جادوی سبز اوگاندا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/10 - انتپه

اینجا نیمکره شمالی است 23 کیلومتر که به سمت جنوب برویم وارد نیمکره جنوبی میشویم.و انتپه جایی در حوالی خط استوا است جاییکه زمین دو نیم میشود و ما در کنار دریاچه ویکتوریا روی این خط قرار داریم.انتپه قبل از کامپالا پایتخت اوگاندا بود.شهری بسیار سبز و استوایی در کنار دریاچه ویکتوریا با جزایر کوچک و بزرگ و البته مردمی بینهایت آرام.مردمی که ساعتها کنارشان راه بروی کلمه ای حرف از دهانشان نخواهی شنید.انتپه شهر کوچکی است که کل آن را میتوان با یک ساعت رانندگی زیر پا گذاشت اما به خاطر طبیعت سبز و غروب فریبا و باغهای استوایی یکی از گردش پذیرترین شهرهای اوگاندا است.

یکی از جاذبه های این شهر باغ گیاهشناسی مشهور آن است.باغی که سال 1898 توسط یک انگلیسی ثروتمند تاسیس شد و تا امروز همیشه به بهترین شکل نگهداری میشود نه مثل باغ گیاهشناسی تهران که پس از چند سال خون دل خوردن اتوبان همت از کنارش عبور میکند.نه اینجا در همه این صد و اندی سال هموازه نگهداری از این باغ و گیاهان استوایی آن که از کشورهای مختلف آفریقا گردآوری شده در دستور کار مسئولان قرار گرفته است.

وارد باغ که میشوید صداهای حیات وحش احاطه تان میکند.بالای سرتان طوطیهای هزاررنگ اوج میگیرند و جیغ میکشند.میناهای سیاه با نوکهای زرد روی چمنهای سبز راه میروند و دانه بر میچینند.زیر سایه های درختان طاووسهای رنگارنگ لم داده اند و توکاهای خوش نقش در کنار شما قدم میزنند. اینجا خود حیات وحش اوگاندا است.

راهنمای محلی با ما راه میفتد و دونه دونه به معرفی درختان و گلها و میوه ها میپردازد. میوه هایی که خاصیت جادویی دارویی دارند و درختانی که در صنایع مختلف از آنها استفاده میشود.مثل این درخت سربه فلک کشیده که گیجتان میکند وقتی نگاه به بالاترین نقطه آن میدوزید.این درخت کائوچو است.همان درختی که تا قبل از پیدایش پلاستیک نقش مهمی در ساخت عایقهای شکل پذیر داشت.

پوست آن را که خراش میدهیم شیره سفید رنگ کائوچو بیرون میزند. ماده بسیار ارزشمند و گران قیمتی که این روزها یکی از صادرات مهم کشور اوگاندا محسوب میشود.

زیر یکی از درختان توجهم به میوه ای جلب میشود که ماده ای مانند پشم از آن بیرون زده است.راهنما میوه را برایم میگشاید و الیاف کتان را نشانم میدهد. تاکنون فکر میکردم کتان پشم نوعی حیوان است!!!!!! بعضی از همراهان دانه های گیاهان را جمع میکنند تا با خود به ایران بیاورند.میدانید که این کار صحیحی نیست.با ورود هر دانه گیاهی به یک کشور ممکن است بذری خطرناک یا آفتی خانمان سوز به خاک آن کشور وارد شود.مثل آفتی که از آمریکا به مزارع برنج ایران منتقل شده و آسیب جدی به آنها وارد کرده است.پس لطفا بی خیال جمع آوری دانه ها و گیاهان شوید و صرفا از آنها لذت ببرید.

شما فکر میکنید اگر این میوه سفت که از توپ بسکتبال سنگین تر است روی سرتان بیفتد چه میشود؟دروغ چرا با یک قدم فاصله نزدیک بود روی سرمان بیفتد! راهنما میخندد و آن را سبک سنگین میکتد و ما که رنگمان پریده با چشمهای از حدقه درآمده به این توپ میوه ای مینگریم و  گوش میدهیم به شوخیهای راهنما که گویی سرش براثر ضربات این میوه دیگر ضد ضربه شده است.

این میوه "ایندیکا" نامیده میشود و میوه خاص استوایی است.وقتی داخل آن را باز کنیم از ژله آن که شبیه مایع چسبنده سفید رنگ است برای شستشوی سر مثل شامپو استفاده میشود!

به کنار دریاچه ویکتوریا میرسیم.دریاچه ای که میراث طبیعی این سرزمین است و بین سه کشور اوگاندا،تانزانیا و کنیا تقسیم شده است.یک چهارم این دریاچه وسیع که سرچشمه های رود نیل را در خود جای داده در کشور اوگاندا واقع شده و با مجمع الجزایر کوچک و بزرگ میان خود موقعیت ماهیگیری خوبی را برای این کشور فراهم ساخته است.

 

"ترومپت آسمان آبی رونده"...عجب لطافتی دارد نام این گل و عجب نازی میفروشد زیبایی آن و البته کمی بعد میفهمیم آفتی است که بلای جان درختان استوایی میشود. زیبارویی که میپیچد و از تنه درخت بالا میرود و در تنگنای آغوش مست کننده خود، درخت را خفه میکند. زیبایی ویرانگر!!!

اولین قسمت فیلم تارزان در دهه 60  درست لابلای همین درختها و همین لوکیشنی که الان مقابل ما قرار گرفته استساخته شد.سعی میکنیم یکی از این شاخه های آویزان را گرفته با صدای جیغ و فریاد "عقاب ماهیگیر آفریقا" یکی شده و خود را از یک سو یه سویی دیگر بیندازیم.نتیجه اما خوشایند نیست:

کف جنگل پهن میشویم!

یادتان میاید در تانزانیا هم به سازه های بزرگ و عجیب این چنینی برخورد کرده بودیم؟ بله درست حدس زدید اینها خانه های موریانه ها است.خانه هایی از جنس خاک رس سرخ رنگ که چون کاخی بزرگ در ابعادی عجیب حتی بزرگتر از قد و هیکل انسانی بالغ لابلای درختان استوایی ساخته شده اند.

راهنما به یکی از خانه ها لگدی میزند و خانه فرو میریزدوجیغ و فریاد ما بلند میشود که چرا خانه ای چنین زیبا را که احیانا سالها طول کشیده ساخته شده اینچنین نابود میکند.راهنما میگوید تنها در عرض چند ساعت خانه دوباره توسط موریانه های سرباز ترمیم میشود.داخل خانه اما حکایتی باورنکردنی از معماری منظم و ساختار یافته است. اینجا مرا یاد ارگ بم میندازد.همه چیز حساب شده و مهیا است . اطاقهای نگهداری از نوزادان ،انبارهای غله،خوابگاه سربازها و البته ارگ شاهی ملکه...

راهنما یکی از موریانه های سرباز کله قرمز را به ما نشان میدهد که چگونه با دندانهای خود لبه پیراهن راهنما را میدوزد.راهنما میگوید وقتی زخمی روی بدن کسی باز میشود یکی از این موریانه ها نقش بخیه زدن را ایفا میکنند.البته اینها هم چون زنبورها پس از بخیه زدن پوست بدن فرد از دنیا میروند.

 خانه هایی که روی آنها خزه سبز رنگ بسته شده نشان از متروکه بودن دارد. به دلایلی که فقط خود موریانه ها میدانند پس از هر چند سالی جمعیت یک خانه به یک خانه نوساز دیگر مهاجرت میکنند و خانه قدیمی را به حال خود رها میسازند.خانه به مرور زمان کلنگی شده و دورتادور آن را خزه های سبز میپوشانند.

بیشتر فضای باغ با سایه چتر این برگها پوشیده شده.برگهایی از درخت Umbrella  که بومی این مناطقند و در کشورهای استوایی فراوان یافت میشوند.

 لابلای درختها تارهای بهم پیچیده عنکبوتهای آفریقایی دیده میشود.تارهایی که انقدر ظریف بهم بافته شده انگار یه بانوی هنرمند عنکبوتی نشسته بر صندلی گهواره ای دارد با میلهای بافتنی آنها را به هم میبافد و در همان حال هم زیر لب زمزمه میکند. یک مادربزرگ عنکبوتی!!

داخل هر تور بافته شده یک ماده سرخ رنگ با 5 نر مشکی زندگی میکند.ماده ها بزرگتر و قوی ترند و اگر عصبانی بشوند وای به حال آن 5 شوهر بخت برگشته... راهنما با یک گلوله طعمه الکی یکی از عنکبوتها را فریب میدهد تا به سمت ما بیاید.آقای عنکبوت وقتی میفهمد سرکار رفته  شاکی شده طعمه الکی را به بیرون پرت کرده میکند. این عنکبوتها نه سمی هستند و نه گاز میگیرند.راهنما پیشنهاد میدهد یکی از آنها را توی دست بگیرم. اما راستش هرکاری میکنم نمیتوانم تحمل کنم پس بی خیالش میشم. 

از باغ گیاهشناسی که بیرون میاییم به چشم بر هم زدنی بارانی میگیرد خاص مناطق استوایی.جوی آب روان میگردد.درختها انگار شسشتو میابند.خاک سرخ رنگ انتپه تبدیل به گل چسبناکی میشود که پاهای ما را در تله میندازد .ما راهی دیدار از پارک خزندگان شهریم و تنها خدا میداند که در این گیرو دار بارانی چنین سیل آسا خزندگان را چه به دیدار!

داخل پارک خزندگان قفسه های شیشه ای با سقفهای باز قرار دارد که آب باران از سوراخهای سقف سرازیر شده به سمت مارهای داخل قفسها.طفلکیها خیس و خیلیس زیر برگها مخفی شده اند و ما بدتر ازآنها درحالیکه آب از سرو رویمان میچکد در تلاشیم تا لابلای برگها آنها را تماشا کنیم.احتمالا پیش خود میگویند اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند !!!

از یک قفس به قفسی دیگر موش آب کشیده میشویم.گل و لای لیزمان میدهد و با سر به میان جوب آب سرخ رنگ دراز به دراز میگردیم.اما مگر بی خیال میشویم. نخیر تا دانه دانه خزندگان را رصد نکنیم دست از سر پارک خزندگان انتپه برنخواهیم داشت.راستش را بگویم حیوانات هم کلافه حضور ما شده اند.

زیر آن تخته سنگ را اگر خوب نگاه کنید چشمتان به یک جوجه خیس و ضعیف و نحیف میخورد که قرار است طعمه این آقا شود.این قسمت پارک تراژدی ناراحت کننده ای است. داخل تمام قفسها چشممان به جوجه های بسیار ضعیفی میخورد که از سرما و خیسی باران میلرزند و منتظرند که طعمه خزندگان شوند.ناراحت کننده است...

و سرآخر من و این آقای آفتاب پرست شیطان که از سرو کول ما بال میرود!!!


 
مروارید آفریقا،اوگاندا
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/9 - ادامه سفرنامه شرق آفریقا

 انتهای سفر کشوری است که به مروارید آفریقا شهره است.میگویند سرچشمه رود نیل در آن جاری است.آسمانش هر طلوع و هر غروب خونین میشود و درست روی خط استوا ایستاده .کشور مردمانی با 39زبان مختلف قبیله ای که برای درک یکدیگر به زبان بیگانه انگلیسی ارتباط برقرار میکنند.کشوری سبز با جنگلهلی استوایی بر کناره دریاچه ویکتوریا و کوه هایی که قرنها ماوای شانپانزاه های در معرض انقراضند.اینجا را اوگاندا مینامند کشور دیکتاتوری "ایدی امین"...

 از کنیا پس از 3 شب اقامت در نایروبی با خط هواپیمایی کنیا ایرویز به سوی اوگاندا پرواز کردیم. طبق معمول هر 3 کشور آفریقایی برای ورود باید در فرودگاه فرمهای عریض و طویل گرفتن ویزا را پر میکردیم.اما اینجا گرفتاری ما این بود که تا محل اقامتی خود و معرفی برای اقامت نداشتید اجازه ورود داده نمیشد.آژانس اسپلیت راهنمایی کرد که نام آژانس محلی اینجا را به عنوان معرف ذکر کنیم بالاخره از 7 خان رستم رد شدیم و وارد خاک اوگاندا گشتیم.اقامت 5 روزه ما شامل دیدار از شهرهای کامپالا،انتبه و جینجا است.

کامپالا پایتخت کشور اوگاندا است با 1600000 نفر جمعیت که بر روی 7 تپه ساخته شده .شهری نسبتا پیشرفته اما بسیار پایین تر از نایروبی و حتی شهرهای کشور تانزانیا.در کوچه پس کوچه های کشور اوگاندا فقر به طرز دلخراشی قابل مشاهده است.اما برخلاف کشور کنیا ضریب امنیتی اینجا بسیار بالاست. مردمانی خونگرم و مهمان نواز شما رابه گرمی پذیرا هستند و همه جا با صورتهای شاد و لبهای خندان مردمان روبرو میشوید.نه مثل مردم کنیا که انگار ارث پدرشان را از شما طلبکارند.فقط به یاد داشته باشید که اوگاندا کشور فقیر با امکانات ابتدایی است هتل 5 ستاره آن حتی به اندازه یک هتل 3 ستاره ایران قابل قبول نیست. متاسفانه فقر و عدم آموزش مناسب این مردم نازنین را از بسیاری وجوه دنیای مدرن دور کرده است.

به محض ورود سبزی و طراوت شهر انتبه که محل سکونت ما و در فاصله دو ساعتی شهر کامپالا است توجه ما را جلب میکند.هتل امپریال 4 ستاره کنار دریاچه زیبای ویکتوریا قرار گرفته است.

از در که بیرون میاییم تصویر شامپانزه های معروف اوگاندا همه جا دیده میشود این حیوانات در معرض خطر انقراض سمبل طبیعی این کشورند.متاسفانه برای دیدن آنها باید کوه پیماییهای سختی انجام داد که برای گردشگر عادی شاید به راحتی امکان نداشته باشد.علاوه بر اینکه هزینه تورهای دیدن شامپانزه ها نیز بسیار بالاست و شانس دیدن اینها نیز یک animal gaming دیگر است...

اولین گشت شهری ما دیدن شهر کامپالا و مقابر سلاطین آن است.اینجا را Bujjabukala مینامند.مکانی تقریبا صدو اندی ساله که قصرهای 4 پادشاه آخر کشور و مقابر آنها در آن قرار گرفته است.قرار است در گشتی دو ساعته از این قصرها و مقابر دیدن کنیم. برای ورود باید آقایان کلاه از سر برداشته و خانمهایی که دامن یا شلوارک کوتاه به پا دارند دامنهای بلندی به پا کنند .این احترامی است که به روح شاه متوفی میگذارند. اوگانداییها اعتقاد دارند شاه فره ای خدایی دارد و هیچ گاه نمیمیرد بلکه تنها ناپدید میشود!!!

آنچه که میبینیم یک قصر است! تعجب زده میشویم وقتی میفهمیم این همان مکان زندگی پادشاههان اوگاندا است.مقایسه بی ربطی است اگر بگویم با کاخهای شاهان باستانی ایران مقایسه اش کنید.این کلبه های چوبی که سقف آنها با پوشالهای درختان پوشیده شده روزگاری محل زندگی پادشاهان قدرتمند کشور بوده که بعد از مرگ آنها نیز به مقبره آنها و خاندانشان تبدیل میشود....

اوگاندا تاریخ پادشاهی 800 ساله ای دارد با 36 پادشاه از سلسله "بوگاندا".وقتی صحبت از اوگاندا میکنین تا قبل از قرن 19 تنها اتحاد چندین قبایل  مطرح است و نه ملتی واحد. این چندین قبایل در کنار همدیگر اوگاندای امروز را تشکیل میادند.برخلاف تانزانیا و کنیا به خاطر دوری این کشور از دست استعمارگران پای آنها تا قرن 19 به این کشور باز نشده بود. آن زمان چند جستجوگر که به دنبال سرچشمه رود نیل از قاهره راه افتاده بودند به قلب آفریقا،سرانجام به ویکتوریا رسیدند و اوگاندای امروز را کشف کردند.

4 سه کاباکای آخر(کاباکا یعنی شاه و سه کاباکا یعنی شاه فقید)

تا سال 1894 این کشور جایی دور افتاده و ناشناخته برای اروپاییان بود.وقتی کاشفان سرچشمه رود نیل بعد از 5000 کیلومتر جستجو به اینجا رسیدند به دنبال آنها میسیونرهای اروپایی هم پایشان به این سرزمین باز شد.خواندن  نوشتن و سپس آیین مسیحیت با آمدن آنها به این سرزمین وارد گشت.

سال 1894 است و پادشاهی اولین این 4 نفر. کم کم بریتانیا اروپاییان دیگر را بیرون میراند و اوگاندا را تحت الحمایه خود کرده پادشاهی این شاه را در جهان به رسمیت معرفی میکند و اینگونه کشور اوگاندای امروزی در جهان شکل میگیرد.پادشاه وقتی نفوذ بریتانیارا  زیاد میبیند شروع به بیرون راندن آنها میکند اما شکست خورده به سیشل تبعید شده و پسر یک سال و نیمه او جانشین پدر میگردد. انگلیسیها او را در 17 سالگی به کالجی در آکسفورد میبرند تا هرچه بیشتر به انگلیس پابندش کنند.پسر بعد از تحصیل به کشور باز میگردد و رسما تاج و تخت را در دست گرفته و دومین شاه از 4 شاه آخر میشود.بعدها در جوانی براثر دیابت فوت کرده و سومین فرد شاه اوگاندا میگردد.

خلاصه اش کنم بالاخره در زمان شاهی آخرین پادشاه و نخست وزیری "اوبوته" مجلس پادشاهی را منحل و شاه را به ریاست جمهوری میرساند البته با رای مردم.

حالا شما فکر کنید دم در ورودی این قصرها آخرین گارد شاهی که هنوز زنده و سرپا است شما را زیر چشمی نگاه کرده و اجازه عبور میدهد.دیدن این پیرمرد سالخورده که تمام این سالها وفادارانه به سلسله شاهی اوگاندا خدمت میکند قابل تامل است و چه زیباست احترامی که به او قائلند.

جلوتر که میرویم پشت همه آن کلبه های چوبی مقبره خاندان سلطنتی قرار گرفته است.مقبره های مسلمانان و مسیحیانی که زمانی شاهزاده ها  و وابستگان پادشاه بوده اند.

جالب است که روی یکی از مقابر گل تازه ای دیده میشود.انگار بعد از سالها هنوز دستی روی این قبر به یاد گذشته گلی میگذارد.کسی میاید کسی میرود مرده فراموش نمیشود...جالب است که با وجود فروپاشی سلسله شاهی کسی به قبور تعرض نمیکند

و از آن جالب تر این است که بازماندگان خاندان پادشاهی در کلبه های نوسازی اطراف این محل سلطنتی به زندگی ادامه میدهند.اینها همین زنان و کودکان فقیر و ساده پوش نسل همان شاهزادگانی هستند که از آخرین پادشاه اوگاندا به جا مانده اند. و دارند اینگونه در سادگی به زندگی ادامه میدهند و البته که کسی با آنها کاری ندارد.

از درون یکی از کلبه ها صدای سازهای کوبه ای به گوش میرسد.امروز یکشنبه است و راهنمای محلی برایمان میگوید که آنها خانواده ای هستند که دارند یکشنبه خود را به شادی سپری میکنند.

داخل کلبه سیاهان زیادی جمع شده اند.یکی از طوایف شاهزادگان که ما را با خوشرویی به درون دعوت میکنند.برایمان ساز میزنند بر طبل میکویند فریاد میکشند و میرقصند.دست ما را میگیرند به میان خود میبرند تا ما را هم در پایکوبی خود شرکت دهند و انقدر ساده و صمیمی و بی ریا هستند که همه مسافران کفش درآمده پابرهنه بر حصیر ساده خانه آنها گذاشته دست در دست سیاه و زحمت کشان آنها نهاده با آنها میچدخند و میرقصند...

چقدر مردمان آفریقایی در اوج فقر و سادگی آرامند و خوشحال و چه تفاوت عظیمی دارند با ملت نفت و گاز که با اینهمه ثروت پنجمین مردمان غمگین جهانند!!!

 کودک سیاه،کودک زیبای اوگاندایی

در یکی از کلبه ها سرگرم فروش بومهای نقاشی خود هستند.این بومها صنایع دستی 600 ساله اوگاندا است.بومهایی قهوه ای که از پوست کوبیده درخت کتان تهیه شده و با رنگهای تند نقوش سنتی و آداب فرهنگی آیینی اوگاندا بر آنها نقش بسته شده است.

بومها قیمت زیادی ندارند از 20000 تومان به بالا.نمیدانم چرا برای خریدن از چنین مردم فقیری باید چانه زد!؟ آنها که درامدشان از همین صنایع دستی است و چه کسی بیشتر از ما گردشگران میتواند حامی آنها و مشوق آنها باشد!...

راه میفتیم به سمت ادامه مسیر و گشت و گزار در کوچه های شهر کامپالا. شهری که بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اوگاندا و البته مدرن ترین آنها است که برای ما شهری درجه چندمی محسوب میشود.اما اینجا میشود امنیت را بیشتر حس کرد. میشود با خیال راحت سر و دست را از ماشین بیرون برد و با مردم خوش و بش نمود. نگاهی مشکوک و عصیانگر گردشگر ثروتمند را تهدید نمیکند و دستی به قصد جیب بری به سوی گردشگر متعرض نمیشود... اینجا حال خوبی دارد..

از دور مناره مسجد جامع شهر و دومین مسجد بزرگ قاره آفریقا دیده میشود.

حالا زمان آن رسیده از "ایدی امین " برایتان بگویم.سال 1971 او که فرمانده ارتش "اوبوته" بود یک کودتای نظامی راه انداخت اوبوته را سرنگون و خود را حاکم تام الاختیار اوگاندا نامید تا سرانجام در سال 1978 توسط نیروهای تانزانیا سرنگون شد.در این سالها او یکی از خونبارتین دیکتاتوریهای قرن را به نمایش گذاشت.حکومتی با مرگ هزاران فرد مخالف . اولین کسیکه در جهان حکومت او را به رسمیت شناخت هم دیکتاتور دیگر قاره یعنی قزافی بود که در تمام این سالها رابطه خوبی را با ایدی امین حفظ کرد... ایدی امین پس از شکست به عربستان گریخت و تا آخر عمر در جده زندگی کرد.در سالهای حکومت همواره خود را با القاب مسخره ای چون :"عالیجناب، رئیس‌جمهور ابدی، فیلد مارشال حاجی دکتر، «خداوندگار همه جانداران روی زمین و ماهیان دریاها و فاتح قلمرو امپراتوری بریتانیا در آفریقا و خاصتاً در اوگاندا» را مینامید.حالا اما نام او در سرتاسر اوگاندا تنها با نفرت و کینه ادا میشود...

و اما مسجد جامع شهر که ساخت آن در زمان ایدی امین آغاز شده بود با شکست او متوقف گشت تا سرانجام در سال 2010 بودجه ادامه ساخت آن از جیب مبارک! قزافی تامین گشت به همین دلیل امروز مردم شهر دوست ندارند از قزافی به نام دیکتاتور یاد شود(حواستان باشد وگرنه رو ترش میکنند)

شکم گرسنه سیاست و سیاست بازی سرش نمیشود.وقت نهار رسیده و ما راهی یکی از مراکز خرید شهر میشویم تا از فودکورت مجموعه استفاده کنیم.آنجا متوجه میشویم که یک رستوران ایرانی هم وجود دارد.کیلومترها دور از وطن جایی در قلب آفریقا و البته کشوری چنین مهجور و ناشناخته دیدن یک مرد ایرانی که سالهاست اینجا رستوران ایرانی راه انداخته و زندگی میکند تعجب ما را بر مینگیزد...

بعد از روزها خوردن غذاهای نه خیلی خوش آیند خوردن پرسی زرشک پلو با مرغ وطنی با ماست چکیده انگار مائده ای است از آسمان... بد نیست بگویم واحد پولی اوگاندا نیز شیلینگ نامیده میشود اما با شیلینگ تانزانیا و کنیا متفاوت است و حدودا هر دلار 1760 شیلینگ اوگاندایی است.این کشور نسبت به کنیا و تانزانیا ارزان تر بوده و قیمت غذایی چنین حدود نفری 10000 تومان آب میخورد.

دیگر غروب نزدیک شده که ما به شهر انتپه در فاصله دو ساعته شهر کامپالا میرسیم. قرار است شب با بقیه مسافران سوار قایقی تفریحی شده و به تماشای غروب شهر بنشینیم.

اوگاندا کشوری استوایی است و شهر انتپه کنار دریاچه ویکتوریا درست در میانه خط استوا قرار گرفته است.ویژگی ایجاد شده برابری طول روز و شب در تمام ایام سال است.6 صبح خورشید طلوع و 6 عصر غروب میکند.همیشه و همه وقت...

اما غروب دل انگیز این شهر آشفته مان میکند وقتی کم کم تمام آسمان دورو بر ما سرخ و خونی میگردد.هرجای دنیا که غروب را تماشا کرده ام همیشه درست همان نقطه ای که خورشید وجود دارد آسمان قرمز میشود اما در انتپه قضیه فرق میکند. نمیفهمم چرا به وسعت 360 درجه دورتادور من و تمام آب نیلگون ویکتوریا کم کم رنگ عوض کرده و از آبی به نارنجی و سرخ متمایل میگردند.انگار خورشید ناگهان در آسمان تکثیر میشود.انقدر تکثیر که به وسعت تمام آسمان دوروبر ما نور میپاشد و آسمان را میگدازد...

این غروب شگفت انگیز ویژگی منحصر به فرد کشور اوگاندا و یکی از مهمترین جاذبه های دیدنی این کشور محسوب میشود.غروبی که شاید تجربه آن را دیگر در کمتر نقطه ای از جهان اینگونه زیبا و فریبا بشود دید.

اوگاندا زیبایی زیاد دارد همراه من بمانید تا بعد...


 
من و بابا و فوتبال
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: خاطره ها

میگویم اگر صد سال نوری هم بگذرد،باز هم هر شبی که تا نیمه هایش دلم در تاپ تاپ گل و توپ و دروازه میچرخد،باز یاد تو خواهم افتاد.یاد اون قدیمها و کودکیها و تو...

شب به نیمه رسیده و مادر بزرگ غر میزند که چرا نمیخوابیم.من و تو جلوی تلویزیون قدیمی داریم با هم کل کل میکنیم.تو طرفدار آرژانتینی و من طرفدار آلمان.بذار ببینم چه سالی بود....فکر کنم 69، جام جهانی ،آخرهای شب و من و تو مثل همیشه طرفدار دو تیم متفاوت...

جیغهای من که تو را عصبی میکرد و من را هیجانی تر و تو در نیمه های بازی که تیمت عقب میفتاد با جیغهای من کفری میشدی و یکهو تلویزیون رو خاموش میکردی و بعد قهر من بود و بغض و بعد دل رئوف تو بود و مهربانی....

تلویزیون روشن میشد فوتبال ادامه پیدا میکرد و ....ما زیر یک لحاف سر بر شانه هم فوتبال تماشا میکردیم...

بابا بزرگ... هنوز با هر فوتبالی و هر جام جهانی دلم برای آن اخم و تخمهاو کل کل های تو  ، جیغ و فریادها و البته غرغرهای مادربزرگ تنگ میشود و بیشتر از همه  دلتنگ آن شانه پدرانه ات.دیگر هیچ فوتبالی در هیچ جام جهانی به اندازه آن سالهای دور کودکی و پدر بزرگ و مادربزرگ با آن خانه کوچک و گرم به دلم نخواهد چسبید و البته آن تلویزیون درب داغون قدیمی...


 
زن نامرئی دیکنز محبوب من
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر که میکنم "دیکنز" محبوبم که تمام نوجوانی من را با کلمات جادوییش ،رویایی ساخت 13 سال با "نلی ترنان" عاشقانه و مخفیانه زندگی کرد ، تنم مورمور میشود....

هروقت به یاد دیکنز میفتم چهره جدی استخوانی با ریشهای تنک و چشمهایی متفکر به ذهنم میاید و تا بعدازظهر امروز رئال ترین نویسنده محبوبم بود.مردی که تمام نوشته هایش انگار از کوچه پس کوچه های لندن بیرون میاید و منی که برای سالها و سالها بیمار نوشته هایش بودم(هنوز هم هستم ...هنوز هم برای تک تک جمله هایش زندگی میدهم )

درست کلاس اول بودم.مادرم حسابدار فروشگاه قدس بود... همان قدس زنجیره ای آن زمانها. روزی بعد از اتمام کار که در فروشگاه راه میرفتیم تا مادر خریدهای روزانه اش را انجام دهد از جلوی قفسه رنگ و رو رفته کتابها که رد شدیم مادر برایم یک کتاب قطور خرید.با سواد نصفه نیمه خواندم:الیور تویست....

راستش را بگویم اصلا کتاب مناسب بچه 7 ساله با آن سواد بخور و نمیر نبود.... اما مادر مصرانه میگفت که بچه باید یاد بگیرد از همان اول کتابهای جدی بخواند...

و ما خواندیم.البته نه از آن اول دو یا سه سال بعد.وقتی جین ایر را تمام کردیم و 7 بار مرور کردیم نوبت الیور رسید...(حالا زیاد هم چیزی دستگیرمان نشد. البته اول پدربزرگ خواند بعد مای تازه سواد دار شده)

چند سال بعد فکر کنم راهنمایی بودم که پدرم از دست فروشی کنار خیابانی یک کتاب گنده با کاغذهای کاهی خرید برای من به نام "دیوید کاپرفیلد".کتاب را ورق میزدم شالوده اش از هم میپاشید خصوصا اینکه چندین بار خواندمش بی وقفه از سرنو تا آخر. دیگر دیکنز عشق من بود.عشق سالهای نوجوانی.دیکنز را مثل خوره ها میخواندم. میخوردم.در خیالم با دیکنز با قلمش با اندیشه اش زندگی میکردم...بعدها دوریت کوچک و قصه دو شهر هم اضافه شد و من همچنان دیکنز محبوبم را میپرستیدم و او را واقعی ترین آدم زندگیم میدانستم.

اصلا در ذهنم نمیگنجید دیکنز و عشق و عاشقی آن هم از نوع ممنوعه اش!!!

بزرگتر بودم که کتاب آرزوهای بزرگ را خواندم.گرچه هنوز هم وقتی نام آرزوهای بزرگ به گوشم میرسد بی اختیار تصویر آن انیمیشن زمان بچگی به سراغم میاید تا پیت و  استلای واقعی لای کتاب...فیلمش را هم دیدم که چنگی البته به دلم نزد و من و دیکنز و قصه های مشترکمان لای کتاب ادامه یافت تا امروز.

امروز فهیمدم دیکنز محبوب و جدی من....عاشق بود عاشق زنی بسیار کوچکتر از خود که جای دخترش میتوانست باشد.زنی هنرپیشه که 13 سال پایانی زندگی دیکنز مخفیانه در کنار او زندگی میکرد.زنی که دیکنز رئال من ، همسرش را به خاطر عشق به او طلاق داد آن هم در قرن 18 و در لندن آن زمان.

همه اینها را در فیلم زیبای "زن نامرئی" به کارگردانی Ralph Fiennes و البته بازیگری خودش در نقش چارلز دیکنز میتوانید ببینید و دریابید.فیلم فکر کنم محصول BBC است و کاندید چندین جایزه معتبر .خیلی خوب شما را به حال و هوای لندن تاتریک قرن 19 میکشاند و زوایای جالبی از زندگی دیکنز را نشان میدهد.اگر شما هم دوست دارید ببینید که نویسنده محبوبتان در چه لحظات و حال و هوایی "سرود کریسمس" و بقیه رمانهایش را نوشته سری به فیلم "Invisible woman " بزنید.

*اگر دیدید خدای نکرده سرعت آهسته فیلم شما را به سراشیبی کسالت انداخت خود را به دست جریان آرام و تاثیرگزار موسیقی متن بسپارید تا به همراه آن به دوران  ویکتورین قرن 19 سفر کنید...

 


 
دو تا کتاب طوفانی!!!!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

دو تا کتاب خوندم تو دو روز.هرکدومش رو به راحتی میتونید دستتون بگیرید و یه روزه تموم کنید.هم حجمش کمه هم هرجفتش داستانیه و سرگرم کنننده واسه همین نیازی به سوزوندن فسفر مغز نیست.یه جورایی حال خوبی میده هرجفتش...

اولیش کتاب "مالیخولیای محبوب من" نوشته بهاره رهنما و نشر نگاه است.یه کتابی نسبتا زنانه شامل چند تا داستان کوتاه.همشون هم راجع به عشقهای بیفرجام زنان... به نظر من خانوم رهنما همه داستانها رو خیلی باورپذیر و رئال به تصویر کشیده وقتی سطر به سطر میرین جلو فکر میکنید خود شخص نویسنده تک تک قصه ها را با جون و دل تجربه کرده.به نظر من اگر تاحالا عاشق شده باشین بالاخره خودتونو تو یکی از قصه های این کتاب پیدا میکنین...

یه جای کتاب میگه:

برایم نوشته بودی که ابن سینادر تعریف عشق گفته :: عشق نوعی مالیخولیای عارض بر روح است". و من در جوابت نوشتم که:"و این مالیخولیای محبوب من است"

 

کتاب دوم هم اتفاقا نویسنده اش یک بانوی ایرانی است که من تقریبا همیشه کتابهاشو دنبال میکنم.اما این یکی برخلاف اولی یک قصه کامله.

کتاب "سگ سالی" نوشته خانم بلقیس سلیمانی رو نشر زاوش چاپ کرده و تاحالا به چاپ دوم هم رسیده.قصه این یکی اما اصلا زنونه نیست خیلی هم مردونه و جسورانه نوشته شده. این اواخر کمتر قصه بلندی انقدر تاثیرگزار خونده بودم.قصه زندگی پسرجوانی است که درگیر فعالیتهای سیاسی شده و از ترس لو رفتن مخفی میشه و.....

عالیه عالی.هرلحظه کتاب شما را میکشونه به دنیای عجیبی که مرد برای خودش ساخته و نشون میده که ذوب شدن های بی پایه  و اساس در تفکرهای سیاسی و دینی چقدر میتونه خطر فردی داشته باشه....

یه جایی از کتاب میگه:چه چیزی به هوسش انداخته بود؟قوچ گله که چشم از چشمش برنمیداشت یا این تاریکی،این....

*هردو تا کتاب رو جمعه خریدم.وقتی از ترس طوفانی که یهو ایجاد شده بود از پارک نیاوران خودم رو دوون دوون رسوندم به شهرکتاب کنار فرهنگسرا تا هم از طوفان برحذر باشم و هم تلمذی کنم در حضور اساتید برگه و قلم!!!!


 
پارک حفاظت شده ناکورو
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/8 - Nakuru National Park

حدود 3 ساعت رانندگی لازم است تا از نایروبی به ناکورو برسیم.راننده ون ما سیاه پوست خوش اخلاقی بود که در تمام طول مسیر برایمان از فرهنگ و طبیعت کنیا حرف میزد.جاده ای که طی میکردیم جاده م مهم ترازنزیتی بین مومباسا تا اوگاندا است. به همین دلیل کامیونهای باری زیادی در طول جاده دیده میشد.رانندگی کنیاییها به رانندگی ما ایرانیها پهلو میزند!!! این را راننده برایم میگفت وقتی زیر لبی غرمیزد تا ویراژ داده و راننده های بددهن را رد کند. میگفت در اصطلاح مردم نایروبی به این راننده های بی قانون میگویند :ماتاتو....گفتیم حتما یک فحش آبدار کنیایی است اما توضیح داد که ماتاتو یعنی 30 سنت پول....و این اصطلاح از سال 1996 باب شد وقتی که راننده های جدیدی وارد خطوط حمل و نقل نایروبی شدند تا با گرفتن 30 سنت مردم را از خارج شهر به مرکز و بالاعکس ببرند.انقدر رانندگی این 30 سنتیها افتضاح بود که از آن به بعد به همه راننده های بی قانون میگن:هی ....MATATU

 

بهش میگیم برامون موزیک آفریقایی بذاره اون هم یک سی دی شاد و شنگول ریتم دمبولی میذاره توی ضبط....بعد یه مدت که سرسام میگیریم ازش میپرسیم میشه آهنگ آرومتری بذاری...نمیفهمه ما چی میگیم ...میگیم یه آهنگ غمگین بذار....با تعجب نگاه میکنه میگه:غمگین ما از این آهنگا نداریم اصلا واسه چی باید آهنگ غمگین کسی گوش کنه.....وقتی براشتوضیح میدیم بیش از نیمی آهنگهای ما آه و اشک و ناله است از تعجب شاخ در میاره.....این خصلت آفریقاییهاست اصولا با ریتم اروم و درد و غصه خیلی حال نمیکنند حتی در مراسمهای عزا هم ریتم کوبه ای آهنگهایشون عجیب و باور نکردنی است. لباسهای تن آنها همیشه پر از رنگهای شاد و زنده است و البته روحیه خود آنها که با وجود فقر و نداری خیلی بهتر از روحیه ملت نفت است!

راننده کنار جاده می ایستد و دعوتمان میکند به دیدن عظمت نفس گیر دره Rift Valley با 6000 کیلومتر که از سوریه در شمال آفریقا آغاز و به مرکز موزامبیک در جنوب شرق آفریقا میرسد.کشورهای زیادی را در بر و دریاچه های گسترده ای را شامل میشود و این نقطه در کنیا عمیق ترین قسمت این دره پهناور است با عمقی حدود 2040 متر....عجب منظره ای دارد تا دوردستهای افق ادامه پیدا کرده و جنگل ئ دریاچه تا جاییکه چشم یاریمان کند دیده میشود...

 مسیر را به سمت ناکورو ادامه میدهیم.در کنار جاده فنسهایی وجود دارد که حیوانات ناکورو را به مزراع و جاده ها نکشاند.

گرچه بعضی قسمتها یا توسط مردم یا توسط حیوانات پاره شده و درست بر جاده کنار عبور سریع السیر "ماتاتو" ها و تریلیهای 18 چرخ گاه گوزنی وحشی لمیده زیر سایه درختان و گاه گوره خرانی سرگرم چریدن لای علفها دیده میشوند.یکی از نکته های جالب این جاده های آفریقایی تمیزی آنهاست.کمتر زباله ای حاشیه جاده ها را کثیف کرده و خبری از پلاستیکهای بیشمار جاده های ایران نیست. حداقل دل نگران این نیستند که تکه مقوایی گلوی یک گوره خر را خفه کند!!!

البته فقر کار خود را میکند و بعضی مردم از زور گرسنگی حیوانات چهارپایی چون گوره خر و مارال و گوزن وحشی را غیرقانونی شکار کرده و میخورند.به خاطر همین دولت صدها شکاربان را مسئول نگاهبانی این جاده های خارج از مناطق حفاظت شده کرده است...و البته بعضی از این حیوانات بازیگوش مثل بوبونها پدر این مزرعه دارهای بینوا را درآورده اند از بس قایمکی سر از مزارع ذرت و ....درآورده و آنها را زیر و رو میسازند!!!

 

 وقتی وارد پارک ناکورو میشویم انگار کسی جز ما آنجا نیست.حیوانات دور و بر ما وول میخورند.ماشینها فقط باید از جاده  اسفالته عبور کنند.برخلاف تانزانیا اینجا ماشینهای سواری هم حق عبور دارند یعنی میتوانید با اتومبیل شخصی وارد پارک شوید فقط باید یادتان باشد که قوانین عبور و مرور پارک را رعایت کنید مهمترین این قوانین "حق تقدم حیوانات" است.همیشه در هر جای پارک حق عبور آنها مقدم بر حق عبور ما است. اگر گله ای حیوان وحشی تصمیم بگیرند که وسط جاده را قرق کنند شما چاره ای ندارید جز اینکه صبر پیشه کنید یا دور زده از راه دیگری بگذرید!!!

شیرهای ناکورا معروفند در جهان.نه از این جهت که قیافه متفاوتی دارند بلکه از این جهت که روی درختها میخوابند همان تصاویر مستندی که گاهی در فیلمها میبینی. فقط مال این منطقه است.لای یکی از بیشه ها نزدیک ون یکهو سروکله یک شیر ماده پیدا میشود نزدیک _نزدیک انقدر که بوی عرق تن آن به مشام میرسد. شیر ماده افتان و خیزان راه میرود.راهنما میگوید حال خوشی ندارد و بیمار است.شاید زخم خورده گرسنه و خونین!!!

شیر از کنار ما به آرامی میگذرد و ما پشت سر او آرام و بیصدا حرکت میکنیم.شیر به کنار برکه آبی میرسد.ما هم خود را نزدیک برکه میکنیم.شیر زخمی از زیادی عفونت بدن تب کرده و تشنه است.چند دقیقه ای آب مبنوشد. بوی تعفنی بسیار شدید ما را متوجه جنازه گندیده یک بوفالو میکند.پرنده هایی که روی بدن بوفالو سرگرم خوردن کرمها و حشراتند با دیدن سلطان همه با هم خبردار می ایستند راست میگویم تا حالا همچنین ابهتی ندیده بودم.ابهت شیری پیر و زخمی اما مغرور و سرفراز...

شیر بسیار گرسنه است.نگاه خسته و بدن نحیفش این را میگوید.وقتی آب خوردنش تمام میشود به سختی برمیگردد تا از کنار جنازه متعفن و بادکرده بوفالو عبور کند. پرنده ها سکوت کرده و به احترام سلطان پیر ایستاده اند.شیر با وجود گرسنگی نزدیک جسد هم نمیشود.او مغرورتر از این است که دهان به گندیدگی یک جنازه ببرد! او گوشت تازه میخواهد حتی اگر ناتوانی اجازه شکار به او ندهد مرگ با افتخار به از زندگی سگی است!!!!!!

 

وقتی به کنار ون میرسد انگار توانش تمام میشود.درست کنار شیشه سمت من روی زمین دراز میکشد.از زخمهای تنش خون و چرک بیرون میریزد.راهنما جای شاخ بوفالو  را نشان میدهد.شیر به من نگاه میکند باورش سخت است اما درست در چشمهایم خیره میشود و انگار کمک میطلبد دلمان آتش میگیرد از راهنما میخواهیم کاری انجام دهد راهنما میگوید:اینجا کسی در چرخه طبیعت حق دخالت ندارد.این شیر محکوم به نابودی است.اگر جان او را نجات داده و او را دوباره به محل برگردانیم دستی در زنجیره حیات برده این و این کار بشر طبیعت را ویران میکند....

وقتی چشمهای اشک بار مرا میبیند میگوید:بی سیم میزنیم میایند او را میبرند خوب میکنند و سپس از آن به بعد جایش خانه سالمندان و یتیمان است.... پارکی آن سوی نایروبی که برای نگهداری از توله های بی سرپرست و شیرهای بیمار و ضعیف است اما طبیعت او را از اینجا بیرون کرده ما حق نداریم به اصرار او را در اینجا نگه داریم!!!

و این بوفالوهای وحشی که یکی از پرخاشجو ترین ارپایان آفریقا هستند. اصلا انگار مادر زاد اعصاب ندارند.وقتی یکهو وسط جاده شما را میبینند و تصمیم میگیرند با چشمهای قرمز و وحشی به سوی شما خرناس کشیده و زهره ترکتان کنند. راننده میگوید اینها سرخوشی بر نمیدازند.اگر تصمیم به حمله بگیرند میتوانند با هیکلهای گنده بکشان ون را چپه کنند و ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم.اگر بوق بزنیم عصبی تر میشوند تنها باید کنار جاده انقدر بایستیم تا بوفالوی لات!!! عصبیتش فروکش کند و راه باز کند تا ما عبور کنیم...آدم یاد نفس کش های چاقو کش تتهران قدیم میفتد همانها که راه بر مردم میبستند و تیزی بر سروروی آنها میکشیدند لات و لوتهای چاله میدان!!!

آقا اینجا خود غرب وحشی است انگار!!! به آبشاری گل آلود رسیده ایم.زیر تن سنگین و قهوه ای خروش آب جسد تازه یک گوره خر وحشی افتاده است.راهنما میگوید تازه مرده هنوز لاش خورها متوجه حضورش نشده اند.صبح که آمده از بالای آبشار آب بنوشد پایش در گل و لای لغزیده و چند متر به پایین سقوط کرده و مرده.... هنوز باد نکرده و بو نگرفته.....عجب روز تراژیکی داریم امروز

بین اینهمه اتفاق زیبایی دیدن این خانواده لنگ دراز زرافه های جوارب به پا حال خوبی به ما مدیهد پدر  مادر و دخترها  پسرها سرخوش از این سوی جاده به آن سو ب ا گامهای بلندشان تاخت برمیدارند و سهم ما را از شادی خود با نگاه های آرامشان میدهند.... می ایستیم در میانه جاده تا از میان آن گام به گام رد شوند . ناز نگاهشان را خریداریم

این پارک ملی در اصل Lake Nakuru National Park. نامیده میشود به خاطر وجود دریاچه زیبا و وسیع ناکورو.دریاچه در قلب کنیا است با 45 کیلومتر مربع وسعت یکی از زیستگاه های مهم پرنده های مهاجر به شمار میاید.حفاظت از این پرنده ها قانون نوشته شده دریاچه است.قانونی سفت و سخت که اجازه نزدیکی به حریم دریاچه را به گردشگران نمیدهد و چه خوب که نمیدهد تا دریاچه پاک به دور از هر آلودگی بشری اینگونه تمام طول سال خانه پرندگان میشود.

دریاچه ناکورو به فلامینگوهایش در جهان شهر است.نقاط صورتی که سطح استیلی اب را پر کرده اند.البته در این فصل تعداد زیادی از آنها مهاجرت کرده اند اما در فصلهای دیگر سطح آبی دریاچه با لکه های فلامینگو صورتی یکدست میشود.همان تصاویر معروفی که در بیشتر برنامه های مستند حیلت وحش کنیا دیده میشود. از فاصله دور میشود آشیانه های فلامینگوهای مهاجر را دید و حتی با دوربین جوجه های از تخم در آمده آنها نیز قابل دیدن است.در سکوت اطراف دریاچه فقط صدای جیغ آنهاست که شنیده میشود....

نهار را در لوج دریاچه میخوریم.لوجی باصفا نزدیک قلمروی بابونها و نزدیک علفزار ...در هوای آزاد نهارمان را که به صورت بوفه است خورده و بعد از استراحتی یک ساعته راه آمده را برمیگردیم...

وقتی تصمیم به برگشتن میگیرروز تراژیک ما با دیدن لحظه های رومانتیک این دو شیر نر و ماده جوان که زیر سایه درختان در تیغ تیز آفتاب علفزار دراز کشیده و سرگرم ناز و نوازش همند حال و هوایی دیگر میگیرد.راهنما به ما گفته بود که بعد از ظهر و با گرمای آفتاب اگر میخواهیم شیرها را پیدا کنیم زیر سایه ها دنبال آنها بگردیم. کار راحتی هم نیست چون رنگ تن آنها شبیه علفزار ماوایشان هست در همین حال و احوال بود که این دو شیر جوان و قوی بنیه را نگاهمان شکار کرد و شکار دوربینهایمان شدند دلمان نمیامد از کنار بدنهای جوان و سرزنده و نگاه های معصوم آنها دور شویم.راهنما میگفت ششکمهایشان سیر است وحال خوبی دارند.....

دیگر عصر شده که راهی نایروبی هستیم.در میانه های راه جایی بین جاده تابلوی موزه سایت ماقبل تاریخ Kariandus را میبینیم.راهنما ترمزی زده و برایمان شرح میدهد که اینجا میتوانیم فسیل و اسکلت انسانهای اولیه را ببینیم.هیجان زده میشویم.. قبلا شنیده بودم که اسکلت انسانهای اولیه از آفریقا به دست آمده است و تئوری میگوید که انسانهای اولیه سیاه پوست بوده اند و سپس به مروز به نقاط دیگر جهان مهاجرت کرده اند...سایت روی جایی ساخته شده که فسیلهای محل زندگی آنها، ابزارهای سنگی آنها و اولین نشانه های حضور انسان را به طور کاملا اتفاقی یافته اند...

راستش را بگویم یک دروغی گفتیم و در ان ماندیم::: گفتیم ما دانشجوهای ایرانی هستیم که برای بازدید آمده ایم باستان شناس آنجا حرفمان را باور کرد و ما را برد تا از نزدیک خود سایت و نه تنها موزه آن را ببینیم...جایی که رد فسیلها هنوز برجاست...

قدمت این مکان پیش از تاریخ به 700000 سال تا یک میلیون سال قبل برمیگردد(وااااای) و در آن از جمجمه انسانهای "هومو هابیلیس " تا "خومو اراکتوس" و "هومو ساپین" پیدا شده است و همه در زیر میزهای شیشه ای قابل دیدن.... خیلی خیلی دیدن جمجمه این پدرجدهای انسان امروزی هیجان انگیز است...

تمام این محوطه اولین بار سال 1928 کشف شد.و به مرور باستانشناسان متوجه حضور اجساد فسیل شده انسانهایی شدند که احتمالا در یک فرار گرفتار آتشفشان شده بودند و بعدها به مرور لایه های بعدی و نسلهای دیگر و.....هزاره ها زندگی غارنشینی....

در همان نزدیکی سوراخهایی هم بر دامنه کوه دیده میشد  که باستان شناس برایمان توضیح داد این غارها محلهای سکونت این انسانهای اولیه بوده اند...ابزارهای سنگی به دست آمده از آنها در نوع خود جالب توجه است.تیشه هایی که با زدن بر سنگ نوک آن را تیز میکردند تا به شکار بروند....

اگر میخواهید از موزه اطلاعات بیشتری بدانید به سایت آن مراجعه نمایید.

بالاخره بعد از ساعتی گشت و گزار در محوطه باستانی سایت به سمت نایروبی راه افتادیم.هوا رو به غروب میرفت و رگبار آغاز میشد...


 
روزهای نایروبی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/7 - نایروبی

حالا همه نایروبی به آن سیاهی و تلخی هم نیست ها.اصطلاحا به مرگ گرفتم که به تب راضی شوید!روز دوم گشت و گزارمان در این شهر آفریقایی است و میخواهیم یکی از قشنگ ترین روزهای سفرمان را با تجربه هیجان انگیزی آغاز کنیم.پس راهی "پارک زرافه ها" ی نایروبی میشویم.جاییکه برای اولین بار میتوانیم از نزدیک با زرافه های جوراب سفید تماس برقرار کرده و دوست باشیم...

 اینجا را Giraffe Center کنیا مینامند.محلی در 5 کیلومتری مرکز نایروبی به نام Karen که در آن به نگهداری زرافه های در حال انقراض نژاد جوارب سفید(Rothschild giraffe) مشغولند.این مرکز اولین بار در سال 1983 توسط دو نفر شخص حقیقی افتتاح شد. دو محقق که میخواستند به حفاظت از نسل در حال انقراض اینگونه زرافه که تنها در دشتهای کنیا زادوولدمیکند مشغول شوند.کم کم این مرکز علاوه بر پروژه علمی به مکانی توریستی هم تبدیل شد جاییکه گردشگران مشتاق میایند تا از نزدیک زرافه ها را لمس کرده و به آنها غذا بدهند.

از پله های کلبه چوبی بالا میروم تا هم سطح سر زرافه های لنگ دراز باشم.جاییکه بتوانم به راحتی به سروصورت آنها نزدیک گرذم.این اولین بار است که فرصت لمس تن و گردن یک زرافه نصیبم شده است.قرار است کف دستم مشتی غذای حیوان را بریزم به سر دوست داشتنی او نزدیک شوم گردنش را بغل کنم و اجازه دهم از کف دست من غذا بخورد.همه اینها جالب است اما نه تا وقتیکه زرافه ناگهان زبان بسیار زبر و خیس و لزج خود را بیرون میاورد تا صورتم را بلیسد.یک هو دلم غش میرود و راستش همه جراتم با هم به باد !

یکی از این زرافه ها "ابراهیم" نام دارد.بچه زرافه کوچکی که قدش هنوز انقدر رشد نکرده که به بالای نرده ها برسد و ما را از نزدیک رویت کند.طفلکی هی زبان درازش را بیرون میاورد تا بلکه به اون بالاهای دست ما رسیده و دانه ای غذا به دهن گیرد.در این حین و بین وقتی زبان ابراهیم کف دستم را غلغلک میدهد ترسم میریزد.

و بعد دیگر دوستی بی پایان من است و زرافه های قصه های نایروبی.نمیدانید چه حالی دارد وقتی دست دور گردن بسیار ضخیم و قدرتمند زرافه میندازم و با دستی دیگر غذا به دهانش میگذاریم در حالیکه تمام کف دستم با بزاق چسبنده زرافه نمناک شده است و زرافه جوراب به پای قصه من سرش را به سرم نزدیک میکند و با چشمهایی که به وسعت آسمان بیکرانه است نگاه در نگاهم میدوزد.انقدر نگاهش مست کننده است که دلم میخواهد تا ابد صورت به صورتش بسایم و برخیسی لبهای مرطوبش بوسه زنم.

سر زرافه بسیار قوی و جمجمه اش مثل صخره ای سنگی است.حواستان باشد که آزادرنبیند اگر ناراحتش کنید طوری با سرش به صورتتان خواهد کوبید که له و لورده تان سازد.همین را داشت باشید که وقتی با گوشهای کوچکش بر سرو سوی ما میزند انگار سیلی میخوریم!!!هم زرافه نر و هم زرافه ماده هردو روی سرهایشان شاخ دارند اما شاخ ماده ها انقدر باریک است که دیده نمیشود این نرها هستند که میجنگند و از خانواده نگهداری میکنند پس بی دلیل نیست که شاخهای آنها محکمتر و بزرگتر است. وقتی به شاخ زرافه دست زدم راهنمای محلی تاکید جدی کرد که دیگر این کار را انجام ندهم زرافه ها دوست ندارند روی شاخ آنها دست بکشید!!!

زبان زبر آنها حدود نیم متر است! تصور کنید وقتی بیرون میاید موجی از بزاق روی هوا پراکنده میشود.این زبان دراز و لیز و خیس کارش این است که تا توی گوش و بینی حیوان رفته و مثل برس آنها را تمیز کند!!!

راستش را بگویم من عاشق لمس جانورانم.هر حیوانی را دوست دارم در آغوش کشم ببوسم و ببویم تا حسی از آرامش و عشق را تجربه کنم.باور دارم که حیوانات مانند کودکان معصومند و بیگناه.و در آغوش کشیدن تن آنها مانند لمس بالهای فرشتگان است. تن حیوانات پر از حس خوبی و مهر بیکرانه است.پر از عشقی آسمانی که شاید تنها با آغوش مادر مقایسه شود.بوی تن حیوانات بوی بکر جادویی طبیعت است. بوی خلوصی بی انتها...(البته لمس خزندگان کمی برایم دشوار است)

بعد از درآمدن از خانه زرافه ها سری زدیم به دست فروشهای خیابانی که صنایع دستی آفریقایی میفروختند.راستش را بگویم صنایع دستی شرق افریقا به زیبایی و تمیزی آفریقای جنوبی نیست.مگر اینکه سراغ مغازه های کلاس بالای آن برویم.اما در آفریقای جنوبی تا آنجا که یادم میاید همه جا صنایعی بسیار زیبا و ظریف میفروختند. میشود گفت که کل صنایع دستی آفریقا مثل هم است انواع مجسمه های چوبی، تابلوهای نقاشی،زیورآلات،کیفها و سبدهای حصیری و .... اما کنیا به غیر از تمام اینها دو محصول بسیار مهم هم دارد که باید حتما آنها را خرید.چای و قهوه کنیایی در دنیا حرف اول را میزند و عمده محصول صادراتی شرق آفریقا و خصوصا کنیا هستند... واحد پول کنیا هم شیلینگ است که با شیلینگ تانزانیا فرق دارد و واحدی قویتر محسوب میشود.به همین دلیل تانزانیا برای خرید کردن کشور بهتری است.البته خرید در حد همین چیزها که گفتم ها....

به دیدن خانه فرهنگ کنیا میرویم.جایی که در زمینی مسطح خانه های قبایل مختلف کنیایی را شبیه سازی کرده اند.جایی شبیه موزه خانه های روستایی گیلان اما بسیار محدودتر و ساده تر.در اینجا به ما نشان دادند که چطور مردان هر قبیله چندین زن مختلف و یک دوجین بچه ها را در خانه های جدا جای میدهند و البته خانه زن اول از بقیه خانه ها بهتر و بزرگتر است و چطور پسر اول خود کلبه ای جداگانه دارد و چطور مادر زن اول در میان قبیله حکم رییس زنها را داشته و در کنار محل ورودی مکان قبیله خانه ای داشته تا حواسش به آمد و رفت همه باشد و بتواند بر نوه های ریز و درشتش نظارت کند و .....

همانجا در همان مرکز فرهنگی به دیدن یک رقص فولکلوریک کنیایی رفتیم.رقصی تماما با آواهای سواهیلی و موسیقی کوبه ای که مردان و زنانی با لباسهای محلی آن را اجرا میکردند.دیدن رقصهای فولکلوریک هر محل برای من جذابیت زیادی دارد در میان این رقصها و آواها میشود با قصه های مردم سرزمینهای دور و نزدیک آشنا شد گرچه ما زبان آنها را نمیفهمیم اما میشود در میان حرکات این زنان و مردان لغات مشترک موسیقی ملل را یافت.

و اما شام....همینجا خیالتان را راحت کنم که در کنیا قید غذا را باید زد.هیچ وعده غذایی خوشمزه ای پیدا نمیشود.غذاها عموما با ذائقه ما یکی نیستند و به طور کل کنیاییها اصلا آشپزهای خوبی هم نیستند.به ما گفتند بهترین رستوران شهر Carnivore نام دارد.محلی برای تجربه باربیکیو انواع جک و جانورهای آفریقایی.....

 دیدن محل کباب کردن این گوشتها در وسط رستوران از خوردن خود گوشتها هیجان انگیز تر بود.رستوران در حاشیه شهر نایروبی محله Langata قرار دارد.فضایی رو باز با ظرفیت 350 نفر که در هر لحظه از شب کاملا همه صندلیها پر از مردم محلی و خصوصا توریستها است.اینجا معروفترین رستوران شهر است که کتاب لونلی پلنت نیز آن را پیشنهاد میدهد.ورودیه رستوران نفری 30 دلار بوده که این هزینه شامل هرمقدار گوشت که شما معده تان جا برای خوردنش داشته باشد میشود. حتما باید از قبل میز رزرو کنید.روی میز علامتی گذاشته شده که تا زمانیکه شما علامت را برنگردانید پیشخدمتها به سراغ شما آمذه و مدام برای شما انواع گوشتهای کبابی را سرو میکنند. درگذشته حتی گوشت گوره خر و زرافه هم وجود داشت اما دولت شکار و خورذن انها را ممنوع کرد.خلاصه هرگوشتی که فکرش را بکنید در اینجا سرو میشود اما من به شخصه از طعم هیچ کدام گوشتها خوشم نیامد و تقریبا همه آنها را به گربه های کنار پایم دادم!

در کنار رستوران یک سالن رقص Samba وجود دارد.آن شب گویی کنسرتی از گروهی پاپ و بسیار معروف در آنجا بود.ما هم از سر کنجکاوی و البته ندانم کاری خواستیم یک سری به آن بزنیم تا بینیم جریان کلوبهای موسیقی آفریقایی از چه قرار است.دردسرتان ندهم همین بس که همه سیاه مست بوده موسیقی دمبولی بسیار عجیبی مینواختند و توی سرو کول هم میکوبیدند و از سطلهای بزرگی نوشیدنی مینوشیدند خلاصه محشر کبرایی بود که من تابه حال تجربه نکرده بودم.پش از چند دقیقه بهتر دیدیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم....وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم موبایل تورگاید ما را در آن گیرو دار از جیبش زده اند!!!!!


 
روزهای غریبگی،شبهای ناامنی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/6 - کنیا - نایروبی

بالاخره سفر به کنیا آغاز شد.روز هفتم از سفری پرماجرا به شرق آفریقا از فرودگاه کلیمانجارو در آروشا با پرواز کنیا ایرویز به سوی نایروبی رهسپار شدیم.گفتم کلیمانجارو...  میدانید که این قله بلند برفگیر در تانزانیا واقع شده ؟قله ای که بسیاری از کوهنوردان دنیا به سوی فتحش گام برمیدارند....

پس از ساعتی پرواز به نایروبی رسیدیم و همان ابتدا گرفتار کاغذبازیها گشتیم.کلی فرم عریض و طویل برای گرفتن ویزا لازم است نفری 50 دلار دادیم و بالاخره ویزا گرفته پا به خاک کنیا گذاشتیم.اگر از تهران و از طریق سفارت خانه اقدام به گرفتن ویزا کنید پروسه ای طولانی و سخت تر در پیش روی شماست .

همان ابتدا به ساکن وقتی وارد نایروبی شدیم در ترافیکی عصاب خرد کنی گیر افتادیم. کاملا مشخص بود که اینجا شهریتی بیشتر از شهرهای تانزانیا دارد.ماشینها مدل بالاتر و مردم شیک پوش ترند .انگار ورژن مدرنیته شده ای از آفریقا را میدیدیم...

اطراف شهر نایروبی اما تماما زاغه نشینی بود. تا چشم کار میکرد خانه های حلبی و چوبی با نماهایی بسار فقیرانه دیده میشد.راهنمای محلی از ما خواست دست و دوربین خود را از شیشه بیرون نیاوریم.کنیا و خصوصا شهر نایروبی بسیار نا امن و پر از جیب بر و دزد است و از همان اول این موضوع مشخص بود.نگاه های مردم این شهر به دوستانگی شهرهای تانزانیا نبود.نمیدانم چرا اما نگاه ها انگار خشم داشت و غضب شاید هم فرم صورت مردم کنیا به این شکل باشد اما خود به خود توریست را در پوششی از نا امنی فرو میکشاند. لایه ای از ترس و دلهره و غریبگی.گرچه مردم کنیا خوش پوش تر و به ظاهر ثروتمند ترند اما قیافه های خسته  و درهم آنها برای گردشگر به خوشایندی تانزانیا نیست....انگار کسی در اینجا قرار نیست به ما خوش آمد بگوید!

کنیا کشور قبایلی متفاوت از مهاجرین سرتاسر قاره آفریقا است.موجی از مهاجرت که حدود 4000 سال پیش به سوی این سزمین روان شد و حالا این ده ها و ده ها قبیله مختلف با زبانهای گوناگون در کنار هم زندگی میکنند. گوناگونی فرهنگ و زبانها آنها را تاحدی از هم بیگانه ساخته تا جاییکه زبان مشترک آنها متاسفانه انگلیسی است و این مردم نمیتوانند با زبان مشترک خود با هم حرف بزنند گرچه مانند تانزانیا زبان سواحیلی هم در اینجا رایج است.

متاسفانه این کشور مانند دیگر کشورهای آفریقایی بارها دست به دست بین کشورهای استعمارگر چرخیده و از قرن 8 که برای اولین بار پای پارسها و اعراب به بنادر آن گشوده شد تا قرن 20 هیچ وقت رنگ استقلال را به خود ندید.در آن زمانها این کشور از قبایلی تشکیل میشد که برای تجارت ادویه،پارچه و طلا مورد توجه قرار میگرفتند. اما استعمار آن از قرن 16 آغاز شد وقتیکه اروپاییها به پتانسیل مالی و انسانی شرق آفریقا پی بردند.ابتدا برای چند قرن ارتش پرتغالیها،سپس عثمانها و در آخر به بهانه آزادی ارتش بریتانیا خاک این سرزمین را اشغال کرد.

نایروبی تا قبل از سال 1899یک ناحیه غیرمسکونی باتلاقی بود تا این که در آن سال خط راه آهن در آن احداث گردید.این شهر بر اساس نام یک گودال آب که در زبان ماسایی «Nairobi Ewaso» به معنای «آبهای سرد» خوانده می‌شود، به این نام موسوم گردید. پس از شیوع طاعون و سوزاندن شهر اصلی، این شهر در اوایل سالهای ۱۹۰۰ کلاً بازسازی شد.در سال ۱۹۰۱، این شهر پایتخت سرزمین تحت‌الحمایه انگلیس گشت و رو به سوی رشد قدم نهاد.

با شروع قرن 20 مردم بومی کم کم به پا خواستند و مبازات جدی برای دست یابی به استقلال را آغاز کردند.این مبارزات سرانجام در سال 1963 کشور کنیا را زیر سلطه بیگانگان درآورد و کنیا کشوری مستقل شد.

همان که عکسش را در بالا میبینید Jomo Kenyatta به معنی پسر کنیایی اولین رییس جمهور مستقل کنیا است.نام واقعی او چیز دیگری است اما در تمام دوران مبارزاتش خود را به این نام نامید تا در اخبار و رسانه ها نام کنیا را مستقل نگه دارد.

 یکی از اولین مقاصد گردشگری در شهر نایروبی "برج نایروبی" است. یکی از دهها آسمان خراش بلند شهر که تقریبا از بسیاری نقاط نایروبی دیده میشود.خود برج فی نفسه اصلا دیدنی نیست تنها این امکان را به شما میدهد که بالای آن رفته و کل شهر را از پشت بام آن که باند فرود هلی کوپتر نیز در آن قرار دارد نظاره کنید.

 انقدر چهره این شهر متفاوت از شهرهای تانزانیا است که اصلا حال و هوایی از آفریقا را زنده نمیکند.در مقایسه با اوگاندا و تانزانیا،کنیا کشوری نا امن، گران، خشک و بی احساس است و این بی احساسی را نگاه مردمانش به گردشگر منتقل میکند.با وجودیکه کنیا بسیار پیشرفته تر، تمیزتر و قطب مهم اقتصادی قاره است اما جذاب نیست و جز صورتهای سیاه مردمانش المان دیگری شما را به یاد آفریقای پررمز و راز نمیندازد...

سال 1998 سفارتخانه آمریکا در نایروبی توسط گروه القاعده به هوا رفت!!! پارکی که در عکس بالا آن را میبینید دقیقا در جای زمین سفارتخانه بنا شد و سفارتخانه به جایی دیگر منتقل گشت....

اما بدترین حادثه شهر مربوط میشود به پارسال که یکی از بزرگترین مراکز خرید نایروبی به تصرف گروهی تروریست درآمد و با عملیاتی انتحاری تعدادی از مردم شهر و گردشگران کشته شدند. داستان ماجرا را راهنمای نایروبی با آب و تاب چنین تعریف میکندکه سال 2005 متروی لندن توسط عملیاتی انتحاری منفجر شد.مسئول این کار شخصی به نام "جرمی لیندسی، " یک وهابی انگلیسی بود.پس از این عملیات انتحاری جرمی کشته شد ما همسر او که زنی سفید پوست به نام "سامانتا لوتوآیت" است مسلمان شده به القاعده پیوست تا راه جهاد در راه اسلام را تا آخرین نفس ادامه دهد. حالا او به خطرناک ترین زن جهان بدل شده معروف به بیوه سفید که در کنیا زندگی میکند و بیشتر عملیاتهای تروریستی شرق آفریقا در دست اوست. منجمله همان عملیات گروگانگیری مرکز خرید نایروبی!!!! 

تمام این اتفاقات دست به دست هم داده تا چهره این شهر اینگونه نظامی پر از پلیس ضد شورش پر از از امنی و سیاهی و تباهی باشد انقدر سیاه و نا امن که وقتی گردشگری میخواهد وارد هتلی شده یا از آن خارج گردد با اسکورت پلیسها صورت میگیرد.همه جا ایکس ری وجود دارد و هر لحظه در هر مرکزی شما و وسایلتان تفتش میشوند. هیچ خارجی بعد از تاریکی هوا در خیابانها پرسه نمیزند و در هرجا گروهی کماندو در خیابانها با تفنگهای عجیب و غریب در حال نگهبانی هستند...

این است نایروبی،شهری که قرار است 3 شب ما در آن زندگی کینم!!!!!

بیوه سفید

برای خواندن بیشتر از او به لینک خبرگزاری فارس مراجعه کنید


 
مانیارا
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/5 - Lake Manyara National Park

روز آخر گشت و گزارمان در تانزانیا است. قرار است امروز به دیدن پارک ملی مانیارا برویم. جایی در کنار دریاچه  ای به همین نام در جنوب غربی گرونگرو. نمیدانم شما هم از آن دسته افرادید که معتقدند هرجایی زیباییهای خاص خودش را دارد یا نه؟ من این طوری فکر میکنم بنابراین وقتی راهنمای تور گفت که گرونگرو شاهکار تانزانیا است و پس از این پارک دیگر مناطق حفاظت شده به چشمتان نمیاید جدی نگرفتم... مگر میشود مانایارا با 330 کیلومتر مربع وسعت و بهترین مکان برای دیدن پرندگان را نادیده گرفت....

 

 به دروازه آن که میرسیم و ورودیه ها را پرداخت میکنیم درست مثل گرونگرو دسته ای از میمونها به استقبال ما میایند.برای من زندگی گروهی این حیوانات قابل توجه است و حسی که در تماس با آدمها به خود میگیرند.حس اعتماد و رفاقت و وقتی گروهی از آنها را با هم میبینم یاد خانواده های پرجمعیت قدیمی میفتم با یک پدرسالار و کلی فرزند و نوه و نتیجه...

مانایارا از نظر مکان زندگی میمونها یکی از بهترین جاهاست.برخلاف گرونگرو که همه آن را دشتهایی وسیع تشکیل میداد اینجا ناحیه ای تقریبا جنگلی است با درختان انبوه و خاکی سرخ از آهن.اینگونه طبیعت، فضا را مناسب زندگی حیواناتی میکند که دوست دارند لابلای شاخ و برگهای درهم تنیده باشند.مثل این میمونهای ریز و درشت که از هرطرف نگاه میکنیم دو چشم درشت آنها ما را غافلگیر میکند.میمونهای بامزه تانزانیایی با فرزندان کوچک و بسیار کنجکاوشان که برخلاف بزرگترها کمی از ما میترسند و وقتی نزدیکترشان میشویم به آغوش مادر پدرهایشان فرار میکنند...

یک نوع بسیار نادر این میمونها همینهایی هستند که در بالا عکسشان را میبینید. نکته بامزه و بسیار جالب توجه آنها بخش آبی رنگ بدن آنهاست...بخشی از ناحیه تن.اس.لی آنها !!!! به رنگ آبی بسیار زیبایی است خنده دار و خیره کننده...به این میمونها ،مینیاتوری میگویند از بس کوچکند..بچه هایشان شبیه نخود هایی هستند که روی زمین قل میخورند.نگاه به عکس نکنید از نزدیک موجودات ریزه میزه ای دیده میشوند.

اما گفتم پرنده نگری....نمیدانم چقدر با این واژه Bird Watching  آشنایی دارید. در پارک مانیارا تا دلتان بخواهد توریستهایی با دوربینهای چشمی وجود دارند که سرصبر و حوصله دنبال پرنده های ریز و درشتند.معمولا خیلی از آنها افراد بسیار پیر هستند. پرنده نگری در دنیا یک سرگرمی نسبتا تازه است و لازم نیست حتما شما پرنده شناس باشید.همه گردشگران طبیعت که به مقوله پرنده گان علاقه دارند با دوربینی در دست و کتاب گونه های پرندگان در جیب، به این کار میپردازند.میتوانید از حیاط خانه تان شروع کنید.هرپرنده ای را که میبینید در کتابتان علامت بزنیدبعد از مدتی متوجه میشوید که با پرندگان بسیار زیادی آشنا شده اید....

و مانیارا بهشت پرنده نگران تانزانیا است.سوار جیپهای سافاری هستیم مثل دیروز و این بار نه در دشتهای سبز که در جنگلهای کبود رهسپاریم.و در سکوت هیچ صدایی نیست مگر آوای انواع پرندگان بیشمار که لابلای شاخ و برگهای درختان هریک نایی دارد و نوایی و برای ساعتها در سکوت سفر میکنیم به آوای وحش پرندگان آفریقایی

این عکس نباید شما را به اشتباه بیندازد.اینجا هم مثل گرونگرو هیچ کس نمیتواند از جیپها پیاده شود و از آن مهمتر هیچ کس اجازه ندارد به هیچ حیوانی غذا بدهد. وقتی شیشه ماشین پایین بود تکه های نان از دست یکی از مسافران به زمین میفتد... به چشم به هم زدن ده ها پرنده مختلف حمله میکنند به این برکت آسمانی!!! دیدن جنگیدن آنها وجیغ و فریادشان برای ربودن طعمه بسیار دیدنی است.راننده که راهنمای محلی مانیارا است متوجه میشود.ماشین را نگه میدارد پیاده شده و نان را از زمین برمیدارد.. در کمال تعجب ما بسیار جدی تاکید میکند که به هیچ عنوان به هیچ حیوانی حتی یک کرم خاکی نباید در این مناطق حفاظت شده غذا داد.این عملی برخلاف چرخه طبیعت است و 100% به طبیعت آسیب جدی خواهد رسانید...

الان که دارم اینها را مینویسم یاد خاطره دو هفته پیشم افتادم در کنار دریاچه خلیج فارس تهران...نمیدانم آنجا را دیده اید یانه.تازه افتتاح شده است گروهی مرغ دریایی به آنجا مهاجرت کرده اند و فرصتی تماشایی برای مردم ایجاد شده...اما صحنه ای که من با چشمهایم دیدم تغذیه این مرغان و البته ماهیهای دریاچه با "پفک" بود....

یک لحظه فکر کنید چه بلایی سر سیستم گوارشی حیوانات میاید وقتی ما به آنها پفک نمکی میدهیم!!!!!!

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این پارک "اسبهای آبی" هستند.این پارک دارای یک دریاچه بسیار بزرگ هم هست به نام Lake Manyara با 200 کیلومتر مربع وسعت. دریاچه ای بسیار مهم در چرخه حیات وحش منطقه خصوصا وقتی محل مهاجرت هزاران پرنده از اقصی نقاط دنیا میشود.

در آبهای دریاچه علاوه بر انواع آبزیان ،اسبهای آبی تانزانیا که حیواناتی در معرض انقراضند نیز زندگی میکنند.این حیوانات به ظاهر آرام اما در باطن خطرناک دیدنشان صبر ایوب میطلبد.چه بسا باید ساعتها کنار دریاچه نشست و خیره بر آب مراقبه کرد تا شاید یکی از آنها تصمیم بگیرد سری روی آب بیاورد.دهان دره ای کند و ما نائل به زیارت آرواره های قوی آنها شویم.آرواره هایی که شیر درنده را از پا درمیاورند و البته صنه خنده دار پرنده های کوچکی هستند که لای دندانهای آنها دنبال ته مانده غذا میگردند...

یکی دیگر از شگفتیهای پارک مانیارا دیدن گله هایی از نوع خاصی آهو است. این آهوهای وحشی اسم خاصی هم دارند که متاسفانه فراموششان کرده ام. نکته ظریفی در طرز زندگی قبیله ای آنها وجود دارد. هرطرف که گله ای از این آهوها میبینیم یک نر با تعدادی ماده است.یعنی یک شوهر و یک عالمه همسر.معمولا این نر قوی ترین نر قبیله است که توانسته کل جماعت نسوان را متعلق به خود سازد. وقتی بچه های آهوها بزرگ میشوند پدر قبیله ها دخترکان را پذیرفته و پسرها را با لگدی بیرون از قلمرو میندازد.پسرها باید راه خود را گرفته و بروند قلمرو جدیدی برای خود بیایند...

به همین دلیل پشت سر این گله آهوان معمولا چند تایی پسربچه با گردن کج راه میروند بلکه یک طورهایی بر پدر غلبه کنند...

زرافه ندیده بودیم.در گرونگرو زرافه نیدیدم و امیدمان به اینجا بود تا اینکه پشت سر این گله گوره خر جوان از دور در افق و کنار کرانه های دریاچه مانیارا چشممان به جمال بلند بالای زرافه روشن شد...خیلی دور بود راننده تصمیم گرفت دریاچه را دور بزند بلکه بتوانبم از فاصله ای نزدیکتر به آقای زرافه نزدیک شویم. نکته ای وجود دارد در جاده های پارکهای ملی آفریقا.تمام مسیرها مشخص شده است هیچ ماشینی اجازه ندارد خارج از جاده ها حرکت کتد.شاید باورتان نشود اما وقتی یکی از ماشینها میخواهد دور بزند به خاطر باریکی جاده بسیار دقت میکند که حتی رد یک لاستیکش میلیمتری از حریم جاده روی دشت و دمن نرود....بسیار نکته آموزنده ای است که کاش ما هم رعایت کنیم. چه وقتی سوار ماشینهایمان هستیم و چه وقتی پیاده ایم حتما از روی جاده و مسیرهای پاکوب قدم برداریم و نه از هرجایی که عشقمان کشید!

و .......

خودش است.زرافه جوراب به پای قصه ما...زرافه در خطر انقراض دشتهای آفریقا که این طور با گامهای بلند و تاخت کنان خود را از ساحل به جاده رسانده و از شانس خوب ما درست جلوی ماشین ما با آن قدمهای بلند از این سوی به آن سو پرش میکند.

و بعد میفهمیم که علت این همه هیجان آقای زرافه به خاطر خانواده است. خانواده اش متشکل از دو فرزند و همسر بالا بلند،در دشتها سرگرم چرایند و آقای همسر نگران به سمت آنها میدود...

و این هم همه مسافران خوب گروه ما....

خداحافظ تانزانیای عزیز،تو را و همه دشتهایت را و همه حیواناتت را و همه زیبایی باکره ات را به خالق زیباییها میسپاریم ما رهسپار کنیا هستیم....به امید اینکه بار دیگر لبریز از دیدنیهای تو باشیم!


 
جشنواره ناصرخسرو
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  کلمات کلیدی: متفرقه
نسشت وبلاگ و سایت نویسان و سفرنگاری در سلسله برنامه های مقدماتی سومین جشنواره سفرنگاری، جلسه هم اندیشی فضای مجازی و سفرنگاری با موضوع بررسی ویژگی ها، شاخص های سفرنگاری مجازی در وبلاگ ها و سایت ها در ایران و خارج از ایران برگزار می شود. محورهای نشست: - آشنایی با سفرنگاری در فضای مجازی - آشنلایی با وبلاگ نویسان برگزیده در جشنواره های پیشین - گفتگو با داوران جشنواره - آشنایی با وبلاگ های مشهور سفرنگاری در دنیا زمان نشست: شنبه بیستم اردی بهشت 1393 خورشیدی – ساعت 17 مکان: خ امام خمینی(ره) – سردر باغ ملی – خ ملل متحد – سالن اجتماعات کتابخانه و موزه ملی ملک www.safarnegar.com
 
← صفحه بعد