جنگ و صلح
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

 

 


 
.کشف کوچه ها
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به ارمنستان

شهریور 95 - در راه سفر به ارمنستان

وقتی پای سخن از ارمنستان به میان میاید بی بروبرگرد پرت میشوم به سالهای دور به روزهای درس و مشق در مدرسه ارامنه.به دوستیهای بامعرفت با آن رفقای جانی. به نامهای غریب و لحجه هایی غریبتر جلوتر که میایم 4سال روزهای دانشجویی است و خاطره بازی با  دختری مهربان پس دوست دارم سفرنامه ارمنستان را به "آدرینه بارسیقیانس" بانوی کوه های آرارات تقدیم کنم.

در این یک سال و اندی این دومین سفر خارج از کشور ما است.مقاصد نزدیک را انتخاب میکنیم تا حتی المقدور زمان کمتری را در حال کلنجار در هواپیما با دخترک بگذرانیم. البته بد نیست بگویم که یک قاشق شربت هیدروکسیزین هم کمک حال خواهد بود. به هر حال در نیمه شهریور راهی ایروان شدیم صبح نه چندان زود یک روز گرم تابستانی

پرواز یک ساعت و نیمه با هواپیمایی ماهان بد از آب درنیامد خصوصا اینکه تقریبا یسنا تمام مدت خواب بود.درست کمی قبل از سفر، ارمنستان ویزا برای ایرانیان را حذف کرد و به این ترتیب وقتی به فرودگاه کوچک و جمع و جور Zvartnots رسیدیم بی دردسر اضافه و به سرعت وارد خاک ارمنستان شدیم. جالب بود که آنجا جزو معدود فرودگاه هایی بود که بچه داراها رو از گیت ورودی بی صف عبور میدادند.این قسمت خیلی حال داد. برای ما بچه دار های با ساک و زنبیل و بگیر و ببر...

آقای ریموند یک ایرانی ارمنی ساکن ایروان به استقبال ما آمد و ما را سوار اپل وکترای 96 خود کرد.ماشینی که در این چند روز سفر پای خوش رکاب ما بود و به قول خود ریموند:جیران (اپل مربوطه)برکت سفرما محسوب میشد...

 

هتل محل اقامت ما Royal Golden Tulip یکی از بهترین هتلهای 5 ستاره شهر ایراوان است و جزو یکی از هتلهایی که هیچ وقت اتمسفر رویایی و دوستانه آن را فراموش نمیکنم.شاید بشه گفت اینجا بوتیک هتلی است  که در شهری چون ایروان با بضاعت کم امکانات اقامتی، یک فرصت استثنایی است.گرچه تقریبا در تمام یک هفته اقامتمان بیشتر از دو خانواده ایرانی را در اینجا مشاهده نکردیم.

خیابان Abovian محل هتل گلدن تولیپ بهترین خیابان توریستی شهر و البته یکی از گران ترین فضاهای شهری ایروان است.از در هتل که پا بیرون میگذاریم در احاطه کامل رستورانها و کافه های خیابانی هستیم.پیاده روی وسیع با درختانی کهن در دوطرف سایه سار خوبی است برای قدم زدن و لذت بردن از هوای پاک و سبک شهر. آسمان آبی است و نسیم نسبتا خنکی حال دودزده ما را جا میاورد.دیگر روزهای واپسین گردشهای تابستانی ایروان است.هوا رنگ خنکی به خود گرفته و گاهی نسیمک سرخوش مورمورت میکند.

درست روبروی هتل ما میدان charles Aznavour قرار دارد با حوضی پرآب در میانه  و مجسمه های سنگی که از دهانشان آب بیرون میریزد .این حوض و فواره بعدها پاتوق هرشب ما شد برای سرگرم کردن یسنا و قاشق قاشق غذا دادن به او وقتی با دهان باز محو دهان گشوده زنان سنگی میشد.!!!

شنیده بودم که ایروان شهر مجسمه ها است و این را به زودی لمس کردم.شهر هزار مجسمه زیبا که بی ترس از دزدیده شدن! خوش غنوده اند در فضاهای شهری و در میدان چارلز دو تا از زیباترینهایشان قرار گرفته اند یادم میاد دکتر سمیعی آذر از آرتیست آنها برایمان گفته بود همانکه با پیچ و مهره و تسمه و بلبرینگ به خلق حیوانات فلزی میپرداخت.

میدان چارلز اما شاید بیش از هرچیز شهرتش را میدون سینما موسکو است. همان ساختمان خاکستری قدیمی که اگر اهلش باشید هرشب پاتوق هنرمندان و هنردوستان ایروانی است  و در آن میان یک شب هم دیدیم که برای بزرگداشت عباس کیارستمی برنامه ویژه ای ارایه کرد.خلاصه فرض را بر آن بگذار که اینجا جاییست شبیه باغ فردوس ما از نوع ارمنی آن...

حیفمان آمد وقت تلف کنیم پس از استراحتی کوتاه در همان حد که یسنا سرحال بیاید راه افتادیم یک پیاده روی دو ساعته اطراف محل اقامتمان و کشف و شهودی از شهر داشتن.اول از همه بگویم که برای رفت و آمد با کالسکه بچه ایروان بهترین شهر است. امکان رمپ و پیاده روهای وسیع و  مناسب برای رفت و آمد ویلچر و گالسکه بچه در زمینهایی نسبتا هموار و تمیز و بی دست انداز و البته بسیار ایمن از منظر حمل و نقل عمومی.سر هر چهاراه و روی هر خط عابر پیاده خیالتان راحت باشد که اولویت با شماست.نه تصادفی دیدیم و نه بزن برو و نه دعوا مرافه ای.شهر انقدر آرامش دارد که گاهی تنها صدای گنجشکها حواست را پرت میکند.

معماری شهر یک دست است و قناسی بی درو پیکر ساختمانهای بیهویت در آن به چشم نمیخورد.ساختمانهای قدیمی بازسازی میشوند و نه تخریب و آنهایی که تازه ساخته میشوند سازی مخالف آنچه در معماری قدیمی شهر وجود دارد نمیزنند. 

شهر زنده و پویا است و فضاهای کافه نشینی در زندگی روزمره مردم ایروان جای دارد. از سرکار که برمیگردند خانه نشین نمیشوند.دوتا دو تا و چند تا چند تا دور هم جمع شده چیزکی مینوشند.گپی میزنند خستگی در میکنند و آخر شب راهی خانه میگردند.

کافه هایش رنگ هنرمندانه دارند.هریک انگار پشت درهایشان قصه ای است مثل این کافه کنار هتل ما که هر روز وسوسه ام میکرد و سرآخر نتوانستم راز مگویش را کشف کنم و برایم سر به مهر باقی ماند تا شاید سفری دیگر و و قتی دیگر...

فعلا اما خستگی سفر است و سنگینی خواب پس تا فردا در پناه خدا.شب بخیر


 
دوباره
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام

بعد مدتها نوشتن انگار جراتی میخواهد که در خود نمیبینم.چیزی انگار کم شده است نمیدانم چه چیزی انقدر میدانم که هم دلتنگم و هم احساس میکنم دستهایم خالی است خالی از چه همان را هم نمیدانم .چند هفته پیش با ارش نوراقایی و محمد گایینی داوری سفرنامه های جشنواره گردشگری را داشتیم 70 سفرنامه خواندم و  در آخر دیدم دلتنگ گشته ام انقدر دلتنگ که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم حتی اگر دیگر هیچ کس بیاید و وبلاگ بخواند.کسی میگفت عمر وبلاگ نویسی گذشته است من اما باور ندارم حتی اگر تنها خودم خواننده خودم باشم باز میخواهم بنویسم....

در این ماه ها سفر رفته ام زیاد هم رفته ام.یسنا را در کوله ام جای داده ام و به سوی کویر و دریا و جنگل.به سوی شمال و جنوب سخت بود اما نشدنی نبود.کسی جایی زمانی گفت که دیگر ذهنت رهای نوشتن نخواهد بود.راست میگفت سفر رفتم اما ذهنم یاری نمیکرد بنویسم.

حالا میخواهم شروع کنم یک شروع دوباره حتی اگر تنها خودم خواننده خودم باشم...


 
بسم الله
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان و مرنجاب

زمستان 94 - کاشان - سرای عامریها

چمدان کوچک صورتی رنگ خبر از 3 تایی شدنهایمان میدهد.درش را که میگشایم عطر کودکی در فضا پخش میشود.روی پله سنگی مینشیند و خمیازه میکشد.صدای خنده ای حیاط را میدود.کودکی از آغوشم بالا میرود.ما پا به کاشان گذاشته ایم.

اینجا سرای عامریهاست و من یادم میاید سالهای دونفره مان را که روزی مهمان این خانه بودیم و شاید حتی فکرش را هم نمیکردیم شبی از شبهای زمستانی با مسافر کوچک زیر طاق هلالی هزارتوی افسونگر، لابلای گجریهای قجری عمارت کاشی، سر به خواب بریم و خوابهای رنگین کودکانه ببینیم همان وقتی که تن خسته اش را روی نقش ترمه لحاف سوزن دوزی یله داده ایم....زندگی است دیگر.

به خواب که میرود و اطاق زیر حجم صدای نفسش آرام میگیرد .فنجانی قهوه دم میکنم و تن خسته ام را پهن پله های سنگی میسازم و در سکوت خانه صدساله مادریم را مزه مزه میکنم .اطاق در به روی حوض سنگی میانه حیاط باز میکند و آفتاب کم رنگ میشود. 

امان از حیاطهای قدیمی و سگفرشهای کهنه که در ذهن سنگی آنها صدای گامهای صدساله آدمهای آمده و رفته ضبط شده است و نیمه شب در صدای جیرجیرکها رد گم میکند.گلدانهای گلی و شمعدانیهای همیشه زنده مرا باز به خاطرات مادربزرگ پرت میکنند و من باز نگاهم خیس میشود.اینجا را دوست دارم رنگ زندگی دارد.

شب که چادر سیاهش را پهن میکند هزار ستازه سوسوزن از آسمان کویری گل چادر میشوند و سیاهی را از رو میبرند.هوا سوز شبهای کویری دارد و مورمورم میکند وقتی میبینم آرزویم را این بار حوالی خوابهایم جا نگذاشتم و در هوای تازه سفر نفس تازه میکنم.

پنجره های رنگ به رنگ که  نور بر پر چادر شب گرفته اند شعربافتهای کاشی را قاب میگیرند  .چوبهای ارسی قلنج میشکنند و بوی خواب میگیرند وقتی دست نگهبان پیر فانوس نور را دور میکند.کسی دق الباب عاشقی میزند و تنپوشهای شاعر غزل خواب میخوانند.

بسم الله....سفر  ما اولین شب خود را آغاز میکند.

 


 
برای یک ستاره
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

وقتی کودکی به دنیا میاید باورم میشود که خدا ایمانش را به ما ادمها از دست نداده است.هرکودک نوید تولد ستاره ای است که راه را برای ما روشن تر از انچه هست خواهد ساخت.تولد تک ستاره هایتان مبارک.یقین دارم وقتی دستان کوچک ستاره ات بر گردنت بیاویزد کهکشان راه شیری سینه ات را لبریز خواهد ساخت.باور کن...


 
تیستوی افغانی
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

اولین روزی که او را دیدم به نظرم مردی آمد سی و اندی ساله.صورتی آفتاب سوخته و دستانی کارکرده داشت با انگشتانی ضخیم و پوستی چغر.پرسیدمش چند ساله ای پاسخش متعجبم کرد.نوزده ساله....پرسیدمش چند سال است ایرانی.گفت از 12 سالگی/پرسیدمش دلت هوای وطن و مادر نکرده.خندید و گفت:وطن و مادر؟ چیزی یادم نمیاد.فقط یادمه تمام بچگیم کار کردم و پول فرستادم کابل...

باغمانمان شد.دستانش بعدها من را یاد قصه "تیستوی سبز انگشتی" مینداخت.همان پسر بچه ای که مهربان بود و از جنس فرشته ها... که وقتی انگشتانش را در خاک میکاشت گل میرویید از همه جا.

پاییز که میشد همه حیاط کم کم رنگ عریانی میگرفت هوای مرگ. اما در همان هوای مرگ حضور و عبور او به درختان لخت رنگ میداد.میخندید بیل میزد خاکها را زیر و رو میکرد و زیر باران و برف با دستانی یخ زده برگهای خشک را جمع میکرد.میگفتمش تو را به خدا کلاه سر بگذار....دستکشهایت کو....چرا یک لا پیراهن زیر برف و باران ایستاده ای. پسر جان آخر میچایی....میخندید و با بادی در غبغب میگفت:سرد نیست.من با این بادها چیزیم نمیشه... و من حرص میخوردم...و  حرص میخوردم که میرفت نوک درخت گردو و پا بر شاخه های ترد میگذاشت...آهای غفور نیفتی تو را به خدا.... میخندید و باز هم میخندید.

آخرهای پاییز فقط درخت خرمالو انگار جان داشت هنوز.گنجشکها هرصبح از سرو کول آن بالا میرفتند.میگفتم خرمالوهای گس را بچیند و ردیف کند روی راه پله زیر تن خورشید تا کم کم شیرین شوند.میگفتم بالاییها را برای گنجشکها بگذار...اما غفلت میکردم همه را چیده بود.گردو ها را هم.....برای کلاغها چیزی نمیگذاشت هرچه با باغ عیاق بود با حیوانات بی عیاق....میگفت خانوم مهندس یک گونی به من بدهی دخل همه گربه هایت را آورده ام.میندازمشان تو گونی و میبرم سر گردنه ولشان میکنم....میگفتم: غفور! مبادا رو برگردانم لگدی نثارشان کنی....میخندید و میدانستم رو که بر میگردانم گربه ها نوازشی میشوند!....

اما مهربان بود و از جنس خاک و آب و زمین و مدام میخندید.صبح ها سوار بر دوچرخه کوله پشتی بر دوش از در درمیامد.میخندید.زیر آفتاب و ابرو باران و برف میخندید.موقع رفتن بعد از 8 ساعت کار سخت باز میخندید.میگفت کلاس زبان میرود.نهضت هم میرود. میخواهد یک روزی شاید به همین زودیها برود آلمان.از مرز خاکی....آبی.... و من هی دلشوره میگرفتم که مبادا برود که مبادا غرق شود که مبادا گم شود که مبادا باغ بی او بی یار، بی بار شود....

عاشق هم شد.روزی از دختری برایم گفت که در یکی از همین کوچه باغهای دور و بر درس خوانده است و خانه دار و البته قشنگ.رفت به خواستگاری دختر پدر اما رضا نداد. دلش شکست.تا مدتها نمیخندید دیگر و نگاه همیشه شادش خاکستری شد... گفتمش بی خیال تا بخواهی دختر اصلا خودمان این بار برایت خواستگاری میرویم....بی خیال اصلا زن میخواهی چکار .... حال زندگیت را ببر....یک  روز که یسنای گریان در آغوشم بود و در حیاط راه میرفتم به من گفت:خانوم مهندس چقدر این بچه گریه میکنه... گفتم همین دیگر غفور زن نگیریها.... گفت نه بابا زن میخواهم چکار و خندید.دوباره خندید.

دو هفته پیش ناپدید شد.نه به تماسی پاسخ داد نه خبری به کسی. جنازه او را در موتورخانه خانه اش پیدا کردند.خانه ای که سالها سرایدارش بود و جنازه بی کس و تنهایش را در خود جای داده بود.گفتند برق او را گرفت.گفتم ای وای غفور.باز بی احتیاطی....کسی در گوشم خندید و گفت خانوم مهندس من چیزیم نمیشه....

گفتند مرده و برادرهایش جنازه را به افغانستان برده اند مادرش این طور خواسته و من یاد وطن و مادر افتادم و یاد آن روز...

میگویند امروز غروب به وطن میرسد و فردا دفن خواهد شد.دیشب حلوا پختم و راه افتادم تنگ غروب در کوچه های لواسان دلم میخواست فقط کارگرهای افغانی حلوای غفور را بخورند.غفور که مهربان بود و به قول سهراب لحن آب و زمین را خوب میفهمید.

اگر بگویم باغ به عزایش نشسته است باور میکنید؟

***

*تقدیم به غفور ابراهیم و همه کارگرهای زحمتکش افغانی که در پستوهای این شهر هیچ کس به یادشان نیست....

 


 
 
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

همیشه شمال رفتن را تحقیر میکردم حالا با شوق ئ ذوق بار سفر شمال را میبندم دو بار در این 4 ما برای من ک خوره سفر و جاده ها بودم همین هم غنیمت است

خواهم نوشت


 
برای عشق کوچکم
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤  کلمات کلیدی: مادرانه

با تو دوباره عاشق شدم 

لذت اولین عشق

دیوانگی لجام گسیخته برای بودن با هم

لذت لمس تو و بوسه

تکرار عاشقانه های قدیمی

در لالاییهای شبانه

و اشک چشم از سرخوشی

و درد گس شب بیداری

با تو دوباره عشق اول را تجربه کردم

عشق کوچک بی گناهم

روزی صدباره از سرنو عاشقم میکنی

و من هربار دیوانه تر از قبل تو را میخواهم

سپاس که قلبم را روشن ساختی

یسنای مادر


 
برای مخاطب خاص زندگیم
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مادرانه

سلام مخاطب خاص من...

نه ماه چقدر زود گذشت.انگار همین دیروزهای نزدیک بود که من فهمیدم دیگر یکی نیستم دوتا شده ام.انگار همین دیروزهای خیلی نزدیک بود که من زیر پوست تنم حس کردم قلبی با قلب من یکی شده است.انگار همین نزدیکیها بود که تکانهایت را حس کردم و دانستم دیگر تنها نیستم و تنها نفس نمیکشم و تنها زندگی نمیکنم.بعد دیگر تقسیم لحظاتم بود با تو ...با عشق کوچکم...

 شب اخر رسیده و فردا صبح تو زمینی خواهی شد و من در هیجان لحظه دیدار خوابم نمیاید.تو خواهی امد اما دیگر درون من نخواهی بود مستقل و موجودی کامل از فردا زندگی زمینیت اغاز خواهد شد.در عین اینکه بی تاب دیدارتم اما میندیشم هیچ وقت دیگر انقدر نزدیک به من و در من نخواهی بود.

بیا فرزندم تا با هم هزار راه زندگی را بپیماییم تا با هم سفرها کنیم و جاده های تجربه را بیازماییم . بیا فرزندم امیدوارم لایق داشتنت باشم.

اما..  

دلم تنگ تمام لحظه های این نه ماه خواهد شد.لحظه های هم اغوشی روح هایمان در یک کالبد.دلتنگ ضربه هایت تکانهایت و طنین قلبت زیر پوست تنم...

مخاطب خاص من ساده بگویمت دوستت دارم همین...


 
کتابهای مادرانه
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، مادرانه

این روزها کتاب میخوانم؟بله زیاد هم میخوانم پس چرا معرفی نمیکنم چون خجالت میکشیدم! به همین سادگی....

راستش کتابهای این روزهای من همه محدود شده به کتابهایی که تجربه مادرانه من را افزایش دهد و فکر میکردم که خوب این کتابها به درد شما نمیخورند که تا اینکه ایملی دیروز دریافت کردم که کسی از من خواسته بود اگر کتاب خوبی در این زمینه خوانده ام معرفی کنم و بعد دیدم چرا که نه بالاخره بین خواننده های این وبلاگ مادر و پدرهای بی تجربه ای چون خودم هم وجود دارند و چه بسا کسانی که در آینده پدر و مادر میشوند پس اگر قول بدهید که به من و کتابهایم نخندید در این پست قصد دارم برایتان از کتابهای این روزهای یک مادر کاملا بی تجربه بگویم...

1-حاملگی هفته به هفته -  ترجمه و تالیف الهام زینالی بقا

این کتاب ساده ترین و کم حجم ترین کتاب مربوط به دوران بارداری است و هفته به هفته از اولین تا چهلمین هفته تغییرات بدن مادر و شرایط را خلاصه و مفید توضیح میدهد.

2-من و کودک من-نویسنده دکتر جواد فیض - انتشارات امیرکبیر-

به نظر من این کتاب هلو است! یک دایرالمعارف کامل از اطلاعات بارداری تا نگهداری نوزاد و نوپا و خردسال و کودک.هرسوال بی جواب یک مادر بی تجربه را پاسخگو است و بسیار راهنما برای امثال من که هیچ چیزی از بچه داری نمیدانیم.

3-همه مادران سالمند اگر....نشر دانش امروز

این کتاب از مجموعه سری کتابهای تعلیم و تربیت بنیادین با عکسهای رنگی و کاغذ براق کتاب جمع و جور و مفیدی است برای دوران بارداری و البته نگهداری از نوزاد و نوپا

4- همه کودکان تیزهوشند اگر...نویسنده دکتر میریام استاپرد نشر دانش امروز

واقعا کتاب مفیدی است برای بعد از بارداری و در این کتاب گام به گام از اول نشون میده که هفته به هفته بچه چه تغییرات ذهنی و جسمی میکنه و پدر و مادر برای تعامل با کودک و افزایش هوش او از چه طریقی میتونند باهاش ارتباط برقرار کنند و چطور بهترین بازیها را باهاش انجام بدن.با خوندن این کتاب متوجه میشید که خریدن اسباب بازیهای رنگ و وارنگ و گرون ارزش زیادی نداره و خودتون میتونید با ساده ترین ابزار بچه را پرورش بدین و باهاش تعامل داشته باشین به شرطیکه حوصله به خرج بدین.

5-همه کودکان سالمند اگر...نویسنده دکتر بنارد والمن .نشر دانش امروز

این دیگه مرجع مفیدی است برای همه درد و مرضایی که خدای نکرده بچه ها رو گرفتار میکنه و با زبون ساده راهنمای مفیدی خواهد بود برای مراجعه به پزشک کودکان.

6-رفتار پدر و مادر با کودک و نوجوان-نویسنده دکتر جواد فیض -نشر امیرکبیر

دیگه وقت تعلیم و تربیت رسیده-بارداری و نگهداری اولیه از نوزاد که تموم میشه پای چگونگی رفتار با او به میان میاد که واقعا مبحث مهمیه و همه این اطلاعات توی این کتاب سنگین و حجیم اما مفید پیدا میشه

6-مادر کافی -نویسنده جی-ا-فراست-نشر زوار

جو فراست رو که میشناسید؟همون که به داد پدر مادرهای مستاصل میرسه و به اونها راهکار رفتار با بچه های شیطان رو اموزش میده-دکتر سهامی رو چی؟ اون رو میشناسید؟ خدا رحمتش کنه من قبلا چند بار از نزدیک دیده بودمش.او هم روانپزشک کودک و نوجوان بود.حالا این کتاب با نویسندگی جو فراست و زیر نظر دکتر سهامی در دسترس قرار داره تا نشون میده که چطور میشه یه مادر کافی بود و نه یه مادر کامل!

7-و آخری یوگا در دوران بارداری و زایمان -نویسنده سیما سوندهی- نشر صورتگر

این یکی به درد اونایی که میخوره که یوگا رو دوست دارن و دلشون میخواد در دوران بارداری حال روحی و جسمیشونو با این ورزش شرقی بهتر کنند...

خوب دیگه دوستان من ، پستم اصلا سفری نبود اما شاید به درد بعضیها بخوره. البته که وبلاگ بیاتابرویم دوباره در آینده ای که خدا بخواد با سفرهای به روز شده، پر میشه و قبل از اون هم با سفرهای پیشین ننوشته. اما خوب این هم بخشی از زندگی ما است دیگر..ممنون تا بعد


 
← صفحه بعد