پوستی که در آن زندگی میکنم
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

پدرو آلمودوار در سال ۱۹۴۹ در اسپانیا زاده شد. او یکی از چهار فرزند خانواده‌ای بزرگ و تهیدست روستایی بود. پدرش آنتونیو آلمودوار که اندکی سواد خواندن و نوشتن داشت، بیشتر عمرش را به حمل و نقل بشکه‌های شراب با قاطر مشغول بود.

 پدرو در سال 1968 وارد مادرید شد و با فروش اجناس کار کرده در سمساری توانست زندگی خود را بگذراند. آلمودوار نتوانست به مدرسه فیلمسازی برود چرا که پول کافی نداشت و به علاوه کلاس های فیلمسازی در اوایل دهه 70 توسط دولت فرانکو تعطیل شده بود. پس او در شرکت مخابراتی اسپانیایی مشغول کار شد و حقوق خود را برای خریدن دوربین سوپر 8 پس انداز کرد. از سال 1972 تا 1978 او خودش را وقف ساختن فیلم های کوتاهی همراه با دوستانش کرد.

در طی چند سال خصوصا پس از فرانکوی جنایتکار  آلمودوار تبدیل به کارگردانی بزرگ در عرصه ساخت فیلمهای خاص و تاثیرگزار شد.کم کم سبک آلمودوار به همه جهان رسید و توانست جوایز زیادی را در رقابتهای جهانی به دست آورد.امروز دیگر پدروی فقیر کوچک تبدیل به کارگردان بزرگ و مشهور جهانی شده است.

پدرو آلمودوار، فیلمساز اسپانیایی ، بدون شک از تاثیرگذارترین فیلمسازان اسپانیا پس از سقوط فرانکو است.

آخرین فیلم او که محصول سال 2011 است "پوستی که در آن زندگی میکنم" نام دارد. دراین فیلم هنرپیشه محبوب من "آنتونیو باندراس " در نقش اول ظاهر شده و تقریبا پس از بیست سال دوباره با آمادووار همکاری کرده است.این فیلم توانسته تاکنون برنده 3 جایزه و نامزد 25 جایزه دیگر شود.

خطر لو رفتن داستان:

پوستی که درآن زندگی میکنم داستانی هراس انگیز و اقتباس از رمان موش نوشته تیری جانکوئت است.قصه مربوط به زندگی پیچیده جراح پلاستیک مشهوری است که در حال تحقیق بر روی پروژه ای علمی درباره ساخت نوعی پوست مصنوعی انسان از ژن خوک است.کم کم ما وارد زندگی دکتر و چالشهای پیش روی او میشویم.در خانه رازآلود او زنی زندگی میکند که گویی پروژه پوست بر روی او در حال انجام است.فیلم مدام فلش بک میخورد و ما از حال به گذشته و از گذشته به حال پرت میشویم تا کم کم راز زندگی دکتر برایمان برملا شده و به ارتباط بیمار با او پی ببریم....فیلم به شدت برای بیننده تکان دهنده است وقتی که میفهمد......


 
عشق هرگز نمیمیرد
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم ، معرفی کتاب

شاید ده سالم بود که به سراغ "عشق هرگز نمیمیرد رفتم".بعد از "جین ایر" بود و من در حال و هوای رمانهای عاشقانه انگلیسی غرق.وقتی فهمیدم نویسنده آن خواهر شارلوت برونته _ جین ایر" است دیگر برایم مثل هوا ضروری شده بود خواندنش.پس عشق هرگز نمیمیرد را در دست گرفتم و در لحظه های عمیقا عاشقانه اش فرو رفتم.برای دختری نوجوان این کتاب چون مخدری در ظهرهای تابستان خلسه آور بود و من حقیقتا آنقدر خمار قلم زیبای امیلی برونته شدم که هنوز هم پس از سالها خواندن و خواندن با دیدن "عشق هرگز نمیمیرد" مست میشوم.

"بلندیهای بادگیر" را با عنوان "عشق هرگز نمیمیرد در ایران ترجمه کردند که برای خود من سالها بعد مشخص شد نام واقعی کتاب چیست.کتاب را یکی از خواهران برونته به نام "امیلی" نوشته است.یادتان میاید که از زندگی خواهران برونته گفته بودم.شارلوت -نویسنده رمان معروف جین ایر-امیلی -نویسنده معروف رمان بلندیهای بادگیر- و آن نویسنده معروف رمان اگنس گری-

اینها 3 خواهر از پدری کشیش بودند که در قرن نوزدهم در یکی از روستاهای دورافتاده انگلیس زندگی میکردند.زندگی در دل طبیعت و در محیطی بسیار آرام و دور از هیاهو آنها را به شدت درون گرا و احساسی بار آورد.برادر آنها نیز نقاش و شاعر بود شاید روحیه هنرمندانه آنها از پدر یا مادر از دست رفته شان به ارث رسیده باشد.

در سال ۱۸۴۶ این سه خواهر کتاب شعری با هزینه خود منتشر ساختند. اسامی مستعار کارر Currer برای شارلوت، الیس Ellis برای امیلی و اکتون Acton برای آن. این کتاب موفقیتی بدست نیاورد، و پس از ان خواهران رو به نوشتن رمان اوردند و اینگونه شد که آثار آنها جزو جدی ترین رمانهای کلاسیک انگلیسی تا به امروز قرار گفت و آنها را در جایگاه مفاخر ادبیات انگلیسی قرار داد.اما افسوس که.....

امیلی قبل از اتمام دومین رمانش و در سال ۱۸۴۸ در ۳۰ سالگی بعلت بیماری سل درگذشت، و آن در سال بعد بوسیلهٔ همان بیماری در ۲۹ سالگی چشم از جهان فرو بست. شارلوت که بعد از مرگ برادرش در همان سال با پدر تنها شده بود، به نوشتن ادامه داد که قبلاً بدانها اشاره شد. او در سال ۱۸۵۴ به همسری معاون پدرش بنام آرتور نیکولز در آمد. و یکسال بعد به دنبال بیماری در سن ۳۸ سالگی به دیدار خواهرانش شتافت، و رخ در نقاب خاک کشید.

پس نوشتن و جوانمرگ شدن و درد کشیدن و فقر و تنهایی-بیماری و رنگ پریده بودن-در خود فرو رفتن خصیصه برونته ها بود و در امیلی (نویسنده بلندیهای بادگیر) به اوج خود رسید. تعلیمات سخت گیرانه پدر کشیش انها را از همه لذتهای دنیوی ممنوع میکرد از خوردن گوشت گرفته تا تفریح و سرخوشی و حتی خندیدن.فقط حق داشتند در قبرستانهای دور وبر خانه خود بپلکنند و کتاب بخوانند پس عجیب نیست دنیای پر رمز و راز و تاریک قصه های این سه بانوی درد کشیده. 

تعلیمات پدر با خلق و خوی امیلی گوشه گیر که بهم آمیخت موجودی 100% عغده ای ساخت با پیچیدگیهای شدید روانی. امیلی احساساتی، سرکش و پرشور بود و از آن طرف به شکل جنون آمیزی خوددار، مغرور، کم رو، کمی ‌مردانه و تنها بود. تنها دوستش یک سگ بولداگ نیمه وحشی بود که او را هم یک بار (فقط چون رفته بود روی تخت خواب سفید و تمیز اتاق لم داده بود) تا حد مرگ کتک زد. با مشت بارها و بارها به چشم‌هایش کوبید و بعد خودش روی زخم‌ها ضماد گذاشت.

و اما بلندیهای بادگیر-تنها رمان امیلی:

بلندی‌های بادگیر رمانی تند است و پر از خشم و عغده و سرشار از حس انتقام-یک رمان رمانتیک واقعی-داستان عشقی به معنای کلمه حقیقی و جاویدان که سرخورده گی آن را به چاه انتقام میفکند و سیاه و گناه آلودش میسازد.رمان بلندیهای بادگیر را که دست بگیری در آخر قصه تمام وجودت لبریز از احساسات متضاد میشود.نمیدانی باید دلت برای "هیتکلیف" بسوزد و یا باید از او متنفر گردی.شاید حتی برایت پیش بیاید که دلت لحظه ای آرزوی داشتن عشق مردی چون او را بکند.مردی که آنچنان به عشق اعتقاد داشت و به آن پایدار ماند که روحش را هم به شیطان فروخت...

*نمیدانم کتاب هنوز در بازار پیدا میشود یا نه اما آنچه من را بعد از سالها دوباره به یاد "عشق هرگز نمیمیرد" انداخت دیدن نسخه جدیدی از فیلم آن بود.

Wuthering Heights (بلندیهای بادگیر) سالهاست که مورد استفاده کارگردانهای مختلف قرار میگیرد.من نسخه 2009 آن و به کارگردانی Coky Giedroyc را دیده اما شما هر نسخه ای که گیرتان آمد ببینید.فکر کنم لذت خواهید برد.

خطر لو رفتن داستان:هیتکلیف پسری یتیم از خانواده ای کولی به سرپرستی مردی مهربان و ثروتمند در میاید.دختر خانواده کاترین است که از همان روز اول ارتباط خوبی با پسرک برقرار میکند اما پسر خانواده به شدت از او متنفر است.پس از مرگ پدر او را به عنوان کارگر در خانه قبول میکنند و  جایگاهش را از او میگیرند.هیتکلیف و کاترین که عاشق هم هستند با مرارتهای زیادی روبرو میشوند.برادر کاترین سعی در جدا کردن آنها میگیرد و سرانجام کاترین تن به ازدواج با مردی ثروتمند میدهد.هیدکلیف با روحی زخم خورده و سراسر تحقیر شده خانه را ترک میکند تا روزی به قصد انتقام برگردد و "بلندیهای بادگیر" شکل میگیرد....

   


 
یزد(6)
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90-باغ دولت آباد

از دور برج و باروی آن پیداست.حصاری آجری رنگ که شبیه ارگ قدیمی است.بوی خاک و کاهگل میدهد این عمارت دوران افشاریه.فکرش هم تن را میلرزاند که روزگاری میزبان کریم خان زند بوده است.باغی سبز در دل کویری بی رنگ.چه چیز جز تدبیر مهندسی آب و خاک و باد میتواند اینچنین باغی را در اینچنین زمینی بی آب زنده کند.چه چیزی جز تدبیر ساخت قنات ایرانی...

اینجا را باغ دولت آباد مینامند.باغی به نهایت زیبا و با معماری خاص ایرانی.میدانید که باغ ایرانی یکی از میراث فرهنگی ماست که به ثبت یونسکو رسیده است؟میدانید که بسیاری از کاخهای معتبر جهانی ساخت باغ خود را با  الهام از این نوع معماری ساخته اند؟میدانید اولین بار ترکیب باغ ایرانی را کوروش کبیر ابداع کرده است؟ و اینجا دولت آباد است یکی دیگر از باغهای معروف ایرانی که نه در حاشیه دریا و آب بلکه در حاشیه فلات مرکزی ایران و دشتهای کویری ساخته شده است.

از در اصلی که در خیابان شهید رجایی واقع شده وارد باغ میشویم.ابتدا در یک فضای هشتی قرار میگریم.هشتی از قدیم الایام فضایی بوده در ساختمانهای قدیم ایرانی.جاییکه آدمها برای ورود به عمارت ابتدا بدان وارد میشدند.معمولا هشتی همان طور که از نامش پیداست فضایی هشت ضلعی بوده که در هرضلع ان دری برای ورود به یک حیاط وجود داشته است.بنا به نیاز -هر فرد به حیاط مربوط به خودش وارد میشده مثلا حیاط اندرونی-حیاط بیرونی و....ما وارد حیاط اصلی و به عبارتی باغ دولت آباد میشویم.

در همان ابتدا حوض بسیار بزرگ مستطیل شکل میان باغ چشم ما را میگیرد.حوضی پر از آب که المان ثابت خانه های قدیمی است.دور تادور این حوض از انواع درختان کاج و سرو و انار و بوته های گل محمدی و تاکهای انگور پوشیده شده که در این فصل پاییزی هزار رنگ شده اند و تصویر خود را در آیینه حوض به تماشا نشسته اند.روبروی حوض بزرگ عمارت اصلی دولت آباد قرار دارد.

یادتان میاید از خان بزرگ شهر یزد برایتان گفته بودم.همان خانی که به حمامش رفتیم و شبی مهمان چایسرایش شدیم؟این عمارت را نیز خان بزرگ یزد یعنی محمد تقی خان بافقی در سال 1160 به منظور سکونت و حکومت ساخت.قبل از احداث این باغ به دستور خان قناتی به طول 60 کیلومتر احداث شده بود.پس برای آبیاری این باغ از آب همان قنات استفاده شد.قنات یکی از اختراعات جالب ایرانیان بوده که توانسته آنها را در سرزمین خشک ایران سرپا نگه دارد.کاریز یا همان قنات هزاران سال است که در ایران کاربرد دارد و به شکل مجموعه ای از چاههاست که از ارتفاعات کوه ایجاد شده تا سطح زمین ادامه میابد و توسط یک کانال بهم مرتبط میشوند.بدین ترتیب آب از ارتفاعات کوهستان تا سطح خشک کویر کشیده میشود و از خاک سر برون میاورد.

وارد عمارت که میشویم هوایی بسیار خنک بر صورتمان میوزد.چه چیز جر همان ابتکار بادگیر و حوض سنگی میتواند هوایی چنین خنک و تازه را در دل کویر ایجاد کند؟باز هم فکر ایرانی بوده که در عمارتهای خانه های کویری بادگیری ساخته است.این بادگیرها معمولا روی یک حوض ساخته میشدند.باد از بالای بادگیر به درون عمارت میوزید و بر آب درون حوض تالار برخورد میکرد.آب با باد میامیزد و هوای لطیف بهاری را در دل این سرزمین خشک مهمان خانه مان میسازد.

اینجا تالاری میان عمارت است که محل حکومتی خان محسوب میشده و درست در بالای میانه آن بلندترین بادگیر جهان به ارتفاع 33.5 متر قرار دارد.بادگیری هشت وجهی.سقف بالای سرما گنبدی شکل است و با اشکال هندسی یزدی کاری مزین شده است. هنر مردمان کویر در درون گرایی آنهاست.از بیرون هیچ آرایشی در بنا دیده نمیشود اما وقتی پای به عمق درون میگذاریم ناگهان هزاران هنر فریبنده چشم ها را مینوازند.همچون مردمان کویری که بیرونی ساده و درونی عمیق و پرماجرا دارند. 

 دو اطاق با سه تالار دور مارا گرفته اند.اطاقهایی با پنجره های ارسی و نقوش رنگ به رنگ شیشه هایی که چون قطعات پازل کنار هم نشسته اند و بومی هزاررنگ را آفریده اند.خورشید از پشت پنجره ها میتابد و پنجره چون منشوری آن را به هزار رنگ میشکند.و زمین انگار با فرشی لاکی رنگ مفروش میگردد.در این اطاقهای قدیمی چه ارامشی حاکم است و چقدر متفاوت از معماری خانه های امروز شهری است.با وجود چنین قابهای پنجره ای چه نیازی داریم به پرده و پوشش؟

بالا بهارخوابهای بنا قرارگرفته اند.با پنجره های چوبی که رو به تالار میان عمارت گشوده میشوند و با خود نسیم خنکی را به باد لطیف بادگیر میفزایند.همه چیز در این خانه قدیمی مهیاست برای به آرامش رسیدن.همان که این روزها در خانه هایمان کمتر دیده میشود با معماریهای زشت و تزیینات بیقواره امروزی.

طبقه بالای عمارت دورتادور اطاق دارد و ایوان و قابهایی هلالی برای به نظاره نشستن باغ ایرانی.هندسه دقیق درخت و گیاه و آب در فضای دو مستطیل منظم عمود بر هم که یکی باغ اندرونی و دیگری باغ بیرونی را تشکیل میدهد و عمارت که میان برخورد این دو فضای هندسی ساخته شده است.

حالا فکر کن که در ایوان  به نظاره چنین منظره ای مینشینی.زیبا نیست؟؟


 
یزد(5)
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

یزد-آبان 90

و حالا شب شده است و ستاره ها بالای سر ما در پهنه آسمان شهری کویری خوش میدرخشند و ما امشب نیز راهی شبهای این شهریم و خوش داریم قدم در رازهای کوچه های تاریکش بگذاریم شاید -کسی چه میداند- دری گشوده شده و دستی از گذشته های دور ما را به درون کشد.خوف برمان میدارد و میخندیم و عاشق افسانه های سرزمینهای کویری میشویم.

شب همیشه راز و رمزی دارد که من را شیفته میکند.به قول کسی بهتر بود من جغد به دنیا میامدم!!!! همیشه ترجیح داده ام زندگیم شبانه گردش یابد تا روزهای آفتاب و نور.نمیدانم شاید قسمتی از خون من به آن جانورهای افسانه ای برگردد که با دمیدن نور خورشید رم میکردند و به سایه ها پناه میبردند.....پس منی که با شب زاده شده ام همیشه گشتهای شبانه سفرهایم برایم چیز دیگری است...امشب نیز شبی از همان شبهاست....

میخواهیم پای در میانه مردم بگذاریم پس چه جایی بهتر از بازار که از قدیم شاخصه شهرهای ایران است.و صد البته که بازار یزد یکی از قدیمی ترین و زیباترین بازارهای این مرز و بوم.به خیابان قیام که وارد شوید میتوانید از تیمچه های مختلف بازار یزد دیدن کنیم که در این شب سرد پاییزی سرپا و قبراق در حال معامله است.ما از تیمچه زرگرها شروع کردیم که از همیشه قصه های مادربزرگها برق سکه هایشان دیده میشود.حالا فکر کن سکه اش یزدی هم باشد دیگر نور علی نور!!! یعنی زردی 22 عیارش چشم را خیره میکند.اینجا بازار طلافروشهای یزدی است و پاتوق زنان چادر به سری که با چشمهای مشتاق به دنبال زینتند.

بعد به تیمچه مسگرها میرسیم.تیمچه همان پاساژ است و فکرش را بکنید که ما ایرانیها از زمانهای دور_دور پاساژ داشتیم و چه پاساژهای زیبایی . این دالانهای تودر تو با سقفهای آجری و بعضا چوبی که از روزنه هایشان در روز نور میپاشد بر سروروی بازار و زنده اش میکند در فرهنگ غنی ما داستانها دارد.و من عاشق این دالانهایم و عاشق دکانهایی که پیرمردهایی با کلاه شاپو بر سر و گیوه در پا با چرتکه های قدیمی و چوبی معرفت میفروشند و مرام میخرند.

مگر میشود وارد بازار مسگرها شد و با هر "تق و تق" یاد مولانا نیفتاد.مولانایی که با صدای پتک صلاح الدین به رقص درمیامد و افتان و خیزان سماع میکرد بعد هنگام نماز واجب که میرسید با صدای موذن میگفت: از نمازی به نماز دگر شویم.....

میدانید خاستگاه بیشتر مکاتب عرفانی ایران شهرهای کویری است؟ سوال پیش میاورد که چرا شهرهای رمل و آفتاب و ستاره انقدر عرفان خیزند.ساده ترین پاسخ این است که اگر هرکسی هرشب به آسمانی محدبی انقدر نزدیک باشد تا با دراز کردن دستی خوشه خوشه ستاره بچیند آیا به عرفان نخواهد رسید؟؟؟؟ رهایش کنیم و عشقش را ببریم.

اینجا کاروانسرای کرمانی است.بنایی آجری که در عهد قاجار ساخته شده است و امروز حکم یکی از همان بازارها و تیمچه ها و سراهای یزدی را دارد.در نور قرمز چراغی قدیمی یاد شعر حافظ میفتیم که:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی

و خانه هنر و گشتی لابلای تابلوهای نقاشی و آثار هنرمندان معاصر و پوسترهای گرافیکی بی نظیر و حالی بردن اساسی...خانه هنرش که چنین زیباست:

 تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

به گذر خان رسیده ایم و مجموعه مدرسه و بازار و حمام خانی.در این وقت شب دیگر همینمان مانده که سری هم به حمام بزنیم.حمام خان که سال 1212 توسط حاکم یزد "محمد تقی خان بافقی " ساخته شد و امشب در این تاریکی کوچه ها انگار اجاق گرمخانه اش ما را به خود میخواند.

پس به کوبه در چوبی و قدیمی آن میکوبیم.در خش و خشی کرده و به روی ما گشوده میشود.کشی پشت در نیست شاید خود خان با لنگی بر کمر و سبیلهای از بنا گوش در رفته اش آمده به استقبال ما.سه پله پایین میرویم و پای به حمام قدیمی میگذاریم.

میشود چشمها را بست و خیال کرد که هوا از بخار داغ آب خزینه پر شده و بوی سفیداب و سدر و حنا به مشام میرسد.صدای دلاک را هم میتوان شنید که داد میزند:

حمومی آی حمومی

حمام خان در گذشته از سه قسمت خزینه-شاه نشین و گاوروتون تشکیل شده بود اما امروزه به چایخانه سنتی تبدیل شده است. پس لم میدهیم بر پشتیهای آن و رو به حوض پر آبش سفارش چای قند پهلوی لب سوز میدهیم که در استکانهای کمر باریک قجری با قطاب و پشمک و بقلوای یزدی طعم دیگری دارد.

 بد نیست کمی از معماری حمامهای قدیمی ایرانی صحبت کنیم.حمامهایی که معمولا با ذوق هنری فراوانی ساخته میشدند.از کاشیهای هفت رنگ و معرق و خشتی بگیر تا تصاویر زیبای انسانی و نقوش اسلیمی با رنگهای تند و شاد و گرم ایرانی.

معمولا یک شبکه آبرسانی آب را از قنات محله به حمام میرساند.پس در گرمخانه ها آب به جوش میامد و در حوض و فواره های داخل سربینه میریخت.راهروهای باریک و طولانی گرما را در خود حفظ میکردند و هشتی ها محل مناسبی برای تعویض لباس بودند.حمام را در جای گود میساختند تا هم ضد زلزله شود و هم جریان هوا را راحت تر انجام دهد.

در گذشته های دور که خانه ها حمام نداشت این مکان برای دید و بازدید و غیبت و آشنایی و حرف و حدیث اهالی محل مکان مناسبی بود.چه بسیار خواستگاریهایی که در حمام از دختران دم بخت توسط مادران و خواهران آقا پسرها انجام میشد و چه جایی بهتر از حمام برای دید زدن تن و بدن دخترک دم بخت.

هروقت یک حمام قدیمی را میبینم به یاد بخشی از کتاب سو وشون بانو سیمین دانشور میفتم.دلم پر میکشد برای "زری"... 


 
یزد(4)
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-یزد-خانه لاریها-آتشکده یزد

ادامه محله نوردی فهادان ما را به خانه لاریها میرساند که در قرن سیزدهم توسط حاج محمد ابراهیم لاری یکی از بزرگان قدیم و سرشناس یزدی ساخته شد تا امروز که به رسم مهمان نوازی ایرانیان در خانه شان به روی مهمانان گشوده شده است.پس پای در خانه ای قجری میگذاریم و سر از حباطی با معماری ایرانی-کویری در میاوریم.

روبروی ما حوض بزرگ خانه قرار دارد که دورتادور آن را ایوانهای فصلی گرفته است.خانه مثل همه خانه های قدیمی و کویری اندرونی-بیرونی دارد.یکی برای ساکنان و آرامش اهل خانه و دیگری برای به جا آوردن رسم میهمان نوازی ایرانی برای پذیرایی از غیر خانه.میدانید مهمان در پارسی قدیم به چه معناست؟به معنی مه(بزرگ)+مان(خانه) یعنی بزرگ خانه... پس میبالیم به فرهنگی چنین غنی در میزبانی و سخاوت...

ایوانهای خانه رو به شمال و جنوب زمستانه اند و تابستانه تا مهندسی نور خورشید کنند برای حداکثر گرما در زمستان و حداقل گرما در تابستان.ایوانهای دیگر پاییزه و بهاره اند و باشکوه.پنجره های منبت کاری و ارسیهای رنگی این ایوانها را زیباتر هم کرده اند.

وارد ایوان پاییزه میشویم و تالار آیینه که نگاهمان میرود تا عرش ...تمام دیوارها و سقف اطاق با تکه های آیینه زینت شده اند که ما را در خود و خود را در ما انعکاس میدهند و لابلای انعکاس نور و آیینه پیکره و صورت زنان زیبایی نقاشی شده از فرنگستان تا دیار فارس و صورتهای ابرو کمانی و چشمهای درشت و فریبنده.نمیدانم قصد صاحبخانه چه بوده اما هرچه بوده این جا را زیبا و هنرمندانه آراسته است.

 این زنان کجایند تا ببینند که قرنها رخساره های پاکشان اینگونه بر تارک تاریخ ثبت شده است گرچه دست جفاکاری تیغ بر تن سپید و برهنه آنها کشیده تا چشم نامحرم بر آن نیفتد کاش دستی مهربان و مرمت گر یک بار دیگر قلم بردارد و این بار با عشق تن آسمانی انها را مرهم نهد.

بعد از دیدن خانه لاریها روانه آتشکده زتشتیان میشویم.از در که وارد میشویم لابلای نارنجی کاجها و سروها چشممان را بنایی قدیمی میگیرد با ستونهایی که در حوض آبی و زلال حیاطش با آسمان آمیخته اند.بالای سر در نقش اساطیری فروهر قرار گرفته است که دست هنرمند یزدی در ساختنش آبی آسمانی را با خاکی زمین پیوند زده است.ستونها نیز کار هنرمند اصفهانیند که به یزد آورده شده اند و اما خود اتشکده سال 1313 توسط یک زرتشتی به نام همابائی و با سرپرستی ارباب جمشید و سرمایه جمعی از پارسیان هند ساخته شد.

آتشکده محل نگهداری آتش مقدس زرتشتی و نیایشگاه زرتشتیان است.بهتر است هنگام ورود پاکیزه باشیم هم جسمانی و هم روحانی.و چه بهتر که لباسی سپید به رسم نیاکانمان بپوشیم.در روزهای معمول مردان نیز همانند زنان بر سر پارچه ای یا کلاهی میگذارند و سر را میپوشانند تا انرژیهای معنوی چاکرای سر خارج نشود.رسم پوشانیدن سر در همه ادیان توحیدی وجود دارد و شاید فلسفه روسری هم چنین باشد.

. آتش مقدس درون مجمر بزرگی از جنس برنز است و شخصی به نام «هیربد» مسئول روشن نگه‌داشتن آن است. بازدیدکنندگان این آتشکده  آتش همیشه فروزان را باید از پشت دیوار شیشه‌ای ببینند تا نفسهای بشری آن را آلوده نسازد.

آتشی که درون این آتشکده می‌­سوزد بیش از ۱۵۰۰ سال است که روشن مانده‌است. این آتش فروزه‌ای است از آتش آتشکده کاریان در لارستان که به عقدای یزد آورده شد و نزدیک به ۷۰۰ سال در آنجا روشن نگه داشته شد و سپس در سال ۵۲۲ از عقدا به اردکان برده شد و نزدیک به ۳۰۰ سال نیز در اردکان یزد بود و در سال ۸۵۲ از اردکان به این شهر برده شد.

اما بهتر است کمی از فرهنگ ستایش آتش صحبت کنیم.تا قبل از کشف اتش تاریخ بشریت در ظلمت بود بعد از شناخت فروزه داغ بود که اکتشافات بشر شروع شد و تاریخ آغاز.اینکه کجا اولین بار آتش کشف شد خیلی موثق نیست اما فردوسی پاکنهاد کشف ان را به هوشنگ شاه ایران زمین نسبت میدهد.هرچه که بود و هرچه که هست نکته در اینجاست که اتش از دیرباز نزد ایران زمین مقدس و پاک و قابل ستایش بوده است.ایرانیان همواره ان را نمادی از پاکی دانسته و در برابرش دعا میخواندند اما این به معنی پرستش اتش نیست. همان طور که دعا به سمت کعبه به معنی پرستش کعبه نیست.کعبه نمادی از خدای واحد نزد مسلمانان است و اتش هم نمادی از پاکی خدا نزد زرتشتیان و مهر گرایان.

پس به هیچ وجه نباید هموطن زرتشتی را به آتش پرستی متهم کرد که گزافه ای زشت و پلشت است.زرتشتیان همواره خدای احد و واحد را پرستیده و جلوه های وجودی او چون آب و خاک و آتش و هوا را ستایش کرده اند.ستایش پرستش نیست.این یادمان بماند!

در بالای سردر آتشکده نماد فروهر میدرخشد.(Faravahar). فروهر نمادی است که بخشی از آن گرفته شده از نماد خورشید بالدار  مصریان است که بعدها هخامنشیان آن نقش را گرفتند و با کمی تغییر به سمبل فر شاهی بدل کردند که آن نقش را در تخت جمشید میبینیم.بعد تر ها زرتشتیان ایران زمین نماد فر شاهی را کمی تغییر دادند و به شکل امروزی آن را نماد اهورامزدا ساختند و فروهر نامیدندش.در تفسیر خلاصه این نماد باید گفت که:

بالهای گشوده نماد پندار نیک-گفتار نیک و کردار نیک است که ما را همچون بال به بالا میرساند.پرهای زیرین نماد عکس این یعنی گفتار و کردار و پندار پست است که ما را به زیر میکشانند.پیرمرد نشانه خرد و پختگی است و اینکه همواره باید به سخن بزرگان و تجربه آنها توجه کرد.حلقه دست پیرمرد نشان از حلقه وفاداری است همان حلقه ای که هنگام عقد ازدواج نیز بر انگشت میکنیم.حرکت رو به جلوی دست نیز جهت حرکت رو به کمال و فرزانگی را به ما نشان میدهد.دو رشته زیریبن بدنه خیر و شر هستند که مومن واقعی باید با ایمان به خیر بر شر پیروز گردد.

پس به یادمان بماند که:

زرتشت پیامبری یکتاپرست بود و قومش نیز یکتاپرست و اجداد ما نیز یکتا پرست پس خود با دست خود ریشه بر فرهنگ خود نزنیم و خود را هیچ گاه "آتش پرست" ننامیم.


 
← صفحه بعد