بازار مکاره
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

بازار مکاره ارمنی،ورنیساژ

بازار قلب تپنده هر شهر است و بازارهای قدیمی یکی از بهترین مکانها برای ارتباط با مردم آنجا.پس ضرر نمیکنیم اگر یک نیم روز را صرف گشت و گذار در ورنیساژ ارمنی کنیم.

سرعت اینترنت در ایروان عالی است.به جای در دست داشتن نقشه تنها گوگل مپ را روشن میکنیم و راه میفتیم سمت خیابان بوزاند.از هتل تنها یک ربع پیاده روی است برای رسیدن به بلواری که خیابانهای هانراپتیوتیون و خانجیان را به هم متصل می‌کند و بازار مکاره ای را در قلب خودش جای داده است.آنچه در ابتدا خود بلوار را هم دیدنی میسازد وجود سنگ نگاره های قدیمی است که در فواصل یکسان و در راستای بلوار کار گذاشته شده اند و هریک بخشی از هویت تاریخی ارمنستان را نشان میدهند.ایده جالبی میتواند باشد برای حفظ و نمایش اسناد تاریخی سنگی.البته که ما زبان ارمنی آنها را متوجه نمیشویم.الفبای ارمنی یکی از سخت ترین و قدیمی ترین الفباهای جهان است تا جاییکه میگویند یادگیری زبان ارمنی ساده تر از یادگیری نوشتار آن است. 

اما آنچه ما را به این سمت شهر کشانده نه سنگ نگاره ها که دیدار از بازار روباز ایروان است که ورنیساژ خوانده میشود.واژه vernissage یک واژه فرانسوی است و به عمل ورنیسازی بومهای نقاشی برمیگردد.سال 1980 اولین گردهمایی هنری نقاشان ارمنی در ایروان و مقابل اتحادیه آنها برگزار میگردد.کم کم این دورهمیها جنبه رسمی تر به خود گرفته و هنرمندان دیگر را هم به خود جذب میکند تا جاییکه امروزه هر هفته شنبه و یکشنبه بازار محلی ورنیساژ برگزار و هنرمندان ارمنی در این بازار دور هم جمع میشوند تا به ارایه آثار خود بپردازند.

بیشتر از هرچیز ورنیساژ برای گردشگران خارجی جالب است.اینجا میتوانید سر فرصت راه بروید و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را پیدا کنید.با مردم محلی گپ بزنید سر خریدن یک سکه قدیمی چانه بزنید خاطره های خانه های مادربزرگهایتان را زنده  و سرآخر سوقاتیهای مناسبی برای دوستانتان پیدا کنید.  

راه رفتن میان این دالانهای تودرتو با کالسکه بچه کار راحتی نیست اما بچه به قدری سرگرم دیدن و شنیدن شده که کاری به کار ما ندارد.دست فروشها عموما همرمندان گمنام هستند که هر شنبه و یکشنبه آثار خود را برای فروش به بازار میاورند.صنایع دستی ارمنی تقریبا شبیه ما میماند.نقره کاری و ساخت زیورآلات و البته بافتن فرش.

عادت کرده ام پشت هر دار قالی زنی را ببینم زنی که انگشتهایش گره عشق میزنند بر تن چوبی دار.زنی با پشت خمیده و نگاهی صاف که دور میزند نقوش کج و ماوج کاغذ را اینجا اما کمی فرق میکند.زنهای جوان با شلوارهای جین و ناخنهایی لاک دار حداقل برای من از دار دورند انگار.نمیدانم شاید زنان سرزمین من ازبس نزدیک دارند در دار تنیده گشته اند!

راست بگویید شما انگشتانه دست کرده اید تابحال.؟مادربزرگی داشتم که دستهایش جوانه زندگی میزد.در خاک فرو میکرد ریشه میداد چوب خشک. بر نخ دانه میزد پولک ستاره میپاشید بر تکه پاره های لباسهای کهنه پدربزرگ.برای من همیشه دیدن انگشتانه یادآور دستهای پیر و مهربان اوست.اینجا همینجا درست بر ورنیساژ دم گوشم گفت:من اینجام با تو... 

برای چپیها و توده ایها و کمونیستهای کوچ کرده از وطن ورنیساژ جاییست که هنوز ردپای آشناییهایشان پیدا میشود.از کتابهای لنین تا مدالهای زنگ زده پیرمردان دهه های داس و چکش.حتی گذرنامه های پوسیده شوروی هم در اینجا به فروش میرسد. داشتم میپرسیدم چه کسی آخر هنوز دلش با اینهاست...یک نفر به زبان فارسی ارمنی گفت:ما خانوم....

ایرانی بود از مهاجرهای دوران کمونیسم.دنبال همزبان میگشت برای دردودل. دلش انگار جایی در همان دوران جا مانده بود.سیگار پشت سیگار دود میکرد و قصه ها را دود میداد.دل خوشی نداشت از استقلال ارمنستان و هنوز با قصه های لنین حال میکرد... گفتم ایران نمیایید نگاهی بدجور به من انداخت و گفت اینجا چه برایم ماند که دنبالش آنجا بگردم؟؟؟

شبیه جمعه بازار خودمان است بخشی از ورنیساژ.کاسه کوزه های قدیمی ساعتهای شماته دار تابلوهای باسمه ای رنگ و رو رفته رادیوهای نفتی سماورهای روسی... محمد امین چشمش را یک دوربین قدیمی استالینی گرفته بود جلویش را نگرفته بودم راهی خانه مان میشد.فروشنده اصرار داشت که خود استالین یکی از اینها را داشته. حالا تو بگو خود استالین چه تحفه ای بوده که دوربین تحفه ترش را ببرم خانه؟؟؟ 

فاجعه بارترین بخش بازار فروش ابزار قدیمی و دست هزارم پزشکی بود.داشتم فکر میکردم که این پنس و قیچی صدسال پیش دل و روده چه کسی را شکافته و امروز سر از ورنیساژ در آورده.؟دل آشوب شدم.... 

هیچ وقت با اشیای دست دومی که نمیدانم صاحبش که بوده حال نمیکنم. ورنیساژ هم برای من شبیه زنی تپل و مسن بود که بوی پیاز داغ مانده میداد اما برای محمد امین گویا شبیه مرلین مونرو بود که دل نمیکند از آنجا و لابلای ریش تراشهای قدیمی دست چندمی دنبال یک موزر روسی بود که خاطره اش از نوجوانی با او مانده بود....

کمی آن سوتر بچه ها کنار حوض آب با نقاشیهایشان حالم را خوش کردند.

یادتان باشد که هروقت در ایروان دلتان هوس یک چیز خوشمزه کرد سراغ یکی از صدها مغازه شاورمای شهر بروید.شاید با 3 هزارتومان ناقابل بهترین شاورهای عمرتان را خوردید.شاید که نه قول میدهم بهتان

 

 




 
هزار پله سنگی نفس گیر
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

ایروان را شهر مجسمه ها نیز میتوان نامید.چراییش را کسی برایم توضیح نداد اما ریموند ادعا میکرد که رشته مجسمه سازی و خصوصا معماری ارمنستان رتبه خوبی در جهان دارد.معماریش را نمیتوانم نظری بدهم اما بی اغراق کمتر شهری در جهان را دیده ام که تا این حد مجسمه سنگی فاخر داشته باشد.افسوس برایم میاورد وقتی به یاد میاورم در کشورمان نه تنها بهایی به هنر خیابانی نمیدهند بلکه به راحتی یکشبه مجسمه های هنرمندان نامی از کوچه و بازار غیب میشود و کسی مسِیولیت آن را هیچ وقت به عهده نمیگیرد.

صبح روز سوم سفر راهی شمال شهر میشویم جاییکه پارک هافتناک (Haghtanak)  قرار دارد.مشرف به شهریم و از آن بالا ایروان و قله آرارت را نگاه میکنیم.این منطقه را توریستها به نام مانیومنت هم میشناسند به خاطر وجود مجسمه سنگی 33 متری که آن را مادر ارمنستان نامیده و نمادی از شکوه پیروزی در دوران حکومت شوروی است.مجسمه در بالاترین تقطه شهر و روی تپه بنا شده وتقریبا از نقاط مختلف قابل رویت است.زیر پای مجسمه موزه جنگ قرار گرفته که من نه اما محمد امین پس از بازدید از آن ادعا کرد ارزش دیدن ندارد!!

اما آنچه ما را به این سوی شهر کشاند دیدن کاسکاد معروفترین جاذبه دیدنی شهر بود.البته هینجا بگویم راه ساده تر دسترسی به کاسکاد از این سمت نیست و ما اشتباه بزرگی مرتکب شدیم چون با کالسکه بچه مجبور بودیم پله های زیادی را طی کرده تا به ابتدای موزه بالایی کاسکاد برسیم و از آنجا مسیر را به سمت پایین طی کنیم اگر میخواهید پیاده روی زیادی نداشته باشید بهتر است کاسکاد را از پایین به بالا طی کنید و نه برعکس از مانیومنت به پایین...

مانیومنت را که رد کنید به ابتدای پارک پیروزی میرسید.پارک دیدن یا ندیدنش خیلی اهمیت ندارد اما برای بچه دارها فرصتی است تا کمی بچه را با محوطه پارک سرگرم کنند. پارک که رد شود به خیابان میرسید عرض خیابان را عبور کرده پا به کوچه پس کوچه ها میگذارید و تازه اول سختی است!!! وقتی ما به این نقطه کاسکاد رسیدیم یعنی نفس بریدن! چیزی حدود صد و  شاید بیشتر پله سنگی بچه و کالسکه را روی دست حمل کرده ایم و به یمن فرفره رنگی که از پارک خریده ایم یسنا را تااینجا ساکت و خوشحال زیر نور گرم ظهر تابستان نکه داشته ایم....

ما آن بالا هستیم.همانجا که پله های کاسکاد شروع و مانیومنت دیده میشود و قرار است پایین بیاییم و به مرکز شهر برسیم.کاسکاد در واقع پل ارتباطی شمال و جنوب شهر است 572 پله سنگی که شبها چون آبشاری از نور پایین میریزد و گردشگران زیادی را سرگرم میسازد.ایده ساخت مجموعه به دوران شوروی سابق باز میگردد اما ساخت آن پس از استقلال ارمنستان متوقف و تا سال 2002 به تعویق میفتد.در ابتدا قرار بود فقط بخش مسکونی به بخش مرکزی شهر متصل شود که بعدها این ایده بسط میابد و به مجموعه موزه روبازی از مجسمه های هنر مدرن و پست مدرن تبدیل میگردد تا جاییکه کاسکاد نماد شهر و یکی از مهمترین موزه های روباز هنری جهان میشود...

نیازی به خریدن بلیط نیست.وارد مجموعه کاسکاد میشویم خوش خوشک به امیدی که قرار است این پانصد و اندی پله را با پله برقیهای تعبیه شدده درون مجموعه پایین بیاییم که متوجه میشویم کالسکه بچه از عرض پله عبور نمیکند و اینجاست که پدر قربانی میکردد!!! یسنا را بغل میگیرم و سوار پله های برقی میشوم و پدر کالسکه بر دوش تمام این پله ها را پای پیاده پایین میاید ....

مجموعه بینظیر است طبقه به طبقه می ایستیم و به بیرون از کاسکاد میرویم تا هم از مجسمه های بیرونی آن دیدن کنیم و هم شهر را زیر پای خود ببینیم.اینجا فرصت خوبی است تا با هنر مجسمه سازی هنرمندان بزرگ معاصر از نزدیک آشنا شدن.

این مجموعه نفیس مجسمه های هنر معاصر توسط یک مرد ارمنی آمریکایی ثروتمند به نام کافسیجان گردآوری شده است به همین دلیل اینجا را به نام او موزه هنری کافسجیان (Cafesjian مینامند. داخل مجموعه نیز موزه های کوچکتری از مجموعه داران شخصی ازمنستان گرد آمده است.به قولی اینجا را میتوان یک گوگنهام ارمنی نامید. 

لطفا کمی صبر کنید.کافسیجان و کاسکاد را بدون دیدن مغازه آثار هنری ترک نکنید. اینجا یکی از جذابترین آرت شاپهایی است که تاکنون دیده ام.علاوه بر آثار هنرمندان نه چندان نامی و دیدن آثار صنایع دستی ارمنی شانس دیدن چند اثر از اندی وارهول را هم خواهید داشت.فضایی آرام که به کمک تمدد اعصابتان میاید و وسوسه تان میکند دست در جیب کنید و از کاسکاد ارمنی یادگاری با خود به خانه تان ببرید...

نمیدانم چرا دیدن این سفالینه ها من را یاد کاراکترهای جذاب انیمیشن دیو و دلبر انداخت.فکر کردم همین حالاست که قوری قصه را ه بیفتد و بر سر تصاحب عشق مادام گلدان با آقای ساعت دویل کند...

دیدن این مجسمه های هنری من را پرت کرد به روزهای خوش کلاسهای تاریخ هنر و استاد سیمع آذر و حیف و صدحیف که دانش آموخته او دچار فراموشی نامها شده است  و تنها تصاویر آنها را به یاد میاورد که شبهای تاریک زمستانی بر پرده اسلاید میفتاد و استاد آنها را با چه ذوق و دقتی توضیح میداد....انگار برمیگردد به قرنهایی از زندگیم که دیگر نیستند و به زور حتی به یادشان میاورم... 

و اما قصه یسنا و بانوی سیگار به دست حکایت دیگری دارد .smoking woman یکی از مجسمه های بسیار معروف هنرمند نامی Fernando Botero است که وقتی به انتهای پله های کاسکاد میرسید در منطقه مرکزی شهر و پارک روبرو قرار دارد.وقتی داشتیم با کالسکه از میان بولوار رد میشدیم و مجسمه های بیرونی را نگاه میگردیم متوجه شدیم یسنا اشاره به زن سیگار به دست عظیم الجثه نیمه لخت میکند و از خود هیجان مضاعف نشان میدهد...و البته چه چیز میتوانست هیجان یک کودک شیرخوار را برانگیزد.شاید با نگاه به تصویر شما هم متوجه شوید!!!!

یکی از ضعفهای کشور ارمنستان در  زمینه گردشگری نداشتن منابع خوب برای گرفتن اطلاعات است.به طور مثال در همین مجموعه کاسکاد هیچ بروشور یا کاتالوگی وجود نداشت که گردشگر خارجی بتواند اطلاعات لازم را دریافت کند.حتی برای دانستن نام مجسمه ها و آرتیست آنها به مشکل برخوردم چون تابلوهای زیر دور از دسترس و در زاویه نامناسبی برای دیدن و خواندن بود. 

درست پایین کاسکاد دان تان شهر است.خیابانی سنگفرش که در دوطرف آن کافه رستورانهای کوچک اروپایی و ارمنی قرار گرفته است.آرامش خاصی دارد این بعداز ظهر گردش تابستانی در این فضای آرام و بی تشویش و با کودکی که شیر خورده است و آرام به خواب نیم روز فرورفته است.

پس راهی جایی میشویم و به پیشنهاد دوستی در جستجوی "کافه استادیو" تا نهار دیروقت خود را بخوریم."عروس" نام بانوی خوش مشرب ارمنی و صاحب کافه است که کلی قربان صدفه یسنا میرود.ارمنیها عاشق بچه ها هستند و این را هرجایی که پامیگذاشتیم میفهمیدیم از بس به یسنا توجه نشان میدادند.عروس سر صحبت را با ما باز میکند و نام یسنا و معنی آن را جویا میشود.وقتی میفهمد نام ریشه پارسی دارد خود را معرفی میکند و میگوید نامش را مادرش انتخاب کرده و گفته این نام ریشه پارسی دارد.برایش از معنی عروس میگوییم خوشحال میشود و بیشتر با ما گپ میزند... نهار خوبی را آنجا میخوریم  راه میفتیم سمت هتل...


 
جنگ و صلح
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

موزه نسل کشی ارامنه

کسی به من گفت نرو.سمیرا آنجا نرو.اما من رفتم رفتم و بسیار دیدم و بسیار از درون گریستم.جایی که دیدم چگونه ملتی را زیر تازیان تجاوز و قتل و دزدی و خشونت دفن کردند تا محو گردند .من رفتم و دبدم و خواندم قصه پر قصه رنج نامه مردم بیگناهی که در خاک و خون غلطیدند.من رفتم و دیدم و خواندم و امروز خواهم نوشت هر آنچه  که دیدم...

صبح آبی و گرم دومین روز سفر است و ریموند ما را به موزه یادبود نسل کشی ارامنه آورده است.بالا رفته ایم جایی آن بالاهای شهر تا نزدیک تر به آرارات باشیم.آراراتی که خون در گردش مردم ارمنستان است و جایی در خاک ترکیه امروزی قرار اما روحی ریشه در تاریخ این ملت دارد.آرارت برای مردم ارمنستان سمبل غرور و استقامت است. میندیشند تا این کوه سرفراز اینگونه شعله در آسمان میکشد پس حیات مردم این سرزمین ادامه دار خواهد بود حتی اگر هزاران نفر از آنها را در خاک کشند روح آنها بر تن آرارات جوانه میزند زنده میسازد و زندگی میبخشد...

روی تپه ای محیط بر شهر ایستاده ایم.کوه آرارات روبروی ماست که در هوای غبارآلود صبح قله پربرفش کم و بیش دیده میشود.زیر پای ما  شهر ایروان قرار دارد و بنای یادبود نسل کشی ارامنه در پارک تسیتسرناکا روی همان تپه.

اینجا را قلعه پرستوها نیز مینامند.زیرا پرستو تنها پرنده ای است گه وقتی آشیانش بر باد میرود دوباره به خانه به امید ساختن و زیستن بر میگردد تو گویی ازواح یک ملیون و نیم ارمنی بیگناه چون پرستوی آشیان از دست رفته دوباره به موطن بازگشته است.

برج 44 متری بلندی کنار بنای سنگی موزه قرار دارد که گویند سمبل زایش دوباره این ملت است.بنای موزه اما از 12 تخته سنگ خاکستری ساخته شده است نمایانکر 12 استان ارمنستان که در خلال دست اندازی عثمانی از خاک این کشور جدا و به ترکیه پیوست.

در میانه این 12 دیواره سنگی و عمق 1.5 متری، آتش جاویدان شعله میکشد. آتشی که از سال 1965 ؛که سال تاسیس موزه و پنجاهمین سالگرد نسل کشی بود؛ تاکنون خاموش نگشته است.هرسال روز 24 آوریل ارامنه از تمام نقاط جهان به اینجا آمده و  گلهایی به رسم یادبود به پای آتش جاودان اهدا میکنند.

ریموند چشمهایش رنگ غم میگیرد وقتی حرف میزند:باید ببینید ارتفاع گلها از قد ما فراتر میرود.صف طویل مردم برای ادای احترام به ارواح اجدادمان تا خیابانها آن ور تر میکشد.انقدر هوا بوی گل میگیرد که سرتان به گیجی میفتد.آتش شعله ور تر از همیشه میدرخشد.....

 بانوی پیری شاید از مانده از نسل همان دوران روی پله های سنگی نشسته است با دستمالش پله ها را میروبد لبهایش میجنبد به آرامی شاید دعا میخواند.ریموند میگوید سالخوردگان زیادی اینجا میایند شاید اینجا به یاد سنگ قبرهای گم شده عزیزانشان نیایش میکنند.شاید....

در محوطه بیرونی موزه درختان کاج زیادی به دست افراد سرشناسی که به دیدن اینجا آمده اند به نام خودشان کاشته شده است اما این کاج قصه اش فرق میکند. زیر آن تابلوی یادبودی است به نام 1.5 میلیون ارمنی بیگناه که در خلال سالهای 1915 تا 1923 به دست دولت عثمانی کشته شدند.نور خورشید روی کاج افتاده و برگهایش را زنده تر نمایش میدهد...

بنای سنگی پله زیاد دارد و با کالسکه امکان ترددش سخت است.پس من و محمد امین به نوبت پایین میرویم تا موزه را دور بزنیم..واقعا باید دور زد معماری جالبی دارد ساختمان موزه. انگار وارد دالان حلزونی شکلی میشویم و در پس هر دالان قصه ای از رنجنامه این مردم بیگناه را تماشا میگنیم.

در ابتدا دیوارها با تصاویر بزرگی از صفحات روزناه های قدیمی پوشیده شده است. روزنامه هایی که نسل کشی ارامنه را در آن دوران و در خلال جنگ جهانی اول روایت کرده اند.

سپس عکسها شروع میشوند.عکسهایی بر دیوار سیاه که رنج و درد را فریاد میکشند. |ترکان جوان| حزبی بود که در خلال آن سالهای زوال امپراطوری عثمانی خیال پان ترکیسم را اشاعه میداد.ارمنستان سد راه آنها بود برای تشکیل ملت یک دست تورانی. پس تصمیم به حذف یک ملت گرفتند با شنیع ترین شکل ممکن.ارمنستان خاکش تسخیر عثمانی شد.در خلال 8 سال 1.5 ملیون نفر از جمعیت 2 ملیون نفره ارمنستان توسط نیروهای عثمانی کشته شدند.این قتل عام در غالب اعدام, تجاوز,و کوچ های اجباری  دسته جمعی صورت گرفت.

کودکان و زنان قربانیان بیدفاعی بودند که یا زیر شکنجه و تجاوز از پای درمیامدند یا براثر خستگی و گرسنگی.عکسها تاثر برانگیزند بیشتر از آنچه فکرش را بکنید شما را به درون تاریخ فرو میبرند.فضای موزه سنگینی عجیبی دارد.سوز  دودوک انگار قلب ما را میلرزاند و حتی بوی مرگ در فضا میپیچد.

مادری بر سر جسد 3 کودکش میگرید.دودوک ساز ارمنی غوغا میکند. سرم به دوران میفتد.پرده نقره ای فیلم صامت سیاه و سفیدی از آن جنایت پخش میکند.نیزه بر تن زن ارمنی فرو میرود.تن برهنه تجاوز شده اش زیر گام اسب له میشود.

عکسها شاهدی بر مدعا هستند.هزاران هزار نفر پای پیاده در سخت ترین شرایط ممکن به سوی سرزمینهای دیگر رانده شدند.شرایط سخت راهپیمایی آنها را در میانه راه از پای در میاورد.گورهای دسته جمعی بعدها کشف شد.

اینها همه اسناد و مدارک نیستند.دولت ترکیه زیر بار نسل کشی نمیرود و آرشیو اسناد و مدارک را رو نمیکند.تصاویر و اسلایدهای به دست آمده کار چند خبرنگار اروپایی است که در طی جنگهای عثمانی آنها را همراهی کرده اند و بعدها این مدارک را در اختیار جامعه جهانی قرار دادند.

جالب ترین تصویر به نظر من کاریکاتوری قدیمی  چاپ شده در یکی از روزنامه های آلمانی است.تصویری که نشان میدهد به نام خدا ,بنده خدا را زیر خاک میکنند تصویری که هنوز شاهدی بر مدعا است.

از موزه بیرون میاییم و با سری پر درد به سراغ خانه خدا میرویم. خدایی که در همین نزدیکی است.خدایی خالق من و تو بهت زده در کار من و تو...

اینجا کلیسای اعظم شهر است.ساده آرام بی دغدغه فضایی ناب برای نفس کشیدن راه رفتن فکر کردن...

کودکی زاده میشود.ملتی زنده میماند.زندگی ادامه میگیرد.تاریخ سیاه میماند.خورشید از پشت آرارت سرک میکشد.روز آغاز میشود...


 
.کشف کوچه ها
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

شهریور 95 - در راه سفر به ارمنستان

وقتی پای سخن از ارمنستان به میان میاید بی بروبرگرد پرت میشوم به سالهای دور به روزهای درس و مشق در مدرسه ارامنه.به دوستیهای بامعرفت با آن رفقای جانی. به نامهای غریب و لحجه هایی غریبتر جلوتر که میایم 4سال روزهای دانشجویی است و خاطره بازی با  دختری مهربان پس دوست دارم سفرنامه ارمنستان را به "آدرینه بارسیقیانس" بانوی کوه های آرارات تقدیم کنم.

در این یک سال و اندی این دومین سفر خارج از کشور ما است.مقاصد نزدیک را انتخاب میکنیم تا حتی المقدور زمان کمتری را در حال کلنجار در هواپیما با دخترک بگذرانیم. البته بد نیست بگویم که یک قاشق شربت هیدروکسیزین هم کمک حال خواهد بود. به هر حال در نیمه شهریور راهی ایروان شدیم صبح نه چندان زود یک روز گرم تابستانی

پرواز یک ساعت و نیمه با هواپیمایی ماهان بد از آب درنیامد خصوصا اینکه تقریبا یسنا تمام مدت خواب بود.درست کمی قبل از سفر، ارمنستان ویزا برای ایرانیان را حذف کرد و به این ترتیب وقتی به فرودگاه کوچک و جمع و جور Zvartnots رسیدیم بی دردسر اضافه و به سرعت وارد خاک ارمنستان شدیم. جالب بود که آنجا جزو معدود فرودگاه هایی بود که بچه داراها رو از گیت ورودی بی صف عبور میدادند.این قسمت خیلی حال داد. برای ما بچه دار های با ساک و زنبیل و بگیر و ببر...

آقای ریموند یک ایرانی ارمنی ساکن ایروان به استقبال ما آمد و ما را سوار اپل وکترای 96 خود کرد.ماشینی که در این چند روز سفر پای خوش رکاب ما بود و به قول خود ریموند:جیران (اپل مربوطه)برکت سفرما محسوب میشد...

 

هتل محل اقامت ما Royal Golden Tulip یکی از بهترین هتلهای 5 ستاره شهر ایراوان است و جزو یکی از هتلهایی که هیچ وقت اتمسفر رویایی و دوستانه آن را فراموش نمیکنم.شاید بشه گفت اینجا بوتیک هتلی است  که در شهری چون ایروان با بضاعت کم امکانات اقامتی، یک فرصت استثنایی است.گرچه تقریبا در تمام یک هفته اقامتمان بیشتر از دو خانواده ایرانی را در اینجا مشاهده نکردیم.

خیابان Abovian محل هتل گلدن تولیپ بهترین خیابان توریستی شهر و البته یکی از گران ترین فضاهای شهری ایروان است.از در هتل که پا بیرون میگذاریم در احاطه کامل رستورانها و کافه های خیابانی هستیم.پیاده روی وسیع با درختانی کهن در دوطرف سایه سار خوبی است برای قدم زدن و لذت بردن از هوای پاک و سبک شهر. آسمان آبی است و نسیم نسبتا خنکی حال دودزده ما را جا میاورد.دیگر روزهای واپسین گردشهای تابستانی ایروان است.هوا رنگ خنکی به خود گرفته و گاهی نسیمک سرخوش مورمورت میکند.

درست روبروی هتل ما میدان charles Aznavour قرار دارد با حوضی پرآب در میانه  و مجسمه های سنگی که از دهانشان آب بیرون میریزد .این حوض و فواره بعدها پاتوق هرشب ما شد برای سرگرم کردن یسنا و قاشق قاشق غذا دادن به او وقتی با دهان باز محو دهان گشوده زنان سنگی میشد.!!!

شنیده بودم که ایروان شهر مجسمه ها است و این را به زودی لمس کردم.شهر هزار مجسمه زیبا که بی ترس از دزدیده شدن! خوش غنوده اند در فضاهای شهری و در میدان چارلز دو تا از زیباترینهایشان قرار گرفته اند یادم میاد دکتر سمیعی آذر از آرتیست آنها برایمان گفته بود همانکه با پیچ و مهره و تسمه و بلبرینگ به خلق حیوانات فلزی میپرداخت.

میدان چارلز اما شاید بیش از هرچیز شهرتش را میدون سینما موسکو است. همان ساختمان خاکستری قدیمی که اگر اهلش باشید هرشب پاتوق هنرمندان و هنردوستان ایروانی است  و در آن میان یک شب هم دیدیم که برای بزرگداشت عباس کیارستمی برنامه ویژه ای ارایه کرد.خلاصه فرض را بر آن بگذار که اینجا جاییست شبیه باغ فردوس ما از نوع ارمنی آن...

حیفمان آمد وقت تلف کنیم پس از استراحتی کوتاه در همان حد که یسنا سرحال بیاید راه افتادیم یک پیاده روی دو ساعته اطراف محل اقامتمان و کشف و شهودی از شهر داشتن.اول از همه بگویم که برای رفت و آمد با کالسکه بچه ایروان بهترین شهر است. امکان رمپ و پیاده روهای وسیع و  مناسب برای رفت و آمد ویلچر و گالسکه بچه در زمینهایی نسبتا هموار و تمیز و بی دست انداز و البته بسیار ایمن از منظر حمل و نقل عمومی.سر هر چهاراه و روی هر خط عابر پیاده خیالتان راحت باشد که اولویت با شماست.نه تصادفی دیدیم و نه بزن برو و نه دعوا مرافه ای.شهر انقدر آرامش دارد که گاهی تنها صدای گنجشکها حواست را پرت میکند.

معماری شهر یک دست است و قناسی بی درو پیکر ساختمانهای بیهویت در آن به چشم نمیخورد.ساختمانهای قدیمی بازسازی میشوند و نه تخریب و آنهایی که تازه ساخته میشوند سازی مخالف آنچه در معماری قدیمی شهر وجود دارد نمیزنند. 

شهر زنده و پویا است و فضاهای کافه نشینی در زندگی روزمره مردم ایروان جای دارد. از سرکار که برمیگردند خانه نشین نمیشوند.دوتا دو تا و چند تا چند تا دور هم جمع شده چیزکی مینوشند.گپی میزنند خستگی در میکنند و آخر شب راهی خانه میگردند.

کافه هایش رنگ هنرمندانه دارند.هریک انگار پشت درهایشان قصه ای است مثل این کافه کنار هتل ما که هر روز وسوسه ام میکرد و سرآخر نتوانستم راز مگویش را کشف کنم و برایم سر به مهر باقی ماند تا شاید سفری دیگر و و قتی دیگر...

فعلا اما خستگی سفر است و سنگینی خواب پس تا فردا در پناه خدا.شب بخیر


 
دوباره
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام

بعد مدتها نوشتن انگار جراتی میخواهد که در خود نمیبینم.چیزی انگار کم شده است نمیدانم چه چیزی انقدر میدانم که هم دلتنگم و هم احساس میکنم دستهایم خالی است خالی از چه همان را هم نمیدانم .چند هفته پیش با ارش نوراقایی و محمد گایینی داوری سفرنامه های جشنواره گردشگری را داشتیم 70 سفرنامه خواندم و  در آخر دیدم دلتنگ گشته ام انقدر دلتنگ که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم حتی اگر دیگر هیچ کس بیاید و وبلاگ بخواند.کسی میگفت عمر وبلاگ نویسی گذشته است من اما باور ندارم حتی اگر تنها خودم خواننده خودم باشم باز میخواهم بنویسم....

در این ماه ها سفر رفته ام زیاد هم رفته ام.یسنا را در کوله ام جای داده ام و به سوی کویر و دریا و جنگل.به سوی شمال و جنوب سخت بود اما نشدنی نبود.کسی جایی زمانی گفت که دیگر ذهنت رهای نوشتن نخواهد بود.راست میگفت سفر رفتم اما ذهنم یاری نمیکرد بنویسم.

حالا میخواهم شروع کنم یک شروع دوباره حتی اگر تنها خودم خواننده خودم باشم...


 
بسم الله
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان و مرنجاب

زمستان 94 - کاشان - سرای عامریها

چمدان کوچک صورتی رنگ خبر از 3 تایی شدنهایمان میدهد.درش را که میگشایم عطر کودکی در فضا پخش میشود.روی پله سنگی مینشیند و خمیازه میکشد.صدای خنده ای حیاط را میدود.کودکی از آغوشم بالا میرود.ما پا به کاشان گذاشته ایم.

اینجا سرای عامریهاست و من یادم میاید سالهای دونفره مان را که روزی مهمان این خانه بودیم و شاید حتی فکرش را هم نمیکردیم شبی از شبهای زمستانی با مسافر کوچک زیر طاق هلالی هزارتوی افسونگر، لابلای گجریهای قجری عمارت کاشی، سر به خواب بریم و خوابهای رنگین کودکانه ببینیم همان وقتی که تن خسته اش را روی نقش ترمه لحاف سوزن دوزی یله داده ایم....زندگی است دیگر.

به خواب که میرود و اطاق زیر حجم صدای نفسش آرام میگیرد .فنجانی قهوه دم میکنم و تن خسته ام را پهن پله های سنگی میسازم و در سکوت خانه صدساله مادریم را مزه مزه میکنم .اطاق در به روی حوض سنگی میانه حیاط باز میکند و آفتاب کم رنگ میشود. 

امان از حیاطهای قدیمی و سگفرشهای کهنه که در ذهن سنگی آنها صدای گامهای صدساله آدمهای آمده و رفته ضبط شده است و نیمه شب در صدای جیرجیرکها رد گم میکند.گلدانهای گلی و شمعدانیهای همیشه زنده مرا باز به خاطرات مادربزرگ پرت میکنند و من باز نگاهم خیس میشود.اینجا را دوست دارم رنگ زندگی دارد.

شب که چادر سیاهش را پهن میکند هزار ستازه سوسوزن از آسمان کویری گل چادر میشوند و سیاهی را از رو میبرند.هوا سوز شبهای کویری دارد و مورمورم میکند وقتی میبینم آرزویم را این بار حوالی خوابهایم جا نگذاشتم و در هوای تازه سفر نفس تازه میکنم.

پنجره های رنگ به رنگ که  نور بر پر چادر شب گرفته اند شعربافتهای کاشی را قاب میگیرند  .چوبهای ارسی قلنج میشکنند و بوی خواب میگیرند وقتی دست نگهبان پیر فانوس نور را دور میکند.کسی دق الباب عاشقی میزند و تنپوشهای شاعر غزل خواب میخوانند.

بسم الله....سفر  ما اولین شب خود را آغاز میکند.

 


 
برای یک ستاره
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

وقتی کودکی به دنیا میاید باورم میشود که خدا ایمانش را به ما ادمها از دست نداده است.هرکودک نوید تولد ستاره ای است که راه را برای ما روشن تر از انچه هست خواهد ساخت.تولد تک ستاره هایتان مبارک.یقین دارم وقتی دستان کوچک ستاره ات بر گردنت بیاویزد کهکشان راه شیری سینه ات را لبریز خواهد ساخت.باور کن...


 
تیستوی افغانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

اولین روزی که او را دیدم به نظرم مردی آمد سی و اندی ساله.صورتی آفتاب سوخته و دستانی کارکرده داشت با انگشتانی ضخیم و پوستی چغر.پرسیدمش چند ساله ای پاسخش متعجبم کرد.نوزده ساله....پرسیدمش چند سال است ایرانی.گفت از 12 سالگی/پرسیدمش دلت هوای وطن و مادر نکرده.خندید و گفت:وطن و مادر؟ چیزی یادم نمیاد.فقط یادمه تمام بچگیم کار کردم و پول فرستادم کابل...

باغمانمان شد.دستانش بعدها من را یاد قصه "تیستوی سبز انگشتی" مینداخت.همان پسر بچه ای که مهربان بود و از جنس فرشته ها... که وقتی انگشتانش را در خاک میکاشت گل میرویید از همه جا.

پاییز که میشد همه حیاط کم کم رنگ عریانی میگرفت هوای مرگ. اما در همان هوای مرگ حضور و عبور او به درختان لخت رنگ میداد.میخندید بیل میزد خاکها را زیر و رو میکرد و زیر باران و برف با دستانی یخ زده برگهای خشک را جمع میکرد.میگفتمش تو را به خدا کلاه سر بگذار....دستکشهایت کو....چرا یک لا پیراهن زیر برف و باران ایستاده ای. پسر جان آخر میچایی....میخندید و با بادی در غبغب میگفت:سرد نیست.من با این بادها چیزیم نمیشه... و من حرص میخوردم...و  حرص میخوردم که میرفت نوک درخت گردو و پا بر شاخه های ترد میگذاشت...آهای غفور نیفتی تو را به خدا.... میخندید و باز هم میخندید.

آخرهای پاییز فقط درخت خرمالو انگار جان داشت هنوز.گنجشکها هرصبح از سرو کول آن بالا میرفتند.میگفتم خرمالوهای گس را بچیند و ردیف کند روی راه پله زیر تن خورشید تا کم کم شیرین شوند.میگفتم بالاییها را برای گنجشکها بگذار...اما غفلت میکردم همه را چیده بود.گردو ها را هم.....برای کلاغها چیزی نمیگذاشت هرچه با باغ عیاق بود با حیوانات بی عیاق....میگفت خانوم مهندس یک گونی به من بدهی دخل همه گربه هایت را آورده ام.میندازمشان تو گونی و میبرم سر گردنه ولشان میکنم....میگفتم: غفور! مبادا رو برگردانم لگدی نثارشان کنی....میخندید و میدانستم رو که بر میگردانم گربه ها نوازشی میشوند!....

اما مهربان بود و از جنس خاک و آب و زمین و مدام میخندید.صبح ها سوار بر دوچرخه کوله پشتی بر دوش از در درمیامد.میخندید.زیر آفتاب و ابرو باران و برف میخندید.موقع رفتن بعد از 8 ساعت کار سخت باز میخندید.میگفت کلاس زبان میرود.نهضت هم میرود. میخواهد یک روزی شاید به همین زودیها برود آلمان.از مرز خاکی....آبی.... و من هی دلشوره میگرفتم که مبادا برود که مبادا غرق شود که مبادا گم شود که مبادا باغ بی او بی یار، بی بار شود....

عاشق هم شد.روزی از دختری برایم گفت که در یکی از همین کوچه باغهای دور و بر درس خوانده است و خانه دار و البته قشنگ.رفت به خواستگاری دختر پدر اما رضا نداد. دلش شکست.تا مدتها نمیخندید دیگر و نگاه همیشه شادش خاکستری شد... گفتمش بی خیال تا بخواهی دختر اصلا خودمان این بار برایت خواستگاری میرویم....بی خیال اصلا زن میخواهی چکار .... حال زندگیت را ببر....یک  روز که یسنای گریان در آغوشم بود و در حیاط راه میرفتم به من گفت:خانوم مهندس چقدر این بچه گریه میکنه... گفتم همین دیگر غفور زن نگیریها.... گفت نه بابا زن میخواهم چکار و خندید.دوباره خندید.

دو هفته پیش ناپدید شد.نه به تماسی پاسخ داد نه خبری به کسی. جنازه او را در موتورخانه خانه اش پیدا کردند.خانه ای که سالها سرایدارش بود و جنازه بی کس و تنهایش را در خود جای داده بود.گفتند برق او را گرفت.گفتم ای وای غفور.باز بی احتیاطی....کسی در گوشم خندید و گفت خانوم مهندس من چیزیم نمیشه....

گفتند مرده و برادرهایش جنازه را به افغانستان برده اند مادرش این طور خواسته و من یاد وطن و مادر افتادم و یاد آن روز...

میگویند امروز غروب به وطن میرسد و فردا دفن خواهد شد.دیشب حلوا پختم و راه افتادم تنگ غروب در کوچه های لواسان دلم میخواست فقط کارگرهای افغانی حلوای غفور را بخورند.غفور که مهربان بود و به قول سهراب لحن آب و زمین را خوب میفهمید.

اگر بگویم باغ به عزایش نشسته است باور میکنید؟

***

*تقدیم به غفور ابراهیم و همه کارگرهای زحمتکش افغانی که در پستوهای این شهر هیچ کس به یادشان نیست....

 


 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

همیشه شمال رفتن را تحقیر میکردم حالا با شوق ئ ذوق بار سفر شمال را میبندم دو بار در این 4 ما برای من ک خوره سفر و جاده ها بودم همین هم غنیمت است

خواهم نوشت


 
برای عشق کوچکم
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤  کلمات کلیدی: مادرانه

با تو دوباره عاشق شدم 

لذت اولین عشق

دیوانگی لجام گسیخته برای بودن با هم

لذت لمس تو و بوسه

تکرار عاشقانه های قدیمی

در لالاییهای شبانه

و اشک چشم از سرخوشی

و درد گس شب بیداری

با تو دوباره عشق اول را تجربه کردم

عشق کوچک بی گناهم

روزی صدباره از سرنو عاشقم میکنی

و من هربار دیوانه تر از قبل تو را میخواهم

سپاس که قلبم را روشن ساختی

یسنای مادر


 
← صفحه بعد