برای یک ستاره
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

وقتی کودکی به دنیا میاید باورم میشود که خدا ایمانش را به ما ادمها از دست نداده است.هرکودک نوید تولد ستاره ای است که راه را برای ما روشن تر از انچه هست خواهد ساخت.تولد تک ستاره هایتان مبارک.یقین دارم وقتی دستان کوچک ستاره ات بر گردنت بیاویزد کهکشان راه شیری سینه ات را لبریز خواهد ساخت.باور کن...


 
تیستوی افغانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

اولین روزی که او را دیدم به نظرم مردی آمد سی و اندی ساله.صورتی آفتاب سوخته و دستانی کارکرده داشت با انگشتانی ضخیم و پوستی چغر.پرسیدمش چند ساله ای پاسخش متعجبم کرد.نوزده ساله....پرسیدمش چند سال است ایرانی.گفت از 12 سالگی/پرسیدمش دلت هوای وطن و مادر نکرده.خندید و گفت:وطن و مادر؟ چیزی یادم نمیاد.فقط یادمه تمام بچگیم کار کردم و پول فرستادم کابل...

باغمانمان شد.دستانش بعدها من را یاد قصه "تیستوی سبز انگشتی" مینداخت.همان پسر بچه ای که مهربان بود و از جنس فرشته ها... که وقتی انگشتانش را در خاک میکاشت گل میرویید از همه جا.

پاییز که میشد همه حیاط کم کم رنگ عریانی میگرفت هوای مرگ. اما در همان هوای مرگ حضور و عبور او به درختان لخت رنگ میداد.میخندید بیل میزد خاکها را زیر و رو میکرد و زیر باران و برف با دستانی یخ زده برگهای خشک را جمع میکرد.میگفتمش تو را به خدا کلاه سر بگذار....دستکشهایت کو....چرا یک لا پیراهن زیر برف و باران ایستاده ای. پسر جان آخر میچایی....میخندید و با بادی در غبغب میگفت:سرد نیست.من با این بادها چیزیم نمیشه... و من حرص میخوردم...و  حرص میخوردم که میرفت نوک درخت گردو و پا بر شاخه های ترد میگذاشت...آهای غفور نیفتی تو را به خدا.... میخندید و باز هم میخندید.

آخرهای پاییز فقط درخت خرمالو انگار جان داشت هنوز.گنجشکها هرصبح از سرو کول آن بالا میرفتند.میگفتم خرمالوهای گس را بچیند و ردیف کند روی راه پله زیر تن خورشید تا کم کم شیرین شوند.میگفتم بالاییها را برای گنجشکها بگذار...اما غفلت میکردم همه را چیده بود.گردو ها را هم.....برای کلاغها چیزی نمیگذاشت هرچه با باغ عیاق بود با حیوانات بی عیاق....میگفت خانوم مهندس یک گونی به من بدهی دخل همه گربه هایت را آورده ام.میندازمشان تو گونی و میبرم سر گردنه ولشان میکنم....میگفتم: غفور! مبادا رو برگردانم لگدی نثارشان کنی....میخندید و میدانستم رو که بر میگردانم گربه ها نوازشی میشوند!....

اما مهربان بود و از جنس خاک و آب و زمین و مدام میخندید.صبح ها سوار بر دوچرخه کوله پشتی بر دوش از در درمیامد.میخندید.زیر آفتاب و ابرو باران و برف میخندید.موقع رفتن بعد از 8 ساعت کار سخت باز میخندید.میگفت کلاس زبان میرود.نهضت هم میرود. میخواهد یک روزی شاید به همین زودیها برود آلمان.از مرز خاکی....آبی.... و من هی دلشوره میگرفتم که مبادا برود که مبادا غرق شود که مبادا گم شود که مبادا باغ بی او بی یار، بی بار شود....

عاشق هم شد.روزی از دختری برایم گفت که در یکی از همین کوچه باغهای دور و بر درس خوانده است و خانه دار و البته قشنگ.رفت به خواستگاری دختر پدر اما رضا نداد. دلش شکست.تا مدتها نمیخندید دیگر و نگاه همیشه شادش خاکستری شد... گفتمش بی خیال تا بخواهی دختر اصلا خودمان این بار برایت خواستگاری میرویم....بی خیال اصلا زن میخواهی چکار .... حال زندگیت را ببر....یک  روز که یسنای گریان در آغوشم بود و در حیاط راه میرفتم به من گفت:خانوم مهندس چقدر این بچه گریه میکنه... گفتم همین دیگر غفور زن نگیریها.... گفت نه بابا زن میخواهم چکار و خندید.دوباره خندید.

دو هفته پیش ناپدید شد.نه به تماسی پاسخ داد نه خبری به کسی. جنازه او را در موتورخانه خانه اش پیدا کردند.خانه ای که سالها سرایدارش بود و جنازه بی کس و تنهایش را در خود جای داده بود.گفتند برق او را گرفت.گفتم ای وای غفور.باز بی احتیاطی....کسی در گوشم خندید و گفت خانوم مهندس من چیزیم نمیشه....

گفتند مرده و برادرهایش جنازه را به افغانستان برده اند مادرش این طور خواسته و من یاد وطن و مادر افتادم و یاد آن روز...

میگویند امروز غروب به وطن میرسد و فردا دفن خواهد شد.دیشب حلوا پختم و راه افتادم تنگ غروب در کوچه های لواسان دلم میخواست فقط کارگرهای افغانی حلوای غفور را بخورند.غفور که مهربان بود و به قول سهراب لحن آب و زمین را خوب میفهمید.

اگر بگویم باغ به عزایش نشسته است باور میکنید؟

***

*تقدیم به غفور ابراهیم و همه کارگرهای زحمتکش افغانی که در پستوهای این شهر هیچ کس به یادشان نیست....

 


 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

همیشه شمال رفتن را تحقیر میکردم حالا با شوق ئ ذوق بار سفر شمال را میبندم دو بار در این 4 ما برای من ک خوره سفر و جاده ها بودم همین هم غنیمت است

خواهم نوشت


 
برای عشق کوچکم
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤  کلمات کلیدی: مادرانه

با تو دوباره عاشق شدم 

لذت اولین عشق

دیوانگی لجام گسیخته برای بودن با هم

لذت لمس تو و بوسه

تکرار عاشقانه های قدیمی

در لالاییهای شبانه

و اشک چشم از سرخوشی

و درد گس شب بیداری

با تو دوباره عشق اول را تجربه کردم

عشق کوچک بی گناهم

روزی صدباره از سرنو عاشقم میکنی

و من هربار دیوانه تر از قبل تو را میخواهم

سپاس که قلبم را روشن ساختی

یسنای مادر


 
برای مخاطب خاص زندگیم
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

سلام مخاطب خاص من...

نه ماه چقدر زود گذشت.انگار همین دیروزهای نزدیک بود که من فهمیدم دیگر یکی نیستم دوتا شده ام.انگار همین دیروزهای خیلی نزدیک بود که من زیر پوست تنم حس کردم قلبی با قلب من یکی شده است.انگار همین نزدیکیها بود که تکانهایت را حس کردم و دانستم دیگر تنها نیستم و تنها نفس نمیکشم و تنها زندگی نمیکنم.بعد دیگر تقسیم لحظاتم بود با تو ...با عشق کوچکم...

 شب اخر رسیده و فردا صبح تو زمینی خواهی شد و من در هیجان لحظه دیدار خوابم نمیاید.تو خواهی امد اما دیگر درون من نخواهی بود مستقل و موجودی کامل از فردا زندگی زمینیت اغاز خواهد شد.در عین اینکه بی تاب دیدارتم اما میندیشم هیچ وقت دیگر انقدر نزدیک به من و در من نخواهی بود.

بیا فرزندم تا با هم هزار راه زندگی را بپیماییم تا با هم سفرها کنیم و جاده های تجربه را بیازماییم . بیا فرزندم امیدوارم لایق داشتنت باشم.

اما..  

دلم تنگ تمام لحظه های این نه ماه خواهد شد.لحظه های هم اغوشی روح هایمان در یک کالبد.دلتنگ ضربه هایت تکانهایت و طنین قلبت زیر پوست تنم...

مخاطب خاص من ساده بگویمت دوستت دارم همین...


 
کتابهای مادرانه
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، مادرانه

این روزها کتاب میخوانم؟بله زیاد هم میخوانم پس چرا معرفی نمیکنم چون خجالت میکشیدم! به همین سادگی....

راستش کتابهای این روزهای من همه محدود شده به کتابهایی که تجربه مادرانه من را افزایش دهد و فکر میکردم که خوب این کتابها به درد شما نمیخورند که تا اینکه ایملی دیروز دریافت کردم که کسی از من خواسته بود اگر کتاب خوبی در این زمینه خوانده ام معرفی کنم و بعد دیدم چرا که نه بالاخره بین خواننده های این وبلاگ مادر و پدرهای بی تجربه ای چون خودم هم وجود دارند و چه بسا کسانی که در آینده پدر و مادر میشوند پس اگر قول بدهید که به من و کتابهایم نخندید در این پست قصد دارم برایتان از کتابهای این روزهای یک مادر کاملا بی تجربه بگویم...

1-حاملگی هفته به هفته -  ترجمه و تالیف الهام زینالی بقا

این کتاب ساده ترین و کم حجم ترین کتاب مربوط به دوران بارداری است و هفته به هفته از اولین تا چهلمین هفته تغییرات بدن مادر و شرایط را خلاصه و مفید توضیح میدهد.

2-من و کودک من-نویسنده دکتر جواد فیض - انتشارات امیرکبیر-

به نظر من این کتاب هلو است! یک دایرالمعارف کامل از اطلاعات بارداری تا نگهداری نوزاد و نوپا و خردسال و کودک.هرسوال بی جواب یک مادر بی تجربه را پاسخگو است و بسیار راهنما برای امثال من که هیچ چیزی از بچه داری نمیدانیم.

3-همه مادران سالمند اگر....نشر دانش امروز

این کتاب از مجموعه سری کتابهای تعلیم و تربیت بنیادین با عکسهای رنگی و کاغذ براق کتاب جمع و جور و مفیدی است برای دوران بارداری و البته نگهداری از نوزاد و نوپا

4- همه کودکان تیزهوشند اگر...نویسنده دکتر میریام استاپرد نشر دانش امروز

واقعا کتاب مفیدی است برای بعد از بارداری و در این کتاب گام به گام از اول نشون میده که هفته به هفته بچه چه تغییرات ذهنی و جسمی میکنه و پدر و مادر برای تعامل با کودک و افزایش هوش او از چه طریقی میتونند باهاش ارتباط برقرار کنند و چطور بهترین بازیها را باهاش انجام بدن.با خوندن این کتاب متوجه میشید که خریدن اسباب بازیهای رنگ و وارنگ و گرون ارزش زیادی نداره و خودتون میتونید با ساده ترین ابزار بچه را پرورش بدین و باهاش تعامل داشته باشین به شرطیکه حوصله به خرج بدین.

5-همه کودکان سالمند اگر...نویسنده دکتر بنارد والمن .نشر دانش امروز

این دیگه مرجع مفیدی است برای همه درد و مرضایی که خدای نکرده بچه ها رو گرفتار میکنه و با زبون ساده راهنمای مفیدی خواهد بود برای مراجعه به پزشک کودکان.

6-رفتار پدر و مادر با کودک و نوجوان-نویسنده دکتر جواد فیض -نشر امیرکبیر

دیگه وقت تعلیم و تربیت رسیده-بارداری و نگهداری اولیه از نوزاد که تموم میشه پای چگونگی رفتار با او به میان میاد که واقعا مبحث مهمیه و همه این اطلاعات توی این کتاب سنگین و حجیم اما مفید پیدا میشه

6-مادر کافی -نویسنده جی-ا-فراست-نشر زوار

جو فراست رو که میشناسید؟همون که به داد پدر مادرهای مستاصل میرسه و به اونها راهکار رفتار با بچه های شیطان رو اموزش میده-دکتر سهامی رو چی؟ اون رو میشناسید؟ خدا رحمتش کنه من قبلا چند بار از نزدیک دیده بودمش.او هم روانپزشک کودک و نوجوان بود.حالا این کتاب با نویسندگی جو فراست و زیر نظر دکتر سهامی در دسترس قرار داره تا نشون میده که چطور میشه یه مادر کافی بود و نه یه مادر کامل!

7-و آخری یوگا در دوران بارداری و زایمان -نویسنده سیما سوندهی- نشر صورتگر

این یکی به درد اونایی که میخوره که یوگا رو دوست دارن و دلشون میخواد در دوران بارداری حال روحی و جسمیشونو با این ورزش شرقی بهتر کنند...

خوب دیگه دوستان من ، پستم اصلا سفری نبود اما شاید به درد بعضیها بخوره. البته که وبلاگ بیاتابرویم دوباره در آینده ای که خدا بخواد با سفرهای به روز شده، پر میشه و قبل از اون هم با سفرهای پیشین ننوشته. اما خوب این هم بخشی از زندگی ما است دیگر..ممنون تا بعد


 
بهار مبارک
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام و سال نوی همه شما عزیزان مبارک.عجب تاخیر طولانی داشتم ها.شرمنده و تشکر که من نبودم اما شما بودید!

ما خوبیم خدا را شکر.ما یعنی من و محمد امین و دخترک کوچک که البته هنوز در دل من جا خوش کرده است.

بهار خوبی را با نام خدا آغاز کردیم فروردینی دلنشین که شاید تا قبل آن فکر نمیکردم انقدر خوب خواهد بود.

دیگر میدانید که من در این 8 ماه و اندی سفری نداشتم.قبل از آن فکر میکردم که زندگی بدون سفر مگر معنی خواهد داشت؟حالا فهمیدم که چقدر اولویتهای انسان میتواند تغییر کند وقتی تو راهی کوچکی پایش در میان باشد.

در طی این 12 سال زندگی مشترک این دومین عیدی بود که ما در سفر نبودیم فبل از آن فکر میکردم چه تعطیلات خسته کننده ای خواهد بود اما عجبا!!! چقدر هم خوش گذشت خدا را شکر.

اولا اینکه تازه فهمیدم تهران یعنی همین 2 هفته فروردین.هوای خوب روانی ترافیک آرامش و آسمان آبی و باران و ابر دل انگیز و هرروز گشت و گزاری در آرامش به این سو و آن سوی شهر و نفسی عمیق سرشار از اکسیژن خالص...

کجاها رفتیم؟خیلی جاها.پارک،سینما،رستوران گشت و گزار و پیاده روی در خیابانها خلاصه انگار یک ماه عسل دوباره را تجربه کردیم.خواستیم این آخرین دوتاییهایمان را حسابی خوش بگذرانیم به لطف خدا....

و عیدمان سریع و شیرین گذشت.حالا منتظریم تا هفته های آخر هم به سلامت بگذرد و کوچولوی ما پا به زندگی این دنیاییش بگذارد.تا خدا چه بخواهد با دعاهای شما عزیزان.ممنون که به یاد ما بودید...

برایتان سالی سرشار از سلامتی،آرامش ، شادی و برکت آرزو میکنم.به امید سالی خوب و خوش


 
ماجراجویی زمستانه
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92- روز دوم سفر

دیشب رسیدیم به هتل مروارید صدرا که ادعا میکنه اولین هتل ساحلی شرق مازندران است.هتل خیلی خیلی بزرگ با دکوراسیونی خیلی خیلی بی سلیقه که متعلق به شرکت کشتیرانی صدرا است و از درو دیوار هتل بی توجهی،عدم خلاقیت و کیفیت پایین سرویس دهی میبارد.نکته تاسف برانگیز اینجاست که هتل در زمینی 5هکتاره! با زمین بازی و استخر و باند هلی کوپتر و اسکله  تجاری و پنت هاوس و سوییت رویال و هزار و یک بند و بساط دیگر  اما دریغ از ذره ای هیجان برای جلب گردشگر بنا شده است .به قول یکی از دوستان شبیه بیمارستانی ساحلی است تا مجتمع اقامتی ساحلی...بگذریم! از هتل که بیرون میاییم اولین عظمت سر راه دیدن کارخانه بزرگ نکا است که با دودکشهای عریض و طویل و دودی خاکستری، بر پهنه آسمان دریای مازندران چه نقاشی زشتی میکشد!بی خیال کارخانه راهی ادامه سیر میشویم.

باغهای پرتغال من را یاد همه داستانهای و فیلمهایی میندازد که پرتغال در آنها دخالت دارد مثل دختر پرتغالی یوستین گردر و پرتغال کوکی استنلی کوبریک. اما باغهای پرتغالی فرح آباد واقعی تر و رویایی تر از همه پرتغالیهای دنیاست.تا چشم کارمیکند درختان سرسبزی است که بی هیچ حصار و بند و بستی با بارهای نارنجی رو به جاده بارانی شمال به مسافر چشمک میزنند.راه میفتیم داخل یکی از همین باغها تا در عطر فریبنده پرتغال شمال و رنگ خوش نارنجی آن عکسی بگیریم و صفایی کنیم....

زمین زیر پای ما از پرتغالهای فرو افتاده پر است و حلزونهایی که انگار آفت باغ شده اند. زیر هر برگی و روی هر تن هر گردی نارنجی یکی از این حلزونها جا خوش کرده و برای ما سوال شده که چرا آنها را از بین نبرده اند! قول میدهم دست به پرتغالهای بالای سر و زیر سر نزدیم و مثل مسافران غارتگر به باغ هجوم نبردیم بلکه شیک و مجلسی رفتیم سری زدیم به یکی از صدها مغازه عمده فروشی پرتغال که سرتاسر  جاده وجود دارند و تا میشد پرتغال خریدیم.تصمیم گرفته ایم تا خانه پرتغال درمانی کنیم...

به قول یکی از دوستان گویا اینجا  "اورنج کانتی" است!

خوب میخواهیم به سمت گلوگاه برویم و قصد داریم از قبرستان هزار ساله سفیدچاه دیدن کنیم.قبلا هم اگر به خاطر داشته باشید یک بار به دیدن این قبرستان رفته بودیم اما آن بار شب شده بود و ما در هول و هراسی شبانه وارد قبرستانی تاریخی شدیم.این بار اما قصد داریم زیر نور روز و بی هیچ دلهره یک بار دیگر سفیدچاه تاریخی را ببینیم...

درست است که زمستان است و زمستان یعتی لخت و عور شدن درختان اما جاده بهشهر جنگلهایش خزان زیبای هزار رنگ است و در هوایش نم باران موج میزند و سرما کمی گیج میزند در مه صبحگاهی جاده.راهی شرق مازندران هستیم.منتها الیه شرق مازندران و سر راه باید از بهشهر بگذریم.

مسیر کوهستانی است و گلوگاه جایی در پشت آن کوه های رو به دریا و جنگل "یانه سر" .هرچه بالاتر میرویم درختان بیشتر پیراهن در میاورند چون از رطوبت فاصله میگیریم و به سرمای گزنده استان سمنان و کوهستانهای گلستان نزدیک و نزدیک تر میگردیم.این مسیر جادویی فریبی دارد به نظر من که اگر صدها بار در صدها زمان مختلف آن را از نزدیک ببینم باز هم درگیر زیباییهای نهفته آن میشوم.می ایستم و از بالای آسمان ابری نظاره گر دریای آبی میگردم!

جاده بهشهر به سمت گلوگاه و بعد در امتداد، همه اقلیمهای ایران زمین را با هم داراست.در ابتدا دریا زیر پای ما در افق خاکستری نقش بسته است.جنگل در ما جاری است و کوه آغوش گشوده است.کوه را که رد میکنیم دشتهای وسیع استپ دیده میشود. جاده هی پیچ میخورد و جلو میرود.بعد همه جا خشک میگردد و پشت تپه های دوردست رملهای صحرا در باد هوهو میزنند.همه اینها یعنی تنها چند ساعت رانندگی از دریا به کویر...

خوب نمیخواهیم شمارا به کویر برسانیم.گلوگاه کجاست؟ 20 کیلومتر آن سوتر بهشهر...

*گلوگاه در جنوب شرقی دریای مازندران، شرق استان مازندران و شهرستان بهشهر و غرب استان گلستان واقع شده است. این شهر در حقیقت جانشین شهر تاریخی نامیه است که بعد از تمیشه در این منطقه بزرگترین شهر قرن اول هجری بوده است. در شمال غربی گلوگاه تپه تاریخی گراودین، در شرق خندق کلباد و در جنوب آن بقایای جاده شاه عباسی قرار گرفته است که از مسیر جنگلهای سرسبز، چشمه‌ها، آبشارها و آبهای معدنی قابل توجه و دیدنی به کوههای شرشری محدود می‌شود و از نظر تاریخی و باستان شناسی اهمیتی ویژه دارد.

*برگرفته از ویکی پدیا

اما قصد نداریم گلوگاه را ببینیم.گلوگاه را میگذاریم و میگذریم برای وقتی و عمری دیگر تا به روستای سفیدچاه برسیم.کم کم هوا سرمای گزنده ای به خود میگیرد.آسمان از سپید به خاکستری مایل شده و زمینهای برفی ما را از دریا دور و دورتر میکنند.

سفیدچاه نام روستایی است در جنوب گلوگاه و بعد از جنگلهای "یانه سر" و روستای "نیالا"، با قبرهای ایستاده سنگی به شما خوش آمد میگوید.امروز دیگر بیشتر گردشگران نام گورستان هزار ساله سفیدچاه را شنیده اند که خود مردم محلی آن را "گورستان سپید" مینامندو معتقدند خاک سفیدرنگ این گورستان؛ به خاطر وجود متبرک نوادگان امام موسی ابن جعفر(ع) ؛ مرده هایشان را از خطر پوسیده شدن حفظ میکند. به همین دلیلی کنار صدها سنگ سیاه برافراشته که از 1200 سال پیش تا امروز مدفن مرده های این منطقه بوده اند مقابر مردمان امروزی آبادیهای دور و نزدیک هم به چشم میخورد.گویی این گورستان تا ابد قرار است در دل دشتهای گلوگاه ادامه پیدا کند... 

سنگ قبرهای قدیمی هریک شناسنامه متوفی هستند.روی آنها نقوشی حک شده که شغل و جنسیت صاحب قبر را نشان میدهد.شانه و آیینه یعنی زن ، تفنگ و اسب یعنی مرد و نقوشی اساطیر چون مار دو سر،آتش ، ماه و ستاره  و حتی نقوشی انتزاعی که برای ما بی معنی است.بعضی باستان شناسان میگویند گورستان به دوره تیموریان باز میگردد اما محلیها اعتقادی ندارند و میگویند اینجا قبوری از گبریان قبل اسلام و مسلمانان اوایل اسلام وجود دارد و علامتهای روی سنگها نشان از دین زرتستی و جادوی شمنی میدهد.صحتش را اصلا نمیدانم حتی مطمئن نیستم که در ایران شمن وجود داشته با نه؟

بعد از خواندن فاتحه ای نثار رفتگان هزار ساله به سمت جنوب استان مازندران و کیاسر تغییر مسیر میدهیم تا به دیدن یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی استان مازندران برویم.برف گرفته است و هوا روی خوشی به ما نشان نمیدهد. از طرفی دیگر دوست ما باردار است و به قول قدیمیها ،"بار شیشه"  داریم.

جاده خراب و خراب تر میشود.گل و لای به لاستیکها میچسبد.محمد امین دو دستی فرمان را گرفته تا حتی الامکان کمتر منحرف گردیم.جایی لیز میخوریم و جایی دیگر به گلها گیر میکنیم.در چاله چوله جاده خاکی که زیر کولاک برف دارد رو به خاموشی میرود تصویر ادامه سفر زیاد روشن نیست.

شیشه را پایین که میدهیم سوز گزنده برف دشتهای لخت با صدای هوهوی غریب ترسناکی به درون ماشین میریزد اما دوست نازنین ما خوشحال تر و آرام تر از ما با بار شیشه اش بی هیچ نگرانی ما را تشویق به ادامه سفر میکند.در عمرم مادری چنین با روحیه آرام و بی تشویش ندیده ام.قابل تحسین است این مادر باردار و البته کودکش که در این سرما و جاده برفی پر دست انداز در کالبد مادر آرام غنوده است.

و اما "باداب سورت" که کلافه مان میکند دم غروبی و بی هیچ تابلوی دست رسی و جاده هموار و راه مناسب ...انقدر راه رفته را برگشتیم و دور خود چرخیدیم که اصلا نمیدانم کجاییم.دومین اثر طبیعی ثبت شده ایران بعد از کوه  دماوند، از بی توجهی مسئولان روبه نابودی است. با وجود انبوه گردشگران بازدیدکننده از باداب سورت، این منطقه عاری از هر گونه مانع جداکننده، حصار، نگهبان و حتی یک تابلوی اطلاعات یا راهنمایی یا هشداردهنده است و تنها بخت باید یارتان باشد که بتوانید آن را پیدا کنید.چشمه ای که تنها چهار پنج کشور دیگر نمونه آن را در جهان دارند و چه توریستی را برای دیدن آن جذب میکنند!

پیاده میشویم تا از نزدیک این چشمه های معدنی تراورتن را ببینیم.من قبلا در نور روز این چشمه ها را دیده بودم که به ده ها رنگ نارنجی و کبود و سرخ و زرد تبدیل میشوند اما باور کنید در این غروب یخ زده زمستانی وقتی هیچ کس جز ما در اینجا نیست و برف آرام آرام میبارد دیدن این شگفتی حال دیگری دارد.

*واژهٔ مازندرانی باداب در گویش‌های مختلف به صورت «بادو» یا «وا اُ» هم تلفظ می‌شود. وا (باد) به نوعی درد (مثلا رماتیسم) اشاره دارد که با استفاده از آبِ (اُ/ ئو) معدنی درمان می‌شود. همچنین باد می‌تواند اشاره‌ای به تفاوت آب‌های شور با آب‌های شیرین باشد که در گذشته از این تفاوت با نام «باد» یا «گاز» موجود در آب یاد می‌کرده‌اند که گهگاه به صورت قل‌قل کردن هم نمایان می‌شده است. سورت در زبان محلی منطقه به معنای صدای سوت هم می باشد. در لغتنامه دهخدا سورت شدت اثر ترجمه شده است که در واقع برای باداب سورت می توان گفت شدت اثر آب گاز دار.(برگرفته از ویکی پدیا)

اگر شما جای ما در این غروب سرد دی ماه تک و تنها در کوهستان غریب و در سکوت اینجا پای این سنگهای بی ادعا و زیر گلوله های برف ایستاه بودید چه حالی پیدا میکردید؟ دوست دارم چشمهایتان را ببندید و برایم بگویید.منتظر پیغامهایتان هستم!


 
جاده های برفی
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92 - فیروزکوه

فکر میکنم دی پارسال بود و روزهای سرد و برفی که یک سفر کوتاه دو سه روزه ترتیب دادیم به سمت ساری و حوالی تالاب میان کاله.صبح نه چندان زود راهی فیروزکوه شدیم با یک ماشین و 3 و نیم همسفر دیگر!!!! یک کوچولوی تو راهی هم همسفر ما بود با پدر و مادری بسیار آرام و خوشحال که در این برف و سرما همسفر شده بودند.از بس سفرمان خوش خوشک بود ظهر تازه سوادکوه بودیم.کنار رستوران چاپارخانه ایستادیم تا هم آبی به سر و رو بزنیم و هم چای خوش عطر لب سوز و لب دوزی بنوشیم. 

راستش را بگویم بدجور بوی کته و خوراک ماهیچه با کلم پلو و میرزا قاسمی و ماهی و ...پیچیده بود توی رستوران.ما که به هوای چای دور میز نشسته بودیم به خود که آمدیم زیر تلق تولوق کنده های توی شومینه و بخار شیشه ها و صدای نم نم باران سرگرم خوردن یکی از بهترین نهارهای عمرمان بودیم.باورمان نمیشد که این طور بین راهی و کاملا اتفاقی رستورانی انقدر خوب و با کیفیت پیدا کرده باشیم.نهار را که زدیم راه افتادیم سمت پل سفید. 

مسیر را کج کرده ایم نمیخواهیم مستقیم سر از قائم شهر و ساری در بیاوریم.کمی آن سوتر نرسیده به پل سفید  به سمت فریم تغییر مسیر میدهیم تا سر از جنگلهای پیچ در پیچ بکر و عاری از غیر در بیاوریم.تا چشم کار میکند درختان لخت و عور است و کوهستان برفی و دهکده هایی در دل دوردستها که کلبه های روستاییان با دود دودکش هایشان نقاط سوسوزن آنها هستند.

به 45 کیلومتری جنوب غربی ساری که میرسیم از دور و لابلای مه و غباری توری شکل چیزی از جنس دریاچه لابلای تنگه ای عجیب و غریب متوجه مان میکند که اینجا احتمالا همان دریاچه سلیمان تنگه ساری است که محلیها میگویند به دستور حضرت سلیمان کوه شکاف خورده و رودخانه ای ازآن بیرون زده است. حالا دقیقا داریم شیب را پایین میرویم تا برسیم به دریاچه سد که در این وقت سال پشه هم در هوایش بال نمیزند و در این سرمای به قول محمد امین گدا کش فقط ما 5 نفر و نصفی داریم در هوایش نفس نفس میزنیم.

عاشق آن خواهی شد قول میدهم به شرطیکه تو هم مثل ما در سکوت آن جاری باشی و در آسمان سفید و آبهایی آبی خاکستری تا در رویای دریاچه فرو بروی و بیندیشی که انگار حیوانی افسانه ای در دل تنگه و زیر این آبهای سرد منجمد مخفی است تا در غفلت تو سر از خواب زمستانیش بلند کند و شگفت زده ات سازد. شبیه همان افسانه های کودکی ما میماند آرامش بی مثال دریاچه ای که هیچ جنبنده ای بر آن اعوجاجی ایجاد نمیکند و حتی نفس بادهایش نیز یخ زده در لابلای درختان لخت و عور بی عبور مانده است...

شب که میشود تاریکی حکمفرماست و ما خسته ایم و دلمان فنجانی قهوه داغ میخواهد و ساری را رد کرده ایم که به هتل سالار دره میرسیم.سالار دره چه اقامتگاه ما باشد و چه مثل این بار تنها سرراهمان باشد دلمان برایش میتپد.پس راهی جاده خلوت و آرام آن میشویم و در آن تاریکی زمستانی سر از شیب دره اش در میاوریم و به یاد گذشته ها هی خاطره سازی و خاطره بازی میکنیم.سالار دره حداقل برای من پر است از کودکی و نوجوانی و جوانی شاد و سرخوش.چه آن وقتها که مادربزرگ همسفرم بود و از ترس خرسها شبهای تابستانی به زیر لحاف او میخزیدم و چه ایام سرخوش و پر شور و شر دانشجویی که با پسر عموها و دختر عمه ها شبها تا صبح زیر بوته های کیوی و درختان به نم نشسته آن آواز میخواندیم و هی جوانی میکردیم...

حالا با هسفرهای خوبمان در کافه هتل نشسته ایم و قبل از رفتن به سروقت آخر شب ، قهوه ای مینوشیم و روی تن بخار فنجان خمیازه میکشیم.

همسفرم بمانید تا روزهای بعد...


 
در کوچه های فهرج
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

 دی 92- آخرین بخش سفر - فهرج یزد

فکر کردم حالا که شاید یک مدتی نتوانم به سفر بروم بهتر این است که سفرنامه های نصفه و نیمه یا ننوشته ام را در این وبلاگ کامل کنم.پس برای شروع سراغ آخرین بخش سفرنامه کاشان-مهریز-سریزد و فهرج میروم.سفرنامه ای که بخش زیبای فهرج یزد آن ناتمام مانده بود.بسم الله....

کجا بودیم؟آهان یادم آمد سفری بود به با نازنین-علیرضا-سمیه-بهرام وعلی به سرزمینهای کویری اطراف یزد و آخرین روز و لحظات سفر رسیده بودیم به شهر کویری فهرج.میخواستیم مسجد قدیمیش را ببینیم که آرزوی سالهای سال ما بود و تنها شنیده بودیم مسجد فهرج یزد بعد از مسجد تاریخانه دومین  مسجد قدیمی ایران زمین است.

اینجا فهرج است.شهری که یک روز سرد زمستانی وقتی ابرهای ضخیم بارانی آسمان را پوشانده به آن وارد میشویم.هیچ کس انگار نیست.دورمارا سکوت گرفته گاهی پرهیب چادر زنی از کوچه ای باریک میگذرد و صدای کلاغها که بالای سرما پرواز میکنند.کوچه ها یخ زده اما پاکیزه اند و دیوارهایی کاهگلی و مرمت شده حس خوبی از گذشته ای باشکوه را زنده میکنند و در این میان گنبد آجری ساده و بی ریای این مسجد قدیمی نشانی از حضور خدا است.پا به مسجد فهرج میگذاریم.

آنچه در همان ابتدا ما را متوجه خود میکند سادگی هزار ساله این مسجد قدیمی است که به گفته متولی آن در نیمه اول قرن اول هجری ساخته شده و طبق باور برخی باستان شناسان از مسجد تاریخانه دامغان نیز قدیمی تر است.شاید وجه تمایز آن با تاریخانه این باشد که از ابتدا به منظور مسجد ساخته شد و نه روی آتشکده ای ساسانی. طاقهای ضربی آجری، ستونها و گچ بریهای بسیار اندک و کویری ما را به حال و هوای معماری ساسانی میکشاند.اینجا حال و هوای عجیبی از روحی اساطیری در فضای آن جاری است.خصوصا اینکه جز ما کسی در آن نیست و انگار مسجد پیر با دیوارهای هزار و چهارصد ساله اش ما را به اشراق میکشاند.حیف که زیلویی پهن نیست تا دو رکعت عاشقی کنیم در اینجا...

از در مسجد بیرون میاییم تا چرخی کوتاه در کوچه های کویری روستا بزنیم.فهرج یکی از دهستانهای یزد و در فاصله 30 کیلومتری شرق آن سرراه جاده بافق-یزد قرار دارد.قصه تاریخی آن اما برمیگردد به حمله سپاه اسلام به رهبری عمر و فرار یزدگرد سوم به سوی مرزهای شرقی ایران.

سپاه اسلام موقعی که در تعقیب یزدگرد سوم است به دو گروه تقسیم میشود تا هر کدام به طور جداگانه به دنبال پادشاه شکست خرده ایران بگردند. در این بین گروهی در بیابان‌های ایران گم شده و از روستای فهرج سر درمیاورند.آنها مردم فهرج را دعوت به پذیرش اسلام میکنند یا پرداخت خراج اما...

فهرج اما مردمانی زرتشتی دارد که به راحتی زیر بار تغییر دین اجدادی خود نمیروند.پس دو روز مهلت میخواهند به بهانه به شور نشستن.در این دوروز مردم فهرج با همبستگی یهودیان خویدک سپاهی تشکیل داده و به قلب سپاه مسلمانان  شبیخون میزنند.سپاه اسلام تارو مار میگردد و مردم زرتشتی فهرج بر دین خود استوار...

اما سرنوشت سرانجام یک قرن بعد آنها را به قبول اسلام دعوت کرده و مسجد تاریخی فهرج در این تاریخکده هزاران ساله ساخته میشود.

اینجا اصلا خود تاریخ است بسکه هویت دارد و اصالت.به هر سمت آن که نگاه میکنید معماری درون گرای کویری با رنگ قهوه ای و خاکستری، دیوارهای آجری و کاهگلی، دالانهای باریک و کوچه های قهر و آشتی، ساباط های پیوسته و پیرنشینهای سنگی ، آرامش حضور سادگی کویر را نشان میدهد.

توی یکی از کوچه ها، روی دیوار خواندیم:کوچه اخوان ثالث!!!! اخوان ثالث را تا جاییکه میشناسم اهل خراسان بوده و این تعجبم را برانگیخت.پرس و جویی کردم.یکی از پیرهای محل که دم دکان بقالی خود نشسته بود گفت:جوان!!!! پدر اخوان اهل فهرج بوده است.او از اینجا به خراسان رفته ازدواج میکند و شاعر زاده میشود.یادت نرود اخوان خونش کویری است...

شاعری چنان با ذوق و چنان سخت چون کویر بیراه نخواهد بود که از این کوچه های خاکی و صمیمی ریشه گرفته باشد.

بازار تعطیل است ظهر جمعه ای چه توقعی میتوان داشت؟دکانها کرکره های قدیمی را پایین داده اند و قفلهایی زنگ زده و گاه کلونهای قدیمی چفت درها شده اند.برای خودمان حال میکنیم.دور خود میچرخیم میخندیم سر به سر هم میگذاریم و در آرامش این ظهر جمعه زمستانی همه تنشها و خستگیها را بیرون میدهیم.

 

جالب اینجاست که خانه های مردم فهرج نیز همین ساختمانهای قدیم است.در خانه ای که فکر میکنیم حیاطی تاریخی باشد گشوده شده و پسرک شوخ و شنگی با دوچرخه بیرون میاید.کمی بعد مادر پسرک سوار بر ماشین در حال رانندگی از کوچه های باریک به حیاط میرود و ما حال میکنیم دست به فرمان بانوی فهرجی را که این طور آیینه مماس بر دیوار از لابلای دالانهای بازار عبور میکند.

یکی از خانه ها سقاخانه است.حیف که درش بسته است و هیچ کس ما را به درون راه نمیدهد.دلم میخواهد شمعی در سقاخانه روشن کنم حال خوشی دارم...

و اما حمام بسیار قدیمی فهرج که چندین قرن تاریخ دارد و درش باز است و البته خراب شده است شاید یه روزی کسی دستی به سرو گوشش بکشد.

یکی دیگر از بناهای قدیمی شهر مسجد علاقه وندی است ساختمانی آجری و چهارگوش با گنبدی کوتاه و آجری که نشانه ها حاکی از آن است که این مسجد هم به صدر اسلام تعلق دارد.به فکر فرو میبردم چطور مردمی که آنچنان در مقابل حمله اعراب ایستادگی کردند این چنین در اسلام استحاله یافنتد تا جاییکه امروز مقبره همان شهدای سپاه اسلام جایی مورد اکرام مردم قرار دارد.تاریخ بالا و بلندی زیاد به خود میبیند و قصه مسلمان شدن مردم ایران زمین بخش پر فراز و نشیب تاریخ این سرزمین است.

 حسینیه شهر نیز از جمله بناهای کهن فهرج محسوب میشود که ثبت میراث فرهنگی است.کلا انگار کل شهر ثبت میراث فرهنگی است از بس تاریخ دارد و بناهای قدیمی. جلوی در حسینیه چندین صدساله نخل چوبی نشان از مراسم عاشورای این روستا دارد.نخل نیز یکی از عناصر ثابت مراسم عاشورایی کویر است.مراسمی آیینی که یادگار از هزاره های پیشین قبل اسلام دارد.از آیین سیاووش و خون جوان ناکام،از تابوت گهواره ای و کفن نخلین و چه خوب است که مردمان سرزمین ما این طور در گذر تاریخ پوست میندازند و از سویی به سویی دیگر میچرخند و در کمال زیرکی آیین باستانی خود را در شمایلی جدید حفظ و ثبت میکنند.

و آخر قصه آخر سفر ما.در پناه خدا...


 
← صفحه بعد