عزاداران بیل
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

"عزاداران بیل" مجموعه چند قصه است قصه هایی به ظاهر مستقل اما در بطنی به هم پیوسته که تمام آنها روایت فلاکتهای مردمانی ساده،کم سواد،قدیمی و خرافی روستایی به نام "بیل"(Bayal) را تشکیل میدهد. فضای تمام قصه ها در عین واقع گرایی گویی از روایتی جادویی و سورئال وام میگیرند.گاه به خوفتان میندازد و گاه عمیقا به فکر فرو میبرد تا جاییکه شما را به چالش مقایسه حال و گذشته مردمان این مرز و بوم و اعتقادات و اندیشه هایشان فرا میخواند.

تمامی قصه ها در "بیل" میگذرند و از مردمی میگویند که گویی در ناکجاآّبادی از برهوت و تنهایی گیر افتاده اند.هرقصه که میگذرد و جلو میرود یکی از همین مردمان مفلوک و محوری قصه  از زمینه "بیل"محو میگردد.انگار تمام کتاب دارد برای رفتگان "بیل"عزاداری میکند تا جاییکه انقدر فضای دور و بر خاکستری میشود که گویی شولای مردگان "بیل"خواننده را احاطه کرده اند.

"عزاداران بیل" که در سال 1334 چاپ شد شاید نمونه ای از جامعه بسیار ابتدایی روستاییان آن روزگار باشد.نمیدانم و نمیتوانم نظری محکم بدهم اما شیوه روایتها انقدر ساده و گویاست که انگار نویسنده روزی روزگاری مردمان "بیل" را از نزدیک لمس کرده است.فقر، بیماری، بدبختی و خرافات طوری جامعه "بیل"را از پا انداخته که خود به حذف خود دامن میزنند.خود ،خود را از پا میندازند و خود کمر به نابودی "بیل" میبندند.

در "بیل" همه منتظر یک فاجعه اند.فاجعه ای که شاید با ذهنیات آنها ساخته میشود و بخشی از این فاجعه را سنتهای غیرعقلانی مردم میسازد. سرآخر بعضی از سرناچاری به شهر مهاجرت میکنند اما در شهر همه خود وجودی خود را گم میکنند و سرگشته و حیران در قصه های شهر برای همیشه گم و گور میشوند.

در "بیل" هیچ کس عشق را نمیشناسد.شور را نمیشناسد.زندگی و پویایی و جوانی را نمیشناسد.انگار همه جا را خاکستر مرگ فراگرفته است. 

یکی از قصه های "بیل"در رابطه با "مشد حسن" است مردی که با گاوش زندگی میکند با گاوش نفس میشکد و بعد از گاوش هویت انسانی خود را از دست میدهد. روایتی آشنا است نه؟ درست حدس زدید قصه فیلم "گاو" به کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی هنرمندانه عزت الله انتظامی را به یاد میاورد.مهرجویی فیلمنامه خود را با اقتباس از این قصه نوشته است.

عزاداران بیل اثر نویسنده بزرگ آذری زبان و یکی از پیشروهای نمایشنامه نویسی ایران؛ غلامحسین ساعدی؛ است.او بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر پارسی زبان است که بسیاری از نویسنده های دیگر وامدار سبک او شدند.

ساعدی در دی ماه 1314 در تبریز به دنیا آمد و در یکی از همین روزهای آذر 1364 در پاریس از دنیا رفت.در جوانی با تخلص "گوهر مراد" نمایشنامه مینوشت.خودش میگفت روزی در ایام جوانی وقتی از قبرستان پشت خانه عبور میکرده نام زنی جوانمرگ شده بر سنگ قبری توجهش را جلب میکند.زن، گوهر مراد نام داشت...

ساعدی خود ترک آذری بود و به زبان مادری خویش نیز بسیار علاقه‌مند اما دربارهٔ زبان فارسی و جایگاهش در ایجاد همبستگی و نقشِ آن در وحدت ملی ایرانیان روزی چنین گفت: «زبان فارسی، ستونِ فقرات یک ملت عظیم است. من می‌خواهم بارش بیاورم. هرچه که از بین برود، این زبان باید بماند.»

"عزاداران بیل" توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده است.

برای بیشتر دانستن از غلامحسین ساعدی به اینجا مراجعه کنید.

برای بیشتر دانستن از کتاب "عزاداران بیل" به اینجا مراجعه کنید.


 
هم قدم یک دوست در کوچه هایی به رنگ دوست
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/16 - شهر بجنورد - قسمت اول

سالهای سال همه آنچه از شهر قدیمی بجنورد میدانستم مربوط میشد به اقامتهای چند ساعته بین راهی ما به سوی مشهد.فرقی نداشت چه فصلی از سال از جاده بالا به سوی مشهد روانیم.خسته که میشدیم "بابا امان" بود و درختان چنار 400 ساله آن که برای ما در آن تفرجگاه زیبای بین شهری خاطره های خوشی میساخت خصوصا وقتی زیرانداز مینداختیم و به صدای پای آب در استخرهای بزرگ و کوچک بابا امان گوش میسپردیم.آب از رودخانه اترک به سوی این پارک جنگلی راه باز میکرد تا در چهارفصل سال حوضچه های باغ را از وجود خود سیراب سازد.

اما خود شهر بجنورد ؛مرکز استان خراسان شمالی؛ در شمال شرق ایران و در جنوب رشته کوه های "کپه داغ "، شرق رشته کوه های "آلاداغ" و شمال رشته کوه "البرز" واقع شده است.آب و هوای معتدل کوهستانی ،تابستانهای بجنورد را به ییلاق خنکی تبدیل کرده و مسافران زیادی را هرساله به سوی خود جذب میکند.کافیست صبح زود بلند شوید،پنجره اطاقتان را بگشایید و یک نفس عمیق بکشید. در این میانه تابستان مورمورتان میشود و حجمی از اکسیژن خالص روانه سینه تان میگردد.ما نیز اینگونه اولین صبح بجنوردی خود را آغاز میکنیم.

آقا سید را خیلی سال است میشناسم.شاید از همان سالهای ابتدایی نوشتن در این محیط مجازی.آقا سید هم اهل نوشتن است و ما ( من و او) از طریق سرسلامتی دو وبلاگمان با هم آشنا شدیم.سالها همدیگر را خواندیم برای هم نظر نوشتیم و دوست_دوست شدیم  بی آنکه یک بار همدیگر را از نزدیک دیده باشیم.

سید احسان سیدی زاده معروف به "آقا سید" مدرس بازنشسته هنر و تاریخ و صاحب وبلاگ "بجنورد 1400" است که در این سالها بارها دعوتمان کرد از روی لطف و مهمان نوازیش مسافر شهرش شویم.بالاخره در این سفر جادویی ما توانستیم مهمان او باشیم. مهمان مهربانی و لطف و صفایش.در تمام شهرهایی که در استان خراسان شمالی بازدید کردیم آقا سید با معرفی دوستانش دست ما را باز و باز تر کرد تا راحت تر خراسان شمالی را ببینیم و نهایتا روزی که رهسپار دیدار از بجنورد شدیم خود وقت گرانبهایش را به ما اختصاص داد تا در معیت استاد تاریخ و هنر شهر بجنورد را بهتر بشناسیم. 

اولین تجربه این شهر دیدار از دفتر روزنامه "اتفاقیه خراسان" است.روزنامه ای محلی که دعوتمان کرده برای گپی و گفتگویی از جنس گردشگری. قرار بد از تجارب سفرمان بگوییم و با مردمان خوب بجنورد از نزدیک آشنا شویم.صفای این مردم تمامی ندارد .آنجا هم با بانوی فرهیخته "خانم همت افزا" که یکی از مسئولان روزنامه است دیدار کردیم و ساعتی را در کنار او از صحبتهای شیرینش بهره بردیم.

سپس راه افتادیم پای پیاده همراه آقا سید به محله گردی در شهر بجنورد. همیشه این محله گردی است که بیشتر از هر موقعیتی ،امکان آشنایی با فرهنگ و سنت یک شهر را برای مسافران فراهم میسازد.محله گردیها عموما در بافتهای سنتی و قدیمی شهرها معنا میابند.جاییکه مغازه ها و دکانهای قدیمی،در معابر باریک خانه های سنتی را در بر میگیرند و آجر به آجر ،سنگ به سنگ ،معماری و فرهنگ را برای چشمهای مسافر مشتاق بازگو میکنند. ما نیز همان ابتدا راهی بازار شهر بجنورد میشویم؛راسته ای پر از دکانهای خواروبار،نانواییهای سنتی، بزاری ، آهنگری و نجاری.شکل و شمایل این دکانها توانسته در طوفان ساخت و سازهای این زمان همچنین سالم و پایبند به معماری اصیل خود باقی بماند.بازار زنده است و پویا به هرطرف که نگاه میکنیم عطر میوه های باغهای بجنورد سر هر دکان هوس دست درازی را در ما برمینگیزد.

حتی اگر ندانید سوقات این شهر چیست با دیدن ده ها و ده ها کارگاه "شکر پنیر" سازی خواهید دانست که این آبنبات محلی شاخصه این شهر است.وارد یکی از این کارگاه ها میشویم تا هم از نزدیک مراحل ساخت آن را ببینیم و هم سوقات سفر را فراهم سازیم قبول دارید که دست خالی برگشتن به سوی خانه و خانواده از رسم ما ایرانیها به دور است!

داخل کارگاه پر از مسافرانی  است که سرگرم چشیدن و انتخابند.هوا بوی شیرینی دارد و انگار در دهانمان طعمی چسبناک ایجاد میکند.کارگران سفید پوش کارگاه سرگرم تهیه شکر پنیرند.یادم میاید در خانه مادربزرگ همواره در کنار چای قند پهلوی لب سوز، قندان کوچکی از دانه های آب نباتی شکل شکر پنیر وجود داشت. این آب نبات سنتی خراسان شمالی در واقع محصولی است که از تغلیظ مخلوط شکر و آب تولید شده است.بسته به ذایقه خود میتوانید طعمهای مختلف آن را خریداری نمایید. شکرپنیر هل دار،نارگیلی و یا پرتغالی... به هرحال این آب نبات کوچک ،طعم شیرین و به یادماندنی خراسان شمالی را برای همیشه در ذایقه شما زنده نگه میدارد.

بیژن‌گرد، بزنجرد، چرمغان، چرمکان یا بوج نرد هرچه که باشد امروز دیگر آن را "بجنورد" مینامیم .سرزمینی هزاران ساله با تاریخی پرفراز و نشیب که در افسانه های قدیمی منسوب به حکایت بیژن و منیژه فردوسی است.مکانی که منیژه در آنجا بیژن را از چاه نجات داد و شهری برای او بنا نمود.اما شهر بجنورد به شکل و شمایل فعلی تاریخی چند صدساله دارد.بستر خطی شهر در حدود سال 1100 هجری قمری توسط "ابن نجف قلی خان" ( تولیخان دوم ) یکی از امرای کرد (کرمانج) شادلو بنا گردید. بعد از آن نیز کردها ی خراسان شمالی به دستور تولیخان در مراتع اطراف بجنورد پراکنده شده و مشغول به زندگی و کشاورزی و دامداری شده اند.

یکی  از بناهای دیدنی در بافت قدیمی شهر،حسینیه جاجرمی است که ساخت آن از اواخر دوران قاجار تااوایل دوران پهلوی اول به طول انجامید.مالک اولیه بنا "حاج حبیب الله جاجرمی" نامی بوده گویا از رجال صاحب نام شهر که این بنا را وقف فرزندان ذکور خود میسازد.در سالهای بعد آنها اینجا را وقف حسینیه شهر میکنند تا هرساله مراسم عزای حسینیه با حضور مردم شهر بجنورد در آن برگزار گردد.در سال 1382 این مکان تاریخی در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار میگیرد.

از در ورودی که داخل شده ، از هشتی میگذریم و مانند بیشتر خانه های درونگرای ایرانی ناگهان حیاط باصفا و حوض پرآب با شمعدانیهای سرحال بیخ دیوارها حال و هوایمان را عوض میکند.ساختمان دو اشکوبه است و دورتادور آن اطاقهای تابستانه و زمستانه قرار گرفته اند.داخل آنها که میشویم متوجه میگردیم اطاقها کارگاه های آموشی صنایع دستی هستند که بانوان هنرمند در آنجه سرگرم کار و فعالیتند.اینجا فضای مناسبی است تا از نزدیک با هنر بومی خراسان شمالی آشنا شویم.در اطاقی جاییم میبافند و سردابی قالی ترکمن،یک سو هم کارگاه چادر شب بافی برپاست که یکی از مهمترین صنایع هنری این منطقه به حساب میاید.هم میشود طرز کار هنرمندان را از نزدیک دید و هم میتوان برای حمایت از زنده نگه داشتن اینگونه هنرها اقدام به خرید سوقات کرد.

یادتان میاید در روستای رویین چادرشبهای زیبای خراسانی را نشانتان دادم ؟اینها چرخهای ریسندگی همان نسوج هزار رنگ است که با نقشهای عمودی نگاهتان را از زمین به آسمان میکشانند.

هوا از عطر شمعدانیهای معطر پر است.نمیدانم عطر این گلدانهای خوشحال حالم را چنین خوب میکند یا عطر خنده دخترکان جوان و سرخوشی که سوزن میزنند و هوای حسینیه را از عطر جوانی و سرخوشی پر میسازند؟


 
فرهنگ نقد
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱  کلمات کلیدی: متفرقه

باستان شناس اقای میم جامعه شناس اقای واو را " خودفروخته بیسواد و ... " خطاب میکند. روزنامه نگار اقای ف بازیگر خانم ر را " سلیطه مهربان" خطاب میکند. طنز نویس اقای "ژ" به روشن فکر دیگری میگوید که زندگی را زر نزند . جامعه شناس اقای واو باستان شناس اقای میم را تپل فلان شده خطاب میکند و .... این سیکل معیوب ادامه میابد و من در عجم از تحصیل کردگان جامعه ام که چرا در نقد همدیگر از سخیف ترین واژه ها وام میگیرند . چرا وقتی میخواهند نظرات یکدیگر را نقد کنند دست به تخریب شخصیت یکدیگر میزنند. دلم میگیرد که همه هم ادعای روشنفکری دارند و همه هم خود را کاملا محق میدانند و هیچ کس برای لحظه ای فکر نمیکند که دارد شاید، شاید اشتباه میکند. بعد همه هم سری تکان میدهند و برای هم افسوس میخورند همه برای هم!


 
باران بارید گندم رویید.زندگی سبز شد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/15 - به سوی روستاهایی در دوردست

هم کان مروتی و هم برهانی

هم دست ولایتی و هم سلطانی

مشهورتی زآفتاب ثانی

قطب دو جهان توکل گلیانی

میگویم این خاک زرخیز خراسان شمالی کیمیایی دارد ها که از هرگوشه و کنار آن عارفی و شاعری سربرآورده است و اینجا مقبره بابا توکل گلیانی است در روستای تاریخی گلیان.درست نمیدانیم او کیست همین قدر با پرس و جو از اهالی روستا دانستیم که "بابا" از عارفین قرن 4 هجری بوده که نفسسی حق داشته و دستی در نجوم و شعر که جدای از علوم "بابا" اولین کلیددار در کعبه نیز بوده است و شعرش اینگونه روزگاری بر بالای خانه خدا نقش بسته بوده است.

روستای گلیان درست در 23 کیلومتری جنوب شهر شیروان قرار دارد.روستایی بسیار قدیمی و کهن در میانه دره ای که رود گلیان از آن میگذرد و درست به یمن همین رود روستا نیز گلیان نام گرفته است با برج و بارویی قدیمی که خود حکایت تاریخی گم گشته در پشت این کوه هایی سر به فلک کشیده دارند. 

کنار رود گلیان در خنکای عصر اطراقی کوتاه میکنیم تا قبل راه افتادن به پشت کوه هایی ناشناخته تنی بیاساییم و چایی بنوشیم.

از گلیان که به در میاییم به شهری میرسیم که شبیه هیپچ شهری که تاکنون دیده ایم نیست.شهر آجیلی ایران است اینجا که تمام مغازه هایش از فندق و آجیل و بادام و گردو انباشته است.خیلی عجیب مینماید وقتی میپرسیم چرا شهر "فاروج" پایتخت آجیل ایران است و حتی مغازه داران هم درست جوابی نمیدهند.یکی دونفر میگویند که از باغهای اطراف فاروج آجیل به دست میاید و چند نفری هم میگویند:زهی خیال باطل که تمام این مغز دانه ها واردات شهرهای دیگر است.پس فاروج را چه به این همه مغازه آجیل؟؟؟ما که نفهمیدیم و از آن عجیب تر این است که نام بیشتر مغازه های فاروج ، مازندران است و این دیگر از آن حرفهاست که در گوشه شمال شرق ایران و در خراسان شمالی چرا تمام این مغازه های نام استانی دریایی را دارند و باز وقتی سوال میکنیم جئابی نه چندان قانع کننده میشنویم که :چون اینجا مسیر جاده شمال به مشهد مقدس است و بیشتر زایرین آن از مازندرانند!!!!!!!

شما اگر توجیه شدید ما هم توجیه شدیم!

اطراف فاروج پر است از باغهای آجیلی!!! از بادام و گردو تا کشمش و چلغوز.برجاده مینشینیم روی زمین و با یک قطعه سنگ بادام میشکنیم و میخوریم.بادامهای درختانی که دست خدا برای مسافران جاده کاشته است.

روی یکی از دیوارهای هتل عکسی دیده بودیم از بنایی با گنبدی نیلی.دلمان خواست پیدایش کنیم.دانستیم در روستای "خسرویه" نامی واقع شده است.پرسان پرسان سرآخر راه را اشتباه رفتیم و از روستای "بنا" سردرآوردیم.مادر پیری هم کلاممان شد و ما هم قدم راهی روستای قدیمی شدیم.

حمام قدیمی صفوی نشان میدهد روستا قدمتی دارد چندین صد ساله.حمام اما این روزها بی کاربرد است و دارد روبه زوال میرود.خواستیم قدم بگذاریم زیر زمین تا از زندیک نفسهای آخرش را ببینیم.مادر پیر منعمان کرد و گفت حمام هرلحظه خواهد ریخت.حیف! اکتفا کردیم تنها به عکسی از دور.

سگهای دوستت داشتنی روستا به استقبال ما آمدند.چه حکمتی دارد که این سگها انگار دوست را از دشمن میشناسند.چه کسی میتواند زندگی این حیوانات نجیب و وفادار را از زندگی روستایی زحمت کش منفک کند؟ چه تصوری میتوان داشت از گله ای بی پاسداشت سگی مهربان و نجیب...باور ندارم که سگهای سرزمینم جزوی از من و ما نیستند و باور ندارم دستی انسان دوست بتواند حیوانی را آزار رساند صرفا چون نام آن "سگ " است.سگ در فرهنگ اساطیری این سرزمین همواره یار باوفای مردم بوده و در تاریخ تمدن انسانیت جزو اولین حیوانات رام شده...

بیشتر دوستش داشته باشیم...

کوچه ها انقدر ساکتند و آرم که حیوانات بی نگرانی از مردمی آزاررسان میپلکند و به ما فرصت میدهند در حضور آرامش و سکونشان ما هم دمی آرامش بگیریم.آرامشی که حتی محمد امین همیشه در حرکت را که به سختی جایی بند میشود را به نشستن روی پیرنشینی سنگی فرامیخواند.

جدی جدی دارد دیر میشود و راه راهی پرپیچ و خم و کوهستانی است که در جاده هایی ناشناس قرار گرفته.نه تابلویی هست و نه مسافری تا بدانیم راهی چنین پرفراز و نشیب که در بخشهایی هم مال رو است آیا ما را به خسرویه خواهد رسانید؟

سرآخرین پیچ تن سایه خسته الاغی پیر زیر آخرین پرتوهای نور خورشید کش میاید. پیرمرد باغدار در حالیکه زیر لب زمزمه ای میکند با دست روستایی سرسبز را نشانمان میدهد .خسرویه آنجاست...روستایی پیشا اسلام که در پای کوه های بنا و کپه داغ قرار گرفته است.رود کال خونی از میانه آن میگذرد و روستا را به دونیم تقسیم میکند.

مردمان مهربانی دارد خسرویه.مردمی که  پارسی حرف میزنند و خود را از نژاد پاک آریایی میدانند. میگویند "خسرو گرد" اینجا را بنا نهاد.شاید نامی افسانه ای شاید حقیقتی تاریخی.نمیدانم...زنان روستا روی پشت بامها میوه خشک میکنند و سلام مسافر را به گرمی پاسخگویند...

به دنبال مقبره "بابا و بی بی" هستیم.گنبد نیمه ویرانش را میبینیم و تابلویی که نهیمان میکند از پایین رفتن.دخترکان جوان ده خنده کنان از پای تپه سرازیند.پرس و جو میکنیم میگویند خطری نیست میتوانید پایین رفته و آن را ببینید.زنی بچه به بغل با افسوس سری تکان میدهد و گلایه از مردمان روستایش میکند که حرمت بابا و بی بی را نگه نداشتند.مقبره رو به ویرانی است سنگهای قبور به تاراج رفته و بابا و بی بی میروند که به فراموشی سپرده شوند.زن سر کودک را به آرامی زیر پر چادر میکشد و میگوید:کاش میدانستید و میدید که چه کرامتهایی داشتند بابا و بی بی...

 اینجا مقبره "بابا  حسین " و "بی بی " است.مقبره ای متعلق به دوران تیموری قدیمی و باشکوه گرچه دیوارهایش در آستانه فروپاشی است.هندوانه های ابوجهل سر از کاهگلهایش درآورده اند و پی بنا را هرلحظه در خطر تهدید قرار داده اند.پنجره ها شکسته و در ویران شده است.بنا دارد به تلی از گل و آجر فرو ربخته بدل میشود.هیچ دلسوزی نیست تا این بنایی که ثبت میراث فرهنگی شده را از خطر مرگ برهاند. اینجا دارند بابا و بی بی رو به فراموشی میروند.درست همینجا در خانه خودشان...

خیلی جرات نمیکنیم داخل شویم از دم در نگاهی تاسف بار به داخل مقبره میندازیم.سنگهای قبور به تارج رفته اند تنها پارچه هایی سبز نشان برجستگی قبورند. دیوارها با یادگاریهای آدمها پرشده و زمین از زباله های انسانی و حیوانی.

 

با تاسف راهی کوچه های روستا میشویم.پرس و جو کنان متوجه میگردیم که خوشبختانه بعضی سنگهای قدیمی و صندوقهای مشبک پیدا شده از قبرستان تاریخی روستا را در مکانی سربسته نگهداری میکنند.یکی از معتمدین روستا مسئول نگاهبانی از گنجینه قدیی است اما به این شکل که در عکس میبینید!

در کنار مسجد تاریخی و قدیمی روستا هم کلام روستاییان میشویم و از آنها پرس و جو میکنیم که چرا این طور بابا و بی بی به امان خدا رها شده اند.عجیب است که وقتی میخواهیم از مرمت بنا صحبت کنیم همه آنها متفق الرای میگویند بهتر است بنا کلا خداب شده و سپس امامزاده شود!!!!

خدایا نمیفهمم چه کسی به این مردم گفته که مرمت یک اثر باستانی مربوط به دوران تیموری باید به این شکل باشد...

روستاییان دلشان میخواهد گنبد بنا از این گنبدطلاییهای امروزی باشد که سر هرکوچه و بازار روی هر مناره و مسجدی گذاشته شده.ساعتی طول میشکد تا برایشان بگوییم که تمام ارزش این بنا به همان گنبد رک و مخزوطی شکل با دیوارهای کاهگلی است و اگر تبدیل به بنایی با گنبدی طلایی و فلزی و دیوارهایی از جنس سنگ مرم بشود دیگر بنا ارزش خود را از دست خواهد دادو

چه کسی مسئول این ناآگاهی است.صددرصد مردم روستا تقصیری ندارند تصیر بر عهده آن ارگانی است که متولی میراث فرهنگی است اما در جهت اعتلای آن گامهای صحیحی بر نمیدارد.

و اما و اما....

دیگر هوا تاریک شده بود که ما راهی بجنورد شدیم. در میانه های جاده تلفمان زنگ خورد و آقای شیرمحمد زاده همان دوست اهل شیروان دعوتمان کرد به شجن "شکرگزاری گندم"...به به چه چیز از این زیباتر که شبی را در جمع کشاورزان نمونه منطقه و مهمان مهمان نوازی آنها باشیم تا در کنار سفره چرخیر و برکت آنها برداشت امسال گندم را جشن بگیریم.

واقعا مهمانی پرصفایی بود.میزبان یکی از زمین داران قدیمی،متمول و خیر منطقه بود که در سوله یکی از زمینهایش کشاورزان را به همراه خانواده هایشان دعوت کرده بود تا ضمن تقدیر از آنهایی که توانسته بودند امسال بهترین و بیشترین برداشت را از زمینهای دیم گندم خود داشته باشند مراسم جشن و پایکوبی شکرگزاری گندم را نیز انجام دهندمراسمی کاملا قدیمی و باستانی همراه با رقصهای محلی خراسانی ؛قرسه و دو قرسه و شش قرسه و انارکی و بعد چوب بازی و پایکوبی...

لوطیها و خواندن اشعار قدیمی کرمانجی و تات که در آن به پاسداشت زمین،باران و گندم میپرداختند.جشن شکرگزاری گندم بی شک یکی از جشنهای قدیمی ایرانیان باستان است و چقدر لذت بخش است که در گوشه ای از خراسان شمالی چنین زیبا و پرشکوه گندم را پاس میدارندو چنین زیبا و باشکوه به تقدیر کشاورز زحمت کش میپردازند و چنین زیبا و باشکوه دستهای پینه بسته و کمر خمیده کشاورز را ارج مینهند..

و توره خوانی و زبان گزنده و تند و انتقادی که صدها سال کشاورز در لفافه شعر و قصه زبان به انقاد خان میشگوده و خان امروزه البته کس دیگری است و البته توره خوان عیار میداند شعر خود را چگونه پیچ و تاب طنازی دهد و زبان تند خود را به سمت هدف نشانه گیرد!

 جادویتان میکند شنیدن صدای قشمه وقتی هنرمند کرمانج در استخوان بال عقاب میدمد و صدایی چنین بم و قوی را ساطع میکند وقتی نی نواز و لولو چی با آن همراه میشوند و دایره نواز تاپ تاپ کنان دلتان را با خود به میانه رقص گندمزارهای طلایی خراسان شمالی میکشاند. 

جای همگیتان بسیار خالی است.


 
جاری بر ساز بخشی
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

شیروان-93/5/15

شیرکوه را خوب به خاطر دارم در کتابهای جغرافی مدرسه میخواندم و فکر میکردم کوهی است که یال و دم دارد حتما.وقتی سالهای سال بعد از نزدیک دیدمش فهمیدم بیراه هم نیندیشیده بودم.حالا ما در سومین روز سفر در شیروان هستیم شهری هفت هزار ساله که قدیمی ترین زیستگاه خراسان نامیده میشود و درست پای همان شیر با یال و دم خفته است.

 

به جرات میشود این شهر را از کهن ترین مراکز فرهنگ و تمدن و تاریخ خراسان شمالی نامید .نشان  به آن نشان که تپه باستانی ارگ شیروان درست بر خانه های محلی ساکنین شهر، کنار بازی کودکان و رو به پنجره خانه ها،کهن ترین زیستگاه شمال شرق کشور در سکوتی خواب آلوده فرو رفته است.

 جالب برای ما آنجایی بود که دانستیم شیروان پایتخت قوم سلحشور پارت بوده است. قومی که یونانیان پس از هخامنشیان را از سرزمینمان بیرون راند و نخستین امپراطوری مقتدر پارتی را در شیروان به وجود آورد.

حالا ما در شیروانیم تا نصف یک روز سفر خراسانیمان را در آن بگذرانیم و چه خوش گذراندنی جای شما خالی...

از دوستی پرسیده بودیم که آرامگاه تیموری کجاست و دانستیم 6 کیلومتر که از شمال شرق شهر شیروان دور شویم به این گنبد آجری خواهیم رسید که درست کنار بنای امامزاده حمزه رضا(ع) قرار گرفته است.

 داخل بنا که میشویم آنچه چشم ما را در ابتدا متوجه خود میسازد آشفتگی و خرابی بنا است.شاید دارند تعمیرش میکنند و یا شاید به امان خدا رهایش کرده اند هرچه که هست یک چیز کاملا هویدا است.بازسازی بنا آسیب زیادی به ترکیب قدیمی آن زده و دست تاراج روزگار چیز زیادی باقی نگذاشته است.اصلا بی انصافی است که روزگار را مقصر بدانیم وقتی سنگ مقبره "عید خواجه" سردار تیموری دزدیده شده و دیوارها از دیوارنگاریهای دشمن و دوست پر گشته است.

تنها جای شکرش باقیست که گوشه ای از پنجره نیمه شکسته مقبره نقشی از دوران گورکانی و حمله ویرانگر آنها به رنگ سرخ اخرایی  هنوز بر دیوارهای کاهگلی دیده میشود.نقوشی بسیار ظریف و زیبا که سواران دشمن را لابلای ظرافت نقوش اسلیمی با چشمانی کشیده و بدنهایی باریک نشان میدهند و البته نقوشی از درخت سرو که سالها در حافظه تاریخی مردمان این سرزمین همیشه نشانی از آزادگی داشته است و این نقشهای بدوی چقدر زیباتر از همه نقوشی هستند که با آب و تاب بر تن بسیاری بناهای امروزی با کج سلیقگی نقاشی میشوند...

بالای بنای خشتی و 8 ضلعی مقبره،گنبدی مرتفع قرار دارد.پله هایی سنگی و مخوف مارا از پایین به پشت بام میرسانند.

و پشت بام رو به قبرستان امامزاده و دورنمای شهر شیروان قرار گرفته است. و این هم عکسی از خودم برای آن دسته از دوستانی که میپرسیدند چرا دیگر از خودم عکسی نمیگذارم.

غمم میگیرد وقتی درست کنار پنجره مشبک مقبره 600 ساله بالای پشت بام و کنار خشتهای قدیمی آثار به جا مانده از سس و ساندویج و تلی از موز های گندیده را مشاهده میکنم و سوالی که در ذهنم ایجاد میشود این است که آیا مسافر بناهای تاریحی ما میکوید و اینجا میرسد و پله های پیچ در پیچ را بالا میاید تا به خشتهای چند صدساله تکیه کندو ساندویج گاز. بزند...و بعد این طور زباله ها را بالای گنبد رها کند زیر تیغ آفتاب تا بپوسند و کرم بزنند و بوی گند مدنیت را به جا گذارند؟؟؟؟؟

 

بگذریم شیروان قصه های زیبای زیادی دارد که حیف است نامش را به آلودگی آدمها اینگونه آلوده سازیم...مهمان آقای شیرمحمد زاده هستیم راهنمای شهر شیروان و یکی از مردمان خوب و مهمان نواز شهر و دوست آقا سید مهربان که میزبان ما شده است در این سفر.

قبل از اینکه پا درجاده های خراسان شمالی بگذارم یک آرزوی بزرگ داشتم و آن این بود که بتوانم از نزدیک در محضر یک بخشی بزرگ عاشقی کنم و این آرزو توسط دوست مهربان ما آقای شیرمحمدزاده براآورده شد وقتی دستمان را گرفت و سخاوتمندانه ما را به خانه استاد بخشی بزرگ برد تا مهمان خانواده اش شویم و مهمان مهمان نوازیش و مهمان مهربانی کلامش و مهمان چیره دستی سرپنجه هنرمندش...

کاریکاتور استاد در مسابقه جهانی کاریکاتور

استاد ولی نژاد یکی از بخشیهای هنرمند چیره دست دوتار نواز خراسان شمالی است که خود سازش را میسازد و مینوازد و خود آوازخوان موسیقی مقامی سرزمینش است.لقبی که مردم سرزمینش به او میبخشند و نه جایگاهی که به راحتی بدست بیاید و امروز خدا یاریمان کرده است که برای چند ساعت مفتخر به حضور در محضر استاد ولی نژاد دوازدمین نسل از خانواده بخشیهای این خانواده باشیم.بزرگ مرد دوتارنواز خراسانی.

از سمت راست استاد  حسین ولی نژاد نشسته است و سپس دوست و رفیقمان آقای شیرمحمد زاده و سرانجام برادرزاده جوان استاد؛آقا داوود ولی نژاد...

استاد برایمان از بخشی بودن میگوید.لقبی برای هنرمندان بسیار چیره دست دوتارنواز این سرزمین.بخشی بودن کار راحتی نیست و تعداد بخشیهای این سرزمین هم اندک و رو به زوال.متاسفانه دیگر کمتر جوانی دل به اشعار بومی سرزمینش میسپارد و حافظه را گنجینه حفظ صدها کتاب شعر قدیمی میسازد.اشعاری که تماما تاریخ فرهنگی این مردم را در خود به یادگار دارند.اشعاری که نسلها فقط سینه به سینه از این بخشی به دیگری منتقل شده است تا یاد کسی نرود قصه های خراسان را...

و بخشی قرنها و قرنها و قرنها است که میراث دار این قوم کهن میباشد میراث دارد تاریخ شفاهی خراسان کهن و بخشی قرنها و قرنها و قرنها است که میسازد و مینوازد و میخواند گاه ساعتها و ساعتها بی خور و خواب در حالتی خلسه وار روی دو پا نشسته و ایستاده بی دمی نفس گرفتن یک سره آواز سر میدهد از عشق و عرفان و اسطوره...

استاد ولی نژاد منقبت خوان چیره است یعنی در مدح ائمه میخواند و ملقب به خادم امام رضا هم شده است اما اشعار او فقط منقبت خوانی نیست گاه شور عرفانی به پا میکند و از وحدت میگوید و سرمست باده توحید ما را میسازد گاه عاشقانه ای جانسوز میخواند و جوان شوریده حال را آشفته یار میسازد و گاه فقط مینوازد و مینوازد و مینوازد تا ما را گیج از نوای دوتار سازد...

آقای شیرمحمد زاده برایمان از دوتار میگوید و چشمهایش ؛چشمهای همه این مردان دوتازنواز؛برق میزند وقتی از دوتار میگویند و میشنوند.

خشک سیمی،خشک چوبی،خشک پوست.......از کجا می آید این آوای دوست؟

دوتار ساز دل است سازی هزاران ساله که میراث معنوی قوم خراسانی است.دو تار، دو تار دارد. تاری بم و مذکر و تاری زیر و مونث و چه ترکیب شگفتی است وقتی نوازنده زخمه بر تن دو تار میزند تا در هم آغوشی آن دو، صدای شکوه عشق را به گوش عالمیان برساند.دو تار ساز دل است وقتی زخمه بر جانت میزند وقتی "الله مزار" میخواند و "دوست محمد".وقتی "نالش" میکند و "درنا"

 مطرب این پرده عراق است بزن راه حجاز

دوتار 12 پرده دارد و به قول بخشی پرده که عوض میشود راه عوض میشود. کاسه گلابی شکل دوتار را خود هنرمند به نیمه یک قلب تشبیه میکند تا آن را روی سینه بگذارد و نیمه گمشده قلب کامل شود.دوتار زن ،سازش را معشوقه هزارساله خود میداند که با گیسوانی آویخته ،در تارهای مویش دل او را اسیر کرده است.

تن دوتار از چوب درخت توت سفید است.درختی که برگ و ریشه و تنه اش همه برکت است و نعمت و دوتار اینگونه حرمت پیدا میکند زیرا از کالبد موجودی زنده پدیدار گشته است.دوتار نفس میزند وقتی دوتار زن با تن آن عشق بازی میکند.

داوود پسر آقا جمشید و برادرزاده استاد بخشی است.در ابتدا بزرگان رخصت به او میدهند تا ابتدا او ساز به دست گیرد و برای ما بنوازد و داوود چشم بسته دو تار را در آغوش میفشارد و برای ما آواز سر میدهد:

دختر بالا بند ابرو کمون مو گندمی

به خدا دوست دارم اگه که یار مو بشی

الهی قسمت بشه با همدیگه نومزد بشیم

تا برات خرید کنم چادر زری گل پری

شو بیام به خونتون ازتو کنم خواستگاری

تو بگو که مادرت با مو کنه سازگاری

کی میشه پاییز بیاد عروسیمون سر بگیره

مرغ عشق ما و تو به آسمون پر بگیره

در کنار یکدیگه گل بگیم و گل بشنفیم

قمریه ترانه خون ترانه رو سر بگیره

سائول پسر جوان ،سائول دوتار نواز ،سائول عاشق هنرمند

آقا جمشید  ولی نژاد پدر آقا داوود است.برادر آقا بخشی بزرگ.استاد جمشید خود دوتاز نواز چیره دست خراسانی است که امروز در کنار برادر ما را مفتخر به شنیدن سازش میکند.مرحوم سلطان رضا بخشی پدر این دو فرزند هنرمند است که در 32 سالگی از دنیا میرود و میراث گرانبهای دوتارش را در خانواده ولی نژاد به یادگار میگذارد حالا دو برادر به حرمت نام پدربزرگ نام او را بر نوه های خود میگذارند.اینجا ساز و پدر حرمتی بزرگ دارند.

استاد جمشید، ساز که به دست میگیرد دلم میخواهد تمام ابرهای عالم با من بگریند نمیدانم چرا انقدر دلم زخمه میخورد و انقدر دلم "های های" و "وای وای" میکند وقتی استاد فریاد میزند:

واااای امان امان امان امانه یار گلمه این باغ چمن

و من در خلسه ای فرو میروم که نمیدانم روحم دارد به کدام بخش تاریخ این طور میتازد و این طور در روح کدام اساطیر سرزمینم میرقصد و مینوازد و میخواند و دلم میخواهد سماع کنم....

نمیدانم تاتی میخواند یا کرمانج نمیدانم من فارسم اما شاید در گذشته ای دور روحم جایی در این سرزمین عاشق بوده است که این طور در کلمات اشعار محلی دارد خودش را و گذشته اش را پیدا میکند.نمیدانم خدایا این ساز دارد با من چه میکند ای وااای ای امان ای یار....

و سرآخر بخشی بزرگ،استاد حسین ولی نژاد دوتار را در دست میگیرد.

 

الله مزاره من غریب رهگذرم

 

استاد بخشی به کرمانجی، "الله مزار" میخواند.واقعه ی الله مزار مربوط به کرد های کرمانج شمال خراسان و  آوای بلند فداکاری آنها است.در این دیار چون همه جای ایران عزیزوهر خاک هنرخیزدیگر، درپس نوای هرتار، حکایت و روایتی خفته است. حرکات موزون این مردم، تمرین رزم و حماسه است  آن گاه که چوب به دست می گیرند وبه حرکت وچرخش در می آیند به گردباد می مانند به تندر و صاعقه ودر این میان عاشقی فصل مشترک همه این حماسه ها و اسطوره ها است و الله مزار قصه دلدادگی زنی است که معشوق را در جنگی نابرابر از دست داده و حالا با چشمانی کور دربدر خاکهای خراسان شده تا مزار معشوق را بیابد و سرانجام نه با چشم دیده که با چشم دل و بوییدن تن معشوق مزار غرق به خون او را میاید و از سوز جگر ناله سر میدهد که:

الله مزاره الله....خدایا این است مزار یار من؟

و استاد با سوز دل و از ته حنجره قوی و پرصلابتش میخواند : ای جاان من ای جان

الله مزاره ای جان....

و جان ما را در پرده های ساز میرقصاند و چشمهایمان را تر میسازد.

و اما جوان ترین عضو خانواده ولی نژاد که نوه استاد بخشی است و محمد امین نام دارد. کودکی با استعداد که با دستهای کوچکش دوتار در دست میگیرد و مینوازد گرچه هنوز دستهای کوچکش توانایی گرفتن پرده های دوتار را ندارد اما زخمه میزند و آواز میخواند شاید بخشی بعدی خانواده ،محمد امین باشد کسی چه میداند؟

دلمان نمیاد این خانواده هنرمند و ارزشمند را ترک کنیم اما وقت رفتن فرا رسیده است. نمیتوانم بگویم که چقدر این ساعات برای من عجیب و فراموش نشدنی بود.به جرات میگویم این ساعات پر بهاترین بخش سفرم محسوب میشود.تجربه ساعاتی گوش جان سپردن به نغمه باشکوه دوتار و و سیراب شدن از باده ناب قصه های این سرزمین تجربه ای نیست که به راحتی بتوان هرجایی به دست آورد.برای خانواده ولی نژاد آرزومندم که میراث گران بهای خانواده خود را حفظ کنند که تاریخ آینده این سرزمین چشم انتظار بخشیهای دیگر است.

و یک تشکر ویژه دارم از دوست عزیزمان آقای زکریا شیرمحمد زاده که اگر همراهی و میزبانی او نبود سفر به گونه ای دیگر شکل میگرفت.

*لینک قسمتی از یکی از اجراهای استاد بخشی حسین ولی نژاد

*لینک قسمتی  از یکی از اجراهای استاد جمشید ولی نژاد


 
سلامی دوباره
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

  تقریبا دو ماه خانه ماندن.دو ماه و نیم تقریبا در رختخواب دراز کشیدن.دو ماه و نیم بی حوصله ماندن کتاب خواندن انتظار کشیدن.دو ماه و نیم بی شما ماندن کار راحتی نبود...

حالا اینجا هستم تا بگویم اگرشما نبودید و پیغامهای گاه و بیگاهی که میخواندم نبود امید هم نبود.هنوز محتاج به دعایم اما خوبم چون خدا را دارم شما را دارم عشق شما را دارم.

پس میخواهم بی ترس بی خجالت با شوق فریاد بزنم:دوستتان دارم

تا ابد تا روزی که دستانم بتواند بنویسد من اینجا با شمایم.روزی که نبودم کلماتم با شما خواهند بود.حالا هستم حالا خوبم حالا خدا و شما را در آغوش دارم پس مینویسم

سمیرا

*پی نوشت:چشمکی برای "بی نام"


 
اسپیدان
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - روستای اسپیدان

نامش که در دهان میاید انگار شکر در دهانم آب میشود.اصلا خودت بگو جایی رو به کوه "خزانه" و در حاشیه دیوارهای 800 ساله "قلعه سنگی" میتواند بی اندیشه رهایت سازد؟ آن هم با آن نام سپید اساطیری که نمیدانی دارد تو را سوار بر خیال اسپهای سپید خراسانی میکند یا د_ماغت را از اسپنددانه مادربزرگ پر میسازد.هرچه که هست جادویی پشت نام اسپیدان نهفته که در این وانفسای نزدیک غروب وسوسه ات میکند برانی و در دل جاده های خالی از مسافر هی شعر تر بخوانی و هی با نام اسپیدان بازی بازی کنی...

راهی روستای اسپیدان هستیم در 45 کیلومتری جنوب شرقی بجنورد.هوا نزدیک به غروب است و ما از برنامه دور افتاده ایم شاید باید کمی کمتر در ارگ بلقیس وقت گذرانی میکردیم.راهی که پیش رو داریم کوهستانی و پرپیچ و تاب است و هیچ بنی بشری سر راه ما نیست که احیانا بپرسیم راه را درست رفته ایم یا نه.غرق ترانه های "چارتار" شده ایم که با خود زمزمه میکنیم و هریک در خود حال خوشی داریم.شیشه ماشین را پایین داده ایم تا باد خراسانی با موهایمان بازی کند و ما را به خیال اسپیدان اساطیری بکشاند.

در این کش مکش است که بدن لهیده و خونین او را میبینم.دنده عقب میگیریم و پیاده میشویم.ماری سمی است شاید افعی شاید جعفری نمیدانم چرا این طور سر و صورتش خونی شده است.مار دارد جان میکند و من دلم نمیخواهد این طور او را رها کنم تا در تنهایی شاید زیر لاستیکی له شود. سعی میکنم چوبی پیدا کنم تا حداقل بدن نیمه جانش را به کناری بکشم.بچه ها معتقدند کار خطرناکی است چون مار ممکن است حرکتی غیرقابل پیش بینی کند.دلم گرفته است و هوایم ابری شده است.محمد امین مثل همیشه منطقی میگوید به طبیعت کاری نداشته باشم.این مار سرنوشتش مرگ است.مرگی خونین در غروبی غمگین... 

راه را ادامه میدهیم اما از آبادی و آبادانی خبری نیست.نکند داریم به ناکجاآباد میرویم؟ در این فکری شدنهاست که لابلای تخته سنگهای بر جاده و از بیخ سوراخی از کوه تن سبز روستا لابلای دره ای سبزتر خودش را نشان میدهد.روستایی پله کانی که آن را ماسوله خراسان مینامند اما برخلاف ماسوله گیلان بکرتر و مخفی تر است انگار به فوتی غیب میشود وقتی یک پیچ را رد میکنیم و سر پیچ دیگر دوباره دیده میشود.

ارتفاعی که گرفته ایم را کم کم پایین میاییم.روستا افسونش گشوده میشود و چشم ما کم کم به زیبایی آن بانوی آرمیده در کوهستان روشن میگردد.اینجا سرزمین 800 ساله اسپیدان است.روستایی دور بسیار دور و مخفی اما آباد و باشکوه .روستایی که در سال 85 عنوان زیباترین روستای ایران زمین را به خود اختصاص داد و حالا هرچه پایین تر میرویم پی به راز سربه مهر اسپیدان بیشتر میبریم.

راه که دیگر مسطح میشود بخشی ازآن جاده خاکی است و باریک بسیار باریک برای ماشین ما و دست به فرمانی خوب میخواهد جاده ای نه چندان سالم را تمیز رد کردن و از لابلای درختان صندل و جویبارهای زنده که گوسفندانش در حال سیراب شدن هستند گذشتن.

به کنار مسجد روستا که میرسیم مردم خوش مشرب و سرزنده روستا سلاممان میدهند و چاق سلامتی.به پیشنهاد آنها ماشین را همانجا پارک میکنیم و پای پیاده راه میفتیم یک  دور کوچک روستا را گشتن و دیدن.

خانه های روستا عموما سنگی و آجری است و خوشبختانه ترکیب غریب و ناآشنایی در معماری آنها به کار نرفته است.کوچه ها بسیار باریکند با شیبی تند که نفس ما را بند میاورند.در این وقت دم غروب روستا بسیار زنده و سرپاست.معمولا بیشتر روستاهای دورافتاده خیلی ساکتند و بی صدا اما این یکی طور غریبی است از هر دالان و پستوی آن صدای زندگی میاید.کودکی میخندند زنی لالایی میخواند دخترکی الاغش را هی میکند.پسری دنبال توپ خود کوچه ها را میدود.پیرزنی دعایمان میکند پیرمردی میخندند و سیب تعارفمان میکند .کوچه های اسپیدان از زندگی لبریزند و سرشار و در خانه هایش به روی گردشگران گشوده و دلباز

روستا بسیار تمیز و آراسته است.بیخ هر دیواری تاکی از انگورهای یاقوتی رو به کوچه تاب میخورد.پنجره ها با گلدانهای سبز رو به مسافران سلام میدهند.کوچه ها از غبار و آلودگی پاکند.هیچ زباله ای سرراهمان نیست و همه اینها ترکیب شگفت انگیزی از زندگی این روستا و فرهنگ والای مردمانش نشانمان میدهد.

کودکان بازیگوش دور ما جمعند.میخواهیم عکاسی کنیم کمی نگرانیم که فضای خصوصی مردم را آشفته نسازیم.اجازه میگیریم برای هر عکس و عموما موافقت میشنویم جز از گروهی دختر بچه بازیگوش که ناز میکنند و رو برمیگردانند و البته مادر خوش برخوردشان که تشویقشان میکند به دوربین لبخند بزنند...

خانه های روی شیب کوه سرازیند تا ته دره.خانه هایی با معماری پله کانی که هر پشت بامی حیاط خانه همسایه است و بالعکس.پای شیب کوه قبرستان قدیمی روستا در کنار امامزاده محمد باقر قرار دارد.امامزاده ای که مردمانش آن را قبر آقا مینامند و متبرک و عزیز و برای ما از کرامات آقا میگیویند و مشتاقند ما را به درون امامزاده ببرند.در اما بسته است.یکی از پسرهای روستا به دو میرود که "مادر" را بیاورد تا در را به روی ما بگشاید...

مادر بانویی بسیار سالخورده است.سالخورده پر ترک چون دیوارها، زیبا و باشکوه چون مقرنسهای قدیمی.مادر ناشنواست با اشاره با ما ارتباط میگیرد. خوب او را نمیفهمیم و زبانش را درک نمیکنیم.مادر آغوش میگشاید و ما در آغوشی که بوی نان و پنیر میدهد فرو میرویم.گیسوان حنا بسته مادر از زیر چهارقد گلدارش مرا یاد مادر_مادربزرگم میندازد.همان طور سپید است و همان طور مهربان و همان طور کوچک و ناز...

مادر اشاره میکند نماز بخوانیم.نماز ظهر و عصرمان را خوانده ایم به مادر حالی میکنیم مادر اما جدی سرتکان میدهد و روبه امامزاده میخواهد نماز بخوانیم.پس بی وضو قامت میبندیم.شاید نماز نطلبیده مراد باشد.دلم گواهی میدهد وقتی به سیمای مادرنگاه میکنم!

 

از در آرامگاه بیرون میاییم.مادر خمیده پشت سرما از دسته کلید قدیمیش کلیدی جدا کرده و درمزار را میبندد.دستی به برکت به سویمان دراز میکند و ما را به دعای خیرش بدرقه راه میسازد.

غروب از راه رسیده است و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شده و در دل کوهستان چون تک ستاره های چشمک زن میدرخشند.راه رفته را باید برگشت.

شب خوش


 
خراسان سبز خراسان کهن
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - به سوی شرق خراسان

 در بجنورد هستیم و قرار است 4 شب را در مرکز استان خراسان شمالی بگذرانیم اما دیدار از خود شهر بجنورد برای دو روز دیگر خواهد بود.پس دومین روز از سفر 5 روزه مان را به سوی جاده اسفراین راه میفتیم تا صبحمان را در باغ زیبای بش قارداش  آغاز کنیم.راه زیادی نیست تنها 7 کیلومتر که از شهر بجنورد دور میشویم در آن جاده کوهستانی باغی سبز و پرآب خودش را مینمایاند که در این صبح دلنشین و خنک با صدای شرشر ریزش آب و سایه چنارهای کهن تناور ، مسافر را وسوسه پاگیر شدن میکنند.

بش قارداش باغی چندین هکتاره است که استخری در میانه خود دارد با ماهیهای سرخ رنگی که لابلای لوله های سفالین قدیمی آن در رفت و آمدند و البته ماری خوش خط و خال که ماهیها را دنبال میکند و قیافه اش زیاد دوستانه نیست و راستش را بگویم شبیه مارهای سمی است و البته بچه های بازیگوش دور حوض که حواس من را پرت میکنند مبادا خدای نکرده دست در آن آب سبز مارنشین کنند...فکر میکنم مار از جایی آمده و جایش اینجا نبوده و کسی او را ندیده جز ما...

بش قارداش یعنی 5 برادر به زبان ترکی.قصه های این سرزمین چه راست باشند و چه دروغ به دل مینشینند و بش قارداش میگوید روزگاری دور_دور 5 برادر بودند که در شهر بجنورد با حاکم ظالم میجنگیدند و وقتی مجبور به فرار شدند به این کوه رسیدند کوه گشوده شد تا آنها را درون سینه خود جای دهد و از آن پس دیگر کسی ندید و نشنید حرفی و سخنی از 5 برادر تنها از سینه کوه 5 چشمه جوشید و بیرون آمد تا یاد آن بش قارداش را تا ابد در ذهن مردم این سرزمین زنده نگه دارد.حالا آبهای آن 5 چشمه میخروشند و سنگهای کوه را پله به پله پایین میایند و چنارهای کهن هزار ساله را سیراب میکنند.

اما اینجا روزگاری دورتر از دور،در زمان اشکانیان و بعدها ساسانیان معبدی زرتشتی بوده است.دور از ذهن هم نیست وقتی کوه های سنگی و ستبرش را درآمیخته با تن مخملین آب میبینیم و میشنویم که اینجا مامن 4 مغ زرتشتی بوده و این کوه های جایگاه آتش زرتشت.سال 1300 خورشیدی روی سینه یکی از این تخته سنگها ، استاد جزمی نقاش سه رکن دید زرتشت را به یادگار کهن روزگار گذشته با تیشه عشق حک کرده است تا یادمان نرود روزگار کردارها و گفتارها و اندیشه های نیک را...

حالا بیشتر بش قارداش را به خاطر بنای دوران ناصری آن میشناسند.مقبره ای مزین به کاشیهای آبی و زرد که خانه ابدی خاندان شادلو است و البته مهمترین آنها مقبره سردار مفخم که روزگاری حاکم بجنورد بوده است.این مقبره قدیمی با گنبدی نیلی و مناره هایی سر به آسمان ساییده سالهاست که بالای پله های سنگی مشرف به حوض بش قارداش و ساییده بر شاخه های بلند چناران یکی از بناهای باشکوه یادگار دوران قاجاریه این خطه به شمار میاید.

پله ها را بالا گرفته و به در بسته بنا میرسیم.دور میزنیم بلکه روزنی پیدا کنیم تا به درون راه یابیم اما درهای چوبی و قدیمی بنا که به نقوش اسلیمی و زیبا آراسته هستند همه رو به مسافر بسته اند.از کسی سوال میکنیم که چگونه میشود پا به درون گذاشت.هم وطن بجنوردی است و میگوید از کودکیش تا به امروز درها را بسته دیده و گویی این مقبره خانوادگی تنها بر روی خاندان شادلو گشوده میشود.

چه حیف از زیباییهای آن زیاد شنیده بودم...

به 26 کیلومتری شمال روستای اسفراین رسیده ایم و هوای _هوای خنک روستاهای خراسان به سرم میزند.راه را میانبر میزنیم تا به سروقت "رویین" برسیم. در این سفر 5 روزه سعی کردیم به بیشتر روستاهای معروف استان سری بزنیم.روستاهایی که مناطق نمونه گردشگری شده اند و بی اغراق جزو تمیزترین و زیباترین روستاهایی هستند که تا امروز در گوشه و کنار ایران زمین دیده ایم.

مردمان این روستاها نیز مردمانی بافرهنگ و با مرامند.مردمی که در کنار آنها حس خوب مهمان نوازی ایرانی را ده ها باره از نو تجربه کردیم.پا به هر روستا که میگذاشتیم با مردمی سرخوش،آرام و زحمت کش روبرو بودیم.مردمی که در خانه هایشان را به روی ما میگشودند و با مهربانی دستی از سر بخشش با پیاله ای چای و لقمه ای نان به سویمان دراز میکردند...

و رویین یکی از این روستاها بود.روستایی بسیار خوش آب و هوا و ییلاقی که در این تابستان تن سوز هوایش نوازشمان میکرد.با خانه هایی به رنگ گل اخرا و پنجره هایی آسمانی که در سایه صدها درخت میوه خوش غنوده بودند و خود روستا که در سینه کش کوه های آلاداغی و پای دره های مصفا جریان زندگی بود انگار...

روستا پله کانی است با کوچه های باریک و تودرتو که در این صبح عید فطر در خانه هایش به روی غریب و آشنا گشوده است.صدای گنجشکهای سرخوش در گوشمان میپیچد و و البت زردی گلهای آفتابگردان که از بیخ دیوارهای کاهگلی رو به کوچه ها طلوع کرده اند و مفتونمان میسازند.مهمان یکی از خانه هایی میشویم که  در آن رو به کوچه گشوده است و بوی خاک آب خورده میدهد.پا به حیاط که میگذاریم مست بوی شکوفه های سیب میشویم.بانوی صاحبخانه میخندد و دست میگشاید و در مشت هریک از ما ریحان و نعنای تازه میریزد.در دوستی گشوده میشود...

این روستا یکی از معدود روستاهای استان خراسان است که هنوز زنانش به بافتن چادرشبهای سنتی مشغولند.پارچه هایی رنگارنگ از پشم و پنبه که با راه هایی عمودی و افقی هندسه رنگارنگی از هنر خراسان شمالی را بیخ دیوارهای کارگاه های کوچک خانگی نشان میدهند.یاد مادربزرگهایمان به خیر که هریک چادرشبی داشتند برای پیچیدن رخت خوابهای سرجهاز عروسیشان...

روزگار سلجوقی است و شاهراه خراسان کهن و شهری بلقیس نام که آمد و شدی دارد پرهیاهو و برج و بارویی دارد ستبر و اساطیری.شهری از این سو به آن سوی دشت که اسفراین کهن مینامندش.سه لایه است و تودرتو.کهن دژ عظیم در درونی ترین هسته شهر قرار گرفته است با 29 برج و دروازه نیشابور رو به شمال شرقی که البته خندقهایی عظیم پای نامرد را به شهر عیاران جوانمرد راه نمیدهد.

شارستانش تا دوردست ادامه دارد با خانه هایی از خشت و گل که منزلگه کشاورزان بیاضه است و باغهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که با لوله های سفالین در آب غوطه ور میشدند و درختانش بار میدادند.ده ها چاه آب،ده ها کارگاه سفالگری،قبرستان قدیمی،مسجد و منبر و حمام...

جاده ابریشم از اینجا میگذرد.جایی که از اقصی نقاط دنیای کهن اسب سوارانی را از شرق به غرب عبور میدهد و نقطه اتصالش با خراسان کهن در این بزرگترین میراث خشتی ایران زمین گره خورده است.

اینجا شهر قدیمی بلقیس است در نزدیکی اسفراین که تا قبل از حمله ویرانگر افغانها شهری تپنده بود در کنار جاده ابریشم و برج و بارویی داشت شکست ناپذیر. افغانها که پا به سرزمینش گشودند دروازه هایش شکسته شد باروهایش فرو ریخت مردمانش تارو مار شدند و باغهایش در بی آبی قدم منحوس غریبه ها خشکید.بلقیس این بانوی کاهگلی و سالخورده دیگر سکنه ای را به خود ندید.تو گویی گرد مرگ پاشیدند بر روی بانوی زیبای شاهراه خراسان که زرد شد و پژمرد...

در بیاضه شهر بلقیس بنایی آجری زیر سایه تک درخت پیر با گنبدی خاکی و درست حاشیه یک چشمه کم جان هنوز نفس میزند شاید به برکت نفس شیخ آذری است که شعرش شعر جان بود و نفس عرفان خراسانی که در دربار تیمور غزل سرود و پس از سفر به هند و همنشینی با احمد شاه بهمنی مانند دیگر عرفای روزگار چشم بر عالم مادی بست و چشم بر عالم معنا گشود...

شیخ قرنهاست که زیر سایه این تک درخت پیر عاشقی میکند.باور کن!

--------------------------------------------------------------------------------

*راستی اگر خواستید یک نهار خوشمزه هم بخورید پیشنهاد ما رستوران معین درباریان اسفراین است


 
اسپاخو، جایگاه خدا
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - روستای اسپاخو

از قره بیل گذشته ایم و در 65 کیلومتری غرب آشخانه ایم که تابلویی سر راه جاده ای فرعی را در سمت چپ ما نشان میدهد.جاده ای که قرار است به روستای اسپاخو برسد.

عجب ابر سیاهی دارد ما را تعقیب میکند.انگار لحظه به لحظه در حال بلعیدن جاده ای است که انتهایی ناپیدا دارد.ما از قره بیل راهی روستای اسپاخو شده ایم تا معبدی را ببینیم که مدعی است کهن ترین سازه باستانی پابرجای خراسان شمالی است.حدود نیم ساعت که جلو میرویم هیچ کسی و هیچ چیزی با ما همراه نیست.نمیدانیم راه را درست رفته ایم یا قرار است از ناکجاآبادی در آن سوی کوه های خراسان سردربیاوریم. از دور اما تپه های پوشیده از کاج و سرو در میانه کوه هایی خشک نوید از آب و آبادانی میدهد و دلخوش به همین تپه بلندیم که در بالای آن از دورهای دور بنایی سنگی را میبینیم که روبه آسمان ابری در بلندای روستا خوش نشین شده است.

آهای کسی نیست ما را به تاریخ راه دهد به افسون روستایی هزار ساله؟؟؟

پیرمردی از در دکانش بیرون میاید. و انگار زندگی به ما لبخند میزند.پیرمرد خوش آمد میگوید و دعوتمان میکند به چای و نان و پنیر.دلمان لک میزند برای لمیدن و گپ  زدن با صدای کرمانج پیرمرد اما وقت تنگ است و آفتاب رو به افول...

تپه را بالا میگیریم و بالاتر میرویم.هیچ کس کوچه ها را نمیپیماید جز رد چادر زنی مرموز که انگار هی گم میشود و هی لابلای خانه های کاهگلی پیدا و ما دنبال رد چادر او را گرفته ایم و بالا و بالاتر میرویم.

صدای هوهوی باد در زنگوله گردن گوسفندان میپیچد.چوپانی هی هی میزند و سگ گله ای زیر نگاهی مشکوک ما را میپاید.پر گله که به دامنمان میگیرد معبد هم آشکار میشود در سکوت و سکوت و سکوت...

میگویند اینجا آتشکده ای ساسانی است.کسی میگفت نه اینجا کلیسایی باستانی است و کسی دیگر میگوید معبدی مهری .حالا هرچه که باشد اینجا خانه خدا در روزگاری بوده که خدا در نامهایی دیگر پرستیده میشده .خدای نور،خدای مهر،خدای تثلیث نمیدانم اما میدانم اینجا بالای تپه ای در دوردست ،هزاره ای پیش، خدا پرستیده میشده.خدای یگانه مردمی قدیمی...

روزگاری در گذشته ای دور، لاشه سنگهای بومی و ملات ساروج معبد را  با  سقفی گنبد دار برافراشت اما دست روزگار گنبد را سرنگون ساخت تا دیوارهای معبد، آبی آسمان را قاب بگیرد. حالا ما در این بنای سنگی هزار ساله دور خود میچرخیم و به هفت آسمان نگاهی میندازیم و زمزمه میکنیم:

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

باستان‌شناسان اما اینجا را آتشکده ساسانی میدانند باتوچه به مصالح بکار رفته و سقف گنبدی.از سوی دبگر شکل دایره‌ای محراب، آتشدان و سوراخ‌های درون سقف گنبد که روزن‌های برای خروج دود است، نشان می‌دهد که معبد اسپاخو آتشکده‌ای بوده که زرتشتیان باستان آن‌ را برای نیایش خداوند ساخته‌اند.

میگویند بنا نماد معماری خراسانی عهد ساسانی است.ترکیب گنید و ایوان در پلانی مستطیلی و سقفی پافیلی با ملاتی سنگی و ساروجی.ورودی اصلی بنا در ضلع شرقی به شکل ایوانی بلند با قوس گهواره ای است که گنبدخانه در غرب آن قرار دارد در دیواره های شمالی و جنوب بنا نیز ورودی هایی با طاق کلیدی تعبیه گردیده است که از ویژگی های معماری ساسانی میباشد.

میگویند این دهکده روزگاری محل پرورش اسبان بوده است.بیراه نخواهد بود وقتی به ریشه کلمات اسپاخو نگاه میکنیم.آخو در واژه های کهن پهلوی معنی پرورش و نگهداری میدهد و اسپ یا هسپ همان اسب است در واژه های کهن این مرز و بوم.

اینجا محیط خاصی دارد. هم سکوت دارد هم سکون و فقط نمیدانم چرا باد اینگونه یاغی از این سو به آن سو میتازد.شاید روح اساطیری همان اسپان کهن باشد که در نتاسخ به تن باد فرو رفته است.یالهای اسبان گویی در هر وزش باد به سرو صورت ما سیلی میزنند.شاید کمی که به دقت گوش فرا دهید حتی در میان هوهوی باد صدای شیهه اسبی افسانه ای هم به گوش برسد.

راستی این جاده قرار است به کجا برسد در آن دوردستهای بالا؟

جدی جدی آفتاب دارد ما را تنها میگذارد لابلای تپه ای خاکی رو به روستایی مخفی در دل تبریزیهای بلند.حالا باد دیگر شدت بیشتری گرفته است و قطره های پراکنده باران به سرو روی ما میپاشند.باران تابستانی حکایت عجیبی دارد داغ است و شهوت جوانی دارد. یک حالی که دوستش داری وقتی بر تو میبارد و مستت میکند.حالا این باران بی هنگام از بطن سیاه ابرها در هوهوی وحشی باد دارد با ما بازی غریبی میکند. 

آقا محمد همراهیمان میکند تا درست هنگامه غروب اسپاخو قبرستان قدیمی را نشانمان دهد.این چه حکایتی است که ما هروقت به سروقت گورهای قدیمی میرویم غروب هم از راه میرسد.باید از میان باغهای مردم بگذریم.بی همراهی مرد روستایی راه ناپیدا خواهد بود.نکند میانه این علفهای بلند ماری بخزد و غافلگیرمان کند؟آقا محمد میخندد و میگوید با من باشید مار کاری با شما نخواهد داشت.تا زانو در علفها گیر افتاده ایم و باد هم دست از سر ما برنمیدارد.

کم کم از روستا بیرون میاییم.از دامنه کوه چراغ چشمک زن خانه های کاهگلی نشان از آمدن شب دارند و ما دراین حاشیه کوهستانی زیر تندر و باران داریم به سروقت مردگان میرویم...

اینجا جایی است که گورهای قدیمی زرتشتیان قرار دارد.زمینهای چند ضلعی که حد و مرز آنها با لاشه های سنگ مشخص شده و  مقبره های خانوادگی است.آقا محمد میگوید این قبور هزار ساله است.قبوری که کسی دست به ترکیب آنها نزده.نمیدانم چقدر واقعیت دارد اما خوانده بودم که در دامنه های اسپاخو و زیر پای معبد قدیمی مردگان زرتشتی دفنند.

صدای شر شر آب ما را از دنیای زیرین مردگان به دنیای زبرین زندگان میرساند.جایی که سرچشمه رود زندگی بخش اسپاخو است.رودی که از اینجا میجوشد و بیرون میاید تا در حقابه های روستاییان خود را محرم خانه هایشان سازد.دست به آب که میکشیم غبار از رو میشوییم و حال خوبی در خنکای آن پیدا میکنیم وقتی جرعه ای از آن آب خنک را مینوشیم.

دیگر گوسفندها هم به سروقت آغلهایشان رفته اند.هوا تاریک شده است و ما باید به سرعت خود را به بجنورد برسانیم.شب خوش!


 
نه گلستان در آتش!!!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - راهی خراسان شمالی

امروز ،دیروز روزی است که مردم ساعتها و ساعتها در ترافیک جاده های شمال ماندند.یک روز قبل از عید فطر که ما راهی سفری 5 روزه به استان خراسان شدیم و در تمام این 5 روز نه خبری از ترافیک دیدیم و نه شلوغی جاده هایی پیچ در پیچ.تنها ما مسافران جاده های راه خراسان کهن بودیم و جز ما گویی هیچ کس جاده ها را درنمینوردید و در عجب بودیم و ماندیم که چرا هر تعطیلی چند روزه همشهریان مارا میکشاند در جاده های شمال و چه حالی دارد آخر برای سفری 4 روزه، 11 ساعت رفت و 11 ساعت برگشت گیر کردن در ترافیکی نفس گیر و چرا جاده های دیگر سرزمین زیبایمان تنها و محجور میمانند در روزهای خوش تعطیلات.؟..

بگذریم.صبح نه چندان زود 3 تن از دوستانمان آمدند لواسان خانه ما. صبحانه خوردیم و خوش خوشک با یک ماشین راه افتادیم سمت سفر به سوی جاده های خراسان شمالی. قصدمان اقامت در شهر بجنورد بود و گردشی 5 روزه در این مسیر و البته هدف اصلی نوردیدن جاده های خراسان شمالی ....

همسفران:علیرضا،بهاره،پانته آ، محمد امین و خودم سمیرا...

هوا بس ناجوانمردانه گرم است مصداق این روزهای تهران و همه ما را دست گرفته اند که این گرما را چه به خراسان.و ماکه میدانستیم زهی خیال باطل ! که خراسان شمالی برخلاف تصور عام استانی ییلاقی است و البت خوش آب و هوا با باغستانهایی پر نعمت...اما گفته های دیگران کمی دلمان را خالی میکرد و به خاطر همین علیرضای با فکر و همیشه آماده کلی شربت خاکشیر و آبلیموی تازه و البته انواع داروهای گرمازدگی را به همراه آورد.

راهی که در مسیر پیش رو داشتیم از تهران شروع میشد به سمت جاده فیروز کوه ، ساری، گرگان،تونل گلستان، رباط قره بیل،آشخانه و سرانجام بجنورد.راهی تقریبا کوهستانی و برای چشمهای مشتاق ما کاملا جدید و تازه.هوا تابستانی است دیگر چه میشود کرد هم باید گرما را پذیرفت و هم سبزی جاده های شمال را که هرچه به سمت استان گلستان بیشتر پیش میرویم سبزی دشتها جای خود را به گندمزارهای طلایی و مزارع سویا میدهند...

نهار را در ساری و رستوران اکبرجوجه خوردیم.یکی از بزرگترین رستورانهای فرامحلی که دیگر تقریبا با غذای سنتی خود آشنای همه مسافران است و البته شعبه "کلبادی" که در کمربندی شهر ساری قرار دارد و یکی از بزرگترین شعب رستورانهای زنجیره ای "اکبرجوجه" است.بعد از نهار و سر راه  رسیدیم به شهر دلند استان گلستان.شما هم با شنیدن نام دلند یاد رب گوجه فرنگی میفتید؟؟؟

اینجا امامزاده قاسم شهر دلند است.شهری در سرراه ما به تونل گلستان و نزدیکیهای "گالی کش" .تصمیم گرفتیم نیم ساعتی را در اینجا بگذرانیم که هم آبی به سرو صورت زده و استراحتی کنیم و هم نمازمان را بخوانیم.محوطه امامزاده متصل شده است به باغهایی رو به کوه های جنگل گلستان که درختان پربرو بارشان سایه خوبی بر حیاط امامزاده انداخته اند و فضایی خوش و خنک برای مسافران میان راه ساخته اند تا فرشی بیندازند و چایی بنوشند و در هوای لطیف گلستان حال و هوایی صفا دهند..

از در امامزاده که بیرون میاییم دو پسربچه کوچک نشسته کنار در،سرگرم فروش انجیرهای محلی هستند.انجیرهای درشتی که قند در دهان آب میکنند و محصول خانه های روستایی پسرکهایند.از بچه ها میپرسیم که اینجا چه میکنند.مردانه پاسخ میدهند که دارند کار میکنند! انجیرهای حیاطشان را میچینند و برای فروش به اینجا میاورند..انجیر میخریم و با آب خنکی که از همین نزدیکیها میگذرد آنها را میشوییم و لب و دهانمان را شکر شکن میکنیم!

 کم کم هوا خنک و خنک تر میشود بسیار خنک تر از هوای 40 درجه تهران و دم پر دود و غبار این شهر.گندمزاها تا جنگل ادامه میابند و گله های گوسفند از شیب دشتها رو به پایین سرازیرند.چوپانها و سگهای گله کنار جاده "هی" "هی" میزنند و گله ها جست و خیزکنان از کنار ما میگذرند.

گلستان شروع میشود.گلستان همیشه سبز با جنگلهایی که این روزها دارد میسوزد و دل ما را بیشتر میسوزاند که چه دستی و به چه دشمنی و کین آتش در گلستان میفکند.هر برگی که بسوزد برگی از زندگی بشر دود میشود و به هوا میرود.دلم میخواهد به آتش نیندیشم و به یاد آن روز بیفتم و سبزی و خرمی دشتها و دمنها... و ابرهایی که سرخوشانه بالای سر گلستان سایه مینداختند و کوه هایی که رو به نم نم باران وضو میساختند ...آن روز نه آتشی بود و نه کینی....

کنار جاده زنی تنور به پا کرده است.زنی روستایی که با دستهایی زحمت کش از گندمهای همین گندمزارهای گلستان ،آرد به عمل آورده و خمیر زده و نان تفته میکند. نانی که بوی خوش آن انگار تا هفت آسمان گلستان بالا میرود و دل مسافر جاده ها را بی تاب خوردن میکند.

نیم رخ زحمت کش او را بسیار دوست دارم در پس زمینه سبز زندگی ..الهی آتش خانمان سوز گلستان به حرمت نفس مردمانی زحمت کش و زندگی ساز برای گلستان، گلستان گردد...

دور هم جمع شده و زیر نم نم باران که تازه راه افتاده ، سرگرم خوردن نان تازه گلستان میشویم...

کم کم تاریکی درختان سربهم آورده جنگلهای سبز مسیر ، نوید از نزدیکی به تونل گلستان میدهد.این تونل استان گلستان را به استان خراسان شمالی پیوند میدهد و زایران زیادی سر راه مشهد مقدس را از خود عبور میدهد.تونل گلستان در محدوده پارک ملی گلستان قرار دارد و به جرات یکی از زیباترین مسیرهای گردشگری است. جاده ای که در فصلهایی خاص پذیرای حیوانات عبوری جنگل میشود.گوزن و آهو و گراز ...

تونل را رد میکنیم.خراسان شمالی به ما سلام میدهد و ما یاالله گویان پا بر خاکش میگذاریم.این جاده ها دیگر برای ما کاملا تازه است و تاکنون در این مسیر نبوده ایم.میخواهیم به دیدن کاروانسرای "قره بیل" در روستای "قره بیل" برویم. تابلوها راهنمایی درستی نمیکنند و با وجود نقشه روستا را رد میکنیم.سر یک نانوایی می ایستیم و از چند روستایی نشانی میگیریم.میفهمیم چند متری گذشته ایم و باید مسیر را برگردیم.گازش را میگیریم تا به سرعت به قره بیل برسیم.

اینجا را رباط قره بیل مینامند واقع در روستای قره بیل.یکی از روستاهای استان خراسان شمالی که در کنار جاده مشهد با فاصله 110 کیلومتری از غرب بجنورد و 20 کیلومتری شرق تونل گلستان قرار دارد.

روستا قدیمی و سوت و کور است و در این باد نیمه گرم تابستانی خاک بر سرو روی ما بلند میکند.هیچ کس اطراف رباط قدیمی نیست تنها جاده مشهد است که از دور رنگی از عبور و حرکت به تاریخ خفته رباط میبخشد.اینجا روزگاری سر راه جرجان بوده رو به کوه های "خمبی" و در حاشیه شاهراه تاریخی و قدیمی خراسان بزرگ.

و اما خود کاروانسرا که شاید برگردد به قرون 4 و 5 هجری و دوران شکوه شاهراه خراسان.بنایی چهارگوش است و سنگی در دوطبقه و اصطبلی ویران که روزگاری محل بست و رفت چهارپایان مسافران عبوری راه بوده است و حالا از پس مانده های زیر پا شاید آغل گوسفندان روستاییان شده باشد!

در اطراف حیاط حجره های تو در توی مسافران را میبینیم که سنگ ریخته و آوار شده هنوز کاربندیهای زیبای گچی خود را در اصالت تاریخی خود محفوظ ساخته اند.سقفها گنبدی است و نیمه ویران که بر سر طاقچه ها، آسمان را هلالی قاب گرفته اند.دورتادور کاروانسرا را دیوارهای سنگی با برجکهای نگهبانی محافظت کرده .شواهد نشان میدهد که خوشبینانه اگر فکر کنیم گویی کاروانسرا در حال تعمیر است.کیسه های سیمان و گچ رها شده در حیاط ما را امیدوار میکند در این وانفسای حفاظت از میراث!

آهای بچه ها از آسمان بیایید پایین میخواهیم به سراغ اسپاخوی پررمز و راز برویم.مبادا باران ابرها کلکی سوار کنند و در راه وامانده مان کنند؟!


 
← صفحه بعد