارم و در کنار روح همه آن مادربزرگها و پدربزرگهای رفته ای که پای جعبه جادویی برقی هنوز دلشان هوای شهر فرنگ کودکیشان را میکند....یادشان بخیر


 
سبز و سرخ و زرد
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/16 - شهر بجنورد - قسمت دوم

عاشق این بناهای قجری هستم با کاشیهای هزار رنگ و هزار نقشی که هریک انگار قصه ای در رنگی و نشانی روایت میکنند.راهی شمال شرق شهر بجنورد میشویم جایی که بنای قاجاری زیبایی با کاشیهای هفت رنگ و معرق ،نقوش فرشته های بالدار،پیچکهای اسلیمی ،شیر و خورشید سر در عمارت و البته ستونها و سرستونهای سنگی هنوز پابرجاست.اینجا را عمارت مفخم مینامند.

در دوران حکومت پهلوی این بنای قاجاری به بیمارستان شهر تغییر کاربری داد.خوشبختانه سال 1370 ،اداره میراث فرهنگی این ساختمان را خریداری کرد و آن را تبدیل به موزه شهر بجنورد ساخت.

آنکه شهر بجنورد را با معماری التقاطی و برگرفته از نقشه شهرهای اروپایی ساخت کسی نبود جز "یارمحمد خان شادلو" ملقب به "سردار مفخم که در دوران سلطنت ناصرالدین شاه به حکمرانی نواحی شمال خراسان به مرکزیت شهر بجنورد منسوب شد.از سردار مفخم بناهایی به جای مانده که امروز دیدنی ترین مراکز تاریخی شهر به حساب میایند.یکی از بناهای قدیمی "عمارت سردار مفخم" و دیگری "آیینه خانه مفخم" است.

سرباز خواب آلوده نگهبان خمیازه ای میکشد و ما زیر نگاه او پا به خانه سردار میگذاریم.بخشی از طبقه اول بنا موزه سکه است و بخشی دیگر موزه آثار قدیمی.طبقات بالا نیز به موزه مردم شناسی خراسان شمالی تبدیل شده است.جایی که میتوانید  پیشینه فرهنگی،تاریخی اقوام ساکن در این خطه را با نمایش آداب و سنن و طرز زندگی آنها از نزدیک ببینید.

شما هم مثل من در تاروپود فرش سرشت هنرمند را میبینید؟من عاشق فرش ایرانی هستم.نگارستانی از نخ و پشم و ابریشم که دست پینه بسته اما عاشق زن و مردی از دیار سرزمین پارس بی شیله و پیله آنها را در هم تنیده تا در باغی ایرانی ما را و روحمان را غرق کند و من عاشق اینم که روزی در فرشی ایرانی ریشه بگیرم شاید جوانه بزنم و تا ابدیت در نقش ترنگی ایرانی جاودان شوم.

خراسان شمالی سرزمین نقشهای جادویی فرشهای ایرانی است.

ترکمنهای خراسان شمالی از نژاد ترکان غز هستند که اوایل قرن بیستم به سمت نوار مرزی شمال شرق ایران حرکت کردند و جزیی از ساکنان این خطه گشتند. به همین دلیل است که در فرهنگ خراسان شمالی ردی از موسیقی،سنن، فرهنگ و پوشش مردمان ترکمن دیده میشود.در بخشی از موزه خانه یک ترکمن با عناصر فرهنگی آن به زیبایی ایجاد گشته است.

این لباسهای سرخ ترکمنی را بسیار دوست دارم.یادم میاید در سفری به بوم کلبه ، یکی از افراد محلی آن منطقه برایمان گفت که ما قرنها سرخ پوشیدیم تا وقتی در میدان نبرد زخم برداشتیم دشمن پی به آن نبرد.میبالم به چنین مردان و زنان شیردلی...

از "چوخه" چیزی میدانید؟ تنها میدانستم کشتی محلی ایلات کرد و ترک خراسان شمالی است و بسیار افسوس خوردم که سفر طوری بر نامه ریزی نشد تا بتوانم از نزدیک بزرگترین گردهمایی مردم این منطقه را ببینم اما در موزه عمارت مفخم عکسی بسیار دیدنی را از میدان نبرد چوخه یافتم.

چوخه در واقع نام لباس سیاه رنگ تن کشتی گیران است که از ابریشم خشنی بافته میشود.کشتی گیران استین‌ها را تا ارنج بالا می‌زنند کمر بندی پارچه‌ای به میان می‌بندند و دامن‌های چوخه را برای انکه مانع فعالیت دست و پا نشود برمیگردانند و زیر کمر بند محکم می‌کنند . و شلوار را نیز تا زانو بالا می‌زنند و با پاهای برهنه زیر نظر داوران کشتی می‌گیرند. در کشتی با چوخه کسی پیروز است که پشت حریف را به خاک برساند. در این مراسم ساز و دهل نیز می‌نوازند.

این دیگر نشان قوم کرمانج است.تمام عناصر کردی در قالب چادرشبهای سه رنگ،دستمال های سر ابریشمی،سبیلهای از بناگوش در رفته، زنان قوی هیکل و مردانی با چشمانی نافذ و البته غیرت...

کرمانج نام قوم کردهای کوچانده شده در زمان شاه عباس به سوی مرزهای شمال شرقی ایران است.تا قبل از این فکر میکردم کردها فقط در شهرهای غربی ایران ساکنند اما در خراسان شمالی بسیار کردهای بامرام را شناختم و دست رفاقت با آنها دادم رفاقت با کرمانجهای مهربان و با مرام...

درست ضلع مقابل عمارت مفخم،یکی دیگر از یادگاریهای سردار مفخم قرار دارد.بنایی رفیع و باشکوه به سبک و سیاق معماری دوران ناصرالدین شاهی که امروزه موزه نسخ خطی شهر بجنورد است.این بنا نیز مانند عمارت مفخم،شکوه و جلالش را مدیون کاشیکاریها و نقاشیهای هزار رنگ و هزار نقش آنهاست که بر دیوارهای بنا چشم بیننده را خیره میسازند.

زیباترین این کاشیها نقوش دو سرباز است که بر کاشیهای سر در ورودی عمارت نقش بسته اند تا به یادگار بناهای پیشینیان، به صورت نمادین نگهبانان همیشه بیدار عمارت باشند.

اما مجلل ترین بخش ساختمان طبقه فوقانی آن یعنی تالار آیینه است.جایی که دیوارها و سقف با هزاران تکه آیینه شکسته و بسته تصویر شما را در خود تکرار میکنند.داخل این قابهای شیشه ای،عکس رجال قدیمی آن دوران قرار دارد.دو مجسمه ناصرالدین شاه و امیرکبیر نیز به شکوه تالار آیینه افزوده اند.

لابلای آیینه ها ابتکار جالبی وجود دارد.عکسهای قدیمی و سیاه و سفید را در قابی از تکه های آیینه چسبانده اند.به سقف که مینگرم هزاران روح خاموش در تن آینه هایی تودرتو تکثیر میشوند و انگار ما را با خود به هزارتوی تاریخ میکشانند.در شولای تن پوشهای ترمه نقش به نقش مردان قجری...

از عمارت که بیرون میاییم دیگر ظهر شده است و وقت نهار.میزبانمان دعوت میکند به همنشینی پای سفره ای سنتی با غذاهای محلی خراسان شمالی. متاسفانه این روزها از کمتر رستوران شهر بوی غذاهای سنتی و طعم غذاهای خانگی بلند است،مگر اینکه شما هم مثل ما بخت یارتان باشد و مهمان یک سفره بجنوردی شوید تا ببینید که چه رنگ و بویی دارد "آش یارمه" با عطر و بوی سبزیهای محلی و "خورشت سیب و به" با رنگ و لعاب میوه های نورس باغهای خراسانی و لقمه ای نان فطیر که عطر کره محلی آن هوش از سر میبرد.نوش جانتان باد!

به به با استکانی چای لب سوز و قند پهلو عیش بعد از ظهرمان تکمیل میگردد.

فرض کنید در جاده ای کوهستانی ره سپارید.لابلای گندم زارهای طلایی و سبزی رو به خزان دشتها با چنین منظره عجیبی روبرو میشوید.از دور شبیه پارچه های رنگی است که در نسیم میرقصند.قدم به قدم مردی یا زنی روستایی پای این نسوج خوش رنگ نشسته و برای مسافر جاده دست تکان میدهد.کنجکاو میشویم که بدانیم قصه این پارچه ها چیست که میفهمیم ای وای اینها لواشک محلی هستند برای فروش...دل طاقت نمیاورد.دهان پرآب میگردد.

حالا حکایت این همه لواشک از کجاست؟

درست در فاصله  30 کیلومتری شهر آشخانه مرکز شهرستان مانه و سملقان و 70 کیلومتری بجنورد به روستای درکش می رسیم روستایی دارای طبیعتی جنگلی و کوهستانی با چشمه سارهای بسیار، دارنده تنها جنگل بلوط منطقه شرق کشور با باغهای میوه متنوع و فراوان، انواع گیاهان دارویی، حیات وحش منحصر بفرد، آثار و تپه های تاریخی متعدد و محیط زیبا و فرح بخش که رودخانه درکش از میان آن میگذرد و کوه های آلاداغی آن را احاطه کرده اند.

وجود صدها باغ میوه درکش را به بهشت میوه های تابستانی بدل کرده است.هر طرف که نگاه میکنیم باغبانان و زمین داران در شکوه غروب زیبای منطقه بالای درختان و زیر سایه آنها سرگرم برچیدن میوه هایی هستند که دیدن آنها دل از هر مسافری میبرد.خصوصا اینکه قیمت فروش چنین میوه های خوش رنگ و لعاب با عطر فراوان اصلا قابل مقایسه با قیمت میوه های بیرنگ و رخسار و بی عطر و بوی تهران نیست.

با اجازه آقای باغدار این تمشکهای خودرو دیگر هدیه خاک و آب و آسمان است به مسافر جاده.پس نوش جانتان تنها مواظب خارهای تمشک باشید.


 
ما 3 نفر
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧  کلمات کلیدی: مادرانه

سالهای پیش کسی به من گفته بود که زندگی انسان به 7 تاییهای پی در پی و مختلفی تقسیم میشود.هر هفتی که میگذرد زندگی در جریان جدیدی میفتد  و دگرگونی خاصی برای ما پیش میاید.پارسال درست همین روزها؛4 دی؛ ٣۵ سالگیم به پایان رسید و من ششمین 7تایی جدید زندگیم را آغاز کردم.میدانستم چیزی رخ خواهد داد.چیزی که نویدش را دلم میداد و من به انتظار نشستم و آغاز ششمین 7 زندگیم کمی بعد از 4 دی 1392 کلید خورد.به قول کسی که بسیار دوستش دارم: پلک جهان پرید و من منتظر اتفاقی ماندم و اتفاق افتاد...

کمی به عقب برگردم . من آبان سال 1385 نوشتن این وبلاگ را آغاز نمودم.قصدم فقط سفرنامه نویسی نبود.از کتاب گفتم از سینما از تاتر از هنر از عشقهای بزرگم به زندگی از خود زندگی از جاده های رفته و گام نهاده از دوستیها از شعر موسیقی جداییها از همه چیز از خود زندگیم گفتم.

روزهایی که گذشت کم کم پر شد از دوستیهای بیشمار در این خانه مجازی در این فضای شخصی لذت بخش در بیا تابرویم.در این سالها وقتی به عقب برمیگردم میبینم تقریبا بیشتر زندگی را با شما تقسیم کردم.از حسم  از ذهنم برایتان گفتم و شما چه صبور چه باوفا و چه بامرام مرا همراهی کردید.

پس حالا فکر میکنم وقتش رسیده که بخشی از وجودم را نیز با شما تقسیم کنم...

بیایید باز کمی به عقب برگردیم.قدیمی ترها یادشان میاید سالهای پیش را که من از "عشق چوب کبریتی" برایشان حرف زدم و چقدر خوشحال حرف زدم اما خوشحالی من به پایانی تلخ رسید و من عقب نشستم.کمی دیگر دومین عشق چوب کبریتی در من جوانه زد ولی این بار دیگر از اشتراک حسم ترسیدم.دومی هم خاموش شد و منم دیگر انقدر سرخورده و تاریک شدم که این بخش دردهایم را هیچ وقت برایتان به اشتراک نگذاشتم.سالهای سختی گذشت و من مایوس تر از هرروز در خود میشکستم و بیشتر و بیشتر در خود فرو میرفتم بی آنکه کسی بفهمد زیر پوست من دردی کشنده جریان یافته است.من در خود میشکستم و کسی نمیفهمید که دلم لبذیز درد شده است. دردی که مرا از درون نابود میکرد.

پنجمین هفت تایی عمرم که به پایان رسید یک بار دیگر بلند شدم و این بار امیدی دیگر در دلم جوانه زد و این بار این 7تایی جدید معجزه ای را با خود برایم به ارمغان آورد من یک بار دیگر جوانه ای را در خودم حس کردم...

دیشب وقتی تجربه جدید من و محمد امین شکل گرفت اندیشیدم که آیا دوستان من این حق را ندارند در این حس جدیدم شریک شوند؟دوستانی که در این سالها صبورانه در همه لحظاتم با من بودند حالا هم باید بدانند که من نزدیک به مادر شدنم...

دیشب وقتی من و محمد امین به صفحه مانیتور خیره شده بودیم و به صدای قلب کوچکی گوش میسپردیم و چشم به دستها و انگشتهای گشوده موجود کوچکمان سپرده بودیم داشتم فکر میکردم زندگی خود معجزه است.معجزه ای که خداوند دارد درون من شکل میدهد.وقتی اولین جنبش کودک درونم را حس کردم وقتی زیر پوستم گرمی وجودی زنده را حس کردم وقتی صدای ضربان قلبی را از درون کالبدم شنیدم وقتی سر،پا و دستهای کوچکش را دیدم فقط توانستم بگویم:خدایا شکرت شکرت تا بینهایت که چگونه میشود به تو ایمان نداشت.به تو یقین پیدا نکرد....

حالا من دوباره خودم را با شما تقسیم کردم.این بار نه تنها ذهنم را بلکه بخشی از وجودم را و میخواهم از شما خواهش میکنم برایم دعا کنید تا این بار موجود کوچک درونم را زنده و سالم در وقت معینش در آغوش بکشم...

برایم و برای کودک درونم دعا کنید..میدانم دعایم خواهید کرد و همین مرا به ادامه راه هزاربار امیدوارتر خواهد ساخت.

و از اینکه 4 دی 1393 دوباره مرا با تبریکاتتان یاد کردید سپاسگزارم دوستان.


 
عزاداران بیل
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

"عزاداران بیل" مجموعه چند قصه است قصه هایی به ظاهر مستقل اما در بطنی به هم پیوسته که تمام آنها روایت فلاکتهای مردمانی ساده،کم سواد،قدیمی و خرافی روستایی به نام "بیل"(Bayal) را تشکیل میدهد. فضای تمام قصه ها در عین واقع گرایی گویی از روایتی جادویی و سورئال وام میگیرند.گاه به خوفتان میندازد و گاه عمیقا به فکر فرو میبرد تا جاییکه شما را به چالش مقایسه حال و گذشته مردمان این مرز و بوم و اعتقادات و اندیشه هایشان فرا میخواند.

تمامی قصه ها در "بیل" میگذرند و از مردمی میگویند که گویی در ناکجاآّبادی از برهوت و تنهایی گیر افتاده اند.هرقصه که میگذرد و جلو میرود یکی از همین مردمان مفلوک و محوری قصه  از زمینه "بیل"محو میگردد.انگار تمام کتاب دارد برای رفتگان "بیل"عزاداری میکند تا جاییکه انقدر فضای دور و بر خاکستری میشود که گویی شولای مردگان "بیل"خواننده را احاطه کرده اند.

"عزاداران بیل" که در سال 1334 چاپ شد شاید نمونه ای از جامعه بسیار ابتدایی روستاییان آن روزگار باشد.نمیدانم و نمیتوانم نظری محکم بدهم اما شیوه روایتها انقدر ساده و گویاست که انگار نویسنده روزی روزگاری مردمان "بیل" را از نزدیک لمس کرده است.فقر، بیماری، بدبختی و خرافات طوری جامعه "بیل"را از پا انداخته که خود به حذف خود دامن میزنند.خود ،خود را از پا میندازند و خود کمر به نابودی "بیل" میبندند.

در "بیل" همه منتظر یک فاجعه اند.فاجعه ای که شاید با ذهنیات آنها ساخته میشود و بخشی از این فاجعه را سنتهای غیرعقلانی مردم میسازد. سرآخر بعضی از سرناچاری به شهر مهاجرت میکنند اما در شهر همه خود وجودی خود را گم میکنند و سرگشته و حیران در قصه های شهر برای همیشه گم و گور میشوند.

در "بیل" هیچ کس عشق را نمیشناسد.شور را نمیشناسد.زندگی و پویایی و جوانی را نمیشناسد.انگار همه جا را خاکستر مرگ فراگرفته است. 

یکی از قصه های "بیل"در رابطه با "مشد حسن" است مردی که با گاوش زندگی میکند با گاوش نفس میشکد و بعد از گاوش هویت انسانی خود را از دست میدهد. روایتی آشنا است نه؟ درست حدس زدید قصه فیلم "گاو" به کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی هنرمندانه عزت الله انتظامی را به یاد میاورد.مهرجویی فیلمنامه خود را با اقتباس از این قصه نوشته است.

عزاداران بیل اثر نویسنده بزرگ آذری زبان و یکی از پیشروهای نمایشنامه نویسی ایران؛ غلامحسین ساعدی؛ است.او بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر پارسی زبان است که بسیاری از نویسنده های دیگر وامدار سبک او شدند.

ساعدی در دی ماه 1314 در تبریز به دنیا آمد و در یکی از همین روزهای آذر 1364 در پاریس از دنیا رفت.در جوانی با تخلص "گوهر مراد" نمایشنامه مینوشت.خودش میگفت روزی در ایام جوانی وقتی از قبرستان پشت خانه عبور میکرده نام زنی جوانمرگ شده بر سنگ قبری توجهش را جلب میکند.زن، گوهر مراد نام داشت...

ساعدی خود ترک آذری بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقه‌مند اما دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان روزی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

"عزاداران بیل" توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است.

برای بیشتر دانستن از غلامحسین ساعدی به اینجا مراجعه کنید.

برای بیشتر دانستن از کتاب "عزاداران بیل" به اینجا مراجعه کنید.


 
هم قدم یک دوست در کوچه هایی به رنگ دوست
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/16 - شهر بجنورد - قسمت اول

سالهای سال همه آنچه از شهر قدیمی بجنورد میدانستم مربوط میشد به اقامتهای چند ساعته بین راهی ما به سوی مشهد.فرقی نداشت چه فصلی از سال از جاده بالا به سوی مشهد روانیم.خسته که میشدیم "بابا امان" بود و درختان چنار 400 ساله آن که برای ما در آن تفرجگاه زیبای بین شهری خاطره های خوشی میساخت خصوصا وقتی زیرانداز مینداختیم و به صدای پای آب در استخرهای بزرگ و کوچک بابا امان گوش میسپردیم.آب از رودخانه اترک به سوی این پارک جنگلی راه باز میکرد تا در چهارفصل سال حوضچه های باغ را از وجود خود سیراب سازد.

اما خود شهر بجنورد ؛مرکز استان خراسان شمالی؛ در شمال شرق ایران و در جنوب رشته کوه های "کپه داغ "، شرق رشته کوه های "آلاداغ" و شمال رشته کوه "البرز" واقع شده است.آب و هوای معتدل کوهستانی ،تابستانهای بجنورد را به ییلاق خنکی تبدیل کرده و مسافران زیادی را هرساله به سوی خود جذب میکند.کافیست صبح زود بلند شوید،پنجره اطاقتان را بگشایید و یک نفس عمیق بکشید. در این میانه تابستان مورمورتان میشود و حجمی از اکسیژن خالص روانه سینه تان میگردد.ما نیز اینگونه اولین صبح بجنوردی خود را آغاز میکنیم.

آقا سید را خیلی سال است میشناسم.شاید از همان سالهای ابتدایی نوشتن در این محیط مجازی.آقا سید هم اهل نوشتن است و ما ( من و او) از طریق سرسلامتی دو وبلاگمان با هم آشنا شدیم.سالها همدیگر را خواندیم برای هم نظر نوشتیم و دوست_دوست شدیم  بی آنکه یک بار همدیگر را از نزدیک دیده باشیم.

سید احسان سیدی زاده معروف به "آقا سید" مدرس بازنشسته هنر و تاریخ و صاحب وبلاگ "بجنورد 1400" است که در این سالها بارها دعوتمان کرد از روی لطف و مهمان نوازیش مسافر شهرش شویم.بالاخره در این سفر جادویی ما توانستیم مهمان او باشیم. مهمان مهربانی و لطف و صفایش.در تمام شهرهایی که در استان خراسان شمالی بازدید کردیم آقا سید با معرفی دوستانش دست ما را باز و باز تر کرد تا راحت تر خراسان شمالی را ببینیم و نهایتا روزی که رهسپار دیدار از بجنورد شدیم خود وقت گرانبهایش را به ما اختصاص داد تا در معیت استاد تاریخ و هنر شهر بجنورد را بهتر بشناسیم. 

اولین تجربه این شهر دیدار از دفتر روزنامه "اتفاقیه خراسان" است.روزنامه ای محلی که دعوتمان کرده برای گپی و گفتگویی از جنس گردشگری. قرار بد از تجارب سفرمان بگوییم و با مردمان خوب بجنورد از نزدیک آشنا شویم.صفای این مردم تمامی ندارد .آنجا هم با بانوی فرهیخته "خانم همت افزا" که یکی از مسئولان روزنامه است دیدار کردیم و ساعتی را در کنار او از صحبتهای شیرینش بهره بردیم.

سپس راه افتادیم پای پیاده همراه آقا سید به محله گردی در شهر بجنورد. همیشه این محله گردی است که بیشتر از هر موقعیتی ،امکان آشنایی با فرهنگ و سنت یک شهر را برای مسافران فراهم میسازد.محله گردیها عموما در بافتهای سنتی و قدیمی شهرها معنا میابند.جاییکه مغازه ها و دکانهای قدیمی،در معابر باریک خانه های سنتی را در بر میگیرند و آجر به آجر ،سنگ به سنگ ،معماری و فرهنگ را برای چشمهای مسافر مشتاق بازگو میکنند. ما نیز همان ابتدا راهی بازار شهر بجنورد میشویم؛راسته ای پر از دکانهای خواروبار،نانواییهای سنتی، بزاری ، آهنگری و نجاری.شکل و شمایل این دکانها توانسته در طوفان ساخت و سازهای این زمان همچنین سالم و پایبند به معماری اصیل خود باقی بماند.بازار زنده است و پویا به هرطرف که نگاه میکنیم عطر میوه های باغهای بجنورد سر هر دکان هوس دست درازی را در ما برمینگیزد.

حتی اگر ندانید سوقات این شهر چیست با دیدن ده ها و ده ها کارگاه "شکر پنیر" سازی خواهید دانست که این آبنبات محلی شاخصه این شهر است.وارد یکی از این کارگاه ها میشویم تا هم از نزدیک مراحل ساخت آن را ببینیم و هم سوقات سفر را فراهم سازیم قبول دارید که دست خالی برگشتن به سوی خانه و خانواده از رسم ما ایرانیها به دور است!

داخل کارگاه پر از مسافرانی  است که سرگرم چشیدن و انتخابند.هوا بوی شیرینی دارد و انگار در دهانمان طعمی چسبناک ایجاد میکند.کارگران سفید پوش کارگاه سرگرم تهیه شکر پنیرند.یادم میاید در خانه مادربزرگ همواره در کنار چای قند پهلوی لب سوز، قندان کوچکی از دانه های آب نباتی شکل شکر پنیر وجود داشت. این آب نبات سنتی خراسان شمالی در واقع محصولی است که از تغلیظ مخلوط شکر و آب تولید شده است.بسته به ذایقه خود میتوانید طعمهای مختلف آن را خریداری نمایید. شکرپنیر هل دار،نارگیلی و یا پرتغالی... به هرحال این آب نبات کوچک ،طعم شیرین و به یادماندنی خراسان شمالی را برای همیشه در ذایقه شما زنده نگه میدارد.

بیژن‌گرد، بزنجرد، چرمغان، چرمکان یا بوج نرد هرچه که باشد امروز دیگر آن را "بجنورد" مینامیم .سرزمینی هزاران ساله با تاریخی پرفراز و نشیب که در افسانه های قدیمی منسوب به حکایت بیژن و منیژه فردوسی است.مکانی که منیژه در آنجا بیژن را از چاه نجات داد و شهری برای او بنا نمود.اما شهر بجنورد به شکل و شمایل فعلی تاریخی چند صدساله دارد.بستر خطی شهر در حدود سال 1100 هجری قمری توسط "ابن نجف قلی خان" ( تولیخان دوم ) یکی از امرای کرد (کرمانج) شادلو بنا گردید. بعد از آن نیز کردها ی خراسان شمالی به دستور تولیخان در مراتع اطراف بجنورد پراکنده شده و مشغول به زندگی و کشاورزی و دامداری شده اند.

یکی  از بناهای دیدنی در بافت قدیمی شهر،حسینیه جاجرمی است که ساخت آن از اواخر دوران قاجار تااوایل دوران پهلوی اول به طول انجامید.مالک اولیه بنا "حاج حبیب الله جاجرمی" نامی بوده گویا از رجال صاحب نام شهر که این بنا را وقف فرزندان ذکور خود میسازد.در سالهای بعد آنها اینجا را وقف حسینیه شهر میکنند تا هرساله مراسم عزای حسینیه با حضور مردم شهر بجنورد در آن برگزار گردد.در سال 1382 این مکان تاریخی در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار میگیرد.

از در ورودی که داخل شده ، از هشتی میگذریم و مانند بیشتر خانه های درونگرای ایرانی ناگهان حیاط باصفا و حوض پرآب با شمعدانیهای سرحال بیخ دیوارها حال و هوایمان را عوض میکند.ساختمان دو اشکوبه است و دورتادور آن اطاقهای تابستانه و زمستانه قرار گرفته اند.داخل آنها که میشویم متوجه میگردیم اطاقها کارگاه های آموشی صنایع دستی هستند که بانوان هنرمند در آنجه سرگرم کار و فعالیتند.اینجا فضای مناسبی است تا از نزدیک با هنر بومی خراسان شمالی آشنا شویم.در اطاقی جاییم میبافند و سردابی قالی ترکمن،یک سو هم کارگاه چادر شب بافی برپاست که یکی از مهمترین صنایع هنری این منطقه به حساب میاید.هم میشود طرز کار هنرمندان را از نزدیک دید و هم میتوان برای حمایت از زنده نگه داشتن اینگونه هنرها اقدام به خرید سوقات کرد.

یادتان میاید در روستای رویین چادرشبهای زیبای خراسانی را نشانتان دادم ؟اینها چرخهای ریسندگی همان نسوج هزار رنگ است که با نقشهای عمودی نگاهتان را از زمین به آسمان میکشانند.

هوا از عطر شمعدانیهای معطر پر است.نمیدانم عطر این گلدانهای خوشحال حالم را چنین خوب میکند یا عطر خنده دخترکان جوان و سرخوشی که سوزن میزنند و هوای حسینیه را از عطر جوانی و سرخوشی پر میسازند؟


 
← صفحه بعد