فرهنگ نقد
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱  کلمات کلیدی: متفرقه
باستان شناس اقای میم جامعه شناس اقای واو را " خودفروخته بیسواد و ... " خطاب میکند. روزنامه نگار اقتی ف بازیگر خانم ر وا " سلیطه مهربان" خطاب میکند. طنز نویس اقای "ژ" به روشن فکر دیگری میگوید که زندگی را زر ننزند . جامعه شناس اقای واو باستان شناس اقای میم را تپل فلان شده خطاب میکند و .... این سیکل معیوب ادامه میابد و من در عجم از تحصیل کردگان جامعه ام که چرا در نقد همدیگر از سخیف ترین واژه ها وام میگیرند . چرا وقتی میخواهند نظرات یکدیگر را نقد کنند دست به تخریب شخصیت یکدیگر میزنند. دلم میگیرد که همه هم ادعای روشنفکری دارند و همه هم خود را کاملا محق میدانند و هیچ کس برای لحظه ای فکر نمیکند که دارد شاید شاید اشتباه میکند. بعد همه هم سری تکان میدهند و برای هم افسوس میخورند همه برای هم
 
باران بارید گندم رویید.زندگی سبز شد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/15 - به سوی روستاهایی در دوردست

هم کان مروتی و هم برهانی

هم دست ولایتی و هم سلطانی

مشهورتی زآفتاب ثانی

قطب دو جهان توکل گلیانی

میگویم این خاک زرخیز خراسان شمالی کیمیایی دارد ها که از هرگوشه و کنار آن عارفی و شاعری سربرآورده است و اینجا مقبره بابا توکل گلیانی است در روستای تاریخی گلیان.درست نمیدانیم او کیست همین قدر با پرس و جو از اهالی روستا دانستیم که "بابا" از عارفین قرن 4 هجری بوده که نفسسی حق داشته و دستی در نجوم و شعر که جدای از علوم "بابا" اولین کلیددار در کعبه نیز بوده است و شعرش اینگونه روزگاری بر بالای خانه خدا نقش بسته بوده است.

روستای گلیان درست در 23 کیلومتری جنوب شهر شیروان قرار دارد.روستایی بسیار قدیمی و کهن در میانه دره ای که رود گلیان از آن میگذرد و درست به یمن همین رود روستا نیز گلیان نام گرفته است با برج و بارویی قدیمی که خود حکایت تاریخی گم گشته در پشت این کوه هایی سر به فلک کشیده دارند. 

کنار رود گلیان در خنکای عصر اطراقی کوتاه میکنیم تا قبل راه افتادن به پشت کوه هایی ناشناخته تنی بیاساییم و چایی بنوشیم.

از گلیان که به در میاییم به شهری میرسیم که شبیه هیپچ شهری که تاکنون دیده ایم نیست.شهر آجیلی ایران است اینجا که تمام مغازه هایش از فندق و آجیل و بادام و گردو انباشته است.خیلی عجیب مینماید وقتی میپرسیم چرا شهر "فاروج" پایتخت آجیل ایران است و حتی مغازه داران هم درست جوابی نمیدهند.یکی دونفر میگویند که از باغهای اطراف فاروج آجیل به دست میاید و چند نفری هم میگویند:زهی خیال باطل که تمام این مغز دانه ها واردات شهرهای دیگر است.پس فاروج را چه به این همه مغازه آجیل؟؟؟ما که نفهمیدیم و از آن عجیب تر این است که نام بیشتر مغازه های فاروج ، مازندران است و این دیگر از آن حرفهاست که در گوشه شمال شرق ایران و در خراسان شمالی چرا تمام این مغازه های نام استانی دریایی را دارند و باز وقتی سوال میکنیم جئابی نه چندان قانع کننده میشنویم که :چون اینجا مسیر جاده شمال به مشهد مقدس است و بیشتر زایرین آن از مازندرانند!!!!!!!

شما اگر توجیه شدید ما هم توجیه شدیم!

اطراف فاروج پر است از باغهای آجیلی!!! از بادام و گردو تا کشمش و چلغوز.برجاده مینشینیم روی زمین و با یک قطعه سنگ بادام میشکنیم و میخوریم.بادامهای درختانی که دست خدا برای مسافران جاده کاشته است.

روی یکی از دیوارهای هتل عکسی دیده بودیم از بنایی با گنبدی نیلی.دلمان خواست پیدایش کنیم.دانستیم در روستای "خسرویه" نامی واقع شده است.پرسان پرسان سرآخر راه را اشتباه رفتیم و از روستای "بنا" سردرآوردیم.مادر پیری هم کلاممان شد و ما هم قدم راهی روستای قدیمی شدیم.

حمام قدیمی صفوی نشان میدهد روستا قدمتی دارد چندین صد ساله.حمام اما این روزها بی کاربرد است و دارد روبه زوال میرود.خواستیم قدم بگذاریم زیر زمین تا از زندیک نفسهای آخرش را ببینیم.مادر پیر منعمان کرد و گفت حمام هرلحظه خواهد ریخت.حیف! اکتفا کردیم تنها به عکسی از دور.

سگهای دوستت داشتنی روستا به استقبال ما آمدند.چه حکمتی دارد که این سگها انگار دوست را از دشمن میشناسند.چه کسی میتواند زندگی این حیوانات نجیب و وفادار را از زندگی روستایی زحمت کش منفک کند؟ چه تصوری میتوان داشت از گله ای بی پاسداشت سگی مهربان و نجیب...باور ندارم که سگهای سرزمینم جزوی از من و ما نیستند و باور ندارم دستی انسان دوست بتواند حیوانی را آزار رساند صرفا چون نام آن "سگ " است.سگ در فرهنگ اساطیری این سرزمین همواره یار باوفای مردم بوده و در تاریخ تمدن انسانیت جزو اولین حیوانات رام شده...

بیشتر دوستش داشته باشیم...

کوچه ها انقدر ساکتند و آرم که حیوانات بی نگرانی از مردمی آزاررسان میپلکند و به ما فرصت میدهند در حضور آرامش و سکونشان ما هم دمی آرامش بگیریم.آرامشی که حتی محمد امین همیشه در حرکت را که به سختی جایی بند میشود را به نشستن روی پیرنشینی سنگی فرامیخواند.

جدی جدی دارد دیر میشود و راه راهی پرپیچ و خم و کوهستانی است که در جاده هایی ناشناس قرار گرفته.نه تابلویی هست و نه مسافری تا بدانیم راهی چنین پرفراز و نشیب که در بخشهایی هم مال رو است آیا ما را به خسرویه خواهد رسانید؟

سرآخرین پیچ تن سایه خسته الاغی پیر زیر آخرین پرتوهای نور خورشید کش میاید. پیرمرد باغدار در حالیکه زیر لب زمزمه ای میکند با دست روستایی سرسبز را نشانمان میدهد .خسرویه آنجاست...روستایی پیشا اسلام که در پای کوه های بنا و کپه داغ قرار گرفته است.رود کال خونی از میانه آن میگذرد و روستا را به دونیم تقسیم میکند.

مردمان مهربانی دارد خسرویه.مردمی که  پارسی حرف میزنند و خود را از نژاد پاک آریایی میدانند. میگویند "خسرو گرد" اینجا را بنا نهاد.شاید نامی افسانه ای شاید حقیقتی تاریخی.نمیدانم...زنان روستا روی پشت بامها میوه خشک میکنند و سلام مسافر را به گرمی پاسخگویند...

به دنبال مقبره "بابا و بی بی" هستیم.گنبد نیمه ویرانش را میبینیم و تابلویی که نهیمان میکند از پایین رفتن.دخترکان جوان ده خنده کنان از پای تپه سرازیند.پرس و جو میکنیم میگویند خطری نیست میتوانید پایین رفته و آن را ببینید.زنی بچه به بغل با افسوس سری تکان میدهد و گلایه از مردمان روستایش میکند که حرمت بابا و بی بی را نگه نداشتند.مقبره رو به ویرانی است سنگهای قبور به تاراج رفته و بابا و بی بی میروند که به فراموشی سپرده شوند.زن سر کودک را به آرامی زیر پر چادر میکشد و میگوید:کاش میدانستید و میدید که چه کرامتهایی داشتند بابا و بی بی...

 اینجا مقبره "بابا  حسین " و "بی بی " است.مقبره ای متعلق به دوران تیموری قدیمی و باشکوه گرچه دیوارهایش در آستانه فروپاشی است.هندوانه های ابوجهل سر از کاهگلهایش درآورده اند و پی بنا را هرلحظه در خطر تهدید قرار داده اند.پنجره ها شکسته و در ویران شده است.بنا دارد به تلی از گل و آجر فرو ربخته بدل میشود.هیچ دلسوزی نیست تا این بنایی که ثبت میراث فرهنگی شده را از خطر مرگ برهاند. اینجا دارند بابا و بی بی رو به فراموشی میروند.درست همینجا در خانه خودشان...

خیلی جرات نمیکنیم داخل شویم از دم در نگاهی تاسف بار به داخل مقبره میندازیم.سنگهای قبور به تارج رفته اند تنها پارچه هایی سبز نشان برجستگی قبورند. دیوارها با یادگاریهای آدمها پرشده و زمین از زباله های انسانی و حیوانی.

 

با تاسف راهی کوچه های روستا میشویم.پرس و جو کنان متوجه میگردیم که خوشبختانه بعضی سنگهای قدیمی و صندوقهای مشبک پیدا شده از قبرستان تاریخی روستا را در مکانی سربسته نگهداری میکنند.یکی از معتمدین روستا مسئول نگاهبانی از گنجینه قدیی است اما به این شکل که در عکس میبینید!

در کنار مسجد تاریخی و قدیمی روستا هم کلام روستاییان میشویم و از آنها پرس و جو میکنیم که چرا این طور بابا و بی بی به امان خدا رها شده اند.عجیب است که وقتی میخواهیم از مرمت بنا صحبت کنیم همه آنها متفق الرای میگویند بهتر است بنا کلا خداب شده و سپس امامزاده شود!!!!

خدایا نمیفهمم چه کسی به این مردم گفته که مرمت یک اثر باستانی مربوط به دوران تیموری باید به این شکل باشد...

روستاییان دلشان میخواهد گنبد بنا از این گنبدطلاییهای امروزی باشد که سر هرکوچه و بازار روی هر مناره و مسجدی گذاشته شده.ساعتی طول میشکد تا برایشان بگوییم که تمام ارزش این بنا به همان گنبد رک و مخزوطی شکل با دیوارهای کاهگلی است و اگر تبدیل به بنایی با گنبدی طلایی و فلزی و دیوارهایی از جنس سنگ مرم بشود دیگر بنا ارزش خود را از دست خواهد دادو

چه کسی مسئول این ناآگاهی است.صددرصد مردم روستا تقصیری ندارند تصیر بر عهده آن ارگانی است که متولی میراث فرهنگی است اما در جهت اعتلای آن گامهای صحیحی بر نمیدارد.

و اما و اما....

دیگر هوا تاریک شده بود که ما راهی بجنورد شدیم. در میانه های جاده تلفمان زنگ خورد و آقای شیرمحمد زاده همان دوست اهل شیروان دعوتمان کرد به شجن "شکرگزاری گندم"...به به چه چیز از این زیباتر که شبی را در جمع کشاورزان نمونه منطقه و مهمان مهمان نوازی آنها باشیم تا در کنار سفره چرخیر و برکت آنها برداشت امسال گندم را جشن بگیریم.

واقعا مهمانی پرصفایی بود.میزبان یکی از زمین داران قدیمی،متمول و خیر منطقه بود که در سوله یکی از زمینهایش کشاورزان را به همراه خانواده هایشان دعوت کرده بود تا ضمن تقدیر از آنهایی که توانسته بودند امسال بهترین و بیشترین برداشت را از زمینهای دیم گندم خود داشته باشند مراسم جشن و پایکوبی شکرگزاری گندم را نیز انجام دهندمراسمی کاملا قدیمی و باستانی همراه با رقصهای محلی خراسانی ؛قرسه و دو قرسه و شش قرسه و انارکی و بعد چوب بازی و پایکوبی...

لوطیها و خواندن اشعار قدیمی کرمانجی و تات که در آن به پاسداشت زمین،باران و گندم میپرداختند.جشن شکرگزاری گندم بی شک یکی از جشنهای قدیمی ایرانیان باستان است و چقدر لذت بخش است که در گوشه ای از خراسان شمالی چنین زیبا و پرشکوه گندم را پاس میدارندو چنین زیبا و باشکوه به تقدیر کشاورز زحمت کش میپردازند و چنین زیبا و باشکوه دستهای پینه بسته و کمر خمیده کشاورز را ارج مینهند..

و توره خوانی و زبان گزنده و تند و انتقادی که صدها سال کشاورز در لفافه شعر و قصه زبان به انقاد خان میشگوده و خان امروزه البته کس دیگری است و البته توره خوان عیار میداند شعر خود را چگونه پیچ و تاب طنازی دهد و زبان تند خود را به سمت هدف نشانه گیرد!

 جادویتان میکند شنیدن صدای قشمه وقتی هنرمند کرمانج در استخوان بال عقاب میدمد و صدایی چنین بم و قوی را ساطع میکند وقتی نی نواز و لولو چی با آن همراه میشوند و دایره نواز تاپ تاپ کنان دلتان را با خود به میانه رقص گندمزارهای طلایی خراسان شمالی میکشاند. 

جای همگیتان بسیار خالی است.


 
جاری بر ساز بخشی
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

شیروان-93/5/15

شیرکوه را خوب به خاطر دارم در کتابهای جغرافی مدرسه میخواندم و فکر میکردم کوهی است که یال و دم دارد حتما.وقتی سالهای سال بعد از نزدیک دیدمش فهمیدم بیراه هم نیندیشیده بودم.حالا ما در سومین روز سفر در شیروان هستیم شهری هفت هزار ساله که قدیمی ترین زیستگاه خراسان نامیده میشود و درست پای همان شیر با یال و دم خفته است.

 

به جرات میشود این شهر را از کهن ترین مراکز فرهنگ و تمدن و تاریخ خراسان شمالی نامید .نشان  به آن نشان که تپه باستانی ارگ شیروان درست بر خانه های محلی ساکنین شهر، کنار بازی کودکان و رو به پنجره خانه ها،کهن ترین زیستگاه شمال شرق کشور در سکوتی خواب آلوده فرو رفته است.

 جالب برای ما آنجایی بود که دانستیم شیروان پایتخت قوم سلحشور پارت بوده است. قومی که یونانیان پس از هخامنشیان را از سرزمینمان بیرون راند و نخستین امپراطوری مقتدر پارتی را در شیروان به وجود آورد.

حالا ما در شیروانیم تا نصف یک روز سفر خراسانیمان را در آن بگذرانیم و چه خوش گذراندنی جای شما خالی...

از دوستی پرسیده بودیم که آرامگاه تیموری کجاست و دانستیم 6 کیلومتر که از شمال شرق شهر شیروان دور شویم به این گنبد آجری خواهیم رسید که درست کنار بنای امامزاده حمزه رضا(ع) قرار گرفته است.

 داخل بنا که میشویم آنچه چشم ما را در ابتدا متوجه خود میسازد آشفتگی و خرابی بنا است.شاید دارند تعمیرش میکنند و یا شاید به امان خدا رهایش کرده اند هرچه که هست یک چیز کاملا هویدا است.بازسازی بنا آسیب زیادی به ترکیب قدیمی آن زده و دست تاراج روزگار چیز زیادی باقی نگذاشته است.اصلا بی انصافی است که روزگار را مقصر بدانیم وقتی سنگ مقبره "عید خواجه" سردار تیموری دزدیده شده و دیوارها از دیوارنگاریهای دشمن و دوست پر گشته است.

تنها جای شکرش باقیست که گوشه ای از پنجره نیمه شکسته مقبره نقشی از دوران گورکانی و حمله ویرانگر آنها به رنگ سرخ اخرایی  هنوز بر دیوارهای کاهگلی دیده میشود.نقوشی بسیار ظریف و زیبا که سواران دشمن را لابلای ظرافت نقوش اسلیمی با چشمانی کشیده و بدنهایی باریک نشان میدهند و البته نقوشی از درخت سرو که سالها در حافظه تاریخی مردمان این سرزمین همیشه نشانی از آزادگی داشته است و این نقشهای بدوی چقدر زیباتر از همه نقوشی هستند که با آب و تاب بر تن بسیاری بناهای امروزی با کج سلیقگی نقاشی میشوند...

بالای بنای خشتی و 8 ضلعی مقبره،گنبدی مرتفع قرار دارد.پله هایی سنگی و مخوف مارا از پایین به پشت بام میرسانند.

و پشت بام رو به قبرستان امامزاده و دورنمای شهر شیروان قرار گرفته است. و این هم عکسی از خودم برای آن دسته از دوستانی که میپرسیدند چرا دیگر از خودم عکسی نمیگذارم.

غمم میگیرد وقتی درست کنار پنجره مشبک مقبره 600 ساله بالای پشت بام و کنار خشتهای قدیمی آثار به جا مانده از سس و ساندویج و تلی از موز های گندیده را مشاهده میکنم و سوالی که در ذهنم ایجاد میشود این است که آیا مسافر بناهای تاریحی ما میکوید و اینجا میرسد و پله های پیچ در پیچ را بالا میاید تا به خشتهای چند صدساله تکیه کندو ساندویج گاز. بزند...و بعد این طور زباله ها را بالای گنبد رها کند زیر تیغ آفتاب تا بپوسند و کرم بزنند و بوی گند مدنیت را به جا گذارند؟؟؟؟؟

 

بگذریم شیروان قصه های زیبای زیادی دارد که حیف است نامش را به آلودگی آدمها اینگونه آلوده سازیم...مهمان آقای شیرمحمد زاده هستیم راهنمای شهر شیروان و یکی از مردمان خوب و مهمان نواز شهر و دوست آقا سید مهربان که میزبان ما شده است در این سفر.

قبل از اینکه پا درجاده های خراسان شمالی بگذارم یک آرزوی بزرگ داشتم و آن این بود که بتوانم از نزدیک در محضر یک بخشی بزرگ عاشقی کنم و این آرزو توسط دوست مهربان ما آقای شیرمحمدزاده براآورده شد وقتی دستمان را گرفت و سخاوتمندانه ما را به خانه استاد بخشی بزرگ برد تا مهمان خانواده اش شویم و مهمان مهمان نوازیش و مهمان مهربانی کلامش و مهمان چیره دستی سرپنجه هنرمندش...

کاریکاتور استاد در مسابقه جهانی کاریکاتور

استاد ولی نژاد یکی از بخشیهای هنرمند چیره دست دوتار نواز خراسان شمالی است که خود سازش را میسازد و مینوازد و خود آوازخوان موسیقی مقامی سرزمینش است.لقبی که مردم سرزمینش به او میبخشند و نه جایگاهی که به راحتی بدست بیاید و امروز خدا یاریمان کرده است که برای چند ساعت مفتخر به حضور در محضر استاد ولی نژاد دوازدمین نسل از خانواده بخشیهای این خانواده باشیم.بزرگ مرد دوتارنواز خراسانی.

از سمت راست استاد  حسین ولی نژاد نشسته است و سپس دوست و رفیقمان آقای شیرمحمد زاده و سرانجام برادرزاده جوان استاد؛آقا داوود ولی نژاد...

استاد برایمان از بخشی بودن میگوید.لقبی برای هنرمندان بسیار چیره دست دوتارنواز این سرزمین.بخشی بودن کار راحتی نیست و تعداد بخشیهای این سرزمین هم اندک و رو به زوال.متاسفانه دیگر کمتر جوانی دل به اشعار بومی سرزمینش میسپارد و حافظه را گنجینه حفظ صدها کتاب شعر قدیمی میسازد.اشعاری که تماما تاریخ فرهنگی این مردم را در خود به یادگار دارند.اشعاری که نسلها فقط سینه به سینه از این بخشی به دیگری منتقل شده است تا یاد کسی نرود قصه های خراسان را...

و بخشی قرنها و قرنها و قرنها است که میراث دار این قوم کهن میباشد میراث دارد تاریخ شفاهی خراسان کهن و بخشی قرنها و قرنها و قرنها است که میسازد و مینوازد و میخواند گاه ساعتها و ساعتها بی خور و خواب در حالتی خلسه وار روی دو پا نشسته و ایستاده بی دمی نفس گرفتن یک سره آواز سر میدهد از عشق و عرفان و اسطوره...

استاد ولی نژاد منقبت خوان چیره است یعنی در مدح ائمه میخواند و ملقب به خادم امام رضا هم شده است اما اشعار او فقط منقبت خوانی نیست گاه شور عرفانی به پا میکند و از وحدت میگوید و سرمست باده توحید ما را میسازد گاه عاشقانه ای جانسوز میخواند و جوان شوریده حال را آشفته یار میسازد و گاه فقط مینوازد و مینوازد و مینوازد تا ما را گیج از نوای دوتار سازد...

آقای شیرمحمد زاده برایمان از دوتار میگوید و چشمهایش ؛چشمهای همه این مردان دوتازنواز؛برق میزند وقتی از دوتار میگویند و میشنوند.

خشک سیمی،خشک چوبی،خشک پوست.......از کجا می آید این آوای دوست؟

دوتار ساز دل است سازی هزاران ساله که میراث معنوی قوم خراسانی است.دو تار، دو تار دارد. تاری بم و مذکر و تاری زیر و مونث و چه ترکیب شگفتی است وقتی نوازنده زخمه بر تن دو تار میزند تا در هم آغوشی آن دو، صدای شکوه عشق را به گوش عالمیان برساند.دو تار ساز دل است وقتی زخمه بر جانت میزند وقتی "الله مزار" میخواند و "دوست محمد".وقتی "نالش" میکند و "درنا"

 مطرب این پرده عراق است بزن راه حجاز

دوتار 12 پرده دارد و به قول بخشی پرده که عوض میشود راه عوض میشود. کاسه گلابی شکل دوتار را خود هنرمند به نیمه یک قلب تشبیه میکند تا آن را روی سینه بگذارد و نیمه گمشده قلب کامل شود.دوتار زن ،سازش را معشوقه هزارساله خود میداند که با گیسوانی آویخته ،در تارهای مویش دل او را اسیر کرده است.

تن دوتار از چوب درخت توت سفید است.درختی که برگ و ریشه و تنه اش همه برکت است و نعمت و دوتار اینگونه حرمت پیدا میکند زیرا از کالبد موجودی زنده پدیدار گشته است.دوتار نفس میزند وقتی دوتار زن با تن آن عشق بازی میکند.

داوود پسر آقا جمشید و برادرزاده استاد بخشی است.در ابتدا بزرگان رخصت به او میدهند تا ابتدا او ساز به دست گیرد و برای ما بنوازد و داوود چشم بسته دو تار را در آغوش میفشارد و برای ما آواز سر میدهد:

دختر بالا بند ابرو کمون مو گندمی

به خدا دوست دارم اگه که یار مو بشی

الهی قسمت بشه با همدیگه نومزد بشیم

تا برات خرید کنم چادر زری گل پری

شو بیام به خونتون ازتو کنم خواستگاری

تو بگو که مادرت با مو کنه سازگاری

کی میشه پاییز بیاد عروسیمون سر بگیره

مرغ عشق ما و تو به آسمون پر بگیره

در کنار یکدیگه گل بگیم و گل بشنفیم

قمریه ترانه خون ترانه رو سر بگیره

سائول پسر جوان ،سائول دوتار نواز ،سائول عاشق هنرمند

آقا جمشید  ولی نژاد پدر آقا داوود است.برادر آقا بخشی بزرگ.استاد جمشید خود دوتاز نواز چیره دست خراسانی است که امروز در کنار برادر ما را مفتخر به شنیدن سازش میکند.مرحوم سلطان رضا بخشی پدر این دو فرزند هنرمند است که در 32 سالگی از دنیا میرود و میراث گرانبهای دوتارش را در خانواده ولی نژاد به یادگار میگذارد حالا دو برادر به حرمت نام پدربزرگ نام او را بر نوه های خود میگذارند.اینجا ساز و پدر حرمتی بزرگ دارند.

استاد جمشید، ساز که به دست میگیرد دلم میخواهد تمام ابرهای عالم با من بگریند نمیدانم چرا انقدر دلم زخمه میخورد و انقدر دلم "های های" و "وای وای" میکند وقتی استاد فریاد میزند:

واااای امان امان امان امانه یار گلمه این باغ چمن

و من در خلسه ای فرو میروم که نمیدانم روحم دارد به کدام بخش تاریخ این طور میتازد و این طور در روح کدام اساطیر سرزمینم میرقصد و مینوازد و میخواند و دلم میخواهد سماع کنم....

نمیدانم تاتی میخواند یا کرمانج نمیدانم من فارسم اما شاید در گذشته ای دور روحم جایی در این سرزمین عاشق بوده است که این طور در کلمات اشعار محلی دارد خودش را و گذشته اش را پیدا میکند.نمیدانم خدایا این ساز دارد با من چه میکند ای وااای ای امان ای یار....

و سرآخر بخشی بزرگ،استاد حسین ولی نژاد دوتار را در دست میگیرد.

 

الله مزاره من غریب رهگذرم

 

استاد بخشی به کرمانجی، "الله مزار" میخواند.واقعه ی الله مزار مربوط به کرد های کرمانج شمال خراسان و  آوای بلند فداکاری آنها است.در این دیار چون همه جای ایران عزیزوهر خاک هنرخیزدیگر، درپس نوای هرتار، حکایت و روایتی خفته است. حرکات موزون این مردم، تمرین رزم و حماسه است  آن گاه که چوب به دست می گیرند وبه حرکت وچرخش در می آیند به گردباد می مانند به تندر و صاعقه ودر این میان عاشقی فصل مشترک همه این حماسه ها و اسطوره ها است و الله مزار قصه دلدادگی زنی است که معشوق را در جنگی نابرابر از دست داده و حالا با چشمانی کور دربدر خاکهای خراسان شده تا مزار معشوق را بیابد و سرانجام نه با چشم دیده که با چشم دل و بوییدن تن معشوق مزار غرق به خون او را میاید و از سوز جگر ناله سر میدهد که:

الله مزاره الله....خدایا این است مزار یار من؟

و استاد با سوز دل و از ته حنجره قوی و پرصلابتش میخواند : ای جاان من ای جان

الله مزاره ای جان....

و جان ما را در پرده های ساز میرقصاند و چشمهایمان را تر میسازد.

و اما جوان ترین عضو خانواده ولی نژاد که نوه استاد بخشی است و محمد امین نام دارد. کودکی با استعداد که با دستهای کوچکش دوتار در دست میگیرد و مینوازد گرچه هنوز دستهای کوچکش توانایی گرفتن پرده های دوتار را ندارد اما زخمه میزند و آواز میخواند شاید بخشی بعدی خانواده ،محمد امین باشد کسی چه میداند؟

دلمان نمیاد این خانواده هنرمند و ارزشمند را ترک کنیم اما وقت رفتن فرا رسیده است. نمیتوانم بگویم که چقدر این ساعات برای من عجیب و فراموش نشدنی بود.به جرات میگویم این ساعات پر بهاترین بخش سفرم محسوب میشود.تجربه ساعاتی گوش جان سپردن به نغمه باشکوه دوتار و و سیراب شدن از باده ناب قصه های این سرزمین تجربه ای نیست که به راحتی بتوان هرجایی به دست آورد.برای خانواده ولی نژاد آرزومندم که میراث گران بهای خانواده خود را حفظ کنند که تاریخ آینده این سرزمین چشم انتظار بخشیهای دیگر است.

و یک تشکر ویژه دارم از دوست عزیزمان آقای زکریا شیرمحمد زاده که اگر همراهی و میزبانی او نبود سفر به گونه ای دیگر شکل میگرفت.

*لینک قسمتی از یکی از اجراهای استاد بخشی حسین ولی نژاد

*لینک قسمتی  از یکی از اجراهای استاد جمشید ولی نژاد


 
سلامی دوباره
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

  تقریبا دو ماه خانه ماندن.دو ماه و نیم تقریبا در رختخواب دراز کشیدن.دو ماه و نیم بی حوصله ماندن کتاب خواندن انتظار کشیدن.دو ماه و نیم بی شما ماندن کار راحتی نبود...

حالا اینجا هستم تا بگویم اگرشما نبودید و پیغامهای گاه و بیگاهی که میخواندم نبود امید هم نبود.هنوز محتاج به دعایم اما خوبم چون خدا را دارم شما را دارم عشق شما را دارم.

پس میخواهم بی ترس بی خجالت با شوق فریاد بزنم:دوستتان دارم

تا ابد تا روزی که دستانم بتواند بنویسد من اینجا با شمایم.روزی که نبودم کلماتم با شما خواهند بود.حالا هستم حالا خوبم حالا خدا و شما را در آغوش دارم پس مینویسم

سمیرا

*پی نوشت:چشمکی برای "بی نام"


 
اسپیدان
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - روستای اسپیدان

نامش که در دهان میاید انگار شکر در دهانم آب میشود.اصلا خودت بگو جایی رو به کوه "خزانه" و در حاشیه دیوارهای 800 ساله "قلعه سنگی" میتواند بی اندیشه رهایت سازد؟ آن هم با آن نام سپید اساطیری که نمیدانی دارد تو را سوار بر خیال اسپهای سپید خراسانی میکند یا د_ماغت را از اسپنددانه مادربزرگ پر میسازد.هرچه که هست جادویی پشت نام اسپیدان نهفته که در این وانفسای نزدیک غروب وسوسه ات میکند برانی و در دل جاده های خالی از مسافر هی شعر تر بخوانی و هی با نام اسپیدان بازی بازی کنی...

راهی روستای اسپیدان هستیم در 45 کیلومتری جنوب شرقی بجنورد.هوا نزدیک به غروب است و ما از برنامه دور افتاده ایم شاید باید کمی کمتر در ارگ بلقیس وقت گذرانی میکردیم.راهی که پیش رو داریم کوهستانی و پرپیچ و تاب است و هیچ بنی بشری سر راه ما نیست که احیانا بپرسیم راه را درست رفته ایم یا نه.غرق ترانه های "چارتار" شده ایم که با خود زمزمه میکنیم و هریک در خود حال خوشی داریم.شیشه ماشین را پایین داده ایم تا باد خراسانی با موهایمان بازی کند و ما را به خیال اسپیدان اساطیری بکشاند.

در این کش مکش است که بدن لهیده و خونین او را میبینم.دنده عقب میگیریم و پیاده میشویم.ماری سمی است شاید افعی شاید جعفری نمیدانم چرا این طور سر و صورتش خونی شده است.مار دارد جان میکند و من دلم نمیخواهد این طور او را رها کنم تا در تنهایی شاید زیر لاستیکی له شود. سعی میکنم چوبی پیدا کنم تا حداقل بدن نیمه جانش را به کناری بکشم.بچه ها معتقدند کار خطرناکی است چون مار ممکن است حرکتی غیرقابل پیش بینی کند.دلم گرفته است و هوایم ابری شده است.محمد امین مثل همیشه منطقی میگوید به طبیعت کاری نداشته باشم.این مار سرنوشتش مرگ است.مرگی خونین در غروبی غمگین... 

راه را ادامه میدهیم اما از آبادی و آبادانی خبری نیست.نکند داریم به ناکجاآباد میرویم؟ در این فکری شدنهاست که لابلای تخته سنگهای بر جاده و از بیخ سوراخی از کوه تن سبز روستا لابلای دره ای سبزتر خودش را نشان میدهد.روستایی پله کانی که آن را ماسوله خراسان مینامند اما برخلاف ماسوله گیلان بکرتر و مخفی تر است انگار به فوتی غیب میشود وقتی یک پیچ را رد میکنیم و سر پیچ دیگر دوباره دیده میشود.

ارتفاعی که گرفته ایم را کم کم پایین میاییم.روستا افسونش گشوده میشود و چشم ما کم کم به زیبایی آن بانوی آرمیده در کوهستان روشن میگردد.اینجا سرزمین 800 ساله اسپیدان است.روستایی دور بسیار دور و مخفی اما آباد و باشکوه .روستایی که در سال 85 عنوان زیباترین روستای ایران زمین را به خود اختصاص داد و حالا هرچه پایین تر میرویم پی به راز سربه مهر اسپیدان بیشتر میبریم.

راه که دیگر مسطح میشود بخشی ازآن جاده خاکی است و باریک بسیار باریک برای ماشین ما و دست به فرمانی خوب میخواهد جاده ای نه چندان سالم را تمیز رد کردن و از لابلای درختان صندل و جویبارهای زنده که گوسفندانش در حال سیراب شدن هستند گذشتن.

به کنار مسجد روستا که میرسیم مردم خوش مشرب و سرزنده روستا سلاممان میدهند و چاق سلامتی.به پیشنهاد آنها ماشین را همانجا پارک میکنیم و پای پیاده راه میفتیم یک  دور کوچک روستا را گشتن و دیدن.

خانه های روستا عموما سنگی و آجری است و خوشبختانه ترکیب غریب و ناآشنایی در معماری آنها به کار نرفته است.کوچه ها بسیار باریکند با شیبی تند که نفس ما را بند میاورند.در این وقت دم غروب روستا بسیار زنده و سرپاست.معمولا بیشتر روستاهای دورافتاده خیلی ساکتند و بی صدا اما این یکی طور غریبی است از هر دالان و پستوی آن صدای زندگی میاید.کودکی میخندند زنی لالایی میخواند دخترکی الاغش را هی میکند.پسری دنبال توپ خود کوچه ها را میدود.پیرزنی دعایمان میکند پیرمردی میخندند و سیب تعارفمان میکند .کوچه های اسپیدان از زندگی لبریزند و سرشار و در خانه هایش به روی گردشگران گشوده و دلباز

روستا بسیار تمیز و آراسته است.بیخ هر دیواری تاکی از انگورهای یاقوتی رو به کوچه تاب میخورد.پنجره ها با گلدانهای سبز رو به مسافران سلام میدهند.کوچه ها از غبار و آلودگی پاکند.هیچ زباله ای سرراهمان نیست و همه اینها ترکیب شگفت انگیزی از زندگی این روستا و فرهنگ والای مردمانش نشانمان میدهد.

کودکان بازیگوش دور ما جمعند.میخواهیم عکاسی کنیم کمی نگرانیم که فضای خصوصی مردم را آشفته نسازیم.اجازه میگیریم برای هر عکس و عموما موافقت میشنویم جز از گروهی دختر بچه بازیگوش که ناز میکنند و رو برمیگردانند و البته مادر خوش برخوردشان که تشویقشان میکند به دوربین لبخند بزنند...

خانه های روی شیب کوه سرازیند تا ته دره.خانه هایی با معماری پله کانی که هر پشت بامی حیاط خانه همسایه است و بالعکس.پای شیب کوه قبرستان قدیمی روستا در کنار امامزاده محمد باقر قرار دارد.امامزاده ای که مردمانش آن را قبر آقا مینامند و متبرک و عزیز و برای ما از کرامات آقا میگیویند و مشتاقند ما را به درون امامزاده ببرند.در اما بسته است.یکی از پسرهای روستا به دو میرود که "مادر" را بیاورد تا در را به روی ما بگشاید...

مادر بانویی بسیار سالخورده است.سالخورده پر ترک چون دیوارها، زیبا و باشکوه چون مقرنسهای قدیمی.مادر ناشنواست با اشاره با ما ارتباط میگیرد. خوب او را نمیفهمیم و زبانش را درک نمیکنیم.مادر آغوش میگشاید و ما در آغوشی که بوی نان و پنیر میدهد فرو میرویم.گیسوان حنا بسته مادر از زیر چهارقد گلدارش مرا یاد مادر_مادربزرگم میندازد.همان طور سپید است و همان طور مهربان و همان طور کوچک و ناز...

مادر اشاره میکند نماز بخوانیم.نماز ظهر و عصرمان را خوانده ایم به مادر حالی میکنیم مادر اما جدی سرتکان میدهد و روبه امامزاده میخواهد نماز بخوانیم.پس بی وضو قامت میبندیم.شاید نماز نطلبیده مراد باشد.دلم گواهی میدهد وقتی به سیمای مادرنگاه میکنم!

 

از در آرامگاه بیرون میاییم.مادر خمیده پشت سرما از دسته کلید قدیمیش کلیدی جدا کرده و درمزار را میبندد.دستی به برکت به سویمان دراز میکند و ما را به دعای خیرش بدرقه راه میسازد.

غروب از راه رسیده است و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شده و در دل کوهستان چون تک ستاره های چشمک زن میدرخشند.راه رفته را باید برگشت.

شب خوش


 
خراسان سبز خراسان کهن
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - به سوی شرق خراسان

 در بجنورد هستیم و قرار است 4 شب را در مرکز استان خراسان شمالی بگذرانیم اما دیدار از خود شهر بجنورد برای دو روز دیگر خواهد بود.پس دومین روز از سفر 5 روزه مان را به سوی جاده اسفراین راه میفتیم تا صبحمان را در باغ زیبای بش قارداش  آغاز کنیم.راه زیادی نیست تنها 7 کیلومتر که از شهر بجنورد دور میشویم در آن جاده کوهستانی باغی سبز و پرآب خودش را مینمایاند که در این صبح دلنشین و خنک با صدای شرشر ریزش آب و سایه چنارهای کهن تناور ، مسافر را وسوسه پاگیر شدن میکنند.

بش قارداش باغی چندین هکتاره است که استخری در میانه خود دارد با ماهیهای سرخ رنگی که لابلای لوله های سفالین قدیمی آن در رفت و آمدند و البته ماری خوش خط و خال که ماهیها را دنبال میکند و قیافه اش زیاد دوستانه نیست و راستش را بگویم شبیه مارهای سمی است و البته بچه های بازیگوش دور حوض که حواس من را پرت میکنند مبادا خدای نکرده دست در آن آب سبز مارنشین کنند...فکر میکنم مار از جایی آمده و جایش اینجا نبوده و کسی او را ندیده جز ما...

بش قارداش یعنی 5 برادر به زبان ترکی.قصه های این سرزمین چه راست باشند و چه دروغ به دل مینشینند و بش قارداش میگوید روزگاری دور_دور 5 برادر بودند که در شهر بجنورد با حاکم ظالم میجنگیدند و وقتی مجبور به فرار شدند به این کوه رسیدند کوه گشوده شد تا آنها را درون سینه خود جای دهد و از آن پس دیگر کسی ندید و نشنید حرفی و سخنی از 5 برادر تنها از سینه کوه 5 چشمه جوشید و بیرون آمد تا یاد آن بش قارداش را تا ابد در ذهن مردم این سرزمین زنده نگه دارد.حالا آبهای آن 5 چشمه میخروشند و سنگهای کوه را پله به پله پایین میایند و چنارهای کهن هزار ساله را سیراب میکنند.

اما اینجا روزگاری دورتر از دور،در زمان اشکانیان و بعدها ساسانیان معبدی زرتشتی بوده است.دور از ذهن هم نیست وقتی کوه های سنگی و ستبرش را درآمیخته با تن مخملین آب میبینیم و میشنویم که اینجا مامن 4 مغ زرتشتی بوده و این کوه های جایگاه آتش زرتشت.سال 1300 خورشیدی روی سینه یکی از این تخته سنگها ، استاد جزمی نقاش سه رکن دید زرتشت را به یادگار کهن روزگار گذشته با تیشه عشق حک کرده است تا یادمان نرود روزگار کردارها و گفتارها و اندیشه های نیک را...

حالا بیشتر بش قارداش را به خاطر بنای دوران ناصری آن میشناسند.مقبره ای مزین به کاشیهای آبی و زرد که خانه ابدی خاندان شادلو است و البته مهمترین آنها مقبره سردار مفخم که روزگاری حاکم بجنورد بوده است.این مقبره قدیمی با گنبدی نیلی و مناره هایی سر به آسمان ساییده سالهاست که بالای پله های سنگی مشرف به حوض بش قارداش و ساییده بر شاخه های بلند چناران یکی از بناهای باشکوه یادگار دوران قاجاریه این خطه به شمار میاید.

پله ها را بالا گرفته و به در بسته بنا میرسیم.دور میزنیم بلکه روزنی پیدا کنیم تا به درون راه یابیم اما درهای چوبی و قدیمی بنا که به نقوش اسلیمی و زیبا آراسته هستند همه رو به مسافر بسته اند.از کسی سوال میکنیم که چگونه میشود پا به درون گذاشت.هم وطن بجنوردی است و میگوید از کودکیش تا به امروز درها را بسته دیده و گویی این مقبره خانوادگی تنها بر روی خاندان شادلو گشوده میشود.

چه حیف از زیباییهای آن زیاد شنیده بودم...

به 26 کیلومتری شمال روستای اسفراین رسیده ایم و هوای _هوای خنک روستاهای خراسان به سرم میزند.راه را میانبر میزنیم تا به سروقت "رویین" برسیم. در این سفر 5 روزه سعی کردیم به بیشتر روستاهای معروف استان سری بزنیم.روستاهایی که مناطق نمونه گردشگری شده اند و بی اغراق جزو تمیزترین و زیباترین روستاهایی هستند که تا امروز در گوشه و کنار ایران زمین دیده ایم.

مردمان این روستاها نیز مردمانی بافرهنگ و با مرامند.مردمی که در کنار آنها حس خوب مهمان نوازی ایرانی را ده ها باره از نو تجربه کردیم.پا به هر روستا که میگذاشتیم با مردمی سرخوش،آرام و زحمت کش روبرو بودیم.مردمی که در خانه هایشان را به روی ما میگشودند و با مهربانی دستی از سر بخشش با پیاله ای چای و لقمه ای نان به سویمان دراز میکردند...

و رویین یکی از این روستاها بود.روستایی بسیار خوش آب و هوا و ییلاقی که در این تابستان تن سوز هوایش نوازشمان میکرد.با خانه هایی به رنگ گل اخرا و پنجره هایی آسمانی که در سایه صدها درخت میوه خوش غنوده بودند و خود روستا که در سینه کش کوه های آلاداغی و پای دره های مصفا جریان زندگی بود انگار...

روستا پله کانی است با کوچه های باریک و تودرتو که در این صبح عید فطر در خانه هایش به روی غریب و آشنا گشوده است.صدای گنجشکهای سرخوش در گوشمان میپیچد و و البت زردی گلهای آفتابگردان که از بیخ دیوارهای کاهگلی رو به کوچه ها طلوع کرده اند و مفتونمان میسازند.مهمان یکی از خانه هایی میشویم که  در آن رو به کوچه گشوده است و بوی خاک آب خورده میدهد.پا به حیاط که میگذاریم مست بوی شکوفه های سیب میشویم.بانوی صاحبخانه میخندد و دست میگشاید و در مشت هریک از ما ریحان و نعنای تازه میریزد.در دوستی گشوده میشود...

این روستا یکی از معدود روستاهای استان خراسان است که هنوز زنانش به بافتن چادرشبهای سنتی مشغولند.پارچه هایی رنگارنگ از پشم و پنبه که با راه هایی عمودی و افقی هندسه رنگارنگی از هنر خراسان شمالی را بیخ دیوارهای کارگاه های کوچک خانگی نشان میدهند.یاد مادربزرگهایمان به خیر که هریک چادرشبی داشتند برای پیچیدن رخت خوابهای سرجهاز عروسیشان...

روزگار سلجوقی است و شاهراه خراسان کهن و شهری بلقیس نام که آمد و شدی دارد پرهیاهو و برج و بارویی دارد ستبر و اساطیری.شهری از این سو به آن سوی دشت که اسفراین کهن مینامندش.سه لایه است و تودرتو.کهن دژ عظیم در درونی ترین هسته شهر قرار گرفته است با 29 برج و دروازه نیشابور رو به شمال شرقی که البته خندقهایی عظیم پای نامرد را به شهر عیاران جوانمرد راه نمیدهد.

شارستانش تا دوردست ادامه دارد با خانه هایی از خشت و گل که منزلگه کشاورزان بیاضه است و باغهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که با لوله های سفالین در آب غوطه ور میشدند و درختانش بار میدادند.ده ها چاه آب،ده ها کارگاه سفالگری،قبرستان قدیمی،مسجد و منبر و حمام...

جاده ابریشم از اینجا میگذرد.جایی که از اقصی نقاط دنیای کهن اسب سوارانی را از شرق به غرب عبور میدهد و نقطه اتصالش با خراسان کهن در این بزرگترین میراث خشتی ایران زمین گره خورده است.

اینجا شهر قدیمی بلقیس است در نزدیکی اسفراین که تا قبل از حمله ویرانگر افغانها شهری تپنده بود در کنار جاده ابریشم و برج و بارویی داشت شکست ناپذیر. افغانها که پا به سرزمینش گشودند دروازه هایش شکسته شد باروهایش فرو ریخت مردمانش تارو مار شدند و باغهایش در بی آبی قدم منحوس غریبه ها خشکید.بلقیس این بانوی کاهگلی و سالخورده دیگر سکنه ای را به خود ندید.تو گویی گرد مرگ پاشیدند بر روی بانوی زیبای شاهراه خراسان که زرد شد و پژمرد...

در بیاضه شهر بلقیس بنایی آجری زیر سایه تک درخت پیر با گنبدی خاکی و درست حاشیه یک چشمه کم جان هنوز نفس میزند شاید به برکت نفس شیخ آذری است که شعرش شعر جان بود و نفس عرفان خراسانی که در دربار تیمور غزل سرود و پس از سفر به هند و همنشینی با احمد شاه بهمنی مانند دیگر عرفای روزگار چشم بر عالم مادی بست و چشم بر عالم معنا گشود...

شیخ قرنهاست که زیر سایه این تک درخت پیر عاشقی میکند.باور کن!

--------------------------------------------------------------------------------

*راستی اگر خواستید یک نهار خوشمزه هم بخورید پیشنهاد ما رستوران معین درباریان اسفراین است


 
اسپاخو، جایگاه خدا
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - روستای اسپاخو

از قره بیل گذشته ایم و در 65 کیلومتری غرب آشخانه ایم که تابلویی سر راه جاده ای فرعی را در سمت چپ ما نشان میدهد.جاده ای که قرار است به روستای اسپاخو برسد.

عجب ابر سیاهی دارد ما را تعقیب میکند.انگار لحظه به لحظه در حال بلعیدن جاده ای است که انتهایی ناپیدا دارد.ما از قره بیل راهی روستای اسپاخو شده ایم تا معبدی را ببینیم که مدعی است کهن ترین سازه باستانی پابرجای خراسان شمالی است.حدود نیم ساعت که جلو میرویم هیچ کسی و هیچ چیزی با ما همراه نیست.نمیدانیم راه را درست رفته ایم یا قرار است از ناکجاآبادی در آن سوی کوه های خراسان سردربیاوریم. از دور اما تپه های پوشیده از کاج و سرو در میانه کوه هایی خشک نوید از آب و آبادانی میدهد و دلخوش به همین تپه بلندیم که در بالای آن از دورهای دور بنایی سنگی را میبینیم که روبه آسمان ابری در بلندای روستا خوش نشین شده است.

آهای کسی نیست ما را به تاریخ راه دهد به افسون روستایی هزار ساله؟؟؟

پیرمردی از در دکانش بیرون میاید. و انگار زندگی به ما لبخند میزند.پیرمرد خوش آمد میگوید و دعوتمان میکند به چای و نان و پنیر.دلمان لک میزند برای لمیدن و گپ  زدن با صدای کرمانج پیرمرد اما وقت تنگ است و آفتاب رو به افول...

تپه را بالا میگیریم و بالاتر میرویم.هیچ کس کوچه ها را نمیپیماید جز رد چادر زنی مرموز که انگار هی گم میشود و هی لابلای خانه های کاهگلی پیدا و ما دنبال رد چادر او را گرفته ایم و بالا و بالاتر میرویم.

صدای هوهوی باد در زنگوله گردن گوسفندان میپیچد.چوپانی هی هی میزند و سگ گله ای زیر نگاهی مشکوک ما را میپاید.پر گله که به دامنمان میگیرد معبد هم آشکار میشود در سکوت و سکوت و سکوت...

میگویند اینجا آتشکده ای ساسانی است.کسی میگفت نه اینجا کلیسایی باستانی است و کسی دیگر میگوید معبدی مهری .حالا هرچه که باشد اینجا خانه خدا در روزگاری بوده که خدا در نامهایی دیگر پرستیده میشده .خدای نور،خدای مهر،خدای تثلیث نمیدانم اما میدانم اینجا بالای تپه ای در دوردست ،هزاره ای پیش، خدا پرستیده میشده.خدای یگانه مردمی قدیمی...

روزگاری در گذشته ای دور، لاشه سنگهای بومی و ملات ساروج معبد را  با  سقفی گنبد دار برافراشت اما دست روزگار گنبد را سرنگون ساخت تا دیوارهای معبد، آبی آسمان را قاب بگیرد. حالا ما در این بنای سنگی هزار ساله دور خود میچرخیم و به هفت آسمان نگاهی میندازیم و زمزمه میکنیم:

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

باستان‌شناسان اما اینجا را آتشکده ساسانی میدانند باتوچه به مصالح بکار رفته و سقف گنبدی.از سوی دبگر شکل دایره‌ای محراب، آتشدان و سوراخ‌های درون سقف گنبد که روزن‌های برای خروج دود است، نشان می‌دهد که معبد اسپاخو آتشکده‌ای بوده که زرتشتیان باستان آن‌ را برای نیایش خداوند ساخته‌اند.

میگویند بنا نماد معماری خراسانی عهد ساسانی است.ترکیب گنید و ایوان در پلانی مستطیلی و سقفی پافیلی با ملاتی سنگی و ساروجی.ورودی اصلی بنا در ضلع شرقی به شکل ایوانی بلند با قوس گهواره ای است که گنبدخانه در غرب آن قرار دارد در دیواره های شمالی و جنوب بنا نیز ورودی هایی با طاق کلیدی تعبیه گردیده است که از ویژگی های معماری ساسانی میباشد.

میگویند این دهکده روزگاری محل پرورش اسبان بوده است.بیراه نخواهد بود وقتی به ریشه کلمات اسپاخو نگاه میکنیم.آخو در واژه های کهن پهلوی معنی پرورش و نگهداری میدهد و اسپ یا هسپ همان اسب است در واژه های کهن این مرز و بوم.

اینجا محیط خاصی دارد. هم سکوت دارد هم سکون و فقط نمیدانم چرا باد اینگونه یاغی از این سو به آن سو میتازد.شاید روح اساطیری همان اسپان کهن باشد که در نتاسخ به تن باد فرو رفته است.یالهای اسبان گویی در هر وزش باد به سرو صورت ما سیلی میزنند.شاید کمی که به دقت گوش فرا دهید حتی در میان هوهوی باد صدای شیهه اسبی افسانه ای هم به گوش برسد.

راستی این جاده قرار است به کجا برسد در آن دوردستهای بالا؟

جدی جدی آفتاب دارد ما را تنها میگذارد لابلای تپه ای خاکی رو به روستایی مخفی در دل تبریزیهای بلند.حالا باد دیگر شدت بیشتری گرفته است و قطره های پراکنده باران به سرو روی ما میپاشند.باران تابستانی حکایت عجیبی دارد داغ است و شهوت جوانی دارد. یک حالی که دوستش داری وقتی بر تو میبارد و مستت میکند.حالا این باران بی هنگام از بطن سیاه ابرها در هوهوی وحشی باد دارد با ما بازی غریبی میکند. 

آقا محمد همراهیمان میکند تا درست هنگامه غروب اسپاخو قبرستان قدیمی را نشانمان دهد.این چه حکایتی است که ما هروقت به سروقت گورهای قدیمی میرویم غروب هم از راه میرسد.باید از میان باغهای مردم بگذریم.بی همراهی مرد روستایی راه ناپیدا خواهد بود.نکند میانه این علفهای بلند ماری بخزد و غافلگیرمان کند؟آقا محمد میخندد و میگوید با من باشید مار کاری با شما نخواهد داشت.تا زانو در علفها گیر افتاده ایم و باد هم دست از سر ما برنمیدارد.

کم کم از روستا بیرون میاییم.از دامنه کوه چراغ چشمک زن خانه های کاهگلی نشان از آمدن شب دارند و ما دراین حاشیه کوهستانی زیر تندر و باران داریم به سروقت مردگان میرویم...

اینجا جایی است که گورهای قدیمی زرتشتیان قرار دارد.زمینهای چند ضلعی که حد و مرز آنها با لاشه های سنگ مشخص شده و  مقبره های خانوادگی است.آقا محمد میگوید این قبور هزار ساله است.قبوری که کسی دست به ترکیب آنها نزده.نمیدانم چقدر واقعیت دارد اما خوانده بودم که در دامنه های اسپاخو و زیر پای معبد قدیمی مردگان زرتشتی دفنند.

صدای شر شر آب ما را از دنیای زیرین مردگان به دنیای زبرین زندگان میرساند.جایی که سرچشمه رود زندگی بخش اسپاخو است.رودی که از اینجا میجوشد و بیرون میاید تا در حقابه های روستاییان خود را محرم خانه هایشان سازد.دست به آب که میکشیم غبار از رو میشوییم و حال خوبی در خنکای آن پیدا میکنیم وقتی جرعه ای از آن آب خنک را مینوشیم.

دیگر گوسفندها هم به سروقت آغلهایشان رفته اند.هوا تاریک شده است و ما باید به سرعت خود را به بجنورد برسانیم.شب خوش!


 
نه گلستان در آتش!!!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - راهی خراسان شمالی

امروز ،دیروز روزی است که مردم ساعتها و ساعتها در ترافیک جاده های شمال ماندند.یک روز قبل از عید فطر که ما راهی سفری 5 روزه به استان خراسان شدیم و در تمام این 5 روز نه خبری از ترافیک دیدیم و نه شلوغی جاده هایی پیچ در پیچ.تنها ما مسافران جاده های راه خراسان کهن بودیم و جز ما گویی هیچ کس جاده ها را درنمینوردید و در عجب بودیم و ماندیم که چرا هر تعطیلی چند روزه همشهریان مارا میکشاند در جاده های شمال و چه حالی دارد آخر برای سفری 4 روزه، 11 ساعت رفت و 11 ساعت برگشت گیر کردن در ترافیکی نفس گیر و چرا جاده های دیگر سرزمین زیبایمان تنها و محجور میمانند در روزهای خوش تعطیلات.؟..

بگذریم.صبح نه چندان زود 3 تن از دوستانمان آمدند لواسان خانه ما. صبحانه خوردیم و خوش خوشک با یک ماشین راه افتادیم سمت سفر به سوی جاده های خراسان شمالی. قصدمان اقامت در شهر بجنورد بود و گردشی 5 روزه در این مسیر و البته هدف اصلی نوردیدن جاده های خراسان شمالی ....

همسفران:علیرضا،بهاره،پانته آ، محمد امین و خودم سمیرا...

هوا بس ناجوانمردانه گرم است مصداق این روزهای تهران و همه ما را دست گرفته اند که این گرما را چه به خراسان.و ماکه میدانستیم زهی خیال باطل ! که خراسان شمالی برخلاف تصور عام استانی ییلاقی است و البت خوش آب و هوا با باغستانهایی پر نعمت...اما گفته های دیگران کمی دلمان را خالی میکرد و به خاطر همین علیرضای با فکر و همیشه آماده کلی شربت خاکشیر و آبلیموی تازه و البته انواع داروهای گرمازدگی را به همراه آورد.

راهی که در مسیر پیش رو داشتیم از تهران شروع میشد به سمت جاده فیروز کوه ، ساری، گرگان،تونل گلستان، رباط قره بیل،آشخانه و سرانجام بجنورد.راهی تقریبا کوهستانی و برای چشمهای مشتاق ما کاملا جدید و تازه.هوا تابستانی است دیگر چه میشود کرد هم باید گرما را پذیرفت و هم سبزی جاده های شمال را که هرچه به سمت استان گلستان بیشتر پیش میرویم سبزی دشتها جای خود را به گندمزارهای طلایی و مزارع سویا میدهند...

نهار را در ساری و رستوران اکبرجوجه خوردیم.یکی از بزرگترین رستورانهای فرامحلی که دیگر تقریبا با غذای سنتی خود آشنای همه مسافران است و البته شعبه "کلبادی" که در کمربندی شهر ساری قرار دارد و یکی از بزرگترین شعب رستورانهای زنجیره ای "اکبرجوجه" است.بعد از نهار و سر راه  رسیدیم به شهر دلند استان گلستان.شما هم با شنیدن نام دلند یاد رب گوجه فرنگی میفتید؟؟؟

اینجا امامزاده قاسم شهر دلند است.شهری در سرراه ما به تونل گلستان و نزدیکیهای "گالی کش" .تصمیم گرفتیم نیم ساعتی را در اینجا بگذرانیم که هم آبی به سرو صورت زده و استراحتی کنیم و هم نمازمان را بخوانیم.محوطه امامزاده متصل شده است به باغهایی رو به کوه های جنگل گلستان که درختان پربرو بارشان سایه خوبی بر حیاط امامزاده انداخته اند و فضایی خوش و خنک برای مسافران میان راه ساخته اند تا فرشی بیندازند و چایی بنوشند و در هوای لطیف گلستان حال و هوایی صفا دهند..

از در امامزاده که بیرون میاییم دو پسربچه کوچک نشسته کنار در،سرگرم فروش انجیرهای محلی هستند.انجیرهای درشتی که قند در دهان آب میکنند و محصول خانه های روستایی پسرکهایند.از بچه ها میپرسیم که اینجا چه میکنند.مردانه پاسخ میدهند که دارند کار میکنند! انجیرهای حیاطشان را میچینند و برای فروش به اینجا میاورند..انجیر میخریم و با آب خنکی که از همین نزدیکیها میگذرد آنها را میشوییم و لب و دهانمان را شکر شکن میکنیم!

 کم کم هوا خنک و خنک تر میشود بسیار خنک تر از هوای 40 درجه تهران و دم پر دود و غبار این شهر.گندمزاها تا جنگل ادامه میابند و گله های گوسفند از شیب دشتها رو به پایین سرازیرند.چوپانها و سگهای گله کنار جاده "هی" "هی" میزنند و گله ها جست و خیزکنان از کنار ما میگذرند.

گلستان شروع میشود.گلستان همیشه سبز با جنگلهایی که این روزها دارد میسوزد و دل ما را بیشتر میسوزاند که چه دستی و به چه دشمنی و کین آتش در گلستان میفکند.هر برگی که بسوزد برگی از زندگی بشر دود میشود و به هوا میرود.دلم میخواهد به آتش نیندیشم و به یاد آن روز بیفتم و سبزی و خرمی دشتها و دمنها... و ابرهایی که سرخوشانه بالای سر گلستان سایه مینداختند و کوه هایی که رو به نم نم باران وضو میساختند ...آن روز نه آتشی بود و نه کینی....

کنار جاده زنی تنور به پا کرده است.زنی روستایی که با دستهایی زحمت کش از گندمهای همین گندمزارهای گلستان ،آرد به عمل آورده و خمیر زده و نان تفته میکند. نانی که بوی خوش آن انگار تا هفت آسمان گلستان بالا میرود و دل مسافر جاده ها را بی تاب خوردن میکند.

نیم رخ زحمت کش او را بسیار دوست دارم در پس زمینه سبز زندگی ..الهی آتش خانمان سوز گلستان به حرمت نفس مردمانی زحمت کش و زندگی ساز برای گلستان، گلستان گردد...

دور هم جمع شده و زیر نم نم باران که تازه راه افتاده ، سرگرم خوردن نان تازه گلستان میشویم...

کم کم تاریکی درختان سربهم آورده جنگلهای سبز مسیر ، نوید از نزدیکی به تونل گلستان میدهد.این تونل استان گلستان را به استان خراسان شمالی پیوند میدهد و زایران زیادی سر راه مشهد مقدس را از خود عبور میدهد.تونل گلستان در محدوده پارک ملی گلستان قرار دارد و به جرات یکی از زیباترین مسیرهای گردشگری است. جاده ای که در فصلهایی خاص پذیرای حیوانات عبوری جنگل میشود.گوزن و آهو و گراز ...

تونل را رد میکنیم.خراسان شمالی به ما سلام میدهد و ما یاالله گویان پا بر خاکش میگذاریم.این جاده ها دیگر برای ما کاملا تازه است و تاکنون در این مسیر نبوده ایم.میخواهیم به دیدن کاروانسرای "قره بیل" در روستای "قره بیل" برویم. تابلوها راهنمایی درستی نمیکنند و با وجود نقشه روستا را رد میکنیم.سر یک نانوایی می ایستیم و از چند روستایی نشانی میگیریم.میفهمیم چند متری گذشته ایم و باید مسیر را برگردیم.گازش را میگیریم تا به سرعت به قره بیل برسیم.

اینجا را رباط قره بیل مینامند واقع در روستای قره بیل.یکی از روستاهای استان خراسان شمالی که در کنار جاده مشهد با فاصله 110 کیلومتری از غرب بجنورد و 20 کیلومتری شرق تونل گلستان قرار دارد.

روستا قدیمی و سوت و کور است و در این باد نیمه گرم تابستانی خاک بر سرو روی ما بلند میکند.هیچ کس اطراف رباط قدیمی نیست تنها جاده مشهد است که از دور رنگی از عبور و حرکت به تاریخ خفته رباط میبخشد.اینجا روزگاری سر راه جرجان بوده رو به کوه های "خمبی" و در حاشیه شاهراه تاریخی و قدیمی خراسان بزرگ.

و اما خود کاروانسرا که شاید برگردد به قرون 4 و 5 هجری و دوران شکوه شاهراه خراسان.بنایی چهارگوش است و سنگی در دوطبقه و اصطبلی ویران که روزگاری محل بست و رفت چهارپایان مسافران عبوری راه بوده است و حالا از پس مانده های زیر پا شاید آغل گوسفندان روستاییان شده باشد!

در اطراف حیاط حجره های تو در توی مسافران را میبینیم که سنگ ریخته و آوار شده هنوز کاربندیهای زیبای گچی خود را در اصالت تاریخی خود محفوظ ساخته اند.سقفها گنبدی است و نیمه ویران که بر سر طاقچه ها، آسمان را هلالی قاب گرفته اند.دورتادور کاروانسرا را دیوارهای سنگی با برجکهای نگهبانی محافظت کرده .شواهد نشان میدهد که خوشبینانه اگر فکر کنیم گویی کاروانسرا در حال تعمیر است.کیسه های سیمان و گچ رها شده در حیاط ما را امیدوار میکند در این وانفسای حفاظت از میراث!

آهای بچه ها از آسمان بیایید پایین میخواهیم به سراغ اسپاخوی پررمز و راز برویم.مبادا باران ابرها کلکی سوار کنند و در راه وامانده مان کنند؟!


 
آخرین نگاه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12  - کروز بر رودخانه نیل

دیگر آخرین روز سفر پرماجرای شرق آفریقا فرا رسیده است و ما ثانیه های آخر راطی میکنیم تا بار دیگر به خانه و کاشانه مان برگردیم.آخرین لحظه را میخواهیم بر نیل جاری باشیم.سوار بر یکی از کشتیهای تفریحی این رودخانه که در جینجا جاری است ساعتی رفتن و در افق محو گشتن و در دل غروب بی نظیر اوگاندا خاطره هایی ثبت کردن.

حوالی عصر به یکی از اسکله های جینجا میرویم.آنجا به همراه همسفران این 14 روز گشت و گزار، سوار کشتی Source Of the Nile میشویم.کشتی سرچشمه رود نیل...

هوا حال خوبی دارد.یک کرختی و نرمی در هوا جاریست و تن را در این لحظات واپسین در رخوتی ابدی فرو میبرد.دلم تنگ میشود وقتی فکر میکنم شرق آفریقا را با اینهمه لحظه های ناب میگذارم و میروم.نمیدانم آیا روزی دیگر خدا خواهد خواست تا دوباره پا بر این سرزمینهای بکر جادویی بگذارم یا خیر... دل کندن نمیدانم چرا انقدر سخت شده است.انقدر سخت که هیچ نمیگویم و تمام مدت تکیه بر نرده های عرشه کشتی ترجیح میدهم در غروب نیل افسانه ای غوطه ور شوم...

تا چشم کار میکند درختان سرسبز اوگاندا است که دو طرف رود نیل را انگار حاشیه دوزی کرده اند.لابلای آنها کلبه های روستاییان دیده میشود و گاهی زنی و مردی سیاه که سبرهای ماهیگری بر دوش و قلاب و تور بر کف راهی خانه اند تا خستگیهایشان را از دوش بر دارند...

برای پرنده نگرها حاشیه رود نیل در این بخش سرچشمه غوغا میکند در این ساعت و اندی که روی نیل جاری هستیم قریب به ده ها نوع پرنده مختلف را میبینیم که لابلای شاخ و برگهای درختان شناور بر نیل آرام و آهسته در سکوت به خود فرو رفته اند.

و اما اینجا جاییست که آب قل قل میکند و از دل زمین بیرون میریزد.اینجا درست نقطه آغازین سرچشمه های رود نیل است و شگفت خدایا که من از آن سوی کره زمین درست جایی ایستاده ام که حبابهای آبی از دل خاک بیرون میجهد که در تاریخ هزاران قصه میسازد.آبی که روزی موسی را بر گهواره به سلامت عبور میدهد و روزی دیگر شکافته میشود تا پیامبرش را بگذراند.برای من نیل همیشه قداستی عجیب داشته و دارد و در قصه های کودکیم با افسانه های ماندگاری عجین شده است حالا دیدن نیل و درست سرچشمه آن برای من لحظه ناب خاطره سازی است...

و درست همینجا تندیسی از گاندی را میبینم که در میانه نیل قرار دارد و شگفت زده میشوم وقتی میفهمم اینجا جایی است که بنا به وصیت گاندی خاکستر او را پس از سوزاندن در آب ریختند.گاندی نمیدانم به چه دلیل خواست که در نیل ابدی شود در همینجا درست در سرچشمه های مقدس رودی معنوی...

به احترام گاندی است شاید که پرنده ها در اینجا این طور به سکوت نشسته اند و به مراقبه اکنون مشغولند.

اینجا نیل سرشار از رحمت خداوند است.نیل از ماهی لبریز است و ماهی خوراک و منبع درآمد روستاییان این منطقه.جا به جا تورهای عظیمی را میبینیم که بر روی آب شناورند و به صید ماهی درگیر.اینجا به شدت تحت نظارت دولت است و کسی نمیتواند به صورت خصوصی به ماهیگیری بپردازد.اگر قایقی را ببینند که شخصی بی مجوز سرگرم صید است علاوه بر اعمال جریمه های سنگین مالی او را به چند ماه تا یک سال حبس نیز محکوم میکنند.قانونی سفت و سخت که باعث شده زندگی این آبزیان در خطر انقراض قرار نگیرد.

در حاشیه نیل دهکده هایی قرار گرفته است.خانه ها و کلبه هایی روستایی که در کنار ساحل رود قرار دارند و با قایقهای کوچک و تورهایی بزرگ نمایی از دهکده ماهیگران جینجا را نشان میدهند. 

در کنار آبی آرام نیل،تن اخرایی این کلبه های روستایی و رنگ به رنگ قایقهای ماهیگیری تصویر کارت پستالی را دراین واپسین لحظه های سفر در قاب دوربینهای ما ثبت میکند.

غروب دارد فرا میرسد و نمیدانم به کدامین دلیلی جز آتش زدن به دل مسافر دلتنگ، اینگونه آسمان رنگ آتش به خود میگیرد و خود را در دل نیل صدپاره میکند وقتی تیر نگاه رنگین کمانی چنین فریبا درست بر قلبش مینشیند.

تبارک الله....عجب غروبی دارد این کشور استوایی و عجب طنازی میکند خورشید هنگام فرو رفتن در آغوش نیل  و عجب نازی میخرد این رود اساطیری که هزاره هاست از دل تاریخ گذشته و هزاران قصه و سرگذشت را در خود ثبت کرده است.

همان غروب شگفتی که مختص به کشورهای روی خط استوا است. اینجا در کنار سرچشمه های رود نیل و جینجای اوگاندا دیده میشود  بسیار حتی زیباتر از انتپه و بسیار دل خون تر از ویکتوریا و عجیب تر از هر عجیبی منظره 360 درجه ای است که گیجت میکند خورشید کدام سو اینگونه دارد میسوزد که آسمان را اینگونه اتش زده است... آسمان دورتادور ما خونین و سرخ است و نمیتوان تشخیص داد که غروب کدام سو است تنها انگار اینجا غروب که میشود تمام تن آسمان یکپارچه میگدازد تا طلوعی دیگر و رویت دیگر یار دوباره...

ماهیگیر پیر رهسپار خانه شده است.تورها برچیده میشود.پارو آرام و آهسته به آب میخورد و صدایی شبیه لالایی از دهان مرد پیر شنیده میگردد نمیدانم چه میگوید آوایی است شبیه مرثیه ای برای آفتاب...

در حاشیه رود نیل چراغ رستورانهای کوچک و محلی کم کم روشن میگردد سوسو میزنند و دود از دودکشهای آنها بالا میرود.بوی خوش ماهی کباب شده فضای اطراف کشتی را در مینورد .

و ماهی تیلاپیا که ماهی رود نیل است و محلی این سرزمین که شام آخر ما را میسازد در کنار رودنیل...

خداحافظ طبیعت بینظیر و فرهنگ غنی آفریقا. ما رفتیم.تو بمان بمان تا ابد!


 
هیجان در آبهای سفید
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/12 - Rafting

تا به حال تجربه رفتینگ در آبهای خروشان را داشته اید؟ من نداشتم تا قبل از جینجا و سفر به نیل سفید.راستش را بگویم من اصلا طبیعت گرد حرفه ای نیستم ورزشکار آنچنانی هم نیستم تجربه سفرهای من را که دیده اید بنابراین تا آن  روز به خصوص اصلا نمیدانستم رفتینگ یعنی چه و چقدر مناسب تواناییهای من است فقط به یاد داشتم که مرحوم عباس جعفری دررفتینگ آبهای خروشان  نپال بود که برای همیشه ناپدید شد.بنابراین به من حق بدهید که وقتی دانستم تور آپشنالی وجود دارد که قرار است رفتینگی باشد بر رپیدهای پرخروش رود نیل از ترس رو به غش رفتم وقتی اصرار محمد امین را برای شرکت دراین برنامه دیدم!!!!

سرچشمه رود نیل همانطور که گفته بودم اینجا در شهر جینجا است.بنابراین به خاطر حضور گردشگران بیشمار تفریحات آبی پرهیجانی در این شهر و اطراف رود وجود داردومنجمله اینها پرش از ارتفاعی بسیار ترسناک بر روی رود نیل یعنی همان بانگی جامپینگ معروف.حرفش را هم نزنید که من از فکر کردن به تجربه این کار هم دلهره میگیرم چه بسا انجام آن..نکته در اینجاست که در کل گروه بیست و چندنفره ما فقط یکنفر داوطلب این کار شد.مهسا دختر جوانی که تنها سفر میکرد و در این سفر چند روزه دوست من شد و بسیار از او آموختم و بسیار تجربه کسب کردم و بسیار تحسینش نمودم....مهسا پرید و دهان همه ما هاج و واج باز ماند بر اینهمه شجاعت...

 و اما رفتینگ یا همان قایقرانی روی آبهای رودهای خروشان تجربه دیگری بود که این بار من در آن شرکت کردم من و محمد امین به علاوه تعداد انگشت شماری از همسفران و البته آقای عقدایی همیشه در صحنه و پر شور و شر که راهنمای تور ما هم بود...

قیمت این تور نسبتا گران بود نفری 50 دلار و باید یک نصفه روز را به آن اختصاص میدادیم. بقیه همسفران ترجیح دادند این ساعات باقیمانده سفر را به گردش در خود شهر جینجا بگذرانند.صبح زود اتوبوسی رو باز دنبال ما آمد و به همراه چند توریست اروپایی راهیمان کرد به کنار مدخل ورودی سوار شدن بر قایقهای رفتینگ...

در طول مسیر میگفتیم و میخندیدیم.مسافران دیگر همه تجریه رفتینگ در آبهای آنتالیا را داشتند و بی تجربه های گروه من و محمد امین بودیم.بقیه خیال ما را راحت کردند که اصلا ترس ندارد بیشتر تفریح است و شوخی و داشتن لحظات خوش.!!!! (گرچه ته دل من چیز دیگری گواهی میداد)

کلاه های کاسکت را سرمان کردیم.جلیقه های نجات را هم پوشیدیم و نیم ساعت به دستورالعمل کار گوش سپریدیم.مرد سیاه پوستی شروع به آموزش کرد البته آموزشهای تئوری و بیشتر توضیح میداد که رفتینگ چیست و رپید و گرید به چه معناست بعد از ما امضا گرفتند که خونمان گردن خودمان است و اینجا جای شوخی برداشتن نیست...دور از جان شما مثل سگ داشتم پشیمان میشدم!

قایقهای رفتینگ معمولا ظرفیت 7 سرنشین را دارند.12نفر در دو قایق 6 نفره نشستیم به علاوه اینکه هر قایق یک راهنما هم به همراه دارد.هرکسی باید روی لبه های قایق بنشیند و پارو را طوری به دست بگیرد که از ریر سینه به بالا حرکت کند و گرنه محکم توی سر نفر پشت سری خواهد زد و البته که پاروها بسیار سنگیند.

از اینجا به بعد تمام وسایل و دوربینها را به جا گذاشتیم و بدون کفش راه افتادیم روی سنگلاخها. ابتدا قایق را روی پشت خود گرفته و راهی ناهموار را به پایین رفتیم تا بتوانیم قایق را به آب بیندازیم.عکسهایی که از این به بعد میبیند متعلق به دوربین من نیست بلکه عکسهایی از رفتینگ نیل در جینجا است که عینا شبیه تجربه خودمان است و از اینترنت گرفته ام تا شما را در لحظه به لحظه رفتینگ قرار دهم...

ده دقیقه اول مسیری هموار است که ما تنها پارو میزنیم.در این میان درسهای عملی را هم میگیریم و بعد همه کم کم دچار دلهره ای عظیم میشویم و تازه میفهمیم اصلا پروژه شوخی بردار نیست.راهنما توضیح میدهد که به آبشارهای تند و تیز و خروش رودها که قایق باید آنها را پشت سر بگذارد RApid میگویند و هر رپیدی در جهان طبق استاندارهای خاص درجه بندی شده است از درجه 1 تا 6 و اینجا ما در طول مسیری 2 ساعته باید 5 رپید را پشت سر بگذاریم که 3 تا گرید 5 دارند و 2 تا گرید 3 و تازه فهمیدیم که رپیدهای آنتالیا گریدهای 1 و 2 دارند!!!!

میتوانید قیافه من را الان مجسم کنید؟؟؟؟؟؟

اعترافی بس هولناک برایتان دارم...من به آب فوبیا دارم و مواقعی پیش آمده که در حین شنا ناگهان دچار دلهره شدید شده و کلا شنا از یادم میرود و اصلا هم معلومم نمیکند که چه زمانی یکهو من دچار دلهره و اضطراب میشویم اما حالا با شنیدن صدای رپید خروشان با گرید 5 دچار آنچنان ترس و وحشتی شدم که داشتم به گریه میفتادم و فقط دعا دعا میکردم که قایق چپه نشود  چون راهنما توضیح داد که احتمال دارد قایق چپه شود و اگر چپه شد ما باید چطور خودمان را از زیر قایق و فشار آبهای خروشان بالا بکشیم...!!! عجب غلطی کرده بودم ها....محمد امین البته شناگر بسیار ماهری است و من اصلا مثل او نیستم و فقط قورباغه بلدم و کمی کرال و حالا اگر اون زیر گیر بیفتم چطور باید با حجم آب مبارزه کنم و خودم را بالا بکشم!!

نتیجه این شد که تمام مدت به راهنما التماس میکردم هرکاری میکند بکند فقط مانع چپه شدن قایق شود!

راهنما یکی یکی دستورها را توضیح داد ما باید شش دانگ حواسمان را جمع میکردیم. با فرمانهای او پارو به جلو و به عقب میزدیم و در لحظه فریاد او باید داخل قایق مینشستیم و پارو ها را به درون میکشیدیم و دستانمان را روی سر میگذاشتیم....

وحشتناک بود آقا وحشتناک...صدای خروش آب دیوانه ام کرده بود و قایق بی امان دور میزد و به سمت آبشاری با ارتفاع چند متر پیش میرفت و قرار بود ما از روی رپید با سرعت به پایین برویم.فقط همین را بگویم که تمام مدت از خدا کمک خواستم قایق چپه نشود و البته که نشد و البته که هیجان فرود از رپید بی همتا بود و البته که آدرنالین خون دیگر از رگهای سرم بیرون میزد و البته که وقتی رپید را به پایین رسیدیم گویی اورست را فتح کرده بودیم و از شدت هیجان در قایق میرقصیدیم!!!

رپید دوم و سوم را هم با هیجان پشت سر گذاشتیم کم کم دستمان آمده بود که باید چه کنیم و وقتی سر میخوردیم روی آبهای برفی رود نیل به پایین و وقتی آبها با فشار و خروش به سرو کله ما میکوبید دیوانه هیجان زندگی میشدیم اما قایق همسفر هایمان مثل ما خوش شانس نبود و سر رپید سوم یا چهارم بود که چپه شد و ما دیدیم چطور هریک به سویی پرت شدند و زیر آبها فرو رفتند و قایقهای نجات که دنبال ما بودند چطور تن خسته و داغون آنها را مثل ماهی از آب گرفتند و البته که کسی چیزیش نشد جز یکی از خانمها که به علتی نامعلوم گونه اش آسیب دید و از ترس رو به اغما رفت به طوریکه بقیه راه را در قایق نجات طی کرد....

بله دوست عزیز!!! رفتینگ نیل اصلا شوخی بردار نبود بلکه عملی کاملا حرفه ای و ورزشی سنگین محسوب میشد که ما آماتورهای بی تجربه داشتیم آن را تجربه میکردیم....

و از 5 رپید بالاخره سرسلامت بیرون آمدیم و رپید ششم با گرید 6 را دور زدیم چون در حد آماتورها نبود و موفق شدیم کار را به انتها برسانیم در حالیکه از شوق میلرزیدیم و صدای فریادمان از شادی در موج موج آبهای نیل میپیچید و  از شدت هیجان و شادی نبرد با امواج خروشان در آخر خود را پرت کردیم در آبهای نیلگون نیل و یک دل سیر در قسمتهای آرام رودخانه شنا کردیم.سبک ترین شنای عمرم در تمیزترین و خوش بو ترین آبهای جهان، نیل اسطوره ای هزاره ها تاریخ و افسانه و راز!

اگر میخواهید از رفتینگ در آبهای نیل بیشتر بدانید به این سایت رجوع کنید!


 
← صفحه بعد